مأمورین آوردن غذا.


Heinrich Böll
ستاره ‌ها بر طاق تاریک آسمان مانند نقطه‌های تیره‌ای از نقره‌های سربین ایستاده بودند. ناگهان جنبشی در بی‌نظمی آشکارشان پدید می‌آید؛ نقطه‌هائی که نرم و لطیف می‌درخشیدند به سمت یکدیگر کوچ کرده و خود را کنار هم به شکل کمان لبه تیزی که دو سرش به سمت بالا محکم کشیده شده و یک ستاره درخشان آنرا نگهداشته بود مرتب می‌کنند. هنوز لحظه‌ای از آگاه شدن من به این معجزه لطیف نگذشته بود که از هر دو سر کمان یک ستاره خود را جدا ساخته و هر دو آهسته به سوی پائین لغزیدند و در جائی از سیاهی بیکران فرو رفتند. ترس در من بیدار شده بود و خود را هرچه بیشتر گسترش می‌داد، زیرا که حالا مدام دو ستاره از چپ و دو ستاره از راستِ کمان با تقلید از دو ستارۀ قبلی خود را از بقیه جدا ساخته و به پائین سقوط می‌کردند، و من گاهی فکر می‌کردم فش کردن خاموش شدن‌شان را می‌شنوم. به این ترتیب همه ستاره‌ها سقوط کردند، ستاره به ستاره و هر بار دو زوج درخشنده کم نور با هم سقوط می‌‌کردند، تا اینکه یکی از بزرگ‌ترهاشان که کمان را نگاه داشته بود به تنهائی در آن بالا می‌ایستد. به نظرم می‌آمد که او تلو تلو می‌خورد، می‌لرزد و مردد است ... بعد او هم آهسته و مجلل رو به پائین با فشار سقوط می‌کند، و هرچه او خود را به زمین سیاه نزدیک‌تر می‌ساخت، در من هم ترس مانند یک درد زایمان نفرت‌انگیز بیشتر نفخ می‌کرد، و در همان لحظه‌ای که ستاره بزرگ به پائین رسیده بود و من با وجود تمام ترسی که داشتم کنجکاوانه در انتظار دیدن سیاهی کامل شدۀ طاق آسمان بودم ناگهان با صدای انفجار وحشتناکیْ سیاهی از هم می‌پاشد ...
ــ ناتمام ــ

آگهی تجارتی.


"یک مو نباید از سر کسی کم شود" یکی از آگهی‌هائی‌ست که تقریباً پنجاه سال پیش بر پرده سینما دیدم (باید اشاره کنم که این اولین آگهی تجارتی بود که من برای اولین بار در عمرم در <باغ گلستان> تهران قبل از شروع فیلم "شب نشینی در جهنم" دیدم). این آگهی به مدت چندین ماه و شاید هم یک سال بدون هیچگونه توضیحی با صدای جذابی تبلیغ می‌شد و این باعث کنجکاوی‌ام شده بود و نمی‌توانستم حدس بزنم که در باره چه چیز تبلیغ می‌شود.
از آنجائیکه من متأسفانه یا شاید هم خوشبختانه آدمی هستم که از همان دوران کودکی به کمتر سؤال کردن عادتم داده بودند! و شاید هم خواست تقدیر چنین بوده که من خود به خود به آن معتاد شوم و در انتظار بمانم تا گذشت زمان جواب سؤال‌های نکرده‌ام را بدهد، بنابراین مدت‌ها با گمانه‌زنی برای یافتن محصولی که قرار بود نگذارد یک مو از سر کسی کم شود خود را مشغول ساختم. تا اینکه روزی بر حسب تصادف شاهد گفتگوی دو نفر در بقالی شدم که در باره آن صحبت می‌کردند: "تو این دوره و زمونه کافیه یک کم ایده داشته باشی و کمی هم پول، بعد می‌تونی مثل این آقا میلیونر بشی. طرف یک سال با تبلیغ در روزنامه و سینما کنجکاوی مردمو تحریک می‌کنه، بعد اگه بیست میلیون نفر فقط یکبار و نه بیشتر این محصول را بخرن آقا دربست بیست میلیون تومن کاسب می‌شه. کار از این بهتر؟"
"خوب حالا چیریکه تبلیغ می‌کنه جنسش خوبه؟ واقعاً جلوی ریزش مو را می‌گیره؟"
"تو چقدر ساده‌ای! آخه مگه می‌شه با شامپوئی به قطع یک آبنبات‌قیچیِ بزرگ از ریزش مو جلوگیری کرد؟ دو دفعه سرتو باهاش بشوری تموم می‌شه!"
"پس بگو مثل زردچوبه و چوبک رختشوئیِ تقلبی می‌مونه دیگه!"
"از اونم بدتره. می‌گن هرکی یک بار با این شامپو سرشو بشوره بعد از چند ماه دیگه موئی رو سرش باقی نمی‌مونه!"
زمانیکه این شامپو _ نامش را به یاد نمی‌آورم _ به بازار آمد، شباهتش به یک آبنبات‌قیچیِ بزرگ مرا کاملاً شگفت‌زده کرده بود.
پدرم می‌گفت: "از کسانیکه می‌گویند <یک مو از خرس کندن غنیمت است> باید ترسید و دوری جست. این دسته از مردم کل جهان را مانند یک خرس می‌بینند، و وقتی خرسی بر سر راه خود نیابند تو را خرس تصور کرده و موئی برایت باقی نمی‌گذارند".

دوست خوب و قدیمی ما، رنه.(6)


رنه که بخاطر خستگی و استیصال اشگش درآمده و گوش‌هایش را جسورانه نگه داشته بود نجواکنان می‌گوید: "من دیگه نمی‌تونم. اینطور روی توده کود دراز کشیدن و گوش دادن به اینکه آنها چطور می‌خوانند منو کاملاً مریض می‌کنه ..."
این بار من به تنهائی پشت پنجره ایستاده بودم، هنگامیکه آنها ردیف به ردیف، صورت کنار صورت، گرسنه و خسته، با شوقی تقریباً تلخ نشسته بر صورت‌هایشان، عبوس و با چشمانی آلوده به ترس از آنجا می‌گذشتند ...
هنگامیکه آنها رد شدند و سرود رو به خاموشی گذاشت من به رنه گفتم. "تموم شد" و دستش را از گوش‌هایش برداشتم و ادامه دادم: "خُل‌بازی در نیار."
او لجبازانه می‌گوید: "نه، من خُل نیستم، من از اینجا می‌رم، من در جائی یک سینما باز می‌کنم، در دیِپ یا ابِویل."
"و ما بدون تو چه باید بکنیم؟ کمی هم به ما فکر کن."
او می‌گوید: "خواهرزاده‌ام میاد اینجا" و به من نگاه می‌کند: "یک چیز جوان و زیبا، شوق و انرژی به مغازه میاره، من تصمیم گرفتم مغازه را به خواهرزاده‌ام بدم."
من می‌پرسم: "کی؟"
"فردا."
من وحشت‌زده می‌پرسم: "همین فردا؟"
او خنده‎‌کنان می‌گوید: "آخ، او جوان است و زیبا. بیا نگاه کن!" بعد یک عکس از کشویش بیرون می‌آورد و نشانم می‌دهد. اما دختر در عکس اصلاً غمخوار و دلسوز دیده نمی‌شد، او جوان بود و زیبا، اما سرد، و دقیقاً همان دهان میهن‌پرستانه مردیکه بر دیوار بالای بار با آن حلقه نجاتش آویزان بود را داشت ...
من اندوهناک می‌گویم: "به سلامتی."
او می‌گوید: "به سلامتی" و برای خود در پیاله‌اش شراب می‌ریزد.
بطری شراب خالی شده بود، و به نظر می‌آمد که من بر روی صندلی کنار بار مانند یک کشتی بر روی اقیانوس در حال نوسانم، با این حال اما افکارم واضح و روشن بود.
من می‌گویم: "صورت حساب، لطفاً."
او می‌گوید: "سیصد."
اما وقتیکه من در حال شمردن اسکناس‌ها بودم ناگهان اشاره‌ای با دست کرده و می‌گوید: "نه، بکن تو جیبت، برای وداع. تو تنها کسی هستی که من کمی خوشم می‌آمد. اگر بخوای می‌تونی فردا با این پول پهلوی خواهرزاده‌ام مشروب بنوشی."
"خداحافظ" و او بسویم دست تکان می‌دهد.
هنگام خروج می‌بینم که او چگونه گیلاس‌های مشروب را برای شستن در لگن ورشوئی فرو می‌کند، و من می‌دانستم که خواهرزاده‌اش هرگز دست‌های کوچک و زیبائی مانند دست‌های او نخواهد داشت، زیرا که دست‌ها مانند دهان‌اند، و واقعاً وحشتناک می‌بود اگر او دست‌هائی میهن‌پرستانه می‌داشت ...
_ پایان _

دوست خوب و قدیمی ما، رنه.(5)


او می‌گوید: "می‌شنوی" و چیزی مانند پیروزی در صدایش بود، "این غوغای سکوت مثل توده‌ای از کود است."
من می‌پرسم: "توده کود؟ به سلامتی!"
او می‌گوید: "آره" و یک جرعه لیموناد می‌نوشد. "این غوغا دقیقاً مثل توده کود است. می‌دونی، من یک روستائیم، از محلی در دیپّه، و وقتیکه من شب‌ها بر روی تخت دراز می‌کشیدم دقیقاً می‌شنیدم: هم ساکت بود و هم ساکت نبود و دیرتر فهمیدم که: این صدای مبهم ترق تروق، غرغره کردن و بوسه‌های صدادار زمانیکه مردم فکر می‌کردند سکوت حکمفرماست چیزی نیست بجز توده کود. بعد توده کود مشغول به کار می‌شد، توده کود همیشه کار می‌کند، این دقیقاً همان غوغا است. خوب گوش بده!" او دوباره بازویم را محکم می‌گیرد و با چشمان مبهم و متورمش صریح و ملتمسانه به من می‌نگرد ...
اما من باز پیاله‌ام را پر می‌کنم و می‌گویم: "آره"، و با وجودیکه منظورش را خوب فهمیده بودم و همچنین این غوغای عجیب ظاهراً بی معنی غرغره سکوت را شنیدم، اما مانند او نمی‌ترسیدم، با وجودیکه چمباته زدن در این لانه کثیف، در این جنگ کثیف و با یک صاحب میخانه ناامید صبح‌ها در ساعت یازده شراب گیلاس نوشیدن تسلی ناپذیر بود ولی من خود را در امان می‌دیدم.
بعد او می‌گوید: "ساکت، خوب گوش کن." حالا در دوردست صدای یکنواخت سرود گروهان را می‌شنوم که از مأموریت بازمی‌گشت.
اما او با دست گوش‌هایش را گرفته بود.
او می‌گوید: "نه. این نه! این بدترین شکنجه است. هر روز صبح این بی‌میل سرود خواندن منو کاملاً دیوونه می‌کنه."
من لبخندزنان می‌گویم: "به سلامتی" و پیاله را پُر می‌کنم، "حالا یک بار گوش کن."
او فریاد می‌زند: "نه، به این خاطر می‌خوام از اینجا برم، این منو مریض می‌کنه."
او بطور تزلزل‌ناپذیری گوش‌هایش را گرفته بود، در حالیکه من به رویش لبخند می‌زدم به نوشیدن ادامه داده و به سرود گوش می‌دادم، سرودی که نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و واقعاً در سکوت دهکده تهدیدآمیز به گوش می‌آمد. همچنین حالا سر و صدای چکمه‌ها بلند شدند، صدای ناسزاگوئی استوارها در وقت استراحت زمانی که سرود خوانده نمی‌شد، و فریاد ستوان یکم که همیشه برای فریاد کشیدن شجاعت و قدرت داشت: "یک سرود، یک سرود!"
ــ ناتمام ــ

دوست خوب و قدیمی ما، رنه(4).


"حالا چیزی برام تعریف کن. خبر تازه‌ای اتفاق نیفتاده؟"
او در حالیکه تند تند سیب‌زمینها را پوست می‌کند می‌گوید: "آخ، خبر تازه‌ای نیست. چند نفری دوباره بدون پرداختن پول فرار کردند، گیلاس‌هایم را شکستند. ژاکلین مهربان دوباره حامله است و نمی‌داند از چه کسی. باران بارید، خورشید درخشید، من پیر شدم و می‌خوام از اینجا برم."
"رنه، می‌خوای از اینجا بری؟"
او آرام می‌گوید: "آره، باور کن که دیگه اینجا برام لطفی نداره. پسرها پول کمتری از گذشته دارند، هرچه می‌گذرد گستاخ‌تر می‌شوند، عرق‌ها بدتر و گران‌تر شده‌اند. به سلامتی پسرم!"
"به سلامتی، رنه!"
ما هر دو معجون سرخ واقعاً خوب و آتشین را نوشیدیم و من فوری پیاله ها را پر کردم.
"به سلامتی!"
"به سلامتی!"
او می‌گوید: "تموم شد" و آخرین سیب‌زمینی پوست کنده شده را در کاسه نیمه پُر آب می‌اندازد، "برای امروز کافیه. حالا می‌خوام دستمو بشورم تا بوی سیب‌زمینی از دماغت خارج بشه. سیب‌زمینی بوی وحشتناکی می‌ده، فکر نمی‌کنی که پوست‌سیب زمینی بوی وحشتناکی می‌ده؟"
من می‌گویم: "آره اینطوره."
"تو پسر خوبی هستی."
او دوباره به آشپزخانه می‌رود.
شراب واقعاً عالی بود. آتشی شیرین از گیلاس در درونم جاری شد و من این جنگ کثیف را فراموش کردم.
"اینطوری بهتر مورد پسندت هستم، مگه نه؟"
حالا او بلوزی زرد رنگ بر تن داشت و در میان در ایستاده بود، و از بوئی که می آمد می‌شد فهمید دست‌هایش را با صابون مرغوبی شسته است.
من می‌گویم: "به سلامتی!"
او می‌گوید: "به سلامتی!"
"تو واقعاً می‌خوای از اینجا بری، اینو جدی می‌گی؟"
او می‌گوید: "آره، کاملاً جدی می‌گم."
من می‌گویم: "به سلامتی" و دوباره پیاله ها را پُر می‌کنم.
او می‌گوید: "نه، اجازه بده که من لیموناد بخورم، صبح‌های زود نمی‌تونم زیاد عرق بنوشم."
"باشه، اما تعریف کن."
او می‌گوید: "آره، من دیگه نمی‌تونم" و به من نگاه می‌کند. در چشمان مبهم و متورمش ترسی مخوف دیده می‌شد. "می‌شنوی پسرم، من دیگه نمی‌تونم. این سکوت منو دیوونه می‌کنه. گوش کن." او بازویم را چنان محکم می‎گیرد که من وحشت کرده و واقعاً مشغول گوش کردن می‌شوم. واقعاً عجیب بود: چیزی برای شنیدن به گوش نمی‌رسید، اما با این وجود ساکت نبود، چیز غیر قابل وصفی در فضا بود، چیزی مانند غرغره کردن: غوغای سکوت.
ــ ناتمام ــ

دوست خوب و قدیمی ما، رنه.(3)


"می‌تونم با سیب‌زمین‌هام پیش تو بشینم یا اینکه مخالفی؟"
من می‌گویم: "اما نه. بجنب و با من یک استکان بزن."
هنگامیکه او پشت درِ باریک قهوه‌ای رنگ که به آشپزخانه‌اش منتهی می‌شد ناپدید گردید، نگاهی به اطراف انداختم. همه چیز مانند سال قبل بود. بالای بار بر دیوار عکسی از شوهر فرضی‌اش آویزان بود، یک سرباز زیبای نیروی دریائی با سیبیلی سیاه‌رنگ، یک عکس رنگی که جوانک را در حلقه نجاتی که مانند قاب عکسی او را در خود گرفته بود نشان می‌داد و بر رویش امضائی به نام پاتری دیده می‌شد. این جوانک چشمانی سرد، یک چانه خشن و دهانی کاملاً میهن‌پرستانه داشت. من از او خوشم نمی‌آمد. کنار عکس او چند عکس گل آویزان بود و یک زوج جوان که خیلی شیرین در حال بوسیدن یکدیگر بودند. همه چیز مانند یکسال پیش بود. شاید که لوازم کمی کهنه‌تر شده بودند، اما آیا اصلاً این لوازم می‌توانستند کهنه‌تر هم بشوند؟ صندلی‌ای که من رویش چمباته زده بودم یک پایه‌اش را با چسبِ چوب چسبانده بودند _ من هنوز دقیقاً به یاد دارم که در نزاع بین فریدریش با هانس بخاطر یک دختر زشت به نام لیزته شکسته شده بود _، و این پایه شکسته هنوز آثار اضافیِ چسب را که فراموش کرده بودند با سمباده از بین ببرند نشان می‌داد.
در حالیکه رنه در دست چپ یک بطری حمل می‌کرد و در زیر بغل سمت راستش کاسه‌ای را چپانده بود که درونش سیب‌زمینی و پوست سیب‌زمینی قرار داشت می‌گوید: "شراب گیلاس."
من می‌پرسم: "خوبه؟"
او با لب‌هایش صدائی در می‌آورد: "بهترین نوع، عزیز من، واقعاً عالیه."
"لطفاً بریز."
او بطری را روی بار می‌گذارد، کاسه را روی چهار پایه‌ای پشت بار قرار می‌دهد و دو پیاله از کمد برمی‌دارد. بعد پیاله‌ها را با آن معجون قرمز پُر می‌سازد.
می‌گویم: "رنه، به سلامتی."
او می‌گوید: "به سلامتی، پسرم!"
ــ ناتمام ــ

دوست خوب و قدیمی ما، رنه.(2)


آن زمان، هنگامیکه برای دومین بار می‌بایست دوره استراحت و تجدید قوا کردن ما با رژه رفتن و ملالت در آن دهکده بگذرد، وضع رنه بدتر شده بود. او دیگر بخود توجه‌ای نمی‌کرد، اغلب تا ساعت یازده صبح می‌خوابید و با لباس راحتی منزل آبجو و لیموناد می‌فروخت، بعد از ظهرها دوباره مغازه را می‌بست، چون در اثنای ساعات کار دهکده خلوت و خالی مانند یک چاه فضولاتِ سرریز کرده بود _ و شب‌ها حدود ساعت هفت، بعد از آنکه بعد از ظهر را به نحوی به غروب رسانده بود دوباره مغازه‌اش را باز می‌کرد. بعلاوه دیگر توجه‌ای هم به درآمدش نداشت. او به همه نسیه می‌داد، با همه عرق می‌نوشید، اجازه می‌داد او را با آن جثه ضخیم به رقصیدن وادارند و هنگام نزدیک شدنِ زمان بستن مغازه فریادهای مستانه می‌کشید و بر زمین می افتاد و متشنج زار زار می‌گریست.
آن زمان، هنگامیکه ما برای دومین بار به دهکده آمدیم، فوری خودم را بیمار معرفی کردم. من بیماری‌ای را جستجو کرده بودم که دکتر به خاطر آن می‌بایست مرا حتماً پیش دکتر متخصص به پاریس بفرستد. وقتیکه حدود ساعت ده و نیم در مغازه او را زدم خوش و سر حال بودم. دهکده کاملاً ساکت و خیابان‌های خالی پر از گل و لای بود. من صدای به زمین کشیده شدن دمپائی خانگی و صدای خش و خش کنار زدن پرده را مانند گذشته شنیدم، بعد او غر غر کنان گفت: "آه، توئی؟"، سپس شادی پاورچین بر چهره‌اش نشست. بعد از بازکردن در تکرار کرد: "آه، توئی؟ باز هم گروهان‌تون یکبار دیگر اینجاست؟"
من می‌گویم: "آره" و کلاهم را روی یک صندلی پرت کرده و به دنبالش روان می‌شوم.
"مرغوب‌ترین چیزیکه داری بیار."
او متحیر می‌پرسد: "مرغوب‌ترین چیزی که دارم؟" و دست‌هایش را با پیشبند پاک می‌کند. "می‌بخشی، من سیب‌زمینی پوست می‌کندم." بعد با من دست می‌دهد؛ دستش هنوز کوچک و محکم بود، یک دست زیبا. بعداز کشیدن کلون در از داخل بر روی بکی از صندلی‌های بار می‌نشینم.
او پشت بار مردد ایستاده بود. دوباره متحیر می‌پرسد: "مرغوب‌ترین چیزی که دارم؟"
من می‌گویم: "آره، راه بیفت."
"اما بطور معصیت‌آمیزی گران است."
"مهم نیست، من پول دارم."
"بسیار خب،" او دوباره دست‌هایش را پاک میکند و نوک زبانش به علامت درماندگی میان لب‌های رنگپریده‌اش نمایان می‌گردد.
ــ ناتمام ــ

کی می‌گه کجه؟


انگار که چیز مهمی در من کشف کرده باشد با تعجب می‌پرسد: چرا انگشت کوچکت انقدر کجه؟
نگاهی به انگشت کوچک و بقیه انگشت‌هایم می‌اندازم، می‌بینم یکی کج‌وکوله‌تر از دیگری‌ست.
می‌گویم: پدر آمرزیده، آخه کجای من راسته که بخواد حالا انگشت کوچکم کج نباشه؟
لب پائینی قلوه مانندش را به دندان می‌گیرد و می‌گوید: به حق چیزای نشنیده! یعنی همه‌جات کجه؟
می‌گویم: آره که کجه.
با شیطنت خوشایندی می‌گوید: اگه راست می‌گی بگو دیگه کجات کجه.
می‌گویم: از کجا شروع کنم خوشت بیاد؟
مانند کسی که بخت به سراغش آمده می‌گوید: از بینی.
می‌گویم: دماغمو با مشت کج کردن، چشامو با کشیده‌های محکم و موهام هم که فرفرین.
گوشامو از بچگی کشیدن تا راستگو بار بیام، ولی خودت خوب میبینی که اونم نشد.
ابروهام هم مادرزادی کج از کار در اومدن.
دهانم کج خدادادیه و باید برای راست نشون دادنش همیشه حالت تعجب بهش بدم.
بخاطر کجی پاهام لقب لاوازیه بهم دادن.
هرچقدر هم بگردی نمی‌تونی یک روده راست تو دلم پیدا کنی.
نگاهی لای پاهایم می‌اندازد و می‌پرسد: مطمئنی همه جات کجه؟
خیلی خوشم می آید از اینکه می‌بینم می‌خواهد از سیر تا پیاز کارها و چیزهایم سر در بیاورد.

دوست خوب و قدیمی ما، رنه.(1)


براستی که او زشت به چشم می آمد، اما این تنها میخانه قابل استفاده محل در میان سی و هفت ساختمان کثیف و دو راه شوسه ویران بود که عرق‌های خوبی داشت، وانگهی او نسیه هم می‌داد، و گذشته از تمام این مزیت‌ها می‌شد واقعاً با او بطور دوست داشتنی‌ای گفتگو و درد دل کرد و پیش از ظهرِ طولانی و سربی رنگ را سریع پشت سر گذاشت. من اغلب فقط تا زمانی آنجا می‌ماندم که ما از دور آوای سرودِ گروهانی را که از مأموریت بازمی‌گشت می‌شنیدیم، صدائیکه در سکوت سنگینِ دهکدۀ دورافتاده هراس‌انگیز نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و احساسی هولناک زنده می‌گردانید.
او هر بار می‌گفت: "گه دارد می‌آید، جنگ." و بعد ما گروهان، ستوان یکم، سرجوخه ها، استوارها و سربازها را زیر نظر می‌گرفتیم که چگونه همگی خسته و با چهره‌هائی ناراضی از کنار این در شیشه‌ایِ شیری رنگ می‌گذشتند، ما گروهان را از میان نقش گلهای حک شده بر شیشه زیر نظر داشتیم. میان گل‌های رز و گل‌های لاله خطوط شفاف راه‌راهی وجود داشت که از میان‌شان می‌شد همه آنها را دید، ردیف به ردیف، صورت به صورت، همه ترشرو و گرسنه و کاملاً بی رغبت ...
او تقریباً تمام مردها را شخصاً می‌شناخت، واقعاً هر مردی را. مخالفان الکل و زن‌ستیزان واقعی را هم می‌شناخت، زیرا که آنجا تنها میخانه به درد بخور محل بود، و حتی وحشی‌ترین مرتاض هم گاهی اوقات احتیاج دارد همراه با سوپی داغ و نامرغوب یک لیوان لیموناد بنوشد، یا اصلاً شب‌ها وقتیکه در دهکده‌ای با سی و هفت خانه کثیف، دو راه شوسه ویران که بنظر می آمد در گل و لای در حال فرو رفتن و در تنبلی و یکنواختی در حال حل شدن است زندانی‌ست، یک گیلاس شراب بنوشد ...
او علاوه بر گروهان ما اولین گروهان‌های گردان‌های هنگ را هم می‌شناخت، زیرا که بعد از هر مأموریت پیچیده‌ای و بعد از مدتی معیین اولین گروهانِ گردان به این دهکده دور افتاده بازمی‌گشت تا در این مکان شش هفته "استراحت و تجدید قوا" کند.
ــ ناتمام ــ

دوست خوب و قدیمی ما، رنه.


Heinrich Böll
هنگامی که صبح‌ها حدود ساعت ده یا یازده کسی نزد او می‌رفت، وی را دقیقاً مانند زن چاقی میافت که شلخته‌وار صبحانه خورده است. روپوش بیقواره‌ای که بر تن داشت با آن گل‌های بزرگ نقش بسته بر آن نمی‌توانست بر شانه‌های گرد و بزرگش مسلط گردد، چنین به نظر می‌آمد بیگودی‌هائیکه مانند شاقولی از موهای شکننده‌اش آویزانند در جلبک‌های لزج دریائی گیر افتاده‌اند، صورتش باد کرده و خُرده ریز نان به اطراف یقه‌اش چسبیده بود. او ابداً زشت بودن خود در این ساعات از صبح را مخفی نمی‌ساخت، زیرا که او تنها مهمان‌های معینی را می‌پذیرفت _ بیشتر اوقات تنها مرا _، مهمان‌هائی که دلربائی زنانه او برایشان مهم نبود، بلکه تنها عرق‌های خوب و مرغوب برایشان اهمیت داشت. و عرق‌های او خوب بودند، همینطور گرانقیمت؛ آن زمان هنوز او کنیاک عالی داشت و از این گذشته نسیه هم می‌داد. شب‌ها اما واقعاً فریبنده و خوب بسته‌بندی شده بود، شانه‌ها و پستان‌هایش بالا و محکم بودند. در مو و چشم‌هایش چیزی آتشین می‌چکاند و تقریباً کسی پیدا نمی‌شد که در برابرش مقاومت کند، و شاید من از اندک کسانی بودم که او صبح‌ها می‌پذیرفت، زیرا خوب می‌دانست که من شب‌ها هم سعی می‌کنم در برابر زیبائیش متزلزل نشوم.
صبح‌ها، حدود ساعت ده یا یازده نفرت‌انگیز و بد خُلق بود و اندرزهای مالیخولیائی صادر می‌کرد. وقتی من در و یا زنگ می‌زدم (برای او مطبوع‌تر بود که در بزنم، می‌گفت: "خصوصی به گوش می‌رسد")، بعد به زمین کشیده شدنِ گام‌هایش را می‌شنیدم، پرده پشت شیشه شیری رنگِ در ورودی را کنار می‌کشید و من سایه‌اش را می‌دیدم؛ او از میان نقشِ گل نگاه می‌کرد، سپس غر غر صدای کلفتش را می‌شنیدم: "آه، توئی" و کلون در را به کناری می‌کشید.
ــ ناتمام ــ

نقل قولهائی از هاینریش هاینه.


"من عشق می‌ورزم و شعر می‌سرایم. من رنج می‌برم و شعر می‌سرایم. من لعنت می‌فرستم و شعر می‌سرایم. من سیاست‌بافی می‌کنم و شعر می‌سرایم."
***
"با من مدرسه کهنه غزلِ آلمانی بسته شد، در حالیکه بلافاصله به وسیله من مدرسه جدیدِ غزل مدرنِ آلمانی گشوده گشت."
***
"حقیقتاً که مخالفت با آداب و رسوم متداول شغل ناسپاسی‌ست."
***
"این آلمانی‌های خطرناک! آنها ناگهان از جیب‌شان یک شعر بیرون می‌کشند یا شروع می‌کنند در باره فلسفه گفتگو کردن."
***
"کتاب مانند یک کودکْ زمان خود را می‌طلبد. تمام کتاب‌هائی که در طول چند هفته نوشته می‌شوند در من نوعی پیشداوری بر ضد نویسنده برمی‌انگیزاند. یک خانم محترم کودک خود را قبل از نه ماهگی بدنیا نمی‌آورد."
***
مذهب و ریاکاریْ خواهران دوقلوئی هستند و چنان بهم شبیه‌اند که گاهی تشخیص این دو از یکدیگر ناممکن است."
***
تعقیب دگراندیشان همه‌ جا در انحصار روحانبت است.

مردی با چاقوهایش.(9)


من نگاهم را از دوردستِ بی‌انتها بازمی‌گردانم، به یوپ که حالا طوری روبرویم ایستاده بود که چشم‌هایمان در یک سطح قرار داشت نگاه می‌کنم؛ بعد او دستش را بلند کرده و آهسته به سمت غلاف چاقوها می‌برد، و من دوباره متوجه می‌شوم که آن اشاره‌ای برای من بوده است. من آرام می‌ایستم، کاملاً آرام، و چشمم را می‌بندم ...
احساس باشکوهی بود؛ شاید که تنها دو ثانیه دوام آورد، دقیقاً نمی‌دانم. در اثنای شنیدن ویژِ آهسته چاقوها و جریان کوتاه و خشن هوا، وقتی که آنها کنار من بر تخته پشت سرم با ضربه می‌نشستند، فکر می‌کردم بر روی تیر چوبی بسیار باریکی بالای یک پرتگاه بی‌پایان در حال رفتنم. من می‌رفتم، کاملاً مطمئن و با این وجود تمام خوف خطر را احساس می‌کردم ... من می‌ترسیدم ولی اعتماد کامل داشتم که سقوط نخواهم کرد، من نمی‌شمردم و با این وجود وقتی چشمانم را باز کردم که آخرین چاقو کنار دست راستم بر تخته پشت سرم فرو رفت ...
طوفانی از تشویق مرا وحشت‌زده ساخت؛ چشمانم را کاملاً باز می‌کنم و به صورت رنگ‌پریده یوپ که با شتاب به پیشم آمده بود و حالا با دستانی لرزان طناب را از دور بدنم باز می‌کرد نگاه می‌کنم. بعد او مرا با خود به وسط صحنه نمایش می‌کشاند، او تعظیم می‌کند، و من تعظیم می‌کنم؛ او در میان تشویقِ رو به افزایش با دست به من اشاره می‌کند و من به او؛ بعد لبخندی به من می‌زند، من به او لبخندی می‌زنم، و هر دو با هم لبخندزنان در مقابل تماشگران تعظیم می‌کنیم.
در کابین کلمه‌ای بینمان رد و بدل نمی‌شود. یوپ ورق‌های بازی سوراخ شده را روی صندلی پرت می‌کند، پالتویم را از روی میخ برمی‌دارد و در پوشیدنش به من کمک می‌کند. بعد لباس کابوئیش را دوباره به میخ آویزان کرده و ژاکت ضد بادش را می‌پوشد، و ما کلاه‌هایمان را بر سر می‌گذاریم. هنگامیکه من در کابین را باز می‌کنم مرد کله طاس به سوی‌مان هجوم می‌آورد و فریاد‌زنان می‌گوید: "دستمزد به چهل مارک بالا رفت!" و به یوپ تعدادی اسکناس می‌دهد. در اینجا بود که فهمیدم یوپ حالا رئیس من است، و من لبخندی زدم، و او هم نگاهی به من می‌کند و لبخند می‌زند.
یوپ بازویم را می‌گیرد و ما در کنار یکدیگر از پله‌های تنگ و تاریک که بوی بزک کهنه می‌داد به پائین می‌رویم، هنگام خروج از ساختمان یوپ با خنده می‌گوید: "حالا سیگار و نان می‌خریم ..."
من اما بعد از یک ساعت تازه فهمیدم که حالا دیگر یک شغل درست و حسابی دارم، شغلی که من در آن تنها احتیاج به ایستادن دارم و کمی رویا دیدن. دوازده و یا بیست ثانیه تمام. من آن انسانی بودم که به سویش چاقو پرتاب می‌شد.
_ پایان _

مردی با چاقوهایش.(8)


"بسیار خوب، به حسابش برسید و در پرتاب چاقوها خساست به خرج ندهید".
هنگامیکه آقای اردمنگر با پاهائی گشاده از یکدیگر و پوزخندزنان در حال ترک کردن صحنه بود یوپ یقه‌ام را می‌گیرد. از جائی یک طناب بر روی صحنه پرتاب می‌شود و بعد یوپ من را به ستون یونانی عهد باستان که در پشت آن تخته بزرگی به اندازه یک در تکیه داده شده بود طناب‌پیچ می‌کند. من چیزی مانند بی‌تفاوتی‌ای نشأت‌آور احساس می‌کردم. در سمت راستم ازدحام ترسناک همهمه تماشگران هیجانزده بگوش می‌رسید و من حس کردم وقتی او از خونخوار بودنش برایم تعریف می‌کرد حرف درستی زده است. میل و هوس او در هوائی که بوی شیرین و کسل کننده‌ای می‌داد در ارتعاش بود و ارکستر با ضربه‌های ممتد احساساتی طبل و با شهوتی آرام تراژدی کمدی‌ای ناگوار را تداعی می‌کرد که در آن خون واقعی جاری خواهد گشت، خون صحنه‌ای که برایش پول پرداخت گردیده ... من خیره به جلو نگاه می‌کردم و چون طوری طناب‌پیچی شده بودم که مرا کاملاً نگاه می‎‌داشتْ بنابراین بدنم را شل به سمت پائین ول کردم. در حالیکه یوپ چاقوهایش را دوباره از ورق‌های بازی بیرون می‌کشید و آنها را در کیسه جای می‌داد و همزمان مرا با نگاه‌های دراماتیک تفتیش می‌کردْ صدای ارکستر آهسته و آهسته‌تر می‌گردد. سپس، وقتی او تمام چاقوها را خارج ساخت به سوی تماشگران برگشت و با صدائی که به صورت تهوع‌آوری بزک شده بود گفت: "آقایان و خانم‌ها، من برای شما دور تا دور این آقا را با چاقو گل‌کاری خواهم کرد، اما شما باید با چشمان خود ببینید که من با چاقوهای کند کار نمی‌کنم ..." بعد نخ محکمی از چمدان خارج ساخته و با آرامشی هولناک یک چاقو پس از دیگری از کیسه در می‌آورد و با تماس اندکی به نخ آنرا می‌برد. نخ به دوازده قطعه بریده تقسیم می‌شود و او چاقوها را دوباره در کیسه قرار می‌دهد.
در این ضمن نگاهم از بالای سر یوپ به جاهای دور می‌رود، دور از صحنه نمایش، همچنین دورتر از بالای سر دختر نیمه لختی که به نظرم می‌آمد در زندگی قبلی همدیگر را می‌شناختیم ...
هیجانِ تماشاگران در هوا پخش بود. یوپ به طرفم می‌آید، به ظاهر یک‌بار دیگر طناب را محکم می‌کند و با صدائی نرم پچ‌پچ‌کنان می‌گوید: "کاملاً بی‌حرکت می‌مانی، و به من اعتماد داشته باش دوست عزیز ..."
درنگ اخیر یوپ از هیجان اولیه تماشگران کاسته و نزدیک به جاری شدن در خلأ بود که ناگهان او دست‌هایش را به اطراف می‌گشاید و اجازه می‌دهد مانند پرواز آهسته پرنده‌ای به نوسان آیند. در صورتش همان حالت جادوئی تمرکز که من روی پله‌ها تحسین کرده بودم پدیدار می‌گردد و همزمان چنین به نظر می‌رسید که او تماشگران را نیز با این حرکت جادو می‌کند.
چنین گمان کردم که آه بلند، عجیب و مخوفی را می‌شنوم، و فهمیدم این زنگ خطری‌ست که برای من نواخته می‌شود.
ــ ناتمام ــ

مردی با چاقوهایش.(7)


برایم همه چیز بی‌تفاوت بود. می‌توانستند من را زنده زنده به سیخ بکشند؛ من یک شانه فلج شده داشتم، یک سیگار نازک کشیده بودم، فردا قرار بود برای هفتاد و پنج سنگ سه چهارم نان بدست آورم. اما فردا ... تشویق تماشگران صحنه نمایش را به لرزش انداخته بود. دلقک با صورتی خسته و غمگین تلو تلو خوران از میان شکاف پرده صحنه به سمت ما می‌آید، چند ثانیه‌ای آنجا با چهره‌ای عبوس می‌ایستد، بعد به صحنه بازمی‌گردد و با لبخندی مهربانانه تعظیم می‌کند. طبل‌های ارکستر به صدا می‌آیند. یوپ هنوز مشغول وسوسه کردن مرد کله طاس بود. دلقک سه بار از روی صحنه خارج و سه بار بر روی صحنه می‌رود و لبخند زنان تعظیم می‌کند!. بعد ارکستر شروع به نواختن مارش می‌کند و یوپ با قدم‌های محکم و با چمدانی کوچک در دست به روی صحنه می‌رود. تماشگران با کف زدن خفیفی به او خوشامد می‌گویند. من با چشمانی خسته تماشا می‌کردم که چگونه یوپ ورق‌های بازی را به میخ‌هائی که از قبل آماده شده بودند وصل می‌کند و چگونه او چاقوهایش را پرتاب و درست در وسط آنها می‌نشاند. کف زدن شدیدتر می‌شود ولی هنوز به اوج خود نرسیده بود. بعد او با همراهی ضربه‌های بیوقفه و آهسته طبل‌های ارکستر مانور با چاقوی بزرگ نان‌بری و صفحه چوبی را انجام می‌دهد. گذشته از تمام بی‌تفاوتی‌ها احساس کردم که این مانور حقیقتاً کمی ساده بود. آنسوی صحنه چند دختر با لباس‌های فقیرانه مشغول نگاه کردن بودند ... و بعد ناگهان مرد کله طاس مرا محکم می‌گیرد و با خود به سوی صحنه می‌برد، با حرکت رسمی و مجلل دست به یوپ سلام می‌دهد و با صدائی مانند صدای پلیس‌ها می‌گوید: "شب بخیر آقای بورگالِوسکی."
یوپ هم با صدائی باشکوه جواب می‌دهد: "شب بخیر آقای اِردمنگر."
"آقای بورگالِوسکی، من این دزد اسب و رذل واقعی را اینجا پیش شما آورده‌ام تا قبل از به دار آویختنش او را کمی با چاقوهای تر و تمیزتان غلغلک بدهید ... یک رذل ..."
صدایش بنظرم کاملاً مسخره می‌آمد، بصورت اندوهناکی مصنوعی، مانند گل‌های کاغذی و ارزان‌ترین بَزَک. من نگاهی به جایگاه تماشگران می‌اندازم، و از این لحظه به بعد به هیولای هزار سر شهوانی و کنجکاوی که در تاریکی آماده جهش نشسته بود بی‌توجه می‌گردم. برای من همه چیز بی‌تفاوت بود، نور نافذِ چراغ نورافکن بر من افتاده بود و من در کت و شلوار نخنما و کفش‌های فلاکت‌بارم درست مانند یک دزد اسب به نظر می‌آمدم.
آقای اردمنگر، او را اینجا پیش من بگذارید، من به حساب این مردک خواهم رسید.
ــ ناتمام ــ

دیده ها و شنیده ها.(15)


دوباره در کلاس یکی از اساتید که از خودش پریشان احوالتره ثبت نام کرده تا خودشو بهتر بشناسه.
میگه: "تو از من مواظبت کن تا در چنگ افکار شارلاتانهای مذهبی اسیر نشم، منم مواظبت میکنم که افکار شارلاتانهای سیاسی تو رو با خودشون اینور و اونور نکشن!"
***
در حال خوابیدن میگم: "اصلاً من راضی به این نیستم وقتی بدن و روحت مایل به همبستر شدن با من نیستند تو فداکاری کنی و با من همبستر شی".
وشگون محکمی از بازوم میگیره و میگه: "نمیتونستی اینو اول بگی!؟"
ــ ناتمام ــ

مردی با چاقوهایش.(6)


گرچه مدت طولانی‌ای منتظر این سؤال بودم، با این وجود طرح ناگهانی‌اش مرا ترساند. ممکن است خیلی شجاع به نظر نمی‌رسیدم وقتیکه جواب دادم: "برای ناامید بودن شجاعت دارم."
یوپ زورکی می‌خندد و بلند می‌گوید: "این صحیح‌تر است. حالا تصمیمت چیست؟"
من سکوت می‌کنم، و ناگهان موجی از خنده وحشیانه از راهروی تنگ مانند سیلی شدید بر ما هجوم می‌آورد، صدای خنده بقدری شدید بود که من از ترس و بدون اراده احساس سرما کرده و لرزیدم.
آهسته می‌گویم: "من شجاع نیستم و می‌ترسم."
"من هم می‌ترسم. مگه تو به من اعتماد نداری؟"
آهسته جواب می‌دهم: "چرا، البته که اعتماد دارم ... اما ... باشه بریم" و به جلو هلش می‌دهم و اضافه میکنم: "برای من همه چیز بی‌تفاوت است."
ما به راهروی باریکی می‌رسیم که در هر دو سمتش تعدادی کابین از جنس تخته چند لای خام قرار داشت؛ چند هیبتِ رنگی تند و تیز به این سو و آنسو می‌رفتند و من از میان شکافِ پرده دلقکی را بر روی صحنه می‌بینم که دهان گشادش را باز کرده بود؛ دوباره خنده وحشیانه جمعیت به استقبال‌مان می‌آید، اما یوپ مرا با خود به سمت کابینی می‌کشد و در آن را پشت سرمان می‌بندد. من به اطرافم نگاه می‌کنم. کابین خیلی تنگ بود و تقریباً خالی. یک آیینه به دیوار آویزان بود، بر روی میخی مهجور لباس کابوئیِ یوپ آویزان بود و بر روی صندلی‌ای سست و لرزان یک دست ورقِ بازی کهنه قرار داشت. یوپ عجله داشت و عصبی بود؛ او پالتوی خیس را از تنم خارج می‌سازد، لباس کابوئی خود را برداشته محکم روی صندلی پرتاب می‌کند و پالتویم را به میخ می‌آویزد و بعد ژاکت ضد باد خود را بر روی آن قرار می‌دهد. از بالایِ دیوار کابین یک ستون عهد یونان باستان دیده می‌شد و ساعتی الکتریکی بر آن آویزان بود که هشت و بیست و پنج دقیقه را نشان می‌داد. یوپ در اثنای صاف کردن لباسش و در حال غر غر کردن می‌گوید: "پنج دقیقه" و ادامه می‌دهد: "می‌خواهی قبلاً تمرین کنیم؟"
در این لحظه کسی به در کابین می‌کوبد و فریاد می‌زند: "آماده!"
یوپ دگمه کتش را می‌بندد و کلاه وسترنی بر سر می‌نهد. من متشنج می‌خندم و با صدای بلند می‌گویم: "نمی‌خواهی فردِ به مرگ محکوم شده را اول یک دور آزمایشی دار بزنی؟"
یوپ چمدان را در دست می‌گیرد و مرا به خارج می‌کشد. در بیرون مرد کله طاسی ایستاده بود که به آخرین کار دلقک بر روی صحنه نگاه می‌کرد. یوپ چیزی در گوش او زمزمه می‌کند که برایم مفهوم نبود. مرد نگاه وحشتزده‌ای به بالا می‌اندازد، مرا ورانداز کرده، بعد به یوپ نگاهی می‌کند و سرش را تند تکان می‌دهد. و یوپ دوباره در گوشش زمزمه می‌کند.
ــ ناتمام ــ

مردی با چاقوهایش.(5)


در بیرون بارانی سرد، یکنواخت و آهسته می‌بارید. ما یقه‌ها را بالا کشیدیم و لرزان خودمان را مچاله کردیم. مهِ شامگاهی آغشته به رنگ نیلی ظلمتِ شب در خیابان جاری بود. در بعضی از زیرزمین‌های وبلاهای ویران گشته نوری رنجور در زیر برتری سنگین و سیاه یک مخروبه غول‌آسا سوسو می‌زد. خیابان بطور نامحسوس از میان کوچه باغی گِل‌آلود می‌گذشت، جائیکه در تراکمِ غروب چنین بنظر می‌آمد که آلونک‌های چوبیِ تیره سمت چپ و راستِ باغ‌های نحیف مانند کشتی‌های تهدیدکننده بر روی قسمت جدا شده‌ای از یک رود کم عمق به شنا مشغولند. بعد مخالف جهت حرکت تراموا رفته و در چاله چوله‌های حومۀ شهر غوطه‌ور می‌گردیم، جائیکه میان آشغال _ و محل‌های دفن زباله هنوز چند خانه در کثافت باقی‌مانده بود، تا اینکه ناگهان به خیابانی پُر رفت و آمد می‌رسیم؛ مقدار درازی از راه را به وسیله جاری بودن جمعیت به جلو رانده شدیم و بعد به کوچه‌ای پیچیدیم که نور نافذ چراغ‌های آگهی "هفت آسیاب" خود را بر آسفالت درخشنده منعکس ساخته بود.
مدخل ورود به واریته خالی بود. مدتی از شروع نمایش می‌گذشت و از مبان پردۀ نخنمای سرخ‌رنگ دربانی سر و صدای جمعیت بگوش‌مان می‌رسید.
یوپ خندان عکسی را در جعبه اعلانات نشانم می‌دهد، عکسی که او را در لباسی کابوئی میان دو رقاصه خندان که پستان‌هایشان با منجوق‌های رنگارنگ رویه‌کشی شده بود نشان می‌داد و زیر آن نوشته شده بود: "مردی با چاقوهایش".
یوپ دوباره می‌گوید "بریم" و قبل از آنکه متوجه شوم به محل ورود باریک و غیر قابل تشخیص و باریکی کشیده می‌شوم. ما از پله‌های تنگ و تاریک مارپیچی بالا می‌رویم و بوی عرق بدن و بزک اطلاع از نزدیک بودن‌مان به صحنه نمایش را گواهی می‌داد.
یوپ از جلو می‌رفت _ و ناگهان در انحناء یکی از پله ها توقف می‌کند، بعد از پائین گذاردن چمدان شانه‌هایم را در دستانش گرفته و از من آهسته می‌پرسد: "آیا شجاعت داری؟"
ــ ناتمام ــ

مردی با چاقوهایش.(4)


من فریاد می‌زنم: "عالیه، عالیه! این هم یک نمایش با کمی بتونه‌کاری."
یوپ می‌گوید: "فقط یک مرد کم دارد، و چه بهتر که آن یک نفر زن باشد. افسوس"، او چاقوها را دوباره از در بیرون می‌کشد و با دقت در کیسه می‌گذارد و ادامه می‌دهد: "کسی اما پیدا نمی‌شود. زن‌ها ترسو هستند و مردها گرانقیمت. من می‌توانم درک کنم، این نمایش خطرناکی‌ست."
او حالا دوباره چاقوها را به سرعتِ برق پرتاب می‌کند، طوری که بدنِ مرد سیاه با یک تقارن استثنائی دقیقاً به دو نیمه تقسیم می‌گردد و سیزدهمین چاقو مانند تیری مرگبار آنجائی می‌نشیند که قلب مرد باید قرار می‌داشت.
یوپ پکی به سیگارش می‌زند و اندک باقیمانده آن را پشت اجاق پرتاب می‌کند و می‌گوید: "بلند شو، فکر کنم باید برویم" و سرش را از پنجره بیرون می‌برد، آهسته زیر لب زمزمه می‌کند "باران لعنتی" و سپس می‌گوید: "چند دقیقه بیشتر به ساعت هشت نمانده، ساعت هشت و نیم نوبت نمایش من است."
همزمان هنگامیکه او دوباره مشغول گذاردن چاقوها در چمدان کوچک چرمی بود من صورتم را از پنجره خارج ساختم. بنظر می‌آمد که ویلاهای مخروبه در باران آهسته ناله می‌کنند، و در پشت دیواری از سپیدارهای لرزان جیغ یک تراموا را می‌شنیدم. اما نتوانستم در هیچ کجا ساعتی را کشف کنم.
"از کجا می‌دانی که ساعت چند است؟"
"از روی احساس _ یکی از کارهائی‌ست که طی تمرین کردن انجام می‌دهم."
من بدون درک مطلب به او نگاه می‌کنم. یوپ اول به من در پوشیدن پالتو کمک می‌کند و بعد ژاکت ضد بادش را بر تن می‌کند. شانه من کمی فلج است و فقط تا شعاع محدودی می‌توانم دستم را حرکت دهم، درست برای سنگ‌کوبی کفایت می‌کند. کلاه بر سر گذارده و داخل راهروی تاریکی می‌شویم، و من حالا خوشحال بودم از اینکه حداقل جائی در خانه صدای خنده و زمزمه آهسته می‌شنوم.
یوپ در حال پائین رفتن از پله‌ها می‌گوید: "جریان از این قرار است که من به خودم زحمت دادم تا تعدادی از قوانین کیهانی را کشف کنم. اینطوری". او چمدان را روی پله قرار می‌دهد و دست‌هایش را به اطراف می‌گشاید، درست مانند بعضی از عکس‌های باستانی ایکاروس هنگامیکه خود را برای پرواز آماده می‌کند. بر روی صورت گرسنهُ یوپ رویائی سرد و عجیب ظاهر می‌شود که نیمی از آن مفتون و نیم دیگرش سرد و سحرآمیز بود که مرا بی اندازه ترساند. او آهسته ادامه می‌دهد: "اینطوری. من خیلی ساده جو را لمس می‌کنم، و احساس می‌کنم که چگونه دستانم درازتر و درازتر می‌گردند و چگونه آنها داخل مکانی می‌شوند که در آن قوانین دیگری معتبرند، بعد به سقف برخورد می‌کنند و آنجا در آن بالا کشش‌های جادوئی و عجیبی قرار دارند که من میقاپم‌شان، خیلی ساده میقاپم ... و بعد قوانین‌شان را محکم می‌کشم، می‌گیرم‌شان، نیمه دزدانه، نیمه شهوانی، و بهمراه خود می‌برم!". دستانش به تشنج افتاده بودند و او آنها را کاملاً نزدیک بدنش کشیده بود. بعد می‌گوید: "بریم" و صورتش دوباره به حالت اول برگشته بود.
من گیج و کرخ بدنبالش براه می افتم ...
ــ ناتمام ــ

دعوت.


Oriah Mountain Dreamer
برایم بی‌تفاوت است به چه وسیله مخارج زندگیت را تأمین می‌سازی.
من مایلم بدانم به چه خاطر تو در باطن فریاد می‌کشی و اینکه آیا تو جسارت دیدن رویای روبرو شدن با اشتیاق قلبت را داری.
برایم بی‌تفاوت است چند سال عمر کرده‌ای.
من می‌خواهم بدانم آیا تو خود را به اراده عشق و رویاهایت و حادثه‌جوئیِ جاندار بودن به خطر خواهی انداخت تا که مانند دلقکی دیده شوی.
برایم بی‌تفاوت است که کدامین سیاره کنار ماهِ تولدت ایستاده.
من می‌خواهم بدانم که آیا عمیق‌ترین نقطه رنج خود را لمس کرده‌ای یا نه، که آیا تو از این همه خیانت‌ها هشیار گشته‌ای یا اینکه به دور خود پیله‌ای پیچیده و از ترسِ ادامۀ رنج ساکت گشته‌ای.
برایم بی‌تفاوت است که داستان‌هایت حقیقت دارند یا نه.
من می‌خواهم بدانم که آیا می‌توانی بخاطر وفادار ماندن به خویش کسی را مأیوس سازی. که آیا می‌توانی ملامتِ خیانت را تحمل کنی و روح خود را لو ندهی.
من می‌خواهم بدانم می‌توانی آیا فردی مطمئن باشی و از این رو قابل اطمینان.
من می‌خواهم بدانم که آیا می‌توانی تو با درد _ درد من یا درد تو _ آنجا بنشینی، بدون سعی در مخفی ساختنش یا بدون کاستنش و یا از بین بردن آن.
من می‌خواهم بدانم که آیا می‌توانی تو با خشنودی _ خشنودی من یا خشنودی تو _ آنجا بنشینی، که آیا می‌توانی وحشیانه برقصی و بگذاری تا وجد تو را از انگشتان دست تا انگشتان پا از خود پُر سازد، بدون هشدار دادن‌مان به عاقل بودن یا اندیشه کردن به مرزهای انسانیت. من می‌خواهم بدانم که آیا تو توانا به دیدن زیبائی هستی، حتی اگر هم هر روز زیبا نباشد، و اینکه آیا می‌توانی زندگیت را از حضور خدا سرشار سازی.
من می‌خواهم بدانم می‌توانی تو با شکست خوردن _ شکست خوردن من یا شکست خوردن تو _ کنار آئی و با این همه لب دریا بایستی و به سمت نقره‌ایِ ماه شب چهارده فریاد بکشی: "آری!"
برایم بیتفاوت است تو کجا زندگی می‌کنی و چه مقدار پول داری. من می‌خواهم بدانم آیا می‌توانی تو بعد از شبی سوگوار و یأس‌آلود باز برخیزی، خسته و تا استخوان ویران گشته، و آن کنی که برای کودکان باید انجام گیرد.
برایم بی‌تفاوت است تو که می‌باشی و چگونه به این جهان آمده‌ای. من می‌خواهم بدانم که آیا تو با من در میان آتش خواهی ایستاد و شعله آتش ترا مرعوب نخواهد ساخت.
برایم بی‌تفاوت است کجا یا چه و یا از که تو آموخته‌ای. من می‌خواهم بدانم که چه چیز تو را از درون نگهمیدارد، وقتی همه چیز زیر و زبر می‌گردد. من می‌خواهم بدانم آیا می‌توانی تنها بمانی و آیا در لحظه‌های خالی حقیقتاً از روی رضا با خود هستی.

مردی با چاقوهایش.(3)


من جایم را عوض می‌کنم، به نحوی که می‌توانستم یوپ را ببینم و همزمان بیشتر از گرمای ملایم اجاق بهره‌مند شوم. زمانیکه من از کاغذِ نانم بعنوان زیردستی استفاده کرده و با احتیاط مشغول باز کردن ته سیگارها بودمْ یوپ قفل چمدان را باز کرده و یک کیسه عجیب بیرون می‌آورد؛ از آن کیسه‌هائیکه جیب‌های زیادی به آن دوخته شده و در آنها مادران ما از قاشق و چنگال‌های جهیزه خود مراقبت می‌کردند. او چابک گره بندِ کیسه را باز می‌کند و یک دوجین چاقو با دسته‌های چوبی نمایان می‌گردد، چاقوهائیکه «چاقوی شکار» نامیده می‌شدند و به دورانی تعلق داشتند که مادران ما والس می‌رقصیدند.
من تنباکوهای حاصله را بطور مساوی روی دو کاغذ سیگار تقسیم می‌کنم و دو سیگار می‌پیچانم و می‌گویم: "بفرما".
یوپ می‌گوید: "مرسی" و بعد تمام کیسه را به من نشان می‌دهد.
"این تنها وسائلی از دارائی والدینم می‌باشد که نجات یافته است. همه چیز آتش گرفت، زیر آوار ماند، و باقیمانده به سرقت رفت. وقتی من تنگدست و با لباسی پاره از اسارت برگشتم، هیچ چیز نداشتم _ تا اینکه روزی یک خانم سالخوردۀ شریف، آشنای مادرم، مرا بعد از جستجوی زیاد پیدا کرد و این چمدان کوچک زیبا را به من تحویل داد. مادرم چند روز قبل از کشته شدن به وسیله بمب این چمدان کوچک را برای اطمینان پیش او گذاشته بود، و چمدان نجات پیدا کرد. عجیبه. اینطور نیست؟ اما ما می‌دانیم که وقتی ترسِ زوال بر مردم مستولی می‌شود آنها سعی می‌کنند تا عجیب و غریب‌ترین لوازم را نجات دهند و نه ضروری‌ترین چیزها را. حالا من حداقل صاحب محتویات این چمدان کوچک بودم: یک کاسه حلبی قهوه‌ای رنگ، دوازده چنگال، دوازده چاقو و دوازده قاشق و یک چاقوی نان‌بریِ بزرگ. من قاشق و چنگال‌ها را فروختم و با پول بدست آمده یکسال زندگی را گذراندم و با چاقوها تمرین کردم، سیزده چاقو. دقت کن..."

من کاغذ لوله شده‌ای را که با آتشش سیگارم را روشن کرده بودم بطرف یوپ دراز می‌کنم. یوپ سیگارش را که به لب پائینی چسبانده بود آتش می‌زند، بند کیسه را به دگمه‌ای بر روی شانه‌اش می‌بندد و می‌گذارد کیسه غلت خورده باز شود و دستش را مانند پیرایش جنگی بپوشاند. بعد با سرعتی باور نکردنی چاقوها را از داخلِ جیب‌های کیسه بیرون می‌کشد و قبل از آنکه برایم حرکت دست و شگرد به کار گرفته‌اش روشن شودْ سریع مانند برق هر دوازده چاقو را به سوی مرد سایه‌وارِ روی در پرتاب می‌کند، مردی که به آن هیبت‌های تلو تلو خور مخوفی شباهت داشت که در آخرهای جنگ بعنوان ممنوعیتِ انحطاط از تمام ستون‌های نصب آگهی، از تمام گوشه‌های ممکن تاب‌خوران به پیشوازمان می‌آمدند. دو چاقو بر کلاه مرد می‌نشیند، بالای هر شانه دو چاقو و در امتداد هر یک از دو دستِ آویزان سه چاقو ...
ــ ناتمام ــ

مردی با چاقوهایش.(2)


"منظورت را نمی‌فهمم."
"چونکه آنها نمرده‌اند. هیچکدام‌شان نمرده‌اند، می‌فهمی؟"
"من این را خوب می‌فهمم، اما به آن معتقد نیستم."
"تو حالا هنوز کمی ستوان یکم هستی. خوب! طبیعی‌ست که حالا کمی طول بکشد. خدای من، من خوشحال می‌شوم وقتی تماشگران خوش‌شان بیاید. آنها خاموشند، من آنها را کمی غلغلک می‌دهم و می‌گذارم برای این کار به من پول بدهند. شاید یک نفر، تنها یک نفر، به خانه رود و مرا فراموش نکند. شاید هم بگوید: <آن پرتاب کننده چاقو، لعنتی، او اصلاً ترس نمی‌شناخت و من همیشه می‌ترسم، لعنتی.> چونکه آنها همگی همیشه می‌ترسند. آنها ترس را مانند سایۀ سنگینی بدنبال خود می‌کشند، و من خوشحال می‌شوم اگر ترس را فراموش کنند و کمی بخندند. این دلیلی برای لبخند زدن نیست؟"
من سکوت کردم و به غلغل آب گوش سپردم. یوپ در کاسه حلبی قهوه‌ای رنگی آبجوش می‌ریزد، و بعد به ترتیب از کاسه حلبی قهوه‌ای رنگ نوشیدیم و به همراهش از نان من خوردیم. در بیرون آسمان بی‌صدا شروع به غروب کردن می‌کند، و مانند شیر خاکستری رنگی لطیف به درون اطاق جاری می‌شود.
یوپ می‌پرسد: "راستی تو چه کار می‌کنی؟"
"هیچ ... سعی می‌کنم زنده بمانم."
"یک شغل خیلی سخت."
"آره _ برای این نان باید صد سنگ پیدا کرده و خردشان می‌کردم. کارگر موقتی‌ام." "هوم... آیا مایلی یکی از تردستی‌هایم را ببینی؟"
و چون سرم را تکان داده بودم بلند می‌شود، برق را روشن می‌کند، بطرف دیوار می‌رود و پرده‌ای را که مانند فرش بود کنار می‌زند؛ بر روی دیوار قرمز رنگ طرح درشت مردی که با ذغال کشیده شده بود نمایان می‌گردد: یک برآمدگی عجیب و غریب در محلی که جمجمه باید قرار می‌داشت و احتمالاً باید یک کلاه را به نمایش می‌گذارد. با دقت بیشتری متوجه می‌شوم که تصویرِ مرد بطور ماهرانه‌ای بر روی یک درِ مخفی کشیده شده است. من کنجکاوانه نگاه می‌کردم که حالا یوپ چگونه از زیر بار و بندلیش یک چمدان زیبای قهوه‌ای رنگ را بیرون کشیده و آنرا روی میز قرار می‌دهد. قبل از باز کردن درِ چمدان به طرفم می آید و چهار ته سیگار را روبرویم گذارده و می‌گوید: "ازشون دو تا سیگار نازک درست کن".
ــ ناتمام ــ