پروانه.(3)


دست فروش.
به هر حال دلیل اصلی نزاع کاتیاونی بود.
اگر بهارِت دقیقاً در لحظه‏‌ای که حرف‌های کاتیاونی به روحش هجوم آورده و یک بلوای درونی به راه انداخته بودند با هیرالالِ دست‌فروش مواجه نمی‏‌گشت هرگز این اتفاق روی نمی‏‌داد.
از مدت‌ها پیش کاتیاونی مشتاقانه میلِ خریدن یک ساری زیبا را در سر پرورش می‏‌داد.
بهارِتِ بیکار که به خاطر کمبود شدید پول در رنج بود نمی‌‏توانست این خواهش کاتیاونی را برآورده سازد. او سعی می‏‌کرد توسط حرف‌های حیله‏‌گرانه و تسلی‌بخشِ زنش را آرام سازد. او می‌‏گفت که از خودخواهی اصلاً خوشش نمی‏‌آید و به خاطر این‏ همه تمایل به وسائل‌‏های لوکس روزی کشور نابود خواهد گشت.
به این دلیل ....
گرچه کاتیاونی مطیع شوهرش بود، اما زنی نبود که اجازه دهد او را با دلجوئی‏‌های حیله‏‌گرانه معطل سازند.
کاتیاونی معتقد بود: "اگر کسی وقت خمیازه کشیدن دهانش باز نشود، چرا باید چنین آدمی یک اسلحه هم روی شانه‌‏اش حمل کند! اگر مردی برای یک سِنت هم استعداد نداشته باشد، چرا باید چنین مردی ازدواج کند؟"
کلماتی درشت و ظالمانه.
بهارِت با عصبانیت به موی خود کمی روغن می‌‏مالد و سریع از خانه خارج می‏‌شود. آفتاب بعد از ظهر حول و حوش را می‏‌سوزاند. در بیرون یک درخت چریش روبروی خود می‌‏بیند. از صبح تا حال فرصت نکرده بود دندان‏‌هایش را مسواک بزند. بهارِت شاخه‏‌ای از درخت را به پائین می‏‌کشد و با سر و صدا یک قطعه از آن را برای مسواک کردن می‌‏شکند.
"خمیر دندان می‌فروشم _ خمیر دندان خوب، آیا کسی مایل به خریدن خمیر دندان است؟"
بهارِت روی خود را می‏‌گرداند و مردی ناآشنا می‌‏بیند که یک چمدان کوچک در دست داشت و با چهره‌‏ای که خنده در آن در پرواز بود به او نگاه می‏‌کرد. او هیرالعل دست‌فروش بود.
در حقیقت هیرالعل دست‌فروش قصد نداشت به این روستای دور افتاده بیاید. او در اصل می‌‏خواست با قطار به شهر برود.
او این کار را هم انجام داد. اما چون بیچاره در قطار خوابش برده بود، از مقصدش رد شده و در این منطقه فقیر پیاده شده بود.
تا قبل از فرا رسیدن شب هیچ قطاری برای برگشتن از آنجا نمی‏‌گذشت. بنابراین او با وجود آفتاب سوزان بعد از ظهر با امید فروختن یک یا دو خمیر دندان در روستا به راه افتاده بود.
بهارِت بهت‌زده می‏‌پرسد:
" آقای عزیز، شما چطوری به اینجا آمدید؟"
"خمیر دندان برای فروش دارم _ خمیر دندان خوب. باکتری‏‌های دندان، زخم‏‌های لثه، چرک، بوی بد دهان، همه چیز را این خمیر دندان شفا می‌‏دهد، آقای عزیز، یک خمیر دندان خوب!"
"بله _ این امکان وجود دارد که شاید شما چنین خمیر دندانی داشته باشید، اما چطور اینجا آمده‌‏اید؟ ما در روستا تقریباً در صلح زندگی می‌‏کنیم، اما اگر شماها به اینجا نفوذ کنید، بعد ..."
"یکبار امتحان کنید _ واقعاً خمیر دندان خوبی‌ست."
بهارِت در حال جویدن قطعه کوچک شاخه چریش می‏‌گوید:
"حرف مفت!"
هیرالعل با خنده جواب می‌‏دهد:
"نه، آقای عزیز _ یک خمیر دندان خوب. یک بار امتحان کنید!"
وقتی نگاه بهارِت به دندان‏‌های سفید هیرالعل می‏‌افتد می‏‌گوید:
"شما دندان‏‌های زیبائی دارید، آیا خودتان هم از این خمیر دندان‏‌ها استفاده می‌‏کنید؟
هیرالعل بعد از خنده کوتاهی جواب می‏‌دهد: "بله، آقای عزیز."
بهارِت تُفی می‏‌کند و دندان‏‌های جلوئی را با شاخه کوچک چریش می‏‌ساید.
احتیاج به گفتن ندارد که این کار اصلاً تماشائی نیست.
"مایلید یک لوله خمیر دندان بخرید؟"
بهارِت با چهره‌‏ای خشمناک فریاد می‏‌زند:
"گم شید، آقا! شما کاسب‌کارها دشمن این کشورید. با این همه لوازم بی‌فایده و مضحک از سراسر جهان این کشور را نابود می‏‌کنید. می‌‏فهمید چی می‌‏گم؟"
در همان حال او همچنان دندان‏‌هایش را با شاخه کوچک چریش می‌‏سائید.
هیرالعل دوباره می‏‌خندد، و با این عمل دندان‏‌های عالی‏‏‌اش را به نمایش می‏‌گذارد و می‏‌گوید: من شما را درک نمی‌‏کنم. در این کشور بیماری‌‏های فراوان دندان وجود دارد."
بهارِت با عصبانیت جواب می‏‌دهد: "به شما چه ربطی دارد؟ از این روستا گم شوید! خمیر و بقیه شارلاتان بازی‏‌ها در اینجا مجاز نیست!"
در حقیقت هیرالعل یک دست‌فروش است، اما او نیز انسان است و از گوشت و خون تشکیل شده. او جواب می‌‏دهد: "آیا این روستا به شما تعلق دارد؟"
این حرف، گذشته از این که آیا او مجاز به گفتن آن می‌‏باشد یا نه عزت نفس بهارِت را نشانه گرفت.
بهارِت بیکار است، این حقیقت دارد، و او هرگز به مدرسه نرفته است، این هم درست دارد. اما این هم حقیقت دارد که او زور در بدن دارد.
اگر او صاحب این روستا هم نباشد، اما باز می‌‏تواند این مرد را از اینجا بیرون کند. کار همه این کلاهبردارها دیوانه ساختن جوان‏‌های خام کشورمان است.
فراهم کردن غذائی ساده تقریباً ناممکن است _ اما خمیر دندان!
بهارِت تُف محکمی کرده و تهدید می‌‏کند:
"من به شما نصیحت می‌‏کنم که این روستا را ترک کنید!"
"من کنجکاوم بدونم که شما کی هستید که دستور ترک کردن روستا را به من می‌‏دید؟"
بهارِت فریاد می‏‌کشد: "گم شید ...!"
"من آدم‏‌های زیادی از نوع شما می‏‌شناسم ..."
حالا بهارِت حمله می‌‏برد و ضربه محکمی به گونه او می‌‏زند.
بدون تردید رفتار بهارِت شگفت‏‌انگیز بود.
اما شگفت‌انگیزتر اتفاقی بود که بعد از آن رخ داد. هیرالعل در اثر این ضربه فوری بی‌دندان گشت. دندان‏‌های مصنوعی از دهانش به بیرون به پرواز در آمد.
وقتی هیرالعل نگاه حیرت‏‌زده بهارِت را که به سیبیل سیاه او خیره مانده بود دید با ترس و خنده می‏‌گوید:
"بله، آقای عزیز، این دندان‌‏ها هم فروشی‏‌اند. بعلاوه لوازم رنگ‌‏زنی هم دارم. آیا مایل به خرید هستید؟ برای چی عصبانی هستید، آقای عزیز؟ من هم یک آدم فقیری هستم _ با این کار طاقت‌‏فرسا برای خانواده‏‌ام نان به دست می‏‌آورم. در این دوران پیری پسر باهوشم فوت کرده ..."
هنگامی که بهارِت از بهت خارج شده و قادر به صحبت کردن می‏‌شود می‏‌گوید:
"بسار خوب، به من یک لوله خمیر دندان بدهید."
ــ ناتمام ــ

پروانه.(2)


شفادهنده.
(1)
جمعیت زیادی در ساعت تحمل‌ناپذیر ظهر جمع شده بودند. اشعه‌‏های بی‌رحم آفتاب مانند بارانی از آتش خود را گسترش می‏‌دادند. معمولاً مردم در این ساعت خانه‏‌های خود را ترک نمی‏‌کنند. دلیل تجمع مردم حادثه‌‏ای است که امروز برای پسر راجوگوش اتفاق افتاد. ماری که امروز صبح پسر راجوگوش را گزیده و سپس خود را در میان توده‏ آجرهائی که در آن نزدیکی قرار داشتند مخفی ساخته بود، البته کشته نشده، اما گرفتار شده بود. بیشوباگدی بعد از برداشتن محتاطانه چند آجر نه تنها دُم مار را رویت کرده بلکه نیزه‌‏ای در دم مار فرو کرده و او را بیرون کشیده بود. مار غول پیکر زهرآلود با فش کردن پُر صدا و کفچه‏‌های گشودۀ وحشتناکش تهدید می‏‌کرد. واقعاً، یک صحنه دیدنی! اهالی ده با شگفتی و ترسِ فراوانی به تماشا ایستاده بودند. بیشوباگدیِ پیر با غرور فراوان اعلام کرد که تا حال چنین مار کبرای چاق و درازی با چنین فش قاهرانه‏ و چنین کفچه‏‌های بزرگی را تا قبل از این ندیده بوده است. مار واقعاً عظیم بود.
(2)
کمی دورتر یک غریبه در زیر درختی نشسته و مشغول خوردن غذایش بود که از خُرده‏ ریزه‌‏های گردو تشکیل می‌‏شد و توجه‌‏ای به ازدحام مردم نداشت. مرد غریبه عجیب به نظر می‏‌آمد. ریشی خار مانند، موهای ژولیده و چشم‌هائی قرمز شده داشت. او شلواری کثیف و پیراهنی گشاد پوشیده بود. ردِ خُرده‏‌های گردو بر روی ریش و سیبیلش او را بدمنظرتر نشان می‌‏داد. کاملاً خونسرد و سرگرم به خود مشغول خوردن خُرده ریزه‌‏های گردو بود. در این وقت از جمعیت سر و صدا برمی‏‌خیزد. او متوجه صدا می‌‏شود، مدتی با ترشروئی به جمعیت نگاه می‏‌کند. بعد می‏‌خندد، کمی به هوس می‏‌افتد، عاقبت بلند می‏‌شود و خود را به جمعیت نزدیک می‏‌سازد. چنین به نظر می‌‏آمد که با خود فکر می‌‏کند: بد نیست ببینم که آنجا چه خبر است!
در نزدیکی جمعیت از کسی می‌‏پرسد:
"این مردم در اینجا چه می‏‌خواهند؟"
"مار کبرا را گرفته‏‌اند."
"کدام مار کبرا را؟"
"همان ماری که امروز صبح ناپلا را گزیده بود!"
"ناپلا کیه؟"
"پسر دومِ راجوگوش."
"چه اتفاقی! آیا هنوز زنده است؟"
"او هنوز زنده است. دکتر آمد و سه چهار جای پای او را بخیه زد، چند جا را نیشتر زد و دارو رویشان گذاشت. اما حال او خوب نیست."
"معالجه پزشکی به درد نمی‏‌خورد _ کاملاً چرند است."
بعد از این اظهار نظر مرد غریبه می‏‌خندد و انگشت شست دست راستش را بالا آورده و به این سو و آن سو حرکت می‏‌دهد.
دیگری می‏‌پرسد:
"اگر هم چرند باشد، اما راه نجات دیگری وجود ندارد، غیر از این است؟"
مرد غریبه با چشم‌هائی گشاد گشته و متعجب مدتی نگاه می‌‏کند و بعد جواب می‌‏دهد:
"راه نجاتی نیست؟ البته که راه نجات وجود دارد. توسظ فرمول جادوئی من او فوری خوب و از جا بلند خواهد شد. آیا مار حیله‌‏گرتر از من است؟ بگذار تا او مرا ببیند _ این مار کجاست؟ برو پسر را به اینجا بیار!"
(3)
ناگهان تماشاگران بیشتر از مار مشغول مرد غریبه می‌‏شوند. این شایعه مانند باد در بین حاضرین می‏‌پیچد که قدرتمندترین استاد زهرگیر ظهور کرده است! کسی برای رساندن خبر با عجله پیش راجوگوش می‌‏رود. وقتی او این خبر را می‏‌شنود با عجله و دستپاچه با پسرش که بوسیله مار گزیده شده بود به آن محل می‏‌رود.
همه با هیجان و نفس‏‌های در سینه حبس کرده حرکت‏‌های مرد غریبه را زیر نظر داشتند. او می‏‌گوید: "محل زخم‌های روی پا را باز کنید."
فوری گره پارچه روی زخم‏‌ها را باز می‏‌کنند.
"حالا مار را آزاد کنید."
بیشوباگدی می‌‏گوید: "آزاد کنم؟ و اگر مار حمله کند و بگزد؟"
"بگزد؟ تو خواهی دید، من می‏‌گیرمش. نیزه‏‌ات را بکش بیرون! بگزد؟ مرا فریب دهد؟"
مرد غریبه بدون ترس جلو می‌‏رود و مار را می‏‌گیرد. بعد از لمس او مار فوری فیش بلندی کرده و به دست راست او حمله می‏‌کند. مرد غریبه بدون اثری از ترس در چهره‌‏اش با دست چپ مار را می‏‌گیرد و فریاد می‏‌زند:
"نیزه را بکش!"
بیشوباگی با کمی دودلی نیزه را می‏‌کشد. مار کبرا دست چپ مرد غریبه را می‏‌گزد و خود را به دور دست او می‏‌پیچاند.
لبخند عجیبی چهره مرد را می‌‏پوشاند. از میان ریش و سیبیل شبیه به خار و پوشیده شده از خُرده‏‌های گردو قاه قاهِ هیولاوار و پُر طنینش در تمام ده می‌‏پیچد.
" خوشگل من، تو چرا شریری؟ بده، به من یک بوس بده!"
مار عصبانی خواهش او را اجابت می‏‌کند.
مار با دندان زهرآلودش فوری بر گونه او نقش یک بوسه را حک می‌‏کند.
(4)
تقریباً شب فرا رسیده بود. مردم گیج و برانگیخته مشغول بحث بودند. جسد پسر دوم راجوگوش و مرد غریبه کنار هم بر روی زمین قرار داشتند. مار رفته بود. مأمور پلیسی که به آنحا آمده بود خود را خم کرده و مدتی دقیق و کاوشگرانه صورت مرد غریبه را نگاه می‌‏کند و بعد می‏‌گوید: "این همان شخصی است که ما به دنبالش بودیم."
راجوگوش که اندوه او را در بر گرفته بود می‌‏پرسد: می‏‌تونید به من بگید که این شخص کیست؟"
"او یک دیوانه است که از دارالمجانین فرار کرده بود. برای دستگیری او همه جا عکس و مشخصات او را پخش کردیم."
بیشوباگدی در آن کنار ایستاده بود. او با اوقات‌تلخی می‏‌گوید:
"مگر اینجا آدم عاقلی هم وجود دارد؟ آقای عزیز، همه را دستگیر کنید و در دارالمجانین حبس کنید. افسوس، افسوس، افسوس ... چه حادثه‏‌ای!"
بعد از متراکم گشتن سیاهی، کم کم مردم از آن محل دور می‏‌شوند.
ــ ناتمام ــ

پروانه.(1)


پروانه.
روی آباژورِ آبی‏ رنگ پروانه‏‌ای سکونت گزیده است. تمام مدتی که من در پشت میز تحریر کار می‌‏کنم، پروانه کاملاً آرام آنجا می‌‏نشیند. او مدتی بعد از مرگ اَشا همدم ساعاتِ شب من شده است. دوست من سومه‌هار داخل می‌‏شود. جدیداً اغلب اینجاست. به محض دیدن او حسی مانند دلواپسی بر من غلبه می‏‌کند. این که من در این اواخر به خواهر او بِلا تمایل پیدا کرده‌‏ام از چشم او دور نمانده است. من کمی شرمسارم. او بلافاصله بعد از حضورش در باره این موضوع صحبت می‏‌کند. من سکوت اختیار می‏‌کنم.
"دوست من، تو باید بالاخره یک تصمیمی بگیری." بعد از لحظه کوتاهی درنگ ادامه می‏‌دهد:
"عاقبت تو دوباره ازدواج خواهی کرد، همه این کار را می‏‌کنند. اگر تصمیم بگیری و بخواهی با بِلا ازدواج کنی، خیال من هم راحت می‏‌شود. بِلا هم به تو علاقه دارد ..."
تمام این حرف‌ها مسلماً صحت دارند، با این حال من ساکت می‏‌مانم. وقتی آشا هنوز زنده بود، من به او گفتم که هرگز دوباره ازدواج نخواهم کرد. حالا می‌‏دانم که من دوباره ازدواج خواهم کرد _ و در حقیقت با این بِلا. البته غلبه کردن بر عدم اطمینان کار آسانی نیست.
"چرا ساکتی؟ اگر واقعاً موافق نباشی من هم اصراری نخواهم کرد. نظرت را در این باره کاملاً بی‌پرده بگو. وگرنه من با دیجن صحبت خواهم کرد. البته اگر تو موافق ازدواج با بِلا باشی من دیگر با دیجن صحبت نخواهم کرد. رفتار دیجن نشان می‏‌دهد که به ازدواج کردن با بِلا تمایل دارد، با این همه ..."
این دیجنِِ ریش تیغی می‏‌خواهد با بِلا ازدواج کند! آیا او چنین فکری در سر می‏‌پروراند؟
من گفتم: "دوست عزیز، پیش دیجن نرو. من با بِلا ازدواج می‏‌کنم. اما به من چند روز وقت بده!"
"اگر تو به من قول بدهی، من هم صبر خواهم کرد."
من سکوت می‌‏کنم.
"آیا به من قول می‏دهی؟"
"قول می‏‌دهم."
"بسبار خوب. پس من می@‏روم تا این خبر خوش را به بِلا برسانم."
سومه‌هار می‌‏رود.
آنچه بعد اتفاق می‌‏افتد، باور کردنی نیست.
ناگهان چنین به نظر می‏‌آید که کسی با صدای آشلا سخن می‌‏گوید:
"اگر چنین است، بنابراین در اینجا مسئولیت من تمام می‏‌شود _ من هم می‌‏روم."
پروانه از پنجره به بیرون پرواز می‏‌کند.
ــ ناتمام ــ

پروانه.


 Banaphul: 1899 -1979
خشم.
در آن روز در دفتر اداره حقوقم را پرداخت کرده بودند. در راهD بازگشت به خانه می‏خواستم برای محبوبم یک ساری بخرم. مدت‌ها بود که این زن صبور آرزوی آن را داشت.
من در چندین مغازه به جستجو پرداختم و وقتی ساری را خریدم شب شده بود. قصدِ ترک کردن مغازه را داشتم که رگبار سختی شروع به بارش کرد. چاره‌‏ای نداشتم، باید صبر می‏‌کردم.
وقتی باران کمی فروکش کرد، ساری را زیر بغل زدم، چتر را باز کرده و به راه افتادم. مسیر آسفالت شده را به خوبی پشت سر گذاردم، البته بعد از این مسیر باید به کوچه باریکِ تاریکی می‌‏پیچیدم. با حواسی کمی پرت و غرق در فکر از میان کوچه عبور می‏‌کردم: او چه اندازه خوشحال خواهد شد وقتی امشب ساری تازه را که مدت‌ها انتظارش را می‌‏کشید بر تن کند؟ او حتماً ...
ناگهان کسی محکم به شانه‌‏ام می‌‏خورد. او می‌‏افتد، من روی او _ ساری کاملاً گل ‌آلود می‏‌شود. من به زحمت از روی زمین بلند شده و متوجه می‏‌شوم که مرد هنوز روی روی زمین زانو زده و سعی می‏‌کند بلند شود. از خشم تمامِ بدنم می‏‌سوخت، من لگدی به او می‏‌زنم.
"خوک، نمی‌‏تونی مواظب باشی!"
او با ضربۀ لگد من بدون آنکه کلمه‌‏ای از دهانش خارج شود دوباره بر زمین می‏‌افتد. حرف نزدن او خشمگین‌ترم می‌‏سازد و چندین بار با لگد می‌زنمش. در اثر سر و صدا در خانه‏‌ای باز می‏‌شود.
مردی با فانوس از خانه خارج شده و می‌‏پرسد:
"چه اتفاقی افتاده است، آقای عزیز؟"
"نگاه کنید، این ابله ساری گرانقیمت‌ام را به تکه‌‏ای گل تبدیل ساخته است. کاملاً خرابش کرده! این احمق نمی‏‌تواند بدون تنه زدن به مردم در خیابان راه برود."
"این چه کسی است؟ اوه، دست نگهدارید، او را ببخشید، نزنیدش. این فلک زده یک گدای کور و کر است که در گوشه‏‌ای از این کوچه زندگی می‌‏کند."
وقتی به طرف او نگاه کردم، دیدم که مرد بینوا هنوز بخاطر لگدهای من در حال لرزیدن است. سر تا پایش از گل پوشیده شده و با چهره پریشانی چشم‌های نابینایش را به سمت من گرفته و کف دو دستش را به نشانه فریادخواهی بر هم گذارده بود.
ــ ناتمام ــ

قرائت در چند دقیقه.(28)


تمام جهان جنگ طلب است و برای زندانی کردن و یا کشتنِ حریف آماده – فقط اگر در جائی کسی از سازگاری و برادری سخن گوید، فوری تمام جبهه‏‌های جهان بر علیه او بسیج می‏‌گردند، از کاپیتالیست‏‌های آمریکائی تا استالین، از کشیش‌‏های پروتستانت تا کاتولیک. این چیز تازه‌‏ای نیست.
***
من همیشه همراه با مظلومین بر علیه ظالمین، با متهمین بر علیه داوران، با گرسنگان بر علیه شکم‏‌پرستان بوده‌‏ام.
***
برنامه‏‌‌ها و ایدئولوژی‏‌ها برای من کاملاً بی‌‏اهمیت‌‏اند و آنها به مرور زمان ساده‏‌لوحانه‌‏تر و ابلهانه‏‌تر می‏‌گردند. من نه برای ترومن و نه برای استالین خواهم جنگید، بلکه با میلیون‌ها انسانی هلاک خواهم گشت که مورد تجاوز قرار گرفته‏ و حق زندگی و تنفس هوا برایشان هر روز بیشتر از جهان محو می‏‌گردد.
ــ ناتمام ــ

خرد از نوع تبتی آن.(92)


اعتماد به نفس با خودشناسی آغاز می‏‌گردد. خودشناسی سرآغاز معرفت ا‏ست. دیسیپلین برای تحقق بخشیدن به خویش ضروری‏‌ست. برای تحقیق از انگیزه‏‌ها و رفتارت و روشن ساختن کامل آنها باید در باره خود بسیار تفکر کنی، باید تا سرچشمه، به آنجائی که راز زندگی در حال چُرت زدن است سفر کنی.
ــ ناتمام ــ

هفت روز هفته.


جمعه روز خوبی بود.
روزی آفتابی و سرد.
مدرسه تعطیل بود.
همه در خواب بودند.
خواهرم خوابِ پرواز با دو بال کوچک می‏‌دید، مادرم با خدا حرف می‌‏زد.

امروز شنبه است. معلمین مدرسه همگی در خوابند و هوای برلین آفتابی‌ست.
یکشنبه قرار است باران ببارد.
دوشنبه هوا آفتابی‏‌ست.
سه‌‏شنبه قرار است ابر و خورشید با هم کشتی بگیرند.
چهارشنبه خورشید با یک امتیاز از ابر پیش می‏‌افتد.
پنجشنبه ابر نفس کم خواهد آورد و خورشید امتیاز دیگری می‏‌گیرد.
جمعه؟

یک گام تا بهار.


امروز را به فکر کردن گذراندم. گرچه هوا خاکستری رنگ است، اما با این حال به عشق هم فکر کردم. به عشقِ یک زن به دگمۀ سرآستین پیراهن پدرش، به عاشق شدن خاک با چشم ترم در روزی طوفانی. به جدائی اندیشیدم، به طلاق گرفتن کیسه‏ از پوست بدن دختری نابالغ و به آشتی کردن نخ با سوراخ سوزن.
از خودم پرسیدم که اگر من یک گنجشک بودم، آیا فکرِ آدم شدن به مغز کوچکم راه می‌‏یافت، و اگر فیل بودم آیا هرگز پِی به کوچک بودن سینه‏‌هایم می‏‌بردم؟
به درختان بی‌برگ فکر کردم و از اینکه آنها در این سرما لخت‌اند اما من لباس بر تن دارم کمی احساس ثروتمند بودن کردم. در حال فکر کردن به زندگی متوجه گشتم اگر فوری پا نشوم و سریع به دستشوئی نروم در اثر فشار مثانه حتماً خواهم مُرد. در حال رفتن به دستشوئی این فکر به ذهنم راه یافت که هرچند گنجشک مغز کوچکی دارد اما عقلش خیلی بیشتر از عقل من است.

کوشش برای یک بازسازی.(16)


من به خود می‌‏آیم
این سلول را ترک نکن. تو مدت زیادی در ساخت آن زحمت کشیده‌ای. نزد کسانی بمان که پیوسته در حال رفتن‌اند. من می‌‏دانم که تو در این ساعت کور می‌‏شوی. خورشید غروب می‏‌کند، و هر آن چراغ مصنوعی روشن خواهد شد. حالا یعنی این که باید از خود دفاع کرد. من می‏‌دانم، کمربند نجات، قایق نجات و لاستیک نجات غریق وجود دارد. مغازه‌‏هائی با کتاب‏‌ها و روزنامه‏‌ها وجود دارند، داروخانه‏‌ها، سینماها. از همه سو برای کمک در حال شتابند. هرکس تو را به سوی خود می‌‏کشد. تو کمک نخواهی خواست، تو فریاد نخواهی کشید. من خودم را محکم به یک روزنامه کهنه می‌‏چسبانم. در خانه بالائی مردی با کفش‌هائی که جیر جیر می‌‏کنند راه می‌‏رود. خورشید غروب کرده و از شعله افتاده بود. عجله کن! حالا خمیازه بزرگ جهان انجام می‏‌گیرد. آخرین تقلا. ساعت شش بعد از ظهر است. من حالا اجازه متوقف کردن عملیات را ندارم. من دیگر نمی‏‌توانم ربط بدهم. دست چپ از برابر دست راست فرار می‏‌کند. این یعنی که حالا باید نفس تازه کرد. من در راهم. من به خود می‏‌آیم.
به کجا می‌‏آئی؟ به خودت؟
آن را یک بار دیگر تکرار کن. تو سکوت می‏‌کنی. تو نمی‏‌خواهی خود را مورد استهزاء قرار دهی. آیا به خودت رسیده‌‏ای؟ تعریف کن، چگونه دیده می‌‏شود. مکانی که تو این مدت زیاد به آن مهاجرت فرار کرده‏‌ای چگونه دیده می‏‌شود. این محل را وصف کن.
_ پایان _

کوشش برای یک بازسازی.(15)


بعد از چندین سال (و) شروع به خوانا تکرار کردن کلمات کرد. کم کم متوجه معنای بعضی از آنها گشت. او شروع به ربط دادن کلمات با یکدیگر کرد. او گفت: "انسانِ خوب."
من به او صحبت کردن، خواندن و نوشتن یاد می‌‏دادم. او چشم‌هایش را گشاد می‏‌کرد و با لبخند پاکی به من می‌‏گفت: "برادر، من دشمن تو بودم. من می‌‏خواستم زبان و قلب تو را بدرم." او تمام کارها و حرف‏‌هایش را به خاطر آورد.
(و) زنده است. چنین به نظر می‏‌رسد که او دوباره انسان گشته است. او دست‏‌ها و پاهایش را نظاره می‌‏کند. با شگفتی عظیمی به من نگاه می‌‏کند و می‌‏گوید: "بنابراین ما با هم دشمنیم؟"
من او را بر روی تنه درخت تنها می‏‌گذارم. حالا باید او تمام مسیر را از ابتدا شروع به رفتن کند. او باید تمام واژه‏‌هایش، لبخندش، سکوتش و اعمالش را تکرار کند. من قبل از خواب پیش او برمی‏‌گردم.
برای تزئین حروف‏‌های بزرگ الفبا باید خیلی کار انجام بدهم. من اول حرف <آ> را با شاخه‏‌های کوچک و سبز آذین کردم. من مایلم یک الاغ کوچک که در حال چیدن علف است در کنارش رسم کنم. این پیراستن ساده زحمت زیادی به من می‏‌دهد. اما من مایلم برای خواننده‏‌های خود کاری انجام دهم. آنچه به من مربوط می‏‌شود، من حروف الفبای ساده را دوست دارم. من می‌‏توانم آنها را با کبریت‏‌های نیمه سوخته، با تیغ‏‌های ماهی کامل کنم؛ چنین حروف الفبائی را می‌توان خیلی راحت با چشم‌های بسته خواند. اما تعداد مشخصی از مردم هم وجود دارند که من گاهی برایشان پیرایش‏‌های رنگین هنری و چشم‏گیری تهیه می‌‏سازم.
ــ ناتمام ــ

کوشش برای یک بازسازی.(14)


آری، صبر من هم به پایان می‏‌رسد. من در دستانم آتش حمل می‏‌کنم. من دلم می‏‌خواهد سرانجام (و) را ترک کنم. با وجود داشتن این همه کار باید تمام وقتم را فدای این تصویر کنم. و او من را به جا نمی‌‏آورد. من تشنه‌‏ام. من دلم می‏‌خواهد خارج شوم و به دشت بروم. امروز اولین روز فصل بهار است. اما من شناورم، با گوش‏ه‌ائی از موم پُر گشته از روشنائی دور می‏‌شوم و در تاریکی فرو می‏‌روم. یک غارِ خیس پر از فضولات، تصویرها و واژه‏‌های گندیده، روزنامه‏‌های آلوده. من باید خانم (ه) را دوباره زنده سازم، این حقه‌بازِ ماهر را که بوی اِتر، نفتالین و مشک می‌‏دهد. من باید به (و) حرف زدن یاد بدهم. او نمی‏‌تواند چیزی را به یاد آورد. من باید شهر، خانه، کافه و هیئت تحریه را بسازم، جائی که (و) زندگی و کار می‏‌کرده است. آیا شفقت وجود دارد؟ برای خود دل بسوزان! به آنها توجه نکن! آنها حتی سایه هم نیستند. رهایشان کن و برو! برو و به پشت سرت هم نگاه نکن! چرا بر روی توده زباله زندگی می‏‌کنی؟ آیا نمی‏‌بینی که شاعران دیگر بر بال‌های عشق و نفرت به سمت خوشبختی در پروازند، عشقی که در واژه زندانی‌‏ست؟ تمام وسوسه‏‌ها را از خود بران.
(و) صامت و خالی در جزیره نشسته است و هیچ چیز نمی‏‌داند. او مرا به جا نمی‌‏آورد. من (و) را بغل می‏‌کنم و برایش توضیح می‏‌دهم که او (و) می‏‌باشد. دوست من. به خاطر تو در سال 1950 گریه کردم. تو روی سینه‌‏ام زانو زده بودی و می‏خواستی مرا خفه کنی. وقتی دهانم را باز می‏کردم تا هوا تنفس کنم، تو داخل دهانم روزنامه می‏چپاندی. هیچ چیز را به یاد نمی‌‏آوری؟ مگس را هم به یاد نمی‌آوری؟ این قبل از چپاندن روزنامه در دهانم بود. حالا تو باید همه چیز را از اول شروع کنی. آیا هنوز نمی‌‏توانی صحبت کنی؟ به لب‌های من دقت کن. من کلماتی را ادا خواهم کرد و تو آنها را تکرار می‌‏کنی. معانی آنها را در زمان مقتضی خواهی فهمید.
بعد واضح گفتم: انسان. اعتماد. هنر. عشق. سرایندگی. مهربانی. تهمت. نفرت. لجن. بلندپروازی. آرامش. سکوت.
ــ ناتمام ــ

کوشش برای یک بازسازی.(13)


وقت گذرانی
من وقت خود را با چیزهای درجه دو می‌‏گذرانم، راه‏‌های گریز می‌‏جویم. با این حال حالا ساعت یازده است و یک ساعت دیگر ظهر شروع می‏‌شود. هراس مرا در بر می‏‌گیرد. من به ناگهان افراط می‏‌کنم، اما ارضاء نمی‏‌شوم، همه چیز از میان انگشتانم به زمین می‏‌چکد. من دوباره به سر که سریع صحبت می‏‌کند روی می‌‏آورم. فقط این آخرین کلمات غضبناک وجود دارند. ابله! کله چوبی! من در کافه با یک ساس که از صندلی خودش را سینه‌خیز بالا کشیده بود در کنار یک میز نشسته بودم. و هرچه هم من عصبانی بشوم باز این دلقک با آن دماغ بزرگ و سفید نشسته بر پیشانیش به من جواب رد خواهد داد. این یک قضاوت است. من وقت خود را با گفت و گو با یک سبک مغز به هدر دادم، و هنگامی که به جزیره‌‏ام رسیدم، یک مکان خالی را مشاهده کردم. تیرها و آجرهای در هم مخلوط گشته بودند. همه چیز ویران گشته بود. (و) بر روی تنه درختی نشسته بود. وقتی من نزدیک او رسیدم معلوم گشت که صورتش پر از لکه بوده است. متأسفانه نه دهانی داشت و نه چشمی، گوش‌‏ها هم خشکیده و افتاده بودند. و یک نشیمنگاه داشت، تقسیم شده به وسیله یک خط عمودی. او نمی‌توانست صحبت کند. هنگامی که من سر او را با انگشت اشاره لمس کردم، انگشتم انگار در کره فرو می‏‌رود لیز خورد و در سرش فرو رفت. در کنار او خانم (ه) که با نوارهای کاغذی دستبند زده شده بود دراز کشیده و فقط دارای چشمی کوچک و دو دندان بود. من (و) را بر روی شانه‌‏ام می‌‏اندازم و او را به سوی ساحل حمل می‏‌کنم. پاهایش را می‏‌شورم، بدن سرد اسفنجی‌‏اش را در میان ملافه سفیدی می‌‏پیچانم و او را در کنار آتش خشک می‏‌کنم. به انگشتم تُف می‌‏زنم و با آن صورتی بر روی سطح لغزان رسم می‏‌کنم. لب‏‌هایش را شکل می‌‏دهم. یک دهان غار مانند نقب می‏‌زنم. زبانی برایش می‏‌نشانم. این کاری مشکل بود. زبان مرتب شکل خود را تغییر می‌‏داد. مانند کرمی از میان دست لیز می‏‌خورد و خود را به یک تکه چوب مبدل می‏‌ساخت. من دهانم را به دهانه غار نزدیک کرده و در آن می‏‌دمم. از دهان او بوی گند تحمل‌ناپذیری بیرون می‌‏آمد که مرا به سرگیجه انداخت. با این وجود صورتی که چند لحظه قبل کشیده شده بود زنده می‌‏گردد. او به من نگاه می‏‌کرد. دست‏‌هایش را به سویم دراز کرده و شروع می‏‌کند با لکنت به صحبت کردن.
ــ ناتمام ــ

کوشش برای یک بازسازی.(12)


یک هفته بعد
در حقیقت من با قطار به سفر رفتم. بلیط‏‌ها را خریدم. عکس‏‌های جدید و زیادی تماشا کردم. کلمات زیادی ادا کردم. حالا دوباره از سفر برگشته بودم و محلی را که جمعه پیش ترک کردم پیدا نمی‌‏کنم. من باید این یک هفته را دوباره به یاد آورم. بعد از سفری میان خانه‌‏های بزرگ و دیوارها، میان آگهی‏‌های دیواری و اطلاعیه‏‌ها دوباره به این اتاق و به این صندلی دست می‌‏یابم. در اثنای سیاحت در میان خیابان‏‌های شهر با مردم صحبت کردم، آدرس پرسیدم. من در باره فرشته صحبت کردم؛ یکی از نقاش‏‌ها از آخرت و از روح برایم تعریف کرد. من زنی را دیدم که در گوشه‌‏ای بَر کُپه‏‌ای از روزنامه‌‏های قدیمی ایستاده بود و برایم از عشق سخن گفت. یک مرد غریبه که بر روی یک کاناپه دراز کشیده بود برایم تعریف کرد که چگونه با کمک هنر و شعبده‏‌بازی پول به دست می‏‌آورد. او برایم توضیح داد که شعر زائد است. "مردم با آن به توافق رسیده‌‏اند. اما پیش خودمان بماند، این کار زائدی‏‌ست." بین خودمان! ظاهراً او مرا اشتباهاً به جای برادرش گرفته است. اما بعد پس از لحظه کوتاهی اندیشیدن اضافه کرد که نقاشی هم غیرضروری‏‌ست، من در پاسخ به او گفتم: "تو هم غیرضروری هستی." او این را نمی‌‏توانست بفهمد. بنابراین با تأکید بیشتری تکرار کردم: "تو هم غیرضروری هستی." کسی به تو احتیاج ندارد. کاش می‌‏توانستی بر روی این کاناپه فوری بمیری. تو مانند دیوانه‏‌ها به اطراف خود می‏‌چرخی، همه جا چهره‏‌ات را نمایش می‌‏دهی و بر این اساس داوری می‌کنی که جهان ناکامل خواهد بود اگر به شخصی که از چهره و شناسنامه تو استفاده می‌کند ضرری برسد؟ مغالطه. البته ده دقیقه‏‌ای می‏‌شود که ما با هم در یک مکان نشسته‌‏ایم، اما هیچ چیز ما را به هم متصل نمی‌‏سازد. این پندار که انگار تو شخص مهمی هستی خیال مطبوعی‌‏ست که تو خود را به آن تسلیم کرده‌‏ای.
ــ ناتمام ــ

کوشش برای یک بازسازی.(11)


ناگهان چنین به نظرم رسید که تلاش‌‏هایم نامتناسب و بی‌‏فایده‌‏اند. بعد از آشکار گشتن این موضوع سخت عصبانی شدم. در دهانم پارچه‌‏ای فرو کردم تا در اطاقِ کناری کسی ناله و غر غر کردنم را نشنود. من خودم را با بازسازی پنج واژه و یک نگاه مشغول می‏‌سازم. من قلم را در کاغذی از توده کاغذها فرو می‌‏برم. قلم می‏‌شکند و کاغذ را پاره می‏‌کند. خانم (ه) بازسازی شده بود. من باید تحقیر کردن و طعنه زدن او را جواب می‏‌دادم. اگر در باره این ماجرا بیشتر کار می‏‌کردم حتماً برای جواب دادن به او راهی پیدا می‏‌شد. اما من صبر از دست دادم و همه چیز خراب گشت. خانم (ه) و بقیه اشخاص تقریباً به پایان رسیده بودند. همه چیز مانند پازلی در جعبه قرار داشت. حتی گربه را هم که کنار تلفن نشسته بود فراموش نکردم. حالا خانم (ه) به من مراجعه می‏‌کند ... دقیقاً در همین لحظه پازل‏‌های عکس را ویران می‏‌سازم. من بدون خانم (ه) و کلماتش همواره یک انسان ناکامل باقی خواهم ماند. این را می‏‌دانم، اما من باید استراحت کنم. کاش لااقل این کار می‌‏توانست باعث خشنودیم گردد. اما نه تنها برای من بلکه برای هیچکسِ دیگری در این جهان سودی نمی‏‌رساند. با این وجود اگر قرار باشد که زندگی کنم باید همه چیز را به یاد آورم. شما فکر می‌‏کنید که من دچار وسوسه نمی‏‌شوم؟ "تمام این بدجنس‌‏ها و تجارب وحشتناک را فراموش کن. رو به آینده زندگی کن!" اما آدم نمی‏‌تواند رو به آینده زندگی کند. اگر من کوچک‌ترین امتیازی بدهم، بسیار کوچک، اگر بر یک زگیل و موهای ریز روی آن چشم بپوشانم، اگر من از ساختن زگیل روی بینی (و) صرفنظر کنم، اگر من از لبخند او بگذرم و واژه‏‌هائی را که در سال 1950 به من گفته بود دوباره پیدا نکنم، بنابراین می‏‌توانم کلاً از او صرفنظر کنم. متأسفانه نمی‌‏توانم ذره‏‌ای گذشت کنم. این را می‌‏شود در مثالی از جنگ روشن‏‌تر توضیح داد. امروز صبح زود بعد از برخاستن از خواب به یاد آوردم که جنگ دوم جهانی در روزی شروع شد که مادرم اجازه داد تا مربای گیلاس در اجاق بسوزد. ابتدا از یک عنصر صرفنظر می‏‌کنم، بعد از دومین، آری، من می‌‏توانم به این چشم‌پوشی‏‌ها ادامه دهم و کل جنگ و زمان اشغال را نادیده انگارم. اما بعد نه استعاره‏‌ها می‏‌توانند مرا از نیستی نجات دهند، نه فرزندان، نه چراغ رومیزی و نه سفری به دور دنیا. کوچک‌‏ترین چشم‌پوشی منجر به فاجعه و سقوط جهانم خواهد گشت.
ــ ناتمام ــ

کوشش برای یک بازسازی.(10)


من در آن زمان حقیقتاً فقیرتر از اکنون بودم. در سال 1945 من نه کُتی داشتم و نه شلواری. البته رسماً یک کُت داشتم، اما آن به من هدیه شده بود. آن کُت یک پیشکش از رئیس صلیب سرخ لهستان بود. من از او در آن زمان یک کارت گرفتم که با آن خود را به انبار اردوگاه معرفی کردم. روی کارت نوشته شده بود: "لطفاً به شاعر با استعداد آقای Y.X یک کُت و شلوار، یک پتو و چهار قطعه صابون رختشوئی ارائه نمائید. آقای Y.X آدم خیلی جذابی است." در پائین این نظریه امضای رئیس با خطی خوش و از مد افتاده دیده می‌‏شد. من یک کُت آبی رنگ با خطوط سفیدِ راه راه دریافت کردم. به اضافه یک شلوار. شلوار اما خیلی گشاد بود و باید تنگش می‌‏کردم. کفش‌هایم متعلق به دوران اشغال بود. پوتینِ سربازی. من در آن زمان بیست و چهار ساله بودم. البته حالا یک دانشجو یا یک دیپلمه که با لباس شب‌نشینی به پارتی می‏‌رود فکر می‌‏کند که برای نسل ما لباس اهمیتی نداشته است. به گمانم دارم از موضوع اصلی منحرف می‌‏شوم. من همه آنها را در کافه سال 1945 به حال خود رها کرده‌‏ام و آنها منتظر من هستند. حالا در سال 1959 به سر می‌‏بریم. برای من مانند روز روشن است که کاوش کردن ذخایر چنین انباری چه زیان‏‌آور است؛ به جای خلق کردن موقعیت‏‌های تازه و دلپذیر، داستان‏‌های احمقانه قدیمی‏‌ای را از زیر خاک بیرون می‌‏کشم که نه سودی برای من دارد و نه برای دیگران. کل حادثه‌‏ای که می‏‌خواستم تا چند لحظه قبل به آن دوباره زندگی بخشم، ممکن است که تقریباً ده دقیقه طول کشیده باشد، با این حال توصیف کردنِ آن می‌‏تواند برای من یک روز کامل را در بر گیرد.
ــ ناتمام ــ

کوشش برای یک بازسازی.(9)


در ماه اکتبر سال 1945 خانم (ه) نگاه طعنه‌آمیزی به من کرد. من به یاد می‌‏آورم که او با لحنی تحقیرآمیز با من صحبت کرد. بازسازی میزِ باری که من در کنارش ایستاده بودم کار آسانی بود. چندین نفر آنجا بودند. از این زمان پانزده سال می‏‌گذرد. گاندی کشته شده است، اینشتین مُرده است، یک پادشاه ذبح گردیده، چهار جنگ به وقوع پیوسته و پنج کنفرانس تشکیل شده است. خلاصه، حادثه‏‌های زیادی رخ داده است، آن میز بار دیگر در آنجا وجود ندارد و خانم (ه) در جائی خیلی دور زندگی می‏‌کند. من ده جلد شعر منتشر کرده‌‏ام. هزاران کتابی که در این مدت خوانده‌‏ام را به حساب نمی‏‌آورم. من غذاهای زیادی خورده‌‏ام. چند بار از خواب برخاسته و به رختخواب رفته‌‏ام. من به دیدن بازی اولان&باتور رفته‌‏ام. با عشابر چادرنشین چای و عسل نوشیده‌ام. به کرکس‌ها شلیک کرده‌‏ام. معبد خدای عشق در قره‌قروم را دیده و از ارتفاع یازده‏ هزار متری کوه دریاچه بایکال را مشاهده کرده‌‏ام. من خندیدم. گریه کردم. مونالیزا و لبخند کوچک مرموزش را در موزه لوور دیدم. حالا باید تمام این لایه‌‏ها را بتراشم، تا بتوانم خطوط چهره خانم (ه) را در زیر آن پیدا کنم.
من در ذهن خود صاحب دو یا سه تفسیر از این چهره می‌باشم. من ده سال بعد از آن لبخندِ سال 1945 به طور اتفاقی با خانم (ه) در شهری دیگر مواجه شدم، در یک کافه دیگر و در اجتماعی دیگر. او دیگر همان زن قبل نبود. من هم خود را تغییر داده بودم. خانم (ه) به من لبخند فوق‏‌العاده مهربانانه‏‌ای زد. ما حکایت‌‏های شیرین برای هم تعریف کردیم. خانم (ه) دستم را خیلی محکم فشرد و مرا به خانه خود دعوت کرد. البته این چهره جدید، دعوتی که حاوی وعده می‌‏توانست باشد عناصر جدیدی را در کار من ترسیم می‏‌کنند. من نمی‌‏توانم خانم (ه) را خلق کنم. اندام، پوشاک، نام و نوع آرایش او را قبلاً با دقتِ دردناکی توصیف کرده‌‏ام. فقط نوع جدیدِ خنده او چهره‌‏اش را از جلوی چشمم محو می‏‌سازد. چهره‏‌ای که او در سال 1945 دارا بود.
ــ ناتمام ــ

کوشش برای یک بازسازی.(8)


ما هیچ تصوری از این که دشمنان چه با ارزش هستند نمی‏‌کنیم. آنها نیمی از زندگی ما می‌‏باشند، نمک‏‌شان گاهی بی‏‌مزه است، گاهی شیرین کننده غذا. من با ترس مراقب دشمنان خود هستم. آنها ضروریند. آنها خود را مخفی می‏‌سازند یا وانمود می‏‌کنند که گذشته به حساب نمی‏‌آید. آنها می‌گویند که مرا حالا در نوری دیگر می‏‌بینند، که به من علاقه‏‌مند شده‏‌اند و آن دیگری را فراموش کرده‌‏اند. این سخن‌‏ها فقط نیرنگ و دام هستند. همه یکسان بودند، مگر اینطور نیست؟ فقط نباید کینه‏‌جو بود، تمام این چیزها قبلاً هم وجود داشته‏‌اند. بنابراین به دشمنانم با صبوری توضیح می‏‌دهم که آنها مجبور به تغییر احساس و به مخفی ساختن و استتار خود نیستند. من به آن محتاجم، خیلی فوری. شماها در مالکیت من هستید، شماها در درون من مانند مگسی در کهربا برای همیشه محبوسید.
برای پوشاندن لباس‌‏های قدیمی دشمنان بر تن‌شان چه اندازه کار و زمان و مراقبت باید آدم به خرج دهد. آدم باید همان کلمات را در دهان‌شان، همان طعنه و تحقیر و همان تنفر را در چشمان‌شان قرار دهد. کارِ زرگر در مقایسه با تلاش‏‌های من کاری زمخت به چشم می‌‏آید.
من در کجا برای اولین بار (و) را دیدم؟ او به من چه گفت؟ کدام واژه‏‌ها اولین و کدام آخرین واژه‌‏های او بودند؟ واژه‌‏ها خیلی ساده اجازه بازگو کردن خود را می‌‏دهند، اما بازگوئی نگاه‌‏ها و لبخند‏ها کار دشواری‌ست.
ــ ناتمام ــ

زندگی، مسافت، پرواز.


صدای برخورد قطرات باران بر روی کنارۀ فلزی پنجره اطاقم چنان غمگین به گوش می‏‌رسد که آسمان خاکستری رنگ از دعوت کردن من به پرتاب خود از پنجره منصرف می‏‌گردد. باران نم نم می‏‌بارید و با صدائی غمگین در گوشم می‏‌خواند: "پنجره را باز کن، بی‌اندیشه به مسافت خود را پرتاب کن! در زیر تَریِ باران پرواز کن! پرواز کن!"
مانند آدم‌های هیپنوتیزم گشته پنجره را باز می‏‌کنم و قدم به داخل حیاط می‏‌گذارم. حالا صدای غمگین قطرات باران بهتر به گوشم می‌‏آید. برای کشف غمگین بودنِ آسمان سرم را به بالا می‏‌برم. در کنار آخرین پنجرۀ ساختمانِ سی و یک طبقه مردی خود را آماده پرواز می‏‌کرد.

کوشش برای یک بازسازی.(7)


افکار
من دارای همزادی نیستم. تمام این افکار کالای تولید شدۀ خودم می‏‌باشند. افکار، نه اعمال. البته ترس و شرایطی که در آن زندگی می‏‌کنم اجازه انجام عملی را به من نمی‌‏دهند.
در افکار همه چیز بدون حادثه‏ غیر منتظره‌‏ای بازی می‌‏شوند و استوار به پایان هدایت می‏‌گردند. آدم درجه حرارت و هیچ رایحه‏‌ای را احساس نمی‏‌کند، احشاء فشار نمی‌‏آورند و گلو خشک نمی‌‏شود. من به فکر کردن علاقه دارم. من یک متفکر پُرشوری هستم. من آنقدر به فکر کردن علاقه‌مندم که ساعت شماطه‌‏دار خود را برای بیدار شدن روی ساعت سه یا چهار تنظیم می‌‏کنم و با به صدا آمدن زنگ شروع به فکر کردن می‏‌کنم. من تا صبح فکر می‏‌کنم. بعد برخاستن شروع می‏‌شود، نوشتن و کارهای روزمره. و تمام‌شان به خطا می‏‌روند، ادا و اطوارند‏‏ و جعلی.
ادامه
قبل از رسیدن به صندلی‌‏ای که رویش نشسته و مشغول نوشتنم، قبل از رسیدن به امروز، به این بعد از ظهری که من در آن خبرهای مربوط به موقعیت برلین را شنیدم، می‌‏بایست دوباره به حرف‌‏های پوچِ خودم بازگردم، به خانه‌‏ای که در سپتامبر سال 1939 در آتش سوخت. دیروز آغاز به آفرینش خویش و مدرسه کردم. اما فراموش کرده بودم که مدارس متعددی وجود داشتند. شروع کردن با دست‏‌های خالی خیلی سخت است. و من اجازه ندارم در این کار هیچ واژه و نگاهی را از قلم بیندازم. دشمنانم را هم باید خلق کنم. باید با مراقبت به آنها لباس بپوشانم و صحنه‏‌ها را یک بار دیگر تکرار کنم.
ــ ناتمام ــ

کوشش برای یک بازسازی.(6)


از میان خیابانی فرعی یک ماشین بارکشی که کوهی از گوشت خوک در زیر چادر برزنتی آن قرار داشت در حرکت بود. بارِ ماشین خوک‌‏های دو شقه شده یخ زده‌‏ای بودند که سفت و محکم روی هم قرار داشتند. پوزه‌‏ها سیاه و دراز، چشم‏‌ها از حدقه در آورده شده و گوشت ران رنگ صورتی و زردِ مومی خود را حفظ کرده بود. یک بار دیگر آن ماشین را دیدم. فوریه سال 1945. زندانی‏‌ها آن را در خیابانی یخزده به جلو هُل می‏‌دادند. سربازها بر روی ماشین دراز کشیده بودند. لخت و با زیرپوش. با زیرشلواری. سفت و سخت شده. باسن زرد رنگ آنها با شیار سیاهی میان ران‏‌هایشان محکم به همدیگر برخورد می‏‌کرد. پاها دراز شده _ مانند چوب‏‌های درازی که دارای کفِ پا بودند. یکی از سربازها را انگار کِش ‏آورده و مانند خمیر پهنش ساخته بودند، کاریکاتوری خونین. چشم‌‏ها، دهان، دندان‏‌ها و گوش‌‏ها در هم مخلوط شده بودند. میان دو چشم در پیشانی آرواره سفیدی فرو رفته بود و دندان خود را بر علیه جهان نشان می‌‏داد.
اواسط آپریل
فصل بهار است. بوی خاک، آب، هوا، باران. سکوت. درخت‌ها در حال شکوفه دادن هستند. فقط درخت‌های اقاقیا سیاه و خشک ایستاده‌‏اند، اما سبزه سیاهی را می‏‌شکند. خوک‌چران رمه را به چراگاه می‏‌برد. رعد و برق کوتاهی رنگ چمن را روشن‌تر و نور زرد درخشنده و آرام چراغ نفتی را لبریز از خود می‏‌سازد.
سنگ‌هائی که من کنار پاهای خود احساس می‌‏کنم. این دو سنگی که مرا به زیر می‌‏کشند، فقط خستگی می‌‏باشند. و در پائینِ پاها کف اطاق قرار دارند، و من روی صندلی نشسته‏‌ام. من هنوز گاهی کنترل می‏‌کنم. اما بعد این حس که آب تابم می‏‌دهد و من با چشمانی بسته در شب در حال حرکتم مرا از خود پُر می‏‌سازد. من برای فرار کردن خواهم کوشید. شب مرا در بر گرفته است. تقلاهایم بی‌فایده‌‏اند. من تجزیه شده بودم. صورت‏‌هائی که در طی روز به زحمت ساخته بودم خود را سریع دور یا مخفی می‌‏ساختند.
ــ ناتمام ــ

کوشش برای یک بازسازی.(5)


کسی که نتواند جهانش را تکامل بخشد از روزی به روز دیگر زندگی می‏‌کند. کسانی که در خارج‏‌اند، اصلاً وجود ندارند. ادامه. وقتی من این راه دور را پشت سر بگذارم، بعد همه چیز به خودی خود انجام می‏‌پذیرد. اینگونه من به خودم جرأت می‌‏دهم. زیرا که من مایلم خود را پنهان سازم. مایلم از این میز فرار کنم، از دفتری که قصد نوشتن داستانی در آن را دارم.
من یک جمله نوشتم. چه کسی می‏‌تواند ضمانت کند که این مهم‌ترین جمله نبوده است. من یک بار دیگر کمرم را خم کرده و دست از کار کشیدم. سه ساعت تمام روزنامه ‏خواندم، نهار خوردم، با بچه‏‌ها صحبت کردم. حالا در این لحظه دوباره شروع به نوشتن می‌‏کنم. من امیدوارم که با این کار به خودم نزدیک‌تر شوم.
دندان‌‏ها چه محکم خود را به هم می‌‏سایند. این یعنی: این کاغذها را باید با خود به همراه بکشم. هرچه سریع‌تر باید از این محل که در کنارش مخلوق کشته شده است دور شوم. حتی بدنم هم دیگر مایل نیست این جنون را تحمل کند. و اما تسمه کاغذی هنوز کاملاً محکم است. رشته‏‌نخ‌های کاغذی. من آنها را محکم نمی‌‏کشم. من احتیاط می‏‌کنم. دوباره چندین ساعت‏ گذشت. با نوری مصنوعی به نوشتن ادامه می‏‌دهم. فقط نباید از نوشتن دست برداشت و قلم را از دست به زمین پرتاب کرد.
یادداشت‏‌ها
ماشین‌‏های گوشت
ده سال پس از پایان جنگ
خیابان در این ساعت از روز پُر رفت و آمد بود، ترامواهای زرد رنگ از کنار همدیگر سریع می‌‏راندند، اتوبوس‏‌ها با رنگ آبی فولادی تلق تلق می‌‏کردند. زنان فروشنده در بازار فریاد می‏‌زدند: "دسته گل، دسته گل‏‌های زیبا!" زنبیل‌‏هائی پُر از گل‏‌های بنفشه و شقایق در کنار دیوار خانه‌‏ها قرار داشتند.
ــ ناتمام ــ

کوشش برای یک بازسازی.(4)


من باید به (و) کت و شلوارش را پس بدهم، گالُش‌‏اش را، مدل موهایش را، جوش صورتش را، خنده‌‏ها و کلماتش را. من اجازه ندارم چیزی گم کنم، وگرنه تصویر ناکامل است. در بیرون باران می‌‏بارد. بارانِ گرم ماه ژوئن با دانه‌‏های چاق. روی میز یک کاسه‏ لوبیاسبز قرار دارد که رویشان کره زده شده است. (و) کنار پنجره نشسته است و از من سؤال می‏‌کند: "چه باید کرد؟ نمی‌‏دانم چطور باید به نوشتن ادامه دهم". من اما جواب نمی‏‌دادم. "من نمی‏‌دانم چطور باید به شعر نوشتن ادامه دهم." _ من در جواب می‌‏گویم: "پاهای مگس‌‏ها را نَکَن". (و) نامطمئن می‏‌خندد: "من نمی‌‏دانم ... منظورت از این حرف چیست." اما من یک بار دیگر جواب می‏‌دهم: "نه ... آدم نباید پاهای مگس را بکَند." این در سال 1949 یا 1950 بود.
(و) درک نمی‌‏کرد، اما من چند سال بعد خود را به مگسی تغییر دادم. و (و) پسر بدی بود که نه تنها پاهایم را از بدن جدا می‏‌کرد، بلکه مرا داخل یک بطری می‌‏انداخت. وقتی من در بطری سربسته آهسته وزوز می‏‌کردم، (و) با صدای بلند صحبت می‌‏کرد، زبانش را بیرون آورده و به من نشان می‏‌داد، از وزوز کردن من شکایت می‏‌کرد و صورت کوچک مضحکش به یک مُشت تغییر می‌‏کرد.
(و) چند سالی به ترساندن ادامه داد. او باید در این اواخر خود را تغییر داده باشد. این را به من گفتند. او باید دچار یک فروپاشی گشته و ظاهراً قصد داشته خود را بکُشد، و عاقبت باید خود را کاملاً تغییر داده باشد. می‏‌گویند: "او آدم دیگری شده است." این به این طرف و آن طرف رفتنِ مستمر آشفتگی بزرگی ایجاد می‌‏کند.
ــ ناتمام ــ

عاشقانه‏های یک دیوانه.


خوب می‏‌دونستم که از قسم خوردن نه تنها خوشش نمیاد بلکه این کار رو حتی دلیلی بر دروغگوئی به حساب میاره.
اما این اطمینان رو هم داشتم که می‌دونه چشماشو خیلی دوست دارم، و می‌دونه که چشماش تنها آینه زیبا و واقعی زندگیِ منه. بنابراین دل به دریا زده و می‌‏گم: به چشمای زیبا و پاکت قسم از لحظه‌‏ای که پیدات کردم تا همین لحظه که برابرمی هرگز نخواستم کلمه‏‌ای که باعث رنجیدن خاطرت بشه بگم.
بعد فکر می‏‌کنم این دیوونه که می‌دونه من خیلی دوسش دارم، پس چرا می‌ذاره قسم بخورم!

کوشش برای یک بازسازی.(3)


اگر حالا من در خود کاوش کنم، سایه‏‌ای از میان زمان به حرکت نخواهد افتاد. من باید تمام نیرویم را متمرکز کنم. بعلاوه تمام مدت دیروز را "شاعر" نبودم. در بهترین حالت مدت کوتاهی پیش از به خواب رفتن، اما همینطور در خصوص این چند دقیقۀ کم هم شک دارم. همانطور که گفتم، در این روز بدون شغل، جهان‏‌بینی و شخصیت از خواب بیدار گشتم. من نمی‌‏خواهم خود را استتار کنم: من بدون گذشته از خواب بیدار گشتم. بدون تجاربِ بد. بدون دشمنان و دوستان. بدون زن‌ها. من کورمال کورمال مستقیم به سمت فلاکت می‏‌رفتم. خیلی کار در پیش است. اول از همه می‌‏بایست یک لهستانی سی و هفت ساله از خودم بسازم، بعد از آن یک اروپائی که جنگ جهانی دوم و اشغال نازی‏‌ها در لهستان را تجربه کرده است، و بعد از آن می‌بایست هرچه سریع‏‌تر شوهر، پدر، فرزند، برادر، داماد، دوست و دشمن بشوم.
فعلاً به صبحانه دوم فکر می‏‌کنم. معذالک جهان‏‌بینی‏‌ام را هنوز دوباره نساخته‌‏ام. زمان اندک است و من اجازه ندارم تا فردا در این حالت بمانم. من باید از اول شروع کنم. هر ساعت از دست رفته در چنین مسابقۀ دوئی یک شکست است. تمام روز اتفاقی رخ نمی‏‌دهد. البته تراموا به موقع رسید و دوباره عزیمت کرد. یک مرد جوان درخواست گفتگوی کوتاهی با من کرد. حالا به مانع اصلی هنگام بازسازیِ روز قبل برخورد می‏‌کنم. اما برای آن توصیه‌‏ای برای خودم ندارم. دیروز بر روی تختخواب برنامه برایم کاملاً واضح بود. و حالا برنامه‌‏ای نمی‌‏بینم. فقط می‏‌دانم که زمان در حال سپری گشتن است.
ــ ناتمام ــ