سعادت.(14)


در باره روح (4)
در اینجا از این اهداف و خبر داشتن آن دو از آنها هنوز چیزی دیده و احساس نمی‌‏گشت. دو مرد جوان نه انسانی بدوی‌‏اند و نه انسانی مقدس. آنها زبان روزمره را صحبت می‏‌کنند، زبانی که با اهداف روح بسیار کم همخوانی دارد، مانند آنکه بخواهیم با صدها هزار بار تلاش، اما خیلی آهسته، توانا به بی‌مو ساختن پوست گوریلی گردیم.
این زبان وابسته به روزگار اولیه، خشن و لکنت‏‌دار چیزی شبیه به این بود:
یکی می‏‌گوید: "سلام."
دیگری می‏‌گوید: "سلام."
این می‌‏گوید: "اجازه است؟"
دیگری می‌‏گوید: "بفرمائید."
به این ترتیب آنچه که گفته باید می‏‌گشت گفته شد. واژه‏‌ها معنائی ندارند، آنها فرم‏‌های کاملاً تزئینی انسان‏‌های بدوی‏ می‏‌باشند، هدف و ارزش آنها درست مانند حلقه‏‌ای‌ست که یک سیاه‌پوست آفریقائی میان بینی‌‏اش وصل می‏‌کند.
اما لحنی که با آن کلمات تشریفاتی رد و بدل می‌‏شود فوق‏‌العاده عجیب و غریب است. آنها کلمات مؤدبانه‏‌ای هستند. اما آهنگ‌‏شان به طور عجیبی کوتاه، کیپ، و اگر نخواهم بگویم بد ولی سرد است. آنجا برای نزاع دلیلی وجود ندارد، برعکس، و هیچ یک از آن دو فکر بدی هم نمی‌‏کنند. اما چهره و لحن صدایشان سرد، سنجیده‏، خشن و تقریباً آزرده گشته است. مرد مو بور با گفتن "بفرمائید" ابروهایش را تا مرز تحقیر بالا می‌‏برد. او چنین احساسی نمی‌‏کند. او فرمولی را به کار می‌‏برد که ترافیکی بی‌روح در میان انسان‏‌ها به عنوان نوعی از محافظت خود را طی دهه‏‌ها تثبیت کرده است. او معتقد است که باید علائق و روحش را پنهان سازد؛ او نمی‏‌داند که آنها تنها با همت و در به نمایش گذاشته شدن رشد می‏‌کنند. او مغرور است، او دیگر یک وحشی ساده نمی‌‏باشد، او حالا یک شخصیت است. اما غرور او به طور رقت‌‏انگیزی مرددانه است، او باید خود را در سنگر مخفی سازد، باید حصارهائی از دفاع و سردی به دور خود بکشد. این غرور، اگر آن را به لبخند زدن عادت دهیم ویران خواهد گشت. و تمام این سردی‏‌ها، تمام این بدی‏‌ها و غرورهای مرددانۀ ترافیک لحن بین "تحصیل‏ کرده‌‏ها" نشان از بیماری می‏‌دهد، بیماری ضروری و امیدوارانۀ روح، روحی که نمی‌‏تواند در برابر تجاوز بجز نمایاندن چنین نشانه‌‏هائی از خود دفاع کند.
ــ ناتمام ــ

سعادت.(13)


در باره روح (3)
در قطار نشسته‌‏ام و دو آقای جوانی را ملاحظه می‏‌کنم که چون دست تصادف آنها را برای یک ساعت با هم همسایه ساخته بود بنابراین به یکدیگر سلام می‌‏دهند. سلام دادن‌شان بی‌‏نهایت عجیب و غریب و تقریباً مانند یک تراژدی‏‌ست. انگار این دو مردِ بی‌‏آزار از مسافت بسیار دورِ سرزمینی بیگانه و سرد، از لهستانِ تنها و یخ‏زده به یکدیگر سلام می‌‏دهند _ البته من به مالزیائی‏‌ها یا چینی‏‌ها فکر نمی‏‌کنم، بلکه به اروپائی‏‌های مدرن _ چنین به نظر می‏‌رسد که هر یک از این دو برای خود در دژی از غرور، از غروری در معرض خطر، از سوءظن و سردی زندگی می‌‏کند. آنچه آنها به هم می‏‌گویند کاملاً بی‏‌معناست، ظاهراً صحبت‌‏شان هیروگلیفیِ‏ آهک‌بسته‌‏ای از جهان بی‌روح می‏‌باشد. به ندرت، فوق‏‌العاده به ندرت انسان‏‌هائی پیدا می‏‌شوند که روح‌شان در صحبت روزانه هم خود را ‏نشان می‌‏دهد. آنها بیش از شاعر هستند، آنها تقریباً مقدس‌‏اند. همچنین «ملت» مالزیائی یا سیاه‌پوست هم دارای روح می‌‏باشد، و در سلام کردن و چیزهای دیگر بیشتر از انسان متوسط در نزد ما از خود روح نشان می‏‌دهد. اما روح او آن روحی نیست که ما جستجو می‏‌کنیم و طالبیم، در صورتی که آن روح‌‏ها هم از خویشاوندان نزدیک ما هستند و برایمان عزیزند. روح انسانِ بدوی‏ که هنوز هیچ بیگانگی، هیچ یک از مشقات یک جهان بی‏‌خدا و ماشینی گشته را نمی‌‏شناسد، یک روح اشتراکی‏‌ست، یک روح کودکانه و ساده، چیزی زیبا و عزیز، اما چنین روحی هدف ما نمی‌‏باشد. هر دو جوان اروپائی ما در واگن قطار خیلی جلوترند. آنها روح کمتری و یا اصلاً روحی از خود نشان نمی‏‌دهند، به نظر می‌‏رسد که آنها از خواستی سازمان داده شده، از عقل و نقشه تشکیل شده‌‏اند. آنها روح خود را در جهان پول، در جهان ماشین و در جهان بی‏‌اعتمادی گم کرده‌‏اند. آنها باید آن را دوباره بیابند، و اگر آنها در این کار غفلت ورزند بیمار خواهند گشت و رنج خواهند کشید. اما آنچه را که آنها بعداً دارا خواهند گشت، دیگر روح گم شده دوران کودکی نخواهد بود، بلکه یک روح بسیار ظریف‏‌تر، بسیار شخصی‏‌تر، بسیار آزادتر و تواناتر به پذیرش مسؤلیت‏ خواهد بود. ما نه به سمت کودکی باید برویم و نه به سمت بدویت، بلکه دورتر، به جلو، به هویت، به مسؤلیت، به سمت آزادی باید بازگردیم.
ــ ناتمام ــ

سعادت.(12)


در باره روح (2)
به این ترتیب بنی آدم از شریف‌‏ترین، برترین، با ارزش‌‏ترین مطالبِ مشاهده ما می‏‌گردد. همه اما این ارزیابی بدیهی را آزادانه و طبیعی تمرین نمی‌‏کنند _ من این را در خودم می‏‌بینم. من در زمان جوانی رابطه‏‌ای نزدیک‌‏تر و درونی‌‏تری به مناظر و آثار هنری نسبت به انسان‌‏ها داشتم، آری، من سال‏‌ها در رویای خود تراکمی می‌‏دیدم که در آن فقط هوا، زمین، آب، درخت، کوه و حیوان حاضر بودند و از انسان‏‌ها خبری در آنجا نبود. من انسان‏‌ها را چنان از جاده روح منحرف گشته، چنان تسخیرگشتۀ خواسته‏‌هایشان، چنان خام و وحشی در پیِ هدف‏‌های حیوانی، میمون‏‌وار، و چنان مشتاقِ چیزهای خُرده‌‏ریز و بی‏‌ارزش روان می‌‏دیدم که خطای وخیمی توانست موقتاً بر من مسلط گردد، شاید انسان به عنوان جاده‌‏ای برای روح باشد که انگار تباه گردیده و در صدد مراجعت می‏‌باشد، که انگار باید در جائی دیگر از طبیعت این چشمه راه خود را پیدا کند.
وقتی آدم دو انسان معمولیِ مدرن را که بر حسب تصادف همدیگر را شناخته‏ و ابداً طمع چیزی مادی از هم ندارند مشاهده می‏‌کند _ و می‏‌بیند که رفتار این دو نسبت به همدیگر چگونه است، بعد آدم به گونه‌‏ای تقریباً نفسانی احساس می‏‌کند که چه تنگ هر انسان از جوّ اجباریِ خویش، از پوست‌ه‏ای سخت و لایه‏‏ دفاعی احاطه شده است، توسط توری بافته گشته از گمراهیِ روحی، از ترس‌‏ها و امیال‏‌هائی که همگی بر اهدافی جزئی نشانه گرفته شده‌‏اند و انسان را از بقیه چیزهای جدا می‌‏سازند. اینچنین به نظر می‏‌آید که انگار فقط روح است که نباید اجازه صحبت پیدا کند، که انگار احاطه کردن روح با حصارهائی کاملاً بلند از ترس و شرم ضروری می‌‏باشد. فقط عشقِ بی‌قید و شرط قادر است از این تور برای خود راه بگشاید. و روح از تمام آن جاهای گشوده گشته به ما می‌‏نگرد.
ــ ناتمام ــ

سعادت.(11)


در باره روح (1)
ابتدا پس از به دست آوردن این کیفیت، می‏‌خواهد برای یک دقیقه، یک ساعت یا یک روز (نگاه داشتن همیشگی این حالت سعادت کامل خواهد بود)، انسان‏‌ها متفاوت‏‌تر از معمول دیده خواهند گشت. آنها دیگر آینه یا تصویر فکاهی خواسته‏‌های ما نیستند، آنها دوباره طبیعت شده‏‌اند. دیگر زیبا و زشت، پیر و جوان، مهربان یا خشن، رک یا کم‌حرف و سخت یا نرم در تضاد با هم نیستند و با هم مقایسه نمی‏‌گردند. همه زیبا هستند، همه عجیب هستند، دیگر نمی‌‏تواند کسی تحقیر گردد، مورد تنفر و سوءتفاهم واقع شود.
چون نقطه نظرِ مشاهدۀ آرام می‌‏گوید، تمام طبیعت چیزی نیست بجز فرم‌‏های متغیرِ پیدایش زندگی‏‌ای جاودان و تا ابد زاینده، بنابراین نقش و تکلیف انسان‌‏ها بخصوص این است که روح را وصف کنند. جدال کردن به این خاطر که آیا «روح» چیزی‌ست بشری، که آیا روح در حیوان و گیاه موجود استْ بی‏‌فایده است! البته که روح همه جا می‌‏باشد، در همه جا ممکن است و در همه جا آماده است، همه جا حس و خواسته می‏‌شود. اما همانطور که ما حیوان را به عنوان حامل و نماد حرکت درک می‌‏کنیم و نه سنگ را (با وجود اینکه سنگ هم دارای حرکت، زندگی، ساخت و ساز، فروپاشی و ارتعاش است)، بنابراین روح را قبل از هر چیز در نزد انسان‏‌ها جستجو می‏‌کنیم. ما روح را آنجائی جستجو می‌‏کنیم که بطور خیلی آشکاری پیداست، رنج می‌‏برد، داد و ستد می‏‌کند. و انسان به عنوان زاویه جهان، به عنوان ایالتی خاص وظیفه فعلی‌‏اش آن است که روح را تکامل دهد _ همانطور که روزی وظیفه‏‌اش این بود که بر روی دو پا راه برود، پوست حیوان را از تن خود بکند، ابزار کار اختراع و آتش کشف کند.
از این رو تمام جهان بشر برایمان نمایشی از روح می‏‌گردد. همانطور که من در کوه و صخره نیروهای اولیه جاذبۀ زمین و در حیوان تحرک و تقلا برای آزادی را می‌‏بینم و دوست دارم، به همین نحو نیز در انسان‏‌ها (آن انسانی که همه چیز را به نمایش می‏‌گذارد) بیش از هر چیز آن فُرم و امکانات بیان زندگی‌‏ای که ما «روح» می‌‏نامیم را دوست دارم، و برای ما انسان‏‌ها نه فقط یک تابش اختیاری در میان هزاران تابش دیگر زندگی به نظر می‌‏آید، بلکه هدفی‏‌ست مخصوص، منتخب گشته، بسیار پیشرفته و نهائی. زیرا بی‌‏تفاوت است که ما مادی یا ایده‏‌آلیستی یا نوعی دیگر فکر ‏کنیم، که ما «روح» را چیزی الهی یا به عنوان ماده در حال سوخت تصور کنیم _ ما همگی آن را اما می‏‌شناسیم و ارزشمند می‌‏دانیم؛ برای هر یک از ما نگاه جان‏دار انسان است، هنر است. طراحی روح از بالاترین، جوان‌‏ترین و با ارزش‏‌ترین مرحله و موج زندگی تمام جانداران است.
ــ ناتمام ــ

سعادت.(10)


در باره روح.
نگاهِ خواستن، ناپاک و بد شکل است. فقط وقتی که ما چیزی را طلب نکنیم و فقط وقتی که تماشا کردن ما مشاهده‌‏ای خالص گردد آن زمان روح زیبائی خود را بر همه چیز می‌‏نماید. وقتی من به یک جنگل نگاه می‏‌کنم، به جنگلی که می‌‏خواهم بخرم، می‏‌خواهم اجاره کنم، می‏‌خواهم درختانش را قطع کنم، می‏‌خواهم در آن شکار کنم، می‏‌خواهم آن را رهن بگذارم، آنگاه من دیگر جنگل را نمی‏‌بینم، بلکه فقط آن را در ارتباط با خواست خودم، با برنامه‏‌هایم، با نگرانی‏‌ها و با کیف پولم می‏‌بینم. به این ترتیب جنگل فقط از چوب تشکیل شده است، جوان است یا پیر، سالم یا بیمار. اما اگر من چیزی از جنگل نخواهم، و فقط به عمق سبزش «بی‌اندیشه» نگاه کنم، تنها در این وقت او یک جنگل است، یک طبیعت و رستنی و زیبا.
در نزد انسان‏‌ها و چهره‏‌هایشان نیز به همین ترتیب است. انسانی را که من با ترس، با امید، با طمع، با قصد و درخواست‏ تماشا کنم، دیگر او انسان نیست، او فقط یک آینه کدر از خواسته من است. من او را نگاه می‌کنم، آگاهانه یا ناخودآگاه، با سؤالاتی اشتباه و محدودکننده: آیا امکان دست‏رسی به او وجود دارد یا اینکه مغرور است؟ او به من احترام می‏‌گذارد؟ آیا می‌‏شود از او پول قرض گرفت؟ آیا از هنر چیزی درک می‏‌کند؟ ما اکثر انسان‏‌هائی را که با آنها سر و کار داریم با هزار نوع از اینگونه سؤالات مشاهده می‌‏کنیم، و ما اگر مؤفق شویم در ظهورشان، در وضع ظاهر و رفتارشان آن چیزی را تفسیر کنیم که به قصدمان یاری رساند به عنوان انسان‏‌شناس و روانشناس به حساب می‌‏آئیم. اما این یک طرز فکر فقیرانه است، و در این نوع روانشناسی، دهقان، دست‏فروش و وکیل مدافعی مکار از بیشتر سیاست‏مداران یا عالمان برترند.
در همان لحظه‏‌ای که خواستن آرام می‏‌گیرد و مشاهده جانشین‏‌اش می‏‌گردد، دیدنِ خالص و فدائی بودن تماماً به نوعی دیگر مبدل می‌‏گردد و انسان از اینکه مفید یا خطرناک، دوست‏داشتنی یا ملال‌‏آور، خوش‌قلب یا خشن، قوی یا ضعیف باشد دیگر دست می‌‏کشد. او طبیعت می‏‌گردد، او مانند هر چیز که مشاهده‌‏ای پاک بر آن نشانه گرفته شده باشد زیبا می‏‌گردد و شایانِ توجه. زیرا مشاهده نه پژوهش است و نه نقد، مشاهده چیزی نیست بجز عشق. مشاهده بالاترین و مطلوب‏‌ترین کیفیت روحی ما می‏‌باشد: عشق بی‌قید و شرط.
ــ ناتمام ــ

سعادت.(9)


در هواپیما(5)
رویاها، تکه‏‌های کوچکی از افکار و قطعاتی از موسیقی‌‏ای بزرگ مرا در محاصره خود گرفته‏‌اند. در این وقت یک احساس غیرقابل بیان از ترس و لذتی همزمان، و هیجان‏ غیرمنتظره و مشکوکی که در تمام عصب‌‏هایم در جریان بود بیدارم می‏‌سازد. موتور ساکت می‌‏شود. ما در هوا معلق می‏‌مانیم، ما سرازیر می‏‌شویم، و حالا خارق‌‏العاده‌‏ترین‏‌ها اتفاق می‌‏افتد، ما بر روی هوای انعطاف‏‌پذیری که گاهی به شکل آماسی به ما مشت می‏‌کوبید سرازیر می‌‏شویم، ما هوشیار و زیرک مانند یک ماشین با موتوری خاموش از کوهی پائین می‌‏رفتیم، مانند اسکی‏‌بازی که از سرازیری رو به پائین سُر می‏‌خورد. پشت‌‏بام‌‏ها، خیابان‏‌ها، دودکش‌‏ها به سمت ما می‌‏پریدند، چمن‏زار کوچکی که ما نشانه گرفته بودیم بزرگ و بزرگ‏‌تر می‌‏گشت، و حالا می‏‌بینم که آنجا محل پرواز است، و آن چند دانه کم نور انگور و آن چند لکه سیاه نشسته بر رویشان انبوه مردم‏‌اند. خدای من، ما به میان آنها می‏‌رانیم! ما رو به جلو، بسیار سریع و هرچه بیشتر به سمت توده سیاه در حال سقوط بودیم، من بعضی گروه‏‌ها و نقش‌‏ها را کاملاً واضح می‏‌بینم، آنها کاملاً به ما نزدیک‌‏اند، زن‏‌ها جیغ می‏‌کشند، خدمتکارانِ کودکان وحشت‏زده و مأیوس با کالسکه با سرعت می‌‏دوند و از آنجا دور می‏‌شوند، پسربچه‏‌ها چهارنعل می‌‏دوند، می‌‏افتند و تسلیم می‏‌شوند. ما اما ناگهان یک خیز برمی‌‏داریم و به جلو می‏‌جهیم و دوباره رو به به بالا پرواز می‏‌کنیم، و من برای آخرین بار دوباره غلغلکی عجیب در معده‌‏ام حس می‏‌کنم. ما فقط محل نشستن هواپیما را جستجو می‏‌کردیم و به دور آن محل بزرگ یک بار دیگر به آرامی می‏‌چرخیم و پائین‏‌تر و پائین‏‌تر می‌‏آئیم. مدتی‌‏ست که از گم شدن افق بزرگ می‏‌گذرد، زمین و نفس‏‌های مردم موج‌‏زنان به سوی ما می‏‌آمدند. مردم دوباره از برابر هواپیما فرار می‏‌کنند، یک کوچه تشکیل می‏‌دهند و ما رو به پائین سُر می‌‏خوریم.
می‏‌خواهم با التماس فریاد بزنم "هنوز نه! اوه هنوز نه!" چرخ‌‏های کوچک به زمین اصابت می‌‏کنند، یک هُل به جلو در حال نشسته، زمین زیر ماست و پذیرایمان می‏‌گردد، و حالا توقف می‌‏کنیم، هزار نفر فریاد می‌‏کشند و به سمت دستگاه هجوم می‌‏آورند. من با احساس عجیبی از آگاهی از کوچک بودن و خجالت پیاده شده و روی زمین قرار می‏‌گیرم، عینکم را از روی چشم برمی‌‏دارم، کلاه و پالتو را از تن درمی‌‏آورم و به خلبان دست می‏‌دهم و بدون اطمینان از احساس و افکارم، و قبل از هر چیز نامطمئن از هرآنچه در مورد لزوم اشتیاق و ماجراجوئی و درد غربتِ شکست‌‏ناپذیر در من وجود دارند، با هیجانی تازه و قوی و عمیق از میان تودۀ به هم فشرده مردم عبور کرده و دور می‌‏شوم.
(1912)
ــ ناتمام ــ

سعادت.(8)


در هواپیما(4)
چشم‏‌انداز هنوز برایم شفاف نشده بود؛ من مانند جوانکی متحیر از مشاهده تجربه پرواز نشسته‌‏ام، و عقلم را در خانه جاگذاشته‌‏ام. من نگاه‏‌ها و نفس‌‏هایم را مانند آه‌‏ها و آوازها در جهان می‌‏ریزم و رگبار مضطرب خجسته‌‏ای در این کار وقفه ایجاد می‏‌کرد، من هیجان‏زده و بی‏‌نفس در موسیقی فوق‌‏العاده‌‏ای در میان مکان‏‌ها شناورم، من یک کودک واقعی‏‌ام، پسری کاملاً جوان، کاملاً ماجراجو، من شراب مستی‏‌آور ِ در هیجان بودن را می‌‏نوشم، بی‏‌تفاوتی و تحقیر بر ضد همه چیز دیروز را، هیجانی حیوانی را با نفس‌‏هائی عمیق، من اژدها هستم و ابر، پرومتئوس و ایکاروس ...
آه خدای من، آن دیگر چیست؟ آنجا چه چیزی به این بزرگی، اینچنین حقیقی و اصیل در وسط جهان کثیفی که من عمیقاً خوار می‏‌شمرمش ایستاده است، جهانی که چنین کهنه و کوچک و تنگ‌‏نظرانه تقسیم گشته و زیر پاهایم قرار دارد؟ در لبه جهان و در پشت تمام این فرم‏‌های ازدحام پوچ و وقت‏گذرانی‌‏های بیهوده زمینی، کوه‌‏ها بزرگ و شگفت‌‏انگیز ایستاده‌‏اند. من کوه غول‏‌آسای آیگر را جدی و تیره و شِرِک‏هورن بلند بالا را تنها و نجیب در جای همیشگی خود ایستاده می‏‌بینم، و من هنگام دیدن منظره افق که بسیار گسترش یافته بود چیزی مانند یک پرواز سریع بر بالای زمین حس می‏‌کنم: که چگونه آنجا کوه‏‌های بزرگ، کویرها، دریاها تنها چیزهائی هستند که باقی می‌‏مانند، اما بقیه چیزهای دیگر غرق می‏‌گردند و خود را به عنوان سنگ‏ریزه‏‌های پوسیده‌‏ای بعدها آشکار می‏‌سازند.
ما سقوط عمیقی می‌‏کنیم، معده‌‏ام به آن عادت کرده بود، درست بعد از چند دقیقه خود را با آن وفق داده و دیگر غلعلکم نمی‏‌داد. کوه‏‌ها رفته‌‏اند، ما در برابر یک بادِ دشمنْ کج به طرف سمت چپ آویزانیم، از بالای بال‌‏ها می‏‌شود در آن دورها سلسله کوه‌‏های یورا را و در زیر خود رودِ آر را به طور عمودی، جنگل منظم و خانه‌‏های دهقانی را دید _ و در پایان پیچ به طرز غیرمنتظره‌‏ای یک نگاه بر بالای تمام شهر انداخت.
کی از بالای کوه‌های آلپ و از بالای دریا پرواز خواهم کرد؟ من باید یک بار تا حد اشباع لذت ببرم! من هیچ چیز نمی‏‌بینم، من فقط حدس می‏‌زنم و احساس می‌‏کنم، من مفتون و ترسان در میان جهان دیگری که ناگهان جلوی من باز شده بود گیج می‌‏خوردم، فقط آهسته دوباره فکر کردن را می‏‌آموزم. جهان باشکوه است، باشکوه است کوهستان و کویر و دریا. انسان شوخی را نیز به آن می‌‏افزاید. من شروع می‏‌کنم دوباره آنها را دوست داشته باشم، انسان‏‌ها را که در آن پائین چنین کوچک و عجیب مشغول به کارند، انسان‏‌هائی که جنگل را آرایش کرده‏‌اند و نیمی از جهان را در تکه زمین‌‏های کوچک حصار کشیده شده پاره پاره کرده‌‏اند. من نمی‌‏خواهم ابری شناور باشم، دانه برفی در حرکت، و پرنده‏‌ای مهاجر. من نمی‌‏خواهم عاشق کوه‏‌ها باشم و به انسان‏‌ها که من ضعیف‏ترین‌شان می‏‌باشم توهین کنم _ من می‏‌خواهم با تمام عشق به داشتن ضعف‌‏ها و غرور انسان‌‏ها اعتراف کنم. نه تعداد قدرت اسب‏‌های موتور و نه محاسبه دقیق علوم فنی‏‌اند که مرا و خلبان را و بریوت و لاتهام را طالب پرواز کردن ساخته است. این همان اشتیاق بزرگ قدیمی‏‌ست، همان اشتیاق تمردی که از ضعف زاده می‌‏گردد، همان میراث پرومتئوس. تمرد به ما پرواز کردن آموخت. اما با پرواز کردن هیچ اشتیاقی تحقق نمی‌‏یابد، کمان فقط قوس‌‏اش بیشتر و وحشی‏‌تر می‏‌گردد، دایره‏‌های آرزو همچنان می‌‏چرخند، قلب متمردانه‏‌تر می‏‌گدازد.
ــ ناتمام ــ

سعادت.(7)


در هواپیما(3)
حالا خلبان سوار می‌‏شود. برای پرواز کردن با این اسباب‏‌بازی جدی‏ بود، و وقتی مرد سنگین‌وزن با چکمه قهوه‌‏ایش محکم و خشن برای نشستن در داخل قوطی چوبی که به باریکی انگشت دست بود پا می‌‏گذارد درهم نمی‌‏شکند، بلکه وزن او و همچنین وزن مرا تحمل می‏‌کند، و حالا ما در جاهای خود در میان داربست میله‌‏ای که توسط بوم نقاشی پوشانده شده بود بر روی صندلی‏‌های راحت نشسته بودیم، انبوه جمعیت کمی عقب‌‏نشینی می‌‏کند و هوا بهتر می‏‌شود.
خدای من، من دستکشم را جا گذاشته بودم. اما حالا دیگر نمی‏‌خواستم به این خاطر باعث مزاحمت شوم.
در این لحظه موتور شروع به وزوز می‌‏کند و در جلوی چشمان ما پروانه با جیغ و با گردش درخشانش به کار می‌‏افتد، در پشت سر ما پرندۀ بزرگ دود و بو تُف می‏‌کرد، مردم در حال فریاد کشیدن به اطراف فرار می‏‌کنند. ما به طور جهنده بر روی دو چرخ روی چمن به طور عجیبی نرم و آرام می‌‏راندیم، و ناگهان من دوباره درون لباس‌‏های پشمی خود به هیجانی خوب و وحشی دچار شدم. قلبم فریاد می‏‌کشید، ما پرواز می‌‏کنیم، حالا ما در حال پروازیم.
در این لحظه چمن محو گشت و ما کج به سمت بالا پرواز کردیم، و این حالت خیلی دل‏پذیر و آرام‏بخش بود. ما پرواز می‌‏کنیم! بله، این عجیب است، اما من فکر می‏‌کردم که پرواز باید هیجان‌‏انگیزتر باشد.
نه، من همه چیز را پس می‏‌گیرم. پرواز به قدر کافی هیجان‌‏انگیز بود. وقتی من الساعه در حال فکر کردن به این بودم که آیا حالا ده ثانیه یا یک ساعت از زمان شروع پرواز گذشته است، آقای خلبان از سرما قوز کرد و من به پشت صندلی فشرده شدم و دستگاه رو به بالا جهشی می‏‌کند. در آن سطح لحظه‌‏ای می‏‌ماند، در حال عبور غرنده جریان هوا از کنار گوشم دستگاه دوباره جهش دیگری رو به بالا می‏‌کند، یک جهش غیرمنتظره و لعنتی.
من به پروانه چوبی در حال چرخش نگاهی می‌‏اندازم. لحظه‌‏ای فکر می‏‌کنم که اگر این کوچلو به هیجان بیاید و عصبانی بشود ما خرد خواهیم گشت، اما بیشتر فقط به صورت تکثیری، من اما فقط نیمه اعتقادی به آن داشتم و این فکر را بلافاصله کاملاً فراموش کردم، زیرا بر حسب تصادف نگاهم از کنار جائی که نشسته بودم به زمین می‌‏افتد و برای اولین بار می‌‏بینم که ما در ارتفاع خیلی بالائی در حال پرواز هستیم. موتور زوزه می‏‌کشید، باد فریاد می‌‏زد، دست‌‏ها و بینی‌‏ام سردشان شده بود، و من از کنارۀ چوبی و نازک هواپیما شهر بِرن، کارخانه‌‏ها، پادگان‏‌ها، میدان‏‌های اسب‎سواری و خیابان‌‏ها را می‌‏بینم که به طور خنده‌‏داری کوچک و کج در اطراف پراکنده‌‏اند، و به یاد می‏‌آورم که چگونه دیدن این تماشاگهِ جنبش کوچک و انسان‏‌هایِ به اسباب‌‏بازی مبدل گشته برایم روزی از بالون زپلین لذت‏بخش بوده است.
اما آن چیزی دیگر بود! آنجا مانند یک تماشای راحت از یک لژ بود. اینجا نگاه‏‌ها بر شهر و مزارع بودند، بر تمام جهان که کوتاه و هموار گشته بود و فقط به صورت تصادفی دیده می‏‌گشتند. نکته اصلی این بود: ما پرواز می‌‏کردیم. و آن هم چه پروازی! ما داخل مسیرهای موج‏دار می‌‏شویم، باز هم بالاتر، و هر بار ناگهان مانند یک مکث سقوط کوتاه و بی‏‌صدائی می‌‏کردیم و بعد صندلی از زیرم گم می‏‌شد، داخل معده‏‌ام خالی می‏‌گشت. بعد فوری دوباره حرکت، اوج، احساس قدرت. بعد مجدداً سقوطی کوچک و غیرقابل پیش‌بینی، مکث، و استراق سمع سکوت در معده.
ــ ناتمام ــ

سعادت.(6)


در هواپیما(2)
ساعت سه بعد از ظهر یک روز آفتابی و گرم بهاری به محل پرواز رفتم، جائی که جمعیت زیادی به هم فشار می‏‌آوردند و گرداگرد هم در چرخش بودند. از میانۀ این جمعیت دستگاهی که من باید با آن پرواز می‏‌کردم سربرآورده و منتظر من بود. چون توانا به تحمل انبوه جمعیت نیستم، با خود فکر کردم "نکند حالم بهم بخورد!"
با عینک سبز رنگِ نشانده بر بینی و ساکِ زرد رنگی در دست خود را با فشار به جلو ‏کشاندم. من با چهره‌‏ای جدی دستم را بر شانه مردم قرار می‏‌دادم و با فشار آهسته‏‌ای آنها را کنار می‏‌زدم، و به من برای عبور راه داده می‏‌شد، و این فراتر از انتظارم بود. حالا از سخت‏‌ترین و بدترین قسمت پرواز جان سالم به در برده بودم. من کنار دستگاه ایستادم، به خلبان سلام دادم و یک سیگاربرگ روشن کردم. یک مکانیک فرانسوی سعی می‏‌کرد به من از موتور آموزش دهد، من برای تشکر کردن از او در حال تکان سر برای اولین بار به این فکر افتادم که موتور را از نزدیک‌‏تر با دقت تماشا کنم. در وسطِ سرِ این پرنده پروانۀ چوبی نشسته بود، پشت سر آن موتور و باک‌بنزین قرار داشت، بعد محل خلبان و بعد از آن جای نشستن من قرار داشت و در پشت آن ساختمان چوبی و سبکی قرار گرفته بود که سریع خود را جوان ساخته و به دُم زیبای سکانی نزدیک کرده بود. این دستگاه به عنوان اسباب‏‌بازی جذاب بود، اما اینکه باید دو انسان را در هوا حمل کند عجیب به نظر می‌‏آمد، میله‌‏ها و سیم‌‏ها چنان سبک و دوست‏داشتنی و ژاپنی‏‌مانند دیده می‏‌گشتند، و چنان بال‏‌هایش نازک و بازی‏گوشانه و بادخور ساخته شده بودند که آدم جرئت نمی‏‌کرد به آنها دست بزند.
من با خود فکر می‏‌کردم "مهم نیست، اصل کار موتور است، و خوشبختانه نمی‌‏توانم تخمینی در باره آن بزنم. چه خوب می‏‌شد اگر می‌‏توانستیم زودتر پرواز کنیم."
در این هنگام خلبان به من اشاره می‏‌کند که خودم را برای پرواز کردن آماده کنم. به سرعت ساک زرد رنگم را باز و وسائلم را از آن خارج می‏‌کنم، یک کلاه اسکی، یک جفت دست‏کش، یک شال پشمی. وقتی با خوشحالی کلاه را بر سر گذاشته و بندش را زیر چانه‏‌ام بستم، مکانیک فرانسوی با مهربانی به رویم لبخند زد و گفت، اینطور نمی‌شود، من باید کلاه را برعکس و از سمت لبه به عقب بر سر بگذارم، وگرنه خیلی زود کلاه از سرم کنده خواهد شد. مردم با علاقه به صحنۀ چگونگی مرتب کردن کامل لباسم نگاه می‏‌کردند و می‌‏خندیدند. عاقبت هوانورد یک پالتو و یک عینک رانندگی به من می‏‌دهد؛ من درون این لباس‌‏های پشمی عرق کرده بودم و چنان فریبنده دیده می‏‌گشتم که دوباره جمعیت با شادی بیشتری شروع به خندیدن کرد. دوربین‏‌های عکاسان ما را نشانه گرفتند و کسی به طرف من فریاد کشید: "اگر حالا فقط دماغت را هم ببندی مطمئناً دیگر نمی‌‏تواند اتفاقی برایت رخ دهد".
ــ ناتمام ــ

سعادت.(5)


در هواپیما(1)
زمان می‏‌گذشت و پرواز کردن برایم آرزو و معما باقی مانده بود. دو بار مقاله‏ سریع و ماهرانه‏ نوشته شده‏ از روزنامه‌‏نگارانی که همراه خلبانان پرواز کرده بودند به دستم رسید. من آنها را با هیجان فراوان خواندم، اما هیچ چیز در این مقاله‏‌ها نبود. این آقایان بر بالای ماجرا ایستاده بودند، در حالیکه من در وسط ماجرا ایستادن را بسیار طالب بودم. آنها از تعداد قدرت اسب‏‌های موتور و سرعت چرخش آن در ثانیه باخبر بودند، از داستان زندگی هوانورد خود اطلاع داشتند، کارخانه‌‏ای که موتور هواپیما را ساخته بود می‏‌شناختند، آنها می‌‏دانستند که چگونه از غرور زمانه‏ و از رویای باستانی بشر و تحقق بخشیدن آن توسط بلریو تعریف کنند. اما آدم از پرواز کردن یا خیلی کم و یا هیچ اطلائی به دست نمی‏‌آورد. در این مقاله‏‌ها فقط چیزهائی نوشته شده بود که آدم از قبل هم می‏‌دانست، یا آنکه آنها را حداقل نویسنده می‌‏توانست قبلاً هم بداند. بنابراین پرواز کردن بایستی در واقع اهمیت کمی داشته باشد؛ پرواز کردن یک "احساسی نشاط‏‌بخش و مغرورانه" بود، و یادآور بنا نهادن سنگ یادبود و جشن سالانه، آدم "کاملاً احساس اطمینان می‏‌کرد، و هیچ خبری از احساس ترس یا سرگیجه نبود"، بنابراین پرواز کردن باید چیزی شبیه به یک پیاده‌‏روی از مونیخ به سمت نیفن‏بورگ بوده باشد. یا نویسندگان آن مقاله واقعاً بر این نقطه نظر فرهنگ عموی و غیرشخصی که مقاله‌‏شان آن را برجسته می‌‏ساخت معتقد بودند، یا اینکه نشان دادن احساسات واقعی یک پرواز برایشان بسیار دشوار بود. من امروز فکر می‌‏کنم که فرضیه دوم صحیح بوده است.
حالا بهتر است که به اصل مطلب بپردازم: من دیروز پرواز کردم. هوانوردان به شهر بِرن آمده بودند، یک روز صبح از بالای بام خانه‌‏ام صدای وژ و وژ یک دستگاه را شنیدم و یک هواپیمای یک ملخۀ زیبا، کاملاً مغرور و سرد و اصیل طوری که انگار می‌‏خواست قلبم را به پیچش اندازد از بالای سرم در حال حرکت کردن و رفتن دیدم. روز بعد با آنها پرواز کردم. و حالا می‏‌خواهم کوشش کنم، برخی از برداشت‏‌هایم از این اولین پرواز زندگی‏‌ام را تا آنجائی که امکان‏پذیر باشد اطلاع دهم، و چون داستان "تحقق رویای باستانی بشر" از "پیروزی هوش بر ماده" و تمام آن چیزهائی که برای هر کس آشنا می‌‏باشند، بنابراین من می‏‌خواهم تلاش سخت و حق‏‌ناشناسی را انجام دهم، می‌‏خواهم فرهنگ و تکنیک و تمام این چیزها را به کنار بگذارم و تنها چیزهائی که خودم تجربه کردم یادداشت کنم. من در این تصمیم توسط نادانی عمیقی پشتیبانی می‏‌گردم: من نه از نام کارخانه‌‏ای که موتور را ساخته است باخبرم، نه از تعداد قدرت اسب‏‌های موتور آگاهم، نه وزن آن را می‌‏دانم، و نه از اجازه وزن بارش باخبرم. من هیچ چیز بجز اینکه حالا عاقبت پرواز کرده‌‏ام چیزی نمی‌‏دانم، و اینکه این کار برایم ابداً بدیهی و کاری که فرهنگی عمومی باشد به نظر نرسید، بلکه خیلی بیشتر ماجراجویانه بود. من واقعاً "صرفاً بخاطر هیجان" پرواز کردم، و هیجان لذت نامحدودی برایم به ارمغان آورد.
ــ ناتمام ــ

سعادت.(4)


در هواپیما
وقتی چند سال پیش برای اولین بار در نمایشگاه سفر هوائی بین‏‌المللی فرانکفورت پروازهای آزمایشی ضعیف تعدادی هواپیمای یک ملخه را دیدم، افکار آرزومندانه‏‌ام این بود: "به محض اینکه وضع کمی بهتر شود، باید که پرواز کنی!" و هنگامی که دو سال بعد برای اولین بار با یک بالون کوچکِ زپلین پرواز کردم، لذت بردن و کسب تجربه از سرگیجه شگفت‏‌انگیز در بلندی و دیدن مناظر عالی و غیرمنتظره و وجه تازه چشم‌‏انداز اما شوق پرواز را در من بیشتر به هیجان آورده بود و پس از آن خواهشِ پنهان من این بود که به زودی یک بار خلبانی کنم. اما من در دهکده زندگی می‏‌کردم و همیشه فقط زمستان‏‌ها به شهرهای بزرگ می‌‏آمدم، دوستانم مرا دست می‌‏انداختند و کل حمل و نقل هوائی را ورزشی خطرناک و بسیار وحشتناک می‏‌شمردند که حداکثر راننده‌‏های سابق اتومبیل‏رانی می‏‌توانستند با آن سر و کار داشته باشند، و بر این عقیده بودند که یک انسان تا اندازه‌‏ای بالا مقام، کسی که وظایفی دارد و حتی پدر یک خانواده‏‏ است نباید به هیچ وجه «صرفاً به خاطر هیجان» به یک چنین مبل شیطانی‏‌ای اعتماد کند.
گرچه من این صحبت‌‏ها را رد نمی‌‏کردم، اما آنها هم نمی‌‏توانستند اشتیاق پرواز کردن را در من کمتر کنند. من از پرواز بر فراز سیمپلون، از گزارش‌‏های شهر پو و پاریس و دابن‏دورف و از هوانوردان ایتالیائی می‌‏خواندم، و از همسرم خبرهای منتشر شده از سقوط هواپیماها در روزنامه هفتگی را مخفی نگاه می‌‏داشتم. و صد بار به یاد می‏‌آوردم و تجسم می‏‌کردم که یک خلبان در چنین لحظه‏‌ای چه حال و احساسی باید داشته باشد. بیشتر آنها ورزشکاران زیرک سفت و سختی بودند یا سفته‏‌بازان فنی که برایشان فقط شرایط باد، قدرت موتور، سرعت‏ چرخش و قیمت پرواز مهم بود. اما خیلی از آنها حتما ماجراجوی واقعی بودند، کسانی که یک شاعر خود را به آسانی با آنها یکی احساس می‏‌کند یا اینکه می‌‏توانستند با هم برادر باشند، در آنها چیزی مانند اشتیاق وجود داشت، که افرادی مانند ما را برای سیر و سیاحت و سفر وسوسه می‌‏کند و به خاطر بیکار نشستن عصبانی می‏‌سازد، و هیچ چیز نمی‏‌تواند سیرشان کند و با هر تحققی فقط گرسنگی‏‌شان بیشتر می‌‏گردد. بدون شک این اشتیاق، هرچند در فرم‏‌های خام خود، انگیزه‌‏ای مخفی و فریب‏‌دهنده در نزد بسیاری از این خلبانان بوده است، و کسانی که از صد متری به پائین سقوط کرده و یا بر روی زمین کشیده شده بودند، کسانی که در هوا سوختند یا در آب درگذشتند، نمی‏‌توان با افرادی برابر نشاند که برای مبارزه‌‏ای شجاعانه به خاطر پول روزانه از دسترس ما خارج شده‌‏اند، بلکه آنها به جمعیت کوچک‌‏تری تعلق دارند که به عنوان بردگان آن اشتیاق مرموز و بزرگ پایان خویش را یافته‌‏اند، که استخوان‏‌هایشان در سوراخ‌‏های توده یخ قرار دارند یا کسانی که در جنگل‏‌های آفریقا، در قطب جنوب یا اقیانوس‌‏های دور هلاک می‌‏گردند. خبر مرگ لیتِم در اثر سقوط در کانال و اینکه عاقبت او پایان خویش را به عنوان خلبان در مناظق استوائی یافت و من در فرانکفورت پروازش را دیده بودم مرا در این کار تشویق کرد.
ــ ناتمام ــ

وقتی باد بی‌‏صدا می‌‏وزد.


صبح‌‏ها به جای نان و پنیر و چای با تقلید از میمون‏‌ها موزی را پوست می‏‌کند و در حال خوردن آن جلوی آینه می‌‏ایستاد، بعد مانند شامپانزه بامزه‌‏ای دست و سر و گوشش را تکان می‏‌داد و در دلش قاه قاه می‏‌خندید.
***
یکی از مرغان عشقم سر صبح شوخی‌‏اش گرفته بود؛ خودش را آهسته و آرام کنار سرم ‏رساند و بلند در گوشم خواند: قوقولی قوقو.
***
دلقکی گیج شده بود، نمی‏‌دانست باید بخندد یا گریه کند. قرعه کشید و قرعه به نام گریه افتاد.
خنده قهر کرد، گوشه لب دلقک نشست و بغضش ترکید.

یگانگی در پس تضادها.(3)

ایمان من (2)
بعد از آشنائی با جهان معنوی هندی با جهان معنوی چینی که تکامل‏‌های تازه‌‏ای در آن وجود داشتند آشنا شدم؛ مفاهیم کلاسیک چینی از تقوائی که کونفوتسه (کنفوسیوس) و سقراط به عنوان برادر بر من آشکار ساختند و حکمت پنهان لائوتسه با دینامیک عرفانی‏‌اش مرا خیلی زیاد به خود مشغول ساختند. همچنین دوباره امواجی از تأثیرگذاری مسیحیت در ارتباط با چند کاتولیک از رده‌‏های بالای معنوی به سراغم آمد، بخصوص در ارتباط با دوستم هوگو بال، کسی که انتقاد بی‏‌امانش به رفرمیست‌‏ها را می‌‏توانستم بدون آنکه کاتولیک شوم تائید کنم. من آن زمان کمی هم فعالیت و سیاست کاتولیک‏‌ها را زیر نظر داشتم و می‏‌دیدم که چگونه از شخصیت پاک و بزرگ هوگو بال از طرف کلیسای خودش و نمایندگان روحانی و سیاسی آن، بسته به روند اقتصادی، گاهی استفاده تبلیغاتی می‏‌شود و گاهی او را کنار گذارده و حاشا می‌‏کنند.
ظاهراً این کلیسا هم مکان ایده‌‏آلی برای مذهب نبود، ظاهراً اینجا هم جاه‌طلبی و لاف‌‏زنی، نزاع و تمایل به قدرت‌طلبی در جریان بود، ظاهراً اینجا هم زندگی مسیحی خود را با کمال میل به جاهای خصوصی و پنهان کشانده بود.
مسیحیت در زندگی مذهبی من نقش غالب را داراست، البته نه به عنوان تنها مذهب و بیشتر به عنوان یک مسیحیت عرفانی تا مسیحیتی کلیسائی، و بدون زد و خورد زنده نیست، اما بدون جنگ در کنار ایمانی به رنگ هندی-آسیائی که تنها دگم آن تفکر وحدت است به سر می‌‏برد. من هرگز بدون مذهب زندگی نکردم و نمی‏‌توانستم یک روز بدون آن زندگی کنم، اما در تمام عمر بدون کلیسا توانستم زندگی کنم. کلیساهای ویژۀ جداگانۀ مذهبی و سیاسی برای من همیشه، و بیش از هر زمان در حین جنگ جهانی بعنوان کاریکاتوری از ناسیونالیسم، و ناتوانی تعهد پروتستانت‏‌ها به یک وحدت بین‌‏الملی همیشه نمادی از اتهام به ناتوانی آلمان برای وحدت به نظر می‌‏آمد. در سال‏‌های دور با چنین افکاری به کلیسای کاتولیک رم با مقداری احترام و حسادت نگاه می‏‌کردم، و شوق پروتستانتی من برای فرمی محکم‏‌تر، برای سُنت، برای بروز آشکار روح امروز هم به من کمک می‏‌کند تا احترامم را به این تشکل‏‌های بزرگ فرهنگی مغرب‏‌زمین حفظ کنم. اما این کلیسای کاتولیک قابل تحسین هم برای من فقط با فاصله قابل تحسین است، و به محض اینکه من به آن نزدیک‌‏تر شوم، مانند اندام هر انسانی بوی تند خون و خشونت می‌‏دهد، بوی سیاست و فرومایگی. با این حال، گاهی به کاتولیک‌‏ها به خاطر امکان دعا کردنشان در برابر یک محراب به جای اتاقک‌‏هائی اغلب تنگ و اعتراف کردنشان از میان یک سوراخ به جای اینکه همیشه آنها را فقط به طعنه و تمسخر مورد نقدی مهجورانه قرار دهند حسادت می‏‌کنم.
ــ پایان ــ

یگانگی در پس تضادها.(2)


ایمان من (1)
اینکه کلیسای به اصطلاح پروتستانت وجود نداشته، بلکه پروتستانتیسم در تعداد زیادی از کلیساهای کوچک محلی ویران گردیده بود، اینکه داستان این کلیساها و رؤسایش، یعنی شاهزادگان پروتستانتی که برایشان چیزی شریف‌‏تر از پاپ‏‌های توهین شده کلیسا نبود، پاپ‏‌هائی که از خیلی قبل تقریباً هرچه مسیحیت و فداکاری‌‏های حقیقی برای امپراطوری خداست را دیگر در این کلیساهای زاویه‌‏ای خسته‌کننده برگزار نمی‌‏کردند، بلکه در جاهای خیلی زاویه‌‏دارتری، اما در عوض از این فرم مشکوک و گذرا انجمن‏‌های مذهبی گداخته و از خواب بیدار گشتند _ همۀ اینها برایم از همان ایام جوانی دیگر یک راز نبود، هرچند در خانه پدری از کلیسای محلی و فرم‏‌های سنتی فقط با احترام صحبت می‌‏گشت (یک احترامی که من آن را کاملاً حقیقی حس نمی‏‌کردم و خیلی زود به آن مشکوک گشتم). همچنین در دوران مسیحیت جوانی‌‏ام از کلیسا هیچ نوع تجربه مذهبی به دست نیاوردم. دعا و عبادات خانگی و شخصی، سبک زندگی پدر و مادرم، فقر پادشاهانه‏ و ‏گشاده‏‌دستی‌‏‏شان برای فلاکت، برادری آنها با همنوع مسیحی خود، نگرانی‌‏شان به خاطر مشرکین، البته آنها غذای روحی تمام زندگی فداکارارانه نوع مسیحی خود را نه از کلیسا و نه از روزهای عبادی یکشنبه‏‌ها، بلکه از انجیل‌‏خوانی کسب می‌‏کردند، تعالیم مورد تأیید برای آموزش کودکان هیچ تجربه‏‌ای برایم به ارمغان نیاورد.
البته حالا جهان شعر و مذهب هندی در مقایسه با این مسیحیت تنگ چلانیده گشته، با این آیه‏‌های تقریباً شیرین و با این کشیش‌‏ها و موعظه‏‌گران اغلب خسته کننده بسیار وسوسه‌‏انگیزتر بود. اینجا هیچ نزدیکی‌‏ای مرا به ستوه نمی‌‏آورد، اینجا نه بوی منبر خالی و خاکستری رنگ را می‏‌داد و نه آن ساعات پرهیزگارانه درس انجیل را، اینجا فانتزی‏‌هایم فضا برای پرواز داشتند، من می‌‏توانستم اولین پیام‏‌های جهان هندی را بدون آنکه مقاومتی در من ایحاد کنند دریافت کنم، و تأثیرشان در من همیشگی‏‌ست.
بعدها مذهب شخصی من شکل‌‏های‏ش را اغلب تغییر داده است، اما نه هرگز به معنای تغییر ناگهانی دین، اما همواره در راه رشد و تکاملی آرام. اینکه چرا سیدارتای من «عشق» را بالاتر از «شناخت» قرار می‏‌دهد، و چرا دگم را رد می‌‏کند و تجربه در وحدت را در مرکزیت قرار می‏‌دهد را ممکن است کسی به عنوان تمایلی باقیمانده از مسیحیت، آری به عنوان ردی از پروتستانتِ صادقانه در او درک کند.
ــ ناتمام ــ

یگانگی در پس تضادها.(1)


ایمان من
من نه تنها در مقاله‏‌هایم در مناسبت‌‏های مختلف به اعتقادم اعتراف کرده‌‏ام، بلکه همچنین یک بار پیش از تقریباً ده سال پیش هم کوشش کردم آن را در کتابی بنویسم. نام کتاب سیدارتا است، و محتوای اعتقاد در آن از طرف دانشجویان هندی و کشیش‏‌های ژاپنی غالباً بررسی و مورد بحث واقع گشت، اما از طرف همکاران مسیحی‎شان این کار انجام نگرفت.
اینکه ایمان من در این کتاب نام و چهره‌‏ای هندی دارد اتفاقی نیست. من مذهب را به دو فرم تجربه کرده‌‏ام، به عنوان کودک و نوه پروتستانتی متدین و درست‏کار و به عنوان خواننده مکاشفه‏‌های هندی، که در میان آنها من بالاتر از همه اوپانیشادها، باگاوادگیتا و سخنان بودا را قرار می‌‏دهم. و همچنین این هم تصادف نبود که من در میان یک مسیحیت زنده و واقعی رشد کردم، اولین جنبش دینداری مخصوص به خودم را در فرم هندی تجربه کردم. پدر من هم مانند مادر و پدر مادرم تمام دوران زندگی‏‌اش را به عنوان مبلغ مذهبی در مأموریت‌‏های مسیحی در هندوستان گذراند، و با وجود آنکه ابتدا در یکی از عموزاده‌هایم و من این شناخت که نمی‌‏تواند فقط یک سلسله مراتب مذهبی وجود داشته باشد پیدا گشت، اما پدر، مادر و پدربزرگ نه فقط یک آشنائی زیاد و تا اندازه‌ای دقیق به انواع اعتقادات هندی داشتند، بلکه یک نیمه همدلی با آنها هم در نزدشان وجود داشت. من معنویت هندی را درست مانند مسیحیت از کودکی تنفس و لمس کردم.
مسیحیت را اما برعکس در فرمی رادیکال، سخت و منحصر به فرد در زندگی‌‏ام آموختم، در یک فرم ضعیف و گذرائی که به سختی هنوز زنده و تقریباً در حال ناپدید شدن است. من آن را به عنوان پروتستانتیسم با رنگی از پارسائی شناختم، و آن تجربه‏‌ای عمیق و قوی بود؛ زیرا که زندگی اجداد و پدر مادرم را خدا معین می‏‌کرد و آنها زندگی خود را وقف خدمت به او کرده بودند. اینکه انسان‌‏ها زندگی خود را به عنوان ملک خدا می‌‏بینند و نه در غریزه جنسی خودخواهانه خویش، بلکه سعی می‏‌کنند طوری زندگی کنند که خدمت و قربانی در پیش خدا به حساب آید، و این بزرگترین تجربه و میراث زمان کودکی زندگی‌‏ام را سخت تحت تأثیر خود گذاشت. من «جهان» و مردم جهان را هرگز کاملاً جدی نگرفتم و در این دوران سالخوردگی کمتر هم جدی می‌‏گیرم. اما آن مسیحیتی که در نزد اولیای من به عنوان زندگیِ وعده داده شده، به عنوان خدمت و قربانی، به عنوان جامعه و تکلیف با آنکه بزرگ و نجیب بود _ اما ما کودکان از آن فرم‏‌های مذهبی و نسبتاً فرقه‎ای می‏‌شناختیم و به این جهت خیلی زود به نظر من مشکوک آمد و تا حدی کاملاً غیرقابل تحمل گشت. در این رابطه برخی احکام و اشعاری گفته و خوانده می‎شد که شاعر درونم خود را توهین‏‌شده حس می‏‌کرد، و هنگامی که کودکیِ اولیه به پایان رسید بر من به هیچوجه مخفی نماند که انسان‏‌هائی مانند پدر و پدربزرگم به این خاطر که مانند کاتولیک‏‌ها نه یک تعهد ثابت و دگم دارند، نه یک مراسم حقیقی و پذیرفته شده و نه یک کلیسای حقیقتاً واقعی چه زیاد رنج می‏‌بردند و خود را به این خاطر به زحمت می‌‏انداختند.
ــ ناتمام ــ

یگانگی در پی تضادها


اعدام
استاد با دوازده یار خود در مسیر پیاده‌روی از کوه پائین آمدند و خود را به دیوار یک شهر بزرگ که جلوی دروازه آن جمعیت بزرگی جمع شده بود نزدیک ساختند. وقتی نزدیک‌‏تر شدند، محل اعدامی را که بر پا شده بود می‌‏بینند. و جلاد مشغول کار بود، یک انسانِ از زندان و شکنجه ضعیف شده‌‏ای را برای بردن به طرف کنده زیر تبر خود از گاری بیگاری‏‌کشی برده‌‏ها با خشونت بیرون می‏‌کشید. مردم به اطراف محل نمایش فشار می‌‏آوردند، محکوم را مسخره می‏‌کردند و به رویش تُف می‌‏انداختند و گردن زدنش را با رغبت و در غوقائی شاد نگاه می‏‌کردند. همراهان از هم سؤال می‏‌کنند: "این چه کسی‌‏ست و چه کاری باید کرده باشد که جمعیت چنین وحشیانه خواهان مرگش هستند؟ ما کسی را نمی‌‏بینیم که همدردی یا گریه کند."
استاد غمگین می‌‏گوید: "فکر کنم که او یک مرتد باشد". آنها به رفتن ادامه می‌‏دهند و چون به جمعیت می‌‏رسند، حواریون دلسوزانه از مردم نام و اتهام مردی که کنار کنده تبر جلاد زانوزده دیده بودند را سؤال می‏‌کنند.
مردم عصبانی جواب می‌‏دهند: "او یک از دین برگشته است. آهای، سر لعنتی‏شو پائین آورد! سرشو قطع کن! این سگ می‌‏خواست به ما یاد بده که شهرِ بهشت فقط دارای دو دروازه است، و ما خوب می‌‏دونیم که تعداد دروازه‏‌ها دوازده تاست!"
حواریون با تعجب رو به استاد کرده و می‏‌پرسند: "استاد، چطور تونستی حدس بزنی که محکوم یک مرتده؟"
او لبخندی می‌‏زند و در حال رفتن آهسته می‌‏گوید: "دانستن‏ش سخت نبود. اگر او یک قاتل یا یک دزد و یا یک تبهکار می‏بود، بنابراین در میان مردم ترحم و همدردی پیدا می‎گشت. خیلی‏‌ها گریه می‌‏کردند، بعضی ادعای بی‌‏گناهی‏ش را می‌‏کردند. _ اما کسی که ایمانِ خودش را داراست، مردم او را بدون ترحم سر می‏‌زنند، و جسدش جلوی سگ‏‌ها انداخته می‏‌شود."
ــ ناتمام ــ

دلگرمی‏‌ها.(2)


شراب به عنوان نوشابه‏‌ای تعادل‌‏بخش، تسلی‏‏ دهنده، آرام‏ ساز و بخشنده خواب و رویا، بسیار نجیب‏‌تر و زیباتر از آن خدائی‏‌ست که دشمنانش تازگی‏‌ها مایلند به ما بقبولانند. اما شراب برای هر کسی نیست. برای لذت بردن هنرمندانه و خردمندانه از آن و دوست داشتن و درک ابعاد لطیف چرب‌‏زبانی‏‌اش، باید مانند بقیه هنرها از استعداد طبیعی برخوردار بود.
(از "هنر بیکاری" سال 1904)
***
شراب
گاهی خوشحال می‏‌شوم، ساکت و تنها
در اتاق سردی با آرامش کامل می‏گساری کنم،
با یک شراب قدیمی و محبوب
یک کلمۀ دوستانه و راست صحبت کنم.
بعد امیدوارانه آرزوی رسیدن زمانی را بکنم،
که به من و زیارتم بر روی زمین
بار دیگر، اگر هم که با درد باشد،
روزهائی بالغ و پاک داده شود.
بعد اما یک دوست هم ارمغان می‏‌دادند،
که جام زندگی لبریز شده‏‌ام را
با لذتی شاکر و محتاط حرمت می‌‏گذاشت،
و شراب رسیده را می‏گساری هم‏پایه بود.
(1902)
***
شراب منِ زاهدِ گوشه‌نشین و دهقان را پادشاه، شاعر و عاقل ساخت. شراب زورق خالی گشتۀ زندگی را با سرنوشت‏‌های نو پُر می‏‌سازد و سرگردانان را به امواج زندگانی بزرگ بازمی‌‏گرداند. شراب یک چنین چیزی‏‌ست. اما شراب هم مانند تمام استعدادها و هنرهای ارزشمند دیگر است. می‌‏خواهد دوست داشته شود، مورد توجه قرار گیرد، درک گردد و با زحمت به دست آید.
(از "پتر کامنسیند" سال 1903)
***
فردا _ فردا چه خواهد شد؟
عزاداری، نگرانی، خرسندی کم،
سری سنگین، شراب ریخته _
تو باید زندگی کنی، امروزِ زیبا را!
اگر زمان با پرواز سریع
در منطقۀ دائمی خود در سفر است،
این جام پر از شراب اما
مال خود من می‏‌باشد.
آتش جوانی خاموش گشته
بلند زبانه می‏‌کشد این روزها.
مرگ، بفرما این هم دستم،
هنوز می‏‌خواهی به چه مجبورم سازی؟
(1903)
ــ پایان ــ

دلگرمی‏‌ها.(1)


انسان، آنطور که خدا او را به تصویر کشیده و آنطور که شعر و خرد ملت‌‏ها او را چندین هزار سال فهمیده است، با حس‌‏هائی برای زیبائی و با این استعداد خلق گشته تا از دیدن چیزها خوشحال شود، حتی اگر هم آن چیزها برایش بی‏‌فایده باشند. همواره در شادی انسان به خاطر زیبائی، روح و احساس به طور مساوی سهیم‌‏اند، و تا وقتی که انسان‌‏ها قادرند در وسط فشارها و خطرات زندگی‌‏شان به خاطر چنین چیزهائی خوشحال شوند: بازی رنگ در طبیعت یا در عکسی نقاشی شده، یک ندا در آواز دریا و طوفان یا در یک موسیقی ساخت دست انسان، تا زمانی که جهان می‏‌تواند در پس سطوح علاقه‏‌ها و مشکلات‏‌شان به عنوان یک کل آشکار یا قابل لمس گردد، در جائی که از چرخش سر یک گربه کوچک بازیگوش تا اقسام بازی‏‌های یک سونات، از نگاه تکان‏دهنده یک سگ تا تراژدی یک شاعر یک ارتباط، هزار تنوع در رابطه، در تناسب‏‌ها، قیاس‎ها و انعکاس‌‏ها برقرار است که از زبان جاوید و جاری‏‌اش به شنونده‌‏ها شور و شادی و خرد هدیه می‏‌گردد – تا آن زمان انسان بارها بر تردید خود پیروز خواهد گشت و بر بودنش در این جهان بارها معنا خواهد بخشید، زیرا که "معنا" همان وحدت تنوع است، یا شاید همان استعداد توانائی روح، که سردرگمی‏‌های جهان را به عنوان وحدت و هارمونی می‏‌پندارند.
(از "خوشبختی"، 1949)
*
آدم باید فقط خود را همیشه از نو در کنار زندگی نگاه دارد. "روح" اغلب ما را قال می‏‌گذارد، و به ندرت از چیزهائی که طبیعت فقط با کمی عشق و صبر به ما می‌‏دهد ارزشمند‏تر است: بازی با یک گربه، یا افروختن آتش، یا تماشای ابرها، و تمام اینها منابعی می‌‏باشند که فقط کافی‏‌ست در آنها را به صدا آورد.
(از یک نامه به خواهرش مارولا در فوریه سال 1923)
*
هرچه انسان بیشتر در جهنم زندگی کند، احتیاح مبرم‌‏تری هم او به موسیقی، به شعر، به عکس، به یک خاطره از تمام آن چیزهائی که در حال حاضر نابود گشته به نظر می‌‏آیند و در اصل اما ویران نیستند دارد.

(از نامه‏‌ای به آلفرد کوبین در فوریه سال 1939)
ــ ناتمام ــ

دلگرمی‏‌ها.


همچنین در این ساعات تاریک و سیاه،
دوستان عزیز، به من گوش دهید؛
گر من این ساعات را روشن، وگر ابری و کدر دریافتم،
هرگز نمی‏‌خواهم اما زندگی را ملامت‏گر باشم.
تابش آفتاب و رعد هر دو چهره‌‏های آسمانند؛
سرنوشت برایم باید، چه شیرین و چه تلخ،
به شکل غذائی مطلوب در خدمت باشد.
روح از مسیر تنگ و پیچ در پیچی می‌‏گذرد،
زبانِ خواندش را باید آموخت!
این زبان را فردا به عنوان مرحمت ستایش خواهید کرد،
زبانی را که امروز برایتان شکنجه به حساب می‌‏آمد.
(از شعر "به دوستان در زمان‏‌های سخت". 1915)
*
هرچه جوامع و دستگاه‌‏های دولتی دیوانه‏‌تر و بیمارتر باشند، ما هم باید بیشتر از علف‏‌ها و گل‌‏ها لذت ببریم و از آنها بیاموزیم، همان گل‏‌ها و علف‌‏هائی که در میادین جنگ و در میان توده‏‌های قلوه‌سنگ شهرهای بمباران‌گشته همچنان مشغول کار خود می‌‏باشند.
(از نامه‌‏ای به لودویگ تویگل در تاریخ اکتبر 1951)
*
این بینش که «خویش» ما چیزی ثابت و دائمی نمی‏‌باشد و می‌‏تواند همیشه خود را در کنار وحدت جهان دوباره بهبود بخشد باعث تسکین خاطر است.
(از کارت پستالی به مارتا وگ‏من در تاریخ 1926)
*
شکوفه‏‌های فراوان
درخت گیلاس پُر ز شکوفه ایستاده،
اما هر شکوفه میوه نمی‏‌گردد،
مانند گل رز نور روشنی دارند
در زیر رنگ آبی و ابرهایِ فرار
افکار مانند شکوفه‌‏ها گشوده می‏‌گردند،
صد تا در هر روز –
بگذار شکوفه دهد! بگذار که کارش را بکند!
و از سود نپرس!
باید بازی و پاکی هم باشند
و فراوانی گل،
ورنه جهان تنگ خواهد گشت
و زندگی بی‌لذت و شوق.
(1918)
ــ ناتمام ــ