صورت غمناک من.(3)


خیابان‌ها خالی بودند، تا پاسگاه راه دوری نبود، و اگرچه می‌دانستم که آنها بزودی دلیلی خواهند یافت تا مرا دوباره بازداشت کنند، با این حال اما قلبم شکست، زیرا که او مرا با خود از میان مکان‌های زمانِ جوانیم می‌برد، مکان‌هائی که من بعد از تماشای بندر قصد دیدارشان را داشتم: باغ‌هائی که در گذشته پر از گل و بوته بودند، زیبا از بی‌نظمی، مسیرهائی که از میان درختان می‌گذشتند _ تمام اینها را حالا اما صاف و هموار کرده بودند، منظم، تمیز، چهارضلعی‌هائی که برای اتحادیه‌های وطنی ساخته بودند، اتحادیه‌هائی که دوشنبه‌ها، چهارشنبه‌ها و شنبه‌ها در آنجا رژه می‌رفتند. تنها آسمان مانند گذشته بود و هوا مانند روزهائی که قلب من پر از رویا بود.
اینجا و آنجا در حال عبور می‌دیدم که در بعضی از پادگان‌های عشق علامت دولتی برای کسانی آویخته شده است که چهارشنبه‌ها نوبت‌شان بود تا شادی بهداشتی نصیب‌شان گردد؛ همچنین به نظر می‌آمد که به بعضی از میخانه‌ها اختیار داده شده است تا علامت برای مشروب تولید کنند، یک لیوان آبجو از حلبی منگنه‌کاری شده در رنگ‌های امپراطوری به شکل خطوط مورب: قهوه‌ای روشن _ قهوه‌ای سیر _ قهوه‌ای روشن. حتماً در دل آنانی که در لیست دولتیِ میگساران روزهای چهارشنبه قرار داشتند و آبجوهای چهارشنبه نصیب‌شان می‌گردید شادی بر قرار بود.
به تمام افرادیکه با ما مواجه می‌شدند آشکارا علامت تعصب چسبیده بود، مایع آبگونه نازکِ جد و جهد آنها را در خود فرا گرفته بود، و بیشتر نیز به این دلیل که چشم‌شان به مرد پلیس افتاده بود؛ همه تندتر می‌رفتند، قیافه کسانی را بخود می‌گرفتند که وظیفه خود را کاملاً انجام داده‌اند، و زنانی که از مغازه‌ها بیرون می‌آمدند کوشش می‌کردند به صورت‌های‌شان آن نوع شادی را بنشانند که از آنها انتظار می‌رفت، زنانیکه به آنها دستور داده شده بود شادی از خود نشان دهند، یک شادی سرزنده بخاطر وظایف زن خانه‌دار بودن، زن خانه‌داری که شب‌ها کارگران دولتی را با غذای خوب سر حال نگاه می‌دارد.

ملا نصرالدین عادل.


ریش سفیدانِ ده پس از فوتِ قاضیْ نشستی ترتیب دادند و بعد از مشورتِ کوتاهی ملانصرالدین را به جانشینی وی انتخاب کردند.  
عصر یک روز بارانی ملا در حال خوردن چای و کشمش بود که زنی گریان نزد او آمده و از شوهر خود بخاطر کتک زدن و بد زبانی کردن با او شکایت می‌کند.
ملا از نوشیدن چای دست می‌کشد، دستور می‌دهد که مرد را پیش او آورند و علت این کار را از او جویا می‌شود.
مرد در جواب می‌گوید: زنم شب‌ها در رختخواب به امر من گوش نمی‌دهد و من مجبور می‌شوم به گفته خداوند او را تنبیه کنم.
ملا مانند کارآگاهان زیر چشمی نگاهی به مرد انداخته، بعد با مهربانی و خیلی خودمانی به او می‌گوید: کربلائی، حضرت عباسی راستش را بگو؛ اگر خداوند بگوید خودت را در چاه بینداز آیا اینکار را می‌کنی؟
مرد بدون لحظه ای فکر کردن می‌گوید: نه، مگر دیوانه‌ام؟
ملا از جواب رک و راست و عاقلانۀ مرد خیلی خوشش می‌آید و او را به جرم فحاشی و ضرب و جرح به هفتاد ضربه شلاق محکوم کرده و برای محکم‌کاری و پیشگیری از تکرار جرم دستور می‌دهد زبان و هر دو دستش را هم از مچ قطع کنند و بعد باقیمانده چای را برای اینکه سرد نشود با چند کشمش سبز می‌خورد.

صورت غمناک من.(2)


"با من بیائید... !"
من آرام می‌پرسم: "و به چه دلیل؟"
قبل از آنکه کار خطائی از من سر بزند، مچ دستِ چپم به زنجیر نازکی بسته می‌شود، و من در این لحظه می‌دانستم که دوباره بازنده شده‌ام. برای آخرین بار به سوی مرغان دریائی و به آسمانِ زیبای خاکستری رنگ نگاهی انداخته و سعی می‌کنم خود را با چرخشی ناگهانی در آب پرتاب کنم؛ چنین به نظرم می‌آمد که اگر من خودم را در این آبگوشت کثیف غرق کنم بهتر از آن است جائی در گوشۀ یک حیاطِ خلوت به دست گروهبانی خفه گردم یا دوباره به زندان فرستاده شوم. اما پلیس مرا با یک تکانِ ناگهانی و سریع بقدری نزدیک خود کشید که گریز از دستش دیگر ممکن نبود.
یکبار دیگر سؤال می‌کنم: "و به چه دلیل؟"
"قانونی وحود دارد که شما را موظف به خوشبخت بودن می‌کند."
داد می‌زنم: "من خوشبختم!"
"چهره غمناک‌تان .."، او سر خود را تکان می‌دهد.
من می‌گویم: "اما این قانون جدید است"
"۳۶ ساعت از عمر این قانون می‌گذرد، و شما خوب می‌دانید که هر قانونی پس از گذشت ۲۴ ساعت از اعلام آن لازم‌الاجرا می‌گردد." "اما من این را نمی‌دانستم."
"این اما چیزی از مجازات شما کم نمی‌کند. این قانون دیروز بوسیله تمام بلندگوها، در تمام روزنامه‌ها اعلام شده است، و برای آنهائیکه"، در این جا او نگاه مشکوکی به من می‌کند، "برای آنهائیکه دسترسی به مطبوعات ندارند و از داشتن دستگاه گیرنده بی‌نصیبند، بوسیله اعلامیه‌ها اطلاع‌رسانی شده است، بر بالای تمام خیابان‌های کشور اعلامیه‌ها پخش گردیده. و این که شما ۳۶ ساعتِ گذشته را در کجا گذرانیده‌اید هم بعداْ مشخص خواهد شد، رفیق."
او مرا با خود می‌کشد. تازه در این لحظه متوجه گشتم که هوا سرد است و من بی‌پالتو می‌باشم. تازه در این لحظه گرسنگی خود را تمام قد نشانم داده و جلوی دروازه معده‌ام به غاروغور افتاده بود، تازه در این لحظه متوجه می‌شوم که کثیف هم هستم، با صورتی اصلاح نکرده، با لباسی کهنه، و اینکه قوانینی وجود داشته‌اند که بر طبق آنها هر رفیقی می‌بایست تمیز، اصلاح کرده، خوشبخت و سیر باشد. او مرا مانند مترسکی که به جرم دزدی محکوم گشته به جلو هل می‌داد، مترسکی که باید محل کوچک رویاهایش در کنار باریکه‌ای از مزرعه را ترک می‌کرد.

صورت غمناک من.(1)


اگر می‌توانستم آرزوئی طلب کنم که می‌دانستم برآورده خواهد گشت، بدینسان داشتن قطعه نانی برایم می‌توانست بهترین آرزو باشد تا آن را خوراکِ پرندگان دریائی می‌کردم، خرد و ریز ریزش کرده و بر پروازهای بی‌نقشه‌شان نقظه سفیدی می‌نشاندم، هدفی معین می‌کردم که پرندگان به سویش پرواز کنند؛ این تعلیقِ جیغ آلودِ مسیر نامنظم را بوسیله انداختنِ قطعه نانی محکم می‌ساختم و مانند چند تکه گره برای قاپیدن می‌پاشاندم در مسیرشان.
من هم مانند آنها گرسنه و خسته اما با وجود حضور غم خرسند بودم، زیرا که آنجا ایستادن با دستانی در جیب، پرندگان دریائی را تماشا کردن و ماتم نوشیدن زیبا بود.
ناگهان اما دستی مانند دست مأموران خود را روی شانه‌ام گذارده و صدائی می‌گوید: "با من بیائید!" همزمان دست سعی داشت مرا از ناحیه شانه محکم بکشد و بسوی خود بچرخاند. من بی‌حرکت ایستادم، دست را از روی شانه‌ام به کناری زده و آرام گفتم: "شما دیوانه‌اید!"
کسیکه پشت سرم ایستاده و هنوز دیده نمی‌شد به من گفت: "رفیق، من به شما اخطار می‌کنم."
من پاسخ می‌دهم: "آقای محترم و نه رفیق".
مرد عصبانی داد می‌زند: "آقائی وجود ندارد. ما همه همرزمیم." حالا او خود را کنارم قرار می‌دهد و از پهلو با دقت به من نگاه می‌کند، و من مجبور می‌شوم نگاهِ ولگرد و خرسندم را بازگردانم و در چشمان مطیع او خیره گردانم: او مانند گاومیشی جدی بود که سالیان درازی بجز وظیفه چیز دیگری نشخوار نکرده بوده است.
داشتم سؤال می‌کردم "به چه دلیل..." که او گفت: "صورت غمناک‌تان دلیلی کافی‌ست."
من خندیدم.
"نخندید!" خشم‌اش حقیقی بود. اول فکر کردم که چون هیچ فاحشۀ ثبت نشده‌ای، هیچ ملوان تلو تلو خوری، نه دزد و نه فراری‌ای را برای دستگیری پیدا کرده استْ حوصله‌اش سر رفته، اما حالا می‌دیدم که ماجرا جدی‌ست: او قصد داشت مرا بازداشت کند.

تنبازی.


مدت‌ها بود که به دنبال یک بازیگر مرد می‌گشت. دلش می‌خواست زیباترین مردِ جهان در این صحنه همبازی او گردد، قدِ بلندی داشته باشد با شانه‌هائی پهن و بازوانی مانند دو ساقۀ یک درختِ بزرگ و قوی، شکمی با عضلاتی سخت مانند سنگ و چشمانی که نشود دانست رنگ‌شان قهوه‌ای روشن است یا که سبز.
صحنه می‌بایست در آشپزخانه بازی شود. درست لحظه ریختن چای در فنجان باید معشوق از راه برسد، از پشت او را بغل کرده، بعد از بوسه‌ای از گردن دست خود را با ران و شکمش آشنا سازد، بعد پستان‌هایش را در دست گیرد و هر کار می‌خواهد با آن دو بکند.
دختر با هیجان به تک تک عکس‌های داوطلبینِ بازی در این نقش که برایش فرستاده بودند با دقت نگاه می‌کند. در پایان آهِ عمیقی کشیده، عصبانی و بلند داد می‌زند: مرده شورتونو ببرن با این قیافه‌های درب و داغونتون، از یک فرسخی داد می‌زنه که مرد این کار نیستن.
بعد چای داخل فنجان را تا ته سر می‌کشد تا بغضش خیس شده، نترکد.

صورت غمناک من.


هنگامیکه کنار بندر ایستاده بودم تا مرغان دریائی را تماشا کنم، صورت غمناکم توجه پلیسی را به خود جلب کرد که برای سرکشی به این محل آمده بود. من کاملاً مجذوب منظره پرواز پرنده‌هائی بودم که بی‌نتیجه برای یافتن اندکی غذا اوج می‌گرفتند و رو به پائین شیرجه می‌رفتند: بندر ویران بود. آب مایل به سبز و پوشیده از روغنی کثیف بود که بر روی آن انواع آشغال‌ها شناور بودند. هیچ کشتی‌ای دیده نمی‌شد. جرثقیل‌ها زنگ‌زده و انبار بندر ویرانه‌ای بیش نبود و چنین به نظر می‌آمد که حتی موش‌های صحرائی هم در این مخروبۀ سیاه کنارِ اسکله مایل به سکنی گزیدن نیستند. سکوت بر قرار بود. سالیان درازی می‌گذشت که هر تماسی با خارج قطع شده بود.
من مرغ دریائی مشخصی را نشانه کرده و پروازش را زیر نظر داشتم. مرغ دریائی ترسان مانند پرستوئی که هوای طوفانی را حدس زده باشد نزدیک سطح آب در نوسان بود، تنها گاهی جسارت می‌کرد جیغ‌زنان به بالا اوج گیرد تا مسیرش را با دیگر همقطاران متحد گرداند.

سرفه در کنسرت.(3)


,Pssst. Star-Dirigent Daniel Barenboim mag es nicht so gern
.wenn Zuhörer im Konzert husten
من خیلی محترمانه اما قاطع شروع به رد کردن دعوت‌های برترام کردم و فکر کنم که دلیلش قابل درک باشد. گهگاهی فقط بخاطر حفظ فرهنگ دوباره با او همراه می‌شوم: وقتیکه اطمینان دارم که در ارکستر سازهای بادی برنجی دست بالا را دارند یا دسته کُر مردان آوازهائی مانند "غرش رعدآسا" یا "سقوط بهمن" را ماهرانه اجرا می‌کنند؛ آثار هنری‌ای که در آنها کمیتِ خیلی بلند ضمانت شده است. اما تصادفاً این نوع از موزیک برایم جذابیت کمتری دارد.
کاملاً بیهوده است هنگامیکه دکترها کوشش می‌کنند به من ثابت کنند که این فقط به اعصاب مربوط است، که من باید بر خود مسلط شوم. من می‌دانم که این مریوط به اعصاب است اما پی و عصب‌هایم درست وقتی از کار می‌افتند که من در کنار برترام می‌نشینم. و صحبت از بر خود مسلط گشتن هم کاری‌ست غیر ضروری. ساده بگویم این کار از من برنمی‌آید. احتمالاً در گهواره در گوشم خوانده شده است که من فردی تسلط‌گر نخواهم گردید.
حالا غمگین به نمونه‌های تبلیغاتی برگزارکنندگان کنسرت نگاه می‌کنم. نمی‌توانم پیشنهاد دوستانه آنها را قبول کنم، زیرا می‌دانم که برترام هم در آنجا خواهد بود و من به محض شنیدن اولین صدای صاف کردن سینه‌اش خودداری از کف خواهم داد.
_ پایان _

سرفه در کنسرت.(2)


وحشتناک است، چنین به نظر می‌آید که برترام با سرفه کردنش دیگران و مخصوصاً بیماران عصبیِ مخفی را دعوت به سرفه کردن می‌کند. مانند سگ‌هائی که یکدیگر را با پارس کردن می‌شناسند از هر گوشه سالن به او پاسخ می‌دهند. و عجیب آنکه هرچه بیشتر از ادامه کنسرت می‌گذرد من هم که معمولاً دچار سرماخوردگی نمی‌شوم و به هیچ وجه مبتلا به ضعف اعصاب هم نیستم یک تحریک مقاومت‌ناپذیر به سرفه کردن حس می‌کنم. حس می‌کنم که چگونه دست‌هایم خیس می‌شوند و یک تشنج درونی مرا فرامی‌گیرد. و ناگهان می‌فهمم که تمام کوشش‌هایم بیهوده‌اند: که من سرفه خواهم کرد. بعد گلویم به خارش می‌افتد، دیگر تنفس کردن برایم ناممکن می‌گردد، سراسر بدنم غرق عرق می‌شود، ذهنم از کار می‌افتد و روحم بخاطر بقا مملو از ترس می‌شود. شروع به اشتباه تنفس کردن می‌کنم، با بیقراری دستمالی از جیب درمی‌آورم تا حتی‌المکان جلوی دهان قرار دهم، و دیگر به کنسرت گوش نمی‌دهم بلکه به پارس‌های عصبیِ حاضرین حساسِ در کنسرت گوش می‌سپارم.
لحظه کوتاهی قبل از آنتراکت حس می‌کنم که عفونتِ عصبی بوقوع پیوسته است؛ بعد دیگر نمی‌توانم جلوی خودم را نگاه دارم و شروع می‌کنم به دستیاری کردن با برترام، تا آنتراکت بیوقفه سرفه می‌کنم، همینکه دست زدنِ حاضرین آغاز می‌گردد به سوی رختکن می‌دوم. متشنج و خیس از عرق می‌دوم، از کنار دربان رد شده و از ساختمان خارج می‌شوم.

سرفه در کنسرت.(1)


زمانیکه او شروع به عرق کردن می‌کند، گوش‌هایش قرمز می‌شوند، نفس را در سینه حبس می‌کند و در جیب به دنبال آبنباتِ ضد سرفه می‌گردد، وقتی رایحه نافذ اوکالیپتوس در فضا می‌پیچد، بعد من می‌دانم که موزیک وعده نواخته شدن ویولون یا پیانو را می‌دهد و در واقع درست زمانی که آرشه ویولونیست هنوز ویولون را لمس نکرده یا به نظر می‌آید که پیانیست هنوز در حالِ جادوی پیانوی خود می‌باشد. و هنگامیکه طبق یک عادتِ آلمانی سکوت بطور ملموسی خود را در سالن گسترانده استْ برترام با لپ‌هائی باد کرده و با چشمانی عمیقاً مالیخولیائی ناگهان منفجر می‌گردد.
از آنجائیکه در شهر ما فقط آدم‌های با ادب به کنسرت می‌روند، طبیعی‌ست که کسی سرش را برنمی‌گرداند، هیچکس هم فورمول‌های آموزشی را برای خود زیر لب زمزمه نمی‌کند، اما مشخص است که چگونه تمام حاضرین وقتی که دیگر هیچ چیز نمی‌تواند مانع سرفه کردن برترام شود با زحمت خشم خود را فرو می‌خورند و به تشنج می‌افتند. سرفه‌های بیوقفه‌ای که با پایان یافتنِ قسمتِ آرام موزیک آهسته‌تر می‌گردند. بعد او سعی می‌کند سیلی که اوکالیپتوس در دهانش به راه انداخته و در حال خفه کردن اوست را با زحمت قورت دهد و برآمدگی حلقش مانند آسانسوری چابک بالا و پائین می‌رود.

سرفه در کنسرت.


Heirich Böll
پسر خاله‌ام برترام به آن گروه از بیمارانِ عصبی تعلق دارد که در کنسرت‌ها بدون کوچک‌ترین سرماخوردگی ناگهان شروع به سرفه کردن می‌کنند. ابتدا با صاف کردن ملایم و تقریباً دوستانۀ سینه آغاز می‌شود که بی‌شباهت به کوک کردن یک آلت موسیقی نیست و بعد آهسته و آرام تقویت گشته و با استدلالی جانفرسا مانند انفجارِ پارس سگ می‌گردد، طوریکه موی بانوی نشسته در ردیفِ جلو مانند بادبانِ سبکی به تکان می‌افتد.
برترام بر طبق حساسیت‌اش وقتی موزیک آهسته نواخته می‌شود بلند سرفه می‌کند و وقتیکه موزیک بلند نواخته می‌شود سرفه‌هایش آهسته‌تر می‌گردد. در واقع او با وسیله‌ای ناخوشایند یک کنترپوانِ ناموزون می‌سازد. و چون دارای حافظه‌ای عالی‌ست و بر پارتیتورها تسلط دقیقی دارد، برای منِ بیسواد تقریباً مانند رهبری آهنگدار به کار می آید.

برتولت برشت.

جوانک درمانده.
آقای (ک) در حین صحبت در بارهُ بدسرشتی، وقوع بی‌عدالتی و خودخوری در سکوتْ داستان زیر را تعریف کرد:
مردی در حال گذر پسری را می‌بیند که مشغول گریه کردن بود، از او دلیل اندوه‌اش را می‌پرسد.
پسر می‌گوید: "من دو سکه برای سینما رفتن در دست داشتم. یکهو پسری آمد و یکی از آن‎ها را از دستم قاپید" و با انگشت پسری را که در فاصله‌ای دور ایستاده بود نشان می‌دهد.
مرد می‌پرسد: "مگه برای کمک خواستن فریاد نکشیدی؟"
پسر هق هق کنان جواب می‌دهد: "چرا کشیدم."
مرد می‌پرسد: "مگه نمی‌تونی بلندتر فریاد بکشی؟"
پسر می‌گوید: "نه" و به مرد که لبخند بر لب داشت امیدوارانه نگاه می‌کند.
مرد می‌گوید: "پس اون سکه رو هم رد کن بیاد" و آخرین سکه را از دست او می‌رباید و بی‌خیال به راهش ادامه می‌دهد.

عوض و گله.


دوست نداشت اشگ بریزد، نمی‌خواست سرمه با اشگ قاطی شود، ردِ سیاهی مثل رود بر روی صورتش باقی گذارد و پسر خیلی راحت بتواند رد اشگ را بگیرد و برسد تهِ چشمانش و ببیند در دلش چه می‌گذرد.
***
دلش می‌خواست می‌توانست با فکر کردن به بنگاه‌های شادمانی غمِ نشسته بر دلش را به رقص آورد.
***
وقتی به او گفتند که جرمِ قتل اعدام بوسیلهُ صندلی الکتریکی‌ستْ فکر خودکشی مثل برقِ سه فاز از سرش پرید.
***
گِله با دلخوری به عوض می‌گفت: "کی می‌گه چیریکه تو داری من ندارم؟ خیلی هم بهترشو دارم".

آفتاب پشت ابر.


همیشهُ خدا از دست خودش عصبانی بود و هنگام تنبیه کردن خود جهان به فغان می‌آمد.
***
غذایش نان و پنیر بود و گاهی به حاتم طاعی هم لقمه‌ای تعارف می‌کرد.
***
هر بار که محنت دیگران غمگینش می‌ساخت چند قرصِ ضد افسردگی را با هم می‌خورد.

کاپیتال من.


کارگر گر سرمایه می‌داشتی
با کارفرما کی فرق می‌داشتی
***
قسمتی از سخنرانی یکی از رهبران سندیکای کارگری به مناسبت روز کارگر: رفقا اصلاً ناراحت نباشید، شما خوشبختانه چیزی ندارید تا در مبارزۀ خود با سرمایه‌دارانِ خونخوار از دست بدهید.
***
از نامهُ محرمانهُ مائو به پسرخاله‌اش: ... و نباید فراموش کنی که سیستم اقتصاد سرمایه‌داری کارگران را سرمایه‌دار بار می‌آورد.
***
بعد از سا‌ل‌ها بیکاری عاقبت تصمیم گرفت دست به کاری بزند تا به مقام ریاست برسد و چون سرمایه نداشت سندیکائی کارگری تشکیل داد.
***
می‌پرسه: پس چرا مثل آدم کار نمی‌کنی؟
می‌گه: آخه کار مال خره.

روزت مبارک پدرم.


سحر در حال نزدیک شدن بود ولی هنوز از پنجره‌های سالنِ مرغداری رنگ سیاه شب دیده می‌شد که مرغ و خروس‌ها چشم از خواب گشودند و یکصدا فریاد زدند: اتحاد... اتحاد.
مرغ‌ها همگی متفق‌القول شده بودند که با شروعِ ماه می یک هفته تخم نگذارند. خروس‌ها هم قول داده بودند برای پیروزی مرغ‌ها هم که شده یک هفته صبح‎ها از قوقولی قوقو خواندن دست بکشند.

آبستره.


مرغ‌ها، خروس‌ها، گاوها، گوسفندها و خرها از دست تجاوز جنسی جوانان ده جان‌شان به لب رسیده بود، تصمیم می‌گیرند دسته‌جمعی پیش کدخدای ده رفته و نزد او شکایت کنند.
خر با سم خود درِ خانهُ کدخدا را به صدا می‌آورد، آهویِ جوان زیبائی لخت و عور در را باز می‌کند و وقتی از ماجرا با خبر می‌شود می‌گوید: متأسفم، کدخدا خوابیده، فردا تشریف بیارید.
***
شمایل و قوارۀ یک فمینیستِ قلابی خود شاهد گویائی‌ست بر حقیقی نبودن ایشان.
کردار، گفتار و پندار بر چهره و قواره تأثیری عمیق می‌گذارند و نقش نشسته بر چشمِ هر انسانْ بی‌ریا شهادت می‌دهد.
***
زن از مردِ ورشکسته به تقصیری درخواستِ حقوق برابر می‌کرد.

طبقه بیکار.

عده‌ای بیکار در نشستی عاقبت بعد از ساعت‌ها مشورت روز کارگر را روز عزای ملی اعلام کردند.
***
به منِ بیکار پیشنهاد می‌دهد روز کارگر را با او جشن بگیرم. عجب بیکارند این مردم.
***
آنقدر بیکاری بر شانه‌هایش فشار آورد که احساس کرد دارد از پای می‌افتد، دستش هم متأسفانه به جائی بند نبود تا از زمین خوردنش جلوگیری کند.

فلسفه زندگی.


راه می‌رفت و با صدای بلند به خود می‌گفت: پس من چی؟!
همهُ فکرش شده بود اینکه چرا اون اینو داره و چرا این اونو داره.
***
با هر یک قدم به جلو دو قدم به عقب برمی‌داشت. نمی‌دانست که با این کارش هرگز به مقصد نمی‌رسد. اما این روش راضی‌اش می‌ساخت و می‌گفت که مسیر زندگی را در حال رقصیدن باید پیمود.

پریدن خواب از سر.

شتری تنها آرزویش داشتن پوستی بود مانند پوست پلنگ.
***
نمی‌توانست با یکدست دو هندوانه بردارد، از دست دیگرش خواهش کرد که به او کمک کند.
***
تمام شب را در انتظار آمدنت بیدار بودم و بی‌قرار. فراموشم شده بود که فقط در خواب به سراغم می‌آئی.

کاشکی.


وقتی که دیگر نمی‌دانم چه باید بکنم به تو می‌اندیشم.
و وقتی که دیگر نمی‌دانم به چه باید اندیشید به عکسی از تو نگاه می‌کنم که در آن مانند یک ماهی در بحر تفکر به شنا مشغولی.
کاش بادی می‌وزید، مرا مثل پری از جا می‌کند و پیش تو پرتاب می‌کرد.

در تعقیب زمان.


بعضی از آدم‌ها می‌توانند گاهی چنان به تعجب وادارت سازند که تو مجبوری ناخواسته سمت شمال و جنوب را با شرق و غرب قاطی کنی. مخصوصاً آن دسته از آدم‌ها که مدام دیگران را با درفش سوراخ سوراخ می‌کنند و وقتی کسی به آنها آزاری می‌رساند می‌گویند: "اول به خودت یک سوزن بزن بعد به دیگران جوالدوز!"
***
مانند شکارچیِ خسته و گرسنه‌ای در پی زمان می‌دویدم و فریاد می‌زدم: "بگیریدش، بگیریدش."
زمان اما سریع‎تر می‌دوید، نه نگاهی به پشت سرش می‌انداخت و نه از سرعتش می‌کاهید، می‌دوید و فریاد می‌زد: "آی دزد، آی دزد."
***
چند ساعتی می‌شود که چشمانت بسته‌اند.
دست و پایت مرتب تکان می‌خورند.
از این پهلو خود را به آن پهلو می‌غلتانی.
دستی را زیر تن و آن دیگری را لای پاهایت می‌گذاری.
سرت را می‌چرخانی و از این گوش به آن گوش روی بالش می‌نهی.
کاش در خوابت بودم و می‌دیدم چه می‌بینی.

خوشبختی.


خوشبختی حالتی درونی‌ست که خنده نمایانش می‌سازد.
خوشبختی آنقدر بزرگ است که برعکس بدبختی هرگز نمی‌تواند از پنجره داخل خانه کسی شود.
خوشبختی آنقدر مهربان است که هنگام نشستن در دل و چشم همیشه جائی برای بدبختی کنار خودش رزرو می‌کند.
خوشبختی همیشه هنگام خداحافظی بغض‌اش می‌ترکد.

پامنبری.


یکی از دلایل التهاب در انسان اجباری بودن ایمان‌هایش است.
ما خود را آدمی مؤمن می‌دانیم و همواره برعکس معتقدات و یا آنچه معتقدات نامیده می‎شوند و به ما قبولانده‌اند عمل می‌کنیم.
اما اگر اعتقادمان را با آگاهی انتخاب کنیم دیگر زیر پا نهادن‌شان برای خود ما هم خنده‌آور به چشم خواهد آمد، چون بدون هیچ زور و تزویری به آن رسیده و انتخاب کرده‌ایم، مانند آنکه دلت بخواهد گلی را ببوئی، پس در میان باغ می‌گردی و گل‌ها را می‌نگری و گل یاس را انتخاب و رایحه‌اش را به درون می‌کشی.
برای من اما زیباتر و پایدارتر آن اعتقاداتی‌ست که ما خود در اثر تحقیق و تجربه برای شخص خود خلق می‌کنیم، مانند خلق خدائی شخصی، مانند خلق قوانین رهنما. این کار همان آگاه شدنِ عمیق به مطلبی و آن را آیینه معرفت قرار دادن است و چون این قوانین و عقاید ساخته و پرداخته شدهُ خود ما می‌باشندْ بنابراین نادیده گرفتن‌شان نمی‌تواند به راحتی صورت پذیرد.
چنبن معمول است که پدران ما خدائی را با خصوصیات مخصوصی عرضه می‌دارند و می‌گویند خدا این است و بی‌همتاست و ما آن خدا را خدای خود فرض می‌گیریم. اما گاهی جرقه‌هائی در ذهن ما زده می‌شود و شکل خدای بهتری که باب میل من و توست نمایان می‌گردد. دراینجاست که دچار تردید می‌شویم و از خود می‌پرسیم آیا خدائی که پدر معرفی کرده خدای بهتری‌ست یا خدائی که جرقه‌های ذهنِ خودم تصویرش را نشانم داده؟ و به این ترتیب خدائی که قرار بود یکی باشد در طول زمان خود را به خدایان متعدد تجزیه کرده و ما کمتر می‌بینیم که آنها با هم در صلح و آشتی به سر برند.
خدا یکی‌ست و برای هر یک از ما انسان‌ها شکلی متفاوت دارد که اگر هر یک از این اشکال کاملاً خصوصی و مخصوص به هر فرد باقی بمانندْ دیگر جنگی بین خدایان در نخواهد گرفت.

قوانین و خدای‎مان را هرچه زیباتر و تنها برای شخص خود خلق کنیم و مسیر سفرمان را با بوی گل پر سازیم و بدانیم که چنین مسیری از میان بهشت می‌گذرد.

قرائت در چند دقیقه.(17)


این زمان نه بدتر و نه بهتر از زمان‎های دیگر است. این زمان یک آسمان است برای آنهائی که هدف‎ها و ایده‎آل‎هایشان را از آن نصیب می‎برند، و جهنمی‎ست برای کسانیکه در برابرشان مقاومت می‎کنند. حالا اگر شاعر بخواهد به اصل و خواهش درونی‎اش وفادار بماند نه اجازه دارد خود را مستِ از کامیابی‎هایِ جهان زندگیِ تحت تسلط صنعت و تشکیلاتِ مرتبط به آن تسلیم گرداند و نه به جهان مستدل فکری‎ای که کم و بیش بر دانشگاه‎های ما مسلط است. بلکه از آنجائیکه تکلیف و رسالت شاعر تنها این است که خدمتگذار، پهلوان و وکیل روح باشدْ بنابراین او خود را در این مقطع زمانی جهان امروز محکوم به یک گوشه‎گیری و رنجی که تحملش کار هر کس نمی‎باشد می‎بیند... از این روست که ما می‎بینیم اکثریت شاعران امروزی (شماره‎شان در هر صورت اندک است) به نحوی خود را با زمان و روح آن وفق می‎دهند و اتفاقاً این نوع شاعران هستنند که بزرگ‎ترین کامیابی‎های سطحی نصیب‎شان می‎گردد. دیگر شاعران باز لال می‎شوند و در فضای بی‎هوای این جهنم در سکوت نابود می‎گردند.
***
ما نویسندگانی که یأس‎شان در ارتباط با زمانه‎مان و ترس‎شان در مقابل هرج و مرج حقیقی‎ست کم نداریم، کمبود ما نویسندگانی‎ست که عشق و ایمان‎شان کفایت کند تا خود را در این هرج و مرج نگاه دارند.

در پختگی انسان جوانتر می‌شود.(13)


گاهی.
گاهی، وقتی پرنده‌ای می‌خواند
یا وقتی باد در شاخه‌ها می‌پیچد
یا سگی در دورترین خانهُ قریه پارس می‌کند،
بعد باید مدتی طولانی گوش بسپارم و سکوت کنم.
روح من در گذشته به پرواز می‌آید،
تا هزاران سالِ فراموش گشتهُ پیش از این
پرنده و بادِ در وزش
شبیه به من و برادرانم بودند.
روح من یک درخت می‌گردد
و یک حیوان و یک تکهُ ابر.
تغییر یافته و غریب بازمی‌گردد روحم
و از من سؤال می‌کند. چگونه باید جواب دهم؟
***
البته باید میان قطع امید کردنِ پیرمردی خسته که دیگر جهان برایش جذابیت چندانی ندارد و ایمانِ باطنی و واقعی‌اش تفاوت قائل گشت. خستگی تنها مربوط به فزیولوژیست و نباید به این معنی باشد که چون جهان امروز و بوی تعفن‌اش را با رغبت ترک می‌کنم بنابراین از جهان و بشریت برای همیشه ناامید گشته‌ام. من زوال را احساس می‌کنم و نزدیک شدنِ زشتی را می‎بینم، اما این هم نیز به پایانِ خود خواهد رسید و در یک جهانِ کاملاً ویران گشته هم تمام آن امکانات و آرزوهائی که انسان در خود حمل می‌کند می‌توانند شکوفه دهند.
(از نامه‌ای به جرج شوارتز در اکنبر سال ۱۹۵۱)

در پختگی انسان جوانتر می‌شود.(12)


تمام مرگ‌ها.
تمام مرگ‌ها را مرد‌‎ام،
تمام مرگ‌ها را می‌خواهم باز بمیرم،
مرگِ چوبین در درخت را بمیرم،
مرگِ سنگی در کوه را،
مرگِ خاکی در ماسه و سنگریزه را،
ورق ورق مردن در خش خش علف‌های تابستانی
و مرگ خونین و فقیرانهُ انسان را.
دوباره می‌خواهم مانند گلی زاده شوم،
می‌خواهم دوباره مثل درخت، مثل علف زاده شوم،
مثل ماهی و گوزن، مثل پرنده و پروانه.
و در هر شکل
بکشاند شوق مرا سوی آن سطحی
که آخرین رنج است،
رنج انسان.
آه ای کمانِ سفت و سخت که لرزانی
هنگامیکه اشتیاق مانند دستی قوی
هر دو قطب زندگی را
به سمت یکدیگر مایل به خم کردن است!
هنوز اغلب و کراراً تو باز
در پیِ شکارِ من از تولد تا مرگ خواهی بود
در پیِ آفرینش‌های مسیری پر درد
آفرینش‌های مسیری با شکوه.
***
دشمنی که باید به جنگ‌اش برویم یا حتی از آن خجالت بکشیم سالخوردگی نمی‌باشد. سالخوردگی کوه لغزانی‌ست که روی ما را می‌پوشاند، گازی‌ست خزنده که آهسته ما را خفه می‌کند.
(از نامه‌ای به رولف شوت در تاریخ ۲۶.۱۲.۱۹۳۹)

قرائت در چند دقیقه.(16)


یکی از عوامل بوجود آمدن اختلالاتِ روانی مقاومت‌هائی هستند که در برابر تائید و پذیرش عشقِ جسمانی انجام می‌گیرند و دروغگوئی در بقیهُ زندگی را پدید می‌آورند که معمولاً ارزنده دیده می‌گردند اما تأثیرشان مخرب است.
***
شرارت همیشه در جائیکه عشق به قدر کافی یافت نشود پدید می‌آید.
***
آدم عشق را تحمل می‌کندْ اما اگر این تحمل کردن با از خودگذشتگیِ هرچه بیشتر انجام گیرد به همان اندازه هم ما را قوی‌تر می‌سازد.
***
آنچه در تفکر و در هنر از امتیازات من استْ در زندگی و مخصوصاً در نزد زنان اغلب برایم مشکل آفرین است: که نمی‌توانم عشقِ خود را متمرکز کنم، که نمی‌توانم یک چیز و یا فقط یک زن را دوست داشته باشمْ بلکه باید اصولاً زندگی و عشق را دوست بدارم.

در پختگی انسان جوانتر می شود.(11)


برادرم مرگ.
به نزد من هم یکبارخواهی آمد، تو فراموشم نخواهی کرد،
و رنج به پایان می‌رسد،
و زنجیر پاره می‌شود.
مانند ستاره‎ای سرد
بر بالای نیازمندی من،
هنوز غریبه و دور به چشم میائی،
ای مرگ، ای برادر عزیز.
اما روزی نزدیک خواهی گشت
و سراپا آتش _
بیا، محبوب من، من اینجا هستم،
مرا در آغوش گیر، من از آن توئم.
***
درد و شِکوه اولین و طبیعی‌ترین عکس العمل در برابر از دست دادنِ انسانی‌ست که دوستش می‌داریم.
این به ما کمک می‌کند که از میان سوگواری و رنجِ اولیه عبور کنیمْ اما کافی نیست تا ما را با مردگان پیوند دهد.
این کارها را فرقهُ مردگان در سطحی بدوی انجام می‌دهند: قربانی کردن، تزئین کردن قبر، مجسمه ساختن. در سطح ما اما باید قربانی کردن برای مردگان در روح خودمان به مرحله اجرا در آید، با کمک اندیشه، با یادآوری دقیق، با بازسازی آن انسان دوستداشتنیِ فوت گشته در درونمان.
اگر استعداد این کار را داشته باشیمْ آنوقت شخص فوت گشته همچنان در کنارمان راه می‌رود، تصویر او نجات یافته است و به ما کمک می‌کند درد را ثمربخش گردانیم.
(از نامه‌ای بی‌تاریخ)
احتضار نیز روند زندگی‌ست و چیزی از روند تولد کمتر ندارد. این دو می‌توانند حتی اغلب با هم اشتباه گرفته شوند.
(از نامه‌ای بی‌تاریخ)