داستان‏‌های عشقی.(50)


خسته از زندگی.
اولین شب
اوایل ماه دسامبر است. زمستان برای آمدن هنوز تردید می‏‌کند، طوفان فریاد می‏‌کشد و چند روزی است که بارانی ریز و سریع می‌‏بارد، بارانی که گاهی وقتی برای خودش هم خسته کننده می‏‌شود برای ساعتی خود را به برف خیسی مبدل می‏‌سازد. خیابان‏‌ها قابل عبور نیستند.
خانه من در فضای باز یک مزرعه‏ تک و تنها قرار گرفته است، محاصره شده از باد جنوبی، از باران شامگاهی، از صدای امواج، از باغی خاکستری رنگ نشسته بر آب و از مسیرهای بی‏‌کف و شناوری که هیچ راهی را نشان نمی‏‌دهند. نه کسی می‏‌آید نه کسی می‏‌رود، جهان در جائی دور غرق شده است. همه چیز آنطوری است که من همیشه آرزو می‌‏کردم _ تنهائی، سکوت کامل، بدون هیچ بشری و هیچ حیوانی، فقط من تنها در یک اتاقِ مطالعه که طوفان در هواکش بخاری دیواریش ناله و شکایت می‏‌کند و باران بر شیشه پنجره‌‏هایش می‏‌نوازد.
روزها به این ترتیب می‌‏گذرند: من دیر وقت از خواب برمی‏‌خیزم، شیر می‏‌نوشم، چوب در بخاری می‏‌ریزم و بعد در اطاق مطالعه و در میان سه هزار کتاب که از بین‌شان من دو کتاب را بطور متناوب می‏‌خوانم می‏‌نشینم. یکی از کتاب‏‌ها آموزش محرمانه از خانم بلاواتسکی است، یک اثر مهیب. کتاب دیگر یک رمان از بالزاک است. گاهی برای آوردن چند سیگاربرگ از کشو از جا بلند می‌‏شوم و دو بار هم برای غذا خوردن. بر حجم «آموزش محرمانه» مرتب افزوده می‏‌گردد و این کتاب هرگز به پایان نخواهد رسید و مرا تا گور همراهی خواهد کرد. بالزاک مرتب نازک‌‏تر می‏‌شود، با اینکه من وقت زیادی برایش مصرف نمی‏‌کنم اما او هر روز محوتر می‏‌گردد.
هنگامی که چشمانم به درد می‏‌آیند، روی صندلی راحتی می‌‏نشینم و مردن و خشک شدن نور فقیر روز بر دیوارهای پوشیده از کتاب را می‏‌نگرم. یا جلوی دیوارها می‌‏ایستم و پشت کتاب‏‌ها را نگاه می‏‌کنم. آنها دوستان من هستند، آنها برایم باقی مانده‌‏اند، آنها بعد از مرگ من هم باقی خواهند ماند؛ و اگرچه علاقه‏‌ام برایشان در حال کم شدن است، اما چون به غیر از آنها چیزی ندارم باید با آنها همدم باشم. من آنها را نگاه می‌‏کنم، این دوستان بی‏‌زبان و اجباراً وفادار مانده را نگاه می‌کنم و به سرگذشت‏‌شان می‌‏اندیشم. آنجا یک نسخه یونانی عالی وجود دارد، چاپ شده در لیدن، اثر یکی از فیلسوف‌‏ها. من نمی‌‏توانم آن را بخوانم، مدت‏‌ها می‌‏گذرد که دیگر نمی‏‌توانم یونانی بخوانم. من آن را چون قیمت کمی داشت و چون عتیقه‌فروش اطمینان داشت که من یونانی را سلیس می‌‏خوانم در ونیز خریدم. من کتاب را با دست‏پاچگی خریدم و با خود در جهان، در جعبه و چمدان، با دقت خاص بسته‌بندی گشته و تا به اینجا، جائی که حالا من گیر کرده‌‏ام و جائی که او محل خود و آرامشش را پیدا کرده حمل کردم.
ــ ناتمام ــ

داستان‌‏های عشقی.(49)


نمایش سایه‏‌ها.(4)
در بعد از ظهر همان روز بارون غریبه در جنگل با زن زیبا دیدار می‏‌کند. او از زن سؤال نمی‏‌کند که دیشب و پریشب کجا بوده است. او با یک تعجب تقریباً وحشت‏‌انگیز به چشمان بی‏‌گناه و آرام وی نگاه می‏‌کرد و قبل از رفتن به او می‌‏گوید: "من امشب بعد از تاریک شدن آسمان میام پیشت. یکی از پنجره‌‏ها را باز بگذار!"
زن با لطافت می‏‌گوید: "امروز نه، امروز نه."
"اما من می‌‏خوام بیام."
"یک دفعه دیگه، باشه؟ امروز نه، من نمی‌‏تونم."
"من امشب میام، یا امشب و یا اینکه هرگز دیگه نمیام. تو هر کار دلت می‏‌خواد بکن."
زن از او جدا شده و به راه خود می‏‌رود.
بارون غریبه هنگام غروب کنار رود در کمین می‌‏ایستد تا اینکه تاریکی همه جا را در بر می‏‌گیرد. اما از آمدن قایق خبری نمی‏‌شود. بنابراین به سمت خانه معشوقه‏‌اش به راه می‏‌افتد. خود را در میان بوته‏‌ها مخفی می‏‌سازد و تفنگ را روی زانویش قرار می‏‌دهد.
شب ساکت و گرمی بود، گل یاسمن عطر افشانی می‏‌کرد و آسمان خود را در پشت ابرهای کوچک سفید رنگ با ستاره‌‏های کم نور و کوچک پُر ساخته بود. یک پرنده در عمق جنگل آواز می‏‌خواند، فقط یک پرنده.
هنگامی که تاریکی کاملاً حکمفرما گشت، مردی با قدم‏‌های آهسته و تقریباً دزدکی از گوشه ساختمان نمایان می‏‌گردد. او برای ناشناس ماندن کلاهش را تا پائین پیشانی به زیر کشیده بود، اما هوا آنقدر تاریک بود که او در حقیقت اصلاً احتیاج به این کار نداشت. او یک دسته رز سفید رنگ که نور خفیفی می‏‌دادند در دست راست نگاه داشته بود. در کمین‏ چشمانش را تیز می‏‌کند و ضامن اسلحه را می‏کشد.
مرد کلاه به سر در کنار ساختمان سرش را بالا می‏‌آورد و به خانه که هیچ چراغی در آن روشن نبود نگاه می‌‏کند. بعد به طرف در خانه می‏‌رود، خود را خم کرده و دستگیره آهنی در را می‎بوسد.
در این لحظه تیری شلیک می‌‏شود و پژواک خفیفش در داخل پارک می‏‌پیچد. مرد گل به دست از زانو خم می‌‏گردد و از پشت بر روی سنگریزه‌‏ها سقوط می‏‌کند و بعد از تکان آرامی بی‏‌حرکت باقی می‏‌ماند.
شلیک کننده لحظه‌‏ای در مخفیگاهش صبر می‏‌کند، اما کسی نمی‌‏آید، و در خانه هم سکوت بر قرار بود. بنابراین با احتیاط به سمت خانه می‌‏رود و خود را بر روی فرد تیر خورده که کلاه از سرش افتاده بود خم می‏‌کند. پریشان حال و متعجب فلوری‌‏برت شاعر را تشخیص می‏‌دهد.
او آه بلندی می‌‏کشد و می‌‏گوید "شاعر هم!" و آنجا را ترک می‏‌کند. گل‏‌های رز سفید رنگ بر روی زمین پراکنده گشته بودند و یکی از آنها در میان خون شاعر کشته شده قرار داشت. در روستا ناقوس‌‏ها یک ساعت ‏نواختند. آسمان خود را با ابرهای سفید بیشتری پوشاند و ابرهای سفید در اطراف برج عظیم قصر که مانند یک غول به خواب ابدی فرو رفته بود خود را بسط دادند. رودخانۀ راین با امواج آرامش ترانه‌‏ای ملایم زمزمه می‏‌کرد و در داخل پارک سیاه پرندۀ تنها تا نیمه شب آواز می‏‌خواند.
(1906)
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(48)


نمایش سایه‌‏ها.(3)
دوباره زمان کوتاهی گذشته بود که شبی بارون غریبه قایقی که درون آن یک پاروزن و یک زن نشسته بودند را بر روی رود در حرکت می‎بیند. و آنچه که بارون کنجکاو در تاریکی شب نتوانسته بود صد در صد تشخیص دهد چند روز بعد بر او معلوم‌‏تر می‏‌گردد. زنی را که او بعد از ظهر در کلبه جنگلی در آغوش گرفته و با بوسه‏‌های خود به آتش کشیده بود حالا هنگام شب با برادرش بر روی رود تاریک راین با قایق می‏‌راند و در کنار ساحل با او ناپدید گردیده بود.
بارون غریبه سخت عصبانی گشت و رویاهای پلیدی در سر پروراند. او با خانم آگنس مانند یک قطعه شکار سرگرم‌کننده عشق‏ورزی نکرده بود بلکه مانند کشفی ارزشمند. و از اینکه چنین پاکی لطیفی شکار تبلیغاتش شده است هنگام هر بوسه‏ از شادی و تعجب در ترس بود. به این خاطر به او بیشتر از بقیه زن‏ها عشق ورزیده بود، او به زمان جوانی خود فکر کرده و این زن را با حق‏شناسی و توجه و لطافت در آغوش کشیده بود، زنی را که در شب با برادرش در مسیرهای تاریک می‏‌رفتند. حالا او سبیلش را به دندان می‏‌گیرد و چشمانش از خشم می‌‏درخشند.
فلوری‏‌برن شاعر بی‏‌تأثیر از تمام آنچه رخ داده بود و بی‏‌خیال از خفگی مخفی هوا که بر قصر حاکم بود روزهای آرام زندگی خود را می‏‌گذراند و از اینکه آقای مهمان گاهی او را دست می‏‌انداخت و اذیتش می‏‌کرد خوشش نمی‌‏آمد، اما او به چنین کارهائی از قدیم عادت داشت. او از غریبه اجتناب می‏‌کرد، تمام روز را در روستا یا نزد ماهیگیران در کنار ساحل راین می‏‌گذراند، و در گرمای معطر شب فانتزی‏‌هائی پرسه‏‌زن طرح ریزی می‏‌کرد. و یک روز صبح متوجه می‌‏گردد که در کنار دیوار حیاط قصر اولین گل‌‏های رز در حال شکفتن‌‏اند. در سه تابستان آخری اولین گل‏‌های این رز کمیاب را روی پله کنار درِ خانه خانم آگنس قرار داده بود، و او از اینکه برای چهارمین بار اجازه داشت این هدیه را همراه کارت بی‌نامی برای عرض ارادت پیشکش خانم آگنس کند بی‏‌نهایت خوشحال بود.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(47)


نمایش سایه‏‌ها.(2)
بارون گاهی از او می‏‌پرسید "چرا تو این کارها را می‌‏کنی؟" و او را با چشمانی تیره تهدید می‌‏کرد.
خانم آگنس در حال بافتن مویش جواب می‏‌داد: "مگر تو حقی به گردن من داری؟" او بیشتر از همه فلوری‌برت شاعر را دوست می‏‌داشت. وقتی او را می‏‌دید قلبش به طپش می‏‌افتاد. وقتی شاعر حرف‏‌های ناشایست در باره خانم آگنس می‏‌شنید متأثر می‌‏گشت، سرش را تکان می‌‏داد و آن حرف‌‏ها را باور نمی‌‏کرد و وقتی کودکان در باره خانم آگنس صحبت می‌‏کردند انگار که او به ترانه‌‏ای گوش سپرده باشد شروع به درخشیدن می‏‌کرد. و زیباترین فانتزی‏‌اش وقتی بود که او خانم آگنس را در رویا می‎دید. بعد تمام آن چیزهائی را که دوست می‏‌داشت و به نظرش زیبا می‌‏آمدند به کمک می‌‏گرفت، باد جنوبی و آن دوردست‏‌های آبی رنگ و تمام علف‏زارهای بهاری درخشنده را، و با آنها خانم آگنس را احاطه می‌‏کرد و تمام اشتیاق و صمیمیت زندگی بیفایده کودکانه‌‏اش را در این تصویر می‌‏گنجاند. عصر روزی در اوایل تابستان بعد از یک سکوت طولانی کمی زندگی تازه به جان قصر مُرده دمیده می‌‏شود. شیپور با صدای بلندی در باغ به صدا می‌‏آید، یک ماشین داخل می‏‌گردد و با سر و صدا توقف می‏‌کند. برادر آقای مالک قصر به همراه نوکرش که مرد بزرگ و زیبائی بود و یک سبیل نوک‌تیز و چشمانی مانند چشمان سربازان خشمگین داشت به مهمانی آمده بود. او در آب رود راین شنا می‏‌کرد، برای تفریح به مرغان دریائی نقره‏‌ای رنگ شلیک می‏‌کرد، اغلب در نزدیک شهر به اسب‌‏سواری می‌‏پرداخت و مست به خانه بازمی‌‏گشت، گه‏گاهی شاعر را دست می‌‏انداخت و هر چند روز یک بار با برادرش دعوا و مرافعه می‏‌کرد. هزاران چیز را به او توصیه می‌‏کرد، به او پیشنهاد نوسازی قصر و نصب دستگاه‏‌های جدید را می‏‌داد، اصلاح و تغییرات که انگار کار سهلی می‌‏باشند توصیه می‏‌کرد، زیرا که او به علت ازدواج ثروتمند بود و برادرش فقیر و غالباً در گرفتاری و با بدبختی زندگی می‌‏کرد.
در اولین هفته اقامت خود به خاطر آمدن پیش برادرش پشیمان گشته بود. با این وجود او در آنجا می‌‏ماند و از رفتن اصلاً حرفی به میان نمی‌‏آورد، کاری که برای برادرش جالب نبود. او خانم آگنس را دیده و شروع به ریختن طرح دوستی با او کرده بود.
مدت زیادی طول نمی‌‏کشد که خدمتکار یک لباس تازه که هدیه‌‏ای از بارون غریبه بود برای زن زیبا می‏‌برد. مدت زیادی طول نمی‏‌کشد که خدمتکار در کنار دیوار پارک از نوکر بارون غریبه نامه و گل برای خانم آگنس دریافت می‏‌کند. و باز هم مدت زیادی طول نمی‌‏کشد که بارون غریبه در یک بعد از ظهر تابستانی خانم آگنس را در یک کلبه جنگلی ملاقات می‏‌کند و دست و دهان کوچک و گردن سفیدش را می‏‌بوسد. اما وقتی خانم آگنس را در روستا می‏‌دید کلاه اسب‏‌سواریش را برای او از سر برمی‏‌داشت و او مانند یک دختر هفده ساله از بارون غریبه تشکر می‌‏کرد.
ــ ناتمام ــ

داستان‌‏های عشقی.(46)


نمایش سایه‌‏ها.(1)
خانم آگنس در تنها خانۀ کنار پارک رو به زوالِ قصر که در قدیم متعلق به بارون بود زندگی می‏‌کرد. پدر خانم آگنس جنگلبان بود و این خانه را بخاطر خدمات ویژه‏‌ای از پدر مالک فعلی هدیه گرفته بود. خانم آگنس خیلی جوان ازدواج کرده و بعد از بیوه شدن دوباره به محل تولدش بازگشته یود، حالا بعد از مرگ پدرش در آن خانه به همراه یک خدمت‏کار و عمه نابینایش زندگی می‏‌کرد.
خانم آگنس لباس‌‏های ساده اما زیبا و همیشه تازه‌ای با رنگ‏‌های لطیف می‏‌پوشید، صورت جوانش باریک و دخترانه بود و موهای قهوه‌‏ای سیر بافته شده‌‏اش به دور گردن لطیفش می‌‏پیچید. پیش از آنکه بارون همسرش را با افتضاح از خود براند عاشق آگنس بود، و حالا دوباره از نو عاشق او شده بود. او صبح‌‏ها آگنس را در جنگل ملاقات می‏‌کرد و شب‌‏ها او را با قایق به کلبه ساخته شده از نی در مرداب می‌‏برد، و آگنس در آنجا صورت خندان دخترانه‌‏اش را به ریش زود سفید شده او می‏‌چسباند و انگشتان لطیفش با دست‏‌های او که مانند شکارچیان خشن بودند بازی می‏‌کردند.
خانم آگنس هر روز تعطیل به کلیسا می‌‏رفت، دعا می‏‌کرد و به مستمندان پول می‏‌داد. او پیش زنان پیر و نیازمند دهکده می‏‌رفت، به آنها کفش هدیه می‌‏داد، موهای نوه‌هایشان را شانه می‌‏زد و در خیاطی کمک‌شان می‌‏کرد و هنگام ترک کردن آنها درخشش خفیف فرد جوان مقدسی را از خود در کلبه‌‏هایشان برجای می‏‌گذاشت. خانم آگنس محبوب تمام مردها بود، و اگر کسی مورد علاقه‏‌اش قرار می‏‌گرفت و اگر کسی در زمان مناسبی پیش او می‌‏رفت به او اجازه داده می‌‏شد علاوه بر بوسیدن دستش یک بوسه هم از دهان او بستاند، و اگر آن کس فردی خوش شانس و بلند بالا بود، شاید این جرئت را بدست می‏‌آورد که شب‏‌ها از پنجره خانه او بالا برود.
همه این را می‌‏دانستند، بارون هم این را می‏‌دانست، و با این وجود زن زیبا لبخند زنان و با نگاهی معصومانه مانند دختری که انگار هیچ امیال مردانه‌‏ای نمی‌‏توانند او را لمس کنند راه خود را می‌‏رفت. بعضی اوقات معشوق جدیدی پیدا می‏‌گشت و به او مانند یک زیبائی دست‏‌نیافتنی با احتیاط اظهار عشق می‏‌کرد، بعد با غرور سعادتمند یک فاتح با او به خوشگذرانی می‏‌پرداخت و متعجب می‌‏گشت که مردها زن را از او دریغ نمی‏‌کردند و به او لبخند می‌‏زدند. خانه آگنس تنها و ساکت مانند یک پری جنگلی در کنار پارک تاریک قرار داشت و از گل‌‏های رز پیچنده و بالارونده پوشیده شده بود، و او در این خانه زندگی می‏‌کرد، از آن خارج می‏‌شد و به آن بازمی‏‌گشت، تازه و لطیف مانند یک گل رز در صبح تابستان و با درخششی پاک در صورت کودکانه و موی بافته شده آویزان بر گردن زیبایش. زن‏‌های فقیر و پیر او را دعا می‏‌کردند و دست‏‌هایش را می‏‌بوسیدند، مردها به او سلام می‌دادند، تعظیم می‏‌کردند و بعد به رویش لبخند می‌‏زدند، کودکان پیشش می‏‌دویدند و از او تقاضای چیزی می‏‌کردند و می‌‏گذاشتند که او صورت‌شان را نوازش کند.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(45)


نمایش سایه‌‏ها.
نمای بیرونی قصر از سنگ شفاف ساخته شده بود و با پنجره‏‌های بزرگش به رود راین و به باتلاق و به چشم‏‌اندازی وسیع و روشن و بادخیز از آب می‏‌نگریست، نی و مراتع، و در فاصله دور و پهناور کوه‏‌های جنگلیِ آبی رنگ قوس مرتعش لطیفی می‏‌ساختند که حرکت ابرها از آنها پیروی می‏‌کردند، و نور قصرها و خانه‏‌های رعیتی‏‌اش فقط هنگام وزش باد گرم در دوردست کوچک و سفید قابل رؤیت بود. نمای جلو قصر خود را در جریان آهسته آب خودپسندانه و خوشحال مانند زنی جوان منعکس می‏‌ساخت، شاخه‌‏های سبز روشن درختچه‌‏های زینتی‏ قصر خود را تا سطح آب خم کرده بودند، و قایق‌های سفید رنگ نقاشی شده ونیزی سراسر دیوار بر روی امواج آب تاب می‌‏خوردند. کسی در این سمت آفتاب‏گیر و ساکت قصر زندگی نمی‏‌کرد. اطاق‏‌ها از زمان ناپدید شدن همسر بارون خالی بودند، فقط کوچک‌‏ترین آنها خالی نبود؛ و در آن مانند سابق فلوری‏برتِ شاعر زندگی می‏‌کرد. خانم بارون برای همسرش و قصر او ننگ به بار آورده بود، و از ملتزمین بشاش و فراوانش دیگر کسی بجز شاعر خاموش و قایق‏‌های سفید رنگِ ونیزی چیزی باقی نمانده بود.
بارون بعد از آن بد اقبالی در پشت قصر زندگی می‏‌کرد. اینجا یک برج بلند از دوران رومیان آزادانه ایستاده و حیاط تنگ را تاریک ساخته بود، دیوارها تاریک و نمناک بودند، پنجره‌‏ها باریک و کوتاه، و چسبیده به حیات سایه‏‌دار پارک تاریکی با تعداد فراونی از درختان سالخورده افرا، صنوبر و آلش‏ قرار گرفته بود.
شاعر در یک تنهائی خلل ناپذیر در سمت آفتابیِ قصر زندگی می‏‌کرد. غذایش را از آشپزخانه دریافت می‏‌کرد و بارون را اغلب روزهای متمادی نمی‌‏دید.
او به یکی از دوستان قدیمی‌‏اش که یک بار مهمان او بود و فقط توانست یک روز فضاهای مهمان بیزار کن آن خانۀ بی‌‏روح را تحمل کند تعریف کرد: "ما در این قصر مانند سایه زندگی می‌‏کنیم". فلوری‎برت در آن زمان در مهمانی‏‌های همسر بارون افسانه و اشعار عاشقانه می‌‏خواند و بعد از رفتن وی بدون آنکه کسی از او سؤال کند در آن‏جا مانده بود، زیرا که راحتی بی‏‌تکلفش خیلی بیشتر از کوچه‏‌های جهان و نبرد به خاطر نان می‌‏ترسید تا از تنهائی در این قصر غم‏‌انگیز. مدت زیادی می‌‏گذشت که او دیگر شعر نمی‌‏سرائید. وقتی او هنگام وزش بادهای جنوبی بر روی جریان آب و بر مرداب زرد و قوس‌‏های کوه‏‌های آبی ‏رنگ در آن دوردست‌‏ها و حرکت ابرها را تماشا می‏‌کرد، و وقتی او شب‌‏ها در پارک قدیمی نوسان درختان بلند را می‌‏شنید، شعرهای بلندی را طراحی می‏‌کرد، اشعاری که بی‏‌واژه بودند و نمی‏‌توانستند هرگز نوشته شوند. یکی از این شعرها "نفس خدا" نام داشت و در باره باد گرم جنوب بود، و یکی به نام "تسلی روح" که در شرح مشاهده علف‏زار بهاری و رنگین بود. فلوری‏‌برت نمی‏‌توانست این اشعار را بگوید یا بخواند، زیرا که آنها خالی از واژه بودند، اما او گاهی آنها را در رویا می‏‌دید و احساس می‌‏کرد، به خصوص در شب. ضمناً او روزهایش را بیشتر اوقات در دهکده می‏‌گذراند، جائی که او با کودکان مو طلائی بازی می‏‌کرد یا خانم‌‏های جوان و باکره‏‌ها را به خنده وامی‏‌داشت، بدین شکل که او کلاهش را انگار که آنها زنان محترم و متشخصی می‌‏باشند برایشان از سر برمی‌‏داشت. بهترین روزهایش اما وقتی بود که خانم آگنس را می‌‏دید، آگنس زیبا را، آگنس معروف با آن صورت باریک دخترانه‌‏اش را. سپس به او سلام می‌داد و تعظیم بلند بالائی می‏‌کرد، و زن زیبا سرش را تکان می‏‌داد و می‏‌خندید، به چشمان خجالت‏زده او می‌‏نگریست و بعد لبخند زنان مانند پرتو آفتاب به رفتن ادامه می‌‏داد.
ــ ناتمام ــ

نسبت جن با من.

اینکه آیا جن‏‌ها جادوگری هم می‏‌دانند یا نه یک چیز است و اینکه آیا یک وجب قد دارند یا سه وجب چیزی‏‌ست دیگر!
اینکه می‏‌گویند جن آمده یک چیز است و اینکه زیر عبای چه کسی رفته چیزی‏‌ست دیگر!
اینکه آیا اصلاً جن وجود دارد یا نه یک چیز است و اینکه کسی که به بودنش مؤمن نیست اما برای اثبات حرفی از آمدن جن و رفتن او زیر عبای ملا برای پنهان گشتن خبر می‌‏دهد چیزی‏‌ست دیگر!
اینکه وقتی پشت سر مسافر آب به زمین می‏‌پاشند یک چیز است و وقتی کف دست می‌خارد و آدم به فکر پول می‌‏افتد چیزی‏‌ست دیگر!
اینکه پس از عطسه کردن در تصمیم خود شک می‏‌کنیم یا صبر پیشه تا دومین عطسه باطل بودن صبر اول را اعلام کرده و ما را به انجام تصمیم خویش تشویق کند یک چیز است و استخاره برای کردن یا نکردن کاری چیزی‏‌ست دیگر!
و اینکه اگر هالیوود فیلم پُر فروش جن‏‌گیر را می‏‌سازد یک چیز است و تقلید از آن و ساختن فیلمی توسط تلفن همراه باز هم چیزی‌‏ست دیگر!
نسبت خرافات با تمدن برابر است با من و افکارم به توان چند جن.

داستان‏‌های عشقی.(44)


واگن غیر سیگاری‏‌ها.(4)
ماجرا برایم بیشتر از آنکه دردناک باشد مضحک به نظر می‌‏آمد؛ شیفتگی من پژمرده گشته و مرده بود. آدم نباید به زنی که ماه عسلش را می‏‌گذراند امید ببندد. من میدان را در اختیار اوتمار قرار داده و قبل از آنکه بتواند متوجه بودن من شود از آنجا فرار می‏‌کنم. از بیرون یک بار دیگر او را از پشت پرچین می‌‏بینم که چگونه در کنار غریبه‌‏ها پرسه می‌‏زد و زن را زیر نظر داشت. و همین‏طور چهره زن را هم دوباره برای لحظه‌‏ای می‌‏بینم، اما حال و هوای عاشقانه‌‏ام دیگر از بین رفته بود و چنین به نظرم می‌‏آمد که انگار خطوط چهره زیبایش تا اندازه‌‏ای جذابیت خود را از دست داده‏ و کمی ناچیز شده‌‏اند.
صبح آن شب، وقتی من سوار بر اولین قطار شدم که به سمت میلان می‌‏راند، اوتمار هم در آنجا بود. او ساکش را برمی‌دارد و بعد از من انگار که اصلاً اتفاقی رخ نداده و همه چیز میزان است سوار قطار می‏‌شود.
او خونسرد می‌‏گوید: "صبح به خیر"
من جواب می‏‌دهم: "صبح به خیر. آیا خبر رو شنیدی؟ امشب در اسکالا آیدا اجرا می‏‌شه."
"آره می‌‏دونم. عالیه!"
چرخ‌‏های قطار شروع به غلطیدن می‏‌کنند، و شهر کوچک از پیش چشمان‌مان سُر می‏‌خورد.
من شروع به صحبت می‌‏کنم: "در ضمن، این همسر زیبای مرد کارمند به عروسک شباهت دارد. من که در آخر مأیوس شدم. او واقعاً زیبا نیست. فقط خوشگل است."
اوتمار سری تکان می‏‌دهد و می‌‏گوید: "او کارمند نیست. او یک تاجره، اما در عین حال یک ستوان ذخیره هم است. _ آره، حق با توست. زنِ بی‏‌تناسبیه. بعد از کشف این موضوع بی‌‏اندازه وحشت کردم. مگه ندیدی؟ او بزرگ‌ترین خطائی رو که یک صورت می‌‏تونه داشته باشه تو صورتش داره! این آدم، دهن خیلی کوچکی داره! این افتضاحه، برای من دهن بی‌عیب خیلی مهمه."
من دوباره امتحان می‏‌کنم: "کمی هم عشوه‏‌گر به نظر میاد."
"عشوه‏‌گر؟ چه جور هم! فقط آن عموی بشاش تنها آدم مهربون از این سه نفر بود. می‌‏دونی، من دیروز این زن رو برای آن میمونِ کوچک زیاد می‌‏دونستم. ولی حالا برای مرد متأسفم، واقعاً متأسفم. او بعدها حتماً از این موضوع تعجب می‏‌کنه! اما شاید هم با زن خوشبخت بشه. شاید هم هرگز متوجه نشه."
"متوجه چه چیزی؟"
"متوجه اینکه زنش یک چیز بدلی‌‏ست! فقط یک ماسک زیبا، و هیچ چیز در پشت آن نیست، هیچ چیز."
"ولی من فکر نمی‏‌کنم که زن احمقی بوده باشه."
"نه؟ پس دوباره از قطار پیاده شو و به کومو برگرد، آنها می‏‌خواستند هشت روز آنجا بمانند. من متأسفانه با زن صحبت کردم. دیگه در این باره حرف نزنیم! خیلی خوبه که داریم داخل ایتالیا می‏‌شیم! آنجا آدم دوباره یاد می‏‌گیره که زیبائی رو به عنوان چیزی بدیهی تماشا کنه."
واقعاً خیلی خوب بود، و دو ساعت بعد خشنود و بی‌کار در میان میلان قدم می‌‏زدیم و با لذت و بدون حسادت خانم‏‌های زیبای این شهر پر برکت را که مانند ملکه‏‌ها از کنارمان عبور می‏‌کردند تماشا می‏‌کردیم.
(1913)
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(43)

واگن غیر سیگاری‌‏ها.(3)
قطار شهر لوگانو و مرز را پشت سر گذارده و در شهر کومو در حال حرکت بود؛ این لانه قدیمی تنبلانه در خورشید شبان‏گاهی دراز کشیده بود و تابلوهای دیوانه تبلیغاتی از کوه بروناته به سمت پائین پوزخند می‌‏زدند. من با اوتمار دست می‏‌دهم و کوله‌پشتی‏‌ام را برمی‌‏دارم.
از ایستگاه گمرک به بعد در واگن ایتالیائی نشسته بودیم، درب شیشه‌‏ای و دختر آلمانی زیبا هم ناپدید شده بودند، اما ما می‏‌دانستیم که او هنوز در قطار می‌‏باشد. زمانی که من از قطار پیاده شده و بلاتکلیف از روی ریل‏‌ها تلو تلو خوران رد می‏شدم، ناگهان عمو، زن زیبا و همچنین کارمند را می‏‌بینم که با چند چمدان از قطار پیاده شده و با زبان ایتالیائیِ بدی باربری را صدا می‏‌کردند. بی‏درنگ به کمک‌شان می‏‌شتابم، باربر و سپس یک درشکه خبر کرده و آن سه به شهر کوچک می‏‌روند، جائی که من آنها را حتماً دوباره می‏‌دیدم، زیرا که نام هتل محل اقامت‌شان را می‌‏دانستم.
الساعه قطار سوتی کشید و از ایستگاه به حرکت افتاد، و من به سمت قطار دست تکان دادم، اما دیگر دوستم را در کنار پنجره ندیدم. من خوش و سر حال قدم‏‌زنان به کومو می‏‌روم، یک اطاق می‏‌گیرم، خودم را می‏‌شورم و در پیاتسا برای نوشیدن ورموت کنار میزی می‏‌نشینم. ماجراجوئی بزرگی در سر نمی‏‌پروراندم، اما به این فکر می‏‌کردم چه خوب می‌‏شد اگر می‌‏توانستم امشب یک بار دیگر آن مسافرین را در اینجا ببینم. من در ایستگاه قطار متوجه شده بودم که آن دو جوان واقعاً یک زن و شوهر هستند، و بعد از آن دیگر علاقه‌‏ام به همسر دادستان آینده دوباره صرفاً یک نوع از زیبائی‌شناسی گردید. در هر حال او زیبا بود، خارق‌‏العاده زیبا ... بعد از خوردن شام قدم‌زنان، با لباسی تازه بر تن و صورتی تمیز اصلاح شده و بدون عجله به سمت هتلی که آلمانی‏‌ها در آن اقامت داشتند به راه می‏‌افتم، با یک میخک زرد قشنگ بر یقه کت و اولین سیگار ایتالیائی بر لب.
سالن غذاخوری خالی بود، تمام مهمان‏‌ها در باغ پشت ساختمان هتل، جائی که از صبح سایبان‏‌های بزرگ راه راه سرخ و سفید قرار داشتند نشسته و یا در حال قدم زدن بودند. جوانان در تراس کوچکی کنار دریا با چوب ماهیگیری در دست ایستاده بودند، در کنار تعداد کمی از میزها قهوه نوشیده می‏‌شد. زن زیبا و همسرش و عمو در باغ قدم می‏‌زدند، ظاهراً زن برای اولین بار در جنوب بود و برگ‏‌های چرمی یک گیاه کاملیا را مانند یک نوجوان نادان با تعجب نگاه می‏‌کرد.
اما من با تعجب فراوان در پشت سر زن دوستم اوتمار را می‏‌بینم که با قدم‌‏های تنبلانه پرسه می‌زد. من خودم را کنار می‏‌کشم و از دربان سؤال می‌‏کنم و او جواب می‌دهد که این آقا در این هتل زندگی می‌‏کند. او باید پشت سر من مخفیانه از قطار پیاده شده باشد. من فریب خورده بودم.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(42)



واگن غیر سیگاری‏‌ها.(2)
اوتمار کمی قبل از رسیدن قطار به بلانزونا متوجه می‏‌شود که من به سؤال‏‌هایش جواب‏‌های بی‌‏ربط می‌‏دهم و این که چشم‏‌هایم اشاره مشتاقانه انگشتش به سمت طبیعتِ زیبا را با اکراه دنبال می‏‌کند. و هنوز لحظه‌‏ای بیشتر از سوءظن‌بُردنش نگذشته بود که از جا بلند می‌‏شود و جستجوگرانه از میان شیشه به سمت غیر سیگاری‏‌ها نگاه می‏‌کند، و بعد از کشف غیر سیگاری زیبا چهره بر لبه صندلی‏‌اش می‌‏نشیند و او هم مانند من با هیجان به آن سمت نگاه می‏‌کند. ما هیچ کلمه‌‏ای رد و بدل نمی‏‌کردیم، اما چهره اوتمار طوری غضبناک بود که انگار من به او خیانت کرده‌‏ام. و ابتدا در نزدیکی لوگانو از من پرسید: "راستشو بگو، از کی آن‏ها در واگن ما هستند؟"
من جواب می‏‌دهم: "فکر کنم از فلو‏لن" و جوابم تا حدی دروغ بود، زیرا من سوار شدن آن‏ها را در فلولن دقیقاً به یاد داشتم.
ما دوباره سکوت می‌‏کنیم، و اوتمار به من پشت می‏‌کند. هرچند نشستن بر بالای صندلی برای او راحت نبود، اما او با گردنی خم کرده از زیر نظر داشتن دختر زیبا دست نمی‌‏کشید.
بعد از مکث طولانی‌‏ای می‏پرسد: "قصد داری بدون توقف تا میلان بری؟"
"نمی‏‌دونم. برام بی‏تفاوته."
هرچه ما بیشتر سکوت می‏‌کردیم و هرچه بیشتر تصویر زیبای نشسته در آن سمت را ستایش می‌‏کردیم، به همان نسبت هم هرکدام از ما بیشتر به این فکر می‏‌افتادیم که در مسافرت به کسی چسبیدن مزاحمت به همراه می‌‏آورد. با اینکه ما آزادی عمل کامل برای خودمان محفوظ می‌‏داشتیم، و قرار بر این گذاشته بودیم که هر کدام بدون رعایت حال دیگری امیالش را باید دنبال کند؛ اما حالا چنین به نظر می‌‏آمد که یک نوع اجبار و محدودیت در میان می‌‏باشد. هر کدام از ما، اگر که تنها می‌‏بود، تا حال سیگاربرگ بریساگوئی خود را از پنجره به بیرون انداخته و دستی به سبیلش کشیده بود و برای لحظه‌‏ای تنفسِ هوای بهتر خود را به محل غیر سیگاری‏‌ها رسانده بود. اما حالا کسی از ما این کار را نمی‌‏کرد، و کسی از ما راضی به اعتراف کردن نبود، و هر یک در پنهان از دیگری عصبانی بودیم و این را درست نمی‌‏دانستیم که دیگری آنجا بنشیند و باعث مزاحمت گردد. عاقبت جوّ نامطبوعی بوجود می‏‌آید، و چون من خواهان صلح بودم، بنابراین سیگاربرگ خاموش شده‏‌ام را دوباره روشن کرده، خمیازه‌‏ای تقلبی می‌‏کشم و می‌‏گویم: "اوتمار، من در کومو پیاده می‏‌شم. تا ابد با قطار راندن آدمو خل می‏‌کنه."
او لبخند دوستانه‌‏ای می‌‏زند.
"خل می‌‏کنه؟ من هنوز کاملاً سر حالم، فقط شراب کمی تنبلم کرده، کاری که این شراب همیشه انجام می‏‌ده: آدم مثل آب می‏نوشدش، ولی تمام تأثیرش می‏ره تو سر آدم. اما نمی‌‏خواد خجالت بکشی! ما حتماً در میلان دوباره همدیگر رو خواهیم دید."
"آره، مطمئناً. عالیه که دوباره به بره‌‏‏را می‌‏رم و شب به اسکالا، من مایلم دوباره یک بار دیگه وردی گوش کنم."
ما ناگهان دوباره شروع به گپ زدن می‏‌کنیم و اوتمار چنان مرتب و سرحال بود که من از تصمیمم پشیمان شده و پنهانی اراده می‏‌کنم در کومو پیاده شوم اما به واگن دیگری بروم و تا میلان به رفتن ادامه دهم. این کار به کسی مربوط نبود، و در واقع ...
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(41)


واگن غیر سیگاری‏‌ها.(1)
من در این بین با جدیت از میان شیشه و میله‌‏های برنجی به افراد غیر سیگاری نگاه می‏‌کردم. در آن سمت، در روبرو و نزدیک من یک گروه سه نفره دیده می‏‌شد که ظاهراً از شمالِ آلمان بودند: یک زوجِ کاملاً جوان و یک مردِ شاد و تقریباً مسن که می‏‌توانست یک دوست یا عمو یا فقط یک آشنای در حین سفر باشد. مرد جوان که نمی‌‏دانستم آیا با دختر ازدواج کرده است یا خویشاوند اوست استیلائی مجرب و جدیتی واقعی در گفت و گو از خود نشان می‏‌داد، و من فوراً چنین حدس زدم که او باید یکی از آن کارمندان با شهامت دولت باشد که با آن چهره عبوس‌شان امپراطوری آلمان شکوفائی فعلی خود را مدیون‌شان می‌‏باشد. عمو یا دوست برعکس مانند یک شخص بی‌‏آزار و شریف و بذله‏‌گو به نظر می‏‌آمد، چیزی که در مرد جوان دیده نمی‏‌شد. مقایسه کردن این دو نمونه مختلف که در کنار همدیگر نشسته بودند برایم جالب بود: به نظر می‏‌آمد که عموی شاد و خوشحال لبخند وداعِ یک زمان و گونه بشرِ در حال زوال را با حسن نیتی کامل و با مشربی آسوده نمایش می‏‌دهد؛ آن نفر دیگر، جنس جدیدِ در حال رشد: انرژی‌‏ای آگاه و سرد، خوب تربیت گشته و با یک بی عاطفگیِ نشانه رفته به هدفی ثابت را نمایش می‏‌داد.
بله، این کار جالب بود و من در باره آن چندین بار فکر کردم. دراثنای فکر کردن نگاهم تمام وقت با کنجکاوی بر چهره زن جوان یا دختر که تقریباً چهره‏‌ای زیبا و بی‌نقص داشت دوخته شده بود. در میان چهره‌‏ای پاک و کاملاً جوان یک دهان زیبا و تقریباً کودکانه‏ سرخی می‌‏درخشید، چشم‌های درشت آبی سیری در پشت مژه‌‏های بلند و سیاه ایستاده بودند، و ابروها و موی سیاه از میان پوست بی‌نهایت لطیف و سفید با جذابیت عجیب و نیرومندی خود را نمایان می‌‏ساختند. او بدون شک خیلی زیبا بود و لباس قشنگی بر تن داشت، و بعد از رسیدن قطار به گوشنن برای محافظت موهایش از گرد و خاک به دور سر خود یک پارچه نازک و سفید بسته بود.
تمام لحظات پنهانی تماشا کردن و کم کم صمیمی گشتن با این صورت کاملاً جذاب دخترانه برایم هر بار از نو لذت‏بخش بود. به نظر می‌‏آمد که او هر از گاهی متوجه تحسین کردنم می‏‌گردد و با آن مخالفتی ندارد، حداقل به خود زحمتی نمی‏‌داد تا از مسیر نگاهم گم گردد، کاری که او با زحمت اندکی اگر که کمی بیشتر به صندلی‏‌اش تکیه می‏‌داد و یا جایش را با همراه خود عوض می‏‌کرد می‏‌توانست به راحتی انجام دهد. وقتی گاهی نگاهم به مرد جوان که شاید شوهر او بود می‏‌افتاد، و وقتی فکرم موقتاً به او مشغول می‌‏گشت کاری خالی از مهر و انتقاد انجام نمی‌‏دادند. این امکان وجود داشت که او باهوش و جاه‌طلب باشد، آری، اما رویهمرفته شخص بی‏‌روحی بود که به هیچ‌وجه شایستگی داشتن چنین زنی را نداشت.
ــ ناتمام ــ

داستان‌‌‏های عشقی.(40)

واگن غیر سیگاری‏ها.

در واگن قدیمیِ قطارهای راه آهنِ گوتهارد که در ضمن نمونه خوبی از واگن‏‌های راحت نمی‌‏باشند، یک محل قشنگ و دوست‏داشتنی وجود دارد که همیشه مورد علاقه‌‏ام بوده است و به نظرم تقلید کردن از آن شایسته است. زیرا که محل سیگاری‏‌ها و غیرسیگاری‏‌ها در وسط واگن این قطارها به وسیله یک درِ شیشه‌‏ای از هم تفکیک شده است و نه مانند قطارهای دیگر توسط دری چوبی، و اگر مسافری بخواهد برای سیگار کشیدن مدت یکربع از همسرش مرخصی بگیرد، بنابراین زن و شوهر می‏‌توانند خود را از پشت شیشه هر از گاهی تماشا کرده و به یکدیگر سلام کنند.
من با دوستم اوتمار یک بار در چنین واگنی به سمت جنوب مسافرت می‌‏کردیم، و هر دو به خاطر خوشی‌های تعطیلات و از آنچه که در انتظارمان می‌‏توانست باشد و شامل دوران جوانی می‏‌گردید هیجان‏زده بودیم، مخصوصاً که ما از میان سوراخ معروف در کوه بزرگ به سمت ایتالیا می‌‏راندیم. برفِ‏ آبکی با جدیت در شیب دیواره‌‏های دره رو به پائین سرازیر بود، آب کف‏‌آلود در میان میله‌‏های آهنی نرده‌‏های پل از عمقی شگفت‌‏انگیز رو به سمت بالا می‏‌درخشید، قطار ما تونل و دره‏‌ها را با دود خود پُر می‏‌ساخت، و اگر آدم سرش را وارونه از پنجره به بیرون خارج می‏‌ساخت و به بالا نگاه می‏‌کرد، به این ترتیب می‌‏توانست در آن بالا بالاها بر بالای مزارع پوشیده از برفِ ساکت و سرد آبی رنگِ صخره‏‌های خاکستری خطی باریک از آسمان را ببیند.
من روبروی دوستم که پشتش را به صندلی تکیه داده بود نشسته بودم و می‏‌توانستم از میان درِ شیشه‏‌ای محل غیر سیگاری‏‌ها را زیر نظر داشته باشم. ما سیگار برگ بلند دراز و خوبِ بریساگوئی دود می‏‌کردیم و به ترتیب از بطری شراب خوب ایوورنه‌‏ای می‌نوشیدیم که امروزه فقط آن را کنار پیشخوان مغازه‌‏ها در گاشنن می‏‌توان خرید، شرابی که من بدون آن در گذشته هرگز از راه تسین به سمت جنوب نرانده‏ بودم. هوا خوب بود، ما در تعطیلات بودیم و پول در کیسه داشتیم، و ما بجز خوشگذرانی کردن به چیز دیگری نمی‏‌اندیشیدیم، هر دو با هم یا اینکه هر یک به تنهائی، کاملاً همان‏گونه که حال و موقعیت آن را می‏‌طلبید.
تسین با صخره‏‌های سرخ درخشانش، با دهکده‌‏های بلند و سفیدش و با آن سایه‌‏های آبی رنگش برای خیره ساختن چشمانمان به پیشواز می‏‌آید، ما در این لحظه از میان تونل بزرگ رد شده بودیم و در سراشیب افتادن قطار را می‏‌شد از غلطیدن چرخ‌ها بر روی ریل احساس کرد. ما آبشارهای زیبا را و قله‏ کوه‏‌ها را که از نمای پائین خیلی کوتاه و خمیده دیده می‏‌گشتند، برج‌‏های کلیسا و خانه‌‏های روستائی را که با آلاچیق‏‌هایشان، با رنگ‏‌های روشن و شادشان و تابلوهای ایتالیائی رستوران‏‌ها از جنوب خبر می‌‏دادند به همدیگر نشان می‌‏دادیم.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(39)


اندوه عشق.(2)
فردای آن شب، صبح زود به سوی شهر کانوولای می‏‌تازد و اسبش ملسیا را نزد یکی از ساکنین شهر با یک کلاه خود و یک چکمۀ نو معامله می‏‌کند. هنگام ترک کردن آن محل حیوان سر و گردن درازش را به سمت او می‌‏برد، اما او به رفتن ادامه می‌‏دهد و دیگر به پشت سرش نگاه نمی‌‏کند. بعد از بازگشت به اردوگاه خادم دوک یک اسب نر قرمز رنگ برایش می‏‌آورد، یک حیوان جوان و قوی، و ساعتی دیرتر خود دوک هم برای جنگ تن به تن با او به سوی میدان نبرد می‌‏تازد. تماشاچیان زیادی به خاطر شرکت یک جنگجوی اصیل در این نبرد آنجا گرد آمده بودند. و چون دوک از برابانت در اولین دور نبرد رعایت حال مارسل را می‏‌کند بنابراین هیچکدام از این دو پیروز نمی‏‌گردند. اما در دور بعد دوک بر جوانک نادان خشم می‌‏گیرد و چنان محکم با نیزه‌‏اش به او می‌‏کوبد که مارسل از پشت از اسب سقوط کرده، پایش در رکاب گیر می‏‌افتد و اسب نر قرمز رنگ او را به دنبال خود بر روی زمین می‏‌کشد.
در حالی که مارسل ماجراجو با بدنی پوشیده از زخم و ورم در خیمه خدمتکاران دوک مورد معالجه قرار گرفته و استراحت می‏‌کرد، خبر ورود گاشموره، معروف‌‏ترین قهرمان جهان در شهر و در خیمه‌‏گاه می‌‏پیچد. او در کنار شهر خیمۀ باشکوه و مجللی برپا می‌‏سازد، نام او مانند یک ستاره در پیشش می‏‌درخشید، شوالیه‌‏های بزرگ به پیشانی چین می‌‏اندازند، مردم کوچک و فقیر اما به پیشوازش شتافته و تشویقش می‏‌کردند، و هرزهلوری زیبا او را با چهره‏‌ای از شرم سرخ گشته مشاهده می‌‏کرد. روز بعد گاشموره بدون عجله خود را با اسب به میدان نبرد می‌‏رساند، مبارز می‌‏طلبد و به نبرد می‌‏پردازد و شوالیه‏‌های بزرگ را یکی بعد از دیگری زخمی ساخته و از روی زین اسب‏هایشان به زمین می‏‌اندازد. حالا دیگر مردم فقط از او صحبت می‏‌کردند، او برنده مسابقه بود، شایسته دست و سرزمین ملکه او بود. همینطور مارسل بیمار هم این شایعه را که در اردوگاه پیچیده بود می‌‏شنود. او می‌‏شنود که هرزهلوری را از دست داده است، او از ستایش و افتخار کردن به گاشموره می‌‏شنود و در سکوت به دیوارۀ چادر تکیه می‏‌دهد، دندان‏‌هایش را محکم بر هم می‌‏فشرد و مرگ خود را آرزو می‌‏کند. او اما چیزهای دیگری هم می‏‌شنود. دوک به ملاقاتش می‏‌آید، برایش لباس هدیه می‏‌آورد و از برنده مسابقه صحبت می‏‌کند. و مارسل مطلع می‏‌گردد که ملکه هرزهلوری از عشق گاشموره سرخ و رنگ‌باخته گردیده است. در باره گاشموره اما می‏‌شنود که او نه تنها یکی از شوالیه‌‏های ملکه آنفلیزه از فرانسه است، بلکه در خلنگزار هم پرنسسی آفریقائی را ترک کرده است که شوهرش خود او باید باشد. بعد از رفتن دوک مارسل با مشقت از جا برمی‌‏خیزد، لباس بر تن می‏‌کند و با وجود دردی بی‏ حد برای دیدن گاشموره به شهر می‌‏رود. و او وی را می‏‌بیند، یک جنگجوی قدرتمند با پوستی قهوه‏‌ای رنگ، یک غول سنگین‏‌وزن با اندامی قوی که مانند یک سلاخ به نظرش می‏‌آمد. او موفق می‎شود خود را پنهان از چشم دیگران به قصر برساند و بدون جلب توجه همراه بقیه مهمان‏‌ها داخل قصر شود. در این وقت او ملکه را می‏‌بیند، زن ظریف و دختروار را که از شادی و شرم افروخته بود و دهانش را به قهرمان غریبه عرضه می‏‌داشت. اما در اواخر جشن حامیش دوک او را می‌‏بیند و پیش خود می‏‌خواند.
دوک به ملکه می‏‌گوید: "اجازه دهید که من این شوالیه جوان را به شما معرفی کنم. او مارسل نام دارد و یک خواننده است که هنرش اغلب برایمان لذت آفریده است. آیا مایلید که او برایمان یک آواز بخواند؟"
هرزهلوری با اشاره دوستانه سر به سمت دوک و همچنین مارسل موافقتش را اعلام می‏‌کند، لبخندی می‏‌زند و دستور آوردن ساز ماهور را می‌‏دهد. شوالیه جوان رنگش پریده بود، او تعظیمی می‏‌کند و با تردید ساز ماهوری را که برایش آورده بودند به دست می‌‏گیرد. بعد اما سریع با انگشت‌‏ها بر روی سیم‌‏ها می‌‏نوازد، نگاهش را ثابت به چشمان ملکه می‌‏دوزد و یک ترانه را که در گذشته در وطنش سروده بود می‏‌خواند. ولی بعد از هر مصرع دو بند ساده به عنوان ترجیع به آن می‌‏افزود، دو بندی که طنین محزونی داشتند و از قلب زخمیش برمی‌‏خواستند. و این دو قطعه که در آن شب در قصر برای اولین بار طنین‏‌انداز گشت و به زودی به طور گسترده‌‏ای معروف گردید و بارها خوانده شد از این قرارند:
شادی عشق دوامش فقط یک آن است،
اندوه عشق اما یک عمر.
مارسل بعد از به پایان رساندن ترانه قصر را ترک می‏‌کند، قصری که از پنجره‌‏هایش روشنائی براق یک شمع به دنبالش جاری بود. او به خیمه‏گاه بازنگشت، بلکه مستقیم از دروازه شهر به سمت مخالف رو به سوی سیاهی به راه افتاد تا به خاطر مقام سلحشوری و به عنوان نوازنده عود یک زندگی بی‌سامان را بگذراند.
جشن‏‌ها از صدا افتاده‏‌اند و خیمه‏‌ها پوسیده‌‏اند، دوک از برابانت، پهلوان گاشموره و ملکه زیبا صدها سال است که مرده‌‏اند، دیگر کسی از کانوولای و آن مسابقه‏ برای به دست آوردن هرزهلوری چیزی نمی‌داند. بعد از گذشت قرن‏‌ها بجز نام آنها که حالا دیگر غریبه و قدیمی به گوش می‏‌آیند و آن اشعار شوالیه جوان دیگر چیزی باقی نمانده است. اما هنوز هم اشعار مارسل را به آواز می‌‏خوانند.
(1907)
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(38)


اندوه عشق.(2)
شب هنگام، وقتی مارسل به خیمه‌‏گاه بازگشت و کم کم اینجا و آنجا مشعل‏‌ها روشن گردیدند، دوک از برابانت او را صدا می‌‏زند و می‌‏گوید: "تو امروز شانس خود را در نبرد آزمایش کردی. دوست عزیز، اگر دوباره میل برای نبرد کردن احساس کردی، یکی از اسب‌‏های من را بردار، و اگر پیروز گشتی آن را برای خود نگهدار! اما حالا بیا تا خوش بگذرانیم و برایمان یک آواز زیبا بخوان!"
دلاور جوان حال و حوصلۀ آواز خواندن و شاد بودن نداشت. اما به خاطر قولی که در باره اسب به او داده شده بود راضی گشت. او داخل خیمۀ دوک می‏‌گردد، یک لیوان شراب قرمز می‏‌نوشد و ماهورش را در دست می‏‌گیرد. او یک ترانه می‌‏خواند و باز یکی دیگر، همرزمان و سروران حاضر در خیمه او را تشویق می‏‌کنند و به سلامتیش شراب می‌‏نوشند.
دوک با خوشحالی فریاد می‏‌زند: "خدا تو را حفظ کند، خواننده! بیا و نیزه‌شکانی را کنار بگذار و با من به دربارم بیا، که اگر چنین کنی روزهای خوبی نزد من خواهی داشت."
مارسل آهسته می‏‌گوید: "لطف دارید، اما فراموش نکنید که شما به من قول یک اسب داده‌‏اید، و من قبل از فکر کردن به چیز دیگری می‌‏خواهم یک بار دیگر در نبرد شرکت کنم. روزهای خوب و اشعار زیبا چه کمکی می‌‏توانند به من کنند، وقتی که بقیه دلاوران به خاطر عشق و آوازه نبرد می‏‌کنند!"
یکی از حاضرین می‏‌خندد: "مارسل، آیا می‏‌خواهید برنده ملکه شوید؟"
مارسل با عصبانیت جواب می‏‌دهد: "دلاور، با اینکه جنگجوی فقیری هستم، اما من آن چیزی را می‌‏خواهم که همۀ شما می‌‏خواهید. و اگر هم موفق نشوم ملکه را به دست آورم، اما می‌‏توانم به خاطر به دست آوردنش بجنگم، خون دهم و شکست و درد متحمل گردم. برای من مُردن به خاطر او شیرین‏‌تر از بدون او مانند بزدلان در سلامت زنده ماندن است. و شمشیر من برای آن شخصی که به این خاطر قصد مسخره کردنم را داشته باشد‏ تیز گشته است."
دوک آنها را دعوت به صلح می‏‌کند، و به زودی هرکس به سمت محل خواب خود می‌‏رود، مارسل در حال رفتن بود که دوک با اشاره‏‌ای مانع رفتنش می‏‌شود. او به چشمان مارسل نگاه می‏‌کند و با مهربانی به او می‌‏گوید: "پسرم، تو خون جوانی در رگ‌‏هایت داری. آیا واقعاً می‏‌خواهی به خاطر یک رویا به سمت رنج و خون و درد بدوی؟ تو نمی‌‏توانی پادشاه کشور فالویس شوی و نمی‌‏توانی ملکه هرزهلوری را محبوب خود سازی، این را خودت هم خوب می‏‌دانی. چه سودی به حال تو دارد که اگر یک رزمنده کوچک یا دو رزمنده را از روی اسب‌‏هایشان سرنگون سازی؟ تو باید برای رسیدن به هدف خود پادشاهان و ریوالین و مرا و تمام دلاوران را شکست دهی! به این دلیل من به تو می‏‌گویم: اگر مایل به جنگیدن هستی، بنابراین از خود من شروع کن، و چنانچه موفق نشوی که بر من پیروز گردی، بدینسان دست از رؤیایت بکش و همانطور که قبلاً به تو پیشنهاد کردم با من به دربارم بیا."
مارسل چهره‌‏اش سرخ می‏‌شود، اما بدون فکر کردن می‏‌گوید: "دوک گرامی، من از شما متشکرم، و فردا برای جنگیدن در مقابل شما خواهم ایستاد." او از خیمه خارج می‏‌شود و به دیدار اسبش می‌‏رود. اسب او را دوستانه می‌‏بوید، از دستش نان می‌‏خورد و سر خود را روی شانه‏‏ او قرار می‏‌دهد.
مارسل در حال نوازش کردن سر اسب آهسته می‌‏گوید: "آره ملیسا، تو منو دوست داری، اسب خوب من، ملیسا. اما اگر قبل از رسیدن به این اردوگاه در میان جنگل هلاک می‏‌گشتیم برایمان خیلی بهتر بود. شب بخیر ملیسا، خوب بخوابی اسب خوبم."
ــ ناتمام ــ

داستان‌‏های عشقی.(37)


اندوه عشق.(1)
در میان رزمندگان فقیر و بی‌‏نام فرزندخوانده یکی از بارون‏‌های کوچک به نام مارسل نیز حضور داشت، یک جوان زیبا، کمی تشنه ماجراجوئی و با تجهیزات رزمی ساده و یک اسب پیر و ضعیف به نام ملیسا. او مانند بقیه به آنجا آمده بود تا تشنگی کنجکاویش را سیراب سازد، شانس خود را امتحان کند و در خوشی و هیجان عمومی کمی شریک گردد. او در میان همتایان خود و همچنین در نزد بعضی از شوالیه‌‏های برجسته تا اندازه‌ای شهرت کسب کرده بود، نه به عنوان شوالیه، بلکه به عنوان یک خنیاگر، زیرا که او می‏‌دانست چگونه شعر بسراید و ترانه‌‏هایش را همراه با نواختن عود خیلی زیبا بخواند. او در آن ازدحام که مانند بازار مکاره‌‏ای به نظرش می‌‏آمد احساس خوبی داشت و آرزو می‏‌کرد که این جشن و سرور مدت درازی ادامه یابد. دوک از برابانت که یکی از مشوقان مارسل بود، شبی از او خواهش کرد تا برای رفتن به یک مهمانیِ شام که ملکه به افتخار شوالیه‌‏های برجسته قصد برپائی آن را داشت او را همراهی کند. مارسل به اتفاق دوک به پایتخت داخل شده و به قصر می‌‏رود، سالن قصر درخشش باشکوهی داشت و ظروف غذا و کوزه‌‏های شراب به آدم لذت و نیرو می‏‌بخشیدند. اما جوان بینوا بعد از آن شب دیگر دلش شاد نبود. او ملکه هرزهلوی را می‏‌بیند، صدای روشن و نوسان‏‌دارش را می‏‌شنود و از نگاه‌‏های شیرینش می‌‏نوشد. حالا دیگر قلب مارسل با عشق به آن زن والامقام که چنین لطیف و بی‌‏تکلف مانند یک دختر به نظر می‏‌آمد و با این حال مطلقاً غیر قابل دسترسی برای او بود می‏‌طپید.
او می‌‏توانست مانند بقیه شوالیه‏‌ها برای به دست آوردن ملکه بجنگد. او آزاد بود شانس خود را در مسابقه‏‌ها بیازماید. اما نه اسب و وسائل رزم او در شرایط خوبی بودند و نه به خودش این اجازه را می‌داد که خود را جزء قهرمانان نامدار بداند. البته او ترس نمی‌‏شناخت و هر لحظه از صمیم قلب آماده بود زندگی خود را به خاطر ملکه عزیز در نبرد به خطر اندازد. اما او خوب می‌‏دانست که قدرتش قابل مقاسیه با قدرت و مهارت مورهولت یا لوت و حتی ریوالین و بقیه پهلوانان نمی‌‏باشد. با این وجود می‏‌خواست در مبارزه شرکت جوید و شانس خود را امتحان کند. او به اسب خود ملیسا نان و علف خشکِ مرغوب می‌داد که با خواهش و تمنا به دست می‏‌آورد، و با غذا خوردن و خوابیدن منظم به خود می‏‌رسید، او وسائل اندک نبرد خود را با دقت تمیز می‏‌کرد و برق می‌‏انداخت. و چند روز بعد به میدان نبرد می‏‌رود و خود را برای مسابقه معرفی می‌‏کند. حریفش، یک شوالیه اسپانیائی در مقابل او قرار می‌‏گیرد، آنها با نیزه‌‏های بلند خود به سمت یکدیگر حمله می‏‌آورند. مارسل همراه با اسبش نقش بر زمین می‏‌گردد و خون از دهانش جاری می‏‌شود. تمام اعضای بدنش به درد آمده بودند، اما او بدون کمک از روی زمین بلند می‏‌شود و اسب خود را که در حال لرزیدن بود از آنجا دور می‏‌سازد و در گوشه خلوتی کنار نهر خود را می‏‌شوید و تمام روز را تنها و تحقیر شده در آنجا به سر می‌‏برد.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(36)


اندوه عشق.
از مدت‏‌ها پیش در اطراف کانوولای پایتخت کشور فالویس مردانی نام‌‏آور در خیمه‏‌هائی مجلل به سر می‏‌بردند. هر روز مبارزه‏ تن به تن تازه‌‏ای انجام می‌‏گرفت و جایزه این مسابقه ملکه هرزهلوی بیوه محجوب کاستی و دختر زیبای گِرال پادشاه فریموتل بود. در میان مسابقه‌دهندگان مردان بزرگی دیده می‏‌شدند، پادشاهانی مانند پندراگون از انگلیس و لوت از نروژ، پادشاهِ آراگون، دوک از برابانت، چندین کنت معروف و شوالیه و پهلوانانی مانند مورهولت و ریوالین را می‏‌شد در میان این مردان دید؛ اسامی آنها در دومین سرود اشعار حماسی وولفرام فون اشنباخ فهرست‌‏وار آمده است. هر کدام از این مردان دلیلی شخصی برای شرکت در این مسابقه داشتند، یکی فقط به دلیل شهرت نظامی شرکت کرده بود، و دیگری به خاطر چشمان آبی رنگ، زیبا و دخترانۀ ملکه جوان، اما اکثرشان به خاطر زمین‌های غنی و بارور او و به خاطر شهرها و قصرهایش در این رقابت شرکت کرده بودند.
علاوه بر تعداد زیادی از سروران و پهلوانان معروف فوجی از شوالیه‏‌های بی‏‌نام، ماجراجویان، راهزنان سَرگردنه و مردان فقیری هم در آنجا جمع بودند که بعضی حتی بی‌خیمه بودند و اغلب در اینجا و آنجا بدون سرپناه در روی زمین و در زیر پالتوهایشان شب را به روز می‌‏رساندند. اسب‏‌هایشان در علف‏‌های آن اطراف می‏‌چریدند، دعوت شده و بی‏‌دعوت از سفره غریبه‏‌ها غذا می‏‌خوردند و می‏‌آشامیدند و اگر هم یکی از آنها قصد شرکت در مسابقه را می‌‏داشت امیدش فقط به خوشبختی و شانس بسته بود. زیرا که امکانات‌‏شان در حقیقت خیلی کم بود، زیرا که اسب‏‌های بدی داشتند؛ و بر روی یک اسب پیر و فرسودۀ خانگی از دست دلیرترین‏‌شان هم کار چندانی ساخته نبود. عده زیادی از آنها اصلاً فکر نبرد کردن در سر نداشتند، بلکه تنها قصدشان در آنجا بودن و تا حد امکان شرکت داشتن در خوشگذرانی دسته‏‌جمعی بود و یا می‏‌خواستند از آن جشن سودی حاصل کنند. همه آنها کاملاً امیدوار بودند. هر روز جشن و مهمانی برپا بود، گاهی در قصر ملکه، گاهی هم نزد سروران زورمند و ثروتمند در خیمه‏‌گاه، و بعضی از شوالیه‌‏های فقیر از اینکه نتیجۀ نهائی نبردهای تن به تن به طول می‌‏انجامید خرسند بودند. مردم تفریح‌‏کنان اسب‏‌سواری و شکار می‌‏کردند، گپ می‏‌زدند، شراب می‏‌نوشیدند و بازی می‏‌کردند، نبرد شرکت‌کنندگان در مسابقه را تماشا می‏‌کردند و گه‏گاه در یکی از آنها شرکت می‌‏جستند، اسب‌‏های زخمی شده را مداوا می‏‌کردند، تلاشِ باشکوه مردانِ بزرگ را زیر نظر داشتند، به همه جا سر می‏‌کشیدند و خوش می‏‌گذراندند.
ــ ناتمام ــ

داستان‌‏های عشقی.(35)


عطر گل یاسمن.(2)
بانو اما درحال نواختن پیانو گاهی سرِ بور و زیبای خود را به سمت شانه‏‌اش خم می‏‌کرد و با احساس لذت ملایمی به شاعر خود می‌‏اندیشید. او می‏‌توانست شاعر را به همان شکلِ نشسته بر روی نیمکت سنگی نیم‏دایره شکل در زیر درخت شاه بلوط و در حالی که چشم به ماه آسمان دوخته بود و با کشیدن آهی آهسته گاهی سرِ سیاهش را به سمت آلاچیق می‌چرخاند و به صدای موسیقی با اشتیاق گوش می‌‏داد خیلی واضح تجسم کند. او رنگ پریده‌‏ای داشت، و گرچه صورتش مغرور و محکم به چشم می‏‌آمد، اما یک رقت، کمی درماندگی و کمی حالات جوانانه در خود پنهان داشت.
ناگهان موسیقی به پایان می‌‏رسد. سکوت شب مانند دریای سیاهی بر بالای ملودی‏‌های کامل نگشته و غرق گردیده خیمه می‏‌زند.
بانوی زیبای جوان برای بازگشت به کاخ، بدون آنکه کلاهش را با خود ببرد آلاچیق را آهسته ترک می‌‏کند. اما ناگهان در وسط باغ گل، جائی که چهار راه عریض در کنار باغچه دایره‌‏وار گ‌‏های رز به همدیگر می‌‏رسیدند توقف می‏‌کند. او چیزی به خاطر می‌‏آورد. باغچه را دور می‏‌زند و قدم‏‌هایش را آهسته به سمتی می‏‌چرخاند که به پله‌‏های پارک منتهی می‏‌گردید. آهسته و با سری افراشته از میان بوته‌‏زار به آن سو قدم برمی‏‌دارد، آرام از چهار پله سنگی و عریض پائین می‌‏رود و داخل میدانِ نیمه تاریک می‏‌گردد، به همان جائی که می‏‌دانست شاعر در زیر سایه سیاه درخت‏‌های شاه‌بلوط پنهان نشسته است.
بانو بعد از داخل شدن به محدودۀ سایه‏‌دار چند قدمی به داخل نور بیضی شکل می‌‏رود، هر دو دستش را پشت گردن و سر خود که کاملاً به بالا خم کرده بود قرار می‌‏دهد و در روشنائی ماه مستقیم و عیاشانه، مانند یک حوری که زیبائیش در نور ماه مایل به آبتنی‏‌ست می‌‏ایستد و نفس عمیقی می‏‌کشد. زیبائیش در فضای تاریک درختان مجلل و سالخورده می‌درخشید و خودنمائی می‏‌کرد. شاعر، آنجا در تاریکی بی‌‏صدا زن را تماشا می‏‌کرد و از هیجان می‏‌لرزید. این یک لحظۀ پُر بهائی بود.
پس از لحظه‏ کوتاهی بانو از آنجا می‌‏رود و خود را با قدم‏‌هائی تند و پر صدا در مسیرهای باغ گم می‌‏سازد.
در روح شاعر که حالا خود را کاملاً خم کرده بود و با چشمانی سوزان بانو را تعقیب می‏‌کرد شعری از یک اشتیاق عظیم اوج می‏‌گیرد.
بانوی زیبا در اتاق‏‌خوابش همان شعر را در رویا می‏‌بیند و کنجکاوانه برای شبِ بعد و کاغذ حاوی شعری دیگر شادی می‌‏کند، و همزمان بار دیگر از احساس لذت آن دقایق درخشان در میدان پارک پُر می‏‌گردد و با لبخندی لطیف و با یک شرمندگی دخترانه به خواب می‌‏رود.
(1900)
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(34)


عطر گل یاسمن.(1)
بانوی جوان زیبائی که در آلاچیق پیانو می‌‏نواخت، خیلی خوب آگاه بود که بر روی این نیمکت سنگی شاعر نشسته است و از رنج عشق بی‌‏ثمرش در رنج است. او می‌‏دانست که شاعر او را به خاطر زیبائیش مانند پسربچه‌‏ای دوست می‏‌دارد، و عشق شاعر برایش آیینه‌‏ای تازه و خوش‏آیند برای افسون کردن خودش بود. بانوی جوان هر شب یک گل رز بزرگ روی پیانو پیدا می‏‌کرد، یک گل رز سنگین و خوش عطر زرشکی رنگ که شاعر با دستان خود در وسط کلیدهای سیاه و سفید و گنگ پیانو قرار می‏‌داد. و او قبل از نواختن باید گل را برمی‏‌داشت، باید گل رزِ شاعر را در دست می‏‌گرفت و به او فکر می‏‌کرد. و این بار به همراه گل چند شعر هم آنجا قرار داشت که بر روی یک ورق کاغذ سفید با حروفی مختصر، در یک ردیف و زیر هم نوشته شده بودند، هر شعر با یک امضاء جدید که همگی اشاره به شاعر و شیفتگی‏‏‌اش می‏‌کردند. در هر شعر اما حرفی در باره گل‏‌های رز آمده و یک اشاره هم به اینکه گل‏‌های رز سرخ در شکوه و رزهای سفید در لطافت سرآمدند شده بود.
و این مسلماً از هر جهت مطابق میل بانوی جوان بود، زیرا او کارهای شاعرانه و عاشقانه‌‏ای را که زیبا و ساده درک می‌‏گشتند و ارتباطی چاپلوسانه با زیبائی وی به همراه داشتند را خیلی دوست می‏‌داشت. همچنین راحت می‏‌شد از شعرها متوجه گردید که شاعر تمام روزش را به خاطر آنها صرف کرده است؛ شعرها از فرمی ناب و دقیقاً میزان برخوردار بودند و به خاطر واژه‏‌ها و قافیه‏‌های نادر خود مانند یک زیور طلای متشکل از برلیان می‌‏درخشیدند. از آنجائی که این اشعار توسط چشمان زیبا و راضی یک زن خوانده می‏‌شدند و توسط انگشت‌‏های دست گلگونِ زنی در پارچه‌‏ای ابریشمی نگهداری می‌‏گشتند، بنابراین سرنوشت رشک‌‏آوری نیز داشتند.
بانوی جوان مکث طولانی‏‌ای می‌‏کند. خود را ابتدا با گل رز باد می‏‌زند و سپس با ورق کاغذ حاوی اشعاری که مورد علاقه مخصوصش قرار گرفته بودند. و بعد چند لحظه‏‌ای در دفتر نُت می‌‏گردد، عاقبت یکی از نُت‏‌ها را انتخاب کرده و دفتر را روی جا نُتی که شبیه به یک گیتار ساخته شده بود قرار می‌‏دهد و دوباره شروع به نواختن می‏‌کند. یک قطعه کوچک و ملیح از موتزارت. موسیقی لطیف خود را با گامی مطمئن و ظریف حرکت می‌‏داد، انعطاف‏‌پذیر، اما بدون حرکتی تند و خشن، با تعجب دوستداشتنی‌‏ای از طنین خوش‌‏آهنگ خویش تبعیت می‏‌کرد. مخصوصاً صدایِ باسی که به نظر می‏‌آمد غالباً همراهی کردن با واریاسیون‌ها فراموشش گشته و شاد و اندیش‏ناک با صدای زیرش قطعۀ شاد اصلی را تکرار می‏‌کرد، مانند یک پیرمرد با نشاطی که رقاصانِ جوان را تماشا می‏‌کند.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(33)


عطر گل یاسمن.
ابرهای سبکِ شبانگاهی بر بالای تاج‏‌های درختان بلند در میان آسمانِ معتدل آهسته در حرکت بودند، و ماه بر بالای ابرهای ناپایدار آرام و درخشان آویزان بود و بی‌‏صدا نور می‌‏افشاند.
در باغ‏‌ها و در پارکِ تاریک انواع رایحه‌‏ها در بادی ملایم موج می‏‌زدند و با هم در حال رقابت کردن بودند. عطر اصیل گلِ چای خود را سبک و بی‏‌تکلف در هوا پخش می‌‏کرد، در کنارش گل میخک بال بال زنان و فرار بویِ سرکشِ شگرف و پرشوری می‌‏پاشاند، شرجی و قوی رایحۀ گل آفتابگردان بود و گل یاسِ بنفش بوئی غنی و آرام می‏‌داد.
اما غنی‏‌تر، قوی‌‏تر، برافروخته‌‏تر و پُر شورتر از تمام رایحه‏‌ها بوی عطر گل یاسمن در هوا موج می‌‏زد، همان رایحۀ شیرین‌‏تر از شیرین و تسخیر کننده‌‏ای که به قوی‏‌ترین هیجان جادوئی یک شب تابستانی تعلق دارد. رایحه‌‏اش در امواج گسترده‌‏ای تا عمق پارک قدیمی، گیج کننده، گرم و پر اشتیاق به سان ابری از افکار عاشقانۀ مشتعل جریان داشت.
از میان پنجره‌‏های روشن آلاچیق صدای نواختن پیانو به بیرون درز می‏‌کرد. طنین ضعیف و آرامش از میان پرده‏‌های قرمز رنگِ پنجره باز به این سمت جاری گشت، سبک و شاد به همراه سایه‌‏های گرم چراغ‏‌ها از بالای سر پله‏‌های پهناور و سنگی راه ورودی پارک، و از بالای گل‏‌های سرخ و بوته‌‏های یاسمن پرواز کرد و گذشت. و عاقبت، نوای لطیف موسیقی که حالا دیگر کاملاً آهسته و سبک گشته بود از میان میدان کم نور و مسیرهای عبور پارک تا عمق تاریک‌تر ساقه درختان به پرواز آمد. در آنجا آخرین امواج‌‏های رایحه در حال پرواز گل‌‏ها و ریتم‌‏های تجزیه گشته لطیف و تاب‏‌خوران از هم جدا می‏‌گردند و خود را در میان تاریکی شاخ و برگ‏‌های گسترده، در میان درخشش شفاف ماهِ آسمانِ لاجوردی رنگ و در میان اموج آهسته و آسوده سکوتِ گرم شب گم می‌‏سازند.
ماه در میدان درختان شاه‌‏بلوط که راه ورودی به پارک را تشکیل می‏‌داد بیضی‌‏ا‏ی نافذ و شفاف از نور سفید بر روی زمین نقاشی کرده بود، و در قسمت سایه‌دار میدان که کاملاً تاریک بود یک نیمکت سنگی قرار داشت.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(32)


ماجرای دو بوسه.(5)
آقایان، این بوسه برای من همزمان شیرین‏‌ترین و تلخ‌‏ترین بوسه‌‏ای بود که خود من تا حال به کسی داده و یا از کسی دریافت کرده‏‌ام _ شاید با یک استثناء که باید در باره‌‏اش فوراً بشنوید.
در همان روز، در حالی که روح من هنوز مانند یک پرنده زخمی‏ در حال لرزش بود، ما دعوت می‏‌شویم که فردا به ویلای آن زن و شوهر برویم. من نمی‏‌خواستم به همراهشان بروم، اما پدرم به من دستور همراه گشتن را داد. بدین ترتیب یک شب دیگر را هم با درد و بی‌‏خوابی گذراندم. بعد سوار اسب‌‏هایمان شدیم و در حالی که من بی‌‏اندازه مضطرب بودم و حال و حوصله حسابی نداشتم به آهستگی به سوی خانه آنها راندیم و از میان دروازه و آن باغی که من اغلب پنهانی داخل شده بودم گذشتیم. آلویزه با لبخندی بر لب که مرا دیوانه می‌‏ساخت خانه کوچک ییلاقی و بوته‏‌های برگ بو را تماشا می‏‌کرد.
البته در سر میز غذا این بار هم چشمان من بدون وقفه به بانو ایزابلا دوخته شده بود، اما هر نگاه برایم عذابی به همراه داشت، زیرا که روبروی او آلویزه منفور نشسته بود و من نمی‏‌توانستم بدون مجسم کردن کاملاً شفاف صحنۀ دیروز بانوی زیبا را تماشا کنم. با این وجود دائم به لبان دل‏ربایش نگاه می‏‌کردم. بر روی میز غذاها و شراب‏‌های عالی چیده شده بود، گفتگوئی زنده و شاد در جریان بود؛ اما برایم هیچ لقمه‌‏ای خوشمزه نبود و من جرأت نکردم حتی با گفتن یک کلمه در گفتگویشان شرکت کنم.
بعد از ظهر، با اینکه همه خوشحال بودند، اما برای من خیلی طولانی و بد مانند یک <هفتۀ توبه> به نظر می‌‏آمد.
در اثنای خوردن شام خدمتکار اعلام کرد که قاصدی در حیاط ایستاده و می‏‌خواهد با آقای خانه صحبت کند. بنابراین مرد خانه از ما عذرخواهی می‏‌کند، قول می‌‏دهد که زود بازگردد، و می‏‌رود. گفتگو را عمدتاً پسر عمویم هدایت می‏‌کرد. اما پدرم، آنطور که من فکر می‏‌کنم، پی به راز آلویزه و ایزابلا برده بود و با کمی کنایه و سؤال‏‌های عجیب از سر به سر گذاشتن آن دو لذت می‌‏برد. مثلاً از بانو پرسید: "بانوی عزیز، لطفاً بگید، به کدام یک از ما سه نفر با کمال میل بوسه می‏‌دهید؟"
در این وقت بانوی زیبا با صدای بلند خندید و کاملاً جدی گفت: "بیشتر از همه به این جوان زیبا!" و در این حال او که از روی صندلی‌‏اش بلند شده بود مرا به سوی خود می‏‌کشاند و می‏‌بوسد _ اما این بوسه مانند بوسه دیروزی طولانی و ملتهب نبود، بلکه سبک بود و سرد.
و من فکر می‏‌کنم این تنها بوسه‌‏ای بوده که برایم بیشتر از بوسه هر معشوقه در زندگی لذت و درد به همراه داشته است.
(1902)
ــ ناتمام ــ