مردی با چاقوهایش.(1)


"هرچه چاقو بیشتر به بالا پرواز کند تأثیرش مطمئناً بهتر خواهد بود. اما من در آن بالا احتیاج به یک وسیلۀ مقاوم دارم، جائیکه چاقو به آن برخورد کند، از نوسان بیفتد و بتواند تند و مستقیم درست سمتِ کاسۀ سر بیفایده‌ام پائین آید. نگاه کن." او به حامل‌های داربستِ آهنیِ یک بالکن مخروبه که در بالای سرمان پیدا بود اشاره می‌کند.
"یکسال تمام من اینجا تمرین می‌کردم. دقت کن!" او چاقو را به هوا پرتاب می‌کند، چاقو با یک نظم و یکنواختیِ شگفت‌انگیز صعود می‌کند، مانند پرنده‌ای بنظر می‌آمد که ملایم و بدون زحمت به بالا پرواز می‌کرد، بعد به یکی از حامل‌ها اصابت می‌کند و با سرعتی که نفس را در سینه حبس می‌ساخت به پائین فرود می‌آید و با شدت با تخته چوبی برخورد کرده و در آن فرو می‌رود. تحمل ضربه برخورد به تنهائی می‌باید سخت باشد، اما یوپ حتی مژه هم نزد. چاقو چند سانتیمتر در چوب فرو رفته بود.
می‌گویم: "یوپ، این اما خیلی عالی بود، باید این را به رسمیت بشناسند، به این می‌گویند نمایش!"
یوپ چاقو را خونسرد از چوب بیرون می‌کشد و می‌گوید: "آنها این کار را تائید می‌کنند، آنها به من دوازده مارک برای هر شب می‌پردازند، و من اجازه دارم مابین دو نمایشِ بزرگ یک کمی با چاقو بازی کنم. اما این نمایش خیلی ساده است. یک مرد، یک چاقو، یک تخته چوبی، می‌فهمی؟ من باید یک همکار زن نیمه عریان می‌داشتم که چاقوها را خیلی دقیق و با سرعت از کنار بینی‌اش پرتاب می‌کردم. بعد تماشگران به وجد می‌آمدند. اما مگر چنین زنی پیدا می‌شود!"
او از جلو به راه می‌افتد و ما به اطاقش بازمی‌گردیم. او چاقو را با احتیاط روی میز گذارده، تخته چوبی را در کنارش قرار می‌دهد و دست‌هایش را به هم می‌مالد. بعد در سکوت روی جعبه کنار اجاق می‌نشنیم. من نانم را از جیب خارج کرده و می‌پرسم: اجازه دارم به نان دعوتت کنم؟"
"با کمال میل، اما من می‌خواهم قهوه درست کنم. بعد تو با من می‌آئی و برنامه‌ام را می‌بینی."
او مقداری چوب در اجاق انداخته و دیگ را روی اجاق می‌گذارد و می‌گوید: "ناامید کننده است، فکر کنم که قیافه‌ام خیلی جدی دیده می‌شود، شاید کمی شبیه به سرجوخه‌ها! نطر تو چیه؟"
"چرند می‌گی، تو هرگز یک سرجوخه نبودی، وقتی تماشگران دست می‌زنند آیا لبخند می‌زنی؟
"معلومه _ تعظیم هم می‌کنم."
"این کار از من ساخته نیست. من حتی قادر نیستم در قبرستان هم لبخند بزنم."
"این اشتباه بزرگی‌ست، مخصوصاً در قبرستان باید آدم لبخند بزند."
ــ ناتمام ــ

مردی با چاقوهایش.


Heinrich Böll
یوپ نوکِ تیغه چاقو را در دست داشت و با تکان دادن آرام به آن تنبلانه الاکلنگ بازی می‌کرد، یک چاقوی دراز و باریک نان‌بری که تیز بودنش بخوبی دیده می‌شد. یوپ با حرکتی سریع و ناگهانی چاقو را به بالا پرتاب می‌کند، چاقو مانند ملخِ هواپیما وزوز کنان می‌چرند و در حالیکه تیغه براقش در دسته‌ای از آخرین پرتو خورشید مانند ماهی قرمزی برق می‌زد رو به بالا به پرواز آمده و با برخورد به سقف از نوسان می‌افتد، بعد با زوزه تیزی مستقیم به سمت کلۀ یوپ پائین می‌آید؛ یوپ مانند برق یک تختۀ چوبی را روی سرش قرار می‌دهد؛ چاقو با صدا و محکم در چوب فرو می‌رود و لرزان برجای می‌ماند. یوپ تخته را از روی سر برمی‌دارد، چاقو را بیرون می‌کشد و با حرکتی خشمگینانه به سمت در پرتاب می‌کند، و چاقو بعد از پایان لرزش آهسته به زمین می افتد...
یوپ آهسته می‌گوید: "تهوع آور است. من فکر می‌کنم مردمی که بلیط می‌خرند، بیشتر مایلند برنامه‌هائی ببینند که سلامتی یا زندگی را به خطر می‌اندازد _ درست مانند سیرک‌های رومی _، آنها می‌خواهند لااقل بدانند که خون جاری خواهد شد، می‌فهمی؟" او چاقو را از زمین برمی‌دارد و با حرکت آهسته دست آنرا به سمت بالای پنجره چنان محکم پرتاب می‌کند که شیشه‌ها جرنگ جرنگ به صدا آمده و می‌خواستند از بطونه جدا شوند. این پرتاب _ مطمئن و آمرانه _ مرا به یاد آن ساعات غمگین گذشته می‌اندازد، زمانی که او چاقوی جیبی‌اش را به سمت بالا و پائین ستون‌های چوبی پناهگاه پرتاب می‌کرد. او ادامه می‌دهد: "می‌خواهم همه کار بکنم تا برای تماشاگران لحظه مهیج کوتاهی بسازم. من می‌خواهم گوش‌هایم را ببرم، اما متأسفانه کسی پیدا نمی‌شود که آنرا دوباره سر جایش بچسباند. با من بیا." او در را باز می‌کند، می‌گذارد که من اول بروم. ما داخل راه‌پله ساختمان می‌شویم، جائیکه تکه‌های کاغذدیواری تنها آنجاهائی دیده می‌شد که بخاطر سریشم قوی کنده نشده بودند تا با آنها اجاق را روشن کنند. بعد از میان حمامی پوسیده و خراب می‌گذریم و به تراسی می‌رسیم که کف بتونی‌اش تَرَک برداشته و از خزه پوشیده شده بود.
ــ ناتمام ــ

قرائت در چند دقیقه.(19)


مفهوم و ماهیت جائی در پشت چیزها ندارند، بلکه جایشان در درون چیزهاست، در درون همه چیز.
***
این جادوگری‌ست: درون و بیرون را با هم عوض کردن، نه از روی اجبار، نه با رنج، بلکه آزادانه، مشتاقانه. گذشته را صدا بزن، آینده را احضار کن: هر دو در درون تو می‌باشند! تو تا امروز بَردۀ درون خود بوده‌ای. بیاموز بر آن سروری کنی. این جادوگری‌ست.
***
کودکان دل پهناوری دارند و قادرند بوسیله جادوی فانتزی چیزهائی در روح‌شان کنار هم جا بدهند که ناسازگاریشان در سرهای بزرگ‌ترها باعث جنگ سخت و خشنی می‌گردد.
***
همواره، در لحظاتی که لخت در برابر حقیقت ایستاده‌ایم کمبود اطمینان از داشتن وجدانی خوب و لذت ایمانی بی‌چون و چرا را در خود احساس می‌کنیم. در لحظه‌های هشیاری این امکان وجود دارد که انسان خود را بکشد اما هرگز دیگری را نمی‌کشد. در لحظه هشیاری انسان همواره در خطر است، زیرا که او حالا کاملاً بی‌پرده و باز آنجا ایستاده و باید حقیقت را در خود پذیرا گردد، و بیاموزد حقیقت را دوست بدارد و آنرا بعنوان اصل اساسی زندگی درک کند، این کار آسانی نیست، زیرا انسان مخلوقی‌ست که حقیقت را مطلقاً دشمنی در برابر خود می‌بیند. و براستی که حقیقت هیچگاه آنطوری نیست که آدم آرزو و انتخاب می‌کند، اما حقیقت همیشه تسلیم ناپذیر است.

پای پر ارزش من.(1)


من می‌گویم: "آقای عزیز" و خودم را عقب کشیده و پس از تکیه دادن به صندلی نفس عمیقی می‌کشم، "من فکر می‌کنم که شما پای مرا کاملاً دست کم گرفته‌اید. پای من خیلی بیش از اینها می‌ارزد، پای من پای گرانقیمتی‌ست. من نه تنها قلبم که متأسفانه مغزم هم کاملاً سالم است. خوب گوش کنید تا برایتان تعریف کنم."
"من اما وقتِ خیلی کمی دارم."
من می‌گویم: "گوش کنید! پای من جان گروهی از مردم را نجات داده است که امروز یک حقوق بازنشستگی خیلی خوب دریافت می‌کنند.
جریان آن زمان از این قرار بود: "من جائی کاملاً تنها در جلو دراز کشیده بودم و قرار بود مراقبت کنم ببینم که آنها کی می‌آیند، تا دیگران در زمان مناسب بتوانند فرار کنند. ستادهای پشتْ در حالِ باربندی بودند و نمی‌خواستند نه زودتر و نه دیرتر فرار کنند. اول ما دو نفر بودیم، اما او با شلیک گلوله‌ای کشته شد، او دیگر ارزشی نداشت. هر چند او ازدواج کرده و دارای همسر بود، اما زن او سالم است و می‌تواند کار کند، احتیاج نیست که شما بترسید. او بطور وحشتناکی ارزان بود. تنها چهار هفته از دوران سربازیش می‌گذشت و خرج زیادی برایش نشده بود، تنها یک کارت‌پستال و مقدار کمی نان دوران خدمت نظام. او سرباز شجاعی بود، او اقلاً اجازه داد که درست و حسابی با تیر بکشندش. اما حالا من تنها آنجا دراز کشیده بودم و می‌ترسیدم، و هوا سرد بود، و من هم می‌خواستم فرار کنم، بله، من می‌خواستم درست در آن لحظه فرار کنم، که ..."
مرد می‌گوید: "وقتِ من خیلی کوتاه است" و شروع به جستجوی مداد خود می‌کند.
من می‌گویم: "نه، گوش کنید، تازه حالا جریان جالب می‌شود. درست لحظه‌ای که می‌خواستم فرار کنم، این اتفاق برای پایم رخ داد. و چون من باید همانطور درازکش می‌ماندم، فکر کردم حالا می‌توانم جریان را خبر دهم، و من موضوع را خبر دادم، و آنها همگی زدند به چاک، یکی بعد از دیگری، اول لشگر، بعد هنگ، بعد گردان و غیره، خیلی ماهرانه و قشنگ یکی بعد از دیگری. اما قسمت ابلهانه داستان وقتی بود که فراموش کردند من را با خود ببرند، اگر من پای خود را از دست نمی‌دادم تمام آنها کشته می‌شدند، ژنرال، سرهنگ، سرگرد، یکی پس از دیگری، و شما لازم نبود دیگر به آنها حقوق بازنشستگی بپردازید. حالا حساب کنید، ارزش پای من چقدر می‌باشد. ژنرال پنجاه و دو سالش است، سرهنگ چهل و هشت سال و سرگرد پنجاه سال، و تک تکشان هم کاملاً تندرستند، هم قلب‌شان و هم مغزشان، و همه با آن نوع زندگی ارتشی‌ای که می‌کنند حداقل هشتاد سال عمر خواهند کرد، مانند هیندنبورگ. لطفاً حالا حساب کنید: یکصد و شصت ضربدر دوازده ضربدر سی، حالا ما حد متوسط را سی فرض می‌گیریم، درسته؟ پای من یک پای وحشتناک ارزشمند شده ایست، یکی از گرانبهاترین پاهائی که می‌توانم فکر کنم، متوجه هستید؟"
مرد می‌گوید: "با این وجود شما دیوانه‌اید"
من جواب می‌دهم: "نه، من دیوانه نیستم. متأسفانه همانقدر که قلبم سالم است مغزم هم سالم است، و جای تأسف است که من هم دو دقیقه قبل از اینکه این اتفاق برای پایم بیفتد توسط گلوله کشته نشدم، وگرنه می‌توانستیم خیلی پول پس‌انداز کنیم."
مرد می‌پرسد: "آیا این کار را قبول می‌کنید؟"
من می‌گویم: "نه" و می‌روم.
ــ پایان ــ

پای پر ارزش من.


Heinrich Böll
آنها حالا به من یک شانس دادند. آنها برایم کارتی فرستادند، نوشته بودند من باید پیش آنها به اداره مراجعه کنم، و من به اداره رفتم. در اداره همه بسیار خوش‌اخلاق بودند. آنها پرونده من را بیرون کشیده و گفتند: "هوم." من هم گفتم : "هوم."
کارمند می‌پرسد: "کدام پا؟"
"دست راستی."
"کاملاً؟"
"کاملاً."
دوباره می‌گوید: "هوم."
بعد ورقه‌های مختلفی را وارسی می‌کند. من اجازه داشتم بنشینم.
عاقبت مرد ورقه مطلوب را که در جستجویش بود پیدا می‌کند. او می‌گوید: "فکر کنم چیز مناسبی برای شما پیدا کردم. یک چیز خیلی خوب. شما می‌توانید در هنگام کار بنشینید. واکس‌زنی در یک مستراحِ عمومی در میدان جمهوری. چطوره؟"
"من نمی‌توانم کفش واکس بزنم؛ من همیشه بخاطر بد واکس زدن جلب توجه کرده‌ام."
"این کار را می‌توانید بیاموزید. آدم می‌تواند همه چیز بیاموزد. یک فرد آلمانی قادر به هر کاری‌ست. شما می‌توانید، اگر که بخواهید در یک دوره آموزش مجانی شرکت کنید."
می‌گویم: "هوم."
"موافقید؟"
می‌گویم: "نه. من نمی‌خواهم. من می‌خواهم یک حقوق بازنشستگی بالاتری داشته باشم."
او خیلی دوستانه و ملایم می‌گوید: "شما دیوانه‌اید".
"من دیوانه نیستم، هیچکسی نمی‌تواند پایم را به من بازگرداند، من دیگر اجازه ندارم حتی سیگار بفروشم، شما دارید حالا مشکل می‌سازید."
مرد خود را عقب می‌کشد، به صندلی‌اش تکیه می‌دهد، نفس بسیار عمیقی می‌کشد و چنین ادامه می‌دهد، "دوست عزیز، پای لعنتی شما پای بسیار گرانقیمتی‌ست. من می‌بینم که شما بیست و نه ساله‌اید، با قلبی سالم، در مجموع کاملاً سالم، جز پایتان. شما هفتاد ساله خواهید شد. لطفاً پیش خود حساب کنید، ماهیانه هفتاد مارک، دوازده بار در سال، بنابراین چهل و یک ضربدر دوازده ضربدر هفتاد. خواهش می‌کنم لطفاً حساب کنید، بدون بهره، و فکر نکنید که پای شما تنها پای جهان می‌باشد. شما هم تنها کسی نیستید که احتمالاً سالیان درازی زندگی خواهد کرد. و بعد افزایش بازنشستگی! می‌بخشید، اما شما دیوانه‌اید."
ــ ناتمام ــ

خانم لیبن اشتاینر.

برای جلوگیری از اصابت پاهایم با وسائل بی‌مصرفی که مانند مغازه سمسارها در اطاق پخش‌اند به سان گربه‌ای زیرک سوی پنجره می‌روم و به خیابان نگاهی می‌اندازم. باران نم نم می‌بارید، خیابان طوری از آدم و ماشین خالی بود که لحظه کوتاهی فکر کردم نکند تیم ملی فوتبال آلمان در حال بازی با رقیب سرسختی‌ست! بعد اما در دل به این فکر خندیدم، چون ساعت نه صبح برای مسابقه فوتبال دادن خیلی زود بود. می‌خواستم با نگاه از پنجره ببینم مردم چه نوع لباسی بر تن دارند تا میزان گرمی و سردی هوا را بدست آورده و مناسب با آن لباسی برای بیرون رفتن انتخاب کنم. بیش از یک ماه می‌گذشت که از خانه خارج نشده و نگران این بودم نکند اگر با تی‌شرت بیرون بروم در راه سردم شود.
دیروز باز از خانم لیبن‌اشتاینر نامه‌ای دریافت کردم. دهسالی می‌شود که خانم لیبن‌اشتاینر را می‌شناسم. نوع راه رفتنش نشان می‌دهد که هنوز هم انرژی جوانی در او می‌جوشد. حدس می‌زنم حدود پنجاه سال زندگی کرده باشد. هر بار او را با شلوار مشگی تنگی که به پا داشته است دیده‌ام، شلواری که خیلی خوب تمام فرم بدنش را به نمایش می‌گذارد. اندام خانم لیبن‌اشتاینر مانند اندام ورزشکارانِ دوندهُ جوان سفت و محکم است، البته این را باسنِ مانند توپش خیلی خوب اثبات می‌کند و پیراهن سفید رنگی که دگمه‌هایش همیشه انگار از دستِ تنگیِ پیراهن و یزرگیِ پستان‌ها در رنجند و می‌خواهند با جدا کردن خویش از پیراهن به این وضع خاتمه دهند، مخصوصاً دو دگمه بالائی.
دهسالی می‌شود که من از خانم لیبن‌اشتاینر نامه دریافت می‌کنم؛ دو بار در سال و هر شش ماه به شش ماه یک نامه. گاهی در نامه از من دعوت می‌کند که پیش او بروم و گاهی هم تهدید که اگر بدهی‌ام را تا فلان تاریخ نپردازم بلائی بر سرم خواهد آورد که آن سرش ناپیداست. خانم لیبن‌اشتاینر مأمور بازپس گرفتن طلب‌های دولتی‌ست و از بدهکاری هفتصد یوروئی من به دولت نیز بیشتر از پانزده سال است که می‌گذرد.
ده سال پیش خانم لیبن‌اشتاینر شروع کرد با نوشتن دو نامه در سال به من یادآوری کند هفتصد یورو به دولت بدهکارم. و از آن تاریخ به بعد من نیز باید هر سال دو بار پیشش بروم و با نشان دادن سندی دالِ بر بیکار بودنم عدم توانائی پرداخت بدهی را به اطلاع ایشان برسانم.
دیروز بعد از دیدن نامه خانم لیبن‌اشتاینر تصمیم گرفتم کار را یکسره کنم. البته در این دهسالْ یکبارِ دیگر هم این حسِ یکسره کردنِ کار در من بوجود آمده بود، اما چون این حس زمانیکه در دفتر کارِ خانم لیبن‌اشتاینر بودم در من ظهور کرد و وقت کافی برای فانتزی و فکر کردن نداشتم از خیرش گذشتم. دفتر خانم لیبن‌اشتاینر در ساختمان شهرداری تنها دو روز در هفته و از ساعت نه تا دوازده روزهای سه شنبه و پنجشنبه درش به روی مراجعین باز است.
در حال شستن موهایم با شامپو انواع فانتزی‌های ممکن را از ذهن گذرانده و عاقبت "دیشب خواب شما را دیدم" را برای شروع یکسره کردن کار مناسب یافتم. "خواب دیدم مانند فرشته‌ای خوابیده بودید. هوا گرم بود و باد گلبرگ‌های گل رز را که بدن لخت‌تان را پوشانده بودند یکی یکی به کناری می‌انداخت و من می‌شمردم: یک ... دو ... سه ... هزار و یک؛ و شما خوابیده بر روی تخت بی‌گلبرگ گشتید و من خیس عرق از شمردن کلبرگ‌‌ها...".
بعد از انتخاب لباس و پاشیدن کمی ادکلن به آن با اتوبوس عازم محل خدمت خانم لیبن‌اشتاینر می‌شوم. در راه پر و بال بیشتری به آنچه می‌خواستم برایش تعریف کنم می‌دهم. باید راضیش می‌کردم بعد از کار روزانۀ امروزش دعوت مرا برای صرف نهار بپذیرد. قبل از حرکت بعد از چند هفته اطاق را هم مرتب و جارو کرده بودم و قصدم این بود که بعد از صرف نهار او را برای نوشیدن چای به خانه دعوت کنم.
در ورودی ساختمان شهرداری بسته بود. به خودم می‌گویم نکند این دیوانه‌ها باز ساعت را یک ساعت اینور و آنور کشیده‌اند و من از آن بی‌خبر مانده‌ام، نکند ساعت از دوازده ظهر گذشته و پرنده از قفس پریده است؟
نگاهی به نامه خانم لیبن‌اشتاینر می‌اندازم، آدرسی هم برای ورود به ساختمان برای ویلچررانان در آن ذکر شده بود. قبل از آنکه به سمت خیابان مزبور بروم از تنها مردی که در آنجا دیده می‌شد و در حال باز کردن قفل دوچرخه‌اش بود می‌پرسم: می‌بخشید، می‌دانید چرا در ساختمان شهرداری بسته است؟
بدون آنکه به من نگاه کند می‌گوید: امروز تعطیل رسمی‌ست.
و من با ناباوری و آهسته می‌گویم: من اصلاً از آن خبر نداشتم.
مرد سرش را به طرفم می‌چرخاند، نگاهی به من می‌کند و طوری که انگار روانم شاید بیمار باشد ادامه می‌دهد: امروز روز پدر و تعطیل رسمی‌ست.
و من مانند یک بیمار روانی از او تشکر کرده و به سمت خانه براه می‌افتم.

صورت غمناک من.(7)


داخل یک اطاق تقریباً خالی می‌شویم، اطاقی با تنها یک میز تحریر، یک تلفن و دو صندلی، من در وسط اطاق باید می‌ایستادم؛ پلیس کلاه خودِ خود را از سر برداشته و روی یکی از صندلی‌ها می‌نشیند.
ابتدا سکوت بر قرار بود و اتفاقی نیفتاد؛ آنها همیشه چنین می‌کنند؛ این از شریرترین کارهای آنهاست؛ احساس می‌کردم که چگونه صورتم مرتباً بهم می‌ریزد، من خسته بودم و گرسنه، و همچنین آخرین ردِ پای آن خوشیِ ماتم نوشیدن حالا دیگر محو شده بود، زیرا می‌دانستم که بازنده‌ام.
بعد از گذشت چند ثانیه آدم قد بلند رنگ پریده‌ای ساکت داخل می‌شود، با اونیفورم قهوه‌ای رنگ پیش‌بازجوها؛ بدون ادای کلمه‌ای می‌نشیند و به تماشای من می‌پردازد.
"شغل؟"
"همرزم ساده."
"تاریخ تولد؟"
من می‌گویم: "۱.۱. یک"
"آخرین شغل؟"
"زندانی."
آندو به هم نگاه می‌کنند.
"کی و کجا آزاد شدید؟"
"دیروز، ساختمان ۱۲، بند ۱۳"
"آزادی ورود به کدام محل؟"
"به پایتخت."
"ورقه."
از داخل جیبم ورقه آزادی را در آورده و به او می‌دهم. او آنرا به کارت سبزی که اظهاراتم را ثبت می‌کرد منگنه می‌کند.
"جرم آن دوره؟"
"صورت شادم."
آندو به هم نگاه می‌کنند.
پیش‌بازجو می‌پرسد: "توضیح."
جواب می‌دهم: "آن زمان، صورت شادم توجه پلیسی را به خود جلب کرد، در روزیکه دستور عزای عمومی داده شده بود. آنروز روز وفات رئیس بود."
"مدت محکومیت؟"
"پنج."
"ارشاد؟"
"بد."
"دلیل؟"
"ناکافی بودن فداکاری در کار."
"تمام."
بعد پیش‌بازجو از جا بلند شده و به سمت من می‌آید و با مشتی محکم دقیقاً سه دندان میانی پیشین را با مشت از دهانم به بیرون پرتاب می‌کند: به این نشانه که من بعنوان تکرار جرم باید داغ‌زده می‌شدم، تدبیر تکثیر شده‌ای که من انتظارش را نداشتم. سپس پیشبازجو اطاق را ترک می‌کند و یک جوانک چاق با اونیفورمی به رنگ قهوه‌ای سیر داخل می‌شود: بازجو.
آنها همگی مرا به باد کتک می‌گیرند: بازجو، سربازجو، بازجوی اصلی، قاضی نهائی، و در ضمن پلیس هم همانگونه که قانون دستورش را داده بود تمام راهکردهای جسمانی را به مرحله اجرا در می‌آورد؛ و آنها مرا بخاطر صورت غمناکم به دهسال زندان محکوم می‌کنند، همانگونه که پنج سال پیش مرا به خاطر صورت شادم به پنج سال زندان محکوم کرده بودند.
اگر مؤفق شوم دهسال بعد را نزد سعادت و صابون تاب آورم سعی خواهم کرد که دیگر اصلاً صورتی نداشته باشم.
_ پایان _

صورت غمناک من.(6)


دروازه حوزه این محله یکسره از بتون بود و توسط دو نگهبان محافظت می‌شد، نگهبانانی که به من هنگام عبور بصورت مرسوم "راهکرد جسمانی" اعطاء کردند: آنها با اسلحه کمری خود محکم به شقیقه و با لوله تفنگ‌شان به استخوان شانه‌ام کوبیدند، به موجب مقدمه قانون دولتی شماره یک: پلیس موظف است در برابر هر خطاکاری (منظورشان هر دستگیر شده‌ای است) در حقیقت آن را بعنوان یک خشونت حقیقی به حساب آورده و پرونده تشکیل دهد، به استثناء فردی که خطاکار را دستگیر می‌کند، زیرا به این فرد این سعادت نصیب خواهد شد که هنگام بازجوئی راهکرد جسمانی ضروری را عهده‌دار گردد."
اصل قانون دولتی شماره یک دارای مفاد زیر است: پلبس می‌تواند هر کس را مجازات کند، او باید فرد خطاکار و مجرم را مجازات کند. برای هیچیک از همرزمان معافیت کیفری وجود ندارد، بلکه تنها امکان معافیت کیفری."
ما حالا از میان راهروی خالی و درازی با تعداد زیادی پنجره‌های بزرگ عبور می‌کنیم، بعد دری اتوماتیک باز می‌شود، زیرا در این میان نگهبانان ورود ما را خبر داده بودند، و در آن روزها چون همه چیز خوشبخت، مطیع و منظم بود و همه کوشش می‌کردند طبق دستور روزانه نیم کبلو صابون مصرف کنند، در آن روزها ورود یک خاطی (دستگیر شده) حادثه مهمی به شمار می‌آمد.

صورت غمناک من.(5)


مدیر مدرسه محل را به سرعت ترک کرد. بجز او همه موفق شدند از روبرو شدن با ما جلوگیری کنند؛ فقط یک زن مو طلائی رنگ‌پریده و چاق که کنار یک پادگان عشق قبل از شادی‌های شبانگاهی برای هواخوری اجباری ایستاده بود، تند و تیز بوسه‌ای با کفِ دست بسویم فرستاد و من سپاسگزارانه لبخندی زدم، در این بین مرد پلیس عصبانی شده سعی می‌کرد طوری رفتار کند که انگار متوجه چیزی نشده است. به آنها گفته شده بود که برای این زن‌ها آزادی‌هائی قائل شوند، آزادی‌هائی که برای دیگر همرزمان قطعاً مجازات‌هائی به همراه می‌داشت؛ اما از آنجا که این زن‌ها در به جنبش انداختن شادی معمولی کارگران تشریک مساعی داشته و نقش اساسی بازی می‌کردند، بنابراین آنها اجازه داشتند خارج از قوانین به حساب آیند، یک اعطاء آزادی، آزادی‌ای که فیلسوف دولتی دکتر. دکتر. دکتر بلایگویت را تحت تأثیر قرار داده و در مجله دولتی فلسفه آن را بعنوان نشانه آغاز لیبرالیزه کردن تفسیر کرده بود. من آن را روز قبل از آمدن به پایتخت هنگامیکه در توالت یک خانه روستائی چند ورقی از مجله را پیدا کردم که دانشجوئی احتمالاً پسر دهقان _ تفسیر خوشمزه‌ای کنارش نوشته بود خواندم.
خوشبختانه موقعی به پاسگاه رسیدم که آژیرها به صدا آمده بودند، و این بدان معنی‌ست که خیابان‌ها لبریز از هزاران آدمی خواهد شد که یک شادی ملایم بر صورت‌هایشان نشسته است (زیرا دستور داده شده بود در پایان ساعت کار شادی بزرگی نشان داده نشود، چون دلیلی خواهد شد بر اثبات اینکه کار یک تکلیف و فشار بار است؛ اما برعکس باید شادمانی در شروع کار حاکم باشد، فریاد شادی و سرود)، تک تک این هزاران نفر می‌بایستی به رویم تف پرتاب می‌کردند. البته، آژیر ده دقیقه قبل از پایان کار به صدا می‌آمد، زیرا همه مجبور بودند ده دقیقه تن به یک غسل اساسی بدهند، بر طبق شعار رئیس دولت فعلی: سعادت و صابون.

قرائت در چند دقیقه.(18)



عدم درک را بیاموزید، رنج را، پوچی را بعنوان پیش‌شرطِ تمام آنچیزهائی که برای بشریت می‌توانند ارزشمند باشند. اینکه بعداً شما چگونه ایمان‌تان را فرمولبندی کنید، عیسوی یا چیزی دگر، بیتفاوت است. بجز آن خدائی که انسان برای خود می‌سازد دیگر خدائی نیست.
***
آن کس که سرنوشتش رقم خورده است، باید یکبار در زندگی مهجور بماند، آنچنان مهجور که به عمیق‌ترین نقطه درون خویش رود.
و بعد ناگهان دیگر تنها نیستیم. درمیابیم که عمیق‌ترین نقطه درونمان همان روح است، همان خدا و آنچیزِ غیرقابل تفکیک. و با این درک باز خود را در وسط جهان با انواع و اقسام بی‌چون و چراهایش می‌یابیم، زیرا آدم در عمیق‌ترین نقطه درون خویش می‌داند که با هر چیزی یکی می‌باشد.
***
آینده شما و مسیر سخت و خطرناک‌تان این است: پخته و بالغ شدن و خدا را در خود یافتن ... شما همواره در پی یافتن خدا بوده‌اید، اما هرگز او را در خود جستجو نکردید. او در جای دیگری نیست.
***
بر رنج و مرگ فائق گشتن از وظایف سالخوردگان و در وجد بودن، جنب و جوش داشتن و هیجانزده بودن از خلق و خوی جوانان است. ایندو می‌توانند همدیگر را به حساب آورند و با یکدیگر دوست باشند، اما آنها دارای دو زبان مختلفند.

صورت غمناک من.(4)


اما تمام این آدم‌ها بطرز ماهرانه‌ای طوری اینسو و آنسو می‌رفتند که مجبور نشوند مستقیماً در مسیر ما قرار گیرند؛ آنچه که از زندگی ردی از خود در خیابان نشان می‌داد بیست قدم قبل از رسیدن ما محو می‌گردید، هر کس سعی می‌کرد سریع داخل مغازه‌ای شود یا به گوشه و کناری بپیچد، گاهی هم بعضی‌ها داخل خانه ناشناسی می‌شدند و در پشت در با ترس انتظار خاموشی صدای قدم‌های ما را می‌کشیدند.
فقط یکبار وقتیکه ما از چهارراهی می‌گذشتیم مرد مسنی رو در رویمان قرار گرفت و من خیلی سریع در او نقش مدیر مدرسه را تشخیص دادم؛ او دیگر نمی‌توانست جاخالی بدهد و حالا به زحمت افتاده بود، بعد از آنکه ابتدا طبق مقررات به پلیس سلام باید می‌داد (بدین شکل که به نشانه اخلاص و افتادگی بی‌قید و شرط سه بار با کف دست بر سر خود کوبید)، بنابراین باید سعی می‌کرد که وظیفه‌اش را هم خوب انجام دهد، وظیفه‌ای که از او مطالبه می‌کرد سه بار به صورتم تف بیندازد و مرا با فریاد الزامی "خوکِ خائن" محکوم سازد. او خوب هدف‌گیری کرد، اما چون هوا گرم بود می‌بایست گلویش خشک بوده باشد، زیرا که تنها چند قطره رنجور و تا اندازه‌ای بی‌خاصیت به صورتم نشست که من _ بر خلاف مقررات_ غیرارادی سعی کردم با آستین پاکش کنم؛ به این دلیل پلیس لگدی به نشیمنگاهم می‌زند و با مشت وسط ستون فقراتم می‌کوبد و با صدائی آرام می‌افزاید: "مرحله یک" که چنین معنی می‌داد: اولین و ساده‌ترین شکل تنبیه که بوسیله هر پلیس قابل بکار گیری‌ست.

صورت غمناک من.(3)


خیابان‌ها خالی بودند، تا پاسگاه راه دوری نبود، و اگرچه می‌دانستم که آنها بزودی دلیلی خواهند یافت تا مرا دوباره بازداشت کنند، با این حال اما قلبم شکست، زیرا که او مرا با خود از میان مکان‌های زمانِ جوانیم می‌برد، مکان‌هائی که من بعد از تماشای بندر قصد دیدارشان را داشتم: باغ‌هائی که در گذشته پر از گل و بوته بودند، زیبا از بی‌نظمی، مسیرهائی که از میان درختان می‌گذشتند _ تمام اینها را حالا اما صاف و هموار کرده بودند، منظم، تمیز، چهارضلعی‌هائی که برای اتحادیه‌های وطنی ساخته بودند، اتحادیه‌هائی که دوشنبه‌ها، چهارشنبه‌ها و شنبه‌ها در آنجا رژه می‌رفتند. تنها آسمان مانند گذشته بود و هوا مانند روزهائی که قلب من پر از رویا بود.
اینجا و آنجا در حال عبور می‌دیدم که در بعضی از پادگان‌های عشق علامت دولتی برای کسانی آویخته شده است که چهارشنبه‌ها نوبت‌شان بود تا شادی بهداشتی نصیب‌شان گردد؛ همچنین به نظر می‌آمد که به بعضی از میخانه‌ها اختیار داده شده است تا علامت برای مشروب تولید کنند، یک لیوان آبجو از حلبی منگنه‌کاری شده در رنگ‌های امپراطوری به شکل خطوط مورب: قهوه‌ای روشن _ قهوه‌ای سیر _ قهوه‌ای روشن. حتماً در دل آنانی که در لیست دولتیِ میگساران روزهای چهارشنبه قرار داشتند و آبجوهای چهارشنبه نصیب‌شان می‌گردید شادی بر قرار بود.
به تمام افرادیکه با ما مواجه می‌شدند آشکارا علامت تعصب چسبیده بود، مایع آبگونه نازکِ جد و جهد آنها را در خود فرا گرفته بود، و بیشتر نیز به این دلیل که چشم‌شان به مرد پلیس افتاده بود؛ همه تندتر می‌رفتند، قیافه کسانی را بخود می‌گرفتند که وظیفه خود را کاملاً انجام داده‌اند، و زنانی که از مغازه‌ها بیرون می‌آمدند کوشش می‌کردند به صورت‌های‌شان آن نوع شادی را بنشانند که از آنها انتظار می‌رفت، زنانیکه به آنها دستور داده شده بود شادی از خود نشان دهند، یک شادی سرزنده بخاطر وظایف زن خانه‌دار بودن، زن خانه‌داری که شب‌ها کارگران دولتی را با غذای خوب سر حال نگاه می‌دارد.

ملا نصرالدین عادل.


ریش سفیدانِ ده پس از فوتِ قاضیْ نشستی ترتیب دادند و بعد از مشورتِ کوتاهی ملانصرالدین را به جانشینی وی انتخاب کردند.  
عصر یک روز بارانی ملا در حال خوردن چای و کشمش بود که زنی گریان نزد او آمده و از شوهر خود بخاطر کتک زدن و بد زبانی کردن با او شکایت می‌کند.
ملا از نوشیدن چای دست می‌کشد، دستور می‌دهد که مرد را پیش او آورند و علت این کار را از او جویا می‌شود.
مرد در جواب می‌گوید: زنم شب‌ها در رختخواب به امر من گوش نمی‌دهد و من مجبور می‌شوم به گفته خداوند او را تنبیه کنم.
ملا مانند کارآگاهان زیر چشمی نگاهی به مرد انداخته، بعد با مهربانی و خیلی خودمانی به او می‌گوید: کربلائی، حضرت عباسی راستش را بگو؛ اگر خداوند بگوید خودت را در چاه بینداز آیا اینکار را می‌کنی؟
مرد بدون لحظه ای فکر کردن می‌گوید: نه، مگر دیوانه‌ام؟
ملا از جواب رک و راست و عاقلانۀ مرد خیلی خوشش می‌آید و او را به جرم فحاشی و ضرب و جرح به هفتاد ضربه شلاق محکوم کرده و برای محکم‌کاری و پیشگیری از تکرار جرم دستور می‌دهد زبان و هر دو دستش را هم از مچ قطع کنند و بعد باقیمانده چای را برای اینکه سرد نشود با چند کشمش سبز می‌خورد.

صورت غمناک من.(2)


"با من بیائید... !"
من آرام می‌پرسم: "و به چه دلیل؟"
قبل از آنکه کار خطائی از من سر بزند، مچ دستِ چپم به زنجیر نازکی بسته می‌شود، و من در این لحظه می‌دانستم که دوباره بازنده شده‌ام. برای آخرین بار به سوی مرغان دریائی و به آسمانِ زیبای خاکستری رنگ نگاهی انداخته و سعی می‌کنم خود را با چرخشی ناگهانی در آب پرتاب کنم؛ چنین به نظرم می‌آمد که اگر من خودم را در این آبگوشت کثیف غرق کنم بهتر از آن است جائی در گوشۀ یک حیاطِ خلوت به دست گروهبانی خفه گردم یا دوباره به زندان فرستاده شوم. اما پلیس مرا با یک تکانِ ناگهانی و سریع بقدری نزدیک خود کشید که گریز از دستش دیگر ممکن نبود.
یکبار دیگر سؤال می‌کنم: "و به چه دلیل؟"
"قانونی وحود دارد که شما را موظف به خوشبخت بودن می‌کند."
داد می‌زنم: "من خوشبختم!"
"چهره غمناک‌تان .."، او سر خود را تکان می‌دهد.
من می‌گویم: "اما این قانون جدید است"
"۳۶ ساعت از عمر این قانون می‌گذرد، و شما خوب می‌دانید که هر قانونی پس از گذشت ۲۴ ساعت از اعلام آن لازم‌الاجرا می‌گردد." "اما من این را نمی‌دانستم."
"این اما چیزی از مجازات شما کم نمی‌کند. این قانون دیروز بوسیله تمام بلندگوها، در تمام روزنامه‌ها اعلام شده است، و برای آنهائیکه"، در این جا او نگاه مشکوکی به من می‌کند، "برای آنهائیکه دسترسی به مطبوعات ندارند و از داشتن دستگاه گیرنده بی‌نصیبند، بوسیله اعلامیه‌ها اطلاع‌رسانی شده است، بر بالای تمام خیابان‌های کشور اعلامیه‌ها پخش گردیده. و این که شما ۳۶ ساعتِ گذشته را در کجا گذرانیده‌اید هم بعداْ مشخص خواهد شد، رفیق."
او مرا با خود می‌کشد. تازه در این لحظه متوجه گشتم که هوا سرد است و من بی‌پالتو می‌باشم. تازه در این لحظه گرسنگی خود را تمام قد نشانم داده و جلوی دروازه معده‌ام به غاروغور افتاده بود، تازه در این لحظه متوجه می‌شوم که کثیف هم هستم، با صورتی اصلاح نکرده، با لباسی کهنه، و اینکه قوانینی وجود داشته‌اند که بر طبق آنها هر رفیقی می‌بایست تمیز، اصلاح کرده، خوشبخت و سیر باشد. او مرا مانند مترسکی که به جرم دزدی محکوم گشته به جلو هل می‌داد، مترسکی که باید محل کوچک رویاهایش در کنار باریکه‌ای از مزرعه را ترک می‌کرد.

صورت غمناک من.(1)


اگر می‌توانستم آرزوئی طلب کنم که می‌دانستم برآورده خواهد گشت، بدینسان داشتن قطعه نانی برایم می‌توانست بهترین آرزو باشد تا آن را خوراکِ پرندگان دریائی می‌کردم، خرد و ریز ریزش کرده و بر پروازهای بی‌نقشه‌شان نقظه سفیدی می‌نشاندم، هدفی معین می‌کردم که پرندگان به سویش پرواز کنند؛ این تعلیقِ جیغ آلودِ مسیر نامنظم را بوسیله انداختنِ قطعه نانی محکم می‌ساختم و مانند چند تکه گره برای قاپیدن می‌پاشاندم در مسیرشان.
من هم مانند آنها گرسنه و خسته اما با وجود حضور غم خرسند بودم، زیرا که آنجا ایستادن با دستانی در جیب، پرندگان دریائی را تماشا کردن و ماتم نوشیدن زیبا بود.
ناگهان اما دستی مانند دست مأموران خود را روی شانه‌ام گذارده و صدائی می‌گوید: "با من بیائید!" همزمان دست سعی داشت مرا از ناحیه شانه محکم بکشد و بسوی خود بچرخاند. من بی‌حرکت ایستادم، دست را از روی شانه‌ام به کناری زده و آرام گفتم: "شما دیوانه‌اید!"
کسیکه پشت سرم ایستاده و هنوز دیده نمی‌شد به من گفت: "رفیق، من به شما اخطار می‌کنم."
من پاسخ می‌دهم: "آقای محترم و نه رفیق".
مرد عصبانی داد می‌زند: "آقائی وجود ندارد. ما همه همرزمیم." حالا او خود را کنارم قرار می‌دهد و از پهلو با دقت به من نگاه می‌کند، و من مجبور می‌شوم نگاهِ ولگرد و خرسندم را بازگردانم و در چشمان مطیع او خیره گردانم: او مانند گاومیشی جدی بود که سالیان درازی بجز وظیفه چیز دیگری نشخوار نکرده بوده است.
داشتم سؤال می‌کردم "به چه دلیل..." که او گفت: "صورت غمناک‌تان دلیلی کافی‌ست."
من خندیدم.
"نخندید!" خشم‌اش حقیقی بود. اول فکر کردم که چون هیچ فاحشۀ ثبت نشده‌ای، هیچ ملوان تلو تلو خوری، نه دزد و نه فراری‌ای را برای دستگیری پیدا کرده استْ حوصله‌اش سر رفته، اما حالا می‌دیدم که ماجرا جدی‌ست: او قصد داشت مرا بازداشت کند.

تنبازی.


مدت‌ها بود که به دنبال یک بازیگر مرد می‌گشت. دلش می‌خواست زیباترین مردِ جهان در این صحنه همبازی او گردد، قدِ بلندی داشته باشد با شانه‌هائی پهن و بازوانی مانند دو ساقۀ یک درختِ بزرگ و قوی، شکمی با عضلاتی سخت مانند سنگ و چشمانی که نشود دانست رنگ‌شان قهوه‌ای روشن است یا که سبز.
صحنه می‌بایست در آشپزخانه بازی شود. درست لحظه ریختن چای در فنجان باید معشوق از راه برسد، از پشت او را بغل کرده، بعد از بوسه‌ای از گردن دست خود را با ران و شکمش آشنا سازد، بعد پستان‌هایش را در دست گیرد و هر کار می‌خواهد با آن دو بکند.
دختر با هیجان به تک تک عکس‌های داوطلبینِ بازی در این نقش که برایش فرستاده بودند با دقت نگاه می‌کند. در پایان آهِ عمیقی کشیده، عصبانی و بلند داد می‌زند: مرده شورتونو ببرن با این قیافه‌های درب و داغونتون، از یک فرسخی داد می‌زنه که مرد این کار نیستن.
بعد چای داخل فنجان را تا ته سر می‌کشد تا بغضش خیس شده، نترکد.

صورت غمناک من.


هنگامیکه کنار بندر ایستاده بودم تا مرغان دریائی را تماشا کنم، صورت غمناکم توجه پلیسی را به خود جلب کرد که برای سرکشی به این محل آمده بود. من کاملاً مجذوب منظره پرواز پرنده‌هائی بودم که بی‌نتیجه برای یافتن اندکی غذا اوج می‌گرفتند و رو به پائین شیرجه می‌رفتند: بندر ویران بود. آب مایل به سبز و پوشیده از روغنی کثیف بود که بر روی آن انواع آشغال‌ها شناور بودند. هیچ کشتی‌ای دیده نمی‌شد. جرثقیل‌ها زنگ‌زده و انبار بندر ویرانه‌ای بیش نبود و چنین به نظر می‌آمد که حتی موش‌های صحرائی هم در این مخروبۀ سیاه کنارِ اسکله مایل به سکنی گزیدن نیستند. سکوت بر قرار بود. سالیان درازی می‌گذشت که هر تماسی با خارج قطع شده بود.
من مرغ دریائی مشخصی را نشانه کرده و پروازش را زیر نظر داشتم. مرغ دریائی ترسان مانند پرستوئی که هوای طوفانی را حدس زده باشد نزدیک سطح آب در نوسان بود، تنها گاهی جسارت می‌کرد جیغ‌زنان به بالا اوج گیرد تا مسیرش را با دیگر همقطاران متحد گرداند.

سرفه در کنسرت.(3)


,Pssst. Star-Dirigent Daniel Barenboim mag es nicht so gern
.wenn Zuhörer im Konzert husten
من خیلی محترمانه اما قاطع شروع به رد کردن دعوت‌های برترام کردم و فکر کنم که دلیلش قابل درک باشد. گهگاهی فقط بخاطر حفظ فرهنگ دوباره با او همراه می‌شوم: وقتیکه اطمینان دارم که در ارکستر سازهای بادی برنجی دست بالا را دارند یا دسته کُر مردان آوازهائی مانند "غرش رعدآسا" یا "سقوط بهمن" را ماهرانه اجرا می‌کنند؛ آثار هنری‌ای که در آنها کمیتِ خیلی بلند ضمانت شده است. اما تصادفاً این نوع از موزیک برایم جذابیت کمتری دارد.
کاملاً بیهوده است هنگامیکه دکترها کوشش می‌کنند به من ثابت کنند که این فقط به اعصاب مربوط است، که من باید بر خود مسلط شوم. من می‌دانم که این مریوط به اعصاب است اما پی و عصب‌هایم درست وقتی از کار می‌افتند که من در کنار برترام می‌نشینم. و صحبت از بر خود مسلط گشتن هم کاری‌ست غیر ضروری. ساده بگویم این کار از من برنمی‌آید. احتمالاً در گهواره در گوشم خوانده شده است که من فردی تسلط‌گر نخواهم گردید.
حالا غمگین به نمونه‌های تبلیغاتی برگزارکنندگان کنسرت نگاه می‌کنم. نمی‌توانم پیشنهاد دوستانه آنها را قبول کنم، زیرا می‌دانم که برترام هم در آنجا خواهد بود و من به محض شنیدن اولین صدای صاف کردن سینه‌اش خودداری از کف خواهم داد.
_ پایان _

سرفه در کنسرت.(2)


وحشتناک است، چنین به نظر می‌آید که برترام با سرفه کردنش دیگران و مخصوصاً بیماران عصبیِ مخفی را دعوت به سرفه کردن می‌کند. مانند سگ‌هائی که یکدیگر را با پارس کردن می‌شناسند از هر گوشه سالن به او پاسخ می‌دهند. و عجیب آنکه هرچه بیشتر از ادامه کنسرت می‌گذرد من هم که معمولاً دچار سرماخوردگی نمی‌شوم و به هیچ وجه مبتلا به ضعف اعصاب هم نیستم یک تحریک مقاومت‌ناپذیر به سرفه کردن حس می‌کنم. حس می‌کنم که چگونه دست‌هایم خیس می‌شوند و یک تشنج درونی مرا فرامی‌گیرد. و ناگهان می‌فهمم که تمام کوشش‌هایم بیهوده‌اند: که من سرفه خواهم کرد. بعد گلویم به خارش می‌افتد، دیگر تنفس کردن برایم ناممکن می‌گردد، سراسر بدنم غرق عرق می‌شود، ذهنم از کار می‌افتد و روحم بخاطر بقا مملو از ترس می‌شود. شروع به اشتباه تنفس کردن می‌کنم، با بیقراری دستمالی از جیب درمی‌آورم تا حتی‌المکان جلوی دهان قرار دهم، و دیگر به کنسرت گوش نمی‌دهم بلکه به پارس‌های عصبیِ حاضرین حساسِ در کنسرت گوش می‌سپارم.
لحظه کوتاهی قبل از آنتراکت حس می‌کنم که عفونتِ عصبی بوقوع پیوسته است؛ بعد دیگر نمی‌توانم جلوی خودم را نگاه دارم و شروع می‌کنم به دستیاری کردن با برترام، تا آنتراکت بیوقفه سرفه می‌کنم، همینکه دست زدنِ حاضرین آغاز می‌گردد به سوی رختکن می‌دوم. متشنج و خیس از عرق می‌دوم، از کنار دربان رد شده و از ساختمان خارج می‌شوم.

سرفه در کنسرت.(1)


زمانیکه او شروع به عرق کردن می‌کند، گوش‌هایش قرمز می‌شوند، نفس را در سینه حبس می‌کند و در جیب به دنبال آبنباتِ ضد سرفه می‌گردد، وقتی رایحه نافذ اوکالیپتوس در فضا می‌پیچد، بعد من می‌دانم که موزیک وعده نواخته شدن ویولون یا پیانو را می‌دهد و در واقع درست زمانی که آرشه ویولونیست هنوز ویولون را لمس نکرده یا به نظر می‌آید که پیانیست هنوز در حالِ جادوی پیانوی خود می‌باشد. و هنگامیکه طبق یک عادتِ آلمانی سکوت بطور ملموسی خود را در سالن گسترانده استْ برترام با لپ‌هائی باد کرده و با چشمانی عمیقاً مالیخولیائی ناگهان منفجر می‌گردد.
از آنجائیکه در شهر ما فقط آدم‌های با ادب به کنسرت می‌روند، طبیعی‌ست که کسی سرش را برنمی‌گرداند، هیچکس هم فورمول‌های آموزشی را برای خود زیر لب زمزمه نمی‌کند، اما مشخص است که چگونه تمام حاضرین وقتی که دیگر هیچ چیز نمی‌تواند مانع سرفه کردن برترام شود با زحمت خشم خود را فرو می‌خورند و به تشنج می‌افتند. سرفه‌های بیوقفه‌ای که با پایان یافتنِ قسمتِ آرام موزیک آهسته‌تر می‌گردند. بعد او سعی می‌کند سیلی که اوکالیپتوس در دهانش به راه انداخته و در حال خفه کردن اوست را با زحمت قورت دهد و برآمدگی حلقش مانند آسانسوری چابک بالا و پائین می‌رود.

سرفه در کنسرت.


Heirich Böll
پسر خاله‌ام برترام به آن گروه از بیمارانِ عصبی تعلق دارد که در کنسرت‌ها بدون کوچک‌ترین سرماخوردگی ناگهان شروع به سرفه کردن می‌کنند. ابتدا با صاف کردن ملایم و تقریباً دوستانۀ سینه آغاز می‌شود که بی‌شباهت به کوک کردن یک آلت موسیقی نیست و بعد آهسته و آرام تقویت گشته و با استدلالی جانفرسا مانند انفجارِ پارس سگ می‌گردد، طوریکه موی بانوی نشسته در ردیفِ جلو مانند بادبانِ سبکی به تکان می‌افتد.
برترام بر طبق حساسیت‌اش وقتی موزیک آهسته نواخته می‌شود بلند سرفه می‌کند و وقتیکه موزیک بلند نواخته می‌شود سرفه‌هایش آهسته‌تر می‌گردد. در واقع او با وسیله‌ای ناخوشایند یک کنترپوانِ ناموزون می‌سازد. و چون دارای حافظه‌ای عالی‌ست و بر پارتیتورها تسلط دقیقی دارد، برای منِ بیسواد تقریباً مانند رهبری آهنگدار به کار می آید.

برتولت برشت.

جوانک درمانده.
آقای (ک) در حین صحبت در بارهُ بدسرشتی، وقوع بی‌عدالتی و خودخوری در سکوتْ داستان زیر را تعریف کرد:
مردی در حال گذر پسری را می‌بیند که مشغول گریه کردن بود، از او دلیل اندوه‌اش را می‌پرسد.
پسر می‌گوید: "من دو سکه برای سینما رفتن در دست داشتم. یکهو پسری آمد و یکی از آن‎ها را از دستم قاپید" و با انگشت پسری را که در فاصله‌ای دور ایستاده بود نشان می‌دهد.
مرد می‌پرسد: "مگه برای کمک خواستن فریاد نکشیدی؟"
پسر هق هق کنان جواب می‌دهد: "چرا کشیدم."
مرد می‌پرسد: "مگه نمی‌تونی بلندتر فریاد بکشی؟"
پسر می‌گوید: "نه" و به مرد که لبخند بر لب داشت امیدوارانه نگاه می‌کند.
مرد می‌گوید: "پس اون سکه رو هم رد کن بیاد" و آخرین سکه را از دست او می‌رباید و بی‌خیال به راهش ادامه می‌دهد.

عوض و گله.


دوست نداشت اشگ بریزد، نمی‌خواست سرمه با اشگ قاطی شود، ردِ سیاهی مثل رود بر روی صورتش باقی گذارد و پسر خیلی راحت بتواند رد اشگ را بگیرد و برسد تهِ چشمانش و ببیند در دلش چه می‌گذرد.
***
دلش می‌خواست می‌توانست با فکر کردن به بنگاه‌های شادمانی غمِ نشسته بر دلش را به رقص آورد.
***
وقتی به او گفتند که جرمِ قتل اعدام بوسیلهُ صندلی الکتریکی‌ستْ فکر خودکشی مثل برقِ سه فاز از سرش پرید.
***
گِله با دلخوری به عوض می‌گفت: "کی می‌گه چیریکه تو داری من ندارم؟ خیلی هم بهترشو دارم".

آفتاب پشت ابر.


همیشهُ خدا از دست خودش عصبانی بود و هنگام تنبیه کردن خود جهان به فغان می‌آمد.
***
غذایش نان و پنیر بود و گاهی به حاتم طاعی هم لقمه‌ای تعارف می‌کرد.
***
هر بار که محنت دیگران غمگینش می‌ساخت چند قرصِ ضد افسردگی را با هم می‌خورد.

کاپیتال من.


کارگر گر سرمایه می‌داشتی
با کارفرما کی فرق می‌داشتی
***
قسمتی از سخنرانی یکی از رهبران سندیکای کارگری به مناسبت روز کارگر: رفقا اصلاً ناراحت نباشید، شما خوشبختانه چیزی ندارید تا در مبارزۀ خود با سرمایه‌دارانِ خونخوار از دست بدهید.
***
از نامهُ محرمانهُ مائو به پسرخاله‌اش: ... و نباید فراموش کنی که سیستم اقتصاد سرمایه‌داری کارگران را سرمایه‌دار بار می‌آورد.
***
بعد از سا‌ل‌ها بیکاری عاقبت تصمیم گرفت دست به کاری بزند تا به مقام ریاست برسد و چون سرمایه نداشت سندیکائی کارگری تشکیل داد.
***
می‌پرسه: پس چرا مثل آدم کار نمی‌کنی؟
می‌گه: آخه کار مال خره.