میوه بدن.(1)


بر سر مناره صومعه جغدی فریاد می‌کشید. شاخه‌های سیاهِ درختان در روشنائیِ ماه در جنبش بودند. در منطقه مسکونی هیچ چیز در حرکت نبود. پنجره‌های خانه‌ها کور بودند. یک شبِ تابستانی کوتاه است و روز به سرعت بازمی‌گردد. خورشید بر لاشه دو مرد در روی آشغال‌ها می‌تابید و خُرده‌شیشه‌ها را به درخشیدن وامی‌داشت.
کودکان اغلب در کنار گودال آشغال‌های پشت کارخانه آب معدنی بازی می‌کردند. آنها در آنجا سرپوش‌های چینیِ سفید رنگ، خُرده‌شیشه‌های سبز و صورتی و برچسب‌های رنگین جستجو می‌کردند. در کنار گودال هرمی از براده‌های چوب روی هم انباشته بود که در سطح بیرونی توسط خورشید خشک و از داخل خیس و سرد بود. در پای هرم می‌شد برادعه و تکه‌های کوچک چوب پیدا کرد.
در این روز دو دختر کوچک که گاوها را به چراگاهی در آن نزدیکی می‌بردند در کنار گودال ایستاده و می‌گذارند تا گاوها به تنهائی به چراگاه بروند. دخترها کنار گودال ایستاده و حرفی نمی‌زدند. در میان خاکستر و آشغال‌ها دو لاشه لخت افتاده بود، یکی به پهلو مچاله گشته و زانویش تقریباً تا چانه می‌رسید، دیگری دست‌ها و پاهایش به اطراف گشوده و صورت را به سوی آسمان نگاهداشته بود. خورشید بر گودال آشغال می‌تابید، آنطور که بر ساحلِ کوچکِ یک دریا می‌تابد. دخترها دست در دست هم داشتند و افسون‌زده به اجساد خیره مانده بودند. سکوت برقرار بود. از درخت‌های بلوطِ صومعه وزشِ کوچک بادی بوی خوشبوئی به آن سو می‌آورد. دخترها بعد از مدت کوتاهی به رفتن ادامه می‌دهند.
"دیدی؟ اون دو تا جوون مُرده بودن. بریم دوباره تماشا!"
"این کار معصیت داره!"
"برو بابا، معصیت! من می‌رم."
"بهت می‌گم که این کار معصیت داره. فوری زانو بزن، ما باید برای مُرده‌ها دعا بخونیم."
آن دو در کنار گودال زانو می‌زنند. علف از شبنم صبحگاهی تَر بود، اولین پروانه‌هایِ سفید بال با خال‌های سیاه از خواب بیدار شده و در نور خورشید پر پر می‌زدند.
"سلام مریم را رواست که پر از احسان است،
خداوند را به همراه داری،
و در میان زنان مبارکی تو،
و مبارک است میوه تنت ..."

"نه لباس به تن داشتن و نه کفش به پاشون بود، دیدی؟"
"حتماً لباساشونو دزدیدن."
"حتماً یهودی هستن."
"دیگه یهودی در جهان باقی نمونده."
"این جوونها چطوری اومدن اینجا؟"
"حتماً راهزن‌ها این دو نفر رو کشتن."
ــ ناتمام ــ

قبر دو طبقه.


پدرم پاورچین پاورچین خود را به در می‌رساند، گوشش را به آن می‌چسباند و بعد از شنیدن صدای سکوت، کلیدی از جیب در آورده داخل سوراخ قفل می‌کند و سه بار آن را به چپ می‌چرخاند. بعد مانند سارقی در را آهسته و فقط به اندازه‌ای که بتواند سرش را تا گردن داخل کند باز می‌کند. مادرم که جارو به دست پشتِ در ایستاده بود با شنیدن صدای چرخشِ کلید در قفل، دستش همراه با جارو اتوماتیک به بالا برده می‌شود و با دیدن صورت پدرم جارو را محکم به سرش می‌کوید و خشمگین اما طوریکه همسایه‌ها ملتفت نشوند می‌گوید:"بعد از مُردن هم دست از این کارهات برنمی‌داری!"
چند سالی می‌شود که مادرم را از طبقه اول به طبقه دوم نقل مکان داده‌اند. پدرم اصرار داشت که بعد از مرگ هر دو در کنار هم به خاک سپرده شوند، اما مادرم راضی به این کار نبود، نمی‌دانم پدرم چه وعده‌ای به او داد که بالاخره رضایتش را جلب کرد، اما مادرم یک شرط گذاشته بود و آن هم اینکه قبر طبقه بالا مال او و قبر طبقه پائین مال پدرم باشد!
هر وقت از مادرم پرسیده می‌شد که دلیل این کار چیست، می‌خندید و می‌گفت: "یک عمر او روی من بوده، حالا دلم می‌خواد بعد از مرگ من روش باشم!" و بعد قهقه می‌خندید!. اطرافیان و آشنایان که از این جریان خبردار شده بودند فکر می‌کردند مادرم دم مرگ به سرش زده و نمی‌داند چه می‌گوید، اما هم من و هم پدرم می‌دانستیم که به چه دلیل او این تصمیم را گرفته است؛ فقط برای زیر نظر گرفتن رفت و آمد پدرم!.
و وقتی از پدرم سؤال می‌شد که چرا تن به این شرط داده، می‌گفت: "حالا بعد از مُردن کی زنده است و کی مُرده!"
بعد از ملاقات با پدر و مادر و دیدن سرِ ورم کرده پدرم، با خود فکر کردم بهتر است آنها را در این شبِ جمعه تنها بگذارم، شاید که بخواهند اختلاف‌شان را مانند قدیم حل کنند. بعد از خداحافظی از آن دو، کنار یک قبر در قطعۀ هنرمندان نشستم و هر چه سعی می‌کردم نام هنرمند خوابیده در گور را بر روی سنگ قبرش بخوانم موفق نمی‌شدم، حتی تاریخ تولد و مرگش محو شده بود. من مانند نابینایان با تماس انگشت بر روی سنگِ قبر سعی می‌کردم نامش را بخوانم، اما موفق نمی‌شدم. قصد داشتم از مردی که کنار قبرِ کناری نشسته و در حال گریه کردن بود نام صاحب قبر را بپرسم که سنگ قبر تکانی خورد و انگشتان دست من شروع به لرزیدن کردند. به خیال اینکه زمین لرزه‌ای در شرف وقوع است در حال بلند شدن و پیِ چاره گشتن بودم که دستی از قبر خارج می‌شود، مچ دستم را محکم می‌گیرد و صدای زنانه زیبائی می‌گوید: "بشین! می‌خوام برات آواز بخونم."
بدون اراده می‌نشینم، ناگهان هیاهوی گریه و زاری عزاداران خاموش می‌گردد و صدای آواز خوشی در گوشم می‌پیچد.
صدای زن بقدری زیبا بود که فکر کردم مُرده باید حتماً خواننده باشد و نه نویسنده یا هنرپیشه. در خیالم به دنبال نامی برای صاحب این صدای زیبا می‌گشتم که مردِ کنار دستی در حال گریه کردن از من می‌پرسد: "خیلی وقته فوت کردند؟"
بی‌حوصله جواب می‌دهم: "متأسفانه نمی‌دونم، هرچه سعی می‌کنم نه اسمی و نه تاریخ فوت روی سنگ قبر می‌بینم."
مرد با دلخوری می‌پرسد: "یعنی شما نمی‌دونید مرحوم کِی دار فانی رو وداع کردند؟"
صدای زیبای زن هنوز در گوشم انعکاس داشت و دلم می‌خواست از دست مرد هرچه زودتر خلاص شوم تا بتوانم آن نام مناسب را بیابم: "ایشون مرحومه هستند و من هر کاری می‌کنم نمی‌تونم چیزی روی سنگ قبرشون بخونم، نه نام این خانم را می‌دانم و نه می‌دانم کِی فوت شده‌اند. اما از گریه کردن شما می‌شود حدس زد که مرحومه شما همین چند روز پیش با دار فانی وداع کرده‌اند؟ کی آخرین بار ایشان را دیدید؟"
گریه مرد شدیدتر می‌شود، شانه‌هایش تکان می‌خورند و بعد از پاک کردن بینی و چشم‌های از اشگ تَر شده‌اش می‌گوید: "نه آقا، من تا حالا ایشون رو از نزدیک زیارت نکردم. می‌دونید، این روزها کار و زندگی برای آدم وقتی باقی نمی‌ذاره تا بتونی پیش کسی بری و سلام و علیکی بکنی و حال و احوالی بپرسی."
می‌پرسم: "شما که این مرحومه رو اصلاً ندیدید و نمی‌شناسید، پس حالا آمدید سر قبرشون و گریه می‌کنید که چه بشود!؟"
صدای مرد کمی کلفت می‌شود، مانند لات‌های مادرزاد تابی به دستمالی که با آن هم بینی‌اش را پاک می‌کرد و هم چشم‌هایش را و می‌گوید: "ثوابشو می‌بریم!"
پدرم دهسال بعد از فوت مادرم با دار فانی وداع کرد. با شناختی که از او دارم می‌دانم که هرگز از مرگ هراس نداشت، اما روزهای آخر دست راستش به لرزه افتاده بود و در جواب سؤالِ من که دلیل این لرزش چیست با اندوه گفت: "نمی‌دونی باز کردن قفلِ در و از طبقه اول به طبقه دوم رفتن، طوریکه کسی متوجه نشه چه کار سختیه" و یک "خدا خودش بخیر کند" هم طوری به آخر جمله‌اش وصل کرد که دلم برایش سوخت و نگران آینده‌اش شدم.

میوه بدن.


Tadeosz Rozewicz
ماه بر بالای منطقه مسکونی ایستاده بود و بر صومعۀ سفید رنگ و دودکش سیاه کارخانه، بر پنجره‌های پوشیده خانه‌ها، بر شاخ و برگ درختان و بر ساقه علف‌ها می‌تابید. سکوت حکم می‌راند و در شهر کوچک هیچ خبری نبود. دیواری که پادگان را در محاصره خود داشت بلند و خاموش بود و لبه آن به وسیله شیشه‌های شکسته شدۀ نوک تیز و درخشنده‌ای تزئین شده بود. مأموری در درون محوطه پادگان مشغول نگهبانی بود. گروه‌های پارتیزان در تاریکی شب در منطقه مسکونی در حرکت بودند اما پلیس‌های نظامی دیده نمی‌شدند. تنها راکت‌های منور در آسمان سیاه رنگ می‌لغزیدند، به این نشانه که آنجا، در پشت دیوار، مردان مسلح غریبه‌ای زندگی می‌کنند که هنگام طلوع آفتاب بیرون آمده و کار روزانه خود را شروع خواهند نمود. حالا سکوت بر قرار بود. صومعه سفید رنگ از میان درختان مانند کوه یخِ بزرگی سر به فلک کشیده بود. در عبادتگاه، مردی روبروی محرابِ اصلی مانند یک صلیب دراز کشیده بود. او آنجا دراز کشیده بود و صورتش بر روی زمینِ سرد قرار داشت. لب‌های بی‌خونش تکان می‌خوردند و سنگ‌های خیس را لمس می‌کردند. مرد دست‌های خود را در امتداد شانه گشوده بود و دعا می‌کرد. کلمات او در جریان تیره‌ای از رؤیا غرق و ربوده می‌گردیدند. فراموش کرده بود که او کجا بوده و چه می‌کرده است. او بارها به خاطر یک مرگ زیبا و سعادتمند برای خود دعا کرده بود. و آن تنها چیزی بود که او به خاطرش التماس می‌کرد. بر بالای جایگاهِ عبادت که نور کمی بر آن می‌تابید، مجسمه مریم مقدس با کودکی در بغل قرار داشت. دور تا دور بر دیوارهای محراب، ردیفی از نقاشی‌های کوچکِ رنگ و روغن آویزان بود. در هر عکسی یک معجزه ترسیم شده بود. قدیمی‌ترین عکس‌ها مربوط به زمان‌های خیلی قدیم بودند. کتیبه‌های لاتین و لهستانی از لُردها، کاپیتان‌ها، شهروندان و دهقانانی که رحمت خداوند شامل حالشان شده بود گزارش می‌دادند. تصویر آتشسوزی‌هائی که خاموش شده بودند، همانطور که آدم شمعی را فوت و خاموش می‌سازد، شهرها و روستاهائی که به وسیله یک پالتوی آبی رنگ در برابر طاعون محافظت گردیده و غرق‌گشتگان و کودکان مُرده‌ای که دوباره به زندگی بازگردانده شده بودند. یک نقش خاکستری رنگ سوار بر ابری به سوی آسمان در حال صعود بود. راهب در این شب به خاطر یک مرگ سعادتمند دعا نمی‌کرد، او برای دو مرد ناشناس که اجسادشان در محل زباله پشت کارخانه افتاده بود دعا می‌کرد. آنها چه آدم‌هائی می‌توانستند باشند؟ تبهکار، سرباز؟ شاید قبل از مرگ حتی فرصت نکرده که با آه و ناله از مسیح و مریم نام ببرند. بر روی آشغال‌ها لخت افتاده و انتظارِ روز قیامت را می‌کشیدند. با فرشته‌های آسمان بودن آنها را خشنود خواهد ساخت ...
ــ ناتمام ــ

جانور پیر.(4)


"من فقط می‌خوانم."
"مشغول خواندن چه کتابی هستید؟"
"یک کتاب خیلی جالب، در باره استاد عدالت، یک معلم که صدها سال قبل از تولد مسیح زندگی می‌کرده است."
"و من سال پیش یک کتاب در باره یک راهب خواندم."
"نام کتاب چیست؟ و چه کسی آن را نوشته است؟"
"یادم نمی‌آید. هرچه من پیرتر می‌شوم، به همان اندازه هم حافظه‌ام بدتر می‌شود. فکر کنم نام او ... نام کتاب «گناه‌ها» یا چیزی شبیه به این است. این را هم فراموش کرده‌ام، اما داستان را هنوز خوب به یاد دارم. در پائیز و زمستان کمی بیشتر وقت دارم و می‌شود دوباره یک چیزهائی خواند. من کتاب را کاملاً خوانده‌ام و خیلی از آن خوشم آمد. این راهب به آدم‌ها خوبی می‌کرد، به کسانیکه گرسنه بودند نان یا گوشت نمک‌زده می‌داد و همیشه آبنبات و شیرینی برای بچه‌هائی که فوج فوج به دنبالش می‌دویدند داشت، تا اینکه او را متهم به تماس داشتن با شیطان کردند. می‌دونید، من می‌بایست می‌خندیدم! زیرا که آنها ثابت کردند که در شکم او شیطان غار و غور می‌کند. ایزابل، ایزابل! این گاو به کجا می‌دود، لعنتی ... من باید او را دوباره برگردانم، وگرنه به طرف قسمت محافظت شده می‌رود ... می‌بینید که چطور این دیوانه‌ها بر روی موتورهایشان با سرعت به اطراف می‌رانند! باید پولدار باشند که چنین موتورهائی می‌توانند بخرند. اما آدم باید این داستان را همانطور که نوشته شده پشت سر هم و به ترتیب تعریف کند. یک کتاب جالب. نوه من آن را از کتابخانه آورد. من هنگام خواندن آن خندیدم و گریه کردم. خیلی جالب نوشته شده بود. من چند بار می‌بایست بخندم، می‌دانید _ فکر می‌کردند که کلیددارِ صومعه همان پطرس مقدس است و یک نفر دیگر را اشتباهاً به جای یوهانسِ مقدس گرفته بودند. تا اینکه آنها به جان هم می‌افتند ... هی! این گاو کجا رفته؟"
زن از جا برمی‌خیزد ... او روبروی من می‌ایستد و با لبه چارقدِ خود چشمان آبی روشنش را پاک می‌کند.
(نوشته شده در سال ۱۹۶۴)
ــ پایان ــ

جانور پیر.(3)


رفتار عروسم نسبت به من در دو ماهِ اول تقریباً بهتر بود و گاهی حتی شیرینی به من تعارف می‌کرد. رفتار پسرم به خاطر او عوض شده و اغلب نفرینم می‌کند، به من می‌گوید سالخوردها آدم نیستند ... و چون هر گوشتی ماهی نیست، پس آدم پیر هم آدم نیست. بعد من به او می‌گویم: «مواظب باش که تو پیر نشی! اگه خودتو دار بزنی پیر نمی‌شی!»، وقتی که زیر ماشین رفته بود برایم تلگراف فرستادند، که من باید برگردم. نوه‌هایم را من براشون بزرگ کردم. همیشه برای رفتن به مدرسه آماده‌شون می‌کردم. نوه کوچک‌تره قلب بهتری دارد، بعضی وقت‌ها چیزی برایم میاورد. وقتی من مریض بودم، همیشه برایم آب برای نوشیدن می‌آورد. و بعد من روی تخت دراز افتاده و در انتظار بودم. کاملاً تنها». زن آستین ژاکت خود را بالا می‌کشد و بازوی خود را که از لکه‌های ریزِ سفید پوشیده شده بود به من نشان می‌دهد. «ببینید، جای زخم‌ها هنوز بر بدنم است، علتش این است که وقتی نوه بزرگم از شیر گرفته شد دیگر نمی‌خواست بخوابد و مدام گریه می‌کرد و با ناخن انگشت‌هایش چنان در پوست فرو می‌کرد که مادرش او را می‌زد و دختر فریاد می‌کشید. در این مواقع دلم برایش می‌سوخت و او را پیش خودم می‌خواباندم. او هم قبل از به خواب رفتن با ناخن‌هایش آنقدر محکم مرا نیشگون می‌گرفت که از جایشان خون می‌آمد و حالا می‌شود جای زخم‌ها را دید. آن سگ به درد هیچ کاری نمی‌خورد، او برای محافظت کردن از گله کمک نمی‌کند، چون کسی به او از کودکی این کار را یاد نداده است. اگر با او صحبت کنی اصلاً چیزی نمی‌فهمد. بعضی وقت‌ها شروع به دویدن می‌کند، اما گوش نمی‌دهد. ایزابل، ایزابل، ای گستاخ، کجا می‌خوای بری؟ من باید بشینم، خیلی خسته شدم. بله، می‌دونید من فقط به این فکر می‌کنم که اگر مریض شوم خدا نکند مجبور شوم مدت درازی روی تخت بیفتم. یک بار پسرم چون کاری را که می‌خواست انجام ندادم از خانه بیرونم کرد. او آن زمان مست به خانه آمد و گفت که باید من به اسب کاه بدهم. اما من تمام روز روی پا ایستاده و کار کرده بودم، دیگر قدرت نداشتم و گفتم: «من خیلی خسته‌ام، دخترت می‌تونه این کار را بکند.»، اما او فریاد کشید: «سر جات بشین، مادربزرگ می‌ره!» من هم گفتم: «من نمی‌رم، چونکه دیگر نیروئی ندارم، من تمام روز را سرپا بودم.» و به این ترتیب یکی او گفت و یکی من تا اینکه او یقه‌ام را چسبید، گردنم را فشرد و مرا تکان تکان داد، اما من عصا در دست داشتم و گفتم: «ولم کن، وگرنه با عصا می‌زنمت!» و یکی به پایش زدم، او هم عصبانی شد، عصایم را شکاند و فریاد زد: «بیرون، زن گستاخ!» و از خانه بیرونم کرد. من هم رفتم. اما لااقل هنوز می‌دانستم به کجا می‌توانم بروم. آن تصادف دیرتر برایش اتفاق افتاد، بعد از من خواهش کردند. من هم دوباره برگشتم. بله، می‌دونید ... و شما اینجا می‌شینید و درس می‌خوانید؟"
ــ ناتمام ــ

جانور پیر.(2)


اما پیش پسرم به من خوش نمی‌گذرد. عروسم بدجنس است. سال‌ها می‌شود که با من صحبت نکرده، فقط بعضی اوقات می‌گوید: «جانور پیر» و در را محکم می‌بندد. اما من که نانم را مجانی به دست نمی‌آورم. من از سپیده صبح تا هشت شب از گاوها نگهداری می‌کنم. صبح‌ها شیر می‌دوشم. و بعد گاهی چیزی می‌شورم، برای نوه‌هایم صبحانه آماده می‌کنم، تمام وقت چهارنعل مشغول کارم، همونطور که در خانه‌داری معمول است. نوه بزرگم حتی مدرسه را به پایان رسانده، و حالا در خانه نشسته و کاری انجام نم‌دهد و دست به سیاه و سفید نمی‌زند. ناخن‌هایش را با لاک قرمزی نقاشی کرده و حالا هم برای خود کفش پاشنه‌داری به قیمت چهار صد زلوتی خریده، اما او حتی یک بار هم برای کمک به من پیش گاوها نیامده، در حالیکه من شصت و نه سال از عمرم می‌گذرد. نوه کوچک‌ترم اما قلب مهربانی دارد، او همیشه می‌گوید: «مادر یزرگ، اصلاً نگران نباش، وقتی مدرسه را به پایان برسونم این خانه را ترک خواهیم کرد و من تو را با خود خواهم برد!»، فقط خدا کند وقتی مریض می‌شوم لازم نباشد مدت درازی از کار بیفتم، این تنها نگرانی من است. و اخلاق پسرم هم به خاطر زنش عوض شده و رفتارش با من خوب نیست. عروسم از روستا می آید، اما پنج سال در ورشو بود. پیش دیگران هم خجالت نمی‌کشد، دامنش را بالا می‌زند و _ می‌بخشید به خاطر بی‌ادبی_ به پسرم می‌گوید: «از کونم بخور». گاهی می‌روم تا چند تا گلابی که بر زمین افتاده‌اند جمع‌آوری کنم. بعد عروسم بچه‌ها را صدا می‌زند، به آنها می‌گوید که گلابی‌ها را بیاورند و آنها را در اطاق‌نشیمن قایم می‌کند. هیچوقت هیچ تکه لباسی از من را نمی‌شورد، حتی روسریم را. وقت رختشوئی، با پا لباس‌های مرا به گوشه‌ای هُل می‌دهد و من باید آنها را به تنهائی بشورم. در حالیکه رماتیسم کمر دارم ... می‌بینید که مردم حالا چگونه با موتور می‌رانند، حالا مردم این همه موتور دارند. در روزنامه خواندم که یک نفر در اثر تصادف موتور مُرده است ... ایزابل! ایزابل، کجا می‌خوای بری؟ برگرد ... در روزنامه خواندم که مردم در رانندگی بیشتر از حالت معمولی می‌میرند. چه وقت بود؟ آهان بله، دیروز یک هواپیما سقوط کرد و همه مسافران، فکر کنم چهل نفر، جان سپردند. بله، حالا اینگونه است. وضع و حالم پیش پسرم خوب نیست، در حالیکه قبلاً وضعم بهتر بود. بعد اما تصمیم دیگری گرفتم، و حالا از این کار متأسفم، اما برای بازگشتن خجالت می‌کشم. وقتی پسرم یک بار در حال مستی منو از خانه بیرون کرد، من به شهر پیش دخترِ خواهرم و شوهرش رفتم. وضع آنها خوب است، آنها فقط دو نفری زندگی می‌کنند. مرد تابوت می‌سازد. مغازه مال خودش است. بعلاوه تاج‌گل و صلیب هم می‌سازد و نعش‌کش هم دارد. همه چیز. در خانه فقط آن دو زندگی می‌کردند، یک سگ، چند مرغ و خروس و من. کار زیادی وجود نداشت و آن دو با من مهربان بودند. اگر میوه یا گوشت در خانه بود از من می‌پرسیدند: «خاله، این را میل داری یا چیز دیگری؟»، _ یا اگر ماهی پخته یا دود داده شده در خانه بود یا انگورها رسیده بودند ... همه چیز برای من آنجا مهیا بود، هیچ چیزی را از من قایم نمی‌کردند. گاهی نعش‌کش را می‌شستم، بعد او صد زلوتی از جیب در می‌آورد و می‌گفت: بگیر خاله، برای شستن نعش‌کش. و وقتی دخترِ خواهرم این را می‌دید، او هم می آمد و می‌گفت: «چی، تو نعش‌کش را شسته‌ای، از من هم پنجاه زلوتی برای این کار بگیر». و سگ‌شون علاقه زیادی به من داشت و همیشه پشت سرم می‌آمد، و یک بار به جاده اتوموبیل‌ رو دوید و یک اتوبوس او را زیر گرفت. اما من از پیش آنها رفتم، و حالا از این کار متأسفم. می‌دانید که مادر بودن یعنی چه. بعد هر دو پای پسرم شکست، و آنها برایم یک تلگرام فرستادند: «مادربزرگ عزیز، لطفاً فوری برگرد، ما همگی ازت خواهش می‌کنیم!» و من هم برگشتم. دخترِ خواهرم و شوهرش نمی‌خواستند بگذارند که من بروم. آنها واقعاً عصبانی بودند و می‌گفتند: «ما پول بلیط‌ تو را می‌دهیم، به آنجا برو و دوباره برگرد. وسائلت را اینجا بگذار، فقط مقداری که ضروری‌ست با خودت ببر.»، اما من از همه چیز دست کشیدم و پیش پسرم آمدم. و حالا برایم ناگوار است که دوباره به آنجا برگردم. حالا اینجا هستم _ اما اینجا وضع و حالم خوب نیست و عروسم مدت بیست سال است بجز «جانور پیر!» چیز دیگری به من نگفته است.
ــ ناتمام ــ

جانور پیر.(1)


شصت سال پیش برای اولین بار به من واکسن زده شد. و حالا هم گذاشتم که به من واکسن بزنند. یکی از آشنایان که دو پسر دارد وضعش مانند شماست، او می‌گوید که نزد پسرانش اثری از آبله دیده نمی‌شود، اما آثار زخم‌های آبله هنوز در او دیده می‌شود. می‌دانید، دیروز در تلویزیون دیدم که چگونه بیماری آبله در وروچلاف شیوع پیدا کرده است. آنها شهر را نشان دادند، بیمارستان‌ها و بیماران را. واقعاً وحشتناک بود. یک نفر تمام صورتش پر از جای زخم بود و بر پشتش مانند نخود زخم پاشیده شده بود. بعد هم یک پسر کوچک را نشان دادند، شاید هفت ساله، آبله تا نزدیک چشم‌هایش پیش رفته بود و از زخم‌ها خون می‌آمد ... وقتی خداوند کاری می‌کند، دیگر هیچ چیز و هیچکس نمی‌تواند کمک کند ... درست می‌گم؟"
"به چه دلیل باید خدا مردم را به وسیله بیماری آبله تنبیه کند ...؟"
"خوب، پس شما چی فکر می‌کنید؟"
"هر قضاوتی به شیوه خودش، اما خدا مردم را یقیناً با بیماری آبله تنبیه نمی‌کند و همینطور برای هیچ جنگی توطئه نمی‌چیند ..."
"حق با شماست، من شصت و نه سال دارم، اما هنوز به یاد دارم، وقتیکه هشت ساله بودم و عمه‌ام از جشنِ بخشودگیِ گناهان آمد، من از او خواهش کردم که مرا با خود به دهکده‌اش ببرد، او خاله تعمیدی من بود. اما او نمی‌خواست، او گفت که در آنجا بیماری آبله رواج پیدا کرده. اما من آنقدر خواهش کردم تا اینکه مرا به همراه خود برد. آنجا در دهکده زنی را دیدم. یک زن بیمار. او سی سالش بود، هنوز جوان. می‌دانید، او را من بر روی تخت بیماری دیدم. بدن او کاملاًٌ از چسب پر شده بود. مانند یک قطعه جای زخم. تمام صورتش و روی لب‌هایش هم چسب زده شده بود. وقتی که کشیش را آوردند، او پرسید: برای چه مرا به اینجا خواندید، مگر نمی‌بینید که این زن دهانش را نمی‌تواند باز کند؟ زیرا آن زمان مردم نادان‌تر بودند و با وجود این که واکسن وجود داشت اما نمی‌گذاشتند که به آنها واکسن بزنند، من واکسن زده‌ام ... ایزابل! ایزابل، لعنتی، کجا می‌خوای بری! حتماً می‌خواد آب بخورد ... من قبل از جنگ بیست سال تمام در مزرعه کار کردم. بعد ده سال بر روی زمین دیگری پیش آقای نیوینسکی کار کردم.
من مانند دیگران از ویلاهایشان که در وطنِ قدیمی خود داشتند صحبت نمی‌کنم. ما قدیم در مزرعه کار می‌کردیم. وقتی جنگ جهانی دوم شروع شد، گاو را فروختیم، شوهرم با پول آن یک اسب خرید و شروع به کار برای مردم کرد. آلمانی‌ها او را در سال ۱۹۴۲ با گاریش گرفتند، و او بدون هیچ ردی ناپدید شد. او دو نامه نوشت، یکی را از آن سوی رودخانه باگ و دومین نامه را از نزدیکی کی‌یِف، فقط همین دو نامه. من برای حکومت نامه نوشتم، آنها به من جواب دادند که شوهر من کشته شده است. برای حقوق بازنشستگی اقدام کردم، آنها به من گفتند که باید زودتر و از محل سکونت آن زمان این کار را می‌کردم. آدم باید این را از کجا بداند؟ حالا پهلوی پسرم زندگی می‌کنم. یا اینکه می‌بایست به گومولکا، رهبر حزب کارگران نامه می‌نوشتم، شما چی فکر می‌کنید؟
ــ ناتمام ــ

جانور پیر.

Tadeosz Rozewicz
براستی چرا من یک دهکده غریب را به یاد می‌آورم که از درختان بلوط محاصره شده است
مانند یک راز قدیمی که اشتیاقم را آرامش می‌بخشد
جائیکه ازدحام گله گوسفندان داغ‌خورده
برای همیشه خیابان گمشده را پر می‌سازد؟
(بولسلاف لشمیان)
زن با کمک عصا خود را با زحمت از کوه به بالا می‌کشد. در کار گاوها مداخله می‌کند. او از دور مانند کیسه‌ای پُر از پارچه کهنه دیده می‌شود. اما به زودی صورت را تشخیص می‌دهم، سیاه مانند نان سیاه، و چشم‌ها به اندازه بذر گل. لب‌ها پژمرده و به داخل کشیده شده بودند. مرتباً می‌ایستد، به اطراف نگاه می‌کند، طوریکه انگار به دنبال قارچ می‌گردد. در یک قدمی من از حرکت بازمی‌ایستد. او نه با خود صحبت می‌کند و نه با من. جوراب سیاهی بر پا دارد و کفشی با تختی پلاستیکی. بین ما مکالمه‌ای در باره هوا، در باره قارچ‌ها و در باره باران دیروز انجام می‌گیرد. زن خود را از پهلو خم می‌کند. او صحبت می‌کند. کلمات او به هم می‌پیوندند، به من می‌رسند. شروع به زندگی کردن در من می‌کنند. می‌مانند.
"... در بهار بدون عصا سه بار زمین خوردم، و یک بار چنان سخت که نمی‌توانستم از جایم بلند شوم، تا اینکه خودبخود خوب شد، امسال بجز چند تائی قارچ عسلی اصلاً دیگر قارچی وجود ندارد. می‌دانید، همیشه بر روی این چمن یک کسی می آمد _ حتماً یک خارجی بود و نه لهستانی. او لخت روی پتوئی دراز می‌کشید و روزنامه می‌خواند. و می‌دانید، یک کشاورز، همسایه من، در اینجا تعدادی گاو و دو گوساله دارد. یک بار مرد در زیر آفتاب دراز کشیده و فکر می‌کنم به خواب رفته بود، چون وقتی گوساله‌ها به طرف او رفتند، او از جایش تکان نخورد. به همین دلیل گوساله‌ها کاملاً نزدیک او رفته و با سم خود او را زدند، در این لحظه او بیدار می‌شود و می‌خواست آنها را با روزنامه از خود دور سازد. گوساله‌ها روزنامه را از دست او ربودند و می‌خواستند او را هم دندان بگیرند ... او لباس‌هایش را برداشت و به طرف جنگل پا به فرار گذاشت ... چه تند می‌دوید! من نزدیک بود از خنده روده‌بُر شوم. و شما، شما برای گذراندن تعطیلات اینجائید و یا به منظور شخصی؟
"نه این و نه آن."
"پس حتماً در خانه‌ای که پشت پُل قرار دارد زندگی می‌کنید ...، اما اگر می‌دیدید که چطور گوساله‌ها می‌خواستند روزنامه را از دست او بقاپند و او پا به فرار گذاشت ... خیلی خندیدم! حتماً یک خارجی بود ... ایزابل! ایزابل، برگرد! کجا می‌خوای بری، ای زن گستاخ! ... هنوز آثار زخم‌های آبله بر صورت شما پیداست ...
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(51)


جشم‌های پسر معتقد، مجذوب، و با تعجب و تحسین خجسته‌ای به سمت بالا نگاه می‌کردند، گرسنه و استوار. هیچ آرزوئی و هیچ طمعی در این نگاه نبود، تنها از خودگذشتگی‌ای شگفت‌انگیز بود و وجدی شاکر. نمی‌توانستم تشخیص دهم آن چه چیزیست که روح این پسر کوچک را چنین به تعجب واداشته و اجازه تجربه جادو شدن و سعادت تماشا کردن را به او داده است. شاید شکوهِ رنگ لباس‌ها، یا اولین درک زیبائی صورت دختران، و یا استراق سمع کردن پسری تنها و بدون برادر و خواهر به جیک جیک سعادتمند کودکان زیبا در آن بالا بوده باشد، شاید هم چشمان پسرک تنها شیفته و جادوی ریزش ملایم بارانِ رنگ‌هائی بود که هر از گاهی از دستان آن کودکان به پائین می‌ریخت، خود را پراکنده بر روی سرها و لباس‌هایمان و متراکم‌تر بر روی سنگفرش‌ها می‌افشاند و مانند شن نرمی زمین را می‌پوشاند. 
حالِ من هم شبیه به این پسر کوچک بود. همانطور که او نه خود، نه معنا و قصد پوشیدنِ لباس بالماسکه، نه جمعیت و نمایش‌های دلقک و نه موج انفجار خنده و دست‌ زدن‌های مردم را احساس می‌کرد و فقط اسیر منظره میان پنجره بود، نگاه و قلب من نیز بدینگونه در میان ازدحام این همه عکس فقط به یک عکس متعلق و تسلیم بود، به صورت کودکانۀ نشسته در میان کلاه و جامه سیاه او، به بی‌گناهی و تأثیر پذیری‌اش برای زیبائی‌ها، و به سعادت ناخودآگاهش.
(نوشته شده در سال ۱۹۵۳)
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(50)

تقریباً در تمام مدت اقامتم در این جشن یک قامتِ خیلی ساکت نزدیک من ایستاده بود، در این نیمساعت کلمه‌ای از او نشنیده بودم، حتی یک بار هم او را در حال تکان خوردن ندیدم، او در یک تنهائی عحیب یا در یک حالت جذب‌گشتگی در میان ازدحام و عبور و مرور مردم رنگارنگ، بی‌حرکت و مانند یک عکسِ خیلی زیبا ایستاده بود. او یک کودک بود، یک پسر کوچک، حداکثر می‌توانست هفت سال داشته باشد، یک پسر کوچلوی زیبا با صورتی کودکانه و معصوم، برای من دوستداشتنی‌ترین صورت در بین صدها صورت دیگر. پسر لباس بالماسکه سر تا سر سیاهی بر تن داشت، کلاه سیلندر بر سر و یک دستش را از میان نردبانی عبور داده بود، یک فرچه پاک کردن دودکش بخاری نیز به شانه‌اش آویزان بود، همه چیز با دقت و قشنگ کار شده بود، و صورت زیبای کودک کمی با دوده یا چیزی دیگر سیاه گشته بود. بر عکس تمام بزرگسالانی که خود را شبیه به چینی‌ها، دزدها، مکزیکی‌ها و نجبا گریم کرده و کاملاً بر عکس کسانی که بر روی صحنه به فعالیت مشغول بودند او هیچ نوع آگاهی از اینکه لباس بالماسکه بر تن دارد و یک دودکش پاک‌کن را به نمایش می‌گذارد نداشت، و کمتر از آن اینکه این لباس خیلی خوب هم به او می‌آید. نه، او کوچک و ساکت در محل خود ایستاده بود، بر روی پاهائی که در کفش‌های کوچک قهوه‌ای رنگی جا داشتند، نردبان کوچک سیاه رنگ بر روی شانه‌اش قرار داشت، گهگاهی بدون آنکه او متوحه گردد کمی به این سو و آن سو هل داده می‌شد و یا تنه می‌خورد، او ایستاده و شگفت‌زده با آن چشمان رویائی وجذاب آبی رنگ و آن صورت کودکانه با لُپ‌های سیاه شده رو به بالا به سمت پنجره خانه‌ای که ما روبرویش ایستاده بودیم نگاه می‌کرد. آنجا در کنار پنجره‌ای که به ارتفاع دو متر بالای سرهایمان قرار داشت کودکانی خوشحال و کمی بزرگ‌تر از او دور هم حمع بودند، می‌خندیدند، فریاد می‌زدند و همدیگر را هول می‌دادند، همه با صورت‌های رنگی و تغییر قیافه داده شده، و هر از گاهی از دستان‌شان و از بسته‌هائی که در دست داشتند بارانی از کاغذهای ریز رنگی بر سر ما می‌بارید.
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(49)

زیرا که برای ما هنرمندان این کار نوعی از لذت بردن و جشن گرفتن و متشکل از کار و تعهد بود، و با این حال لذت می‌داد _ تا جائی که نیرو کفایت می‌کرد، تا جائی که چشم‌ها به این سو و آن سو نگاه کردن‌های سریع به صحنه و دفتر طراحی را تحمل می‌کردند، تا جائیکه آرشیوها در مغز هنوز فضا و قابلیت انبساط در اختیار داشتند. من این را نمی‌توانستم برای همسایگان خود توضیح دهم، اگر این کار از من خواسته می‌شد، یا اگر من خودم می‌خواستم این کار را بکنم، زیرا که احیاناً آنها می‌خندیدند و می‌گفتند: "مرد عزیز از شغل خود خیلی شکایت نکنید! شغل‌تان تنها تماشا کردن و نقاشی کردن احتمالی چیزهای خنده‌دار است، و ممکن است چنین به نظرتان بیاید که وقتی شما در حال تلاش و کوشش هستیید ما خوش‌گذرانی و تن‌پروری می‌کنیم. اما ما حقیقتاً در ایام تعطیلات هستیم، آقای همسایه، و در اینجا جمع شده‌ایم تا از آن لذت ببریم، نه اینکه مانند شما به شغل‌مان بپردازیم. آقا، شغل ما اما مانند شغل شما زیبا نیست، و اگر شما مجبور می‌شدید که در کارگاهایمان، در مغازه‌ها، کارخانه‌ها و اداره‌ها کار ما را فقط برای یک روز انجام دهید، خیلی سریع از بین می‌رفتید." او حق دارد، همسایه من، کاملاً حق با اوست؛ اما این هیچ کمکی نمی‌کند، من هم فکر می‌کنم که حق با من است. با این همه به یکدیگر حقایق خود را بدون کینه بگوئیم، دوستانه و با کمی شوخی؛ هر کس این تمایل را دارد که خود را کمی توجیه کند، اما نه این آرزو را که به دیگران آسیب برساند. پیدا شدن چنین افکاری، تصور کردن چنین گفتگوئی و اثبات بی‌گناهی آغاز امتناع و خسته شدنِ من و وقت بازگشت به خانه و جبران استراحت بعد از ظهر از دست داده شده بود. افسوس، چه کم از عکس‌های زیبای این نیمساعت در مغزم بایگانی و نجات داده شدند! صدها، شاید زیباترین‌شان، از چشم‌ها و گوش‌های عاجز من بدون بر جا گذاشتن ردی از خود لغزیدند و گم گشتند! با این وجود یکی از هزاران عکس برایم باقی ماند و باید برای دوستان در دفتر طراحی کشیده شود.
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(48)

قرار بر این بود که یکربع ساعت در شهر بمانیم، اما ما بیش از نیمساعت با رضایت برای تماشا و برای گوش سپردن در شهر ماندیم، برای من توقف در یک شهر، در میان مردم، و در شهری که در آن جشن برپا است کاری کاملاً غیر عادی، نیمه ترسناک و نیمه مستی‌آور است، من هفته‌ها و ماه‌های متمادی در کارگاه و باغ خود تنها زندگی می‌کنم، به ندرت خود را دیگر به زحمت می‌اندازم تا جادۀ متصل به دهکده یا فقط مسیر ملکمان را تا آخر بروم. حالا من ناگهان در وسط یک شهرِ خندان و شاد میان جمعیتی که از هر سو فشار می‌آوردند ایستاده بودم، با دیگران می‌خندیدم و از تماشای چهره‌های گوناگون و شگفت‌انگیز آدم‌ها لذت می‌بردم، دوباره من یکی در میان بسیاری، متعلق به آنها و همراه جنبش بودم. البته نمی‌توانست مدت درازی به این شکل ادامه یابد، به زودی پاهای سرد، خسته و پُر از دردم سیر گشته و میل خانه رفتن خواهند کرد، به زودی همچنین مستی کوچک و دوست‌داشتنیِ تماشا کردن و گوش سپردن، نظاره کردن هزاران چهرۀ چنین عجیب، چنین زیبا، چنین جالب و دوست‌داشتنی و گوش سپردن به انواع و اقسام صداها، صدای گفتگوها، خنده‌ها، فریادها، صداهای گستاخانه، صداهای نجیبانه، صداهای بالا، پائین، گرم یا تند مرا خسته و مستأصل خواهند ساخت؛ شادمانه تسلیم شدن به لذت بردن‌های فراوان چشم و گوش، ناتوانی و آن ترس نزدیک به سرگیجه در برابر یورش تأثیراتی که قابل کنترل کردن نمی‌باشند را در پی خواهد داشت. در اینجا حتماً توماس مَن "می‌شناسم، می‌شناسم" بِریست را نقل قول خواهد کرد. حالا، اگر کسی برای فکر کردن به خود زحمت می‌داد متوجه می‌گردید که فقط ضعف پیری در این ترس بیش از حد در برابر فراوانی، در برابر پُری جهان، در برابر شعبده‌بازی درخشان مادر گیتی مقصر نبود. و همینطور اگر بخواهم با واژگان روانشناسان بیانش کنم، ترس از بازگشت به خویش در رابطه با از عهده برآمدن آزمایش در برابر محیط زیست. برای چنین ترس و خستگی شبیه به سرگیجه دلایل نسبتاً بهتر دیگری نیز وجود داشتند. وقتی من به آدم‌هائی که در این نیمساعت در میدان کنار من ایستاده بودند نگاه می‌کردم، چنین به نظرم می‌رسید که آنها مانند ماهی‌ها تنبل، خسته، راضی، بی‌هیچ تعهدی در آب انتظار می‌کشند، و چنین به نظر می‌آمد که چشم‌هایشان عکس‌ها را و گوش‌هایشان صوت‌ها را طوری ضبط می‌کنند که انگار در پشت چشم نه فیلمی نشسته است، نه یک مغز، نه یک مخزن و آرشیو و در پشت گوش نه یک گرامافون یا یک ضبط‌صوت که در هر ثانیه مشغول به کار، در حال گردآوری، در حال ربودن، در حال طرح ریختنند ، و نه تنها موظف به لذت بردن، بلکه خیلی بیشتر از آن به خاطر محفوظ نگاه داشتن برای بازگو کردن اتفاقی آنها و موظف به بالاترین درجه از دقت می‌باشند. خلاصه، من دوباره یک بار دیگر اینجا ایستاده‌ام، نه مانند یک تماشاگر و نه مانند یک تماشگر و شنونده بی‌تعهد، بلکه به عنوان یک نقاش با دفتر طراحی در دست، مشغول به کار و متمرکز.
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(47)

همسرم زود بازگشت و ما در گوشه‌ای از میدانِ پیازا ایستادیم. به نظر می‌آمد که میدان کانون جشن باشد. در میدان و در پیاده‌رو از آدم پُر بود، علاوه بر گروه‌های بی‌شمار رنگارنگ یک آمد و شد لاینقطع توسط زوج‌های پرسه‌زن و کسانی که دسته‌جمعی در حرکت بودند در جریان بود و تعداد زیادی کودک با لباس‌های مخصوص بالماسکه در بینشان دیده می‌شد. و در آن سوی میدان یک صحنه نمایش بر پا گشته بود که از تنها بلندگوی آن چندین نفر با حرارت استفاده می‌کردند: یک سخنران، یک خواننده فولکلور با گیتار، یک دلقک چاق و عده‌ای دیگر. مهم نبود که کسی گوش می‌داد یا نمی‌داد، می‌فهمید یا نمی‌فهمید، در هر حال وقتی دلقک کاری انجام می‌داد همه در خندیدن شرکت می‌جستند، بازیگران صحنه و مردم با همدیگر در حال بازی بودند، صحنه نمایش و تماشاگران همدیگر را متقابلاً تهییج می‌کردند، این مبادله‌ای پیوسته از حسن نیت، برانگیزاندن، میل به شوخی و آمادگی برای خندیدن بود. همینطور یک نوجوان از طرف سخنران به همشهری‌هایش معرفی می‌گردد، یک هنرمند جوان و دوستدار تفننی استعدادهای مهم که ما را به وسیله چیره‌دستی در تقلید صدای حیوانات و سر و صداهای دیگر مسرور ساخت.
ــ ناتمام ــ

باریکتر از مو.


نمی‌دانم چه از من دید یا شنید که با اندوهی مخفی ساخته از من پرسید: "پس که اینطور، فکر می‌کنی که من هنوز خیلی بچه‌ام!؟" و رفت. چند ماهی‌ست که پیدایش نیست، شاید رفته باشد پی یافتن بزرگسالی خویش. رفت اما نپرسید از من که چه وقت من بزرگ خواهم گشت، و نگفت به چه نحو او را در میان بزرگسالان باید یافت. مانند کودکان قهر کرد و وقت رفتن فراموشش شد که لااقل دلم را پس دهد.
***
مایل نبود مزاحم وقت گرانبهای محبوبش گردد، اما خیابان‌ها در نقاشی‌های او روز به روز تنگ‌تر می‌گشتند.

در پختگی انسان جوانتر می شود.(46)


دودکش پاک کن کوچلو.
همسرم می‌بایست بعد از ظهر سه شنبه در روز کارنوال برای مدت کوتاهی به لوگانو برود. او می‌خواست مرا متقاعد سازد که اگر او را همراهی کنم بعد خواهیم توانست لحظه کوتاهی نیز پرسه‌زدن یا شاید هم حرکت دسته‌جمعی افرادی که به صورتشان ماسک زده‌اند را تماشا کنیم. من حوصله این کار را نداشتم، نیمه فلج از آزارِ دردی که هفته‌ها در تمام مفاصلم پیچیده بود حتی فکر کردن به اینکه باید پالتویم را بپوشم و داخل ماشین شوم باعث بیدار شدن احساس انزجار در من می‌کرد. اما بعد از مقداری کلنجار رفتن با خود شجاعت به دست آورده و جواب مثبت دادم. ما به آن سو راندیم، من نزدیک شیف‌لِنده پیاده شدم، بعد همسرم برای پیدا کردن جای پارک به راه می‌افتد و من در زیر آفتابی کم نور اما محسوس در وسط شلوغی یک عبور و مرور که با متانت در جریان بود منتظر می‌مانم. لوگانو در روزهای معمولی یک شهر کاملاً بشاش و با محبت است، اما امروز در تمام کوچه‌ها و میادین شاد و شوخ به همه می‌خندید، کت و دامن‌های رنگی می‌خندیدند، صورت‌ها می‌خندیدند، خانه های کنار میدان با پنجره‌های لبریز از آدم‌ها و ماسک‌ها می‌خندیدند، و امروز حتی سر و صدا هم می‌خندید، سر و صدائی متشکل از فریاد کشیدن، از امواج خروشانی از خنده‌ها و نداها، از قطعه‌ای از موزیک، از نعره مضحک یک بلندگو، از فریاد شوخِ طلب کمک خواستن دخترها که به وسیله جوانک‌ها با کاغذهای رنگی و به بزرگی یک مشت مورد حمله قرار گرفته بودند، و ظاهراً قصد اصلی‌شان از اینکار این بود که به دهان دخترانی که مورد اصابت قرار می‌گرفتند تا حد امکان کاغذهای رنگی فرو کنند. همه جای سنگفرش‌های کوچه و خیابان از کاغذهای رنگی پوشیده شده بود، آدم‌ها در زیر طاق بازارچه بر روی کاغذها مانند اینکه بر روی خزه یا شن راه می‌روند، نرم و لطیف عبور می‌کردند.
ــ ناتمام ــ

سر پیری و معرکه گیری.


در حال خارج شدن از اطاق می‌گم: خداحافظ ... مسیح مواظب بچه‌ها باش، من زود برمی‌گردم.
در راهرو خم شده و مشغول پوشیدن کفش بودم که مسیح می‌پره و میاد می‌شینه سمت چپ شونه‌ام و سرشو میماله به لاله گوشم.
می‌دونستم بعد از این ادا و اطوار اومدن چیزی ازم طلب می‌کنه. به هوای بستن بند کفش شونمو چند بار تکون می‌دم تا بپره و نتونه درخواستشو اعلام کنه. اما انگار که این کلک‌رشتی رو خودش اختراع کرده باشه خم به ابرو نمیاره و با طنازی می‌گه: یه چیزی بگم برام می‌خری؟
دست از بستن بند کفش می‌کشم، سرمو به طرف سر کوچلوش برمی‌گردونم و می‌گم: مرد حسابی، تا حالا هزار دفعه بهت گفتم وقتی خم شدم و دارم بند کفش می‌بندم نباید حواسمو پرت کنی! نمی‌گی یه دفعه چپه می‌شم و با سر می‌خورم زمین؟
اول دو سه بار با چهچهه برام ماشاءالله ... ماشاءالله می‌خونه، بعد طوریکه انگار می‌خواد بچه خر کنه می‌گه: انقدر هم پیر نیستی که با باد پَر من چپه بشی و با کله بخوری زمین پهلوون! حالا که داری می‌ری برای خودت توتون بخری، به چیزی بگم برام می‌خری؟
برای نشون دادن اینکه سؤالشو نشنیدم خودمو دوباره مشغول بستن بند کفش می‌کنم.
خودشو بیشتر لوس می‌کنه و دو سه بار صورت بی لُپم رو می‌بوسه و تند تند می‌گه: می‌خری ... می‌خری ... می‌خری؟
بند کفش رو می‌بندم، خودمو راست کرده، دوباره سرمو به طرف سرِ کوچک و خوشگلش می‌چرخونم و بعد از نگاهی به چشم‌هاش که با دیدن رضایت در چشم‌های من دنیائی از شادی جا گرفته بود می‌پرسم: این دفعه دیگه چی می‌خوای؟
یه ماچ دیگه از صورتم می‌کنه و می‌گه: می‌دونستم می‌گی آره. اولین مغازه دست راست خیابون تو ویترینش یه مرع عشق گذاشته مثل ماه، با پرهای سبز و سرخ و سفید که با زدن اولین نوک به نوکش تا صبح برات آواز می‌خونه. اونو بخر و زود برگرد خونه.
تو دلم می‌گم سر پیری و معرکه گیری و از خونه می‌زنم بیرون.
بعد از خریدن مرغ عشق آواز خوان با پرهای سبز و سرخ و سفید در حال خارج شدن از مغازه بودم که فروشنده می‌گه: می‌بخشید، اما به نفع شماست که براش باطری یدکی هم بخرید!

در پختگی انسان جوانتر می شود.(45)


هنوز وقوع بعضی از چیزهای خوب پیش از آنکه پائیز دوباره وارد زمستان گردد در راه است. انگورهای سبز رنگ نرم و شیرین خواهند گشت، مردان جوان هنگام برداشت محصول آواز خواهند خواند، و دختران جوان با چارقدهای رنگی خود مانند گل‌های صحرائی در میان شاخ و برگ پژمرده تاکستان خواهند ایستاد. هنوز وقوع بعضی از چیزی‌های خوب در پیش است، و بعضی چیزها هم که امروز تلخ به نظر می‌آیند بعد از آموختن بهتر هنر مُردن روزی شیرین خواهند گشت. فعلاً ما تا بالغ گشتن انگورها و تا افتادن میوه‌های بلوط صبر خواهیم کرد، و امیدوار خواهیم بود که از ماه شب چهارده بعدی لذت ببریم، و البته ساعت به ساعت پیرتر خواهیم گشت، اما هنوز هم مرگ را با فاصله‌ای خیلی زیاد در دوردست‌ها ایستاده می‌بینیم. آنگونه که یک شاعر گفته است:
باشکوه است برای سالخوردگان
اجاق و شرابی سرخ
و در پایان یک مرگ لطیف _
اما دیرتر، امروز نه!
(نوشته شده در سال ۱۹۲۶)
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(44)


جنگل هم دیگر مانند دیروز سبز نیست و برگ انگورها شروع به زردتر نشان دادن خود کرده‌اند، شاه‌توت‌ها در پیش پای انگورها در حال آبی و ارغوانی رنگ شدن‌اند. و کوه‌ها هنگام غروب رنگ بنفش به خود می‌گیرند و آسمان سایه روشنی از رنگ زمرد، سایه روشن زمرد رنگی که رو به سمت پائیز هدایت می‌گردد. بعد چه؟ بعد باز دیگر از شب‌های گروتو و از شنای عصرانه در دریای آگنو خبری نخواهد بود، و خارج از خانه زیر درختان شاه‌بلوط نشستن و نقاشی کردن هم به پایان خواهد رسید. خوشا به سعادت کسی که بعد وطنی برای بازگشت دارد، به خاطر انجام کاری عزیز و مؤثر، به خاطر انسان‌های عزیز، به خاطر هر که او در وطن دارد! کسی که اینها را نداشته باشد، کسیکه این خیالات باطل برایش شکسته و خُرد گردیده است، برای فرار از دست سرمای آغاز گشته به بستر می‌خزد یا به مسافرت می‌رود، و به عنوان مهاجر اینجا و آنجا انسان‌هائی را که دارای وطن‌اند مشاهده می‌کند، مردمی را که دارای اجتماع‌اند، مردمیکه به مشاغل و حرفۀ خود اعتقاد دارند، او کار کردن آنها را، به خود زحمت دادن و کوشش کردن‌شان را با دقت مشاهده می‌کند، و می‌بیند که چگونه همه جا بر بالای تمام ایمان‌های خوب آنها و تمام کوشش‌هایشان ابرهای جنگ، انقلاب و سقوط بعدی آهسته و نامرئی به خود وسعت می‌دهند و این ابرها تنها برای آدم‌های تنبل و بی‌کار، کافران و ناامیدان _ و برای سالخوردگانی که به جای خوش‌بینی گم شده، علاقه‌های کوچک و لطیف خود را جانشین حقایق تلخ ساخته‌اند قابل رویت است. ما سالخوردگان می‌بینیم که چگونه با به نوسان آمدن پرچم خوشبینان جهان هر روز کامل‌تر می‌گردد، که چگونه هر ملتی خود را همواره الهی‌تر، همواره بی‌نقص‌تر، همواره مجازتر برای خشونت و حمله‌ای مسرت‌بخش احساس می‌کند، که چگونه مدها و ستاره‌های جدید در هنر، در ورزش و در دانش پیدا می‌گردند، نام‌ها می‌درخشند، بالاترین‌ها از روزنامه‌ها می‌چکند، و چگونه همه چیز از زندگی گداخته است، از حرارت‌ها، از شور و شوق، از ارادۀ قوی به زندگی و سرمست از خواست نمُردن. ازلی و نیرومند است نمایش زندگی، البته بدون محتوا، اما جنبشی جاودانه و مقاومتی‌ست ابدی در برابر مرگ.
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(43)

درست مانند دیشب، هنگامیکه من از مهمانخانه کوچک جنگلی به خانه بازمی‌گشتم، آنجا در کنار پیچ نزدیک گورستان سانت آبوندیو خنکی خیس چمنزار و دریا برای استقبال از من حمله آوردند! مانند حرارت مطبوع جنگل که عقب ماند و با بزدلی زیر اقاقی‌ها، شاه‌بلوط‌ها و درختان توسکا خزید و خود را مخفی ساخت! مانند جنگل که از خود در برابر پائیز و مانند تابستان که از خود در برابر مرگ اجباری دفاع کرد! به این نحو انسان هم در دوران پیری، در زمانیکه تابستانش غروب می‌کند، در برابر پژمردگی و مُردن، در برابر نفوذ سرمای جهان، در برابر نفوذ سرما در درون خون خویش از خود استقامت نشان می‌دهد! و مجدداً با صمیمیت خود را با بازی‌ها و نغمه‌های کوچک زندگی که با هزار زیبائی دوست‌داشتنی سطح روئی خود، با رگبار لطیف رنگ‌هایش، با پاورچین فرار کردن‌های سایه ابرها خود را خندان و وحشتزده به ناپایدارترین‌ها محکم می‌چسباند مشغول می‌سازد، مُردنِ خود را می‌بیند و از آن ترس و تسلی می‌آفریند، و لرزان هنر مُردن را می‌آموزد. اینجا مرز میان جوانی و پیری قرار گرفته است. بعضی در چهل سالگی یا زودتر از این خط گذشته‌اند، بعضی نیز آنرا دیرتر در پنجاه یا شصت سالگی رد می‌کنند. اما این همیشه یکسان عمل می‌گردد: به جای هنر زندگی یک هنر دیگر شروع به جالب گشتن می‌کند، به جای آموزش و تزکیه و خالص ساختن شخصیت خود، کاهش و انحلال آن ما را به خود مشغول می‌سازد، و ناگهان، تقریباً از امروز به فردا، خود را پیر احساس می‌کنیم، افکار، دلبستگی‌ها و احساسات جوانان دیگر برایمان غریبه می‌گردند. در این روزهای گذار است که چنین نمایشات کوچک و لطیفی مانند ذوب گشتن و آهسته مُردن یک تابستان می‌توانند بر ما تأثیر گذارده و ما را تکان دهند، قلب ما را با شگفتی و ارتعاش پُر و ما را خندان و لرزان سازند.
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(42)

اینطور به نظر می‌آید که چله تابستانِ امسال آن پایان دراماتیک و وحشیانه را به خود نگیرد (هرچند این امکان هنوز وجود دارد) و به نظر می‌رسد که مرگ لطیف و آهسته از پیری مُردن را برگزیده است. من پایان تابستان را نزد هیچ نشانه دیگری چنین ویژه و بی‌نهایت زیبا احساس نکرده‌ام، چنین باطنی مانند بازگشت به خانه در غروب بعد از یک پیاده‌روی یا بعد از صرف یک غذای شبانه روستائی‌ست: نان، پنیر و شراب در مهمانخانه کوچکی در جنگل. ویژگی این شب‌ها توزیع کردن حرارت، افزایش آهسته و خاموش سردی هوا، شبنم شبانه و فرار بی‌نهایتِ ساکت و خم گشته و در حال دفاع از خودِ تابستان است. وقتی آدم دو یا سه ساعت بعد از غروب آفتاب هنوز در راه باشد، نمایش این جنگ که خود را در هزار موجِ ظریف آشکار می‌سازد را می‌بیند. بعد حرارت روزانه سینه‌خیز بر هر جنگل انبوه، بر هر بوته‌زار و بر هر راه باریکی می‌نشیند و در تمام مدتِ شب محکم و استوار کنار زندگانی می‌ایستد و تک تک حفره‌ها و بادگیرها را می‌کاود. جنگل‌های سمت شبانه تپه در این ساعت از شب پُر از مخزن‌های بزرگ حرارتند، دور تا دور جویده گشته از سرمای شبانه، و نه تنها به هر فرورفتگی زمین و مسیر هر نهری، بلکه همینطور به هر رهگذر و هرجنگل انبوهی شیوه و درجات مختلف حرارت خود را دقیق و بی‌نهایت واضح آشکار می‌سازد. درست شبیه به اسکی‌بازی که بتواند در حین عبور از یک مسیر کوهستانی تمام شکل زمین را، هر بلندی و پستی آن را، درازا _ و هر گوشه و کنار کوهستان را کاملاً قابل درک در قوزک پای خود احساس کند، طوریکه بعد از چندین بار تمرین بتواند هنگام حرکت از این احساس در قوزک پا تصویر کاملی از دامنه کوه را بخواند، اینچنین من اینجا در عمق سیاهی شبِ بی مهتاب از موج‌های لطیف حرارت تصویر دشت را می‌خوانم. من قدم به داخل یک جنگل می‌گذارم، بعد از برداشتن سه قدم از حرارتی رو به فزون مانند حرارت لطیف کوره‌ای گداخته استقبال می‌شوم، من دریافته‌ام که افزایش و کاهش یافتن این حرارت بستگی به انبوهی جنگل دارد؛ هر مسیرِ نهر خالی از آب که در واقع مدت‌ها دیگر آبی در خود ندارد، اما با وجود این هنوز در زمین باقیمانده‌ای از خیسی را حفظ کرده است و بودن خود را به وسیله خنکی درخشنده‌ای اعلام می‌دارد. درجه حرارت نقاط مختلف یک دشت در هر فصلی از سال مختلف است، اما آدم آن را تنها در این روزهای مرحله تغییر چله تابستان به پائیز زودرس چنین قوی و واضح احساس می‌کند. مانند رزهای سرخ کوه‌های بایر در زمستان، مانند رطوبت زیاد هوا و رشد گیاهان در بهار، مانند حرکت دسته‌جمعی شبانه کرم‌های شب‌تاب با شروع تابستان، بدینسان این پیاده‌رویِ عجیب شبانه از میان امواج متغییر حرارت در آخرین روزهای تابستان به خاطر کسب تجربه نفسانی‌ست، تجربه‌ای که بیشتر بر سرشت و حس زندگی تأثیرگذار است.
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(41)

پایان تابستان
چله تابستان در جنوب کوه‌های آلپ زیبا و عالی بود. از دو هفته پیش آن ترسِ پنهانی بخاطر به پایان رسیدن تابستان را هر روز احساس می‌کردم، ترسی را که من به عنوان قوی‌ترین چاشنی اضافی آنچه زیبائی‌ست می‌شناسم. بیش از هر چیز از کوچک‌ترین نشانه یک رعد و برق می‌ترسم، زیرا با آغازِ شروع نیمۀ ماه آگوست می‌تواند هر رعد و برقی راحت تغییر ماهیت دهد، می‌تواند روزهای متمادی ادامه یابد و بعد باید تابستان را تمام شده به حساب آورد، حتی اگر وقتی هم که هوا بهبود می‌یابد. اتفاقاً اینجا در جنوب تقریباً جزئی از قواعد گشته که چله تابستان توسط یک چنین رعد و برقی گردنش بشکند، که سریع، سوزان و با رعشه خاموش گشته و مجبور به مُردن شود. وقتی پس از روزهای متمادی لرزش‌های وحشی یک چنین رعد و برقی در آسمان سپری می‌گردد، وقتی هزاران صاعقه، کنسرت بی‌پایان تندر و ریزش وحشیانه و سریع باران از صدا افتاده و پایان می‌یابد، بعد آسمان در یک صبح یا بعد از ظهر از میان ابر تبخیر گشته خنک و لطیف نگاه می‌کند، پوشیده از رنگ‌های خجسته پائیزی، و سایه‌ها در چشم‌اندازِ کمی واضح‌تر و سیاه‌تر می‌گردند، رنگ‌هایشان را از دست داده و شکلی نسبی می‌یابند، درست مانند فردی پنجاه ساله که تا همین دیروز هنوز فعال و تازه به نظر می‌آمد و بعد از یک بیماری، بعد از یک رنج، بعد از یک ناامیدی ناگهان بر چهره‌اش رشته نخ‌های کوچکِ فراوان و در تمام چین و چروک‌ها نشانه‌های کوچکِ فرسایش بنشیند. آخرین رعد و برقِ تابستانی اینچنین ناگوار و احتضارش هراس‌انگیز است، اکراه وحشی‌اش در مخالفت با مُردنِ اجباری، خشم دردآورِ عالی او، لگدپرانی به اطراف و بلند شدن بر رویِ دو پایِ جلو اما همه بی‌نتیجه است، بعد از مقداری سر و صدا عاجز شده و باید خاموش گردد.
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(40)


ما به خلیج‌های کشف نشده دریای جنوب کنجکاویم، به قطب‌های جهان، به درک کردن باد، به جاری بودن، به آذرخش‌ها، به بهمن‌ها _ اما ما به مرگ بی‌نهایت کنجکاوتریم، به آخرین و جسورانه‌ترین ماجرای این هستی. زیرا ما معتقدیم که می‌دانیم از تمام شناخت‌ها و حادثه‌ها تنها آنهائی سزاوار و رضایت‌بخش می‌توانند باشند که ما به خاطرشان با کمال میل زندگی را بدهیم.
(از "میل سفر" در تاریخ ۱۹۱۰)
***
وقتی فردی سالخورده گردیده و کار خود را به پایان رسانده است، حق اوست که خود را در آرامش با مرگ دوست گرداند. او نیازمند به انسان‌ها نیست. او آنها را می‌شناسد و بقدر کافی آنها را دیده است. آنچه برای او ضروری‌ست سکوت است. ملاقات کردن فردی سالخورده و او را مخاطب قرار دادن و با پرگوئی عذاب دادن شایسته نمی‌باشد. از درِ منزل او رد شدن، طوریکه انگار آنجا خانه هیچکس نیست مناسب است.
(اندرزی که هسه بعد از اعطاء جایزه نوبل به در خانه‌اش آویزان ساخت)
***
اولین برف
پیر گشته‌ای تو ای سالِ سبز،
پژمرده می‌نِگری و برف در موی خود حمل می‌کنی،
خسته می‌روی و مرگ در قدم داری _
همراهیت می‌کنم من، من با تو می‌میرم.
مردد می‌رود قلب کوره‌راهِ اضطرب را،
وحشت‌زده می‌خوابد در برف دانه زمستانی.
چند شاخه شکانده باد،
که زخم‌هایشان اکنون زره‌پوش من گردیده!
چند مرگ تلخ را مرده‌ام من!
تولدی تازه پاداش هر مرگ بود.
خوش آمدی مرگ، تو ای مدخلِ ظلمانی!
آن سو به صدا آید واضح آواز زندگانی.
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(39)


اکثراً در حلقهُ دوستانِ تقریباً جوان‎تر خود با این دست از بازی‎های فکر در برابر خبرِ شصت سالگی، هفتاد سالگی یا هفتاد و پنج سالگیِ روز تولدشان واکنش نشان می‎دهم. این بازی‎های فکر تلاشی‎ست که من با تشویشی شوخ برای ممانعت از اینکه با هر گوشزدی به سرعت انقضایِ مدت و باطل شدن زندگی‎مان بر ما سالخوردگان مسلط گردند. به تضادهای این زندگی که وجوه غم‎انگیزش غالباً و راحت توسط افراد مضحک نادیده گرفته می‎شود این هم تعلق دارد که ما هنرمندان با نیمه‎ای از روح‎مان در آنی به شدت عاشق می‎گردیم و هیچ چیز مانند <لحظه>، مانند کوتاهیِ عمر و تغییرِ سریع ژست‎های زندگی اینچنین مفتون‎مان نمی‎سازد، و در نیمهُ دیگر روح این اشتیاق عمیق به استمرار، به مبحث اجسام ایستا، به ناگزیر بودن تحمل و تسلی دادن تا ابدیت قرار دارد، اشتیاقی که ما را همیشه مجبور می‎سازد تا برای کارهای محال دوباره تقلا کنیم: معنوی و جاودانه ساختن آنچه نابود شدنی‎ست، متبلور کردن مایعات و اجسام بی ثبات، محکم نگاه داشتن <لحظه>. کسبِ آنچه خردمند در چشم‎پوشیِ خردمندانه برای هر عملی برایش کوشش می‎کند: فسخ کردن زمان، که ما هنرمندان معکوس آنرا انجام می‎دهیم: بوسیله شدیدترین فعالیت در خدمتِ محکم نگهداشتن و جاودانه ساختن.
(از نامه‌ای به ارنست مورگن‌تالر در سال ۱۹۵۷)
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(38)

البته پس از فائق گشتن بر این شوکِ کوچک دیگر ارتقاء یافتن فرد جوان‌تر را نوعی از گستاخی یا ادعا به حساب نمی‌آورم، بلکه با فردِ پیر گشته چیزی مانند همدردی احساس می‌کنم، به این معنی که: چون واقعیت‌ها تغییرناپذیر بودن خود را آشکار ساخته‌اند، لجاجتِ دوران پیریِ من فوری دوباره یک فاصله میان من و دوست جوان‌تر برقرار می‌سازد. زیرا من با تکبری پیرانه چنین تصور می‌کنم که برای او این ملازمت‌های سنین کهولت، جشن‌های سالانه و بزرگداشت ها و همچنین شکایت‌ها هنوز نور خفیفی از تازگی و اهمیتِ اولین تجربه را دارا می‌باشند، آری، بانیِ جشنِ هفتاد سالگی دوباره چیزی حس می‌کند که تا اندازه‌ای شبیه به مراسمِ پذیرش آئین مسیحیِ روزگارِ جوانی یا دیپلمه گشتنِ وی می‌باشد؛ او به یک مرحله بالاتر دست یافته و به فضائی نو داخل گشته؛ و به همراه احساسِ قطع امید همچنین بوی خوشایندی از تشریفات آمیخته می‌گردد، احتمالاً جشنی با گوشت گوزن و آهو، شراب و شامپاین در کار است، و فردِ مقام یافته در حلقۀ سالخوردگان با خوشحالی تمام این چیزها را هنوز کمی جدی می‌انگارد، او با هیجان به سخنان نماینده مجلسِ فدرال یا رئیس‌جمهور گوش می‌سپارد، با اندوه به بی‌خطر بودن و شادمانی جشن‌های گذشته می‌نگرد و بنابراین طوریکه من استنباط کرده‌ام او در مقایسه با ما سالخوردگان ِ پیرتر یک تازه کار و جوانی بیش نیست. زیرا ما سالخوردگان ِ پیرتر تصور می‌کنیم که برخلاف این خودپسندی‌ها و در کنار همسایگی سردِ مرگ بودن، زندگی‌ای خردمندانه که با وقاری همراه با خودداریست را طلب می‌کند، و فقط به ندرت در لحظات شفافِ مخصوصی متوجه می‌گردیم که یک سالخوردگی کامل چه کم با پیری، و دانش ما چه کم با خیال باطل و خودپسندی تفاوت دارد، که ما سفیهانه به کسانی اعتماد می‌کنیم که هنوز مانند ما بر آن بلندیِ رفیع که ما ایستاده‌ایم نایستاده‌اند. و در این لحظۀ شفاف همچنین ما دوباره می‌دانیم که چگونه زمانی در کودکی یا نوجوانی و یا جوانی در باره سالخوردگان و سالخوردگانِ پیرتر فکر می‌کردیم و می‌خندیدیم، و اینکه این خنده ابداً آنطور که بعد از دهه‌ها می‌خواهد به نظر ما برسد بی‌خبر و احمقانه نبوده است. آری، و اینکه در پایان فقط آن خردِ پیری که در دوباره _کودک_ شدن موجود است دوام خواهد داشت.
ــ ناتمام ــ

باز دل هوس شعر سرودن به سرش افتاده.


نمی‌دانم چرا برای شمردن چند تا جوجه این همه باید صبر کرد تا پائیز به آخر برسد،
و چرا در پائیز شاعران همگی به سبز بودن برگ درخت شکاکند،
و چرا وقتی آسمانِ خاکستری رنگ است نه تنها دل من، بلکه گوش همسایۀ فوقانی من هم می‌گیرد،
و چرا قهوه را تلخ می‌نوشند وقتی زهر مار تلخ‌تر است،
و چرا برخی با سماجت می‌خواهند اثبات کنند که مرغ یک پا دارد وقتی همه می‌دانند که مرغ همسایه از بدوِ پیدایش غاز بوده،
و نمی‌دانم چرا گاو برای همه گوساله می‌زاید اما برای من فقط عکسی از گوساله!؟