سفر زیارتی من به مکه.

1. در مصر
من در اولین سفرم به مصرْ یک شب در قاهره در پشتِ میز غذاخوریِ خوب اشغال شده‎ای نشسته بودم و در مقابلم یک مرد در جامهُ کاملاً شرقی، برنزه، با یک ریش بلند و سر تراشیده شده، با بازوانی تا آرنج و پاهائی تا زانو لختْ نشسته بود. ابتدا به او توجه نمی‎کردم، زیرا که در قاهره مردمِ عرب به اندازهُ کافی برای دیدن وجود دارند. اما هنگامیکه او با خالص‎ترین زبانِ انگلیسی با همسایه‎اش شروع به گفتگو می‎کندْ من بسیار کنجکاو می‎شوم. این عربِ انگلیسی چه کسی بود؟ ــ هیچکس بجز ستوانِ برتونِ مشهور که تازه از مکه بازگشته بود، از مکهْ شهرِ مقدسِ مسلمانان، از مکهْ که ورودِ به آن برای هر مسیحی ممنوع و مجازات سرپیچی از آن مرگ است. برتون با پوشیدنِ جامهُ مسلمانان سفر را انجام داده و به این ترتیب بدون آنکه کسی در او کافر بودن را حدس بزندْ موفق شده بود از مکان‎هایِ مقدس دیدن و در میانِ مؤمنان حرکت کند. هرچه بیشتر به تعریف‎های برتون گوش می‎کردمْ آرزوی انجام دادنِ این کار در من هم بیشتر تقویت می‎گشت. اما چون نمی‎توانستم هنوز خوب عربی صحبت کنمْ بنابراین مجبور بودم نقشه‎ام را برای مدتِ بسیار طولانی به تعویق اندازم.
هفت سال دیرتر، در بهارِ سال 1860، هنگامیکه از یک سفر از طریق مراکش بازگشته بودم، که در آن باید اغلب جامهُ مبدل می‎پوشیدم، عاقبت نقشه‎ام را انجام دادم. توسطِ یک اقامتِ چند ساله در آفریقایِ شمالیْ زبانِ عربی به لحجهُ مغربی را تا اندازه‎ای یاد گرفته بودم و می‎توانستم با پوشیدنِ جامهُ یک مغربی سفر زیارتی‎ام را آغاز کنم. اما باید دو چیز برای خود تهیه می‎کردم: یک جامهُ مغربی و یک نامِ مسلمانی؛ تهیهُ جامهُ مغربی آسان بود، و تهیهُ نامِ مسلمانی هم خیلی سخت نبود. بنابراین کامالاً پنهانی در الجزیره یک لباسِ موریتانیائی، یک ژاکت، دو جلیقه، شال گردن، شلوار، کلاه قرمز و یک عمامهُ نیمه ابریشمی می‎خرم. من تمام اینها را نپوشیدمْ بلکه با دقت در یک پارچه پیچیده و در شبِ سیاهِ قیرگون با این بقچهْ به یکی از خیابان‎هایِ دوردستِ شهر می‎روم، جائیکه به یک قهوه‎خانهُ کوچک که در یک زیرزمین قرار داشت وارد می‎شوم. من می‎دانستم که می‎توانم در آنجا مردی را ملاقات کنم که نامِ خود را برایِ سفر زیارتیِ برنامه‎ریزی شده به من قرض خواهد داد.
در یک گوشهُ این مکان یک عربِ ولگرد نشسته بود که قبلاً در رفاه زندگی می‎کرد، اما توسطِ حشیش کشیدن و نشئه بودنِ دائمیْ چنان رو به ضعف گذارده بود که دیگر برای انجامِ هیچ کاری میل نداشت. بنابراین من با مخاطب قرار دادنش او را به حیرت انداختم: "بگو ببینم عبدالرحمن، آیا می‎خواهی شش ماه با لذتبخش‎ترین شیوه، بدون نگرانی و با پول کافی زندگی‎ات را بگذرانی و در طولِ این مدتْ بدون آنکه طلبکاران جرأت اذیت کردنت را داشته باشندْ هرچقدر دوست داشته باشی حشیش بکشی؟" او به من طوری نگاه می‎کند که انگار من هم حشیش کشیده‎ام و برایش حالا قصه‎ای از هزار و یک شب تعریف می‎کنم. عاقبت می‎پرسد که منظورم از این حرف‎هایِ بیمعنی چیست. من پاسخ می‎دهم: "تو خود را در هشت روز دیگر از این شهر دور می‎سازی و به تونس یا به یکی دیگر از شهرهای آفریقائی می‎روی، آنجا شش ماه برای خودت حشیش می‎کشی و برای این کار ..." (در اینجا من مبلغی را نام بردم که برای یک فردِ عرب کاملاً موردِ قبول بود). او برای یک لحظه فکر می‎کند که من یک مبلغِ مذهبی هستم که بعضی مواقع، اما ناموفق، تلاش می‎کند مسلمان‎ها را مسیحی کند، و ابتدا وقتی او را آرام ساختمْ آمادگیِ خود را برای هر کاری اعلام کرد. من به او می‎گویم: "این لباسی را که در این بقچه با خود آورده‎ام فردا صبحِ زود می‎پوشی و بعد به شهرداری می‎روی و به نامِ خودت برای سفر زیارتی به مکه درخواست یک برگهُ اجازه ورود می‎کنی." ــ یک روز بعد من برگهُ اجازه ورودم را داشتم. عبدالرحمنِ خوبْ سوار کشتی به مقصدِ تونس می‎شود، در حالیکه او تظاهر می‎کرد که می‎خواهد برای زیارت به مکه برود و شش ماهِ دیگر با نام محترمانهُ <حاجی> بازگردد. من می‎توانستم از رازداری او مطمئن باشم، زیرا در غیر اینصورت اگر هموطنانش متوجه می‎گشتند که او به سفرِ یک کافر به شهرِ مقدس‎شان کمک کرده استْ بنابراین با بزرگ‎ترین خطر مواجه می‎گشت. نه تنها دولتِ ترکیه که گورِ مقدس تحتِ سلطه‎اش استْ برای هر کافری که جرأت می‎کرد داخل شهر شودْ مجازات مرگ تعیین کرده بود؛ بلکه همچنین هر زائری مراقبت می‎کرد و افرادِ غیر مسلمانی را که با لباسِ مبدل دزدانه داخل شهر می‎شدند به پلیس تحویل می‎دادند. در برگهُ اجازه ورودی که پلیس صادر کرده بودْ علاوه بر نامْ همچنین یک توصیفِ دقیق از عبدالرحمن نوشته شده بود؛ اما من تا حدودی موفق شدم حودم را با تغییر لباس شبیهِ توصیف‎های درج گشته کنم؛ فقط جوش روی سر که عبدالرحمن مانند بسیاری از مردمِ شرق از آن در رنج بودند را نمی‎خواستم داشته باشم، گرچه بدست آوردن آن توسطِ سرایتِ بیماری ممکن بود. اما می‎توانستم بگویم که من در مسیرِ سفر زیارتی از آن بیماری بهبود یافته‎ام.
بلافاصله پس از بدست آوردن برگهُ اجازه ورود سوار کشتی گشتم و سفر را آغاز کردم. ابتدا من هنوز یک اروپائی بودم؛ اما در یک ایستگاه خودم را مبدل به شخصِ عبدالرحمن می‎کنم و سپس با یک کشتی دیگر به سمتِ مصر می‎رانم، و در حقیقت به سمتِ اسکندریه. من با بلیط درجهُ سه سوار کشتی شدم، و همانطور که برای یک زائر فقیر مناسب است روزه می‎گرفتم و نمازم را می‎خواندم. خوشبختانه دریا آرام بود، موج‎ها بر روی عرشه هجوم نمی‎آوردند، و همچنین دریازدگی من را در امان می‎گذاشت. در 16 آپریل به اسکندریه می‎رسیم. حالا نمی‎خواهم چیزی در مورد این شهر تعریف کنم، هیچ چیز از شلوغی جمعیت در خیابان‎ها، از قاطرها، سگ‎های وحشی، شترها، هیچ چیز از ساختمان‎های بزرگ. فقط از یک ساختمان باید گزارش کنم، از راه‎آهن که اسکندریه را به قاهره وصل می‎کرد. اگر خلیفه عُمر که دستور داده بود کتاب‎هایِ کتابخانهُ بزرگ در اسکندریه را چون در برابرِ قرآن اضافی بودند برای گرم کردنِ آبِ حمام بسوزانندْ هنوز زنده بود، اگر او راه‎آهن را، این دستاوردِ شیطانی را می‎دید، بنابراین آن را قطعاً ویران می‎کرد، در هر صورت اما برای هر زائر مؤمن ممنوع می‎کرد که از اختراعِ شرم‎آور اینکلیس (انگیسی‎ها) استفاده کنند. اما امروزه آدم دیگر جرأت نمی‎کند راه‎آهن را ممنوع کند، و بنابراین زائرانِ مؤمن با قطار بر روی ریل‎هایِ بی‎خدایان به آنجا می‎رانند. من در 26 رمضان (18 آپریل) یک بلیط درجهُ سه می‎خرم و سوارِ واگونی می‎شوم که کاملاً با مصری‎ها و ترک‎ها اشغال شده بود، زیرا من فکر می‎کردم که در این واگون نمی‎تواند هیچ فردِ مغربی که می‎توانست به زودی تغییر لباس دادنم را تشخیص دهدْ همسایه‎ام شود. خوشبختانه می‎توانستم مغربی‎ها را با آن لباس سفیدشان از راه دور بشناسم و با زدن یک قوس گسترده به راهم ادامه دهم.
در قطار به زودی با یک مردِ سالخوردهُ محترم با ریش سفید بلند، با یک لباسِ کتانی بر تن، با یک عمامه بر سر و کفش‎های زرد رنگْ دوستی برقرار می‎کنم. او مدام حرف‎هایِ مؤمنانه می‎زد. این خبر مهم را که فقط یک خدا وجود دارد و محمد پیامبر اوستْ حداقل صد بار در طولِ سفر به ما اطلاع می‎دهد. این پیرمرد شیخ مصطفی از قاهره بود، یک عالم که تمامِ قرآن را از حفظ می‎دانست و با سه برادرزاده‎اش می‎خواست سفر زیارتی به مکه را انجام دهد. سفرش باید از مسیر رودِ نیل می‎گذشت و از آنجا از میان کویر و از روی دریای سرخ مستقیم به سمت گورِ مقدس منتهی می‎گشت. و چون او متوجه شده بود که من پول دارمْ بنابراین مشتاقانه به من توصیه می‎کرد که با او به سفر ادامه دهم، و من با این پیشنهاد کاملاً موافق بودم. تحتِ چنین گفتگوهائی از کنار اهرام می‎گذشتیم و عاقبت به شهر قدیمیِ خلیفه سلام دادیم. در ایستگاهِ قطارْ شلیک توپ که مؤمنان را از آغازِ غروب و پایان روزه مطلع کرد ما را غافلگیر می‎سازد. حالا آدم باید می‎دید که با چه حرص و ولعی عده‎ای از مسلمان‎ها به چپق‎هایشان و عده‎ای دیگر به غذاهایشان حمله می‎بردند!
همچنین از قاهره هم نمی‎خواهم زیاد تعریف کنم. من خوابگاه ساده‎ام را در منطقهُ مسگرها داشتم. از آنجا که ماهِ رمضان هنوز ادامه داشتْ بنابراین من ترجیح دادم برای اینکه بیش از حد ضعیف نشوم روزها بخوابم. فقط شب‎ها بیرون می‎رفتم و از خیابان‎هایِ باشکوهِ چراغانی شده و از مساجدی که با هزاران چراغ‎ نورانی شده بودند دیدن می‎کردم، در میان مغازه‎ها پرسه می‎زدم، همچنین به یک قهوه‎خانهُ عربی داخل می‎گشتم و در آنجا رقاصه‎ها و شوخی‎هایِ دلقک‎ها را تماشا می‎کردم. یک بار آشنایِ جدیدم شیخ مصطفیْ را می‎بینم، با او پیش یک برده فروش می‎رویم و من یک بردهُ جوان به مبلغ دویست فرانک می‎خرم. چرا این کار را کردم؟ چون مطمئناً کسی گمان نمی‎بُرد که یک برده‎دار اروپائی باشد. بردهُ من علی نام داشت، هجده ساله و کاملاً سیاه بود، لب‎های بسیار کلفت، یک بینیِ پهنِ صاف و دندان‎های بسیار سفید داشت. او یک سیاهپوستِ واقعی بود و هیچ چیز نمی‎فهمید، اما این ضروری هم نبود؛ فقط کافی بود به همه بگوید که من یک مسلمانِ مؤمن هستم ــ و او این کار را می‎کرد. عاقبت ماهِ وحشتناکِ رمضان به پایان می‎رسد و من با علی صبح زود به کنار رودِ نیل می‎روم، جائیکه ما آشنایانِ خود را همراه با پنجاه مصریِ دیگر در یک کشتیِ بزرگ می‎یابیم. من بدونِ دردسر پذیرفته می‎شوم و بزودی با وزشِ موافق‎ترین و زیباترین بادِ شمالی به داخلِ بادبان‎ها بر روی رودِ نیل می‎رانیم.
مسافران تشکیل شده بودند از مصری‎ها، تعدادی سیاهپوست، ترک‎ها و دو مرد از مکه؛ خوشبختانه من در این گروهِ رنگارنگْ تنها مغربی بودم. اغلبِ مصری‎ها افرادی برجسته، عالم یا تاجر بودند؛ تعدادی کشاورزِ مصری هم حضور داشتند که اغلب در پیش ملوانانِ کشتی به سر می‎بردند، همراه با آنها نانِ سیاهِ خشک از بذر گیاه سورگوم می‎خوردندْ که پخته شدهُ آن در آبْ تقریباً تنها غذایِ فقراست، و بر روی عرشه می‎خوابیدند. یکی از عالمین یک نورِ بزرگ بود، زیرا او حتی گرامر می‎دانست، چیزی که در پیشِ عرب‎ها همیشه آخرین چیزیست که می‎آموزند. گرچه من هم چیزهائی از گرامر می‎دانستمْ با این حال مراقب بودم نگذارم کسی متوجه آن شود، زیرا این می‎توانسنت من را بعنوان یک اروپائی لو دهد؛ زیرا فقط افرادی مجاز بودند گرامر بیاموزند که تمامِ قرآن را بدون آنکه یک کلمه اشتباه کنند از حفظ بگویند، و من برای چنین کاری بسیار دور بودم. دو فردِ تُرکی که با ما سفر می‎کردندْ مردانی خام و خشن و دست و پا چلفتی بودند که بطرزِ وحشتناک کثیفی غذا می‎خوردند و زشت‎ترین کارها را در جمع انجام می‎دادند. اما با آنها با احترام بزرگی رفتار می‎گشت، زیرا آنها به خلقی تعلق داشتند که بر تمامِ این کشورها حکومت می‎کند. دو فردِ از مکه مردانی بسیار با سلوک اما چنان مغرور بودند که درخواست داشتند آنها را باید رایگان با کشتی برانند. وقتی آدم به حرف‎هایِ آنها گوش می‎دادْ می‎شنید که والدینشان دارایِ قصرهائی هستند که مانندِ قصرِ علاءالدین زیباست. اما هرچه ما بیشتر به وطن‎شان نزدیک‎تر می‎گشتیم از لاف زدن‎شان کاسته می‎گشت، و عاقبت در نهایت باید آنها اعتراف می‎کردند که پدران‎شان آدم‎های کاملاً فقیری هستند.
کشتی‎ای که ما با آن می‎راندیم دارای دو دَکَل بود، یک دَکَل بزرگ در وسط و یک دَکَل کوچک در قسمتِ جلو با بادبان‎هایِ سه گوشی که وقتی باد در آنها می‎پیچید به شکل ضربدر کنار هم قرار می‎گرفتند. ملوانان نیمه سیاهپوست بودند و با پیراهنِ بلندِ آبی رنگ به این‎سو و آن‎سو می‎رفتند، اما اغلب آن را از تن درمی‎آوردند تا در رودخانه بپرند و کشتی را که هر لحظه بر روی یک تپهُ شنی می‎نشست را با هُل دادن دوباره راه بیندازند. از آنجا که بادِ شمالیِ اواخر بهار در مصر بسیار نادر استْ بنابراین اجازه نداشتیم تعجب کنیم که بادِ مطلوبی که در اولین سه ساعتِ روز ما را همراهی کرده بود به زودی جایش را به یک بادِ نامطلوبِ جنوبی بدهد. این بادِ جنوبی (یا سیروکو، آنطور که در الجزایر نامیده می‎شود، یا بادِ سموم، آنطور که در کویر به آن گفته می‎شود) بسیار گرم و خشک است، و با خود گرد و غبارِ ریزِ زیادی می‎آورد که حتی از میان پنجره‎ها و کرکره‎ها نفوذ می‎کنند، و همچنین معمولاً باعثِ تب و التهابِ چشم می‎شود. از آنجا که حالا بادبان‎هایِ ما بی‎فایده بودند، بنابراین باید پارو زده می‎شد، کاری که ملوانانِ تنبل کاملاً با اکراه و آهسته انجام می‎دادند، طوریکه ما سه یا چهار کیلومتر در ساعت پیش می‎راندیم. و چون بادِ جنوبی حالا بدون وقفه می‎وزید، نتیجه این بود که ما برای سفری که باید در هشت روز انجام می‎گشتْ سه هفته در راه بودیم.
از خودِ سفر چیز زیادی برای تعریف کردن وجود ندارد. ما شب‎ها در کنارِ روستاهایِ کوچک لنگر می‎انداختیم، جائیکه اغلب تا دیروقتِ شب سرگرمی وجود داشت. یک بار یک گورستانِ مسلمانان را دیدیم. از آنجا که ماهِ شوال بخصوص برای بازدیدکنندگانِ گورها اختصاص داده شده استْ بنابراین ما قایق‎هایِ کوچکِ فراوانی با زنانِ کاملاً پوشیده شدهُ مصری می‎دیدم. مردها از قاهره چیزهایِ عجیبی از سوسمارهائی که ما در ادامهُ راه می‎توانستیم ببینیم تعریف می‎کردند؛ من باید البته طوری وانمود می‎کردم که اصلاً نمی‎دانم سوسمار چیست، زیرا یک چنین شناختی در نزد یک فردِ مغربی می‎توانست کاملاً مشکوک به نظر برسد؛ زیرا یک فردِ مغربی در نزدِ مصری‎ها یک الگویِ حماقت است، و آنها دوست داشتند فردِ مغربی را با یک خر مقایسه کنند. ما باید در یک روستا یک روز استراحت می‎کردیم تا ملوانان وقتِ کافی برای پخت نان داشته باشند. تمام شهرهایِ کوچکی که ما از کنارشان می‎گذشتیم از آجرهای سوراخدارِ خاکستری رنگ ساخته شده بودند، طوری که خانه‎ها مانند کلبه‎های گِلی دیده می‎شدند که همه جایشان شکسته و فرو ریخته بود.
یک بار کیفِ پولِ عُمرِ چاق از مصر دزدیده می‎شود. در نتیجه او با خشمِ بزرگی بقیه را متهم به این سرقت می‎کند. البته ما نمی‎خواستیم که این اتهام بر ما بنشیند. اما چطور می‎شد دزد را پیدا کرد؟ در نهایت یک فرد به این فکر می‎افتد که یک جمله از قرآن را بر روی کاغذی بنویسد؛ این کاغذ بعداً به قطعه‎هایِ کوچک پاره می‎شود و همه باید یک قطعه از کاغذ را در دهان گذارده و آن را قورت می‎داد و ــ جملهُ نوشته از قرآن به بیگناهان صدمه‎ای نمی‎زدْ اما باید باعث مرگ گناهکاران می‎گشت‎. اغلب در مصر با این شیوه تلاش می‎شود از دهانِ مردمِ خرافاتی حقیقت را بیرون بکشند، چون گناهکاران قطعه کاغذ را قورت نمی‎دهندْ بلکه آن را جائی از دهان مخفی می‎سازند، جائیکه به راحتی می‎تواند پیدا شود. اما در جمعِ ما این روش کمک نکرد، زیرا دزد هم قطعهُ کوچکِ کاغذ را قورت داده بودْ و در دهان هیچکس چیزی پیدا نشد. حالا آدم می‎توانست به دنبالِ مأمور پلیس بفرستدْ که بدون شک توسطِ شلاق زدنْ حقیقت را به زودی بیرون می‎کشید. اما وقتی عُمر این پیشنهاد را فقط ذکر کردْ همه به چنان خشمی دچار شدند که او فوری آن را مسکوت گذارد، زیرا در غیر اینصورت ما همگی می‎توانستیم شلاق بخوریم. عاقبت یکی از ترک‎ها یک پیشنهاد می‎دهد که بسیار عجیب بود، اما مستقیم به هدف می‎رسید. هر یک از ما باید پولِ نقد خود را نشان می‎داد، و دزد فردی بود که مبلغی بیشتر از آنچه برای یک سفر زیارتی لازم است همراه داشت. من کمی بیشتر پول داشتمْ اما پولم تا حدودی از اسکناس تشکیل شده بود که آنها را خوب مخفی ساخته بودم. و واقعاً مشخص می‎شود که دزد یکی از دو مردِ اهل مکه است، او سه برابر بیشتر از بقیه پول داشت، و بنابراین چنین نتیجه گرفته می‎شود که باید او پول را دزدیده باشد. عاقبت او با این تهدید که اگر اعتراف نکند سرش را از دست خواهد دادْ به جرمش اعتراف می‎کند. عُمر پولش را دوباره به دست می‎آورد، و تمامِ جمع به زودی با مجرم دوباره خوب می‎شوند. عُمرِ چاق چنان خوشحال بود که از همهُ ما، بله، همچنین از دزد، با بهترین قهوهُ مراکشی پذیرای می‎کند. به زودی در جمع اوضاع طوری بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
ما ساعتِ دو بعد از ظهر هجدهم ماه شوال سال 1276 هجری (دهم ماه مِه سال 1860) سفر بر روی رودِ نیل را به پایان می‎رسانیم، از آنجا کاروان‎ها از میان کویر به سمتِ القصیر در کنارِ دریای سرخ حرکت می‎کنند، جائیکه آدم با کشتی از طریقِ سواحل عربی و بخصوص از جده به بندر مکه می‎رود.
مسیرِ ما باید حالا صد و هشتاد کیلومتر از میان کویر بگذرد. در این وقت من دو شتر کرایه می‎کنم، یکی برای خودم و یکی برای علی که به نظرم به اندازه کافی قوی نبود تا بتواند این مسیر را پیاده طی کند. من علاوه بر غذایِ مورد نیازْ آب هم با خود می‎برم. من در قاهره دوازده قمقمهُ بزرگِ پوشیده شده با چرم خریده بودمْ که معمولاً برای سفرهایِ کویری به همراه برده می‎شوند. من با تعجبِ فراوان متوجه می‎شوم تنها کسی هستم که به آب فکر کرده بود. نه به این دلیل که عرب‎ها کمتر از اروپائی‎ها آب می‎نوشند؛ اما آنها بقدری بی‎خیال هستند که ترجیح می‎دهند رنج ببرند تا اینکه به خود زحمت بدهند و به آینده فکر کنند. این مردم فقط برای سفرهایِ بسیار بزرگِ کویری که هیچ آبادی در آن نیست با خود آب می‎برند. اما مردم بقدری بی‎خیال بودند که با این وجود دو روز برای آماده ساختن خود برای ادامه سفر وقت گذراندند. این واقعاً شرقی است! جمعِ مسافرین از دویست فرد تشکیل شده بود، اما فقط یک چهارم سواره بودند؛ کسانیکه هم که پیاده می‎رفتند احتیاج نداشتند بیش از حد تلاش کنند، زیرا تمامِ این مسیر در هفت روز انجام گشت، یعنی در هر روز بیست و پنج کیلومتر.
کاروانِ ما بسیار رنگارنگ دیده می‎گشت. آنجا شترها، خرها، اسب‎ها و قاطرها بودند، آنجا انسان‎ها در لباس‎هایِ مختلف بودند: کشاورزانِ مصری در پیراهن‎های بلندِ آبی رنگ، بادیه‎نشین‎ها، ساکنین مغرور و آزادِ کویر، تُرک‎ها با سیبیل‎هایِ وحشتناک بلند و با خنجرها و هفت‎تیرهای فرو کرده در شالِ بسته به کمرشان (که اما طوری با روبان هنرمندانه تزئین شده بودند که برای استفاده کردن از آنها مطمئنا مدتِ زیادی وقت لازم بود و یا احتمالاً اصلاً قابل مصرف نبودند). آنجا سیاهپوستانی بودند که توسطِ زن‎هایشان تا دریا مشایعت می‎گشتند، زن‎هائی که تقریباً کاملاً لخت می‎رفتند، فقط  به دورِ کمر تسمه‎های نازک آویزان بود و موهایِ با روغنِ کهنه مالیده شده با هزاران فِر بر پشت‎شان آویزان بود. آنجا همچنین زنانِ عربی بودند که فقط یک پارچه با دو سوراخ برای چشم‎ها بر روی صورت کشیده بودند، و آدم از صورت‎شان هیچ چیز، حتی ابروهایشان را نمی‎توانست ببیند. این در این سرزمین از آداب و رسوم بود. آداب و رسوم همچنین خواستار بودند که آنها با مردان در تمامِ طول راه هرگز حتی یک کلمه صحبت نکنند، زیرا هیچ عربی با زنانِ خویشاوندِ خود در برابر مردها صحبت نمی‎کند.
ما در روزِ چهارم فقط بیست کیلومتر پیش رفتیم و به یک محلِ استراحت که در آن آب پیدا نمی‎شد رسیدیم. حالا قمقمه‎هایِ آب برایم مفید واقع می‎شوند و من به وسیلهُ دادنِ آب به دیگران دوستانِ زیادی به دست می‎آورم. مسلمان‎ها البته زیاد سپاسگزار نیستند، زیرا آنها عادت دارند همهُ کارهایِ خوبِ انسان را به عنوانِ احسانِ خدا ببینند. خدا مردم را طوری هدایت می‎کند که باید خیرخواه باشند، چه بخواهند یا نخواهند. اما هنگامیکه ما بعد از شش ساعت به یک چشمه رسیدیم، در این وقت تمامِ مسافرین با حرص و ولعی داغ به آبِ پیدا گشته هجوم می‎برند. ممکن است صبح هفتمین روز ساعت دوازده بوده باشد وقتی ما برای اولین بار در افقِ ثابتِ کویر یک تغییر مشاهده می‎کنیم. نگاه‎مان بجای تپه‎هایِ شنی و صخره‎هایِ لخت ناگهان با دیدن یک سطحِ طولانی مانند آینهُ صافِ درخشان در پرتو آفتابْ خوشحال می‎شوند، بر رویِ این سطحِ طولانی نقطه‎هایِ کوچکِ فراوانِ سفیدیْ بطرز عجیبی در حرکت بودند. این خلیج عربی یا دریای سرخ بود که توسطِ تمام زائرین با خوشحالیِ تمام مورد استقبال واقع گشت. با فریادِ تشویق آنها دو ساعتِ آخرِ مسیر پشت سر گذارده می‎شود، و بعد از رسیدن به القصیر به نظرشان می‎رسید که از بدترین قسمتِ سفر زیارتی جان سالم بدر برده‎اند.
ما در القصیر هیچ کارِ فوری‎‎تری برای انجام دادن نداشتیم بجز آنکه همه چیز را برای ادامهُ سفر آماده کنیم. به همین دلیل فوری برای یافتن یک کشتی که باید ما را به سمتِ ساحل عربی می‎برد به جستجو پرداختیم. از دوازده کشتیِ بادبانی که در بندر قرار داشتندْ کشتی‎ای به نام <مادرِ صلح> به نظرمان قابل اعتمادتر می‎رسد. کاپیتانْ یک پیرمردِ کوچک اندام با ویژگی‎هایِ سیاهپوستان بود. او یک شکمِ چاق، یک جفت چشمِ آبچکان و یک چهرهُ بسیار احمقانه داشت و همچنین مبتلا به بیماری جَرَب بود، چیزی که مرا در تمامِ مدتِ سفر از نزدیک شدن به او می‎ترساند. ما به زودی بر سرِ قیمت به توافق می‎رسیم. من باید هزار قروش (تقریباً دویست مارک) برای خودم و پانصد قروش برای علی می‎پرداختم. این برای من از نظرِ یک اروپائی بسیار ارزان بودْ اما برای یک مسلمان برعکس بسیار گران.
ناتمام

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر