غذای پرهیزگاران.

آدولف تیگرزون بذله‎گویِ رسمی جامعۀ یهودیان شهر لیندنبرگ بود. او در اسرائیل مشهور بود، آنطور که آدم در یک شهر کوچک، در یک گوشه گمشده، در بین خلنگزار و باتلاق می‎تواند مشهور باشد. تیگرزون برای شخصیتِ مضحکِ کمدی الهی متولد شده بود. همه چیز در او مضحک بود، اندامِ لاغرش با پاهای دراز و کج، بینی بزرگِ عقابی‎اش، چشمان بزرگ آبی رنگ کلاغی‎اش، راه رفتنش، حرکاتش، نوع صحبت کردنش و با این حال در حقیقت او جدی‎تر از همه کسانی بود که به چهره خود یک حالت جدی می‎دادند. شاید فقط او یک فیلسوف بود که جهان از ارتفاعی که او آن را تماشا می‎کرد کوچک و مسخره به نظر می‎رسید، اما مطمئناً چیزی از یک دلقکِ شکسپیر و از پادوِ شوالیه از لامانچا در خود داشت.
استعدادهای او پایان‎ناپذیر بودند. او همزمان یک شعبده‎باز، خواننده، هنرپیشه، بندباز، نوازنده، نقاش و شاعر بود. وقتی او از حاضرین تقلید می‎کرد، وقتی او شروع به کشیدن کاریکاتور، خواندنِ فی‎البداهه شعر و آواز می‎کرد، بنابراین شادی حضار به پایان نمی‎رسید. تمام جهان او را دوست داشت، جوان‎ها او را ستایش می‎کردند. کسی که می‎خواست درخشش تیگرزون را ببیندْ باید در یک جشن عروسی در لیندنبرگ شرکت می‎کرد، او در آنجا تمام تلاشش را طبق گفته‎های تلمود انجام می‎داد: "هرکس عروس و داماد را خوشحال کند، او کار بزرگی کرده، طوری که انگار او یکی از ویرانه‎های اورشلیم را بنا کرده باشد."
همچنین ازدواج کردن او با جالب‎ترین روش رخ می‎دهد.
در لیندنبرگ یک دختر زیبای یهودی به نام فیشِله لویونْهاوپت زندگی می‎کرد، الگوئی از یک دختر، اما بسیار لاغر. این دخترِ خوب یک روز ادعا می‌کند که یک چنین انسان مسخره‎ای مانند آدولف تیگرزون نمی‎تواند هرگز یک زن به دست آورد.
هنگامیکه این خبر به بذله‎گو می‎رسد می‎پرسد: "این را چه کسی گفته است؟"
"فیشِله لویونْهاوپت."
"که اینطور ــ اتفاقاً او با من ازدواج خواهد کرد."
مدت کوتاهی پس از آنْ کارنوال یهودیِ پوریم بود. فیشِله نزد دائی خود، بازرگان ثروتمند ماردِرکوپف، دعوت بود، و وقتی جوان‎ها شروع به شادی می‎کنند، بذله‎گو هم ظاهر می‎شود، زیرا جشن پوریم بدون آدولف تیگرزون چه می‎توانست باشد.
خردمندِ شاد در این جشن یک لباس ترکی پوشیده بود، یک ماسک بزرگ با بینی دراز به صورت داشت، یک عینک بزرگ و یک کلاه گیس که مانندِ رنگ روباه سرخ بود.
یک اردک‎ماهی که توسط خانم ماردِرکوپف بطرز شگفت‎انگیزی به روش نهنگ اسطوره‎ایِ لویاتان درست شده بود به بذله‎گو این فرصت را می‎دهد که با جگر شروع به قافیه سازی کند، که در آن او بخصوص ماهر بود. او بعد از کم و بیش دست انداختن تمام حاضرینْ فیشِله را مخاطب قرار می‎دهد و با شکلک بامزه‎ای می‎گوید:
جگر از یک اردک‎ماهی است و نه از یک خرس،
خیلی بهتر بود، اگر بعضی از دخترها می‎توانستند ساکت باشند.
جگر از یک اردک‎ماهی است و نه از یک پرتوماهی
آدم به سختی می‎تواند مردی بیابد با چیزی بجز پوست و استخوان.
فیشِلۀ بیچاره در حالیکه بقیه حضار شروع به خنده‎ای پُر صدا می‎کنند به راهرو می‎گریزد و وقتی تیگرزون حالا از اتاق خارج می‎شود، دختر را ایستاده در گوشه تاریکی گریان می‎بیند.
*
بذله‎گو باید چند هفته سفر می‎کرد، سپس او یک روز به خانه نقاشِ ساختمان لویونْهاوپت می‎رود، و با دیدن یک لباس سفید رنگ در پشتِ پرچین انگورفرنگی با احتیاط وارد باغ می‎شود، او درست دیده بود، او فیشِله را در آلاچیق می‎بیند، با یک کتاب و یک جوراب بافتنی.
دختر با عصبانیت به او نگاه می‎کند، مانند یک گربه که برای جهیدن خود را آماده می‎سازد، اما او توجهی به آن نمی‎کند.
او می‎گوید: "خوب، این یک شروع خوب است، شما حداقل دیگر به من نمی‎خندید."
فیشِله فریاد می‎زند: "بروید، شما یک انسان بد هستید، اگر من یک شوهر به دست نیاورم، بنابراین شما مقصرید، فقط شما."
بذله‎گو پاسخ می‎دهد: "شما یک مرد به دست می‎آورید، اما اینجا هیچ مردی با شما ازدواج نمی‎کند ــ بجز من. این درست است."
"شما به اشتباه خود اعتراف می‎کنید."
"البته، اما من شما را می‎گیرم."
فیشِله به او خیره نگاه می‎کند، و سپس شروع می‎کند با صدای بلند به خندیدن.
"شما می‎خواهید با من ازدواج کنید؟ این اما خیلی خنده‎دار است."
تیگرزون با آرامش بر روی نیمکت در کنار فیشِله می‎نشیند و سعی می‎کند دست دختر را بگیرد، اما دختر دستش را مخفی می‎سازد و خود را کنار می‎کشد.
بذله‎گو زمزمه می‎کند: "گوش کنید، حالا ما نمی‎توانیم همدیگر را سرزنش کنیم. من مضحک هستم، شما مضحک هستید، این درست است. تیگرزون و لویونْهاوپت هم به هم می‌آیند. آدم نمی‎تواند یک طاووس و یک غاز را با هم افسار کند، اما دو حیوانِ دلربا مانند ما یک تیم باشکوه برای کشیدن گاری تشکیل می‎دهند."
فیشِله سرش را برگردانده بود و با نگاه داشتن دستمالش جلوی دهان می‎خندید.
"آیا شما هنوز عصبانی هستید؟"
دختر پاسخ نمی‎داد، اما او دست دختر را گرفته و می‎بوسید.
"اما آدولف، من اگر همسر شما باشم مجبور خواهم شد همیشه به شما بخندم."
"این بهتر از آن است اگر شما بخاطر من گریه کنید."
"و ..."
"و چی، فیشِلۀ من؟"
"اما شما که زن‎های لاغر را دوست ندارید؟"
"من یک دکتر کوچک را می‎شناسم که لاغری شما را درمان می‎کند."
"بنابراین، شما من را واقعاً می‎خواهید؟"
"واقعاً."
"خوب قبول. من با شما ازدواج می‎کنم."
بذله‎گو با خوشحالی دست‎هایش را به هم می‎کوبد، سپس سر دختر را در دست می‎گیرد و او را می‎بوسد.
آنها در پائیز عروسی خود را جش می‎گیرند. تمام جهان برایشان آرزوی خوشبختی و دعای خیر می‎کردند، اما همه مخفیانه می‎گفتند:
این چه ازدواجی خواهد شد؟ یک مرد و یک زن دیوانه، زیرا اگر زن دیوانه نبود که با او ازدواج نمی‎کرد.
*
و چه ازدواجی گشت؟ بهترین ازدواجی که مردم لیندنبرگ تا آن زمان به خاطر داشتند.
مهمتر از هرچیز یک معجزه رُخ می‎دهد، فیشِله به ناگهان دیگر لاغر نبود. او بارها از دکتر کوچکی می‎پرسید که مدت‎ها انتظار آمدنش کشیده می‎شد، اما او ناگهان آنجا بود، او بذله‎گویِ کوچک بود، که در حال جیغ کشیدن در گهواره قرار داشت و به صورتش حالات خنده‎داری می‎داد، مانند پدرش، و همزمان فیشِله به یک زن زیبایِ تُپول شکوفا شده بود.
آنها مانند دو کبوتر زندگی می‎کردند. وقتی همه جا نزاع بود، در خانه بذله‎گو همیشه صلح برقرار بود، بله حتی از بالا بردن صدا که در یک خانواده آلمانی امری ضروری به نظر می‎رسد در آنجا خبری نبود.
یک روز واینتراوبِ ثروتمند می‎گوید: "این احمق چطور این کار را انجام می‎دهد که همسرش هرگز از او عصبانی نمی‎شود. او اغلب طولانی‎تر از ما در میخانه می‎نشیند اما هرگز به این خاطر با همسرش مشکلی پیدا نمی‎کند."
این کار خیلی راحت بود. وقت ماه‎های عسل به پایان رسیده بودند، یک بار بذله‎گو از میخانه دیر به خانه برمی‎گردد. زن جوان برای خواب به رختخواب رفته بود. تیگرزون با عجله وارد می‎شود و فریاد می‎زند: "سریع، فیشِله، بلند شو، اما خیلی سریع."
زن در حالیکه شوهرش کفش‎ها را به پای او می‎کرد با وحشت می‎پرسد: "آیا خانه آتش گرفته است؟"
"نه، نه، فقط لباس بپوش."
زن فوری ربدوشامبر آبی رنگی را که بذله‎گو برایش آماده نگاه داشته بود می‎پوشد.
بذله‎گو می‎گوید: "خب، حالا کلاه کوچک را که خیلی به تو می‎آید."
زن لبخند می‎زند و کلاه روبدوشامبر را به سر می‎گذارد.
بذله‎گو فریاد می‎زند: "نه، تو خیلی زیبا هستی! چه کسی در لیندنبرگ چنین همسری دارد؟ هیچکس بجز آدولف تیگرزون. خب، حالا می‎توانیم شروع کنیم."
او در مقابل زن زانو می‎زند، کف دست‎ها را بهم می‎چسباند و خواهش می‎کند: "فیشِله، یک سیلی به صورتم بزن."
"چرا؟"
"زیرا من یک کار احمقانه انجام دادم."
"چه کار احمقانه‎ای؟"
"من مدت طولانی‎ای در میخانه ماندم و در خانه یک چنین زن زیبائی دارم. آیا این یک کار بزرگ احمقانه نیست؟"
فیشِله شروع می‎کند به خندیدن؛ و دیگر عصبانی نبود.
"بنابراین ــ من از تو خواهش می‎کنم ..."
زن همچنان در حال خندیدن یک سیلی به او می‎زند.
"فیشِله، یکی دیگر."
زن یک سیلی دیگر به او می‎زند.
تیگرزون فریاد می‎زند: "اما می‎دانی که این کار در واقع اصلاً مجازات نیست؟ دست‎های کوچک نرم تو آدم را سر حال می‌آورد. من فقط به این خاطر به تو لباس پوشاندم، چون می‎خواستم مجازات را شیرین سازم، اما من می‎بینم که این غیرضروری بود، یک زن، مانند تو، می‎تواند هر کاری که می‎خواهد انجام دهد، او همیشه به مرد یک لذت خواهد بخشید."
او شروع می‎کند به بوسیدن دست‎های کوچک زن و زن ــ اتهاماتی را که می‎خواست به او بزند فراموش می‎کند.
و این کار هر بار تکرار می‎گشت. وقتی بذله‎گو ناراحتی وجدان داشت به فیشِله می‎گفت: "من از تو خواهش می‎کنم، یک سیلی به من بزن" و زن در حال خنده به گونه او سیلی آهسته‎ای می‎زد و حتی وقتی او واقعاً یک اشتباه می‎کردْ زن یک لحظه هم عصبانی نمی‎گشت.
*
بله، این یک ازدواج خوب بود و یک تجارت جالب. بذله‎گو کمدی‎های خود را در مقابل هیچ تماشاگری بجز در مقابل همسرش با چنان حرارت خنده‎داری بازی نمی‎کرد. زن تمام ایده‎های شوهرش را دست اول به دست می‎آورد.
یک شب زن چیزی بجز لوبیا که او زیاد دوست نداشت نپخته بود. در عوض او دوست داشت یک لیوان براندی بنوشد. بنابراین تیگرزون در کنار کاسه پُر بخار لوبیا می‎نشیند و از فیشِله خواهش می‎کند که بطری براندی را روی میز قرار دهد. سپس او شروع می‎کند: "آدولف کوچولو، اگر تو لوبیا را تا آخر بخوری، یک لیوان بزرگ براندی خواهی گرفت."
پس از آنکه او مدتی شجاعانه لوبیا می‎خورد دوباره می‎گوید: "آدولف کوچولو، اگر تو لوبیا را تا آخر بخوری، تو یک لیوان کوچک براندی خواهی گرفت."
عاقبت، هنگامیکه بشقابش تقریباً خالی بود: "آدولف، اگر تو تمام لوبیاها را بخوری، یک قطره براندی دریافت می‎کنی."
آخرین تلاش، و بذله‎گو لوبیاها را خورده بود.
او در حال نوازش کردن شکمش می‎گوید: "خب، حالا تو دیگر اصلاً براندی دریافت نمی‎کنی، کله گنجشک، چرا اینقدر احمق بودی و لوبیاها را خوردی."
یک بار، روز جمعه، فیشِله یک گلوله خمیر برای شیرینی ساخته و به نانوائی برده بود. گلوله کوچک بود، و هنگامیکه به خانه بازگشت، گلوله بزرگ بود و بوی خوشمزه‎ای می‎داد.
هنگامیکه آنها پشت میز می‎نشینند تیگرزون می‎گوید: "گلوله ما تعویض شده است."
فیشِله پاسخ می‎دهد: "این چه اهمیتی برای من دارد؟ من کنار در خانه با آشپزِ موریتس واینتراوبِ ثروتمند برخورد کردم، این او را نخواهد کشت اگر او یک بار گلوله شیرینی کوچک ما را بخورد."
بذله‎گو اما با یک آه کشیدن می‎گوید: "تو حق داری." در این وقت درِ خانه آنها زده می‎شود، و یک گدا داخل می‎شود و درخواست غذا و نوشیدنی می‎کند. تیگرزون با خوشحالی از او دعوت می‎کند که با آنها پشت میز غذا بنشیند و حتی در مهمان‎نوازی تا حدی پیش می‎رود که گلوله شیرینی را اول به گدا تعارف می‎کند. هنگامیکه غذا خوردن به پایان می‎رسد و مفتخور رفته بود، فیشِله می‎گوید: "و تو درخواست سیلی نمی‎کنی؟"
"برای چه؟"
"چون تو اول به مفتخور شیرینی را تعارف کردی."
بذله‎گو فریاد می‎زند: "آه! من به این خوب فکر کردم. وقتی واینتراوبِ ثروتمند گلوله شیرینی کوچک ما را بر روی میز غذا ببیند، در این وقت مطمئناً فریاد خواهد کشید: اولین کسی که از گلوله شیرینی من بخورد باید خفه شود. برای همین من هم گلوله را اول به مفتخور تعارف کردم و نه به تو."
فیشِله می‎خندد و راضی می‎شود.
از آنجا که شوهرش هر بار برای لباس درآوردن و لباس پوشیدن وقت زیادی هدر می‎داد، فیشِله به او پیشنهاد می‎کند که او لباس‎هایش را هر بار به ترتیب یکی پس از دیگری قرار دهد.
بذله‎گو می‎گوید: "حق با توست" و هنگامیکه شب به خانه بازمی‎گردد، قلم و دوات و کاغذ برمی‎دارد و می‎نویسد که چطور لباس‎هایش را به ترتیب قرار داده است:
1. کلاه بر روی میز؛
2. پالتو در کمد؛
3. کت هم در کمد؛
4. جلیقه بر روی صندلی؛
5. شلوار آویزان به میخ در اتاق؛
6. چکمه‎ها در کنار تختخواب؛
7. جوراب‎ها در زیر بالش؛
8. پیراهن بر لبۀ تخت؛
9. شال گردن بر روی عکس کنار تختخواب؛
10. تیگرزون در تختخواب قرار دارد.
هنگامیکه فیشِله شوهرش را صبح بیدار می‎کند، او می‎گوید: "حالا باید ببینی که لباس پوشیدن چه با سرعت انجام می‎شود." سپس از شماره 1 شروع به پوشیدن می‎کند. او کلاه را بر سر می‎گذارد، پالتو را می‎پوشد، روی آن کت را، بعد جلیقه و پیراهن را و عاقبت او فریاد می‎زند: "اما آدولف تیگرزون کجاست؟ ــ اینجا نوشته شده: او در تختخواب قرار دارد، اما تو می‎بینی که تختخواب خالی است. آدولف تیگرزون کجا است؟" و او خودش را در تمام اتاق جستجو می‎کرد، در حالیکه فیشِله می‎خندید، طوریکه اشگ از چشمانش سرازیر شده بود.
*
یک روز بذله‎گو اعلام می‎کند: فردا می‌شود در پیش من اسبی را دید که به اندازۀ روزهای یک سال دارای چشم است.
تمام اهالی لیندنبرگ روز بعد هجوم می‎آورند تا این حیوان شگفت‎انگیز را ببینند، و هر فرد با کمال میل ده فنیگ ورودی می‎پردازد.
عاقبت بذله‎گو اسبش را باشکوه تمام نشان می‎دهد.
واینتراوب فریاد می‎کشد: "اما این حیوان که مانند بقیه اسب‎ها فقط دو چشم دارد."
بذله‎گو پاسخ می‎دهد: "من گفتم که اسبم به اندازه روزهای سال چشم دارد، و امروز هم 2 ژانویه است."
در یک صبح سرد پائیزی تیگرزون به شهر می‎رود. فیشِله، بخاطر سلامت شوهرش نگران بود و او را مجبور می‎سازد که پالتوی خز سنگینش را بپوشد. اما به زودی خورشید بیرون می‎آید، هوا گرم می‎شود، و بذله‎گو پالتوی خزش را مانند یک بارِ سنگین نفس نفس زنان با خود حمل می‎کرد. در این هنگام در یک میخانه به ناتان فورمْاشتِشرِ خُرده‎فروش برخورد می‎کند، که او هم قصد داشت به شهر برود.
بعد از آنکه آنها مسافت کوتاهی را می‌روند، تیگرزون می‎گوید: "ناتان، آیا می‌توانید به من پنج تالر قرض بدهید؟"
ناتان می‎گوید: "من فقط در برابر گروئی پول قرض می‎دهم."
بذله‎گو که انتظار این پاسخ را داشت می‎گوید: "البته، بفرما این هم پالتوی خز من، من آن را تا زمانی که پنج تالر را پس بدهم پیش شما گرو می‎گذارم."
ناتان می‎گوید: "قبول" و پنج تالر از جیب درمی‎آورد به تیگرزون می‎دهد و پالتوی او را می‎گیرد بر تن می‎کند.
حالا ناتان در زیر بارِ پالتوی خز نفس نفس می‎زد، و بذله‎گو راحت و خوشحال در کنار او تا دروازه شهر می‎رود. در این وقت او می‎گوید: "ناتان، گوش کنید، من فکرم عوض شده است، هوا می‎تواند تا شب سرد شود. من پالتوی خزم را لازم دارم، آن را دوباره به من بدهید، بفرمائید این هم پنج تالر شما."
ناتان پول را می‎گیرد و بذله‎گو پالتویش را. او به آنچه می‎خواست رسیده بود، ناتانِ ساده‎لو پالتوی سنگین را تا دروازه شهر حمل کرده و او را از زحمت و عرق ریختن نجات داده بود.
یک زمیندار بزرگ که دوست داشت شوخی‎هایش را با شوخی‎های تیگرزون مقایسه کند، یک بار توسط یک شوخی پس از توهین به تیگرزون او را به یک دوئل دعوت می‎کند.
تیگرزون این دوئل را آرام می‎پذیرد.
زمیندار بزرگ فریاد می‎زند: "بنابراین ما به همدیگر شلیک خواهیم کرد."
بذله‎گو می‎گوید: "بله، شلیک می‎کنیم. فقط محل و زمان را تعیین کنید."
"بنابراین در جنگل کوچک گراف، فردا ساعت شش صبح."
بذله‎گو می‎گوید: "بسیار خوب، اما اگر من کمی دیر کردم، اصلاً خجالت نکشید، و شروع کنید."
*
اما روزی فیلسوفِ شوخ از لیندنبرگ باید امتحان سختی می‎داد.
خاخام پیری که همیشه او را ترجیح می‎داد می‎میرد و خاخام جدید از مکتب مدرن روشنگر بود. اولین کار خاخام این بود که چون در بذله‎گو یک قطعه از تعصبات قدیمی یهودی می‎دید بنابراین او را تبعید می‎کند. تیگرزون ناامید بود، او نباید دیگر در مراسم جشن عروسی‎ها شرکت می‎کرد و در جشن پوریم اجازه اجرای برنامه نداشت، این غیرقابل تحمل بود.
فیشِله گریه می‎کرد و بذله‎گو قسم می‎خورد که از خاخام جدید انتقام بگیرد.
هنگامیکه دوباره یک جشن عروسی برگزار می‎شود، خدمتکار در هنگام صرف غذا گزارش می‎دهد که تیگرزون در بیرون ایستاده و خواهش می‎کند داخل شود تا بتواند یک پرسش مهم مذهبی را مطرح سازد.
خاخام ابتدا نمی‎خواست اجازه دهد، اما چون مهمان‎ها که یک شوخی اساسی از بذله‎گو انتظار داشتند بخاطر او خواهش می‎کنند، بنابراین خاخام در نهایت اجازه می‎دهد.
تیگرزون سپس با افتخار داخل می‎شود، در برابر حضار تعظیم عمیقی می‎کند و می‎گوید:
"من می‎خواستم از آقای خاخام تقاضا کنم، من را توسط خردشان روشن کنند و به من پاسخ یک پرسش غلغلک دهنده را بدهند."
خاخام با اشاره دست به او می‎فهماند که ادامه دهد.
بذله‎گو صحبت می‎کند: "نوشته شده است، که فرد مقدس، ستایش بر او!، در بهشت به همراه افراد برگزیده یک وعده غذا می‌خورد که فراتر از تمام تصورات یک فرد فانی خواهد بود. آدم گوشت فیله گاو وحشی خواهد خورد، که خدا چهل تپه پُر از چمنِ آبدار برای چریدن آنها اختصاص داده است، تا خوب چاق شوند. به آدم راگو از نهنگ لویاتان در یک سُس آسمانی داده می‎شود، یک غذا که از همه غذاهائی که زمین و آب به ما از چیزهای خوشمزه تحویل می‎دهد پیشی می‎گیرد. و چیزهای فراوان دیگری در مقابل پرهیزکاران قرار داده می‎شود، فقط ــ هیچ پرنده‎ای. در غذای پرهیزکاران از پرنده خبری نیست. این چطور ممکن است؟ این یک سؤال جدی است که جوابش را من از خاخام دانا و خردمند انتظار دارم."
خاخام شانه‎اش را بالا می‎اندازد و می‎گوید: "من شرط می‎بندم، جوابش را خودت آماده داری، بنابراین بگذار آن را بشنویم."
بذله‎گو متظاهرانه می‎گوید: "آیا آقای خاخام عصبانی نخواهند شد، اگر من آنچه را فکر می‎کنم بگویم؟"
"نه، نه!"
بذله‎گو ادامه می‎دهد: "من فکر می‌کنم که موضوع بسیار ساده است. در پیش بقیه حیوانات تشخیص دادن اینکه گوشت کوشر است یا نه راحت است، اما در پیش پرندگان این کار بسیار دشوار است، موارد پیچیده‎ای که فقط یک خاخام می‎تواند تصمیم درست را بگیرد. اما از آنجا که هرگز یک خاخام به بهشت نمی‎رود، بنابراین باید پرندگان را به جهنم بفرستند، و در آنجا بدون شک از طرف لعنتی‎ها خورده می‎شوند. بنابراین، من فکر می‎کنم که خدا با حکمتش پرندگان را از غذای پرهیزگاران حذف کرده است."
خاخام شروع می‎کند با صدای بلند به خندیدن و همه حضار با او، سپس او به تیگرزون می‎گوید:
"من می‎بینم که تو بذله‎گوی معمولی‎ای نیستی، آدم می‎تواند حتی از شوخی وقتی یک هسته نجیبانه، یک فکر عمیق در آن نهفته باشد در همان لحظات اولیه خوشش بیاید. تو باید همچنان شغل شادت را آزاد انجام دهی و هموطنانت را آموزش و هشدار دهی، در حالی که به نظر می‎رسد تو آنها را سرگرم می‎سازی."
بذله‎گو سپاسگزارانه تعظیم عمیقی می‎کند، و فوری از همه سو فریاد زده می‎شود: "تیگرزون کنار ما بنشینید، و بهترین چیزها را به ما بدهید."
بذله‌گو یک گیلاس شراب را که به او داده بودند به سلامتی خاخام می‎نوشد و سپس شروع می‎کند:
جگر از یک غاز است و نه از یک ماهی،
آقای خاخام ما بود ابتدا بیش از حد انتقادی.
جگر از یک غاز است و نه از یک چرخ‎ریسک،
ابتدا در ادامه آدم می‎بیند که او چه مهربان است و خردمند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر