صبحانه.(10)


مرد عرب به فکر فرو رفته و خیره به گوشه‏‎ای از کافه که من آنجا نشسته بودم و بر دیوارش عکس درخت خشکی آویزان بود می‌نگریست. لبانش مانند لبان ماهی انگار که با خود در حال گفتگوست باز و بسته می‏‎گشتند.
من اما صدای فکر کردن آهسته‏‎اش را از فاصله چند میز به وضوح می‎‏شنیدم:
خبرها خوش نیستند، دل‏‎ها ملتهب‎‏اند، عقل با سر قهر است.
هوش با شنیدن فریاد «آتش» دود می‏‎شود و از سرهای بی‎‏عقل بلند می‏‎گردد.

در حال نوشیدن جرعه‏‎ای از شراب به خود می‏‎گویم: عجب!
اصلاً به مرد نمی‏‎آمد که شاعر هم باشد.
ــ ناتمام ــ

صبحانه.(9)


خواب دیدم کودکی مانند جارچیان با فانوسی در دست دور سرم بال‏‎زنان می‏‎چرخد و با آواز بلند می‏‎خواند: "خبر خوش این است، عید در راه است." و بعد از روی ورقه‎‏ای که برایم قابل رویت نبود می‏‎خواند: "حتی عده‏‎ای با چشمان خود دیده‎‏اند که حاجی فیروز مانند همیشه با داریه کوچکی در دست و ترانه‎خوان پیاده در راه است و تا چند وقت دیگر به شهر ما خواهد رسید."
بعد از بیدار شدن نمی‏‎دونستم باید از دیدن این خواب خوشحال باشم یا نه! می‎‏تونی برام معنیش کنی؟
برایش می‎‏نویسم: البته تعبیر این خواب چندان هم مشکل نیست، دو سه بار پلک بزنی این چند روز هم می‏‎گذره و عید خواهد آمد. اما اینکه تو باید از دیدن این خواب یا به تعبیر دیگر، از آمدن عید و تازه شدن خوشحال باشی یا نه را خودت باید فهم کنی.
ــ ناتمام ــ

شبانه.(6)


چه سکوت پلیدی حکم‏فرماست، چه رنگ غمگینی دارد آسمانِ این شهر امروز. نه پرنده می‏‌خواند و نه باد.
خاطراتم همیشه در چنین حالی به تحرک می‌‏افتادند و برایم قصه تعریف می‌‏کردند تا مرا از دام افسردگی ذره ذره رها سازند. اما امروز آنها هم همگی لال شده‌‏اند.
دعای خیر تو شاید دوای دردم باشد.

حق با اوست، هوا امروز چندان دل‏چسب نیست، اما برگ‌‏های زرد شده و هنوز آویزان به شاخه‌‏های نوک درخت درون حیاط خانه‏‌ام در حال تکان خوردن‌اند. و این یعنی باد در وزش است و برگ‏‌ها آرام در حال رقصیدن‌اند. می‏‌خواستم برایش بنویسم: البته شاید دعای من مؤثر باشد، اما عقل سلیم حکم می‌‏کند که تو لااقل خاطراتت را برای معالجه به پزشک نشان دهی. اما من هم امروز به خاطر چیزی که هنوز خوب نمی‌‏دانم چیست دارای روحی بازی‏گوش نیستم و حوصله شوخی کردن با زندگی را ندارم و به این خاطر برایش اس ام اس نمی‏‌فرستم.
ــ ناتمام ــ

سعادت.(25)


در باره سفر کردن.(5)
سوسیس‌فروشِ ثروتمندی که بخاطر تظاهر و بد فهمی از آموزش به سمت پاریس و رُم می‏‌راند چیزی از این سفر نصیبش نمی‏‌گردد. اما کسی که در تمام دوران داغ و طولانی جوانی اشتیاق رفتن به رشته کوه‌‏های آلپ یا دریاها و یا شهرهای قدیمی ایتالیا را در خود حمل و عاقبت زمان و پول اندکی برای سفر پس‌‏انداز کرده است، چنین فردی هر سنگ کیلومترشمار و هر دیوار صومعه پوشیده شده از گل‌‏های سرخ بالارونده و هر قلۀ پوشیده از برف و هر موج دریای بیگانه را با شور و شوق از آن خود می‌‏سازد و آن‏ها را تا قبل از درک زبان‏‌شان و تا زمانی‏ که مُرده برایش زنده شود و آدم لال به سخن افتد در قلبش حفظ می‌‏کند. او در طول یک روز بی‏‌نهایت بیشتر از یک سال کسی که بخاطر مد در سفر است تجربه می‌‏اندوزد و لذت می‌‏برد و برای تمام عمر گنجی از خرسندی و درک و اشباعی سعادتمند همراه خود به خانه می‏‌برد.
کسی که احتیاج به پس‌‏انداز کردن پول و وقت ندارد و مایل به سفر کردن است، برای او این سفر باید یک نیاز برانگیزاننده باشد، در کشورهائی که او برای چشمان و قلبش مطلوب حدس می‏‌زند، باید بخش به بخش آنجا را از آن خود سازد، در فراگیری آهسته و لذت‏بخشی یک قطعه از جهان را برای خود فتح کند، در بسیاری از کشورها ریشه بدواند و از شرق و غرب سنگ‌‏هائی برای ساختمان زیبای درکی جامع از جهان و زندگی جمع‌‏آوری کند.
من اشتباه تخمین نمی‌‏زنم، که اکثریت مسافرین-هوسی امروزی از شهرنشینان خسته‏‌گشته‌‏ای تشکیل می‌‏گردند که هیچ تمایلی بجز آنکه برای مدتی طراوت‏ و آرام‏بخشی زندگی در طبیعت را از نزدیک حس کنند ندارند. آنها با کمال میل از «طبیعت» حرف می‏‌زنند و عشق مخصوص نیمه ترسناک و نیمه متکبرانه‌‏ای به آن دارند. اما آن‏ها آن را در کجا می‏‌جویند و چه تعدادی از آن‏ها آن را می‌‏یابند؟
معتقد بودن به اینکه کافی‌‏ست آدم فقط به مکان زیبائی سفر کند تا در نزدیک «طبیعت» باشد و نیروها و آرامش‌‏های آنجا را بچشد یک خطای گسترش یافته است. این کاملاً روشن است که خنکی و پاکی هوای کنار دریا یا کوهستان برای شهرنشینی که از خیابان‏‌های داغ شهر خود فرار کرده است خوشایند باید باشد. و او به این قانع است. او خود را تازه‌‏تر حس می‏‌کند، عمیق‌‏تر نفس می‏‌کشد، بهتر می‏‌خوابد و سپاس‏گزار و با این خیال که از «طبیعت» کاملاً لذت برده و آن را در درون خود مکیده است به خانه بازمی‏‌گردد. او نمی‏‌داند که فقط چیزی زودگذر و جزئی از طبیعت را ثبت و درک کرده و بهترین را کشف نشده در راه باقی گذارده است. او دیدن، جستجو و سفر کردن را نمی‏‌فهمد.
ــ ناتمام ــ

صبحانه.(8)


به جای لذت و استفاده بردن از داشته‌‏هایش (از جوانی‏، سلامتی و از نیرو و زیبائی‌‏اش) شب و روز به دنبال آنچه که نداشت و آرزویش را می‏‌کرد می‏‌دوید. زمان اما سریع‌‏‏تر از او می‏‌چرخید و بجز آرزوْ آنچه او دارا بود را با خود می‏‏‌برد.
ــ ناتمام ــ

شبانه.(5)


این هم پیامک شبانه دوست بنده:
می‏‌بخشی، اما من گاهی با خودم فکر می‌‏کنم که شاید تو خانه‌‏ات را عمداً به این صورت رقت‏‌انگیز درآورده‏‌ای تا کسی رغبت آمدن پیش تو به سرش نیفتد!
برایش می‌‏نویسم:
با این حال اما گاهی گذر مردم خاکی به خرابه من هم می‌‏افتد، دوست عزیز.
ــ ناتمام ــ

سعادت.(24)


در باره سفر کردن.(4)
من نمی‏‌توانم شهر کوچک و زیبای سوفیگن را با وجود اقامت کوتاهم در آنجا _ دو ساعت _ به خاطر برنده شدن در یک مسابقه مچ‏‏‌اندازی با نامزد دختر مهمانخانه‏‌دار هرگز فراموش کنم. اگر من روستای جذاب هامراشتاین را روزگاری در شب بعد از یک سرگردانی بد و طولانی در جنگل به طور غیرمنتظره پیدا نمی‏‌کردم، حالا آن روستا نمی‌‏توانست با تمام پشت‌‏بام‏‌ها و کوچه‌‏هایش چنان زیبا و شفاف جلوی خاطراتم بایستد. من این روستا را که با ارتفاع زیادی در زیر پاهایم قرار داشت وقتی از دماغه کوه پیچیدم کاملاً ناگهانی و غیر منتظره دیدم. روستا آرام و خواب‏‌آلود بود و خانه‌‏ها در آغوش هم فرو رفته بودند، و در پشت آنها ماه ایستاده بود. اگر من از جاده اصلی راحت به آنجا رسیده بودم و به پیاده‏‌روی خود ادامه می‏‌دادم، هرگز نمی‌‏توانستم از این شهر چیزی بدانم. روستا آرام و خواب‌‏آلود بود و خانه‏‌ها در آغوش هم فرو رفته بودند، و در پشت آنها ماه ایستاده بود. اگر من از جاده اصلی راحت به آنجا رسیده بودم و به پیاده‌‏روی خود ادامه می‌‏دادم هرگز نمی‏‌توانستم از این روستا چیزی بدانم. اما حالا فقط با دو ساعت اقامت در آنجا برای تمام عمرم صاحب تصویری زیبا و شیرین و نمایشی زنده از چشم‌‏اندازی کامل و ویژه هستم.
این تأثیر را کسی که در دوران جوانی بدون چمدان و با پول کمی مسافت طولانی‌‏ای را سفر کرده باشد خیلی خوب می‌‏شناسد. یک شب را در کله‏فلد یا در میان کاه تازه گذراندن، یک قطعه نان و پنیر در مسیر زنهویته تکدی کردن و ورود پیش‌‏بینی نشده به مراسم یک عروسی روستائی در مهمان‏خانه و دعوت شدن از طرف آنها به شرکت در جشن برای همیشه محکم در ذهن باقی می‌‏ماند. اما فقط نباید ملزومات به خاطر جریانات اتفاقی و شعر به خاطر رمانتیک فراموش گردند. در مسیر سفر خود را رها کردن و به رخ دادن اتفاقات خوب اعتماد داشتن مطمئناً تمرین و تجربه خوبی‏‌ست، اما هنگامی یک سفر لذت‏بخش و به معنای واقعی به یک تجربه تبدیل می‏‌گردد که محتوائی محکم و خاص داشته باشد. پرسه‌زدن برای کسی که به خاطر کسالت و از سر کنجکاوی‏ای بی‏‌روح در کشورهای دیگری که ماهیت‏‌شان برای او بی‌‏تفاوت و غریب است و چنین نیز می‌ماند مسخره و گناهکارانه می‏‌باشد. همانطور که باید از دوستی و یا عشق مراقبت و برایشان زحمت کشیده شود، و همانطور که کتابی با تأمل انتخاب، خریداری و خوانده می‏‌گردد، به همان نحو باید یک سفر تفریحی و یا علمی نیز یک دوست داشتن، یک خواست یادگیری و فداکاری معنا دهد. چنین سفری باید دارای این هدف باشد که یک کشور و ملت، یک شهر یا چشم‏‌انداز را به دارائی روح مسافر اضافه نماید، چنین مسافری باید بیگانه را با عشق و فداکاری استراق سمع کند و با پشتکار برای شناخت اسرارش تلاش ورزد.
ــ ناتمام ــ

صبحانه.(7)


طبق نظریه‌‏ای قدیمی آبِ بعضی از چیزها با آبِ بعضی چیزهای دیگر در یک جوی نمی‌‏روند، مانند آب بعضی رشته‌‏های هنری از قبیل شاعری، نویسندگی و نقاشی و ... که با آب مادیات هرگز راضی به عبور از یک جوی نیستند!
دیشب مدام دو جوی آب به موازات و در کنار هم در برابر چشمانم ظاهر می‏‌گشت. آب جاریِ این دو جوی با عصبانیت به هم نگاه می‏‌کردند، و من باید حدس می‌‏زدم کدام جوی آبش متعلق به مادیات و کدامیک آبی هنری در خود جاری دارد!
نمی‏‌دانم چرا و به چه نحو همیشه در چنین مواقعی پس از لحظه کوتاهی ناگهان این ضرب‏‌المثل "گربه دستش به گوشت نمی‌‏رسید می‏‌گفت پیف پیف چه بوی بدی می‌‏ده" خودش را با زور درون ذهنم جا می‏‌دهد!
اس ام اس امروزش با جمله "می‏‌تونی خوابم رو تعبیر کنی؟" به پایان رسید!
ــ ناتمام ــ

سعادت.(23)


در باره سفر کردن.(3)
به آنها آنچه را که من مایلم بخصوص رمانتیک سفر کردن نام نهم نیز اضافه می‏‌گردند: تنوع در استنباط‌‏ها، انتظاری پایدار و شاد یا مضطربانه‌‏ای به خاطر اتفاقات غیرمنتظره، قبل از هر چیز اما رابطه ارزشمند با انسان‏‌هائی که برایمان تازه و غریبه می‌‏باشند. نگاه کاوش‏گر دربان یا گارسون در برلین مانند همان نگاه در پالرمو می‌‏باشد، اما نگاه ریشیه‌آئیِ پسر چوپانی را که تو در مرتع پرتی در گرابویندن به تعجب انداختی و همچنین آن خانواده کوچک در پیستویا را که تو یک بار برای دو هفته نزدشان زندگی کردی فراموش نخواهی کرد. شاید نام‏‌ها را از خاطر ببری، شاید سرنوشت‏‌ها و نگرانی‏‌های کوچک آن انسان‏‌ها را دیگر هرگز شفاف به یاد نیاوری، اما هرگز فراموش نخواهی کرد که تو چگونه در ساعتی سعادتمند اول به کودکان، بعد به زن کوچک رنگ‌پریده، و بعد از آن به مرد یا به پدر بزرگ نزدیک گشتی. زیرا که تو با آنها نه در باره چیزهای معروف صحبت کردی و نه به صحبت‏‌هایت چیزهائی قدیمی و مشترک ضمیمه ساختی، تو برای آنها تازه و بیگانه بودی، همانطور که آنها برای تو تازه و بیگانه بودند، و برای آنکه بتوانی چیزی به آنها بگوئی می‌‏بایست آنچه مرسوم و قراردادی‏ست را به کنار بگذاری، از درون خودت خلق کنی و به ریشه‏‌های ذات ‏خود بازگردی. شاید که تو با آنها فقط در باره چیزهائی جزئی حرف زده باشی، اما تو با آنها مانند انسانی با انسان دیگر صحبت کردی، تجربی و پرسش‏گرانه، با این آرزو که بیاموزی این غریبه‏‌ها را کمی درک و یک قطعه از نهاد و زندگی‌‏شان را برای خودت فتح کنی و با خودت ببری.
کسی که در شهرها و مناظر بیگانه فقط به دنبال چیزهای مشهور و چشم‏گیرترین‌‏ها نمی‏‌رود، بلکه مایل به درک چیزهائی حقیقی‌‏تر و عمیق‌‏تری همراه با عشق است، در خاطر چنین افرادی اغلب پیشامدهای احتمالی و چیزهای بی‌اهمیت درخشندگی خاصی دارند. وقتی من به فلورانس فکر می‏‌کنم، اولین عکسی که می‏‏‏‌بینم کلیسای جامع یا قصر قدیمی سینوریا نیست، بلکه حوضچۀ کوچک ماهی قرمزها در جردینو بابولیست، جائی که من در اولین بعد از ظهر اقامتم در فلورانس یک گفتگو با چند خانم و کودکان‏شان داشتم، برای اولین بار زبان فلورانسی شنیدم و شهری را که از کتاب‏‌های زیادی می‌‏شناختم مانند چیزی حقیقی و زنده حس کردم، شهری را که می‌‏توانستم با آن صحبت و با دست لمس کنم. اما کلیسای جامع و قصر قدیمی و تمام آن چیزهای مهم دیگر در فلورانس به این خاطر از من نگریختند؛ فکر ‏کنم که من آنها را بهتر و صمیمانه‌‏تر از خیلی از توریست‏‌های سخت‏کوش تجربه و از آن خود ساخته باشم، مطمئناً این تجارب جزئی به طور یکسان برایم رشد خواهند کرد، و اگر چند تصویر زیبا از اوفی‏سین فراموشم گردد، اما در عوض خاطره آن شب‏‌هائی که با صاحب مهمان‎خانه در آشپزخانه گفتگو می‏‌کردم، و در شب‏‌هائی که با پسران و مردان در میخانه کوچک همصحبت بودم را فراموش نخواهم کرد، و خیاط پُر گوی حومه شهر را که در کنار در خانه‎ خود شلوار پاره شده‎ام را همانطور که بر پا داشتم برایم دوخت و در حین کار برایم سخن‏رانی آتشین سیاسی می‏‌کرد و ملودی‎های اپرا و ترانه‏‌های با نشاط محلی را به بهترین نحو می‌‏خواند از یادم نخواهد رفت. چنین چیزهای جزئی اغلب به هسته اصلی خاطراتی ارزشمند تبدیل می‏‌گردند.
ــ ناتمام ــ

صبحانه.(6)


اس ام اس امروزش به من از زیبائی خوابی که دیشب دیده است نشان می‏‌دهد:
پنج و شش که اعدادی نیستند؛ صد سال هم بگذرد و چشم باز کنی باز هم مرا در کنارت خواهی یافت.
نه اعداد می‌‏توانند مرا از تو دور سازند و نه رسم بازی،
اگر که فقط وقت شمردن با چشمانی باز به من نگاه کنی.
ــ ناتمام ــ

صبحانه.(5)


صبح به خیر. دوست جون، اصلاً لازم نیست از اس ام اس امروزم تعجب کنی، من خودم قبلاً به اندازه کافی کردم:
عده‏‌ای می‏‌جنگند، زیرا که در ارتش! دوران خدمت سربازی! خود را طی می‏‌کنند.
دست‌ه‏ای دیگر می‏‌جنگند، زیرا که غارتگرند.
گروهی هم می‏‌جنگند، زیرا که از خود دفاع می‌‏کنند.
من اما مانند این افراد نه برای دفاع از خود و نه برای غارتگری در جنگم.
من با خودم می‏‌جنگم، در خیالم بر پیل سوار می‌‏شوم و همیشه شیری همراه من است. برای حفظ صلح در جنگل هم همه با پیشنهاد کاشتن موز رأی موافق دارند.
ــ ناتمام ــ

سعادت.(22)


در باره سفر کردن.(2)
کسی که نیت خوبی برای سفر کردن داشته باشد، به تنهائی به راز سادۀ هنر سفر کردن پی می‌‌‏برد. او در سیراکوز آبجوی مونیخی نخواهد نوشید و اگر آن را در آنجا به دست بیاورد، برایش کهنه و گران‏قیمت خواهد بود. او به کشورهای بیگانه بدون آنکه زبان‌شان را تا اندازه‏‌ای بفهمد سفر نخواهد کرد. او منظره، انسان‌‏ها، آداب، نوع غذا و شراب بیگانه را با مقیاس کشور خود اندازه نمی‏‌گیرد و ونیزی‏‌ها را جسورتر، مردم ناپل را آرام‏‌تر، مردم بِرن را مؤدب‌‏تر، شراب سرخ چیانتی را شیرین‌‏تر، ریویرا را خنک‌‏تر، سواحل لاگونه را شیب‏دار‏تر آرزو نمی‏‌کند. او سعی خواهد کرد، روش زندگی‏‌اش را با رسم و ویژگی محل منطبق سازد، او در گریندل‏‌والد صبح زود و در رُم دیر از خواب بیدار خواهد گشت و غیره. و او بخصوص همه جا سعی خواهد کرد خود را به مردم نزدیک ساخته و آنها را درک کند. بنابراین او با تورهای بین‌‏المللی مسافرت نخواهد کرد و در هتل‏‌های بین‏‌الملی اقامت نخواهد گزید، بلکه در مسافرخانه‌‏هائی که صاحبان و کارمندانش از افراد محلی‌‏اند خواهند ماند، یا بهتر آن است که در خانه افراد محلی بماند و بتواند با دیدن طرز زندگی آنها تصویری از زندگی مردم آن کشور به دست آورد.
اگر مسافری در آفریقا با کت فراک بر تن و کلاه سیلندر بر سر قصد شترسواری کند، مردم این کار او را به طور غیرقابل توصیفی خنده‌دار خواهند یافت. اما مردم این را کاملاً طبیعی می‏‌دانند که در زرمات یا ونگن لباس‏‌های پاریسی بر تن و در شهرهای پاریس به زبان آلمانی صحبت کنند، در گوشنن شراب محصول راین بنوشند و در ارویه‌تو همان غذائی را بخورند که در لایپزیگ می‌‏خورند. وقتی تو از چنین مسافرینی از اوبرلند می‌‏پرسی، با عصبانیت از قیمت‌‏های گران بلیط‏ قطارهای الکتریکی یونگفرا‏بان می‏‌گویند، و وقتی از آنها در باره سیسیل سؤال می‌‏کنی، می‌‏شنوی که در آنجا اتاق‏‌های گرم وجود ندارند، و اینکه اما در تائورمینا می‏‌شود غذای بسیار عالی فرانسوی به دست آورد. و وقتی از زندگی و مردم آنجا جویا می‏‌شوی، به این ترتیب آنها به تو جواب می‌‏دهند که مردم هنوز همان لباس‌‏های بی‏‌نهایت خنده‌‏دار را می‏‌پوشند و با لهجه‌‏ای کاملاً ناخوانا حرف می‏‌زنند.
حالا اما دیگر کافی‏‌ست. من می‏‌خواستم از زیبائی سفر کردن صحبت کنم و نه از نابخردی اکثر مسافرین.
شاعرانه بودن سفر نه در استراحت از یکنواختی روزانه و از کار و خشم قرار دارد، نه در بودن اتفاقی با دیگر انسان‏‌ها و تماشای عکس‏‌هائی دیگر، و نه در ارضاء یک حس کنجکاوی. شاعرانه بودن سفر در تجربه کردن قرار دارد، یعنی در ثروتمند شدن، در یکی شدن با آنچه تازه به دست آمده است، در افزایش درک ما برای وحدت در کثرت، برای بافت بزرگ جهان و بشریت، در پیدا کردن دوباره قوانین و حقایق قدیمی تحت شرایطی کاملاً تازه.
ــ ناتمام ــ

چارلی چاپلین.


وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم ...
متوجه گشتم که همیشه و در هر موقعیتی در زمان و مکانی مناسب ایستاده‌‏ام و همه چیز به درستی پیش می‏‌رود _ از آن به بعد توانستم آرام باشم.
امروز می‌‏دانم: آن را اعتماد به نفس می‌‏نامند.
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
توانستم پی ببرم که درد عاطفی و رنج فقط هشدارهائی‌‏‏اند برای متوجه‏ ساختنم که برخلاف حقیقت مخصوص خود زندگی نکنم.
امروز می‌‏دانم: آن را واقعی بودن می‌‏نامند.
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
فهمیدم زمانی که سعی می‌‏کنم به کسی آرزوهایم را تحمیل کنم، با وجود دانستن اینکه نه زمان مناسب می‌‏باشد و نه آن آدم آماده، چه زیاد می‏‌تواند این کار برای آن شخص توهین‏‌آمیز باشد، و حتی اگر هم که آن شخص خود من باشم.
امروز می‌‏دانم: آن را احترام می‌‏نامند.
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
از آرزوی داشتن یک زندگی دیگر دست کشیدم و توانستم ببینم که همه چیز در گرداگرد من دعوتی بوده است برای رشد کردن.
امروز می‏‌دانم: آن را بلوغ می‌‏نامند.
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
از دزدیدن زمان آزاد خود و طراحی پروژه‏‌های مجلل برای آینده دست کشیدم.
امروز فقط آن کاری را می‌‏کنم که برایم خشنودی و شانس با خود به همراه دارد، آنچه را که دوست می‏‌دارم و آنچه که دلم را به خنده وامی‌دارد، به آن شکل و ریتم مخصوص و متعلق به خودم.
امروز می‌‏دانم: آن را سادگی می‌‏نامند.
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
خودم را از چنگ تمام چیزهائی که برایم سالم نبودند رهاندم، از غذاها، انسان‏‌ها، اشیاء، موقعیت‏‌ها، از تمام آن چیزهائی که مرا با خود به زیر می‏‌کشیدند و حتی از خودم هم دور گشتم.
ابتدا آن را «خودخواهی سالم» می‌‏نامیدم، اما امروز می‏‌دانم که نامش خوددوستی‏‌ست.
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
از خواست اینکه همیشه حق با من باشد دست کشیدم، و به این ترتیب کمتر دچار اشتباه شدم.
امروز فهمیدم: آن را تواضع می‏‌نامند.
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
دیگر از در گذشته زیستن و نگرانی بخاطر آینده‌‏ام سرپیچی کردم.
حالا فقط در لحظه اکنون زندگی می‌‏کنم، جائی که همه چیز در آن به وقوع می‏‌پیوندد، و در حال حاضر هر روز اینچنین زندگی می‏‌کنم، روز به روز، و آن را آگاهی می‌‏نامم.
وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم،
پی بردم که تفکرم می‌‏تواند سد و بیمار ساز باشد. اما وقتی که با دلم یکی شدم، ذهن دارای همپیمان ارزنده‌‏ای گردید.
من امروز این اتحاد را خرد قلب می‏‌نامم.
ما دیگر از اختلافات، درگیری‏‌ها و مشکلات با خود و دیگران نمی‏‌هراسیم، زیرا که ستاره‌‏ها هم گاهی با هم تصادف می‌‏کنند و جهان‏‌های تازه‌‏ای تشکیل می‏‌گردند.
امروز می‌‏دانم: آن را زندگی‏ می‏‌نامند.
(اثری از چارلی چاپلین در هفتاد سالگی خود در تاریخ 16. آپریل 1959)

عصرانه.(5)


عصر مرا آرام‏ساز توئی.
می‏‌بینی، من هم به یادت هستم، و چشمِ دلم به دیدارت در آن سر جهان هم که باشی عادت دارد. دست‌‏ات را دراز کنی، گرمایش را بالای سرم احساس خواهم کرد.
ــ ناتمام ــ

سعادت.(21)


در باره سفر کردن.(1)
تمام این دلایل انگیزه‏‌هائی محترم و قابل فهم برای سفر کردن به شمار می‌‏آیند. اما چرا آقای کراکاوئر به برشتِس‏گادن سفر می‏‌کند، آقای مولر به گراوبوندن و خانم شیلینگ به زانکت بلازین؟ آقای کراوکاوئر این کار را می‌‏کند، زیرا او آشنایان زیادی دارد که آنها هم همیشه به برشتِس‏گادن سفر می‌‏کنند، آقای مولر می‏‌داند که گراوبوندن فاصله‌‏اش از برلین بسیار طولانی‌‏ست و رفتن به آنجا مد شده است، و خانم شیلینگ شنیده است که زانکت بلازین آب و هوای بسیار عالی‌‏ای دارد. هر سه نفر می‏‌توانستند مسیرها و برنامه‌‏های سفری خود را با هم مبادله کنند، و سفر کردن‌شان می‌‏توانست مشابه هم گردد. آدم می‌‏تواند همه جا آشنا داشته باشد، آدم می‏‌تواند پولش را همه جا خرج کند، و اروپا در داشتن مکان‏‌هائی با هوائی خوب بی‌‏اندازه ثروتمند است. پس چرا تصادفاً برشتِس‏گادن؟ یا زانکت بلازین؟ اشتباه در این نکته نهفته است. سفر کردن باید همیشه تجربه کردن معنا بدهد، و تجربه کردن چیزی ارزنده فقط می‏‌تواند در محیطی که آدم با آن ارتباط روحی دارد انجام گیرد. در حقیقت یک سفرِ کوتاهِ اتفاقی، نوشیدن آبجو در شبی شاد در باغِ یک مهمان‏خانه و یا سفر با کشتی بر روی آب یکی از دریاهای دل‏خواه تجربه نمی‏‌باشند، ثروتمندساز زندگی و نیروئی دائمی و مهیج نیستند. این سفرها می‏‌توانند این تأثیرات را هم داشته باشند، اما نه برای آقایان کراکاوئر و مولر.
شاید برای این افراد اصلاً محلی که آنها رابطه عمیق‌‏تری با آن داشته باشند بر روی زمین وجود نداشته باشد. برای آن‏ها هیچ سرزمینی، هیچ کویر یا جزیره‌‏ای، هیچ کوه، هیچ شهر قدیمی‌‏ای که توسط نیروی حس و خیال به سمت‌شان کشیده شوند، و دیدن آن‏ها رویاهای مورد علاقه‏‌شان را برآورده سازد و آشنا گشتن با آن‏ها برایشان یک گردآوری ثروت معنا دهد وجود ندارد. با این وجود این افراد می‏‌توانستند شادتر و زیباتر مسافرت کنند. آنها می‌‏بایست قبل از سفر کردن، حتی اگر هم که شده از روی نقشه حداقل زودگذر در باره چیزهای عمده کشور و محلی که به آنجا می‌‏رانند و در مورد موقعیت جغرافیائی و بزرگی‏‏‌اش، آب و هوا و مردمش اطلاع کسب کنند. و باید در حین اقامت در محل بیگانه سعی به خرج دهند و بتوانند با ویژگی‏‌های منطقه همآهنگی احساس کنند. آنها می‌‏بایست دیدن کوه‌‏ها، آبشارها و شهرها را نه تنها در هنگام عبور به عنوان قطعه‏‌ای از یک اثر تحسین کنند، بلکه هر کدام از آنها را به عنوان چیزی لازم و رشد کرده در محل خویش و به عنوان چیزی زیبا به رسمیت بشناسند.
ــ ناتمام ــ

شبانه.(4)


بعضی از اس ام اس‏‌هایش مرا با خود به اعصار گذشته می‏‌برد:
وقتی صورتِ خونین‏م را در آینه دیدم، دلم شعر زیر را فریاد کشید:
نقش خنده بر لب و
عکسی ز شک در هر نگاه
واژۀ صلح بر زبان و
خشم رسواسازِ پگاه
ناشکیبائی بود دردم ای دریغ
با که گویم درد دارد زخم تیغ 

عصرانه.(4)


خواندن اس ام اس عصرانه تو بوی نارنگی و به در اتاقم پیچاند:
نه با پول، نه با قدرت و نه با ایدئولوژی؛ بلکه هدایت و چرخاندن مطلوب خویش کاری‏‌ست هنری.
مثل هنر کاشتن بذر قوانینی نیک، مثل هنرِ به دست آوردن گندم از خاک.
ــ ناتمام ــ

سعادت.(20)


در باره سفر کردن.
وقتی به من پیشنهاد شد در باره شاعرانه بودنِ سفر کردن چیزی بنویسم، در لحظه اول وسوسه گشتم که یک بار از ته قلب در باره زشتی نوع سفر کردنِ مدرن فحاشی کنم، در حقیقت در باره شهوت بی‏‌معنای سفر کردن، در باره هتل‏‌های مدرنِ دل‏گیر، در باره شهرهای خارجی مانند اینترلاکن، در باره انگلیسی‏‌ها و برلینی‏‌ها، در باره شوارتس‏والدِ از شکل افتاده و بیش از حد گران در بادِن، در باره پس ‏ماندۀ افراد شهرنشینی که می‏‌خواهند در کوه‌‏های آلپ هم مانند خانه‏ خود زندگی کنند، در باره زمین‏‌های تنیس لوتسرن، در باره مهمان‏خانه‌‏داران، گارسون‏‌ها، آداب و رسوم‌‏های هتل و قیمت هتل‏‌ها، شراب‏‌های روستائی و لباس‌‏های محلی تقلبی. اما هنگامی که یک بار در قطار در بین شهرهای ورونا و پادووا تصمیم خود را در این رابطه با یک خانواده آلمانی در میان گذاشتم، از من محترمانه و با سردی درخواست شد که ساکت شوم؛ و وقتی من یک بار دیگر در لوسرن به یک گارسون فرومایه کشیده زدم، از من درخواست نشد، بلکه با خشونت مجبور گشتم که کافه را با عجله‌‏ای نازیبا ترک کنم. از آن زمان آموختم که بر خود مسلط شوم.
اما به یاد می‌‏آورم که من در اصل در تمام سفرهای کوتاهم خیلی خوشحال و راضی بوده‌‏ام و از هر سفر گنجی کوچک یا بزرگ با خود آورده‏‌ام. پس چرا فحاشی؟
در باره این سؤال که انسان مدرن چگونه باید سفر کند، کتاب و کتابچه‏‌های زیادی موجودند، اما من آن‏ها را کتاب‏‌های خوبی نمی‌‏دانم. در حقیقت، وقتی کسی اقدام به یک سفر لذت‏بخش می‌‏کند باید بداند که چه می‏‌کند و چرا آن کار را انجام می‏‌دهد. مسافر شهرنشین امروزی این را نمی‏‌داند. او سفر می‏‌کند زیرا که هوا در تابستان‏‌ها در شهر گرم می‏‌شود. او سفر می‏‌کند، زیرا امیدوار است بتواند در هوای عوض گشته و با دیدن محیط و مردمی دیگر به یافتن آرامش موفق شود. او به کوه‌‏ها سفر می‌‏کند، زیرا اشتیاقی تیره به طبیعت، به زمین و گیاه و مطالبۀ درک‏ نگشته آن‏ها او را رنج می‏‌دهد؛ او به رم سفر می‌‏کند، زیرا که این یک کار فرهنگی‏ به شمار می‌‏آید. در درجه اول اما او سفر می‏‌کند، زیرا که همه عموزاده‏‌ها و همسایه‏‌های او هم سفر می‏‌کنند، زیرا که بعداً از آن سفر صحبت و با آن خودنمائی کند، زیرا که سفر کردن مد شده است و زیرا که آدم دوباره بعد از سفر خود را در خانه راحت احساس می‏‌کند.
ــ ناتمام ــ

رد پای خیال.(15)

درون و بیرون.(12)
اروین دوستانه از جا برمی‌‏خیزد. "کار خوبی کردی که آمدی."
فریدریش آهسته می‏‌گوید "آیا منتظرم بودی؟"
"از همان لحظه که تو از اینجا رفتی و هدیه کوچک مرا با خود بردی انتظار آمدنت را می‌‏کشیدم. آیا آنچه من آن زمان گفتم به وقوع پیوست؟"
فریدریش با صدائی آهسته می‌‏گوید: "بله اتفاق افتاد. بُت اکنون در درون من است. اما دیگه نمی‏‌تونم تحمل‏اش کنم."
اروین می‌‏پرسد: "آیا می‏‌تونم به تو کمکی کنم؟"
"نمی‌‏دونم. هر طور که خودت می‌‏خواهی انجام بده. از جادوی خودت بیشتر تعریف کن! به من بگو این بُت چطور می‌‏تونه دوباره از من خارج بشه."
اروین دستش را روی شانه دوست خود می‌‏گذارد، او را به سمت صندلی راحتی هدایت کرده و آنجا می‏‌نشاند.
سپس صمیمانه، با لبخند و تقریباً با لحنی مادرانه شروع به صحبت با فریدریش می‌‏کند:
"بُت از تو دوباره خارج خواهد شد. به من اعتماد داشته باش. به خودت هم اطمینان کن. تو اعتقاد به او را آموختی. حالا بیاموز: او را دوست بداری! او در درون توست، اما او دیگر برای تو مُرده و یک شبح بیشتر نیست. بیدارش کن، با او حرف بزن، از او سؤال کن! او خود تو می‌‏باشد! از او دیگر متنفر نباش، از او وحشت نکن، او را عذاب نده _ چه عذاب سختی تو به این بُت بیچاره‌‏ای که خود تو بوده است متحمل ساختی، چه شکنجۀ سختی تو به خودت دادی!"
فریدریش که مانند آدم پیری در صندلی فرو رفته و لحن صدایش ملایم بود می‌‏پرسد: "آیا این راهی به سوی سحر و جادوست؟"
اروین می‏‌گوید: مسیر این است، و شاید که تو در این راه سخت‌‏ترین قدم را برداشته باشی. تو تجربه کردی که: بیرون می‌‏تواند درون شود. تو در آنسوی اضداد بودی. آنجا مانند جهنم به نظرت آمد: دوست من، بیاموز که آنجا آسمان است! زیرا این آسمان است که انتظارت را می‌‏کشد. ببین، این جادوست: به بیرون و درون اعتماد کردن، نه از روی اجبار، نه طوری که تو با رنج و درد انجام دادی، بلکه رها، اختیاری. گذشته را صدا کن، آینده را فراخوان: هر دو درون تو می‌‏باشند! تو تا امروز برده درون خود بودی. بیاموز آقایِ آن گردی. این است سحر و جادو.
(1919)
ــ ناتمام ــ

صبحانه.(4)


به خود می‌‏گویم شاید که دیشب از معشوق جواب رد شنیده باشد و یک بار دیگر اس ام اس صبح‏گاهی‏‌اش را می‏‌خوانم:
چه سخت بود دیدن جای خالی عکس‌‏ام در چشمانت وقتی آینه تو را نشانم می‏‌داد.
ــ ناتمام ــ

رد پای خیال.(14)


درون و بیرون.(11)
اما ناگهان، کلمات در حالی که او کمی بلندتر صحبت می‌‏کرد با لکنت به ضمیر آگاهش نفوذ می‏‌کنند. او آنها را می‏‌شناخت. آنها چنین می‏‌گفتند: "آری، حالا تو در درون منی!" و برق‌‏آسا او با خبر گشت. او می‌‏دانست که معنای آن چیست، که بُت گِلی مسؤل آن است، و اینکه او حالا، در این ساعات خاکستری شب، دقیق و سر ساعت آن چیزی را انجام داده است که اروین در آن روز وحشتناک برایش پیش‏‌بینی کرده بود: اینکه حالا این فیگوری که او آن زمان آن را با تحقیر در میان انگشتان خود نگاه داشته بود، دیگر در بیرون او نیست، بلکه در درون اوست! "زیرا آنچه بیرون است، درون می‏‌باشد."
او با جستی از جا برمی‌‏خیزد، احساس می‏‌کرد که یخ و آتش در او جاری‌‏ست. جهان در اطرافش گرد می‏‌چرخید، سیاره‏‌ها دیوانه‏‌وار به او خیره می‌‏نگریستند. او لباس‏‌های تن‌‏اش را می‌‏درد، چراغ را روشن می‏‌کند، تختخواب و خانه را ترک کرده و نیمه‌شب به سمت خانه اروین می‏‌دود. آنجا، روشن بودن چراغ را از پشت پنجرۀ اتاق مطالعه می‌‏بیند، در خانه قفل نشده بود، انگار که همه چیز انتظار آمدن او را می‏‌کشید. او از پله‏‌ها با سرعت بالا می‏‌رود. او شعله‌‏ور به اتاق مطالعۀ اروین داخل می‌‏گردد، دست‌‏های لرزانش را روی میز او تکیه می‏‌دهد. اروین متفکر و با لبخندی بر لب در زیر نور ملایم چراغ نشسته بود.
ــ ناتمام ــ

شبانه.(3)


چند لحظه پیش با پیامک قشنگ‏‌اش سطلی پر از رنگ‏‌های شب‏‌تاب به شب‏‌ام افشاند:
تشویقِ امروزت جانی تازه در روحم دمید. به این خاطر شعر "گفتگو با ماه" را برای تو می‌‏سرایم، باشد که شب‌‏ات با آن روشن گردد و ستاره‏‌ها بتوانند تو را راحت نظاره کنند.

گفتگو با ماه.
ای عشق،
مدت‌‏هاست که ترکم کردی،
سایه‏‌ات اما هنوز پیش من است.
برایش نوشتم: زیبائی شعرت واقعاً شگفت‏زده‏‌ام کرد، و تو مرا با آن ثروتمندتر ساختی. همیشه شاعر باشی.
ــ ناتمام ــ

رد پای خیال.(13)


درون و بیرون.(10)
فریدریش در برابر این ناگزیری افکارش مردانه مقاومت می‏‌کرد و در خیلی از روزها حتی با موفقیت روبرو ‏گردید. او خطر را به وضوح احساس می‏‌کرد _ او نمی‏‌خواست دیوانه شود! نه، مُردن از دیوانه شدن بهتر بود. داشتن عقل ضروری بود اما زندگی کردن ضرورتی نداشت. و به این فکر می‌‏افتد که شاید هم اکنون این یک سحر و جادو باشد، که شاید اروین او را توسط این فیگور یک جوری جادو کرده است، و شاید که او به عنوان قربانی، به عنوان مدافع عقلانیت و علم در برابر این نیروهای سیاه به دام افتاده باشد. اما _ اگر که اینطور بوده است، اگر او هم می‏‌توانست آن را امکان‏پذیر بداند _، بنابراین سحر و جادو وجود دارد! نه، مُردن برایم بهتر است!
یک پزشک به او غسل و پیاده‏‌روی کردن توصیه می‏‌کند، همچنین گاهی شب‏‌ها به میخانه می‏‌رفت. اما آن هم کمک چندانی نبود. او اروین و خودش را لعنت می‏‌کرد.
یک شب در بستر بود، همانطور که در آن زمان برایش اغلب اتفاق می‏‌افتاد، قبل از موعود و وحشت‏زده از خواب بیدار می‌‏شود، بدون آنکه بتواند دوباره به خواب رود. او خود را کاملاً مضطرب و وحشت‏زده احساس می‏‌کرد. او می‏‌خواست اندیشه کند، او می‏‌خواست تسکین خاطر بیابد، می‏‌خواست با جملاتی خوب، آرام‌کننده، تسلی‏‌بخش و شفاف مانند عبارت "دو ضرب‏ در دو می‌‏شود چهار" به خودش دل‏داری دهد. هیچ چیز به خاطر نمی‌‏آورد، در آن وضعیت نیمه دیوانۀ خود اما اصوات و هجاهائی با لکنت بر زبان می‌‏آورد، به تدریج بر لبانش کلمات نقش می‏‌بندند، و او جمله کوتاهی را که در درونش بوجود آمده بود بدون حس کردن معنائی از آن چندین بار با خود تکرار می‌‏کند. او آن جمله را طوری که انگار می‏‌خواهد با آن خود را بی‏هوش سازد با لکنت مرتب تکرار می‏‌کرد، طوری که انگار می‏‌خواهد خود را در کنار آن مانند در کنار یک جان‏پناه احساس کرده تا بتواند دوباره کورمال کورمال بر روی جاده بسیار باریکی که کنارش پرتگاهی قرار دارد خواب از دست‌رفت‌ه‏اش را لمس کند.
ــ ناتمام ــ

صبحانه.(3)


وقتی عاشق می‌شود اس ام اس‏‌هایش حرف ندارند:
باز ابرهای پاک و سفید شکل گُل و کفتر و اسب می‏‌سازند.
ــ ناتمام ــ