امپراطوری.(4)


این ملت که تحت چنین امتحان سختی به بلوغ رسیده است امروز هنوز نمی‌‏داند که مسیرش او را به کجا می‏‌کشد و چه کس رهبر و کمک‌‏رسانش خواهد گشت. فرشته‌‏ها اما می‏‌دانند، و آنها می‌‏دانند که چرا بر فراز آسمان این ملت و سراسر جهان ترانه جنگ را فرستاده‌‏اند.
و از میان این روزهای سیاه مسیری می‏‌درخشد، مسیری که ملت شکست‏‌خورده باید برود.
این ملت نمی‏‌تواند از نو دوباره کودک گردد. کسی نمی‌‏تواند این کار را انجام دهد. این ملت نمی‏‌تواند راحت توپ‏‌هایش، ماشین‏‌ها و پولش را بذل و بخشش کند و دوباره در شهرهای صلح‌‏آمیز و کوچک شعر بسراید و سونات‌ها را اجرا کند. اما می‏‌تواند مسیری را برود که تک تک این ملت وقتی که زندگی او را در اشتباه و غم و اندوهی عمیق فرو کشانده است باید برود. این ملت می‏‌تواند همچنین مسیری را که تا کنون رفته است را، منشاء و کودکی خویش را، بزرگ شدنش، شکوه و شکستش را به یاد آورد، و او می‏‌تواند در مسیر این یادآوری نیروهائی را پیدا کند که به طور قابل ملاحظه‏‏ و گم‌ناگشتنی‏‌ای به او تعلق دارند. این خلق باید همانطور که پرهیزکاران و وارستگان می‌‏‏گویند <به خویش بازگردد> تا بتواند در خود، در آن عمیق‏‌ترین نقطه درونی خود ذات خویش را دست‏نخورده بیابد، و این ذات قصد فرار از سرنوشت او نخواهد کرد، بلکه به او پاسخ مثبت خواهد داد و از بهترین‏‌ها و درونی‏‌ترین‏‌های دوباره پیدا گشتۀ او از نو آغاز خواهد کرد.
و اگر این انجام گیرد، و اگر خلق سرکوب گشته مسیر سرنوشت خود را با میل و صادقانه طی کند می‏‌تواند بدین ترتیب اندکی از آنچه را سابق بر این برقرار بود تعمیر کند. و دوباره یک جریان پایدار سکوت می‏‌تواند از این خلق به راه افتد و در جهان نفوذ کند. و در آینده، آنهائی که هنوز تا امروز دشمن این خلق می‌‏باشند این جریان سکوت را دوباره اخذ و استراق سمع خواهند کرد.
(1918)
ــ پایان ــ

امپراطوری.(3)


البته به ملت هشدار داده شد و اخطار گردید که گمراه گشته‌‏اند. به آنها زمان‌های قدیم را یادآور گشتند، از شهرت آرام و پنهان کشور گفتند، از انتشار هنر معنوی که روزی آنرا مدیریت می‏‌کردند، از جریان پایدار اندیشه‏‌های اصیل معنوی، از موزیک و شعر که روزی این سرزمین به جهان هدیه می‏‌داد تعریف کردند. اما آنها با شادی به خاطر ثروت تازه به دست آمده به این حرف‌‏ها می‏‌خندیدند. جهان گرد بود و خود را می‌‏چرخاند و زمانی که پدربزرگ‌‏ها شعر می‌‏سرودند و فلسفه می‌‏نوشتند کار خیلی قشنگی می‌‏کردند، اما نوادگان‌شان می‏‌خواستند نشان دهند که آدم می‌‏تواند در این سرزمین کارهای دیگری را هم انجام دهد و دارای قابلیت‌‏های دیگری باشد. و به این ترتیب آنها در هزاران کارخانه‏ خود چکش می‏‌زدند، بخار به راه می‏‌انداختند و ماشین‌‏های جدبد، راه‌‏آهن‌‏های جدید، محصولات جدید و همچنین برای مواقع ضروری پیوسته توپ و تفنگ‏‌های جدید نیز می‏‌ساختند. ثروتمندان خود را از ملت سوا ساخته بودند و کارگران فقیر خود را تنها و رها شده می‏‌دیدند و آنها هم دیگر به ملت خویش که خود جزئی از آن بودند فکر نمی‏‌کردند، بلکه فقط نگران حال خود بوده و فقط برای خود فکر و تلاش می‏‌کردند. و حالا ثروتمندان و مقتدرانی که تمام این توپ و تفنگ‌‏ها را برای مقابله با دشمن خارجی تهیه کرده بودند بخاطر دوراندیشی خود شاد بودند، زیرا که حالا در درون کشور دشمنانی وجود داشتند که می‏‌توانستند حتی خطرناک‌تر از دشمن خارجی باشند.
پایان تمام این ماجراها به جنگی بزرگ ختم می‏‌گردد که سال‏‌ها جهان را به طرز وحشتناکی ویران ساخت و ما در میان آنچه از آن برجای مانده است ایستاده‏‌ایم، مبهوت از قیل و قالش، خشمگین از مهمل بودنش و بیمار از جریان خونش که از میان تمام رویاهایمان می‏‌گذرد.
عاقبت جنگ به پایان رسید و امپراطوری جوان و شکوفائی که پسرانش با شوق، آری با گستاخی به جبه‏‌های جنگ شتافته بودند در هم فرو می‌‏ریزد. امپراطوری شکست می‏‌خورد، به طرز وحشتناکی شکست می‏‌خورد. فاتحین جنگ اما قبل از آنکه هنوز از صلح صحبتی به میان آمده باشد مطالبه غرامت سنگینی از ملت شکست خورده می‏‌کنند. و چنین اتفاق می‌‏افتد که روزهای متمادی ارتش شکست‌خورده در اثنای عقب‌نشینی از میان صف‏‌های طولانی ملت خود مانند روزهائی که ارتش با قدرت از میانشان عبور می‌‏کرد می‌‏گذشتند تا به دشمن پیروزمند تحویل داده شوند. ماشین‏‌ها و پول از کشور شکست خورده به سوی جیب دشمنان سرازیر می‏‌گشت. در این بین اما ملت شکست خورده در لحظه بزرگ‌ترین احتیاجش به خود می‌‏آید. این ملت رهبران و شاهزادگان خود را بیرون رانده و قدرت را خود در دست داشت، شوراها را خود به وجود آورده و خواسته‏‌هایش را اعلام نموده بود و با نیرو و فکر خویش برای خود وضع مصیبت‏‏‎باری به وجود آورده بود.
ــ ناتمام ــ

امپراطوری.(2)


این اما از بدترین کارهایشان نبود. برای این سدهای دفاعیِ هولناک و عظیم پول به قدر کافی داشتند و کسی به یک جنگ فکر نمی‌‏کرد، اما از آنجا که ثروتمندان خیلی مایل به دیدن دیوارهای آهنی به دور پول خود می‏‌باشند بنابراین خود را برای هر پیشامدی مسلح می‏‌ساختند.
خیلی بدتر از آن اما آن چیزهائی‌ست که در داخل امپراطوری جوان رخ می‏‌داد. این ملت که مدتی طولانی در جهان هم مورد تمسخر و هم مورد احترام واقع گردیده بود، ملتی که مالک مقدار زیادی معنویت و مقدار اندکی پول بود _ این ملت حالا متوجه گردیده بود که پول و قدرت چه چیز زیبائی می‌‏تواند باشد. و به ساختن، پس‏‌انداز کردن، به معامله و پول وام دادن می‌‏پردازد، همه برای ثروتمند شدن عجله داشتند، آن کس که آسیابی داشت یا مالک کارگاه آهنگری بود می‏‌بایست حالا یک کارخانه داشته باشد، و کسی که سه شاگرد داشت، می‏‌بایست حالا دارای ده یا بیست شاگرد باشد و بسیاری این تعداد را خیلی سریع به صدها و هزاران نفر افزایش دادند. و هرچه دست‌‏ها و ماشین‏‌های بیشتری سریع‌‏تر کار می‌کردند، به همان نسبت نیز سریع‌‏تر پول روی هم انباشته می‏‌گردید _ البته برای آن تعداد اندکی که مهارت انباشته کردن پول را داشتند. اما خیل عظیمی از کارگران دیگر شاگرد و همکار یک کارفرما نبودند، بلکه به بیگاری و بردگی تنزل مقام یافتند.
در بقیه کشورها هم به همین شکل بود، در آنجاها هم کارگاه به کارخانه، استاد به حکمران و کارگر به برده مبدل گردید. هیچ کشوری در جهان نتوانست شانه از زیر بار این سرنوشت خالی کند. اما امپراطوری جوان سرنوشتش چنین بود که با تأسیسش این روح و غریزه جدید در جهان سقوط کند. از عمر این امپراطوری زمان درازی نمی‏‌گذشت و از قدیم ثروتی نداشت و در عصری سریع و جدید مانند کودک بی‏‌تابی که کار و طلای فراوانی در دست دارد در حرکت بود.
ــ ناتمام ــ

امپراطوری.(1)


در این بین آن حرکت انقلابی در تمام جهان در حال رخ دادن بود، آن تغییر عجیب و غریب انسان‏‌ها و اشیائی که مانند یک شبح و یا یک بیماری از اولین دود ماشین‏‌های بخار سر بلند کرده و زندگی را در همه جا مشغول تغییر دادن بود. جهان پُر از کار و کوشش گردید و توسط ماشین‏‌ها اداره می‏‌گشت و مرتب به سمت کارهای جدید کشیده می‌‏شد. ثروت‏‌های بزرگی بوجود آمد، و آن بخش از جهان که ماشین‏‌ها را اختراع کرده بود بیش از پیش بر جهان مسلط گردید، قاره‌‏های دیگر را میان قدرتمندان خویش تقسیم نمود و کسی که قدرتمند نبود چیزی به او نرسید و دستش خالی ماند.
این موج بر بالای کشوری که ما از آن صحبت می‌‏کنیم نیز پرواز می‏‌کرد، اما سهمی که از آن به او رسید نسبتاً کم بود. چنین به نظر می‌‏آمد که کالاهای جهان دوباره تقسیم شده‌‏‏اند و دوباره این مملکت فقیر دستش خالی مانده است. در این هنگام ناگهان همه چیز مسیری دیگری را طی می‏‌کند. آرا و افکار قدیمی‌‏ای که درخواست متحد شدن اقوام را داشتند هرگز خاموش نشده بودند. یک سیاستمدار یزرگ و قدرتمند ظهور می‎کند، یک پیروزی درخشان و بسیار خوشحال کننده بر همسایه بزرگ این سرزمین را قوی و متحد می‏‌سازد، سرزمینی که اقوامش حالا همه با هم یکی شده و یک امپراطوری بزرگ را بر پا ساخته بودند. سرزمین فقیر رویاها، متفکرین و نوازندگان حالا بیدار شده بود، این کشور ثروتمند بود، بزرگ بود، متحد شده بود و به عنوان قدرتی هم‏پایه در کنار برادران پیرتر و بزرگ‌تر خود ظاهر می‎گردد. اما دیگر در جهان گسترده چیز زیادی برای غارت کردن و به دست آوردن وجود نداشت، قدرت تازه در قاره‏‌های دور جهان قرعه‏ و فال‎ها را تقسیم شده یافت. اما روح ماشین‌‏ها که تا کنون در این سرزمین خیلی آهسته به قدرت رسیده بود حالا به طور شگفت‎انگیزی شکوفا شده بود. کل کشور و مردمش به سرعت تغییر می‎کند، بزرگ و ثروتمند، قدرتمند و خوفناک می‎گردد. حال ثروت می‎انباشت و خود را در حصار سه گانه‏‌ای از سربازان، توپ‎های جنگی و قلعه‎ها حفاظت می‎کرد. به زودی همسایگانی که این موجود جوان باعث نگرانی‌شان شده بود دچار ترس و بی‌اعتمادی می‎گردند و آنها هم حالا شروع به ساختن حصارها کرده و توپ‎ها و کشتی‎های جنگی خود را آماده می‏‌سازند.
ــ ناتمام ــ

امپراطوری.


Hermann Hesse
یک سرزمین بزرگِ زیبا اما فقیری وجود داشت که در آن مردمی لایق، قانع و قوی زندگی می‏‌کردند، مردمی که از سرنوشت خود راضی بودند. ثروت، زندگی خوب و شکوه و جلال زیادی در آنجا وجود نداشت و کشورهای همسایه ثروتمندتر گاهی به مردم قانع این سرزمین بزرگ با تمسخر یا ترحمی همراه با تمسخر نگاه می‏‌کردند.
اما بعضی از چیزهائی را که نمی‌‏شود با پول خرید و با این وجود مورد احترام انسان‏‌هاست در میان این مردم بی‌شهرت خوب رشد می‏‌کرد. آن چیزها چنان خوب رشد می‏‌کردند که با گذشت زمان این سرزمین فقیر با وجود قدرت اندکش معروف و محترم گشت. در آن سرزمین چیزهائی از قبیل موزیک، شعر و افکار خردمندانه رشد می‌‏کرد، و همانطور که کسی از یک خردمند بزرگ، یک واعظ و یا شاعر توقع ثروتمند بودن، خوش‏‏‌پوشی و فردی بسیار اجتماعی بودن ندارد و او را در نوع خود محترم می‏‌شمارد، به همین نحو نیز ملت‌‏های مقتدرتر برای این خلق فقیر و عجیب احترام قائل بودند. آنها به خاطر فقر و تا اندازه‌ای هم به خاطر کندی و ناشی بودن ذاتی این خلق شانه‏ بالا می‏‌انداختند، اما از متفکران، شاعران و موسیقی‏دانانش با کمال میل و بدون حسادت صحبت می‏‌کردند.
و به تدریج ‏چنین اتفاق می‏‌افتد که این سرزمین اندیشه در واقع فقیر می‌‏ماند و اغلب توسط همسایگانش تحت ستم قرار می‏‌گیرد، اما در همسایگی خویش و در کل جهان جریانی آهسته، مقاوم و باردار از گرما و عقلانیت جاری می‏‌سازد.
اما یک چیزی آنجا بود، یک وضعیت خیلی قدیمی و چشم‏گیر که به خاطرش خلق این کشور نه تنها از طرف غریبه‏‌ها مورد تمسخر واقع می‌‏گشتند، بلکه خود نیز به خاطر آن چیزها احساس رنج و عذاب می‏‌کردند _: قبایل فراوان این سرزمین زیبا از زمان‏‌های قدیم به سختی می‏‌توانستند دیگری را تحمل کنند. مدام نزاع و حسادت در بین‌شان وجود داشت. و گرچه همیشه فکری سر بلند می‌‏کرد و توسط بهترین مردان این سرزمین اظهار می‏‌گردید که باید متفق گشت و در کاری مشترک و دوستانه متحد گردید، اما افکاری هم وجود داشتند که با آن مخالفت می‏‌کردند و معتقد بودند که یک قوم یا شاهزاده آن باید بر علیه دیگر اقوام قیام کند و رهبری را در دست گیرد و به این ترتیب هرگز به اتحاد نمی‏‌رسیدند.
چنین به نظر می‏‌آمد که پیروزی بر یک شاهزاده غریبه و کشورگشائی که مملکت را به سختی مورد ظلم قرار داده بوده است می‏‌تواند عاقبت این اتحاد را به وجود آورد. اما خیلی سریع دوباره نزاع آغاز می‏‌گشت؛ تعداد زیادی از شاهزادگان کوچک از خود مقاومت به خرج می‏‌دادند و رعایای این شاهزاده‌‏ها از لطف اربابانشان در شکل مناصب، القاب و نوارهای کوچک رنگی برخوردار بودند و در مجموع مردم راضی به نظر می‌‏آمدند و برای نوآوری رغبتی از خود نشان نمی‌‏دادند.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(81)


راینهارد بِرام نقاش.(5)
حالا بِرام زمان سختی را می‏‌گذراند. او دقیقاً می‌‏دانست که فقط کار قادر است او را به زندگی بازگرداند، اما مدتی طولانی در اینکه بتواند آن از خود گذشتگیِ فراموش گشتۀ سالیان خوب را بار دیگر از آن خود سازد تردید داشت. در آن دهکده در اوبرراین او آشیان گزیده بود و در آن اطراف پرسه می‏‌زد، به کرات به خطوط ساحل خیالی و محو گشته و درختان تابلویی که قصد کشیدنش را داشت در مه پائیزی خیره می‏‌گشت و نمی‏‌توانست برای چند ساعت آرام بنشیند و آن چیزی را فراموش کند که مطلقاً قصد فراموش کردن‌شان را داشت. با کسی معاشرت نمی‏‌کرد، و آن عادات زاهدانه غیر عادی‌اش هم در این امر به او کمک می‌‏کرد.
یک شب، بعد از آنکه متفکر و غمگین شیشه شراب همیشگی‏‌اش را نوشیده بود و از زود به رختخواب رفتن وحشت داشت دومین بطر شراب را بدون آنکه فکر کند سفارش می‌‏دهد. تا اندازه‌‏ای مست خود را روی تخت می‏‌اندازد، مانند سنگ می‏‌خوابد و روز بعد دیروقت چشم از خواب می‌‏گشاید، با احساسی ناشناخته از یک بی‌ارادگی که باعث گردید او نیمی از روز را در خواب و خیال بگذراند.
دو روز دیرتر، وقتی اندوه قدیمی می‌‏خواست در او قدرتمند گردد دوباره همان چاره را امتحان می‌‏کند، و سپس دوباره و دوباره. یک روز با وجود سرمای مرطوب هوا چهارچوب تازه‌‏ای را به کرباس می‏‌کشد. یک سری طرح کشیده می‌‏شود. پاکت‌‏های بزرگ از کارلزروه و مونیخ، بسته‌‏های مقوا، دسته‌‏های چوب و رنگ به دستش می‏‌رسد. در طول شش هفته در کنار موجگیر ساحل یک آتلیه بدوی ساخته می‌‏شود. و به زودی بعد از کریسمس یک تابلوی بزرگ تمام می‏‌گردد: «درخت توسکا در مه». حالا این تابلو یکی از بهترین آثار نقاش به شمار می‏‌آمد.
از پی این زمان هیجان‌انگیز، تبدار و با ارزشِ دوران کار شکستی پیش می‌‏آید. بِرام نقاش روزهای متمادی بیهوده ول می‏‌گشت، هنگام برف و طوفان، تا عاقبت آخر شب او را از میخانه‏ دهکده بعد از یک باده‏‌نوشی در سکوت به خانه‌‏اش حمل می‏‌کردند. روزهای متمادی هم در آتلیه با کویری در سر و پر فغان و منزجر بر روی چند تکه پتو می‌‏افتاد.
اما در بهار دوباره یک نقاشی را تمام می‌‏کند.
او سالیانی را به این ترتیب ‏گذراند. اغلب مؤفق می‏‌گشت هفته‏‌ها با وجود تنبلی کار کند و سپس دوباره تصادفی رخ می‏‌داد. و عاقبت یک بار بعد از شراب‏‌نوشی زیاد شب سردی از ماه مارس را در هوای آزاد مزرعه‏‌ای به صبح می‏‌رساند، سرمای سختی می‏‌خورد و در تنهائی در اثر پرستاری و تغذیه بد می‏‌میرد. او به خاک سپرده شده بود که یکی از خویشاوندانش با خواندن آگهی فوت در روزنامه‌‏ای برای دیدن او به آنجا سفر می‏‌کند. در میان تابلوهائی که او به جا گذارده بود تصویر عجیبی از آخرین روزهای زندگی‌اش وجود داشت که او از خود کشیده بود. طرح کامل و بی‌مبالات یک سر، خطوط کثیف و زشت چهره یک می‏گسارِ پیر گشته، با پوزخندی بی‏‌رنگ و نگاهی مردد و غمگین. اما بِرام به دلیلی با قلم‏‌مویِ پهنی دو خط قرمز به صورت ضربدر بر روی پرتره و قطعاً به قصد تمسخر خود کشیده بود.
(1906)
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(80)


راینهارد بِرام نقاش.(4)
"مؤفق نشدید نقاشی بکشید؟"
"نه. تعادلم برقرار نبود، درک می‏‌کنید. پیش از این نقاشی کردن تنها کار من بود، نگرانی و عشق من بود، آرزو و رضایتم بود. فکر می‌‏کردم که اگر موفق شوم تعدادی از آن نوع عکس‌‏هائی بکشم که کسی تا حال قادر به کشیدنشان نشده باشد زندگیم به اندازه کافی زیبا و ثروتمند خواهد گشت. به این دلیل کارهایم خوب بودند. و حالا آرزو و اشتیاقم به چیزی دیگر کشیده شده است. حالا دیگر بجز شما هیچ آرزوئی ندارم، و چیزی که من با کمال میل بخاطر شما از آن نگذرم وجود ندارد. لیزا، من به این خاطر دوباره آمده‌‏ام. اگر که بخواهید متعلق به من باشید این مقدار اندک نقاشی هم دیگر برایم بی‌‏اهمیت خواهد گشت. _ بنابراین به من پاسخ بدهید! آنطور که قبلاً بین ما گذشت دیگر قابل قبول نیست. من خودم را آنطور که شما مرا می‏‌خواهید به شما تقدیم می‏‌کنم. اگر که مایل به ازدواج نباشید، می‏‌توانیم بدون ازدواج با هم باشیم. انتخاب با شماست."
"بنابراین شما از من تقاضای ازدواج می‌‏کنید!"
"اگر که شما بخواهید، بله. من دیگر جوان نیستم، اما من هرگز در زندگی‌ام عاشق زنی نبوده‏‌ام، و آنچه از گرما و پرستاری و وفاداری برای بخشیدن دارم تنها متعلق به شماست. _ من ثروتمندم. _"
"اوه _"
"می‏‌بخشید. منظورم فقط این است که من برای مخارج زندگی احتیاجی به نقاشی کردن ندارم. لیزا، آیا واقعاً نمی‏‌توانید مرا درک کنید؟ نمی‏‌بیند که من زندگیم را در دست شما قرار می‌‏دهم. چیزی بگوئید!"
سکوت ناگواری برقرار می‏‌گردد. زن جرأت نگاه کردن به نقاش را نداشت و او را نیمه دیوانه می‏‌پنداشت. عاقبت زن صحبت می‏‌کند، محتاط و دوستانه. اما او با اولین کلمه متوجه می‏‌گردد. لیزا وانمود می‏‌کند که چه زیاد او وی را به تعجب واداشته است و چه اندازه سؤالش برای تمام زندگی او مهم می‏‌باشد. و برای متقاعد کردن نقاش مانند جوانک بی‏‌پروائی که آدم نمی‌‏تواند آرزویش را با کلمه‌‏ای رد کند صحبت می‌‏کرد و نقاش لبخند می‏‌زد.
بِرام می‏‌گوید: "شما خیلی مهربانید. شما برای من نگرانید، و همینطور کمی هم از من می‏‌ترسید. آیا درست می‌‏گویم؟
لیزا مضطرب به او نگاه می‏‌کرد. او ادامه می‏‌دهد.
"من از شما متشکرم دوشیزه لیزا. شما نمی‏‌خواستید مستقیماً جواب منفی بدهید. اما من متوجه شدم. من از شما ممنونم، خداحافظ و زندگی خوبی داشته باشید!"
لیزا سعی می‏‌کند او را از رفتن بازدارد.
او می‏‌گوید: "نه. اجازه بدهید بروم! من نمی‏‌خواهم بروم تا خود را با خوردن زهر مسموم سازم. نه واقعاً. خداحافظ!"
لیزا دستش را برای خداحافظی سوی او می‏‌گیرد. او آن را محکم در دستش نگاه می‌‏دارد و بعد بدون تعظیم کردن به سمت لبانش می‏‌برد، لحظه‌‏ای می‏‌اندیشد و بعد ناگهان دست لیزا را رها می‏‌کند و خارج می‏‌گردد. در راه دهلیز حتی به خدمتکار انعام هم می‏‌دهد.
ــ تمام ــ

داستان‌‏های عشقی.(79)


راینهارد بِرام نقاش. (3)
ده روز می‏‌گذرد و او هنوز شروع به کار نکرده بود. بعد او خود را مجبور ساخت و چهارچوبی را به کرباس کشید و پس از کشیدن دو سه طرح آن را دور انداخت. او دیگر نمی‌‏توانست نقاشی کند. پایه‏‌های آن همت زاهدانه برای کار کردن، آن کمین منزوی و کنجکاو بر روی خطوط ناواضح، آن نورهای شکسته، آن فُرم‌های تحلیل رفته‏ و تمام آن هنر اوقات زاهدی و گوشه‌نشینی سالیان دراز به لرزه افتاده، قطع گشته و شاید هم گم گردیده بود. حالا چیز دیگری وجود داشت که او را مشغول می‏‌ساخت، چیزی برخلاف آنچه او خوابش را می‏‌دید، چیزی دیگر که شبیه به آرزوهایش نبود. ممکن است آدم‏‌هائی وجود داشته باشند که بتوانند خود را تقسیم کنند، که مهارت‌‏ها و زندگی‌‏شان متنوع باشد؛ برام اما فقط یک روح، فقط یک عشق و فقط یک نیرو داشت.
زن زیبا اتفاقاً در خانه تنها بود وقتی که نقاش به دیدارش رفت. و وقتی او داخل گشت و دستش را برای دست دادن دراز کرد لیزا وحشت‏زده گشت. مرد نقاش پیر دیده می‏‌شد و ظاهری نامرتب داشت، و زمانی که زن با نگاه برافروخته و رنجورش روبرو می‌‏گردد، پی می‌‏برد که بازی کردن با این مرد بازی خطرناکی بوده است.
"آقای بِرام، شما از سفر برگشتید؟"
"بله، دوشیزه لیزا، من آمده‌‏ام تا با شما صحبت کنم. خیلی مایل بودم از این کار چشم‏پوشی کنم، می‏‌بخشید اما متأسفانه نشد. من باید از شما خواهش کنم که به حرف‏‌هایم گوش بدهید."
"بسیار خوب، اگر اصرار دارید. گرچه -"
"ممنونم. حرف من زیاد طول نخواهد کشید. شما مطلعید که من شما را دوست می‏‌دارم. قبلاً هم یک بار به شما گفتم که من دیگر بدون شما نمی‏‌توانم زندگی کنم. حالا اما می‌‏دانم که آن حرفم حقیقت دارد. من در این بین کوشش کردم بدون شما زندگی کنم. من دوباره خودم را به کارم مشغول ساختم. قبل از اینکه شما را بشناسم ده سال تمام کار من نقاشی کردن بود و بجز نقاشی کار دیگری انجام نمی‏‌دادم. حالا می‏‌خواستم دوباره به این کار بپردازم، آرام باشم و نقاشی بکشم، به هیچ چیز بجز نقاشی فکر نکنم و آرزوی داشتن چیزی را به دل راه ندهم. اما قادر به این کار نگشتم."
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(78)


راینهارد بِرام نقاش. (2)
از آن پس شروع به معاشرت با لیزا ‏کرد. هرچه بیشتر به دیدار او می‌‏رفت و گه‏گاه از او خواهش می‏‌کرد برایش قدری آواز بخواند. و چون او یک بار نتوانسته بود هیجانش را کنترل کند و سماجت به خرج داده بود، بنابراین لیزا نقش زنی خشمگین را بازی می‏‌کند، و به این دلیل او نیز غمگین گشته و تقریباً با چشمانی گریان تقاضای بخشش می‏‌کند، و از آن زمان به بعد لیزا بر او مسلط گردید و او را با انواع هوی و هوس‌‏های زن زیبائی که صدها ستایشگر داشت شکنجه می‏‌داد. و نقاش نیز از آن به بعد دیگر می‏‌دانست زنی را که دوست می‏‌دارد اصلاً شباهتی با او ندارد و از طبیعتی ساده مانند او برخوردار نیست، و دارای روحی هنرمندانه، شفاف و صادقانه نمی‌‏باشد، بلکه زنی‏ است دمدمی مزاج و خودپسند، یک کمدین. اما او زن را دوست می‏‌داشت و با هر لکه‌‏ای که در کنار وی می‏‌دید دردش رشد می‌‏کرد اما عشقش به او هم بیشتر می‏‌گردید. گاهی فقط بخاطر رعایت حال زن از وی اجتناب می‏‌ورزید و در ضمن رفتارش با او ناشیانه اما با ظرافت بود. لیزا اما می‌‏گذاشت تا او انتظار بکشد و در حالی که در رفت و آمدهای شخصی از او فاصله می‌‏گرفت و او را رنج می‌‏داد اما در مقابل دیگران مانند ستایشگر مورد علاقه‏‌اش با وی رفتار می‌‏کرد، و او نمی‏‌دانست که آیا این به دلیل خودخواهی لیزاست یا به خاطر تمایلی ناگفته. گاهی پیش می‌‏آمد که زن در مهمانی‏‌ای غافلگیرانه او را "بِرامِ عزیز" خطاب می‏‌کرد، دست در بازوی او می‏‌انداخت و با اعتماد با او برخورد می‏‌کرد. و این باعث جنگ سپاس و بی‌‏اعتمادی در بِرام می‌‏گردید. لیزا چند بار خود را برای او زیبا ساخت و در خانه برایش آواز خواند. و بعد وقتی او دست زن را می‏‌بوسید و تشکر می‏‌کرد چشمانش تر می‏‌گشتند. چند هفته‏ به این ترتیب می‏‌گذرد و بازی کردن نقش ناشایست یک عاشق تزئینی باعث انزجار نقاش شده بود. ناخشنودی کار کردن را برایش دشوار ساخته و هیجانی پر شور خواب از سرش ربوده بود. بِرام در یک شب پائیزی وسائل نقاشی‏ و لباس‌‏هایش را در چمدانی قرار می‏‌دهد و فردای آن شب به سفر می‌‏رود. در یکی از دهکده‏‌های اوبرراین در مسافرخانه‏‌ای یک اطاق اجاره می‌‏کند. او روزها در کنار رود راین و بر روی تپه‏‌ها به پیاده‌روی می‌‏پرداخت و شب‌ها در مسافرخانه کنار میزی روبروی یک گیلاس شراب محلی می‌‏نشست و پشت سر هم سیگار برگ دود می‏‌کرد.
ــ ناتمام ــ

داستان‌‏های عشقی.(77)


راینهارد بِرام نقاش. (1)
با آنکه خوانندۀ زیبا و نازپروردهْ زنِ سرد و مغروری بود اما به فوق‌‏العاده بودن این عشق پی برده و برایش حرمت قائل بود. یک مرد با نامی مشهور که دست‏نیافتنی و تقریباً به بی‏‌تفاوتی معروف است عاشق او شده بود.
او از نقاش می‌‏پرسد که آیا اجازه دیدن آتلیه‏‌اش را دارد، و او از زن دعوت می‌‏کند. او در اطاقی از خوانندۀ زیبا پذیرائی می‏‌کند که در ده سال گذشته بجز خود او و خدمتکارش کس دیگری داخل آن نگشته بوده است. حالا لیزا عکس‏‌ها و طرح‏‌هائی که نقاش تا حال به کسی نشان نداده بود را با چهره باهوش و دلپذیر و مغرورش با دقت تماشا می‏‌کرد.
بِرام می‏‌پرسد: "آیا از تعدادی از عکس‌‏ها خوشتان آمد؟"
"آه، از همشون."
"شما آنها را درک می‏‌کنید؟ منظورم این است که شما درک می‌‏کنید که بر من هنگام کشیدن آنها چه می‏‌گذشت؟ اینها بالاخره فقط عکس هستند، اما من بخاطر آنها خودم را خیلی به مشقت انداختم ..."
"عکس‌‏ها شگفت‌‏انگیزند."
"فقط چند تا عکس! واقعاً که برای نیمی از زندگی‏‌ام که بخاطرشان صرف شد کم هستند. نیمی از زندگی! اما اهمیتی ندارد _"
"آقای بِرام، شما می‌‏توانید افتخار کنید."
"افتخار، این کمی اغراق‌آمیز است. راضی بودن هم برایش زیادی‌ست. اما آدم هرگز راضی نیست. هنر هیچگاه کسی را راضی نمی‌‏سازد. اما همانطور که گفتم من مایلم عکسی را که خوشتان آمده به شما هدیه کنم."
"چه فکر می‏‌کنید؟ من اصلاً نمی‏‌تونم _"
"دوشیزه لیزا، من تمام این عکس‌‏ها را برای خودم کشیده‌‏ام. کسی اینجا نبود که بتوانم با آنها او را خوشحال کنم. حالا شما اینجائید و من خیلی دلم می‌‏خواهد می‌‏توانستم شما را به نحوی کمی خوشحال سازم، یک سلامی کوچک _می‌‏دانید_ از یک هنرمند به یک هنرمند دیگر. آیا واقعاً من این اجازه را ندارم؟ اگر قبول نکنید باعث تأسفم خواهد شد." لیزا با تعجب تسلیم می‌‏گردد، و او در همان روز عکس سپیدار را برای محبوبش می‌‏فرستد.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(76)


راینهارد بِرام نقاش.
یکی از عجیب‌‏ترین ستایشگران لیزا خوانندۀ زیبا، راینهارد بِرام نقاش معروف بود.
هنگامی که او لیزا را شناخت چهل و چهار سال داشت و پیش از آن بیش از ده سال زندگی‌‏ای زاهدانه و گوشه‌نشینانه‏ اختیار کرده بود. او بعد از سال‏‌ها اتلاف وقت بیهوده و عیاشی در زندگی‏‌ای پرهیزکارانه فرو رفته بود و هنگام کار هنری چنین به نظرش می‌‏آمد که تمام رابطه‏‌های زندگی روزانه از پیش او گم شده‏‌اند. با تمام توان کار می‏‌کرد و محاوره و معاشرت را فراموش کرده بود، در خوردن وعده‌‏های غذا غفلت می‌‏ورزید، اجازه داده بود تا ظاهرش در اثر اهمال زشت دیده شود و خیلی زود به فردی کاملاً فراموش گشته تبدیل شده بود. با این حال ناامیدانه نقاشی می‏‌کرد. او تقریباً بجز از لحظه‌‏های غروب آفتاب، از زوال ترکیب‎ها و از نبرد اشکال اجمالی با تاریکی ویرانگر چیزی نمی‏‌کشید.
او پُلی بر رودخانه که به زحمت دیده می‏‌شد و اولین فانوس بر روی آن شعله‌‏ور بود کشید. او یک سپیدار کشید که در غروب آفتاب محو گشته بود و تنها نوک آن در سیاهیِ مات شب به چشم می‏‌آمد. و عاقبت جاده کنار یک شهر در شروع شب پائیزی را کشید، یک تصویر فوق‏‌العاده ساده از انبوهی تاریکی. با این نقاشی او مشهور می‏‌گردد و از آن به بعد به عنوان استاد به حساب می‌‏آمد، اما به نظر می‏‌آمد که این برای او زیاد مهم نمی‌‏باشد.
با این حال حالا غالباً مردم پیش او می‌‏آمدند، و از آنجائی که او استعداد دل شکستن نداشت، بنابراین به آرامی و با بی‌میلی دوباره گرفتار مهمانی‏‌های کوچک اما خیلی ممتاز می‏‌گردد که او اغلب در آنها خاموش شرکت می‏‌جست. در آتلیه‌‏اش به روی همه مراجعه‌کنندگان بسته مانده بود. حالا دیگر از مواجه گشتن او با لیزا چند هفته می‌‏گذشت و زاهد گوشه‌گیر و کمی پیر شده با شور و شوقی که دیر به سراغش آمده بود عاشق این زن زیبارو و عجیب می‌‏گردد. زن حدود بیست و پنج سال سن داشت، باریک اندام و دارای یک زیبائی خالص سلتی بود.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(75)


یک جنتلمن بر روی یخ.(3)
ناگهان، درست زیر پُل با شدت زیادی با کسی تصادف می‏‌کنم و وحشت‏زده به سوئی تلو تلو می‏‌خورم. بر روی یخ اما اِمای زیبا نشسته بود، ظاهراً درد داشت و مرا ملالت‏‌بار نگاه می‏‌کرد. جهان در پیش چشمانم به چرخش افتاده بود.
او به دوست دخترش می‌‏گوید: "کمک کن از جا بلند شم!" در این وقت با چهره‏‌ای سرخ مانند خون کلاه از سر برمی‏‌دارم، در کنارش زانو زده و کمکش می‏‌کنم بلند شود.
حالا ما بدون گفتن کلمه‌‏ای وحشت‏زده و مبهوت روبروی هم ایستاده بودیم. چهره و موی دختر زیبا به واسطه نزدیکی غریب او به من مرا بی‏‌حس ساخته بود. من به فکر عذرخواهی می‌‏افتم و هنوز کلاه را در مشتم می‏‌فشردم. و ناگهان، طوری که انگار پرده‏‌ای از جلوی چشمانم برداشته شده باشد اتوماتیک‏‌وار یک تعظیم بلند بالا می‌‏کنم و با لکنت می‏‌گویم: "آیا افتخار دارم؟"
او جوابی نمی‌‏دهد، اما دستم را با انگشتان لطیفی که گرمایشان را از میان دستکش احساس کردم می‏‌گیرد و به همراهم شروع به سر خوردن روی یخ می‏‌کند. انگار در خواب به سر می‌‏بردم. یک احساس سعادت، شرم، گرما، شوق و دستپاچگی راه نفس کشیدن را بر من تقریباً تنگ ساخته بود. ما حدود پانزده دقیقه با هم روی یخ‌بازی کردیم. بعد او در کنار یک محل توقف آهسته دستان کوچک خود را رها می‏‌کند، می‌‏گوید "متشکرم" و می‌‏رود، در حالی که من کلاهم را که فراموش کرده بودم بر سر بگذارم به سر گذارده و مدت درازی همانجا ایستادم. ابتدا کمی دیرتر به یاد می‌‏آورم که او در تمام این پانزده دقیقه حتی یک کلمه هم بر زبان نیاورد.
یخ آب شده بود و من نمی‌‏توانستم دیگر تجربه‏‌ام را تکرار کنم. این اولین ماجرای عشقی من بود. اما چند سالی باید می‏‌گذشت تا رویایم به حقیقت بپیوندد و بتوانم لب بر لبان سرخ دختری بگذارم.
(1901)
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(74)


یک جنتلمن بر روی یخ.(2)
از آن روز به بعد مشوش و سخت مشغول نقشه کشیدن بودم. یک دختر را بوسیدن، این کار اما از تمام آرمان‏‌های کنونی‏‌ام برتر بودند، هم به خاطر خودِ بوسیدن و هم به این دلیل که بدون شک قانونِ آموزش آن را ممنوع و نامطلوب می‌‏شناخت. خیلی سریع بر من آشکار گشت که خدمت‌‏رسانیِ باشکوه به عشق در محل پاتیناژ تنها فرصت مناسب برایم می‏‌باشد. ابتدا کوشش کردم تا ظاهرم را تا آنجا که مقدور است موقرانه‏‌تر سازم. برای آرایش مو زمان و دقت کافی به کار می‌‏بردم، به طور رنج‌‏آوری مراقب تمیز بودن لباس‌‏هایم بودم، کلاه خزم را مؤدبانه تا نیمه پیشانی پائین می‌‏کشیدم و از خواهرانم شال گردن ابریشمی گلگون تمنا می‏‌کردم. در عین حال شروع به سلام دادن به دختران واجد شرایط آن محل کردم و گمان می‌‏بردم که این محبت غیرمعمولم در حقیقت با شگفتی اما با رضایت روبرو گردیده است.
خیلی سخت‏‌تر اما برقراری اولین رابطه و پیوند بود، زیرا که من در زندگیم هنوز دختری را «متعهد» نساخته بودم. من سعی می‏‌کردم دوستانم را در هنگام انجام این آئین اولیه استراق سمع کنم. بعضی‏‌ها فقط سر فرود می‏‌آوردند و دست‌شان را برای دست دادن دراز می‏‌کردند، عده‏‌ای از آنها چیزی بی‌مفهوم را با لکنت بر زبان می‌آوردند، به مراتب اما بیشترشان این عبارت زیبا را به کار می‏‌بردند: "آیا افتخار دارم؟" این فرمول مرا بسیار تحت تأثیر قرار می‏‌داد و من آن را تمرین می‌کردم، به این نحو که در خانه روبروی اجاق دیواری اتاقم تعظیم می‌‏کردم و عبارات با شکوه را به زبان می‌‏آوردم.
روزِ برداشتن وحشتناکِ اولین قدم فرا رسیده بود. همین دیروز افکاری تبلیغاتی داشتم، اما بدون آنکه جرأت کمی به خرج داده باشم بی‏‌نتیجه به خانه بازگشتم. امروز تصمیم گرفتم کاری را که انتظار برآورده شدنش را می‎‌کشم و مرا به وحشت می‏‌اندازد بی چون و چرا انجام دهم. با تپش قلب، تا سر حد مرگ مضطرب و مانند جنایتکاری به سمت محل پاتیناژ می‏‌روم، به گمانم هنگام پوشیدن کفش پاتیناژ دست‌‏هایم می‌‏لرزیدند. و بعد با یک قوس گسترده و دستانی گشوده و با تلاش برای حفظ باقیمانده‏ اطمینان همیشگی و بدیهیات در چهره‏‌ام خود را داخل جمعیت می‏‌اندازم. دو بار مسیر طولانی محل پاتیناژ را با آخرین سرعت طی کردم، و هوای تیز و حرکات تند مایۀ تسکینم بودند.
ــ ناتمام ــ

داستان‌‏های عشقی.(73)


یک جنتلمن بر روی یخ.(1)
من بیشتر به تنهائی پاتیناژ بازی می‏کردم، اغلب تا فرارسیدن شب. من با عجله به آنجا می‌‏رفتم، آموختم که با سریع‌‏ترین سرعت در هر نقطه‌‏ای که مایل باشم توقف کنم و یا دور بزنم، مانند خلبانی از در پرواز بودنم لذت می‌‏بردم و با ساختن قوس زیبائی تعادلم را حفظ می‏‌کردم. بسیاری از رفقایم بخاطر دیدار دخترها و تملق‏ کردن از آنها وقت‌شان را روی یخ می‏‌گذراندند. دخترها برای من حضور نداشتند. در حالی که دیگران برایشان مانند شوالیه‌‏ها خدمت می‏‌کردند، آنها را مشتاقانه و خجالتی دوره می‌‏کردند و یا با آنها بی‌‏باک و سبک‏بار دونفره روی یخ سُر می‏‌خوردند، من به تنهائی از شوقِ رهایِ سُر خوردن لذت می‌بردم. برای آن دسته از پسرها فقط دلم می‌‏سوخت یا آنها را مستحق ریشخند می‌‏دانستم. زیرا که از عقیده بعضی از رفقایم آگاه بودم و می‌‏دانستم که دلخوشی بخاطر خوش‏خدمتی‌شان در اصل چه مشکوک می‏‌باشد.
یک روز در اواخر زمستان به گوشم رسید که نوردکافر به تازگی دوباره اِما مایر را هنگام در آوردن کفش پاتیناژش بوسیده است. این خبر ناگهان باعث هجوم خون به مغزم می‏‌گردد. بوسید! این البته با صحبت کردن بی‌روح و فشار دادن‏‌های خجالت‌‏آلود دست که به عنوان بزرگ‌ترین لذت دختر‏بازی ستایش می‌‏گردید فرق داشت. بوسید! این یک آوا از جهانی غریبه و مهر و موم شده، خجالتی و ناپیدا بود که بوی عطر خوشمز‏ۀ میوه‏‌های ممنوعه را می‏‌داد، چیزی محرمانه، شاعرانه، غیرقابل ذکر و به آن قلمرو شیرین‏ و تاریک‏، وحشتناک و فریب‌‏انگیزی متعلق بود که روی از ما پنهان داشت، جهانی که توسط بعضی از شاگردان قبلی مدرسه که از آن اطلاع کافی داشتند و از قهرمانان دختربازی بوده و بخاطر یک سری ماجراهای عشقی و افسانه‏ مانند از مدرسه اخراج شده بودند برایمان روشن گردیده بود. نوردکافر یک پسر چهارده ساله بود، و نمی‏‌دانم چگونه این بچه مدرسه‏‌ای‏ هامبورگی پیش ما آمده بود. من خیلی برایش احترام قائل بودم و شهرتش اغلب باعث بی‌‏خوابیم می‏‌گردید. و اِما مایر بدون شک زیباترین دختر مدرسه منطقه گِربرزاو بود. دختری بور، سریع، مغرور و همسِنِ من.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(72)


یک جنتلمن بر روی یخ.
آن زمان جهان طوری دیگر به نظرم می‏‌آمد. من دوازده سال و شش ماه از عمرم می‌‏گذشت و هنوز در میان جهان رنگارنگ و ثروتمندِ شادی‏‌ها و اشتیاق‏‌های نوجوانی هاج و واج ایستاده بودم. حالا برای اولین بار نور خفیفی لذت‌‏پرستانه و با خجالت از آبی نرم دوردست دوران جوانی صمیمانه و ملایم در روح شگفت‏زده‌‏ام می‏‌دمید.
زمستانی خیلی سرد و طولانی بود و هفته‏‌ها از یخ بستن رود زیبای جنگل سیاه می‌‏گذشت. من نمی‏‌توانم آن احساس عجیب و به طور وحشتناک لذت‏بخشی را که در صبحی سرد و گزنده با پا گذاردن بر روی رود یخ‏زده به من دست داده بود فراموش کنم، زیرا که رود عمیق بود و یخ بر روی آن چنان زلال که آدم می‌‏توانست مانند شیشه نازکی در زیر پایش آب سبزرنگ، شن و سنگ‏‌های کف رود، پیچش گیاهان آبزی را در هم و گاهی هم پشتِ سیاه ‏رنگ یک ماهی را تماشا کند.
نیمی از روز را با دوستانم بر روی یخ پرسه می‏‌زدم، با گونه‏‌های داغ و دستانی آبی گشته، با قلبی که توسط حرکت‏‌های تند پاتیناژ به شدت منبسط گشته و پر از نیروی لذتبخش دوران لاقیدانه نوجوانی بود. ما مسابقه دو، پرش طول، پرش ارتفاع، گرفتن و گریختن تمرین می‏‌کردیم، و آن عده‏ از ما که هنوز تیغه پاتیناژ از مد افتاده‏‌ای را که باید با بند به چکمه‌‏های خود وصل می‏‌کردند الزاماً از بدترین دونده‏‌ها نبودند. اما یکی از ما، پسر یک کارخانه‏‌دار، دارای یک هلیفکس بود که بدون بند و تسمه بودند و آدم می‌‏توانست در دو لحظه آن را بپوشد و از پا درآورد. از آن زمان به بعد واژه هلیفکس سال‏‌ها بر روی ورقه آرزوهای کریسمس من نوشته می‌‏شد، اما بی‏‌نتیجه؛ و وقتی دوازده سال بعد من یک بار قصد خریدن یک جفت کفش پاتیناژ درست و حسابی را داشتم و از فروشنده درخواست هلیفکس کردم، و وقتی فروشنده با خنده مرا مطمئن ساخت که هلیفکس یک سیستم قدیمی‏‌ست و دیگر جزء بهترین‏‌ها نمی‌‏باشد یک ایده‏‌آل و یک تکه از باور کودکی‌‏ام دردآورانه نابود گشت.
ــ تمام ــ

داستان‌‏های عشقی.(71)


آنچه شاعر در شب دید.(3)
دویدن دختر حالا به یک رقص مبدل شده بود، پرواز کنان و لی لی کنان نزدیک‌تر می‌‏آمد. آن قامت کوچک در شب و در جاده سفید تنها می‏‌رقصید. رقصش از سر احترام بود، رقص کوتاه و کودکانه‌‏اش ترانه و نمازی برای آینده و برای پیشواز از عشق بود. جدی و با پشتکار فداکاریش را به انجام می‌‏رساند، به این سمت و آن سمت پرواز می‌‏کرد، و عاقبت خود را در باغ تاریک از چشم پنهان ساخت.
دختر می‌‏گوید: "او مفتون ما شده بود. او عشق را درک می‏‌کند."
مرد ساکت بود و فکر می‌‏کرد: شاید این دختربچه در مستیِ رقص کوتاهش زیباتر و کامل‌‏تر از آنچه بتواند هرگز از عشق تجربه کندْ لذت برده باشد. او فکر می‌‏کرد: شاید ما دو نفر هم از عشقمان بهتر و عمیق‏‏‌تر لذت برده‌‏ایم و آنچه بعد بتواند اتفاق بیفتد چیزی بجز پوسته‎ای از اشتیاق نخواهد بود.
مرد بلند می‏‌شود و دوست دخترش را از روی دیوار بغل کرده پائین می‌‏آورد و می‏‌گوید: "تو باید بری. دیر شده. من تا چهارراه همراهت میام."
آنها همدیگر را در آغوش گرفته تا چهارراه می‌‏روند. هنگام خداحافظی همدیگر را داغ می‏‌بوسند، از هم جدا و از هم دور می‏‌شوند، هر دو اما دوباره برمی‏‌گردند، دوباره همدیگر را می‌‏بوسند، بوسه دیگر مزه شادی نداشت و فقط مزه تشنگی داغی می‏‌داد. دختر با سرعت می‏‌رود و مرد مدت درازی رفتن او را نگاه می‏‌کند. و گذشته نیز در این لحظه در کنارش ایستاده بود، اعمال انجام داده‏ او به چشمانش نگاه می‏‌کردند: خداحافظی‌‏ای دیگر، بوسه‏‌های شبانگاهی دیگر، لب‏‌ها و نامی دیگر. غم به او حمله می‌‏آورد، او آهسته در جاده به راه می‌‏افتد و ستاره‏‌ها بر بالای درختان در حال ظهور بودند.
افکار مرد در این شبی که قادر به خوابیدن نگشت به این نتیجه رسیدند:
تکرار کردن گذشته بی‏‌فایده است. شاید بتوانم هنوز عاشق تعداد دیگری از زنان شوم، شاید چند سالی هنوز چشمانم روشن باشند و دستانم لطیف، و بوسه‏‌ام مورد علاقه‏ آنها باشد. بعد باید وداع کرد. بعد باید وداعی که من می‌‏توانم امروز داوطلبانه انجام دهم در شکست و یأس انجام گیرد. بعد چشم‏پوشی‌‏ای که امروز یک پیروزی‌ست فقط باعث شرمساری می‏‌گردد. به این جهت من باید همین امروز چشم‏پوشی کنم، باید همین امروز وداع کنم.
خیلی چیزها امروز آموختم، خیلی چیزها هنوز باید بیاموزم. باید از آن دختربچه که با رقص آرامش به ما لذت بخشید بیاموزم. در او بعد از دیدن دو دلداه در شب عشق شکوفا گشته بود، یک موج اولیه، یک انفجار زیبای حسِ شوق در خون این دختربچه جاری شده بود، و چون هنوز قادر به عشقورزی نیست پس شروع به رقصیدن کرده بود. چنین رقصیدنی را من هم باید بیاموزم، باید حرص شهوت را به موسیقی مبدل سازم و هوسرانی را به عبادت. بعد خواهم توانست همیشه عاشق باشم. بعد مجبور نخواهم گشت که گذشته را مدام بی‏‌فایده تکرار کنم. این راه را می‏‌خواهم بروم.
(1924)
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(70)


آنچه شاعر در شب دید.(2)
آنها روی دیوار در میان گل‏‌ها و علف‌‏ها ساکت نشسته بودند، فرو رفته در هم، گه‏گاه از رگبار شهوت تَر گردیده و خود را تنگ‌‏تر در هم فرو می‏‌کردند. آنها به ندرت چیزی به هم می‏‌گفتند، یک کلمه با لکنت‌زبانی کودکانه: عزیزم – محبوبم – کوچولو – آیا منو دوست داری؟
در این لحظه از خانه ییلاقی که حالا شفافیتش در میان شاخ و برگ‏‌های تیره درختان در حال از بین رفتن بود یک کودک، یک دختربچه کوچک، شاید ده ساله، پابرهنه، بر روی پاهای باریک و قهوه‏‌ای، با لباس سیاه و کوتاه، با موی سیاه و بلند پخش شده بر صورت قهوه‌‏ای روشنش خارج می‏‌گردد. بازی‌کنان از خانه خارج می‏‌شود، مردد، کمی خجالتی، با طنابی برای پرش در دست، پاهای کوچکش بی‏‌صدا در خیابان می‌‏رفتند. او بازی‌کنان و لی لی کنان به نزدیک محلی که عاشق و معشوق نشسته بودند می‏‌آمد. وقتی او به آن دو رسید قدم‏‌هایش را آهسته‌‏تر کرد، طوری که انگار مایل نیست از آنجا رد شود، طوری که انگار چیزی مانند گل بنفشه که پروانه را جذب می‏‌کند در آنجا او را جذب خود کرده است. آهسته سلامش را ترنم می‏‌کند «عصر بخیر». دختر بزرگتر از روی دیوار سرش را دوستانه برای او تکان می‌‏دهد. مرد دوستانه جواب می‏دهد: «سلام، عزیزم.»
دختر از کنارشان آهسته رد می‌‏شود، و رفتنش را بیشتر و بیشتر به تأخیز می‌‏انداخت، بعد از پنجاه قدم می‌‏ایستد، برمی‏‌گردد، مردد، دوباره نزدیک‌‏تر می‏آید و از نزدیک عاشق و معشوق رد می‌‏شود، خجالتزده و خندان نگاه‌شان می‌‏کند، به رفتن ادامه می‌‏دهد و در باغِ خانه ییلاقی ناپدید می‌‏گردد.
مرد می‏‌گوید: "چه دختر زیبائی بود!"
زمان کوتاهی می‌‏گذرد، غروب خود را کمی تاریک‌‏تر ساخته بود که دختربچه دوباره از دروازه باغ خارج می‏‌شود. لحظه‏‌ای می‏‌ایستد و به مسیر خیابان مخفیانه نگاه می‌‏کند، دیوارها، تاکستان و عاشق و معشوق را با دقت از نظر می‏‌گذراند. بعد شروع به دویدن می‏‌کند، چهارنعل بر روی پاشته‌‏های مانند فنر و لختش در کنار خیابان می‏‌دوید، از کنار آن دو رد می‏‌شود، بعد از طی مسافتی دور می‌‏زند و بازمی‏‌گردد، تا دروازه باغ می‌‏دود، یک دقیقه می‌‏ایستد و دوباره می‌‏دود و دو بار، سه بار چهارنعل دویدنش را در سکوت تکرار می‏‌کند. آن دو ساکت دختربچه را نگاه می‏‌کردند که چگونه می‌‏دوید، که چگونه بازمی‌‏گشت، که چگونه دامن سیاه کوتاهش به دور پاهای باریک کودکانه‌‏اش می‌‏پیچید. آنها احساس می‌‏کردند که این یورتمه رفتن بخاطر آن دو می‌‏باشد، که از آنها جادو پرتو افکن است، که این دختربچه در رویای کودکانه‌‏اش حس عشق و مستی خاموش عاطفه را درک می‏‌کند.
ــ ناتمام ــ

داستان‌‏های عشقی.(69)


آنچه شاعر در شب دید.(1)
دختر جوان بود، خیلی جوان و زیبا بود، باریک‌‏اندام بود و گردن بلند و روشنش به طور شگفت‏‌انگیزی از میان لباس نازکش بیرون زده بود، و بازوان و دست‏‌های لاغر و دراز و روشنش از میان آستین‌‏هائی کوتاه و گشاد. دختر عاشق دوست خود بود، در باره او خیلی چیزها می‌‏دانست، او را خیلی خوب می‏‌شناخت و از دوستی‏‌شان مدت مدیدی می‏‌گذشت. بارها به درازی یک آن به زیبائی‏‌ها و به جنسیت خود اندیشیدند، بارها خداحاقظی را به عقب انداختند و بازیگوشانه و کوتاه همدیگر را بوسیدند. مرد دوست دختر بود، کمی هم مشاور و معتمدش، او فرد بزرگ‌تر و داناتر بود، و فقط گاهی، فقط برای لحظه‏‌های کوتاهی یک آذرخش ضعیف بر آسمان دوستی‏‌شان پدیدار گشته بود، یک خاطره‏ کوتاه و دوست‏داشتنی که نشان می‏‌داد در میان آن دو فقط رفاقت و اعتماد برقرار نمی‏‌باشد، بلکه خودخواهی، میل به قدرت و همین‏طور دشمنی‌‏ای شیرین و کششی جنسی نیز نقش بازی می‌‏کند. حالا اینها می‏‌خواستند پخته شوند، حالا اینها می‏‌خواستند دیگری را شعله‌‏ور سازند.
مرد هم زیبا بود، اما جوانی و شکوفائی درونی دختر را نداشت. او خیلی مسن‌‏تر از دختر بود، او از عشق و از سرنوشت چشیده بود، کشتی‌‏شکستگی و راه نجات را تجربه کرده بود. تفکر و اعتماد به نفس در چهره لاغر و قهوه‌‏ایش سخت نقش بسته بود. در آن شب اما نگاهش لطیف و بخشنده بود. دستش با دست دختر بازی می‏‌کرد و آرام و با احتیاط بر روی بازو و پشت گردن، بر روی شانه‏‌ها و سینه‏‌های دختر لیز می‏‌خورد، مسیرهای بازیگوش کوتاهی از نوازش. همزمان در حالی که دهان دختر از چهره کم نور و ساکت شبانگاهی به سمت دهان او می‏‌آمد، غنچه کرده و منتظر مانند یک گل، در خلال گسترش لطافت در مرد و گرسنگی اوج گیرنده شوق در وی، او مدام به این فکر می‌‏کرد و این را می‏‌دانست که معشوقه‏‌های فراوان دیگری به همین نحو با او شب‏‌های تابستانی را گذرانده بودند، و می‌‏دانست که انگشتانش بر روی بازوان دیگری، بر روی موهای دیگری، دور شانه‌‏ها و تهی‏گاه‌‏های دیگری تمام آن مسیرهای لطیف را طی کرده بوده‏‌اند، و اینکه او چیزهای دانسته را دوباره می‌‏آزماید، و تجربه‌‏ها را دوباره تکرار می‌‏کند، و اینکه این بار اما این هجوم احساس بخاطر این دختر از نوعی دیگر است، چیزی زیبا و دوست‏داشتنی، ولی دیگر چیز تازه‌‏ای نبود، چیز نشنیده‏‌ای دیگر نبود، دیگر برای اولین بار و آن چیز مقدس نبود.
او با خود اندیشید، این نوشیدنی را هم می‌‏توانم سر بکشم، او فکر کرد، این نوشیدنی هم شیرین و شگفت‏‌انگیز است، و من شاید بتوانم این شکوفه جوان را بهتر دوست بدارم، آگاه‏‌تر، محتاط‏‏‌تر، لطیف‏‌تر از یک جوان و از ده یا پانزده سال قبل خودم. من می‏‌توانم او را ظریف‏‌تر، هوشیارانه‌‏تر، دوستانه‏‌تر از هر کس از آستانه اولین تجربه عبور دهم، من می‌‏توانم این شراب اصیل و دوست‏داشتنی را اصیلانه‌‏تر و شاکرتر از هر کس بچِشَم. اما من نمی‌‏توانم از او پنهان نگاه دارم که بعد از سکر سیری از مستی سر می‌‏رسد، من نمی‏‌توانم بیشتر از اولین مستی نقش یک عاشق را آنگونه که او در رویا می‌‏بیند برایش بازی کنم، نقش یک همیشه مست را. من او را در حال لرزیدن و گریه کردن خواهم دید و سرد و در پنهان ناشکیبا خواهم گشت. من از آمدن آن لحظه خواهم ترسید و اکنون نیز از آن لحظه در وحشتم، چون که او باید با چشمانی باز هشیاری بعد از مستی را مزه کند و بعد دیگر چهره‌‏اش مانند یک گل نخواهد بود و ترسی تکان‏دهنده بخاطر از دست دادن دخترانگی‌اش چهره‏ واقعی او را از شکل خواهد انداخت.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(68)


آنچه شاعر در شب دید.
روز در ماه ژوئیه در جنوب با گداختگی رو به پایان بود، کوه‌‏ها با قله‌‏های گلگون خود در بخار آبی رنگ تابستانی شناور بودند، هوای شرجی مشغول جوشاندن محصول فراوان مزرعه‌‏ها بود، ذرت‏‌های بلند و چاق فراوانی مستقیم ایستاده بودند، محصول بسیاری از کشتزارها درو گشته بود، گرد و غبار ولرم جاده که بوئی مانند آرد می‏‌داد در رایحۀ گل‌‏های شیرین و رسیده مزارع و باغ‌ها جاری بود. زمین هنوز در انبوه چمن‏‌هایش مانع از گرمای روز می‌‏گردید، دهکده‌‏ها از شیروانی‏‌های طلائی رنگ خود نوری خفیف و گرم بر شفق می‌‏تاباندند.
عاشق و معشوقی در جاده‏ داغ از دهکده‏‌ای به دهکده دیگر می‌‏رفتند، آرام و بی ‏هدف می‌‏رفتند، با به تأخیر انداختن وداع می‏‌رفتند، گاهی دست در دست با کمی فاصله از هم و گاهی در آغوش هم و شانه به شانه هم می‌‏رفتند. زیبا و معلق می‌‏رفتند، در لباس‌‏های راحت تابستانی که نور خفیفی می‌‏دادند، با کفش‌‏های سفیدی بر پا، بدون پوشش سر در تب ملایم شبانگاهی به فرمان عشق گام برمی‏‌داشتند، دختر با صورت و گردنی سفید، مرد با پوست قهوه‌‏ای سوخته، هر دو باریک‌اندام و راست قامت، هر دو زیبا، هر دو با حسی یکی گشته و انگار که از یک قلب تغذیه و هدایت می‌‏گردند، هر دو اما عمیقاً متفاوت و بسیار دور از هم بودند. لحظه‌‏ای بود که در آن رفاقت قصد داشت به عشق و بازی به سرنوشت مبدل گردد. هر دو به این لحظه می‏‌خندیدند، و هر دو جدی و تقریباً غمگین بودند.
در این ساعتِ روز کسی در جاده دیده نمی‌‏شد، کارگران مزارع کار روزانه خود را به پایان رسانده و به خانه‏‌هایشان بازگشته بودند. عاشق و معشوق در نزدیکی یک خانه ییلاقی‏ که از میان درختان طوری ‏که انگار هنوز آفتاب بر آن می‌‏تابد واضح دیده می‌‏شد می‌‏ایستند و خود را در آغوش می‏‌گیرند. مرد با ملایمت دختر را با خود به کنار جاده می‏‌کشد، آنجا دیوار کوتاهی کشیده شده بود، و برای اینکه زمان بیشتری پیش هم بمانند، برای اینکه مجبور نباشند به دهکده و پیش مردم بازگردند و برای اینکه از باقیمانده راه مشترکشان استفاده نکنند بر روی دیوار می‏‌نشینند. آنها آرام بر روی دیوار در میان میخک‌‏ها و سنگ‌‏های خُرد گشته و شاخ و برگ پیچک‌‏های بالای سرشان نشسته بودند. صداهائی از داخل دهکده توسط گرد و خاک و بوی خوش عطر به سمت‏‌شان می‏‌آمد، صدای بازی کودکان، آوای یک مادر، خنده‌‏های مردانه و صدای خجولانه یک پیانوی پیر از راه دور. آن دو ساکت نشسته بودند، به یکدیگر تکیه داده و صحبت نمی‏‌کردند، هر دو تاریک شدن آسمان را از میان شاخ و برگ‏‌های بالای سر خود، سرگردانی رایحه‏‌های خوشبو را در اطراف خود حس می‏‌کردند و هوای گرم را در همان لحظۀ اول که از شبنم و رگبار خنک مطلع می‏‌گردد.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(67)


خسته از زندگی.(17)
در حال قدم‌زدن و فکر کردن در کوچه‏‌های شهر قدیمی راه را گم می‏‌کنم، بدون آنکه دقیقاً بدانم به کجا می‏‌روم ناگهان خود را در جلوی مغازه‌‏ای که کتاب‏‌های قدیمی می‏‌فروخت ایستاده می‌‏بینم. در ویترن مغازه یک شمایل حکاکی گشتۀ مسی که یک عالِم از قرن هفده را نشان می‌‏داد آویزان بود و دور تا دورش کتاب‏‌هائی با جلد چرمی قرار داشتند. این شمایل در ذهن خسته‌‏ام یک سری ایده‌‏های نو و زودگذر را بیدار می‏‌سازد که در آنها من مشتاقانه آرامش و استراحت جستجو می‌‏کردم. آنها ایده‌‏هائی مطبوع بودند، ایده‏‌هائی کند حرکت از یک زندگی‏ در مطالعه و رهبانیت و سکوت، یک زندگی قطع امید کرده با اندکی از گوشه خوشبختی‌‏ای گرد و خاک گرفته در کنار چراغ مطالعه و بوی کتاب‏‌ها. برای حفظ بیشتر این آرامش خاطر زودگذر داخل کتابفروشی می‏‌شوم و بلافاصله توسط آن فروشنده مهربان مورد استقبال قرار می‏‌گیرم. او مرا از میان پله‏‌های پیچ در پیچ تنگی به طبقه بالا هدایت می‏‌کند، جائی که چندین اطاق بزرگ تا سقف از کتاب‏‌ها کاملاً پُر شده بود. خردمندان و شاعران دوران‏‌های مختلف با چشمان کور کتاب‌‏ها غمگین به من نگاه می‏‌کردند، فروشنده کم حرف منتظر ایستاده بود و مرا بی‏‌تکلف می‏‌نگریست.
در این وقت به این فکر می‏‌افتم که از این مرد ساکت و کم حرف از آرامش سؤال کنم. من به چهره باز و خوبش نگاه کرده و می‏‌گویم: "لطفاً چیزی برای خواندن به من پیشنهاد کنید. چهره شما خیلی آرام به چشم می‏‌آید، بنابراین باید حتماً بدانید که چه نوشته‌‏ای آرامش‏‌بخش و درمانگر است."
او آهسته می‌‏پرسد: "شما بیمار هستید؟"
من جواب می‏‌دهم: "یک کم"
و او می‏‌گوید: "بیماری وخیمی دارید؟"
"نمی‏‌دانم. دچار بیماری انزجا زندگی هستم."
در این وقت چهره ساده‏ مرد حالت کاملاً جدی‏‌ای به خود می‌‏گیرد. او جدی و نافذ می‏‌گوید: "من یک راه حل خوب برای شما می‌‏شناسم."
و بعد از سؤال کردن من با چشم شروع به صحبت می‏‌کند و برایم از انجمن عارفانی که او خود نیز عضوش بود می‏‌گوید. بعضی از آنها برایم ناآشنا نبودند، اما من قادر نبودم به حرف‏‌هایش با دقت کافی گوش دهم. من فقط یک صحبت کردن ملایم، با حسن نیت و صادقانه را می‏‌شنیدم، جملاتی از سرنوشت و از رستاخیز، و زمانی که او مکث کرد و تقریباً شتاب‏زده ساکت گشت، من به جواب سؤالم هنوز دست نیافته بودم. عاقبت از او می‌‏پرسم که آیا می‌‏تواند کتاب‏‌هائی به من معرفی کند تا من بتوانم در این باره در آنها کنکاش کنم. فوری برایم فهرستی از کتاب‏‌های عارفانه می‏‌آورد.
من دودل می‏‌پرسم: "کدام یک از اینها را باید بخوانم؟"
او قاطعانه می‌‏گوید: "اساسی‌‏ترین کتاب تعلیمی از مادام بلاواتسکای می‏‌باشد."
"آن را به من بدهید!"
دوباره او دستپاچه می‌‏گردد. "این کتاب اینجا نیست، من باید آن را برای شما سفارش دهم. اما البته این اثری دو جلدی‏‌ست، برای خواندن آن باید صبوری به خرج داد. و متأسفانه خیلی هم گران است، قیمتش بیشتر از پنجاه مارک می‌‏باشد. می‏‌خواهید که من آن را به عنوان امانت دادن برایتان تهیه کنم؟"
"نه متشکرم، آن را برای خریدن سفارش دهید!"
آدرسم را برای او یادداشت می‌‏کنم و به او می‏‌گویم که هنگام دریافت کتاب پول آن را خواهم پرداخت، بعد از او خداحافظی کرده و می‌‏روم.
من آن زمان هم می‏‌دانستم که کتاب «آموزش محرمانه» مادام بلاواتسکای به من کمک نمی‌‏کند. من فقط می‌‏خواستم کتابفروش را کمی خوشحال کنم. و چرا نباید چند ماهی را با خواندن کتاب بلاواتسکای زندگی می‏‌کردم؟"
من همچنین حدس می‏‌زدم که بقیه امیدهایم هم نمی‌‏توانند بادوام‏‌تر باشند. من حدس می‏‌زدم که باید در وطنم هم تمام چیزها خاکستری و بی‌‏درخشش شده باشند، و این که به هر کجا بروم باز هم همه چیز چنین خواهد بود.
این حدس مرا فریب نمی‏‌داد. چیزی گم شده بود، چیزی که قبلاً در جهان وجود داشت، یک عطر و جذابیت مخصوص و پاک که نمی‏‌دانم می‌‏تواند دوباره بازگردد یا نه.
(1908)
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(66)


خسته از زندگی.(16)
خودم را در خانه روی تخت می‌‏اندازم، اما نمی‏‌توانستم به آسایش دست پیدا کنم، طوری که دوباره از جا برمی‏‌خیزم و برای قدم‌زدن به پارک انگلیسی می‌‏روم. در آنجا نیمی از شب را می‏‌گذرانم، بعد دوباره به اطاقم برمی‏‌گردم و تا وسط‏‌های روز می‏‌خوابم.
شب تصمیم گرفته بودم که سفرم را به پایان رسانده و صبح زود به وطنم بازگردم. برای این کار اما دیر از خواب بیدار شده بودم و باید یک روز دیگر را آنجا می‏‌گذراندم. من چمدانم را می‏‌بندم و کرایه اطاق را می‏‌پردازم، کتباً از دوستانم خداحافظی کرده، در شهر غذا می‌خورم و در کافه‏‌ای می‏‌نشینم. زمان به کندی می‏‌گذشت و من به این فکر می‏‌کردم که بعد از ظهر را چگونه می‏‌توانم بگذرانم. در این حال بدبختیم را احساس می‌‏کنم. سال‏‌ها می‏‌گذشت که من در چنین وضع ناشایست و شنیعی قرار نگرفته و به خاطر کشتن زمان چنین وحشت نداشته و خجالت‏زده نبوده‌‏‏ام. پیاده‏‌روی کردن، به نمایشگاه نقاشی رفتن، موزیک گوش دادن، به خارج شهر رفتن، یک دست بیلیارد بازی کردن، مطالعه، اینها مرا وسوسه نمی‏‌کردند، تمام‌شان مسخره، بی‌مزه و بی‏‌معنی بودند. و وقتی به اطراف خود در خیابان نگاه می‌‏کردم، خانه‏‌ها، درختان، انسان‏‌ها، اسب‌‏ها، سگ‌‏ها و ماشین‏‌ها را می‏‌دیدم و اینها برایم به کلی خسته کننده، غیر جذاب و بی‏‌تفاوت بودند. هیچ چیز مطابق میلم نبود، هیچ چیز برایم شادی به همراه نداشت و علاقه و کنجکاوی را در من برنمی‌‏انگیخت.
در حالی که برای گذراندن وقت و یک نوع انجام وظیفه فنجانی قهوه می‌‏نوشیدم به خاطرم خطور می‏‌کند که من مجبور به کشتن خود می‌‏باشم. من به خاطر یافتن این راه حل خوشحال بودم و مشغول بررسی جوانب مهم آن می‏‌گردم. افکارم طوری سرگردان و بی‏‌ثبات بودند که بیشتر از چند دقیقه در ذهنم باقی نمی‏‌ماندند. پریشان‌حال سیگاربرگی روشن می‏‌کنم ولی دوباره آنرا دور می‌‏اندازم. دومین یا سومین فنجان قهوه را سفارش می‌‏دهم، مجله‌‏ای را ورق می‌‏زنم و عاقبت دوباره به قدم‌‏‏زدن می‏‌پردازم. دوبار به یاد می‌‏آورم که قصد به پایان رساندن سفرم را داشتم، و تصمیم می‏‌گیرم که فردا آن را حتماً انجام دهم. ناگهان فکر بازگشت به وطن گرمم می‏‌سازد و لحظاتی به جای انزجار رنج‌‏آور احساس یک ماتم پاک و حقیقی می‏‌کنم. من به این که وطن چه خوب است فکر کردم، به این که کوه‌‏های سبز و آبی آنجا چه نرم و زیبا از سطح دریا رو به آسمان صعود می‏‌کنند و چگونه باد در سپیدارها صوت می‏‌کشد و این که چگونه مرغ‏‌های نوروزی بوالهوس و جسورانه آنجا پرواز می‏‌کنند. و چنین به نظرم آمد که من باید حتماً از این شهر لعنتی خارج شوم و دوباره به خانه‌‏ام بازگردم، تا به این طریق شیشه عمر جادوی شرور بشکند و من دوباره جهان را در درخشش ببینم، آن را بفهمم و بتوانم دوستش داشته باشم.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(65)


خسته از زندگی.(15)
تسوندلِ نقاش حالا جدا از بقیه در گوشه‏‌ای ایستاده و سیگاربرگ می‏‌کشید. او صورت‏‌ها را از زیر نظر می‏‌گذراند و همچنین به سمت مبلی که ماریا بر روی آن نشسته بود با دقت نگاه می‌‏کرد. در این لحظه من دقیقاً می‏‌بینم که ماریا نگاهش را بالا آورد و چند لحظه‌‏ای آن را به چشمان نقاش دوخت. تسوندل لبخندی می‏‌زند، ماریا اما محکم و کنجکاو نگاه می‌‏کرد، و بعد من نقاش را می‏‌بینم که یکی از چشمانش را بسته و سرش را بالا آورده و آهسته به علامت اشاره تکان می‏‌دهد.
بدنم ناگهان داغ و قلبم تیره می‏‌گردد. من اصلاً چیزی نمی‏‌دانستم و آنچه می‎دیدم می‌‏توانست یک شوخی، یک اتفاق، یک حرکت ناخواسته بوده باشد. اما من نمی‌‏توانستم فقط با این خیال‏‌ها خود را راضی سازم. من یک تفاهم میان آن دو دیده بودم، همان دو نفری که تمام شب کلمه‏‌ای با هم صحبت نکرده بودند و تقریباً خود را به طور مشکوکی از هم دور نگاه می‌داشتند.
در آن لحظه سعادت و امید کودکانه‌‏ام ویران می‌‏گردد، نه بخاری از آن باقی می‌‏ماند و نه جلائی. حتی برای یک سوگواری پاک و قلبانه‏ که من خیلی مایل به انجامش بودم هم جائی باقی نمی‌‏ماند، آنچه برایم می‏‌ماند تنها یک شرم و سرخوردگی و طعمی نفرت‏‌انگیز و منزجر کننده بود. اگر من ماریا را با یک داماد خوشحال یا معشوقه‌‏اش می‏‌دیدم، به مرد حسادت می‏‌بردم ولی خوشحال می‌‏گشتم. اما حالا رقیبم مردی‏‌ست فریب‌دهنده، زیبا و مورد علاقه زنان که پایش تا همین نیم ساعت پیش با پای زن چشم قهوه‏‌ای بازی می‏‌کرد.
به زحمت با خود به تفاهم می‌‏رسم. به خود می‏‌گویم این صحنه می‏‌تواند خطای چشم هم باشد و من باید این فرصت را به ماریا بدهم تا سوء‏ظنم را بر طرف سازد.
من پیش او می‏‌روم، اندوهناک به صورت بهاری و مهربانش نگاه می‏‌کنم و می‏‌پرسم: "دوشیزه ماریا دارد دیر می‏‌شود، نمی‏‌خواهید شما را تا خانه همراهی کنم؟"
آه، در این وقت او را برای اولین بار در بند و طوری دیگر می‏‌بینم. چهره‌‏اش آن دَم ناب خدا را کم داشت، و همینطور صدایش هم پوشیده و دروغین به گوش می‏‌آمد. او می‏‌خندد و بلند می‏‌گوید: "اوه می‌‏بخشید، اصلاً به این فکر نکرده بودم. برای رسوندن من به خونه کسی به دنبالم میاد. آیا می‏‌خواهید بروید؟"
و من می‌‏گویم: "بله، من می‏‌خواهم بروم. خدانگهدار دوشیزه ماریا."
من با هیچ کس خداحافظی نکردم و کسی هم از رفتنم جلوگیری نکرد. آهسته از پله‏‌های بی‏‌شمار پائین می‏‌روم، از حیاط رد شده و از درب ساختمان جلوئی خارج می‌‏گردم. در بیرون به این می‌‏اندیشم که حالا چه باید کرد، و دوباره به داخل خانه بازگشته و در حیاط خود را پشت یک ماشین مخفی می‌‏سازم. در آنجا مدت درازی انتظار می‌‏کشم، تقریباً یک ساعت. بعد تسوندل می‏‌آید، ته سیگاربرگ خود را دور می‌‏اندازد و دگمه‏‌های پالتویش را می‌‏بندد، بعد از در خارج می‏‌شود، اما بزودی دوباره بازمی‌‏گردد و در کنار در خروجی به انتظار می‏‌ایستد.
پنج تا ده دقیقه می‏‌گذرد، و من مدام می‏‌خواستم از مخفیگاهم خارج شوم، او را صدا زده و بگویم که او یک سگ است و یقه‌‏اش را بچسبم. اما من این کار را نکردم، من آرام و بی‏‌حرکت در مخفیگاهم منتظر ماندم. و مدت زیادی طول نمی‏‌کشد و من بر روی پله‏‌ها صدای پا می‏‌شنوم. در باز می‌‏شود و ماریا داخل حیاط می‌‏گردد، به اطراف خود نگاه می‏‌کند، بعد به سمت در خروجی می‏‌رود و دستش را آرام در دست نقاش قرار می‌‏دهد و سریع با همدیگر می‌‏روند، من رفتن آنها را می‌‏بینم و سپس به خانه بازمی‌‏گردم.
ــ ناتمام ــ