داستان‏‌های عشقی.(60)

خسته از زندگی.(10)
در اثنای شام خوردن و سپس هنگام نوشیدن شراب به جریانِ صحبتِ مردها کشیده می‏‌شوم، و گرچه ما از چیزهائی حرف می‏‌زدیم که در اولین میهمانی از‏ آنها صحبت نشده بود، اما این طور به نظر می‌‏آمد که انگار گفت و گو ادامه همان حرف‏‌ها می‌‏باشد، و با رضایت اندکی متوجه می‏‌گردم که این آدم‌‏های شهرنشینِ سرزنده و نازپرورده بجز حظ بصر و مطالب تازه دارای دایرۀ خاصی هم هستند که در آن روح و زندگی‌‏شان در حرکت و مانند تمام انواع و اقسام دوایر این دایره هم نرم ناشدنی و نسبتاً تنگ است. و گرچه به من در میان‌شان خوش می‏‌گذشت، اما احساس می‏‌کردم که به خاطر غیبت طولانی‏‌ام اساساً چیزی را از دست نداده‌‏ام و نمی‌‏توانستم این تصور را کاملاً سرکوب کنم که این آقایان باید همگی از مهمانی بار اول تا حال اینجا نشسته باشند و گفت و گویشان را ادامه می‏‌دهند. این فکر البته غیرمنصفانه بود و فقط به این خاطر از ذهنم عبور کرد چون این بار توجه و مشارکتم در گفت و گو اغلب منحرف می‏‌گشت.
بلافاصله بعد از به دست آوردن اولین موقعیت خود را به اطاق مجاور می‌‏رسانم، به اطاقی که در آن خانم‏‌ها و مردان جوان مشغول بحث و گفت و گو بودند. از چشمم پنهان نمی‌‏ماند که هنرمندان جوان خیلی جذب زیبائی دوشیزه زیبا شده‌اند و با او گاهی رفیقانه و گاه با احترام برخورد می‏‌کنند. فقط یکی از آنها، یک نقاش پرتره به نام سویندل پیش خانم‏‌های مسن‏‌تر مانده بود و به ما مشتاقان با یک تحقیر مهربانانه نگاه می‏‌کرد. او تنبلانه صحبت می‏‌کرد و بیشتر در حال گوش دادن بود تا صحبت کردن با یک خانم زیبا و چشم قهوه‌‏ای که در باره‏‏‌اش شنیده بودم باید زنی بسیار خطرناک باشد و اینکه ماجرای عاشقانه فراوان داشته و هنوز هم دارد.
وانگهی من تمام اینها را فقط با نیمی از حواسم درک می‏‌کردم. فکر دختر مرا کاملاً به خود مشغول ساخته بود. من مجسم ‏کردم که چگونه او غرق در گوش دادن موزیکی ملایم گشته و خود را با آن تکان می‏‌دهد، و جذابیت آرام و درونی وجودش شیرین مانند عطر یک گل مرا در بر گرفته بود. هرچند که این حالم را خوش ساخت، اما با این حال می‏‌توانستم احساس کنم که نگاه کردن او نمی‌‏تواند مرا آرام و اشباع سازد و حتماً رنج بردنم بعد از آنکه دوباره از او جدا شوم عذاب‏‌آورتر خواهد گشت. چنین به نظرم می‏‌رسید که در اندام ظریف دختر خوشبختی و بهارِ شکوفای زندگی‏‌ام به من نگاه می‏‌کنند، که من آن را گرفته و از آن خود می‌‏سازم. این یک تمایلِ خون برای بوسیدن و یک عشق‏ورزی شبانه نبود، آنگونه که بعضی خانم‏‌های زیبا آن را برای ساعتی در من زنده و مرا با آن گرم ساخته و عذابم داده‏‌اند. بلکه اعتمادی مبارک بود، اقبالم بود که در این قامت عزیز قصد ملاقاتم را داشت، روحش بود که می‏‌خواست با روحم مرتبط و صمیمانه گردد و خوشبختی‏ من هم خوشبختی او باید می‌‏گشت.
به این خاطر تصمیم گرفتم، در نزدیک او بمانم و در زمانی مناسب سؤالم را با وی مطرح سازم.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(59)


خسته از زندگی.(9)
بعد از دو روز تحقیق کردن اطلاع بیشتری از آنچه تقریباً انتظارش را می‌‏کشیدم به دست نیاوردم. او دختری یتیم و از یک خانواده خوب اما فقیری بود که در مدرسه هنر و صنایع‌دستی تحصیل می‏‌کرد و با دوستم که من و او در خانه‌‏اش با هم آشنا شدیم نسبت فامیلی دوری داشت.
من او را دوباره در آن خانه می‏‌بینم. در مهمانی کوچک شبانه‌‏ای که تقریباً تمام چهره‌‏های آشنای آن شب در آن حضور داشتند، بعضی‌ها دوباره مرا شناختند و دوستانه با من دست دادند. من اما خیلی هیجان‏زده و نگران بودم، تا اینکه عاقبت او هم همراه با مهمان‏‌های دیگری وارد می‏‌شود. در این وقت من آرام گرفته و خوشحال می‏‌شوم. وقتی او مرا به جا می‌‏آورد، برایم سر تکان می‌‏دهد و مرا بلافاصله به یاد آن شب در زمستان می‌‏اندازدْ اعتماد قدیمی در من زنده می‏‌شود، و من می‌‏توانم با او صحبت و در چشمانش نگاه کنم، طوری که انگار پس از دیدار آخرمان زمان نگذشته و هنوز همان باد شبانه زمستانی در اطراف ما دو نفر در وزش است. اما ما حرف زیادی برای گفتن به همدیگر نداشتیم، او فقط پرسید که از آخرین دیدارمان به بعد بر من چگونه گذشته است و اینکه آیا من در تمام این مدت در روستا زندگی کرده‏‌ام. و وقتی صحبت ما در این باره به پایان رسید او چند لحظه‌‏ای سکوت کرد، بعد لبخندی زده و به طرف دوستانش رفت، در حالی که من می‌‏توانستم او را هر زمان که میل داشتم از فاصله نزدیکی تماشا کنم. چنین به نظرم می‏‌آمد که او کمی تغییر کرده است، اما نمی‌‏دانستم این تغییر در کدام یک از خطوط چهره‌‏اش رخ داده، و ابتدا دیرتر، وقتی که او رفت و من احساس کردم که هر دو تصویر او در من در حال مرافعه‏‌اند و توانستم آن دو را با هم مقایسه کنم متوجه گشتم که او موهایش را طور دیگری پشت سر خود بسته و گونه‏‌هایش هم کمی پُرتر شده‌‏اند. من ساکت او را تماشا می‏‌کردم و در این حال از اینکه یک چنین دختر زیبا با درونی جوان می‏‌تواند وجود داشته باشد و من این اجازه را داشته باشم که با این انسانِ بهاری مواجه شوم و در چشمان روشنش بنگرمْ همان احساس خرسندی و شگفتیِ دیدار اول به من دست می‏‌دهد.
ــ تمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(58)


خسته از زندگی.(8)
بهار به آرامی فرا رسید، در این وقت قضیه جاافتاده و مشتعل شده بود و به هیچ وجه اجازه آرام کردن خود را نمی‌‏داد. من حالا خوب می‌‏دانستم که قبل از هر چیز باید دوباره آن دختر عزیز را ببینم. اگر همه چیز آن‏ طوری بود که من احساس می‌‏کردم، بنابراین اجازه نداشتم این فکر را که با زندگی آرامم خداحافظی کرده و سرنوشت ساده‏ و بی‏‌خطرم را به میان امواج هدایت کنم از خود برمانم. تا حال هم قصد من این بوده که از مسیر زندگی‏‌ام به تنهائی و به عنوان یک تماشگر بی‏‌طرف عبور کنم، اما حالا چنین به نظر می‏‌آمد که یک نیاز جدی می‌‏خواهد این مسیر را طوری دیگر برود.
به این خاطر به تمام ضروریات وجداناً فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که اگر قرار باشد من خود را برای دوستی با یک دختر جوان پیشنهاد کنم اجازه و امکانش مطلقاً برایم وجود دارد. من کمی بالای سی سال سن داشتم، سلامت بودم و خوش‌خیم، و آنقدر ثروت داشتم که یک خانم اگر خیلی زیاد نازپرورده نمی‌‏بود می‏‌توانست بدون هیچ نگرانی به من اعتماد کند. عاقبت در پایان ماه مارس دوباره به طرف مونیخ حرکت کردم، و این بار در مسیر طولانی مسافرت با قطار خیلی چیزها برای فکر کردن داشتم. من تصمیم گرفتم ابتدا آشنائی بیشتری با دختر برقرار کنم و این را هم غیرممکن نمی‏‌دانستم که شاید بعد نیازم بتواند خود را کمی نرم‌‏تر و قابل کنترل نشان دهد. به خودم می‏‌گفتم، شاید فقط دیدن دوباره او بتواند احساس غربت را در من از بین ببرد و تعادل در من خود به خود برقرار گردد.
بدون شک این فرضیه احمقانه یک آدم بی‌تجربه بود. من حالا دوباره خوب به خاطر می‏‌آورم که با چه لذت و ذیرکی این افکارِ حین سفر را با هیجان به هم می‌‏بافتم، در حالی که من قلباً خوشحال بودم، زیرا که خود را نزدیک به مونیخ و دختر مو بور می‌‏دیدم.
هنوز به درستی قدم به روی سنگ‏فرش‏‌های آشنا نگذاشته بودم که احساس آسایشی که هفته‏‌ها آن را گم کرده بودم به سراغم می‏‎آید، آسایشی که خالی از اشتیاق و یک ناآرامی پنهان نبود، با این وجود مدت‏‌های طولانی می‏‌گذشت که حالم چنین خوش نبود. دوباره همه چیز خوشحالم می‏‌کرد، هرچه را که می‏‌دیدم دارای درخشندگی شگفت‌‏انگیزی بود، خیابان‏‌های آشنا، برج‌‏ها، مردم در تراموا با نوع سخن‌گفتن‏‌شان، بناهای بزرگ و تندیس‌‏های ساکت تاریخی. من به هر بازرس تراموائی یک پنج فنیگی هدیه می‏‌دادم، اجازه دادم پنجره زیبای مغازه‌‏ای وسوسه‌‏ام کند و برای خود از آنجا یک چتر زیبا و سیگاربرگ‌‏هائی مرغوب‏‌تر از آنچه مناسب پول و مقامم بود بخرم، و من شوق انجام هر نوع تفریحی در هوای تازه ماه مارس را کاملاً در خود احساس می‌‏کردم.
ــ ناتمام ــ

داستان‌‏های عشقی.(57)


خسته از زندگی.(7)
دومین شب
من نیمی از روز را به خواندن گذراندم و چشمانم درد گرفته‌‏اند. بدون آنکه در حقیقت بدانم چرا من آنها را چنین به زحمت می‌‏اندازم. اما در هر حال باید به نحوی زمان را بگذرانم. حالا دوباره شب شده است و در حالی که من آنچه دیروز نوشته بودم را با دقت می‏‌خوانم آن زمان گذشته دوباره سر بلند می‌‏کند، رنگ‌پریده و گُم، اما با این وجود قابل تشخیص. من روزها و هفته‏‌ها را، حوادث و آرزوها را، خیال‏‌ها و تجربه کردن‏‌ها را به هم پیوسته و در ردیفی کنار هم می‌‏بینم، یک زندگی واقعی با دوام و ریتم‌‏دار، با علاقه‏‌ها و هدف‏‌ها، و با صلاحیتی شگفت‌‏انگیز و بدیهی بودن یک زندگی معمولی و سالم را، تمام آن چیزهائی را که از آن زمان به بعد به طور کامل از دست دادم.
باری، فردای آن قدم زدنِ زیبای شبانه با دختر غریبه به شهرم عزیمت کردم. من تقریباً تنها در واگن نشسته بودم و از اینکه با قطار سریع‏‌السیر خوبی می‌‏راندم و به خاطر دیدن رشته‌کوه‌‏های آلپ که در دوردست تا مدتی طولانی شفاف و درخشان دیده می‌‏شدند خوشحال بودم. در شهر کمپتن در بوفه قطار یک سوسیس خوردم و با بازرس قطار که برایش سیگاربرگی خریده بودم گپ زدم. دیرتر هوا ابری شد و دریاچه کنستانس مانند دریائی در مه و میان دانه‌‏های آهسته برفِ خاکستری رنگ و بزرگ شده بود.
در خانه، در همین اطاقی که حالا در آن نشسته‌‏ام آتش خوبی در اجاق درست کردم و با هیجان مشغول کار شدم. نامه‏‌ها و پاکت‏ کتاب‏‌های فرستاده شده مشغولم ساخته بودند، و یک بار هم در هفته به شهر کوچک می‌‏رفتم و چند چیزی که لازم داشتم را می‏‌خریدم، یک گیلاس شراب می‌‏نوشیدم و یک دست بیلیارد بازی می‏‌کردم.
در این بین به تدریج متوجه ‏گشتم که آن شادی فراوان و زنده‌دلی و رضایتی که من با آنها همین چند وقت پیش در مونیخ پرسه زده بودم خود را آماده به پایان رسیدن ساخته‌‏اند و تمایل به رفتن دارند، طوری که من به تدریج در یک وضعیت نیمه‌تاریک و رویائی گیر افتادم. ابتدا فکر کردم بیماری کوچکی در حال سر از تخم در آوردن است و به این خاطر برای گرفتن حمام بخار به شهر رفتم، اما این کار کمکی به حالم نکرد. من به زودی پی به این موضوع هم بردم که ریشه این بیماری در استخوان و در خونم ننشسته است. زیر که من حالا شروع کرده بودم کاملاً مخالف و یا بدون خواست خود دوباره در تمام ساعات روز با یک اشتیاق مدام به مونیخ فکر کردن، طوری که انگار من در این شهر دلپذیر باید چیزی ضروری را گم کرده‏ باشم. و این چیز ضروری کم کم در ضمیر خودآگاهم دارای شکل گردید، و آن شکل اندام باریک و دوست‌داشتنی دختر نوزده ساله مو بور بود. من متوجه می‏‌گردم که تصویر او و آن قدم‌زدن فرحبخشِ شبانه در کنار او خود را در من نه به خاطره‏‌ای آرام، بلکه به قسمتی از خود من تبدیل ساخته بوده است و حالا شروع به درد کشیدن و رنج بردن کرده.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(56)


خسته از زندگی.(6)
در آغاز از آنجائی که اصلاً نمی‏‌دانستم چه باید به او بگویم دستپاچه بودم. او اما رها و بی‌تکلف راه می‌‏رفت، هوای تمیز شبانه را با لذت تنفس می‏‌کرد و گاهی سؤالی را که به فکرش می‌‏رسید می‏‌پرسید که من به آن به موقع جواب می‏‌دادم. در این هنگام من هم دوباره رها و راضی شده بودم و همراه با ریتم قدم‌برداشتن‏‌هایمان گفت و گوی آرامی بین ما انجام گرفت که امروز کلمه‌‏ای از آن به خاطرم نمانده است.
اما هنوز خوب به خاطر دارم که صدایش چگونه بود؛ صدایش خالص بود، سبک مانند صدای پرندگان و با این وجود بسیار گرم. و خنده‌‏اش آرام بود و محکم. پا به پایم قدم برمی‏‌داشت و من هرگز چنین شاد و شناور راه نرفته بودم، و شهرِ در خواب فرو رفته با قصرهایش، دروازه‏‌ها، باغ‏‌ها و تندیس‏‌هایش ساکت و سایه‌‏وار از کنارمان سُر می‏‌خوردند.
پیرمردی در لباسی کثیف که روی پایش بند نبود با ما مواجه می‏‌گردد. او می‏خواست با جاخالی دادن از کنارمان بگذرد، اما ما قبول نکردیم و از هر دو طرف برایش جا باز کردیم، او آهسته از میان ما گذشت، بعد برگشت و ما را نگاه کرد.
من گفتم "آره، خوب نگاه کن!" و دختر زیبا با شادی خندید.
از سمت برج‌‏های بلند ناقوس‌‏ها برای اعلام ساعت به صدا می‏‌آیند، شفاف و شادی‌کنان در باد تازه پائیزی بر بالای شهر به پرواز آمده و خود را در بادهای دوردست مخلوط می‏‌کنند و به غرش رو به کاهشی مبدل می‏‌سازند. یک درشکه از کنارمان می‌‏راند، ضربات سم اسب بر روی سنگ‏فرش خیابان می‏‌پیچد، صدای چرخ‌ها اما شنیده نمی‌‏شدند، آنها روی طوق‏‌های لاستیکی حرکت می‌‏کردند.
آن پیکر زیبا و جوان در کنار من خوش و شنگول راه می‏‌رفت، موزیک وجودش مرا هم احاطه کرده بود، ریتم ضربان قلبم با ریتم ضربان قلب او یکی شده بود، چشم‏‌هایم فقط آن چیزهائی را می‏‌دیدند که چشم‏‌های او تماشا می‌‏کردند. او مرا نمی‏‌شناخت و من نام او را نمی‌‏دانستم، اما ما هر دو بی‌غم و جوان بودیم، ما مانند دو ستاره و مانند دو ابری که مسیر یکسانی را طی می‌‏کنند همراه بودیم، هوای یکسانی را تنفس می‏‌کردیم و بدون کلمات و بدون داشتن آرزوئی احساس خوشی می‏‌کردیم. قلب من دوباره نوزده ساله و دست‏‌نخورده شده بود.
به نظرم چنین می‏‌رسید که ما دو نفر می‌‏بایست بدون هدف و بی‌خستگی به رفتن ادامه بدهیم. به نظرم می‌‏رسید که ما مدت طولانیِ غیرقابل تصوری را در کنار هم راه رفته‌‏ایم، و راه نمی‏‌توانست هرگز پایان گیرد. گرچه ساعت‌‏ها کار می‌کردند اما زمان محو شده بود.
در این وقت او ناگهان می‌‏ایستد، لبخندی می‏‌زند، دستم را می‌‏فشرد و به خانه‌‏ای داخل شده و از چشمم ناپدید می‏‏‌گردد.
ــ تمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(55)


خسته از زندگی.(5)
زنان دیگری هم آنجا بودند، نویدبخش و درخشنده‌‏تر، با لباس‌‏های باشکوه و با چشمانی هوشمند و نافذ، اما هیچ‏ یک از آنها مانند او معطر و لبریز از موزیکی چنان لطیف نبودند. آنها صحبت می‌‏کردند و می‏‌خندیدند و با نگاه چشمان رنگارنگ خود حنگ به راه می‏‌انداختند. آنها مرا هم با مهربانی و متلک پراکنی به جمع خود دعوت کرده و با صمیمیت با من رفتار کردند، اما من فقط مانند خواب‏زده‌‏ای به آنها جواب می‏‌دادم و تمام حواسم به دختر مو بور بود تا به وسیله نگاه داشتن تصویر او گل‏‌های وجودش را از روحم گُم نکنم.
بدون اینکه متوجه شوم دیروقت شده بود، و ناگهان همه بلند شده بودند و ناآرام به این‏ طرف و آن‏ طرف می‏‌رفتند و خداحافظی می‏‌کردند. در این وقت من هم سریع از جا برمی‏‌خیزم و همان کار را انجام می‏‌دهم. در بیرون پالتوهایمان را می‏‌پوشیم و شال به گردن می‌‏اندازیم، و من در این بین صدای یکی از نقاش‌ها را می‌‏شنوم که به دختر زیبا ‏گفت: "اجازه دارم همراهیتون کنم؟" و دختر جواب می‌‏دهد: "باشه، اما راه شما خیلی طولانی می‌شه. من می‌‏تونم با درشکه برم."
در این وقت من فوری مداخله کرده و می‏‌گویم: "اجازه بدید که من شما را همراهی کنم، مسیر ما یکی‏ست."
دختر لبخندی می‏‌زند و می‌‏گوید: "باشه، خیلی ممنون."، بعد نقاش خداحافظی می‌‏کند، با تعجب نگاهی به من می‌‏اندازد و می‏‌رود.
حالا من در کنار آن قامت زیبا در خیابان تاریک قدم برمی‌‏داشتم. در گوشه‌‏ای یک درشکه ایستاده بود و به ما در نور ضعیف فانوس نگاه می‏‌کرد. دختر می‏‌گوید: "آیا بهتر نیست که با درشکه برم؟ تا خانه نیم‏ ساعت راه است." من اما از او خواهش می‏‌کنم که این کار را نکند. و او ناگهان می‌‏پرسد: "از کجا می‏‌دونید که من کجا زندگی می‏‌کنم؟"
"من اصلاً نمی‌‏دونم شما کجا زندگی می‏‌کنید."
"اما شما که گفتید راه خونه‏‌تون با من یکیه."
"بله، این را گفتم. اما من در هر حال قصد داشتم نیم ساعت قدم بزنم."
ما به آسمان که صاف و پر از ستاره شده بود نگاه می‌‏کردیم و در میان خیابان دراز و ساکت بادی تازه و خنک می‏‌وزید.
ــ ناتمام ــ

داستان‌‏های عشقی.(54)


خسته از زندگی.(4)
در آخرین شب به خانه زیبای جدیدی در خیابان شوابینگه دعوت شده بودم، و در آنجا به من هنگام گفت و گوئی سرزنده و غذائی عالی خیلی خوش گذشت. تعدادی خانم هم دعوت شده بودند، اما چون من در برخورد با خانم‏‌ها خجالتی و عقب‌افتاده‌‏ام بنابراین در کنار مردها ماندم. ما از گیلاس‏‌های باریکی شراب سفید می‌‏نوشیدیم و سیگاربرگ‏‌های مرغوبی می‌‏کشیدیم و خاکسترشان را در جاسیگاری‌‏هائی نقره‌‏ای که از درون آب‏طلاکاری شده بودند می‏‌ریختیم. ما از شهر و کشور، از شکار و از تآتر، همین‏طور از فرهنگی که به نظر می‌‏آمد ما را به اینجا کشانده و به هم نزدیک ساخته است صحبت می‏‌کردیم. ما با صدای بلند و لطیف صحبت می‏‌کردیم، با حرارت و با طنز، جدی و خنده‏‌دار، و به چشمان یکدیگر با ذکاوت و جاندار نگاه می‌‏کردیم.
کمی دیرتر، وقتی که شب تقریباً به پایان رسیده بود و صحبت مردان به سیاست کشیده شد، چیزی که من از آن کم می‏‌فهمم، به خانم‏‌های دعوت شده نگاه کردم. آنها با تعدادی نقاش و مجسمه‏‌ساز جوانی که در حقیقت قابل ترحم بودند اما همگی چنان لباس‌‏های فاخری بر تن داشتند که من به جای احساس دلسوزی با آنها باید برایشان احساس احترام و حرمت می‏‌کردم مشغول صحبت بودند. اما من هم از طرف مهمان‏‌ها مهربانانه تحمل می‏‌گشتم، آری آنها مرا به عنوان مهمانی تازه وارد از روستا دوستانه شاد می‌‏کردند، طوری که من کمرویی خود را کنار گذاشته و با آنها کاملاً برادرانه به صحبت پرداختم. و در ضمن نگاه‏‌های کنجکاوانه‏‌ای هم به خانم‏‌های جوان می‌‏انداختم.
حالا در میان آنها خانمی کاملاً جوان، شاید نوزده ساله‎، با موهائی کودکانه و نیمه بور و چشمانی آبی رنگ و صورتی باریک و دخترانه را کشف می‏‌کنم. او لباسی روشن با حاشیه آبی رنگ بر تن داشت و راضی و قانع در حال گوش دادن روی صندلی خود نشسته بود. من هنوز او را به خوبی تماشا نکرده بودم که ستاره‏‌اش برایم طلوع می‌‏کند، و من اندام ظریف و درون پاک و زیبایش را در قلبم احساس کرده و ملودی‏‌ای که او خود را در آن پیچانده بود را درک می‌‏کنم. هیجان و خشنودی ساکتی ضربان قلبم را سبک و تند می‌‏سازد و میل مخاطب قرار دادن او در من اوج می‏‌گیرد، اما حرف جالبی برای گفتن نداشتم. خود او هم کم صحبت می‏‌کرد، فقط می‏‌خندید، سر تکان می‌‏داد و با نوائی سبک، دوست‏‌داشتنی و شناور جواب‏‌های کوتاهی را ترنم می‌‏کرد. بر روی مچ دست نازکش سرآستین گل‏دوزی شده‌‏ای قرار داشت که از میانش دست او با انگشتان لطیف کودکانه و روح‌داری به بیرون نگاه می‏‌کرد. پاهایش که آنها را بازی‏گوشانه تکان می‌‏داد با چکمه‌‏ای خوب و بلند از چرمی قهوه‏‌ای رنگ پوشیده شده بود و بزرگی و فرم آنها مانند دستان وی کاملاً متناسب با کل اندامش بود.
به او نگاه می‏‌کردم و با خود می‌‏گفتم، "آخ تو! تو کوچلو، تو پرندۀ زیبا! خوشا به سعادتم که اجازه دارم تو را در بهار زندگیت تماشا کنم."
ــ ناتمام ــ

داستان‌‏های عشقی.(53)


خسته از زندگی.(3)
برای انجام کاری به مونیخ سفر کرده بودم، کاری که من عاقبت آن را بوسیله نامه انجام دادم، زیرا که من دوستان زیادی را ملاقات کردم، آنقدر چیزهای زیبا دیدم و شنیدم که دیگر وقتی برای فکر کردن به کاری که باید انجام می‏‌دادم نداشتم. یک شب را در سالن زیبا و به طرز شگفت‌انگیزی روشن گذراندم و به پیانونوازیِ یک مرد کوچک اندام و شانه پهن فرانسوی به نام لامونت که قطعاتی از بتهوون را می‏‌نواخت گوش کردم. نور می‏‌درخشید، لباس‏‌های زیبای خانم‌‏ها شادمانه برق می‏‌زدند، و در میان سالن بزرگ فرشته‏‌های بزرگ و سفیدی پرواز می‌‏کردند و خبر از <محکمه> و <خبر خوش> می‌‏دادند و از سبدهایشان مظهر فراوانیِ شوق می‏‌پاشاندند و در حال هق هق‌ کردن پشت دست‏‌های شفاف نگه داشته جلوی چهره خود می‌‏گریستند.
صبح روز یک شب‏زنده‌‏داری با دوستان به باغ انگلیسی رفتم، آواز خواندم و در آومَیستر قهوه نوشیدم. تمام یک بعد از ظهر توسط نقاشی‌‏ها، پرتره‌‏ها، سبزه‏‌های میان جنگل و سواحل دریا که بعضی از آنها زیبائی چشمگیری داشتند و مانند یک خلقت تازه و بی‌نقص نفس می‏‌کشیدند محاصره شده بودم. شب‏‌ها درخشش ویترن مغازه‏‌ها را که برای مردم روستا بی‏‌نهایت زیبا و خطرناک است می‏‌دیدم، از نمایشگاه عکس‌‏ها و کتاب‏‌ها دیدن کردم، کاسه‌‏های پُر از گل‏‌های کشورهای غریبه را دیدم، سیگاربرگ‏‌های گران‏ قیمت پیچیده شده در زرورق‏‌های نقره‌‏ای و وسائل چرمی مرغوب و با ظرافت دوخته شده خندانی را دیدم. من انعکاس درخشش لامپ‏‌های برق در خیابان‏‌های خیس را دیدم و کلاه‌خودِ برج‌‏های کلیسا را که در روشنائی خفیف ابرها در حال محو شدن بودند.
با تمام اینها زمان به سرعت و راحت به پایان رسید، درست مانند آنکه با جرعه‏‌هائی فرح‏بخش آب لیوانی را تماماً نوشیده باشی. شب شده بود، من چمدانم را بسته بودم و می‌‏بایست فردا عزیمت کنم، بدون آن که برای این کار متأسف باشم. من به خاطر سفر با قطار از کنار روستاها، جنگل‌‏ها و کوه‌‏های پوشیده از برف و بازگشت به خانه خوشحال بودم.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(52)


خسته از زندگی.(2)
در ابتدا می‏‌خواست چنین به نظر آید که تصاویر بسیار کهنه می‌‏باشند و یا حداقل ده سالی از قدمت‌‏شان می‏‌گذرد. اما درکِ کَر گشتۀ زمان آشکارا بیدارتر می‌‏گردد، متر فراموش گشته را از هم باز می‏‌کند، سری تکان می‌‏دهد و شروع به اندازه‌‏گیری می‏‌کند. من مطلع می‏‌گردم که همه چیز خیلی نزدیک‌‏تر از آنچه فکر می‏‌کردم کنار هم قرار دارند، و حالا ضمیر خودآگاهِ به خواب رفته چشمان مغرورش را می‌‏گشاید، گستاخانه و از روی تأیید سری به سمت چیزهای شگفت‏‌انگیز تکان می‌‏دهد. از تصویری به تصویر دیگر می‌‏نگرد و می‏‌گوید: "آری، این من بودم" و با این حرف او هر تصویر فوری از جای آرام و زیبای خود خارج گشته و به یک قطعه از زندگی مبدل می‏‌گردد، یک قطعه از زندگی من. ضمیر خودآگاه چیزی‌ست جادوئی و شادی‏‌زا و با این حال چیز هولناکی‏‌ست. آدم دارای آن است و همچنین می‌تواند بدون آن هم زندگی کند، البته اگر که نه همیشه اما اغلب به اندازه کافی این کار را می‌‏کند. ضمیر خودآگاه چیزی‌‏ست شگفت‏‌انگیز، زیرا که زمان را نابود می‏‌سازد؛ و چیزی‌ست ناگوار و بد، زیرا که پیشرفت را انکار می‏‌کند.
حواس بیدار گشته شروع به کار می‏‌کنند و متوجه می‏‌گردند که من یک بار جوانیم را در شبی کاملاً در اختیار داشته‌‏ام، و اینکه آن شب یک سال قبل بوده است. ماجرای بی‌اهمیتی بود، کوچک‌‏تر از آن بود که بتواند سایه‌‏اش همانی باشد که من در زیرش تا این مدت بدون نور زندگی می‌‏کنم. اما با این وجود یک ماجرا بود و از آنجائی که من هفته‌‏ها و یا شاید هم ماه‌‏ها کاملاً بدون ماجرا به سر می‏‌بردم، بنابراین چیزی شگفت‌‏انگیز به نظرم می‏‌آید، مانند بهشت کوچکی نگاهم می‏‌کند و کارهای مهم‌تری نیز انجام می‏‌دهد، بیشتر از آنچه ضروری‌ست. فقط برای من عزیز است و من به این خاطر بی‌‏نهایت سپاسگزارم. من یک ساعت مطلوب و خوبی را می‏‌گذرانم. ردیف کتاب‏‌ها، اتاق، اجاق، باران، اتاق خواب، تنهائی، همه چیز محو می‌‏گردد، می‏‌گدازد و ذوب می‏‌شود. من اعضای رها گشته بدنم را برای یک ساعت به جنبش وامی‌‏دارم.
درست یک سال پیش بود، اواخر نوامبر، و هوا مانند هوای حالا بود، با این تفاوت که شادتر بود و با فایده. باران زیاد می‏‌بارید، اما با نوائی خوش، و من از کنار میز به آن گوش نمی‌‏سپردم، بلکه با پالتو و با چکمه لاستیکی بیرون می‏‌رفتم و از همین اطراف شهر را تماشا می‏‌کردم. قدم‏‌ها، حرکات و نفس کشیدنم مانند باران بود. نه به طور مکانیکی، بلکه زیبا، داوطلبانه و پر از معنا. همچنین روزها هم مانند مُردۀ به دنیا آمده‌‏ای سپری نمی‏‌گشتند، آنها با ضرب‌آهنگ عبور می‏‌کردند، با پستی و بلندی می‌‏گذشتند، و شب‏‌ها به طور مسخره‏‌آمیزی کوتاه و طراوت‏‌بخش بودند، استراحت کوتاهی بودند میان دو روز که فقط توسط ساعت‏‌ها شمرده می‏‌گشتند. چه شگفت‌‏انگیز است چنین شبی را داشتن، و بجای بر روی تخت‏خواب دراز کشیدن و شمردن دقایق بی‌ارزش، یک سوم از زندگی خود را شادکامانه به سر بردن.
ــ ناتمام ــ

داستان‌‏های عشقی.(51)


خسته از زندگی.(1)
روز به این نحو می‏‌گذرد، و شب با نور چراغ، کتاب‏‌ها، سیگارهای‌برگ در ساعت ده سپری می‏‌گردد. بعد در اطاق‏ مجاور روی تخت‏خواب سرد دراز می‏‌کشم، بدون آنکه بدانم چرا، زیرا که من به خواب نمی‏‌روم. من پنجره مربع شکل را نگاه می‏‌کنم، دست‏شوئی سفید رنگ را، یک عکس سفید بر بالای تخت را که در رنگ پریده شب شنا می‏‌کند، من سر و صدای طوفان را در سقف و در کنار پنجره‏‌های لرزان می‏‌شنوم، صدای آه و ناله درختان را، سقوط باران شلاق‌خورده را، صدای نفس‌‏ها و صدای ضربان آهسته قلبم را می‏‌شنوم. من چشم‏‌ها را باز می‏‌کنم، من دوباره آنها را می‌‏بندم؛ من سعی می‌‏کنم به آنچه خوانده بودم فکر کنم، اما موفق نمی‌‏شوم. در عوض به شب‌‏های دیگر فکر می‏‌کنم، به ده، به بیست شب گذشته فکر می‌‏کنم که مانند حالا اینجا دراز کشیده بودم، که مانند حالا پنجرۀ رنگ‌پریده نور خفیفی می‏‌داد و ضربان آهسته قلب من تعداد ساعت‏‌های رنگ‌پریده و واهی را می‌‏شمردند. اینگونه شب‌‏ها می‏‌گذرند.
شب‏‌ها بی‏‌معنی‌‏اند، به همان اندازه که روزها فاقد مفهومند، با اینهمه اما سپری می‌‏گردند و این سرنوشت آنهاست. آنها خواهند آمد و سپری خواهند گشت، تا وقتی که دوباره یک معنا به دست آورند یا تا زمانی که به پایان برسند و ضربان قلبم نتوانند دیگر آنها را بشمارند. پس از آن تابوت خواهد آمد، گور، شاید در یک روز آبی روشن از ماه سپتامبر، شاید هنگام باد و برف و شاید هم در ماه زیبای ژوئن وقتی که یاس‌‏های بنفش می‏‌شکفند.
اما تمام ساعات من این گونه نمی‌‏گذرند. گاهی یک یا نیمی از صدش طوری دیگر هستند. بعد ناگهان چیزی به یادم می‌‏افتد که می‌خواهم در باره‌‏اش دائماً فکر کنم، چیزی را که کتاب‏‌ها، باد، باران، شب رنگ‌پریده همیشه از نو از من مضایقه و مخفی می‏‌کنند. بعد دوباره فکر می‏‌کنم: چرا چنین است؟ چرا خدا تو را ترک کرده است؟ چرا جوانی‌ات از تو دوری گزیده است؟ چرا تو اینطور راکد مانده و مُرده‏‌ای؟
اینها ساعات خوب من هستند. بعد مه خفه‌کننده دور می‌‏گردد. صبر و بی‏‌تفاوتی می‏‌گریزند، من بیدار به متروکه نفرت‏‌انگیز نگاه می‌‏کنم و می‏‌توانم دوباره احساس کنم. من تنهائی را مانند دریائی یخزده در پیرامون خود احساس می‏‌کنم، من وقاحت و حماقت این زندگی را احساس می‏‌کنم، من شعله‏‌ور گشتن درد بخاطر جوانی از دست رفته را احساس می‏‌کنم. طبیعی‏‌ست که کاری دردناک می‌‏باشد، اما این فقط درد است، فقط شرم است، فقط رنج است، این فقط زندگی‏‌ست، فکر کردن است و هوشیاری.
چرا خدا ترا ترک کرده است؟ جوانی‌ات به کجا گریخته است؟ من جواب اینها را نمی‏‌دانم و برایم هرگز قابل تصور نیستند. اما اینها فقط سؤال می‌‏باشند، این فقط نافرمانی‏‌ست و دیگر فقط مُردن نمی‌‏باشد.
و بجای پاسخی که من انتظارش را ندارم، سؤال‏‌های تازه طرح می‌‏کنم. برای مثال: آخرین باری که تو جوان بودی کی بود؟ چه مدت از آن زمان می‏‌گذرد؟
من به فکر فرو می‌روم و خاطره یخ‏زده آهسته ذوب می‏‌گردد، به خود حرکتی می‏‌دهد، چشمان نامطمئن خویش را می‏‌گشاید و ناگهان تصاویر واضحی را نشان می‌‏دهد، تصاویری که در زیر روانداز مرگ در خواب به سر می‌‏بردند.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(50)


خسته از زندگی.
اولین شب
اوایل ماه دسامبر است. زمستان برای آمدن هنوز تردید می‏‌کند، طوفان فریاد می‏‌کشد و چند روزی است که بارانی ریز و سریع می‌‏بارد، بارانی که گاهی وقتی برای خودش هم خسته کننده می‏‌شود برای ساعتی خود را به برف خیسی مبدل می‏‌سازد. خیابان‏‌ها قابل عبور نیستند.
خانه من در فضای باز یک مزرعه‏ تک و تنها قرار گرفته است، محاصره شده از باد جنوبی، از باران شامگاهی، از صدای امواج، از باغی خاکستری رنگ نشسته بر آب و از مسیرهای بی‏‌کف و شناوری که هیچ راهی را نشان نمی‏‌دهند. نه کسی می‏‌آید نه کسی می‏‌رود، جهان در جائی دور غرق شده است. همه چیز آنطوری است که من همیشه آرزو می‌‏کردم _ تنهائی، سکوت کامل، بدون هیچ بشری و هیچ حیوانی، فقط من تنها در یک اتاقِ مطالعه که طوفان در هواکش بخاری دیواریش ناله و شکایت می‏‌کند و باران بر شیشه پنجره‌‏هایش می‏‌نوازد.
روزها به این ترتیب می‌‏گذرند: من دیر وقت از خواب برمی‏‌خیزم، شیر می‏‌نوشم، چوب در بخاری می‏‌ریزم و بعد در اطاق مطالعه و در میان سه هزار کتاب که از بین‌شان من دو کتاب را بطور متناوب می‏‌خوانم می‏‌نشینم. یکی از کتاب‏‌ها آموزش محرمانه از خانم بلاواتسکی است، یک اثر مهیب. کتاب دیگر یک رمان از بالزاک است. گاهی برای آوردن چند سیگاربرگ از کشو از جا بلند می‌‏شوم و دو بار هم برای غذا خوردن. بر حجم «آموزش محرمانه» مرتب افزوده می‏‌گردد و این کتاب هرگز به پایان نخواهد رسید و مرا تا گور همراهی خواهد کرد. بالزاک مرتب نازک‌‏تر می‏‌شود، با اینکه من وقت زیادی برایش مصرف نمی‏‌کنم اما او هر روز محوتر می‏‌گردد.
هنگامی که چشمانم به درد می‏‌آیند، روی صندلی راحتی می‌‏نشینم و مردن و خشک شدن نور فقیر روز بر دیوارهای پوشیده از کتاب را می‏‌نگرم. یا جلوی دیوارها می‌‏ایستم و پشت کتاب‏‌ها را نگاه می‏‌کنم. آنها دوستان من هستند، آنها برایم باقی مانده‌‏اند، آنها بعد از مرگ من هم باقی خواهند ماند؛ و اگرچه علاقه‏‌ام برایشان در حال کم شدن است، اما چون به غیر از آنها چیزی ندارم باید با آنها همدم باشم. من آنها را نگاه می‌‏کنم، این دوستان بی‏‌زبان و اجباراً وفادار مانده را نگاه می‌کنم و به سرگذشت‏‌شان می‌‏اندیشم. آنجا یک نسخه یونانی عالی وجود دارد، چاپ شده در لیدن، اثر یکی از فیلسوف‌‏ها. من نمی‌‏توانم آن را بخوانم، مدت‏‌ها می‌‏گذرد که دیگر نمی‏‌توانم یونانی بخوانم. من آن را چون قیمت کمی داشت و چون عتیقه‌فروش اطمینان داشت که من یونانی را سلیس می‌‏خوانم در ونیز خریدم. من کتاب را با دست‏پاچگی خریدم و با خود در جهان، در جعبه و چمدان، با دقت خاص بسته‌بندی گشته و تا به اینجا، جائی که حالا من گیر کرده‌‏ام و جائی که او محل خود و آرامشش را پیدا کرده حمل کردم.
ــ ناتمام ــ

داستان‌‏های عشقی.(49)


نمایش سایه‏‌ها.(4)
در بعد از ظهر همان روز بارون غریبه در جنگل با زن زیبا دیدار می‏‌کند. او از زن سؤال نمی‏‌کند که دیشب و پریشب کجا بوده است. او با یک تعجب تقریباً وحشت‏‌انگیز به چشمان بی‏‌گناه و آرام وی نگاه می‏‌کرد و قبل از رفتن به او می‌‏گوید: "من امشب بعد از تاریک شدن آسمان میام پیشت. یکی از پنجره‌‏ها را باز بگذار!"
زن با لطافت می‏‌گوید: "امروز نه، امروز نه."
"اما من می‌‏خوام بیام."
"یک دفعه دیگه، باشه؟ امروز نه، من نمی‌‏تونم."
"من امشب میام، یا امشب و یا اینکه هرگز دیگه نمیام. تو هر کار دلت می‏‌خواد بکن."
زن از او جدا شده و به راه خود می‏‌رود.
بارون غریبه هنگام غروب کنار رود در کمین می‌‏ایستد تا اینکه تاریکی همه جا را در بر می‏‌گیرد. اما از آمدن قایق خبری نمی‏‌شود. بنابراین به سمت خانه معشوقه‏‌اش به راه می‏‌افتد. خود را در میان بوته‏‌ها مخفی می‏‌سازد و تفنگ را روی زانویش قرار می‏‌دهد.
شب ساکت و گرمی بود، گل یاسمن عطر افشانی می‏‌کرد و آسمان خود را در پشت ابرهای کوچک سفید رنگ با ستاره‌‏های کم نور و کوچک پُر ساخته بود. یک پرنده در عمق جنگل آواز می‏‌خواند، فقط یک پرنده.
هنگامی که تاریکی کاملاً حکمفرما گشت، مردی با قدم‏‌های آهسته و تقریباً دزدکی از گوشه ساختمان نمایان می‏‌گردد. او برای ناشناس ماندن کلاهش را تا پائین پیشانی به زیر کشیده بود، اما هوا آنقدر تاریک بود که او در حقیقت اصلاً احتیاج به این کار نداشت. او یک دسته رز سفید رنگ که نور خفیفی می‏‌دادند در دست راست نگاه داشته بود. در کمین‏ چشمانش را تیز می‏‌کند و ضامن اسلحه را می‏کشد.
مرد کلاه به سر در کنار ساختمان سرش را بالا می‏‌آورد و به خانه که هیچ چراغی در آن روشن نبود نگاه می‌‏کند. بعد به طرف در خانه می‏‌رود، خود را خم کرده و دستگیره آهنی در را می‎بوسد.
در این لحظه تیری شلیک می‌‏شود و پژواک خفیفش در داخل پارک می‏‌پیچد. مرد گل به دست از زانو خم می‌‏گردد و از پشت بر روی سنگریزه‌‏ها سقوط می‏‌کند و بعد از تکان آرامی بی‏‌حرکت باقی می‏‌ماند.
شلیک کننده لحظه‌‏ای در مخفیگاهش صبر می‏‌کند، اما کسی نمی‌‏آید، و در خانه هم سکوت بر قرار بود. بنابراین با احتیاط به سمت خانه می‌‏رود و خود را بر روی فرد تیر خورده که کلاه از سرش افتاده بود خم می‏‌کند. پریشان حال و متعجب فلوری‌‏برت شاعر را تشخیص می‏‌دهد.
او آه بلندی می‌‏کشد و می‌‏گوید "شاعر هم!" و آنجا را ترک می‏‌کند. گل‏‌های رز سفید رنگ بر روی زمین پراکنده گشته بودند و یکی از آنها در میان خون شاعر کشته شده قرار داشت. در روستا ناقوس‌‏ها یک ساعت ‏نواختند. آسمان خود را با ابرهای سفید بیشتری پوشاند و ابرهای سفید در اطراف برج عظیم قصر که مانند یک غول به خواب ابدی فرو رفته بود خود را بسط دادند. رودخانۀ راین با امواج آرامش ترانه‌‏ای ملایم زمزمه می‏‌کرد و در داخل پارک سیاه پرندۀ تنها تا نیمه شب آواز می‏‌خواند.
(1906)
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(48)


نمایش سایه‌‏ها.(3)
دوباره زمان کوتاهی گذشته بود که شبی بارون غریبه قایقی که درون آن یک پاروزن و یک زن نشسته بودند را بر روی رود در حرکت می‎بیند. و آنچه که بارون کنجکاو در تاریکی شب نتوانسته بود صد در صد تشخیص دهد چند روز بعد بر او معلوم‌‏تر می‏‌گردد. زنی را که او بعد از ظهر در کلبه جنگلی در آغوش گرفته و با بوسه‏‌های خود به آتش کشیده بود حالا هنگام شب با برادرش بر روی رود تاریک راین با قایق می‏‌راند و در کنار ساحل با او ناپدید گردیده بود.
بارون غریبه سخت عصبانی گشت و رویاهای پلیدی در سر پروراند. او با خانم آگنس مانند یک قطعه شکار سرگرم‌کننده عشق‏ورزی نکرده بود بلکه مانند کشفی ارزشمند. و از اینکه چنین پاکی لطیفی شکار تبلیغاتش شده است هنگام هر بوسه‏ از شادی و تعجب در ترس بود. به این خاطر به او بیشتر از بقیه زن‏ها عشق ورزیده بود، او به زمان جوانی خود فکر کرده و این زن را با حق‏شناسی و توجه و لطافت در آغوش کشیده بود، زنی را که در شب با برادرش در مسیرهای تاریک می‏‌رفتند. حالا او سبیلش را به دندان می‏‌گیرد و چشمانش از خشم می‌‏درخشند.
فلوری‏‌برن شاعر بی‏‌تأثیر از تمام آنچه رخ داده بود و بی‏‌خیال از خفگی مخفی هوا که بر قصر حاکم بود روزهای آرام زندگی خود را می‏‌گذراند و از اینکه آقای مهمان گاهی او را دست می‏‌انداخت و اذیتش می‏‌کرد خوشش نمی‌‏آمد، اما او به چنین کارهائی از قدیم عادت داشت. او از غریبه اجتناب می‏‌کرد، تمام روز را در روستا یا نزد ماهیگیران در کنار ساحل راین می‏‌گذراند، و در گرمای معطر شب فانتزی‏‌هائی پرسه‏‌زن طرح ریزی می‏‌کرد. و یک روز صبح متوجه می‌‏گردد که در کنار دیوار حیاط قصر اولین گل‌‏های رز در حال شکفتن‌‏اند. در سه تابستان آخری اولین گل‏‌های این رز کمیاب را روی پله کنار درِ خانه خانم آگنس قرار داده بود، و او از اینکه برای چهارمین بار اجازه داشت این هدیه را همراه کارت بی‌نامی برای عرض ارادت پیشکش خانم آگنس کند بی‏‌نهایت خوشحال بود.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(47)


نمایش سایه‏‌ها.(2)
بارون گاهی از او می‏‌پرسید "چرا تو این کارها را می‌‏کنی؟" و او را با چشمانی تیره تهدید می‌‏کرد.
خانم آگنس در حال بافتن مویش جواب می‏‌داد: "مگر تو حقی به گردن من داری؟" او بیشتر از همه فلوری‌برت شاعر را دوست می‏‌داشت. وقتی او را می‏‌دید قلبش به طپش می‏‌افتاد. وقتی شاعر حرف‏‌های ناشایست در باره خانم آگنس می‏‌شنید متأثر می‌‏گشت، سرش را تکان می‌‏داد و آن حرف‌‏ها را باور نمی‌‏کرد و وقتی کودکان در باره خانم آگنس صحبت می‌‏کردند انگار که او به ترانه‌‏ای گوش سپرده باشد شروع به درخشیدن می‏‌کرد. و زیباترین فانتزی‏‌اش وقتی بود که او خانم آگنس را در رویا می‎دید. بعد تمام آن چیزهائی را که دوست می‏‌داشت و به نظرش زیبا می‌‏آمدند به کمک می‌‏گرفت، باد جنوبی و آن دوردست‏‌های آبی رنگ و تمام علف‏زارهای بهاری درخشنده را، و با آنها خانم آگنس را احاطه می‌‏کرد و تمام اشتیاق و صمیمیت زندگی بیفایده کودکانه‌‏اش را در این تصویر می‌‏گنجاند. عصر روزی در اوایل تابستان بعد از یک سکوت طولانی کمی زندگی تازه به جان قصر مُرده دمیده می‌‏شود. شیپور با صدای بلندی در باغ به صدا می‌‏آید، یک ماشین داخل می‏‌گردد و با سر و صدا توقف می‏‌کند. برادر آقای مالک قصر به همراه نوکرش که مرد بزرگ و زیبائی بود و یک سبیل نوک‌تیز و چشمانی مانند چشمان سربازان خشمگین داشت به مهمانی آمده بود. او در آب رود راین شنا می‏‌کرد، برای تفریح به مرغان دریائی نقره‏‌ای رنگ شلیک می‏‌کرد، اغلب در نزدیک شهر به اسب‌‏سواری می‌‏پرداخت و مست به خانه بازمی‌‏گشت، گه‏گاهی شاعر را دست می‌‏انداخت و هر چند روز یک بار با برادرش دعوا و مرافعه می‏‌کرد. هزاران چیز را به او توصیه می‌‏کرد، به او پیشنهاد نوسازی قصر و نصب دستگاه‏‌های جدید را می‏‌داد، اصلاح و تغییرات که انگار کار سهلی می‌‏باشند توصیه می‏‌کرد، زیرا که او به علت ازدواج ثروتمند بود و برادرش فقیر و غالباً در گرفتاری و با بدبختی زندگی می‌‏کرد.
در اولین هفته اقامت خود به خاطر آمدن پیش برادرش پشیمان گشته بود. با این وجود او در آنجا می‌‏ماند و از رفتن اصلاً حرفی به میان نمی‌‏آورد، کاری که برای برادرش جالب نبود. او خانم آگنس را دیده و شروع به ریختن طرح دوستی با او کرده بود.
مدت زیادی طول نمی‌‏کشد که خدمتکار یک لباس تازه که هدیه‌‏ای از بارون غریبه بود برای زن زیبا می‏‌برد. مدت زیادی طول نمی‏‌کشد که خدمتکار در کنار دیوار پارک از نوکر بارون غریبه نامه و گل برای خانم آگنس دریافت می‏‌کند. و باز هم مدت زیادی طول نمی‌‏کشد که بارون غریبه در یک بعد از ظهر تابستانی خانم آگنس را در یک کلبه جنگلی ملاقات می‏‌کند و دست و دهان کوچک و گردن سفیدش را می‏‌بوسد. اما وقتی خانم آگنس را در روستا می‏‌دید کلاه اسب‏‌سواریش را برای او از سر برمی‏‌داشت و او مانند یک دختر هفده ساله از بارون غریبه تشکر می‌‏کرد.
ــ ناتمام ــ

داستان‌‏های عشقی.(46)


نمایش سایه‌‏ها.(1)
خانم آگنس در تنها خانۀ کنار پارک رو به زوالِ قصر که در قدیم متعلق به بارون بود زندگی می‏‌کرد. پدر خانم آگنس جنگلبان بود و این خانه را بخاطر خدمات ویژه‏‌ای از پدر مالک فعلی هدیه گرفته بود. خانم آگنس خیلی جوان ازدواج کرده و بعد از بیوه شدن دوباره به محل تولدش بازگشته یود، حالا بعد از مرگ پدرش در آن خانه به همراه یک خدمت‏کار و عمه نابینایش زندگی می‏‌کرد.
خانم آگنس لباس‌‏های ساده اما زیبا و همیشه تازه‌ای با رنگ‏‌های لطیف می‏‌پوشید، صورت جوانش باریک و دخترانه بود و موهای قهوه‌‏ای سیر بافته شده‌‏اش به دور گردن لطیفش می‌‏پیچید. پیش از آنکه بارون همسرش را با افتضاح از خود براند عاشق آگنس بود، و حالا دوباره از نو عاشق او شده بود. او صبح‌‏ها آگنس را در جنگل ملاقات می‏‌کرد و شب‌‏ها او را با قایق به کلبه ساخته شده از نی در مرداب می‌‏برد، و آگنس در آنجا صورت خندان دخترانه‌‏اش را به ریش زود سفید شده او می‏‌چسباند و انگشتان لطیفش با دست‏‌های او که مانند شکارچیان خشن بودند بازی می‏‌کردند.
خانم آگنس هر روز تعطیل به کلیسا می‌‏رفت، دعا می‏‌کرد و به مستمندان پول می‏‌داد. او پیش زنان پیر و نیازمند دهکده می‏‌رفت، به آنها کفش هدیه می‌‏داد، موهای نوه‌هایشان را شانه می‌‏زد و در خیاطی کمک‌شان می‌‏کرد و هنگام ترک کردن آنها درخشش خفیف فرد جوان مقدسی را از خود در کلبه‌‏هایشان برجای می‏‌گذاشت. خانم آگنس محبوب تمام مردها بود، و اگر کسی مورد علاقه‏‌اش قرار می‏‌گرفت و اگر کسی در زمان مناسبی پیش او می‌‏رفت به او اجازه داده می‌‏شد علاوه بر بوسیدن دستش یک بوسه هم از دهان او بستاند، و اگر آن کس فردی خوش شانس و بلند بالا بود، شاید این جرئت را بدست می‏‌آورد که شب‏‌ها از پنجره خانه او بالا برود.
همه این را می‌‏دانستند، بارون هم این را می‏‌دانست، و با این وجود زن زیبا لبخند زنان و با نگاهی معصومانه مانند دختری که انگار هیچ امیال مردانه‌‏ای نمی‌‏توانند او را لمس کنند راه خود را می‌‏رفت. بعضی اوقات معشوق جدیدی پیدا می‏‌گشت و به او مانند یک زیبائی دست‏‌نیافتنی با احتیاط اظهار عشق می‏‌کرد، بعد با غرور سعادتمند یک فاتح با او به خوشگذرانی می‏‌پرداخت و متعجب می‌‏گشت که مردها زن را از او دریغ نمی‏‌کردند و به او لبخند می‌‏زدند. خانه آگنس تنها و ساکت مانند یک پری جنگلی در کنار پارک تاریک قرار داشت و از گل‌‏های رز پیچنده و بالارونده پوشیده شده بود، و او در این خانه زندگی می‏‌کرد، از آن خارج می‏‌شد و به آن بازمی‏‌گشت، تازه و لطیف مانند یک گل رز در صبح تابستان و با درخششی پاک در صورت کودکانه و موی بافته شده آویزان بر گردن زیبایش. زن‏‌های فقیر و پیر او را دعا می‏‌کردند و دست‏‌هایش را می‏‌بوسیدند، مردها به او سلام می‌دادند، تعظیم می‏‌کردند و بعد به رویش لبخند می‌‏زدند، کودکان پیشش می‏‌دویدند و از او تقاضای چیزی می‏‌کردند و می‌‏گذاشتند که او صورت‌شان را نوازش کند.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(45)


نمایش سایه‌‏ها.
نمای بیرونی قصر از سنگ شفاف ساخته شده بود و با پنجره‏‌های بزرگش به رود راین و به باتلاق و به چشم‏‌اندازی وسیع و روشن و بادخیز از آب می‏‌نگریست، نی و مراتع، و در فاصله دور و پهناور کوه‏‌های جنگلیِ آبی رنگ قوس مرتعش لطیفی می‏‌ساختند که حرکت ابرها از آنها پیروی می‏‌کردند، و نور قصرها و خانه‏‌های رعیتی‏‌اش فقط هنگام وزش باد گرم در دوردست کوچک و سفید قابل رؤیت بود. نمای جلو قصر خود را در جریان آهسته آب خودپسندانه و خوشحال مانند زنی جوان منعکس می‏‌ساخت، شاخه‌‏های سبز روشن درختچه‌‏های زینتی‏ قصر خود را تا سطح آب خم کرده بودند، و قایق‌های سفید رنگ نقاشی شده ونیزی سراسر دیوار بر روی امواج آب تاب می‌‏خوردند. کسی در این سمت آفتاب‏گیر و ساکت قصر زندگی نمی‏‌کرد. اطاق‏‌ها از زمان ناپدید شدن همسر بارون خالی بودند، فقط کوچک‌‏ترین آنها خالی نبود؛ و در آن مانند سابق فلوری‏برتِ شاعر زندگی می‏‌کرد. خانم بارون برای همسرش و قصر او ننگ به بار آورده بود، و از ملتزمین بشاش و فراوانش دیگر کسی بجز شاعر خاموش و قایق‏‌های سفید رنگِ ونیزی چیزی باقی نمانده بود.
بارون بعد از آن بد اقبالی در پشت قصر زندگی می‏‌کرد. اینجا یک برج بلند از دوران رومیان آزادانه ایستاده و حیاط تنگ را تاریک ساخته بود، دیوارها تاریک و نمناک بودند، پنجره‌‏ها باریک و کوتاه، و چسبیده به حیات سایه‏‌دار پارک تاریکی با تعداد فراونی از درختان سالخورده افرا، صنوبر و آلش‏ قرار گرفته بود.
شاعر در یک تنهائی خلل ناپذیر در سمت آفتابیِ قصر زندگی می‏‌کرد. غذایش را از آشپزخانه دریافت می‏‌کرد و بارون را اغلب روزهای متمادی نمی‌‏دید.
او به یکی از دوستان قدیمی‌‏اش که یک بار مهمان او بود و فقط توانست یک روز فضاهای مهمان بیزار کن آن خانۀ بی‌‏روح را تحمل کند تعریف کرد: "ما در این قصر مانند سایه زندگی می‌‏کنیم". فلوری‎برت در آن زمان در مهمانی‏‌های همسر بارون افسانه و اشعار عاشقانه می‌‏خواند و بعد از رفتن وی بدون آنکه کسی از او سؤال کند در آن‏جا مانده بود، زیرا که راحتی بی‏‌تکلفش خیلی بیشتر از کوچه‏‌های جهان و نبرد به خاطر نان می‌‏ترسید تا از تنهائی در این قصر غم‏‌انگیز. مدت زیادی می‌‏گذشت که او دیگر شعر نمی‌‏سرائید. وقتی او هنگام وزش بادهای جنوبی بر روی جریان آب و بر مرداب زرد و قوس‌‏های کوه‏‌های آبی ‏رنگ در آن دوردست‌‏ها و حرکت ابرها را تماشا می‏‌کرد، و وقتی او شب‌‏ها در پارک قدیمی نوسان درختان بلند را می‌‏شنید، شعرهای بلندی را طراحی می‏‌کرد، اشعاری که بی‏‌واژه بودند و نمی‏‌توانستند هرگز نوشته شوند. یکی از این شعرها "نفس خدا" نام داشت و در باره باد گرم جنوب بود، و یکی به نام "تسلی روح" که در شرح مشاهده علف‏زار بهاری و رنگین بود. فلوری‏‌برت نمی‏‌توانست این اشعار را بگوید یا بخواند، زیرا که آنها خالی از واژه بودند، اما او گاهی آنها را در رویا می‏‌دید و احساس می‌‏کرد، به خصوص در شب. ضمناً او روزهایش را بیشتر اوقات در دهکده می‏‌گذراند، جائی که او با کودکان مو طلائی بازی می‏‌کرد یا خانم‌‏های جوان و باکره‏‌ها را به خنده وامی‏‌داشت، بدین شکل که او کلاهش را انگار که آنها زنان محترم و متشخصی می‌‏باشند برایشان از سر برمی‌‏داشت. بهترین روزهایش اما وقتی بود که خانم آگنس را می‌‏دید، آگنس زیبا را، آگنس معروف با آن صورت باریک دخترانه‌‏اش را. سپس به او سلام می‌داد و تعظیم بلند بالائی می‏‌کرد، و زن زیبا سرش را تکان می‏‌داد و می‏‌خندید، به چشمان خجالت‏زده او می‌‏نگریست و بعد لبخند زنان مانند پرتو آفتاب به رفتن ادامه می‌‏داد.
ــ ناتمام ــ

نسبت جن با من.

اینکه آیا جن‏‌ها جادوگری هم می‏‌دانند یا نه یک چیز است و اینکه آیا یک وجب قد دارند یا سه وجب چیزی‏‌ست دیگر!
اینکه می‏‌گویند جن آمده یک چیز است و اینکه زیر عبای چه کسی رفته چیزی‏‌ست دیگر!
اینکه آیا اصلاً جن وجود دارد یا نه یک چیز است و اینکه کسی که به بودنش مؤمن نیست اما برای اثبات حرفی از آمدن جن و رفتن او زیر عبای ملا برای پنهان گشتن خبر می‌‏دهد چیزی‏‌ست دیگر!
اینکه وقتی پشت سر مسافر آب به زمین می‏‌پاشند یک چیز است و وقتی کف دست می‌خارد و آدم به فکر پول می‌‏افتد چیزی‏‌ست دیگر!
اینکه پس از عطسه کردن در تصمیم خود شک می‏‌کنیم یا صبر پیشه تا دومین عطسه باطل بودن صبر اول را اعلام کرده و ما را به انجام تصمیم خویش تشویق کند یک چیز است و استخاره برای کردن یا نکردن کاری چیزی‏‌ست دیگر!
و اینکه اگر هالیوود فیلم پُر فروش جن‏‌گیر را می‏‌سازد یک چیز است و تقلید از آن و ساختن فیلمی توسط تلفن همراه باز هم چیزی‌‏ست دیگر!
نسبت خرافات با تمدن برابر است با من و افکارم به توان چند جن.

داستان‏‌های عشقی.(44)


واگن غیر سیگاری‏‌ها.(4)
ماجرا برایم بیشتر از آنکه دردناک باشد مضحک به نظر می‌‏آمد؛ شیفتگی من پژمرده گشته و مرده بود. آدم نباید به زنی که ماه عسلش را می‏‌گذراند امید ببندد. من میدان را در اختیار اوتمار قرار داده و قبل از آنکه بتواند متوجه بودن من شود از آنجا فرار می‏‌کنم. از بیرون یک بار دیگر او را از پشت پرچین می‌‏بینم که چگونه در کنار غریبه‌‏ها پرسه می‌‏زد و زن را زیر نظر داشت. و همین‏طور چهره زن را هم دوباره برای لحظه‌‏ای می‌‏بینم، اما حال و هوای عاشقانه‌‏ام دیگر از بین رفته بود و چنین به نظرم می‌‏آمد که انگار خطوط چهره زیبایش تا اندازه‌‏ای جذابیت خود را از دست داده‏ و کمی ناچیز شده‌‏اند.
صبح آن شب، وقتی من سوار بر اولین قطار شدم که به سمت میلان می‌‏راند، اوتمار هم در آنجا بود. او ساکش را برمی‌دارد و بعد از من انگار که اصلاً اتفاقی رخ نداده و همه چیز میزان است سوار قطار می‏‌شود.
او خونسرد می‌‏گوید: "صبح به خیر"
من جواب می‏‌دهم: "صبح به خیر. آیا خبر رو شنیدی؟ امشب در اسکالا آیدا اجرا می‏‌شه."
"آره می‌‏دونم. عالیه!"
چرخ‌‏های قطار شروع به غلطیدن می‏‌کنند، و شهر کوچک از پیش چشمان‌مان سُر می‏‌خورد.
من شروع به صحبت می‌‏کنم: "در ضمن، این همسر زیبای مرد کارمند به عروسک شباهت دارد. من که در آخر مأیوس شدم. او واقعاً زیبا نیست. فقط خوشگل است."
اوتمار سری تکان می‏‌دهد و می‌‏گوید: "او کارمند نیست. او یک تاجره، اما در عین حال یک ستوان ذخیره هم است. _ آره، حق با توست. زنِ بی‏‌تناسبیه. بعد از کشف این موضوع بی‌‏اندازه وحشت کردم. مگه ندیدی؟ او بزرگ‌ترین خطائی رو که یک صورت می‌‏تونه داشته باشه تو صورتش داره! این آدم، دهن خیلی کوچکی داره! این افتضاحه، برای من دهن بی‌عیب خیلی مهمه."
من دوباره امتحان می‏‌کنم: "کمی هم عشوه‏‌گر به نظر میاد."
"عشوه‏‌گر؟ چه جور هم! فقط آن عموی بشاش تنها آدم مهربون از این سه نفر بود. می‌‏دونی، من دیروز این زن رو برای آن میمونِ کوچک زیاد می‌‏دونستم. ولی حالا برای مرد متأسفم، واقعاً متأسفم. او بعدها حتماً از این موضوع تعجب می‏‌کنه! اما شاید هم با زن خوشبخت بشه. شاید هم هرگز متوجه نشه."
"متوجه چه چیزی؟"
"متوجه اینکه زنش یک چیز بدلی‌‏ست! فقط یک ماسک زیبا، و هیچ چیز در پشت آن نیست، هیچ چیز."
"ولی من فکر نمی‏‌کنم که زن احمقی بوده باشه."
"نه؟ پس دوباره از قطار پیاده شو و به کومو برگرد، آنها می‏‌خواستند هشت روز آنجا بمانند. من متأسفانه با زن صحبت کردم. دیگه در این باره حرف نزنیم! خیلی خوبه که داریم داخل ایتالیا می‏‌شیم! آنجا آدم دوباره یاد می‏‌گیره که زیبائی رو به عنوان چیزی بدیهی تماشا کنه."
واقعاً خیلی خوب بود، و دو ساعت بعد خشنود و بی‌کار در میان میلان قدم می‌‏زدیم و با لذت و بدون حسادت خانم‏‌های زیبای این شهر پر برکت را که مانند ملکه‏‌ها از کنارمان عبور می‏‌کردند تماشا می‏‌کردیم.
(1913)
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(43)

واگن غیر سیگاری‌‏ها.(3)
قطار شهر لوگانو و مرز را پشت سر گذارده و در شهر کومو در حال حرکت بود؛ این لانه قدیمی تنبلانه در خورشید شبان‏گاهی دراز کشیده بود و تابلوهای دیوانه تبلیغاتی از کوه بروناته به سمت پائین پوزخند می‌‏زدند. من با اوتمار دست می‏‌دهم و کوله‌پشتی‏‌ام را برمی‌‏دارم.
از ایستگاه گمرک به بعد در واگن ایتالیائی نشسته بودیم، درب شیشه‌‏ای و دختر آلمانی زیبا هم ناپدید شده بودند، اما ما می‏‌دانستیم که او هنوز در قطار می‌‏باشد. زمانی که من از قطار پیاده شده و بلاتکلیف از روی ریل‏‌ها تلو تلو خوران رد می‏شدم، ناگهان عمو، زن زیبا و همچنین کارمند را می‏‌بینم که با چند چمدان از قطار پیاده شده و با زبان ایتالیائیِ بدی باربری را صدا می‏‌کردند. بی‏درنگ به کمک‌شان می‏‌شتابم، باربر و سپس یک درشکه خبر کرده و آن سه به شهر کوچک می‏‌روند، جائی که من آنها را حتماً دوباره می‏‌دیدم، زیرا که نام هتل محل اقامت‌شان را می‌‏دانستم.
الساعه قطار سوتی کشید و از ایستگاه به حرکت افتاد، و من به سمت قطار دست تکان دادم، اما دیگر دوستم را در کنار پنجره ندیدم. من خوش و سر حال قدم‏‌زنان به کومو می‏‌روم، یک اطاق می‏‌گیرم، خودم را می‏‌شورم و در پیاتسا برای نوشیدن ورموت کنار میزی می‏‌نشینم. ماجراجوئی بزرگی در سر نمی‏‌پروراندم، اما به این فکر می‏‌کردم چه خوب می‌‏شد اگر می‌‏توانستم امشب یک بار دیگر آن مسافرین را در اینجا ببینم. من در ایستگاه قطار متوجه شده بودم که آن دو جوان واقعاً یک زن و شوهر هستند، و بعد از آن دیگر علاقه‌‏ام به همسر دادستان آینده دوباره صرفاً یک نوع از زیبائی‌شناسی گردید. در هر حال او زیبا بود، خارق‌‏العاده زیبا ... بعد از خوردن شام قدم‌زنان، با لباسی تازه بر تن و صورتی تمیز اصلاح شده و بدون عجله به سمت هتلی که آلمانی‏‌ها در آن اقامت داشتند به راه می‏‌افتم، با یک میخک زرد قشنگ بر یقه کت و اولین سیگار ایتالیائی بر لب.
سالن غذاخوری خالی بود، تمام مهمان‏‌ها در باغ پشت ساختمان هتل، جائی که از صبح سایبان‏‌های بزرگ راه راه سرخ و سفید قرار داشتند نشسته و یا در حال قدم زدن بودند. جوانان در تراس کوچکی کنار دریا با چوب ماهیگیری در دست ایستاده بودند، در کنار تعداد کمی از میزها قهوه نوشیده می‏‌شد. زن زیبا و همسرش و عمو در باغ قدم می‏‌زدند، ظاهراً زن برای اولین بار در جنوب بود و برگ‏‌های چرمی یک گیاه کاملیا را مانند یک نوجوان نادان با تعجب نگاه می‏‌کرد.
اما من با تعجب فراوان در پشت سر زن دوستم اوتمار را می‏‌بینم که با قدم‌‏های تنبلانه پرسه می‌زد. من خودم را کنار می‏‌کشم و از دربان سؤال می‌‏کنم و او جواب می‌دهد که این آقا در این هتل زندگی می‌‏کند. او باید پشت سر من مخفیانه از قطار پیاده شده باشد. من فریب خورده بودم.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(42)



واگن غیر سیگاری‏‌ها.(2)
اوتمار کمی قبل از رسیدن قطار به بلانزونا متوجه می‏‌شود که من به سؤال‏‌هایش جواب‏‌های بی‌‏ربط می‌‏دهم و این که چشم‏‌هایم اشاره مشتاقانه انگشتش به سمت طبیعتِ زیبا را با اکراه دنبال می‏‌کند. و هنوز لحظه‌‏ای بیشتر از سوءظن‌بُردنش نگذشته بود که از جا بلند می‌‏شود و جستجوگرانه از میان شیشه به سمت غیر سیگاری‏‌ها نگاه می‏‌کند، و بعد از کشف غیر سیگاری زیبا چهره بر لبه صندلی‏‌اش می‌‏نشیند و او هم مانند من با هیجان به آن سمت نگاه می‏‌کند. ما هیچ کلمه‌‏ای رد و بدل نمی‏‌کردیم، اما چهره اوتمار طوری غضبناک بود که انگار من به او خیانت کرده‌‏ام. و ابتدا در نزدیکی لوگانو از من پرسید: "راستشو بگو، از کی آن‏ها در واگن ما هستند؟"
من جواب می‏‌دهم: "فکر کنم از فلو‏لن" و جوابم تا حدی دروغ بود، زیرا من سوار شدن آن‏ها را در فلولن دقیقاً به یاد داشتم.
ما دوباره سکوت می‌‏کنیم، و اوتمار به من پشت می‏‌کند. هرچند نشستن بر بالای صندلی برای او راحت نبود، اما او با گردنی خم کرده از زیر نظر داشتن دختر زیبا دست نمی‌‏کشید.
بعد از مکث طولانی‌‏ای می‏پرسد: "قصد داری بدون توقف تا میلان بری؟"
"نمی‏‌دونم. برام بی‏تفاوته."
هرچه ما بیشتر سکوت می‏‌کردیم و هرچه بیشتر تصویر زیبای نشسته در آن سمت را ستایش می‌‏کردیم، به همان نسبت هم هرکدام از ما بیشتر به این فکر می‏‌افتادیم که در مسافرت به کسی چسبیدن مزاحمت به همراه می‌‏آورد. با اینکه ما آزادی عمل کامل برای خودمان محفوظ می‌‏داشتیم، و قرار بر این گذاشته بودیم که هر کدام بدون رعایت حال دیگری امیالش را باید دنبال کند؛ اما حالا چنین به نظر می‌‏آمد که یک نوع اجبار و محدودیت در میان می‌‏باشد. هر کدام از ما، اگر که تنها می‌‏بود، تا حال سیگاربرگ بریساگوئی خود را از پنجره به بیرون انداخته و دستی به سبیلش کشیده بود و برای لحظه‌‏ای تنفسِ هوای بهتر خود را به محل غیر سیگاری‏‌ها رسانده بود. اما حالا کسی از ما این کار را نمی‌‏کرد، و کسی از ما راضی به اعتراف کردن نبود، و هر یک در پنهان از دیگری عصبانی بودیم و این را درست نمی‌‏دانستیم که دیگری آنجا بنشیند و باعث مزاحمت گردد. عاقبت جوّ نامطبوعی بوجود می‏‌آید، و چون من خواهان صلح بودم، بنابراین سیگاربرگ خاموش شده‏‌ام را دوباره روشن کرده، خمیازه‌‏ای تقلبی می‌‏کشم و می‌‏گویم: "اوتمار، من در کومو پیاده می‏‌شم. تا ابد با قطار راندن آدمو خل می‏‌کنه."
او لبخند دوستانه‌‏ای می‌‏زند.
"خل می‌‏کنه؟ من هنوز کاملاً سر حالم، فقط شراب کمی تنبلم کرده، کاری که این شراب همیشه انجام می‏‌ده: آدم مثل آب می‏نوشدش، ولی تمام تأثیرش می‏ره تو سر آدم. اما نمی‌‏خواد خجالت بکشی! ما حتماً در میلان دوباره همدیگر رو خواهیم دید."
"آره، مطمئناً. عالیه که دوباره به بره‌‏‏را می‌‏رم و شب به اسکالا، من مایلم دوباره یک بار دیگه وردی گوش کنم."
ما ناگهان دوباره شروع به گپ زدن می‏‌کنیم و اوتمار چنان مرتب و سرحال بود که من از تصمیمم پشیمان شده و پنهانی اراده می‏‌کنم در کومو پیاده شوم اما به واگن دیگری بروم و تا میلان به رفتن ادامه دهم. این کار به کسی مربوط نبود، و در واقع ...
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(41)


واگن غیر سیگاری‏‌ها.(1)
من در این بین با جدیت از میان شیشه و میله‌‏های برنجی به افراد غیر سیگاری نگاه می‏‌کردم. در آن سمت، در روبرو و نزدیک من یک گروه سه نفره دیده می‏‌شد که ظاهراً از شمالِ آلمان بودند: یک زوجِ کاملاً جوان و یک مردِ شاد و تقریباً مسن که می‏‌توانست یک دوست یا عمو یا فقط یک آشنای در حین سفر باشد. مرد جوان که نمی‌‏دانستم آیا با دختر ازدواج کرده است یا خویشاوند اوست استیلائی مجرب و جدیتی واقعی در گفت و گو از خود نشان می‏‌داد، و من فوراً چنین حدس زدم که او باید یکی از آن کارمندان با شهامت دولت باشد که با آن چهره عبوس‌شان امپراطوری آلمان شکوفائی فعلی خود را مدیون‌شان می‌‏باشد. عمو یا دوست برعکس مانند یک شخص بی‌‏آزار و شریف و بذله‏‌گو به نظر می‏‌آمد، چیزی که در مرد جوان دیده نمی‏‌شد. مقایسه کردن این دو نمونه مختلف که در کنار همدیگر نشسته بودند برایم جالب بود: به نظر می‏‌آمد که عموی شاد و خوشحال لبخند وداعِ یک زمان و گونه بشرِ در حال زوال را با حسن نیتی کامل و با مشربی آسوده نمایش می‏‌دهد؛ آن نفر دیگر، جنس جدیدِ در حال رشد: انرژی‌‏ای آگاه و سرد، خوب تربیت گشته و با یک بی عاطفگیِ نشانه رفته به هدفی ثابت را نمایش می‏‌داد.
بله، این کار جالب بود و من در باره آن چندین بار فکر کردم. دراثنای فکر کردن نگاهم تمام وقت با کنجکاوی بر چهره زن جوان یا دختر که تقریباً چهره‏‌ای زیبا و بی‌نقص داشت دوخته شده بود. در میان چهره‌‏ای پاک و کاملاً جوان یک دهان زیبا و تقریباً کودکانه‏ سرخی می‌‏درخشید، چشم‌های درشت آبی سیری در پشت مژه‌‏های بلند و سیاه ایستاده بودند، و ابروها و موی سیاه از میان پوست بی‌نهایت لطیف و سفید با جذابیت عجیب و نیرومندی خود را نمایان می‌‏ساختند. او بدون شک خیلی زیبا بود و لباس قشنگی بر تن داشت، و بعد از رسیدن قطار به گوشنن برای محافظت موهایش از گرد و خاک به دور سر خود یک پارچه نازک و سفید بسته بود.
تمام لحظات پنهانی تماشا کردن و کم کم صمیمی گشتن با این صورت کاملاً جذاب دخترانه برایم هر بار از نو لذت‏بخش بود. به نظر می‌‏آمد که او هر از گاهی متوجه تحسین کردنم می‏‌گردد و با آن مخالفتی ندارد، حداقل به خود زحمتی نمی‏‌داد تا از مسیر نگاهم گم گردد، کاری که او با زحمت اندکی اگر که کمی بیشتر به صندلی‏‌اش تکیه می‏‌داد و یا جایش را با همراه خود عوض می‏‌کرد می‏‌توانست به راحتی انجام دهد. وقتی گاهی نگاهم به مرد جوان که شاید شوهر او بود می‏‌افتاد، و وقتی فکرم موقتاً به او مشغول می‌‏گشت کاری خالی از مهر و انتقاد انجام نمی‌‏دادند. این امکان وجود داشت که او باهوش و جاه‌طلب باشد، آری، اما رویهمرفته شخص بی‏‌روحی بود که به هیچ‌وجه شایستگی داشتن چنین زنی را نداشت.
ــ ناتمام ــ