در پختگی انسان جوانتر می شود.(47)

همسرم زود بازگشت و ما در گوشه‌ای از میدانِ پیازا ایستادیم. به نظر می‌آمد که میدان کانون جشن باشد. در میدان و در پیاده‌رو از آدم پُر بود، علاوه بر گروه‌های بی‌شمار رنگارنگ یک آمد و شد لاینقطع توسط زوج‌های پرسه‌زن و کسانی که دسته‌جمعی در حرکت بودند در جریان بود و تعداد زیادی کودک با لباس‌های مخصوص بالماسکه در بینشان دیده می‌شد. و در آن سوی میدان یک صحنه نمایش بر پا گشته بود که از تنها بلندگوی آن چندین نفر با حرارت استفاده می‌کردند: یک سخنران، یک خواننده فولکلور با گیتار، یک دلقک چاق و عده‌ای دیگر. مهم نبود که کسی گوش می‌داد یا نمی‌داد، می‌فهمید یا نمی‌فهمید، در هر حال وقتی دلقک کاری انجام می‌داد همه در خندیدن شرکت می‌جستند، بازیگران صحنه و مردم با همدیگر در حال بازی بودند، صحنه نمایش و تماشاگران همدیگر را متقابلاً تهییج می‌کردند، این مبادله‌ای پیوسته از حسن نیت، برانگیزاندن، میل به شوخی و آمادگی برای خندیدن بود. همینطور یک نوجوان از طرف سخنران به همشهری‌هایش معرفی می‌گردد، یک هنرمند جوان و دوستدار تفننی استعدادهای مهم که ما را به وسیله چیره‌دستی در تقلید صدای حیوانات و سر و صداهای دیگر مسرور ساخت.
ــ ناتمام ــ

باریکتر از مو.


نمی‌دانم چه از من دید یا شنید که با اندوهی مخفی ساخته از من پرسید: "پس که اینطور، فکر می‌کنی که من هنوز خیلی بچه‌ام!؟" و رفت. چند ماهی‌ست که پیدایش نیست، شاید رفته باشد پی یافتن بزرگسالی خویش. رفت اما نپرسید از من که چه وقت من بزرگ خواهم گشت، و نگفت به چه نحو او را در میان بزرگسالان باید یافت. مانند کودکان قهر کرد و وقت رفتن فراموشش شد که لااقل دلم را پس دهد.
***
مایل نبود مزاحم وقت گرانبهای محبوبش گردد، اما خیابان‌ها در نقاشی‌های او روز به روز تنگ‌تر می‌گشتند.

در پختگی انسان جوانتر می شود.(46)


دودکش پاک کن کوچلو.
همسرم می‌بایست بعد از ظهر سه شنبه در روز کارنوال برای مدت کوتاهی به لوگانو برود. او می‌خواست مرا متقاعد سازد که اگر او را همراهی کنم بعد خواهیم توانست لحظه کوتاهی نیز پرسه‌زدن یا شاید هم حرکت دسته‌جمعی افرادی که به صورتشان ماسک زده‌اند را تماشا کنیم. من حوصله این کار را نداشتم، نیمه فلج از آزارِ دردی که هفته‌ها در تمام مفاصلم پیچیده بود حتی فکر کردن به اینکه باید پالتویم را بپوشم و داخل ماشین شوم باعث بیدار شدن احساس انزجار در من می‌کرد. اما بعد از مقداری کلنجار رفتن با خود شجاعت به دست آورده و جواب مثبت دادم. ما به آن سو راندیم، من نزدیک شیف‌لِنده پیاده شدم، بعد همسرم برای پیدا کردن جای پارک به راه می‌افتد و من در زیر آفتابی کم نور اما محسوس در وسط شلوغی یک عبور و مرور که با متانت در جریان بود منتظر می‌مانم. لوگانو در روزهای معمولی یک شهر کاملاً بشاش و با محبت است، اما امروز در تمام کوچه‌ها و میادین شاد و شوخ به همه می‌خندید، کت و دامن‌های رنگی می‌خندیدند، صورت‌ها می‌خندیدند، خانه های کنار میدان با پنجره‌های لبریز از آدم‌ها و ماسک‌ها می‌خندیدند، و امروز حتی سر و صدا هم می‌خندید، سر و صدائی متشکل از فریاد کشیدن، از امواج خروشانی از خنده‌ها و نداها، از قطعه‌ای از موزیک، از نعره مضحک یک بلندگو، از فریاد شوخِ طلب کمک خواستن دخترها که به وسیله جوانک‌ها با کاغذهای رنگی و به بزرگی یک مشت مورد حمله قرار گرفته بودند، و ظاهراً قصد اصلی‌شان از اینکار این بود که به دهان دخترانی که مورد اصابت قرار می‌گرفتند تا حد امکان کاغذهای رنگی فرو کنند. همه جای سنگفرش‌های کوچه و خیابان از کاغذهای رنگی پوشیده شده بود، آدم‌ها در زیر طاق بازارچه بر روی کاغذها مانند اینکه بر روی خزه یا شن راه می‌روند، نرم و لطیف عبور می‌کردند.
ــ ناتمام ــ

سر پیری و معرکه گیری.


در حال خارج شدن از اطاق می‌گم: خداحافظ ... مسیح مواظب بچه‌ها باش، من زود برمی‌گردم.
در راهرو خم شده و مشغول پوشیدن کفش بودم که مسیح می‌پره و میاد می‌شینه سمت چپ شونه‌ام و سرشو میماله به لاله گوشم.
می‌دونستم بعد از این ادا و اطوار اومدن چیزی ازم طلب می‌کنه. به هوای بستن بند کفش شونمو چند بار تکون می‌دم تا بپره و نتونه درخواستشو اعلام کنه. اما انگار که این کلک‌رشتی رو خودش اختراع کرده باشه خم به ابرو نمیاره و با طنازی می‌گه: یه چیزی بگم برام می‌خری؟
دست از بستن بند کفش می‌کشم، سرمو به طرف سر کوچلوش برمی‌گردونم و می‌گم: مرد حسابی، تا حالا هزار دفعه بهت گفتم وقتی خم شدم و دارم بند کفش می‌بندم نباید حواسمو پرت کنی! نمی‌گی یه دفعه چپه می‌شم و با سر می‌خورم زمین؟
اول دو سه بار با چهچهه برام ماشاءالله ... ماشاءالله می‌خونه، بعد طوریکه انگار می‌خواد بچه خر کنه می‌گه: انقدر هم پیر نیستی که با باد پَر من چپه بشی و با کله بخوری زمین پهلوون! حالا که داری می‌ری برای خودت توتون بخری، به چیزی بگم برام می‌خری؟
برای نشون دادن اینکه سؤالشو نشنیدم خودمو دوباره مشغول بستن بند کفش می‌کنم.
خودشو بیشتر لوس می‌کنه و دو سه بار صورت بی لُپم رو می‌بوسه و تند تند می‌گه: می‌خری ... می‌خری ... می‌خری؟
بند کفش رو می‌بندم، خودمو راست کرده، دوباره سرمو به طرف سرِ کوچک و خوشگلش می‌چرخونم و بعد از نگاهی به چشم‌هاش که با دیدن رضایت در چشم‌های من دنیائی از شادی جا گرفته بود می‌پرسم: این دفعه دیگه چی می‌خوای؟
یه ماچ دیگه از صورتم می‌کنه و می‌گه: می‌دونستم می‌گی آره. اولین مغازه دست راست خیابون تو ویترینش یه مرع عشق گذاشته مثل ماه، با پرهای سبز و سرخ و سفید که با زدن اولین نوک به نوکش تا صبح برات آواز می‌خونه. اونو بخر و زود برگرد خونه.
تو دلم می‌گم سر پیری و معرکه گیری و از خونه می‌زنم بیرون.
بعد از خریدن مرغ عشق آواز خوان با پرهای سبز و سرخ و سفید در حال خارج شدن از مغازه بودم که فروشنده می‌گه: می‌بخشید، اما به نفع شماست که براش باطری یدکی هم بخرید!

در پختگی انسان جوانتر می شود.(45)


هنوز وقوع بعضی از چیزهای خوب پیش از آنکه پائیز دوباره وارد زمستان گردد در راه است. انگورهای سبز رنگ نرم و شیرین خواهند گشت، مردان جوان هنگام برداشت محصول آواز خواهند خواند، و دختران جوان با چارقدهای رنگی خود مانند گل‌های صحرائی در میان شاخ و برگ پژمرده تاکستان خواهند ایستاد. هنوز وقوع بعضی از چیزی‌های خوب در پیش است، و بعضی چیزها هم که امروز تلخ به نظر می‌آیند بعد از آموختن بهتر هنر مُردن روزی شیرین خواهند گشت. فعلاً ما تا بالغ گشتن انگورها و تا افتادن میوه‌های بلوط صبر خواهیم کرد، و امیدوار خواهیم بود که از ماه شب چهارده بعدی لذت ببریم، و البته ساعت به ساعت پیرتر خواهیم گشت، اما هنوز هم مرگ را با فاصله‌ای خیلی زیاد در دوردست‌ها ایستاده می‌بینیم. آنگونه که یک شاعر گفته است:
باشکوه است برای سالخوردگان
اجاق و شرابی سرخ
و در پایان یک مرگ لطیف _
اما دیرتر، امروز نه!
(نوشته شده در سال ۱۹۲۶)
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(44)


جنگل هم دیگر مانند دیروز سبز نیست و برگ انگورها شروع به زردتر نشان دادن خود کرده‌اند، شاه‌توت‌ها در پیش پای انگورها در حال آبی و ارغوانی رنگ شدن‌اند. و کوه‌ها هنگام غروب رنگ بنفش به خود می‌گیرند و آسمان سایه روشنی از رنگ زمرد، سایه روشن زمرد رنگی که رو به سمت پائیز هدایت می‌گردد. بعد چه؟ بعد باز دیگر از شب‌های گروتو و از شنای عصرانه در دریای آگنو خبری نخواهد بود، و خارج از خانه زیر درختان شاه‌بلوط نشستن و نقاشی کردن هم به پایان خواهد رسید. خوشا به سعادت کسی که بعد وطنی برای بازگشت دارد، به خاطر انجام کاری عزیز و مؤثر، به خاطر انسان‌های عزیز، به خاطر هر که او در وطن دارد! کسی که اینها را نداشته باشد، کسیکه این خیالات باطل برایش شکسته و خُرد گردیده است، برای فرار از دست سرمای آغاز گشته به بستر می‌خزد یا به مسافرت می‌رود، و به عنوان مهاجر اینجا و آنجا انسان‌هائی را که دارای وطن‌اند مشاهده می‌کند، مردمی را که دارای اجتماع‌اند، مردمیکه به مشاغل و حرفۀ خود اعتقاد دارند، او کار کردن آنها را، به خود زحمت دادن و کوشش کردن‌شان را با دقت مشاهده می‌کند، و می‌بیند که چگونه همه جا بر بالای تمام ایمان‌های خوب آنها و تمام کوشش‌هایشان ابرهای جنگ، انقلاب و سقوط بعدی آهسته و نامرئی به خود وسعت می‌دهند و این ابرها تنها برای آدم‌های تنبل و بی‌کار، کافران و ناامیدان _ و برای سالخوردگانی که به جای خوش‌بینی گم شده، علاقه‌های کوچک و لطیف خود را جانشین حقایق تلخ ساخته‌اند قابل رویت است. ما سالخوردگان می‌بینیم که چگونه با به نوسان آمدن پرچم خوشبینان جهان هر روز کامل‌تر می‌گردد، که چگونه هر ملتی خود را همواره الهی‌تر، همواره بی‌نقص‌تر، همواره مجازتر برای خشونت و حمله‌ای مسرت‌بخش احساس می‌کند، که چگونه مدها و ستاره‌های جدید در هنر، در ورزش و در دانش پیدا می‌گردند، نام‌ها می‌درخشند، بالاترین‌ها از روزنامه‌ها می‌چکند، و چگونه همه چیز از زندگی گداخته است، از حرارت‌ها، از شور و شوق، از ارادۀ قوی به زندگی و سرمست از خواست نمُردن. ازلی و نیرومند است نمایش زندگی، البته بدون محتوا، اما جنبشی جاودانه و مقاومتی‌ست ابدی در برابر مرگ.
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(43)

درست مانند دیشب، هنگامیکه من از مهمانخانه کوچک جنگلی به خانه بازمی‌گشتم، آنجا در کنار پیچ نزدیک گورستان سانت آبوندیو خنکی خیس چمنزار و دریا برای استقبال از من حمله آوردند! مانند حرارت مطبوع جنگل که عقب ماند و با بزدلی زیر اقاقی‌ها، شاه‌بلوط‌ها و درختان توسکا خزید و خود را مخفی ساخت! مانند جنگل که از خود در برابر پائیز و مانند تابستان که از خود در برابر مرگ اجباری دفاع کرد! به این نحو انسان هم در دوران پیری، در زمانیکه تابستانش غروب می‌کند، در برابر پژمردگی و مُردن، در برابر نفوذ سرمای جهان، در برابر نفوذ سرما در درون خون خویش از خود استقامت نشان می‌دهد! و مجدداً با صمیمیت خود را با بازی‌ها و نغمه‌های کوچک زندگی که با هزار زیبائی دوست‌داشتنی سطح روئی خود، با رگبار لطیف رنگ‌هایش، با پاورچین فرار کردن‌های سایه ابرها خود را خندان و وحشتزده به ناپایدارترین‌ها محکم می‌چسباند مشغول می‌سازد، مُردنِ خود را می‌بیند و از آن ترس و تسلی می‌آفریند، و لرزان هنر مُردن را می‌آموزد. اینجا مرز میان جوانی و پیری قرار گرفته است. بعضی در چهل سالگی یا زودتر از این خط گذشته‌اند، بعضی نیز آنرا دیرتر در پنجاه یا شصت سالگی رد می‌کنند. اما این همیشه یکسان عمل می‌گردد: به جای هنر زندگی یک هنر دیگر شروع به جالب گشتن می‌کند، به جای آموزش و تزکیه و خالص ساختن شخصیت خود، کاهش و انحلال آن ما را به خود مشغول می‌سازد، و ناگهان، تقریباً از امروز به فردا، خود را پیر احساس می‌کنیم، افکار، دلبستگی‌ها و احساسات جوانان دیگر برایمان غریبه می‌گردند. در این روزهای گذار است که چنین نمایشات کوچک و لطیفی مانند ذوب گشتن و آهسته مُردن یک تابستان می‌توانند بر ما تأثیر گذارده و ما را تکان دهند، قلب ما را با شگفتی و ارتعاش پُر و ما را خندان و لرزان سازند.
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(42)

اینطور به نظر می‌آید که چله تابستانِ امسال آن پایان دراماتیک و وحشیانه را به خود نگیرد (هرچند این امکان هنوز وجود دارد) و به نظر می‌رسد که مرگ لطیف و آهسته از پیری مُردن را برگزیده است. من پایان تابستان را نزد هیچ نشانه دیگری چنین ویژه و بی‌نهایت زیبا احساس نکرده‌ام، چنین باطنی مانند بازگشت به خانه در غروب بعد از یک پیاده‌روی یا بعد از صرف یک غذای شبانه روستائی‌ست: نان، پنیر و شراب در مهمانخانه کوچکی در جنگل. ویژگی این شب‌ها توزیع کردن حرارت، افزایش آهسته و خاموش سردی هوا، شبنم شبانه و فرار بی‌نهایتِ ساکت و خم گشته و در حال دفاع از خودِ تابستان است. وقتی آدم دو یا سه ساعت بعد از غروب آفتاب هنوز در راه باشد، نمایش این جنگ که خود را در هزار موجِ ظریف آشکار می‌سازد را می‌بیند. بعد حرارت روزانه سینه‌خیز بر هر جنگل انبوه، بر هر بوته‌زار و بر هر راه باریکی می‌نشیند و در تمام مدتِ شب محکم و استوار کنار زندگانی می‌ایستد و تک تک حفره‌ها و بادگیرها را می‌کاود. جنگل‌های سمت شبانه تپه در این ساعت از شب پُر از مخزن‌های بزرگ حرارتند، دور تا دور جویده گشته از سرمای شبانه، و نه تنها به هر فرورفتگی زمین و مسیر هر نهری، بلکه همینطور به هر رهگذر و هرجنگل انبوهی شیوه و درجات مختلف حرارت خود را دقیق و بی‌نهایت واضح آشکار می‌سازد. درست شبیه به اسکی‌بازی که بتواند در حین عبور از یک مسیر کوهستانی تمام شکل زمین را، هر بلندی و پستی آن را، درازا _ و هر گوشه و کنار کوهستان را کاملاً قابل درک در قوزک پای خود احساس کند، طوریکه بعد از چندین بار تمرین بتواند هنگام حرکت از این احساس در قوزک پا تصویر کاملی از دامنه کوه را بخواند، اینچنین من اینجا در عمق سیاهی شبِ بی مهتاب از موج‌های لطیف حرارت تصویر دشت را می‌خوانم. من قدم به داخل یک جنگل می‌گذارم، بعد از برداشتن سه قدم از حرارتی رو به فزون مانند حرارت لطیف کوره‌ای گداخته استقبال می‌شوم، من دریافته‌ام که افزایش و کاهش یافتن این حرارت بستگی به انبوهی جنگل دارد؛ هر مسیرِ نهر خالی از آب که در واقع مدت‌ها دیگر آبی در خود ندارد، اما با وجود این هنوز در زمین باقیمانده‌ای از خیسی را حفظ کرده است و بودن خود را به وسیله خنکی درخشنده‌ای اعلام می‌دارد. درجه حرارت نقاط مختلف یک دشت در هر فصلی از سال مختلف است، اما آدم آن را تنها در این روزهای مرحله تغییر چله تابستان به پائیز زودرس چنین قوی و واضح احساس می‌کند. مانند رزهای سرخ کوه‌های بایر در زمستان، مانند رطوبت زیاد هوا و رشد گیاهان در بهار، مانند حرکت دسته‌جمعی شبانه کرم‌های شب‌تاب با شروع تابستان، بدینسان این پیاده‌رویِ عجیب شبانه از میان امواج متغییر حرارت در آخرین روزهای تابستان به خاطر کسب تجربه نفسانی‌ست، تجربه‌ای که بیشتر بر سرشت و حس زندگی تأثیرگذار است.
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(41)

پایان تابستان
چله تابستان در جنوب کوه‌های آلپ زیبا و عالی بود. از دو هفته پیش آن ترسِ پنهانی بخاطر به پایان رسیدن تابستان را هر روز احساس می‌کردم، ترسی را که من به عنوان قوی‌ترین چاشنی اضافی آنچه زیبائی‌ست می‌شناسم. بیش از هر چیز از کوچک‌ترین نشانه یک رعد و برق می‌ترسم، زیرا با آغازِ شروع نیمۀ ماه آگوست می‌تواند هر رعد و برقی راحت تغییر ماهیت دهد، می‌تواند روزهای متمادی ادامه یابد و بعد باید تابستان را تمام شده به حساب آورد، حتی اگر وقتی هم که هوا بهبود می‌یابد. اتفاقاً اینجا در جنوب تقریباً جزئی از قواعد گشته که چله تابستان توسط یک چنین رعد و برقی گردنش بشکند، که سریع، سوزان و با رعشه خاموش گشته و مجبور به مُردن شود. وقتی پس از روزهای متمادی لرزش‌های وحشی یک چنین رعد و برقی در آسمان سپری می‌گردد، وقتی هزاران صاعقه، کنسرت بی‌پایان تندر و ریزش وحشیانه و سریع باران از صدا افتاده و پایان می‌یابد، بعد آسمان در یک صبح یا بعد از ظهر از میان ابر تبخیر گشته خنک و لطیف نگاه می‌کند، پوشیده از رنگ‌های خجسته پائیزی، و سایه‌ها در چشم‌اندازِ کمی واضح‌تر و سیاه‌تر می‌گردند، رنگ‌هایشان را از دست داده و شکلی نسبی می‌یابند، درست مانند فردی پنجاه ساله که تا همین دیروز هنوز فعال و تازه به نظر می‌آمد و بعد از یک بیماری، بعد از یک رنج، بعد از یک ناامیدی ناگهان بر چهره‌اش رشته نخ‌های کوچکِ فراوان و در تمام چین و چروک‌ها نشانه‌های کوچکِ فرسایش بنشیند. آخرین رعد و برقِ تابستانی اینچنین ناگوار و احتضارش هراس‌انگیز است، اکراه وحشی‌اش در مخالفت با مُردنِ اجباری، خشم دردآورِ عالی او، لگدپرانی به اطراف و بلند شدن بر رویِ دو پایِ جلو اما همه بی‌نتیجه است، بعد از مقداری سر و صدا عاجز شده و باید خاموش گردد.
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(40)


ما به خلیج‌های کشف نشده دریای جنوب کنجکاویم، به قطب‌های جهان، به درک کردن باد، به جاری بودن، به آذرخش‌ها، به بهمن‌ها _ اما ما به مرگ بی‌نهایت کنجکاوتریم، به آخرین و جسورانه‌ترین ماجرای این هستی. زیرا ما معتقدیم که می‌دانیم از تمام شناخت‌ها و حادثه‌ها تنها آنهائی سزاوار و رضایت‌بخش می‌توانند باشند که ما به خاطرشان با کمال میل زندگی را بدهیم.
(از "میل سفر" در تاریخ ۱۹۱۰)
***
وقتی فردی سالخورده گردیده و کار خود را به پایان رسانده است، حق اوست که خود را در آرامش با مرگ دوست گرداند. او نیازمند به انسان‌ها نیست. او آنها را می‌شناسد و بقدر کافی آنها را دیده است. آنچه برای او ضروری‌ست سکوت است. ملاقات کردن فردی سالخورده و او را مخاطب قرار دادن و با پرگوئی عذاب دادن شایسته نمی‌باشد. از درِ منزل او رد شدن، طوریکه انگار آنجا خانه هیچکس نیست مناسب است.
(اندرزی که هسه بعد از اعطاء جایزه نوبل به در خانه‌اش آویزان ساخت)
***
اولین برف
پیر گشته‌ای تو ای سالِ سبز،
پژمرده می‌نِگری و برف در موی خود حمل می‌کنی،
خسته می‌روی و مرگ در قدم داری _
همراهیت می‌کنم من، من با تو می‌میرم.
مردد می‌رود قلب کوره‌راهِ اضطرب را،
وحشت‌زده می‌خوابد در برف دانه زمستانی.
چند شاخه شکانده باد،
که زخم‌هایشان اکنون زره‌پوش من گردیده!
چند مرگ تلخ را مرده‌ام من!
تولدی تازه پاداش هر مرگ بود.
خوش آمدی مرگ، تو ای مدخلِ ظلمانی!
آن سو به صدا آید واضح آواز زندگانی.
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(39)


اکثراً در حلقهُ دوستانِ تقریباً جوان‎تر خود با این دست از بازی‎های فکر در برابر خبرِ شصت سالگی، هفتاد سالگی یا هفتاد و پنج سالگیِ روز تولدشان واکنش نشان می‎دهم. این بازی‎های فکر تلاشی‎ست که من با تشویشی شوخ برای ممانعت از اینکه با هر گوشزدی به سرعت انقضایِ مدت و باطل شدن زندگی‎مان بر ما سالخوردگان مسلط گردند. به تضادهای این زندگی که وجوه غم‎انگیزش غالباً و راحت توسط افراد مضحک نادیده گرفته می‎شود این هم تعلق دارد که ما هنرمندان با نیمه‎ای از روح‎مان در آنی به شدت عاشق می‎گردیم و هیچ چیز مانند <لحظه>، مانند کوتاهیِ عمر و تغییرِ سریع ژست‎های زندگی اینچنین مفتون‎مان نمی‎سازد، و در نیمهُ دیگر روح این اشتیاق عمیق به استمرار، به مبحث اجسام ایستا، به ناگزیر بودن تحمل و تسلی دادن تا ابدیت قرار دارد، اشتیاقی که ما را همیشه مجبور می‎سازد تا برای کارهای محال دوباره تقلا کنیم: معنوی و جاودانه ساختن آنچه نابود شدنی‎ست، متبلور کردن مایعات و اجسام بی ثبات، محکم نگاه داشتن <لحظه>. کسبِ آنچه خردمند در چشم‎پوشیِ خردمندانه برای هر عملی برایش کوشش می‎کند: فسخ کردن زمان، که ما هنرمندان معکوس آنرا انجام می‎دهیم: بوسیله شدیدترین فعالیت در خدمتِ محکم نگهداشتن و جاودانه ساختن.
(از نامه‌ای به ارنست مورگن‌تالر در سال ۱۹۵۷)
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(38)

البته پس از فائق گشتن بر این شوکِ کوچک دیگر ارتقاء یافتن فرد جوان‌تر را نوعی از گستاخی یا ادعا به حساب نمی‌آورم، بلکه با فردِ پیر گشته چیزی مانند همدردی احساس می‌کنم، به این معنی که: چون واقعیت‌ها تغییرناپذیر بودن خود را آشکار ساخته‌اند، لجاجتِ دوران پیریِ من فوری دوباره یک فاصله میان من و دوست جوان‌تر برقرار می‌سازد. زیرا من با تکبری پیرانه چنین تصور می‌کنم که برای او این ملازمت‌های سنین کهولت، جشن‌های سالانه و بزرگداشت ها و همچنین شکایت‌ها هنوز نور خفیفی از تازگی و اهمیتِ اولین تجربه را دارا می‌باشند، آری، بانیِ جشنِ هفتاد سالگی دوباره چیزی حس می‌کند که تا اندازه‌ای شبیه به مراسمِ پذیرش آئین مسیحیِ روزگارِ جوانی یا دیپلمه گشتنِ وی می‌باشد؛ او به یک مرحله بالاتر دست یافته و به فضائی نو داخل گشته؛ و به همراه احساسِ قطع امید همچنین بوی خوشایندی از تشریفات آمیخته می‌گردد، احتمالاً جشنی با گوشت گوزن و آهو، شراب و شامپاین در کار است، و فردِ مقام یافته در حلقۀ سالخوردگان با خوشحالی تمام این چیزها را هنوز کمی جدی می‌انگارد، او با هیجان به سخنان نماینده مجلسِ فدرال یا رئیس‌جمهور گوش می‌سپارد، با اندوه به بی‌خطر بودن و شادمانی جشن‌های گذشته می‌نگرد و بنابراین طوریکه من استنباط کرده‌ام او در مقایسه با ما سالخوردگان ِ پیرتر یک تازه کار و جوانی بیش نیست. زیرا ما سالخوردگان ِ پیرتر تصور می‌کنیم که برخلاف این خودپسندی‌ها و در کنار همسایگی سردِ مرگ بودن، زندگی‌ای خردمندانه که با وقاری همراه با خودداریست را طلب می‌کند، و فقط به ندرت در لحظات شفافِ مخصوصی متوجه می‌گردیم که یک سالخوردگی کامل چه کم با پیری، و دانش ما چه کم با خیال باطل و خودپسندی تفاوت دارد، که ما سفیهانه به کسانی اعتماد می‌کنیم که هنوز مانند ما بر آن بلندیِ رفیع که ما ایستاده‌ایم نایستاده‌اند. و در این لحظۀ شفاف همچنین ما دوباره می‌دانیم که چگونه زمانی در کودکی یا نوجوانی و یا جوانی در باره سالخوردگان و سالخوردگانِ پیرتر فکر می‌کردیم و می‌خندیدیم، و اینکه این خنده ابداً آنطور که بعد از دهه‌ها می‌خواهد به نظر ما برسد بی‌خبر و احمقانه نبوده است. آری، و اینکه در پایان فقط آن خردِ پیری که در دوباره _کودک_ شدن موجود است دوام خواهد داشت.
ــ ناتمام ــ

باز دل هوس شعر سرودن به سرش افتاده.


نمی‌دانم چرا برای شمردن چند تا جوجه این همه باید صبر کرد تا پائیز به آخر برسد،
و چرا در پائیز شاعران همگی به سبز بودن برگ درخت شکاکند،
و چرا وقتی آسمانِ خاکستری رنگ است نه تنها دل من، بلکه گوش همسایۀ فوقانی من هم می‌گیرد،
و چرا قهوه را تلخ می‌نوشند وقتی زهر مار تلخ‌تر است،
و چرا برخی با سماجت می‌خواهند اثبات کنند که مرغ یک پا دارد وقتی همه می‌دانند که مرغ همسایه از بدوِ پیدایش غاز بوده،
و نمی‌دانم چرا گاو برای همه گوساله می‌زاید اما برای من فقط عکسی از گوساله!؟

در پختگی انسان جوانتر می شود.(37)


کسب مقام در کهولت.
میان سالخوردگان و سالخوردگانِ پیرتر رابطه‌ای خاص بر قرار است. حداقل برای من چنین است: وقتی یک دوست جوان یا یک همکار با شصت یا هفتاد ساله شدن ناگهانی‌اش مرا غافلگیر می‌سازد، یا از ناراحتی قلب شکایت دارد و سیگار کشیدن را باید ترک کند، یا دکترای افتخاری، ریاست افتخاری و شهروند افتخاری یا به وسیله برخی دیگر از نشانه‌های پیری مورد هجوم قرار می‌گیرد، بعد من از مشاهده اینکه آنجا فردی که ما حماقت‌های دوران جوانی‌اش را تا همین چند وقتِ پیش با ملایمتی دوستانه تحمل می‌کردیم، حالا ناگهان جایش را در میان بزرگسالان و شایستگان مطالبه می‌کند و با موی خاکستری یا سفید، مزین به عناوین افتخاری و نشان‌های افتخار به حلقه سالخوردگان داخل می‌شود کمی گرفتار شوک می‌شوم. با لجاجت دورانِ سالخوردگی در ضمیر ناخودآگاهم توقع داشتم، آری، مطمئن بودم که جوان‌ترها مدام جوان می‌مانند و من خود را برای همیشه در ارتباط با جوانان نگاه خواهم داشت.
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(36)


من یک مردِ سالخورده‌ام و جوانی را دوست می‌دارم، اما دروغی بیش نیست اگر بگویم که جوانی علاقه‌ام را خیلی به خود جلب می‌کند. برای افرادِ سالخورده، به ویژه در زمان چنین امتحان سختی مانند حالاْ تنها یک سؤالِ جذاب وجود دارد: سؤال در باره روح، ایمان، شیوه پرهیزگاری و درکی که از عهده آزمایش برآمده و بر رنج و مرگ پیروز گشته است. بر رنج و مرگ پیروز گشتن از وظایفِ سالخوردگی‌ست. همراهِ نوسان و جنبش بودن، در وجد و در هیجان بودن از حالات جوانی‌ست. آنها می‌توانند با همدیگر دوست باشند، اما آنها با دو زبانِ مختلف با هم گفتگو می‌کنند.
(از نامه‌ای به ارنست کاپه‌لر در سال ۱۹۳۳)
***
من مایلم برایتان در نبرد با پیری توانائی و صبوری آرزو کنم، در نبردی که هم می‌توان برندۀ شکست شد و هم مغلوب پیروزی گشت.
(از کارت پستالی به زیگفرید زِگر در سال ۱۹۵۰)
***
باقی ماندن و دندان به جگر گرفتن هم برای خود ارزشی دارد، و مزه اشارۀ شاخۀ خم گشته در کنارِ درخت پیری را می‌دهد.
(از نامه‌ای به مانوئل گاسر در سال ۱۹۲۸)
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(35)


به ذهن هیچیک از ما دو نفر خطور نکرد به واقعیتِ امری که برای هر دو نفر ما کاملاً آشنا بود اشاره‌ای کند، کاری که می‌توانست مزاحم گفتگوی ما گشته و آن را غیرواقعی گرداند. ما بی‌تکلف و بی‌ریا، یا تقریباً بی‌ریا، با هم مذاکره کردیم. و با این وجود لورنسو مانند من خوب می‌دانست که این گفتگو و نقشه‌های کشیده شده نه در حافظه او و نه در یاد من خواهد ماند، که ما آنها را در کمتر از چهارده روز و ماه‌ها قبل از موعدِ تعمیر حصار و تکثیرِ توت‌فرنگی فراموش خواهیم کرد. گفتگوی بامدادی ما در زیر آسمانی که تمایل به باریدن نداشت تنها بخاطر نَفسِ خواست گفتگو انجام شده بود، یک بازی، یک تنوع، یک عملِ قشنگ بدون نتیجه. مدتی کوتاه به صورتِ خوب و پیرِ لورنسو نگاه کردن و وسیله سیاستمداری او قرار گرفتنْ برایم لذتبخش بود، سیاستمداریکه برای شریک خود، بدون آنکه او را جدی بنگارد دیواری محافظ از زیباترین احترام را در مقابلش قرار می‌دهد. همچنین به خاطر همسن بودن یک حس برادری به همدیگر داریم، و مخصوصاً وقتی یکی از ما یک بار شدید بلنگد یا انگشتانِ ورم کرده برایش اشکال تولید کند، البته در باره‎‌اش به دیگری حرفی زده نمی‌شود، اما آن دیگری ملتفت گشته و با اندکی برتری می‌خندد و این بار احساس رضایتی که بر پایه یک یگانگی و همدلی‌ست می‌کند، در حالیکه در این لحظه هر یک خود را با رضایت خاطر نیرومندتر از دیگری حس می‌کند، حسی که با یک تأسف و پیش‌بینی کردنِ روزی که دیگر آن دیگری کنار او نخواهد ایستاد همراه است.
(از "یاداشتهائی پیرامون عید پاک" در سال ۱۹۵۴)
***
پند
تو باید طوری با تمام چیزها
برادر و خواهر باشی،
که آنها کاملاً به درونت رخنه کنند،
و میان مالِ من و مال تو فرق ندهی.
هیچ ستاره‌ای، هیچ شاخ و برگی نباید سقوط کند_
بدون آنکه تو با آنها از بین نروی!
و اینگونه خواهی توانست با همه چیز
هر ساعت باز زنده شوی.
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(34)

ما مشغول صحبت کردن از سبزیجات می‌شویم، از پیازهای تازه کاشته شده می‌گوئیم، من همه چیز را ستایش می‌کردم و موضوع صحبت را به سمت آنچه در نظر داشتم می‌کشاندم. این حصارِ نگهداری کودِ گیاهی دیگر نمی‌تواند مدت درازی استقامت کند، من پیشنهاد می‌دهم که آن را تعمیر کنیم، البته نه هم اکنون که کارهای زیادی برای انجام دادن وجود دارند، شاید در حوالی پائیز یا زمستان؟ او موافق بود، و ما قرار گذاشتیم هنگامیکه او مشغول به این کار می‌شود بهتر است که نه تنها حصار را با شاخه‌های سبزِ شاه‌بلوط، بلکه همچنین نرده‌های چوبی آن را هم مرمت کند. البته این حصار و نرده‌های چوبی نگاهدارنده آن در حقیقت یک سالی مقاومت خواهند کرد، اما بهتر است که ... بله، من گفتم، حالا که ما از حصارِ نگهداریِ کود صحبت می‌کنیم، بهتر است که او در پائیز دوباره تمام خاک‌های خوب را برای باغچه‌های قسمت بالائی مصرف نکند، بلکه برای من هم مقداری برای گل‌های روی تراس‌ها کنار بگذارد، حداقل به اندازه چند گاری‌دستی پُر. بسیار خوب، و بعد نمی‌بایستی فراموش کنیم که امسال توت‌فرنگی‌ها را تکثیر و توت‌فرنگی‌های باغچۀ قسمتِ پائین را که چند سالی از در کنارِ حصار قرار گرفتن آنها می‌گذرد برچینیم. گاهی این چیز به یاد من و گاهی آن چیز و چیزهای دیگرِ خوب و سودمند برای تابستان، برای سپتامبر و برای پائیز به یاد او می‌افتاد. و بعد از صحبت کردن در باره همه چیز، من به قدم‌ زدن ادامه داده و لورنسو دوباره مشغول کار می‎‎‌شود، و ما هر دو از نتیجه مذاکره خود راضی بودیم.
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(33)


آرام در میان باغ قدم می‌زدم، به شاخه و برگِ رزهای جگری رنگِ جوان و به ساقه خالی از برگِ کوکب‌ها که تازه شکفته بودند و خورشید صبحگاهی بر آنها می‌تابید نگاه می‌کردم، در میان آنها ساقه‌های فربه زنبق‌های تُرک با نیروی زندگی شگرفی سعی به بالا کشیدن خود داشتند. از پائین، صدای آبپاشِ مردِ باوفای تاکستان لورنسو را می‌شنوم و تصمیم می‌گیرم در باره سیاست‌های مختلف مربوط به باغ با او مشورت کنم. مسلح به تعدادی وسیلۀ کار آهسته از تراسی به تراس دیگر پائین می‌روم، از دیدار خوشه‌های سُنبل در میان چمن‌ها که من سال‌ها پیش صدها پیاز از آن را در سرازیری تپه کاشتم خوشحال بودم و پیش خود فکر می‌کردم کدام یک از باغچه‌ها امسال برای گلِ آهاری مناسب می‌باشد، با خوشحالی به شکوفه‌های گلِ شب بوی زرد و با ناراحتی به نقص‌ها و شکننده بودن ردیف‌های بالایِ حصار نگهداری توده کودِ گیاهی که از شاخه‌های به هم بافته‌گشته ساخته شده بود و بالاترین سطح آن از ریزش شکوفه‌های گل کاملیا کاملاً سرخ و زیبا شده بود نگاه می‌کردم. من کاملاً به قسمت هموار زمین تا باغچه سبزیجات پائین می‌روم، به لورنسو سلام می‌دهم و موضوع گفتگوی از پیش طراحی شده را با پرسیدن از حال او و زنش و با تبادل نظر در باره هوا به میان می‌کشم. عالیه، اینطور که معلومه مقداری باران خواهد آمد، این عقیده من بود. لورنسو که تقریباً همسن من استْ تکیه به بیل خود می‌دهد، نگاه کوتاه و کجی به ابرهای در حالِ حرکت می‌اندازد و سرِ خاکستریش را تکان می‌دهد. امروز باران نخواهد بارید. هرگز نمی‌توان مطمئن بود، اتفاق‌های غیرمنتظره هم رخ می‌دهند، اگرچه ...، و دوباره حیله‌گرانه چپکی به آسمان می‌نگرد، سرش را این بار با انرژیِ بیشتری تکان می‌دهد و برای خاتمه دادن به بحث باران می‌گوید: "نه، آقا."
ــ ناتمام ــ 

در پختگی انسان جوانتر می شود.(32)


من این دگرگونی معکوس را بسته به حال و احوالم با ناخشنودی یا با لذت بردن تماشا می‌کنم. گاهی در یک قطعه چمن کوچکِ در حالِ مرگ مشغول به کار می‌شوم، با انگشتان و چنگال باغبانی به جانِ گیاهانٍ هرز رشد کرده می‌افتم، بدون هیچ دلسوزی خزه‌ها را دسته دسته از میان چمن‌های به ستوه آمده خارج می‌سازم، یک سبد پر از بوته‌های تمشک با ریشه می‌کنم، بدون آنکه به سود این کار باور داشته باشم، زیرا که باغبانیِ من در طول این سال‌ها یک بازی کاملاً زاهدانه بی‌معنی و بی‌فایده گشته است، بدین معنی که برای من تنها معنای بهداشتِ شخصی و صرفه‌جوئی دارد. من، وقتیکه درد در چشم و سرم مزاحمت ایجاد می‌کند به انطباقی جسمانی، به یک تغییر در فعالیت مکانیکی محتاجم. برای رسیدن به این هدف، کشف به ظاهر کارِ باغبانی و زغال‌سازی در این سالیان دراز نه تنها باید به تغییر جسمانی و تمدد اعصاب من خدمت کند، بلکه همچنین کمکی است به عبادت کردن، به ادامۀ بافتن تارهای فانتزی و تمرکز بر حالات روحی. _ بنابراین گاهی چمنزارم را برای جنگل شدن به زحمت می اندازم. و زمانی دیگر، جلوی آن تپه خاکی می‌ایستم که زمانی پوشیده از بوته‌های تمشک بود و ما بیست سال پیش آن را در کنار حاشیه جنوبی ملک خود پی‌ریزی کرده بودیم، این تپه تشکیل شده است از خاک و تعداد بی‌شماری سنگ که هنگام حفاریِ خندق برای جلوگیری از پیشترفت جنگل همسایه خود به دست آوردیم. حالا این تپه با خزه، علف‌های جنگلی، سرخس‌ها و با انواع تمشک‌ها ملافه شده است، و تعدادی درختِ مجلل، بخصوص یک درخت زیزفونِ سایه‌افکن به عنوان طلیعه جنگلی که آهسته در حال هجوم آوردن است آنجا ایستاده‌اند. من در این پیش از ظهرِ خاص هیچگونه مخالفتی با خزه و بوته ها، و هیچ شکایتی علیه رو به زوال گذاردن و جنگل نداشتم، بلکه رشدِ جهانِ گیاهان وحشی را با شگفتی و لذت مشاهده می‌کردم. و در چمنزار همه جا گل‌های نرگس با شاخ و برگی گوشتالو ایستاده بودند، نه هنوز کاملاً شکوفا، و نه هنوز با جامی باز و سفید، بلکه جامی با رنگ زردِ نرمی از رنگِ گل فریزیا.
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(31)


یک مثال: این روزها قبل از ظهر بعد از خواندن پُست به باغ می‌روم. من می‌گویم "باغ"، اما در واقع یک سراشیبی تقریباً تُند و پوشیده از چمن به حال خود رها شده با تعدادی تراسِ تاک است، جائیکه هر شاخه‌ای از انگور به وسیله کارگران قدیمیِ روزمزد خوب نگهداری می‌شود، بقیه چیزها اما گرایش شدیدی به تبدیل شدن به جنگل دارند. جائیکه تا دو سال پیش چمنزار بوده حالا از علفِ نازک و بی‌حاصل پوشیده شده است، در عوض اما گل‌های شقایق، گل شیپوری، انواع و اقسام تمشک‌ها، همینطور اینجا و آنجا هم شاتوت و خلنگ، و در میان آنها همه جا خزه مانند پشم رشد کرده است. در این خزه‌زار می‌بایست گوسفندان خوب چرا می‌کردند و زمین توسط سم‌هایشان محکم می‌گردید تا که چمنزار نجات می‌یافت، اما ما نه گوسفند داریم و نه کودی برای چمنزار از مرگ نجات یافته، و بدین سان ریشه‌های محکم و در هم رفته تمشکِ وحشی و رفقایش سال به سال بیشتر به داخل چمنزار می‌خزند، و زمینِ چمنزار با این کار باز به زمینِ یک جنگل مبدل می‌گردد.
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(30)


به این نحو محیطِ زیست و حقیقتی که روزگاری ما را احاطه کرده بود حالا خیلی زیاد از واقعیت، آری حتی از احتمالاتِ خود را از دست می‌دهد و دیگر بدیهی و معتبر نیست، ما می‌توانیم حقیقت را راحت تائید و راحت هم تکذیب کنیم، ما سالخوردگان تا اندازه‌ای بر حقیقت تسلط داریم. در این میان زندگی روزانه نوعی از سوررئالیستی بازیگوشانه به دست می‌آورد که دیگر چندان به درد سیستم‌های محکم و قدیمی نمی‌خورد، دیدگاه‌ها و لحن‌ها خود را جا به جا می‌کنند، گذشته ارزشش از اکنون بالاتر رفته و آینده تمام جذابیتش را از دست می‌دهد. از این جهت کردارِ هر روزه ما اگر که از نگاه شعور و قواعد کهنه مشاهده و دقت گردد، اندکی بی‌مسئولیتی، سبک‌سری و بازیگوشی به خود می‌گیرد، این همان رفتاری‌ست که در زبان عامیانه به آن "بچه شدن" می‌گویند و این حرف به حقیقت خیلی نزدیک است، و شک ندارم که من بی‌خبر و اجباراً مقدار زیادی از واکنش‌های بچه‌گانه در برابر محیط زیست به نمایش می‌گذارم. اما آنها آنطور که مشاهده و مراقبه به من آموزانده به هیچ وجه همیشه بدون اطلاع و بدون کنترل کردن رخ نمی‌دهند. همچنین کارهای کودکانه، نامناسب، بی‌ثمر و بازیگوشانه می‌توانند با آگاهی کامل (یا نیمه کامل؟) و با شیوه‌ای شبیه به لذت بردن از بازی به وسیله سالخوردگان انجام گیرد، همانطور که کودک آنرا درک می‌کند، وقتیکه او با عروسک صحبت یا فقط به وسیله شوق وحال و اعتقاد باغ مخصوص سبزیکاری مادرش را به یک جنگلِ بکر پُر از ببرها، مارها و قبیله سرخپوستان جادو می‌کند.
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(29)

دگرگونی معکوس.
به خلق و خو و استحکامی شُل و خاصِ زندگیِ دوران پیری این نیز تعلق دارد که زندگی مقدار زیادی از حقیقت یا آنچه به حقیقت نزدیک است را از دست می‌دهد، و حقیقت که در واقع تا اندازه‌ای شکل نامرئی از زندگی‌ستْ نازک‌تر و شفاف‌تر می‌گردد، و هستی مطالبه‌اش از ما پیران را دیگر مانند قدیم با زور و بی‌مبالاتی اعتبار نمی‌بخشد، و اینکه حقیقت اجازه صحبت، بازی و معامله کردن با خود را به ما می‌دهد. برای ما سالخوردگان دیگر این زندگی نیست که حقیقت دارد، بلکه این مرگ است که حقیقی‌ست، و ما در انتظار آمدنش از بیرون نیستیم، ما خوب می‌دانیم که او در ما زندگی می‌کند؛ ما در واقع در برابر دردها و مشقت‌هائی که بخاطر همسایه بودن با مرگ به سراغ‌مان می آیند مقاومت می‌کنیم، اما نه در برابر خودِ مرگ، ما مرگ را پذیرفته‌ایم و اگر از خود اندکی بیشتر از گذشته مراقبت و پرستاری می‌کنیم، بدین معنی‌ست که همزمان با آن مراقب و پرستار مرگ هم هستیم، مرگ در کنار و درون ما جا دارد، مرگ هوای ما، مرگ وظیفه و حقیقت ما می‌باشد.
ــ ناتمام ــ

دلدادگی مرز نمی‌شناسد.


وقتی دل بازیش می‌گیرد، چشم می‌پرسد پس من چی؟ دست به حرکت می‌آید، فکر می‌نشیند در گوشۀ دنجی از ذهن و آرام و صبور رؤیاهای رنگیِ زیبا می‌بافد.
ریتا، این زن زیبای سینه کفتریِ باریک‌اندامِ مکزیکی که امروز از بخت خوشم سمت راستِ من نشسته است و در حال ترجمه یک متنِ انگیسی بر روی ورق کاغذی‌ستْ با تکان دادنِ نامحسوس به انگشت کوچکِ دست چپِ خود فکرم را غلغلک داده و انگار با این کارش قصد دارد مرا از خواب عمیقی بیدار سازد. با هر تکان انگشتِ کوچک زیبایش رنگ رویاهایم در هم می‌ریزند، ویولتی به فیروزه‌ای تغییر رنگ می‌دهد، رنگ سبز به ارغوانی و رنگ بنفش به سرخ مبدل می‌شود. فکرم به آنچه تا حال بافته نگاهی می‌کند، قر و قاطی شدن رنگ‌ها را می‌بیند، دست از بافتن می‌کشد و من ناگهان به خودم می‌آیم. بعد آرام دست چپم را مانند ماری که در پیِ شکار موشی‌ست به سمت انگشتِ کوچک زیبای او می‌برم و نُک آن را آرام و لطیف با انگشت شصت، سبابه و میانی‌ام می‌گیرم.
ریتا سرش را آهسته به سمت من می‌چرخاند، با چشمان میشی رنگِ بادامی شکلش، مهربانانه، اول به انگشت خود و بعد به انگشتان من نگاه می‌کند، نمی‌دانم چه فکری در ذهنش زائیده می‌گردد که لبخندِ شوخی بر چشم‌های زیبا و لبانِ جوان‌مانده و هوس‌انگیزش می‌نشیند و آرام انگشتش را مانند ماهیِ کوچک لیزی از میان سه انگشتم به بیرون می‌لغزاند، پلکی از سر رضایت می‌زند، سرش را به همان آرامی قبل به سمت کاغذ برمی‌گرداند و به نوشتن ادامه می‌دهد.
آلکس «انگشت‌بازی» کوتاه مدتِ من و ریتا را می‌بیند، شوخیش می‌گیرد و با شیطنتی کودکانه می‌گوید: "لمسِ بند اول انگشتِ کوچک دست همیشه به چسبیدن به شصتِ پا منجر می‌گردد!" دو سه نفر از افراد نشسته دور میز بدون پرسیدن اینکه منظورش چیست می‌خندند! من اما هنوز از مزۀ گرمای انگشت ریتا مست بودم و فکر در ذهنم مشغول تلوتلو خوردن بود.

خرد از نوع تبتی آن. (90)


تو از عدمِ درکِ دیگران، از تنهائی و بی‌عاطفگی افسوس می‌خوری. تصور نکن که فردا همه چیز بهتر خواهد گشت. «فردا» فقط یک تصور ذهنی‌ست و حقیقی‌تر از یک رؤیا نیست. بیاموز تا «اکنون» را ترک نکنی. هر «لحظه» با فرا رسیدنش تمام پاسخ‌های تو را با خود به همراه دارد. به نشستن در ساحل و دیدنِ جاری بودن آب قناعت مکن. در این رودخانه به آبتنی پرداز!
***
این خیال را از سر به در کن که فردا اوضاع مساعدتر خواهد گشت و زندگیت را دگرگون خواهد ساخت. فردا برای کمک به آنکسی که رنج می‌برد هرگز فرا نخواهد رسید. حقیقتِ دیگری بجز «اکنون» وجود ندارد.
***
جنگجوی معنوی هرگز «حال» را ترک نمی‌کند. برای او «دَم» ابدی‌ست. «لحظه» آغاز وضعیت جهان، شکوه و سرچشمۀ گیتی‌ست.
***
روح کودکانه خود را مخفی نمی‌سازد و هر لحظه نشسته بر روی زندگی‌ست. شور و شوقش مانند آتش مُسری‌ست. روح کودکانه جهان را متغییر می‌سازد.
***
داشتن روحی کودکانه را فرهنگِ خود ساز _ با وجود اشگ‌ها و امتحانات هر روزه. روح کودکانه زندگی‌ات را شکوفان و تو را رها می‌سازد.
ــ ناتمام ــ

خرد از نوع تبتی آن. (89)

امتحانات را پذیرا باش. در زندگی همه چیز به تو داده می‌شود: هراس، خوشبختی، درد و لبخند ...
***
موفقیت نسبی‌ست و همزمان از طلا و سادگی تشکیل شده است. بیاموز یک گل را با شگفتی مشاهده کنی، و تو توانا به بالا رفتن از بلندترین بلندی‌ها خواهی گشت.
***
سدهائی که مانع پیشروی تو می‌باشند نهائی نیستند. به شیوه دیگری تماشایشان کن، و تو خواهی دید که آنها خود را تغییر می‌دهند.
***
ارزش دیگران را به رسمیت بشناس، اگر مایل به پیشروی هستی.
***
این یک پارادوکس حکمیمانه‌ست: برای آنکه بتوان رها زندگی کرد باید آدم از فانی بودن خود آگاه باشد؛ و دانستن فانی بودن یعنی به فنا‌ناپذیریِ خویش کاملاً هوشیار بودن.
***
ترقی اجتماعیِ یک انسان باید خالی از هرگونه غرور و تکبر باشد، اگر که این ترقی باید حقیقتاً به تحقق کامل زندگی یاری رساند و هر رفتار ناچیزی را هم در پرتوی از درخشش به چشم آورد.
***
در مسیر تنها یک دشمن وجود دارد و آن هم خودت می‌باشی. از این عادتِ شوم تقسیم جهان به «دوست» و «دشمن» استقبال نکن. آرزو می‌کنم تمام کردارهایت بر خرسندی و صلح میزان گردیده باشند. فقط جنگجوئی که در میدان جنگِ درون خویش ایستادگی می‌کند یک قهرمان حقیقی‌ست. زیرا این تنها جنگی‌ست که سزاوار انسان است.
***
در مراحل سختِ امتحان به قلبت مراجعه کن و به خود پناه ببر، و دوباره با نیروهای تازه از درونت به بالا پرواز کن.
ــ ناتمام ــ

در پختگی انسان جوانتر می شود.(28)


هرچه انسان پیرتر می‌شود و در واقع باید دلیل کمتری برای آویزان ماندن به زندگی داشته باشد، به همان اندازه نیز کودن‌تر و ترسوتر از مرگ به هراس می‌افتد. حریصانه‌تر و کودکانه‌تر به آخرین قطعات غذا و به چند دوست باقیمانده حمله می‌برد. و باز آرزو می‌کند و مانند همیشه برای امیدوار بودن دلایلی می‌یابد. امروز من، در حالیکه گرسنگی زندگی نامطلوبِ پنجاه سالگی برایم دردسر گشته، به زمانی دیرتر امید دارم، به آن زمانیکه روشنائی و آرامشش آنسوی سال‌های بحرانیِ عمرم قرار دارد.
(از "ماه مارس در شهر" در سال ۱۹۲۷)
***
من اشیاق فراوانی به مُردن دارم، اما نه به مرگی زودرس و نابالغ، و با تمام اشتیاق به بلوغ و دانش هنوز هم عمیق و خونینْ عاشق حماقت شیرین و شوخ زندگی‌ام. دوست عزیز من! ما می‌خواهیم هر دو را با هم مالک باشیم، دانشی زیبا و حماقتی شیرین. ما هنوز می‌خواهیم به کرات با همدیگر گام برداریم و با همدیگر سکندری بخوریم، هر دو باید گوارا باشند.
(از نامه‌ای به والتر شِدِلین در تاریخ ۱۹۱۷)
***
من اغلب از استواری سخت و محکمی که مانع مرگ طبیعت ما می‌گردد تعجب می‎کنم. مطیع، اگر هم به هیچ وجه از روی رضا، آدم به اوضاع خو می‌گیرد، اوضاعی که پریروز طاقت‌فرسا به نظر می‌آمده است.
(از نامه‎‌ای به پتر زورکمپ در مارس ۱۹۵۶)
***
مقابله با دردهای جسمانی وقتیکه مدت درازی ادامه دارند، البته یکی از سخت‌ترین کارها است. آنهائیکه طبیعتی پهلوان دارند در مقابلِ درد مقاومت می‌کنند، کوشش می‌کنند درد را انکار کنند و مانند فیلسوفان رواقیِ رُم دندان‌هایشان را به هم می‌فشرند، اما هرچه هم این حالت زیبا باشد، اما ما تمایل داریم که به واقعیتِ غلبه بر درد مشکوک شویم. من اما با دردهای سخت همیشه به این نحو کنار آمده‌ام که در مقابل‌شان مقاومت نکرده‌ام، بلکه خودم را به دست آنها سپرده‌ام، مانند کسی که خود را به دست سکر و مستی یا ماجرا می‌سپرد.
(از نامه‌ای به جرج راینهارت در فوریه سال ۱۹۳۰)
***
آدم می‌تواند بین پنجاه تا هشتاد سالگی چیزهای زیاد زیبائی را تجربه کند، تقریباً همانقدر زیاد مانند دهه‌های پیشینِ زندگی. پشت سر نهادن هشتاد سالگی را من به شما توصیه نمی‌کنم، بعد از هشتاد سالگی دیگر چیزی قشنگ نیست.
(از نامه‌ای به گونتر بویمر در آپریل سال ۱۹۶۱)
ــ ناتمام ــ