داستان‏‌های عشقی.(22)


دگرگونی‌های پیکتور.
هنوز مدت درازی از ورود پیکتور به بهشت نگذشته بود که روبروی درختی که هم زن بود و هم مرد می‌‏ایستد. پیکتور با احترام به درخت سلام می‏‌کند و می‌‏پرسد: "آیا تو درخت زندگی هستی؟" اما وقتی مار به جای درخت قصد جواب دادن داشت، او روی برمی‌‏گرداند و دوباره به راه می‌‏افتد. او کاملاً چشم بود، همه چیز برایش بسیار لذتبخش بود و به وضوح احساس می‌‏کرد که در خانه و در کنار سرچشمه زندگی می‌‏باشد.
و دوباره او یک درخت می‏‌بیند که هم خورشید بود و هم ماه.
پیکتور می‌‏پرسد: "آیا تو درخت زندگی هستی؟"
خورشید سر تکان می‏‌دهد و می‏‌خندد، ماه سر تکان می‏‌دهد و لبخند می‏‌زند.
شگفت‏‌انگیزترین گل‏‌ها با نور و رنگ‏‌های مختلف، با چشم‌‏ها و چهره‏‌های مختلف فراوانی به او نگاه می‏‌کردند. بعضی از آنها سر تکان دادند و ‏خندیدند و بعضی سر تکان ‏دادند و لبخند ‏زدند، بقیه اما سر تکان نمی‌‏دادند و نمی‏‌خندیدند: آنها مجذوب خود و در بوی خویش مانند غرق گشته‌‏ای مستانه سکوت کرده بودند. یکی از گل‏‌ها آواز بنفش روشن می‏‌خواند و یکی آواز خواب کوتاه آبی تیره. یکی از گل‏‌ها چشمانی درشت و آبی رنگ داشت، یکی دیگر او را به یاد اولین عشقش انداخت. یکی بوی باغ کودکی را می‌‏داد و بوی شیرینش مانند صدای مادر به گوش می‌‏آمد. یکی دیگر به رویش لبخند می‏‌زد و زبان خمیده سرخی را به سمت او دراز کرده بود. پیکتور آن را لیسد، مزه‌‏ای تند و وحشی مانند مزه صمغ و عسل و همینطور مزه بوسه یک زن را می‌‏داد.
پیکور با اشتیاق و شادی فراوانی در میان تمام این گل‏‌ها ایستاده بود. قلبش مانند ناقوس به سختی می‌‏زد، خیلی می‏‌زد؛ و خواهش‏‌های بیدار سحرانگیز و ناشناخته‏‌اش را می‏‌سوزاند.
پیکور یک پرنده را می‌‏بیند که در میان چمن نشسته است و رنگ‏‌هایش می‏‌درخشند، به نظر می‌‏آمد که پرنده تمام رنگ‌ها را داراست. او از پرنده رنگی و زیبا می‌‏پرسد: "ای پرنده، خوشبختی کجاست؟"
پرنده زیبا می‏‌گوید "خوشبختی" و با منقار طلائیش می‏‌خندد و می‏‌گوید: "ای دوست، خوشبختی همه جاست، در کوه و در دره، در گُل و در کریستال."
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(21)


قربانی عشق.(3)
من نمی‌‏توانستم به او بگویم و یا برایش بنویسم که دلیل دوری من از او چه بوده و چه چیز دوباره مرا به سوی او کشانده است. آیا خودم دلیل آن را می‌‏دانستم؟ بنابراین دوباره برای به دست آوردن دلش شروع به جنگیدن کردم. من به خاطر شنیدن یک کلمه یا دیدن لبخندی از او دوباره راه‏‌های درازی را پیمودم، از کارهای مهم غافل ماندم و متحمل پرداخت رقم‏‌های درشتی گشتم. او معشوقش را بیرون کرد، اما چون دیگر به من اعتمادی نداشت بنابراین به زودی معشوق دیگری گرفت. با این وجود بعضی وقت‏‌ها از دیدنم خوشحال می‏‌شد. گاهی در مهمانی شام یا در تآتر ناگهان چشم از اطراف برمی‏‌گرفت و نگاه ملایم و پرسشگران‌ه‏اش را به سمت من می‌‏گرداند.
او هنوز فکر می‏‌کرد که من دارای ثروت زیادی هستم. من این تصور را فقط به این خاطر در او به وجود آورده و آن را زنده نگاه داشته بودم که اجازه داشته باشم کارهایش را انجام دهم، کارهائی که او هرگز اجازه انجام دادن‌شان را به مرد فقیری نمی‌‏داد. قبلاً به او هدیه می‏‌دادم، اما حالا دیگر این کار ثمری نداشت و من برای خوشحال کردن او باید راه‌‏های جدیدی می‏‌یافتم، باید قربانی‏‌های تازه‏‌ای می‌‏دادم. من کنسرت‏‌هائی برگزار کردم که نوازندگان محبوب او آهنگ‌‏های دلخواهش را می‌‏نواختند و می‏‌خواندند. من لژ مخصوصی برایش کرایه کردم تا بتوانم بلیت ورودی برای افتتاح هر نمایشی را به او هدیه کنم. او دوباره عادت کرد که به من اجازه دهد برایش هزاران کار انجام دهم.
من در یک گرداب همیشگی و تندِ انجام دادن کارهایش گرفتار بودم. دارائیم تمام شده بود، حالا بدهکاری‌‏ها و هنرهای به دست آوردن پول شروع گشتند. من نقاشی‏‌هایم، چینی‏‌های قدیمی و اسبم را فروختم و به جای آن یک ماشین خریداری کردم که در احتیار او قرار دهم.
بعد اوضاع چنان سخت شد که پایان ماجرا را روبرویم می‏‌دیدم و در حالی که امیدوار بودم او را دوباره از آن خود سازم آخرین چشمه در حال خشک شدن بود. اما من نمی‏‌خواستم تسلیم شوم. من هنوز دارای شغل بودم، نفوذ داشتم و از موقعیت اجتماعی معتبری برخوردار بودم. و اینها به چه دردی می‏‌خوردند اگر که در راه خدمت به او به کار نمی‌‏رفتند؟ پس از آن بود که من شروع به اختلاس و دروغ گفتن کردم و دیگر از مأمور اجرای دادگاه ترس نداشتم، زیرا که از چیزهای بدتری باید می‏‌ترسیدم. اما اینها رایگان نبود. او دومین معشوق خود را هم بیرون کرد و حالا من مطمئن بودم که او یا مرا برمی‌‏گزیند یا هیچکس را.
بله، او مرا انتخاب کرد. او به سوئیس رفت و به من اجازه داد که پیش او بروم. فردای آن روز درخواست مرخصی کردم. بجای مرخصی به خاطر جعل اسناد و اختلاس در اموال عمومی دستور دستگیریم صادر شد. چیزی نگوئید، این کار ابداً لازم نیست. من خودم می‏‌دانم. اما می‏‌دانید که خوار گردیدن و مجازات شدن و آخرین پیراهن تن خود را باختن هم شعله و شور و اجرت عشق بوده است؟ شما جوان عاشق، آیا این را می‏‌فهمید؟
مرد جوان، من برای شما یک قصه تعریف کردم. کسی که آن را تجربه کرد من نیستم. من حسابدار فقیری هستم که به شما اجازه داد به یک بطر شراب دعوتش کنید. اما حالا می‏‌خواهم به خانه بروم. نه، شما تشریف داشته باشید، من به تنهائی می‌‏روم، شما تشریف داشته باشید!"
(1906)
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(20)


قربانی عشق.(2)
در باره زنی که من دوست می‎داشتم لازم نیست چیزی بدانید. شاید که او بی‌‏نهایت زیبا و شاید هم فقط قشنگ بوده است، شاید که یک نابغه و شاید هم هیچکدام از اینها نبوده باشد. آه خدای من، مگر چه اهمیتی دارد! او ورطه‌‏ای بود که من باید در آن فرو می‌‏رفتم، او دست خدا بود، دستی که یک روز زندگی بی‌‏اهمیت مرا از من ربود. و از آن لحظه به بعد این زندگی بی‌‏اهمیت بزرگ و شاهانه گشت، متوجه هستید؟ ناگهان زندگی دیگر زندگی آن مرد موفق نبود، بلکه زندگی یک خدا و یک کودک بود، یک زندگی سریع و بی‏‌پروا، زندگی‌‏ای که می‌‏سوزاند و زبانه می‏‌کشید.
از آن به بعد تمام چیزهائی که برایم مهم بودند ناچیز و کسل‏‌کننده گشتند. من از چیزهائی غفلت می‌‏ورزیدم که هرگز از آنها غافل نمی‏‌گشتم. من برای دیدن فقط یک لحظه از لبخند زدن آن زن دروغ می‌‏بافتم و برای دیدارش به سفر می‏‌رفتم. من به خاطر او هرآنچه که می‌‏توانست به او لذت بخشد بودم؛ به خاطر او من خوشحال بودم و جدی، پر حرف و ساکت، دقیق و دیوانه، ثروتمند و فقیر. وقتی او متوجه شد که من عاشقش شده‌‏ام به دفعات مرا آزمود. خدمت کردن به او برایم لذت‏بخش بود، امکان نداشت آرزوئی بکند و من نتوانسته باشم آن را به راحتی برآورده سازم. بعد مطمئن شد که من بیشتر از هر مرد دیگری او را دوست می‏‌دارم، و با گذشت زمان او مرا درک کرد و عشقم را پذیرفت. ما هزار بار همدیگر را دیدیم، ما با هم مسافرت کردیم و به خاطر با هم بودن و فریفتن جهان کارهائی ناشدنی انجام دادیم.
حالا می‌‏توانستم خوشبخت باشم. او مرا دوست داشت. و شاید مدتی هم خوشبخت بودم.
اما من قصد فتح کردن این زن را نداشتم. وقتی من مدتی از آن خوشبختی لذت بردم و دیگر احتیاج به قربانی دادن نداشتم، زمانی که بدون زحمت دادن به خود یک لبخند و یک بوسه و یک شب عاشقانه از او گرفتم، شروع به بی‏‌قراری کردم. من نمی‏‌دانستم چه کمبودی دارم، من بیش از آنچه که همیشه آرزویش را داشتم به دست آورده بودم. اما با این وجود باز هم بی‏‌قرار بودم. همان‏طور که قبلاً گفتم من قصد نداشتم این زن را تصرف کنم. اینکه این اتفاق برایم رخ داد فقط یک تصادف بود. نیت من این بود که به خاطر عشقم رنج ببرم، و وقتی فتح کردن معشوق شروع کرد که درمان این رنج و خنک کننده آن گردد، بی‌قراری به سراغم آمد. تا مدت معینی توانستم آن را تحمل کنم، اما بعد ناگهان مرا به اضطراب واداشت و من زن را ترک کردم. مرخصی گرفتم و به یک سفر طولانی رفتم. از ثروتم در آن زمان خیلی زیاد کاسته شده بود، اما برایم مهم نبود. من به سفر رفتم و بعد از یک سال بازگشتم. یک سفر عجیب و غریب! هنوز مدتی از رفتنم نگذشته بود که آتش قدیمی دوباره در من شعله‏‌ور شد. هرچه دورتر می‌‏رفتم و هرچه بیشتر از مدت سفر می‏‌گذشت به همان نسبت هم شور و شوق عذاب‏‌آورتر به سراغم بازمی‏‌گشت، و من این را می‏‌دیدم و خوشحال می‏‌گشتم و به سفر ادامه می‌‏دادم، یک سال تمام، تا اینکه شعله غیرقابل تحمل گردید و مرا دوباره به کنار معشوق بودن مجبور ساخت.
من دوباره به خانه بازگشتم و او را عصبانی و بسیار آزرده خاطر یافتم. او خود را تسلیم من کرده و خوشبختم ساخته بود، و من در عوض او را ترک کرده بودم! او دوباره یک معشوق داشت، اما من می‌‏دیدم که این مرد را دوست ندارد. او فقط برای انتقام گرفتن از من این مرد را پذیرفته بود.
ــ ناتمام ــ

داستان‌‏های عشقی.(19)


قربانی عشق.(1)
"شما یک شغاره جوان هستید و هنوز چیزی از زندگی در جهان نمی‌‏دانید. و من یک گاو پیر هستم، وگرنه چیزی را که الساعه برایتان تعریف خواهم کرد هرگز تعریف نمی‌‏کردم. اگر شما پسری شایسته باشید، آنچه را که برایتان تعریف می‏‌کنم پیش خود نگاه خواهید داشت و در باره آن یاوه‌سرائی نخواهید کرد. اما هر طور که میل شماست.
اگر به من خوب نگاه کنید نویسنده‏‌ای کوچک با انگشتانی کج گشته می‏‌بینید و یک شلوار وصله‏‌دار. و اگر قصد کشتنم را هم می‏‌داشتید من مقاومتی نمی‏‌کردم، زیرا که دیگر در من چیز زیادی برای کشتن باقی نمانده است. واگر من به شما بگویم که زندگیم یک گردباد و یک آتش بوده است، به این ترتیب شما فقط به من خواهید خندید، بفرمائید بخندید! اما شاید هم شما شغاره جوان وقتی مرد پیری در یک شب تابستانی برایتان داستانی را تعریف می‌‏کند او را مسخره نکنید.
شما حتماً عاشق بوده‌‏اید، اینطور نیست؟ چندین بار عاشق شده‌‏اید، آیا درست حدس می‏‌زنم؟ بله، بله. اما شما هنوز نمی‏‌دانید که دوست داشتن یعنی چه. من می‌‏گویم که شما از عاشقی بی‏‌خبرید. آیا برایتان یک بار پیش آمده که تمام یک شب را گریسته و یک ماه تمام بد خوابیده باشید؟ شاید هم شعر سروده و یک بار کمی به خودکشی فکر کرده باشید؟ بله، من اینها را می‌‏شناسم. اما باید بدانید که این عشق نیست، عشق چیز دیگری‌ست.
تا ده سال پیش من هنوز مردی محترم بودم و به بهترین انجمن‏‌ها تعلق داشتم. من کارمند اداره و افسر ذخیره بودم، ثروتمند و مستقل و دارای یک اسب‌‏سواری و یک مستخدم، خانه‌‏ای راحت و یک زندگی خوب بودم. لژ مخصوصی در تآتر داشتم و صاحب یک مجموعه کوچک هنری بودم، به سفرهای تابستانی می‌‏رفتم، اسبسواری و ماهی گیری می‏‌کردم، شب‏‌های ایام مجردی را با شراب سرخ و سفید فرانسوی می‏‌گذراندم و صبحانه شامپاین و شراب شیرین اسپانیولی می‏‌نوشیدم.
من سال‌‏ها به این چیزها عادت داشتم، و با این وجود خیلی آسان از آنها صرف نظر کردم. مگر غذا خوردن و نوشیدن، اسب‌سواری کردن و راندن چه اهمیتی دارند، آیا درست نمی‏‌گویم؟ یک کمی فلسفه و همه اینها خنده‏‌دار و قابل چشم‏پوشی می‏‌گردند. همینطور اجتماع و شهرت خوب داشتن و اینکه مردم به خاطر احترام به کسی کلاه از سر برمی‏‌دارند نیز اگرچه مطبوع است اما در واقع بی‌‏اهمیت می‏‌باشند.
هی، مگر ما نمی‌‏خواستیم از عشق صحبت کنیم؟ بسیار خوب عشق چیست؟ به خاطر محبوب خویش مُردن و امروزه چنین کاری به ندرت انجام می‏‌گیرد. البته این یکی از زیباترین کارهاست. _حرفم را قطع نکنید! من از عشق دو نفره، از بوسیدن و در کنار هم خوابیدن و ازدواج کردن صحبت نمی‌‏کنم. من از عشقی می‏‌گویم که به تنها حس یک زندگی تبدیل شده باشد، به عشقی که اگر هم به آن پاسخ داده شود باز غریب می‏‌ماند. عشق یعنی این که تمام خواسته‏‌ها و دارائی‏‌ها یک انسان فقط به خاطر یک هدف مصرف گردد و اینکه هر قربانی دادن به شهوت مبدل شود. این نوع عشق خشنودی ببار نخواهد آورد، این عشق می‌‏سوزاند و باعث رنج و ویرانی می‏‌گردد، این عشق آتش است و نمی‏‌تواند قبل از به آتش کشاندن آنچه سر راهش سوزاندنی‏‌ست خاموش گردد.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(18)


قربانی عشق.
سه سال به عنوان دستیار در یک کتابفروشی مشغول به کار بودم. در آغاز ماهی هشتاد مارک حقوق دریافت می‌‏کردم، بعد نود مارک و سپس حقوقم به نود و پنج مارک رسید، و من از اینکه خرج زندگیم را خودم در می‌‏آوردم و احتیاج به قرض گرفتن پول از دیگران نداشتم خشنود و مغرور بودم. آرزویم پیشرفت در یک کتابفروشی‏ که در آن کتاب‏‌های عتیقه خرید و فروش می‌‏گردد بود. در چنین جائی می‏‌توانستم مانند یک کتاب‏دار در کتاب‏‌های قدیمی زندگی کنم و حروف سربی و حکاکی روی چوب‏‌ها را تاریخ گذاری کنم. در کتابفروشی‏‌های خوب شغل‏‌هائی با حقوق ماهانه دویست و پنجاه مارک و بیشتر وجود داشتند. البته، تا آن زمان راه طولانی‏‌ای در پیش داشتم، و شرط رسیدن به آن نیز کار کردن بود و کار کردن _ _
جغدهای عجیب و غریبی میان همکارانم وجود داشتند. اغلب چنین به نظرم می‏‌آمد که انگار کتابفروشی پناه‏گاهی برای هر نوع از خط خارج شده‌‏ای می‌‏باشد. کشیشانِ لامذهب گشته، دانشجویان پیر و تباه گردیده، دکترهای فلسفه بی‏‌کار، سردبیرانی بی‏‌مصرف و افسرانی بازنشسته همکارانم بودند. بعضی‏ از آنها دارای همسر و چند فرزند بودند و لباس‏‌های کهنه و غم‌‏انگیزی بر تن داشتند، و بعضی دیگر تقریباً با خیالی آسوده زندگی می‌‏کردند، اما اکثرشان در سومین هفته از ماه آه در بساط نداشتند تا روزهای باقی مانده تا آخر ماه را با آبجو و پنیر و سخنان خودستایانه بگذرانند. همه آنها اما باقی‏مانده‏‌ای از رفتار محترمانه و طرز بیان فاضلانه از زمان‏‌های گذشته دارا بودند و یقین داشتند که فقط به خاطر بدشانسی ظالمانه‌‏ای به چنین روزی گرفتار شده‌‏اند.
همانطور که گفتم همکارانم آدم‌‏های عجیب و غریبی بودند. اما مردی مانند کولومبان هوس را هرگز ندیده بودم. او یک روز برای تقاضای کار به دفتر کتابفروشی آمد و بر حسب اتفاق یک شغل کم اهمیت وجود داشت که او سپاسگزارانه آن را قبول کرد و بیش از یک سال به آن کار مشغول بود. او در حقیقت نه کار قابل توجه‌‏ای انجام می‏‌داد و نه حرف قابل توجه‌‏ای می‏‌زد و نه نوع دیگری از بقیه همکاران زندگی می‏‌کرد، اما آدم می‏‌توانست به راحتی متوجه گردد که او همیشه چنین زندگی‌‏ای نداشته است. سنش می‏‌توانست کمی بیش از پنجاه سال باشد و مانند یک سرباز بلند قد بود. حرکات بدنش نجیب و سخاوتمندانه بودند و نگاهش طوری بود که من در آن زمان فکر می‏‌کردم شاعران باید چنین نگاهی داشته باشند.
گاهی اتفاق می‏‌افتاد که هووس با من به کافه می‌‏رفت، زیرا او احساس کرده بود که من او را مخفیانه تحسین می‎کنم و دوست می‏‌دارم. بعد او در باره زندگی سخنان حکیمانه بر زبان می‌‏راند و به من اجازه می‏‌داد پول مشروبش را حساب کنم. در ماه ژوئیه شبی به خاطر روز تولد من به اتفاق برای خوردن شام مختصری به رستوران رفتیم، ما شراب نوشیدیم و در اثر هوای گرم شب در پائینِ رود و در میان خیابانی مشجر به قدم زدن پرداختیم. در کنار آخرین درخت زیزفون یک نیمکت سنگی قرار داشت که او روی آن دراز کشید و من هم روی چمن نشستم و او برایم شروع به صحبت کرد.
ــ ناتمام ــ

داستان‌‏های عشقی.(17)

یک مخترع. (2)
همه چیز خوب پیش می‎‏رفت. تا این که نمایشگاه آغاز شد. اوه، پسر چه نمایشگاهی! یک نمایشگاه صنعتی که تا اندازه‎‏ای کوچک و یکشنبه یک روز آفتابی بر پا شده بود. از طرف کارخانه یک بلیط ورودی مجانی به من داده شد و برای لنه هم یک بلیط با تخفیف خریدم. می‏‎تونی تصور کنی که آنجا چه قیل و قالی بر پا بود. موزیک و سر و صدا و انبوه بزرگی از مردم، من برای لنه یک چتر آفتابی از پارچه‎‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ای مانند ابریشم با رنگ‏‏‏‎های مختلف خریدم، ما در آنجا می‏‏‎گشتیم و خوش می‏‎گذراندیم. در فضای باز یک ارکستر نظامی از لودویگزبورگ موسیقی اجرا می‏‌کرد، هوا بسیار خوب بود. بعدها شنیدم ادعا کرده‏‎اند که نمایشگاه ضرر داده است، اما من این را باور نمی‏‎کنم، چون تعداد بازدید کنندگان بسیار زیاد بود.
ما به همه جا سر می‏‎کشیدیم و وسائل را نگاه می‎کردیم. لنه همه جا مرتب برای تماشا می‎‏ایستاد و من هم از او تبعیت می‏‎کردم. تا اینکه به دستگاه‏‎ها و ماشین‎‏ها رسیدیم، و وقتی من چشمم به آنها افتاد، فوراً به فکرم خطور می‏‎‏کند که هفته‏‏‏‏‏‏‎ها می‎‏گذرد و من کاری برای ماشین‌رخت‏شوئی انجام نداده‏‎ام. و ناگهان این موضوع آنقدر باعث آزارم می‏‎شود که قصد داشتم همان لحظه به سمت خانه بدوم. نمی‏‎تونم توضیح بدم که چه حالی داشتم.
در این وقت لنه می‏‎گوید <بیا، این دستگاه‎‏ها و ماشین‏‎های خسته کننده را ول کن> و می‏‎خواست مرا به دنبال خود کشیده و از آنجا دور کند.
و در حالی که لنه آستینم را می‏‎کشید ناگهان چنین به نظرم آمد که انگار باید از خودم خجالت بکشم و انگار او مرا از تمام آن‏ چیزهائی که قبلاً برایم مهم و عزیز بوده‎‏اند جدا می‎‏ساخت. من مانند یک رویا کاملاً واضح احساس کردم: یا ازدواج می‏‏‎کنی و از درون نابود می‏‎شوی یا اینکه دوباره به سراغ ماشین رخت‏شوئیت می‏‌روی. در این وقت به لنه گفتم که می‏‎خواهم هنوز کمی در این سالن بمانم، او هم بعد از نزاع با من به تنهائی از آنجا رفت.
آره پسر، چنین است و چنان بود. شب مانند وحشی‏‎ها کنار میز نقشه‌کشی نشستم، روز دو شنبه استعفایم را نوشتم و چهارده روز بعد از آنجا به شهر دیگری رفتم. و حالا مشغول طرح ماشین‏‎های جدیدی هستم، یک طرح در سر دارم، و برای آن ماشین‌رخت‏شوئی هم که می‏‎بینی حتماً جواز ساخت خواهم گرفت وگرنه اسمم را عوض خواهم کرد.
(1905)
ــ ناتمام ــ

داستان‌‏های عشقی.(16)


یک مخترع. (1)
یک شب، پس از مدت‏‌ها دوباره پیش زیلبرناگِل به خانه‏‌اش رفتم و به او سلام کردم. او با تردید به من نگاه کرد و به خاطر روابطم با زن‏‌ها حسابی برایم موعظه خواند، طوریکه تقریباً نزدیک بود دوباره از آنجا بگریزم. اما من آنجا ماندم، زیرا در سخنان خشم‌‏آمیزش چیزی بر زبان آورد که خودخواهی جوانانه‌‏ام را فوق‌‏العاده ارضاء ساخت.
او گفت: "ارزش تو خیلی بیشتر از چنین زنی‌‏ست. از این گذشته تو با ارزش‏‌تر از هر زنی هستی. تو اگر مایل به شنیدن این حرف‏‌ها نباشی هرگز یک مکانیسین بزرگ نخواهی شد. اما چیزی در تو وجود دارد که روزی خود را نشان خواهد داد، به شرطی که تو آن را به خاطر ماجراهای عشقی و از این دست کارها با دستان خودت از بین نبری."
و بعد من از او پرسیدم که چرا او چنین غضبناک در باره عشق و ازدواج صحبت می‌کند. او چند لحظه‌‏ای کاملاً جدی نگاهم کرده و بعد شروع به صحبت کردن می‏‌کند:
"دلیلشو می‌‏تونم خیلی سریع برات تعریف کنم. البته چیز مهمی نیست، فقط یک تجربه است یا یک واقعه ضمنی یا یک چنین چیزی. اما اگر تو فقط با لاله‏‌های گوشت به آن گوش ندهی آن را حتماً درک خواهی کرد، چون یک بار نزدیک بود که من ازدواج کنم، و تجربه آن تا زمان درازی برام کافی‏‌ست. هرکه مایل است می‌‏تواند ازدواج کند، اما من این کار را نمی‌‏کنم، من نه! متوجه شدی؟
در کان‏شتات دو سال در یک کارگاه خیلی زیبا مشغول به کار بودم. ریخته‏‌گری هم جزئی از کارم بود و من در آنجا خیلی چیزها آموختم. مدت کوتاهی قبل از آن دستگاه کوچکی برای تراش چوب، سوراخ کردن بشگه و مانند اینها اختراع کرده بودم، خیلی عالی شده بود، اما قابل استفاده نبود، بیش از حد به انرژی محتاج بود، به این خاطر به کلی از بین بردمش. حالا می‏‌خواستم چیز دقیق‌‏تر و بهتری یاد بگیرم، و این کار را هم انجام کردم، و بعد از چند ماه دوباره پروژه دیگری را شروع کردم، ماشین‌رخت‏شوئی را که آنجا می‌بینی طرح‌ریزی کردم؛ ماشین خوبی خواهد شد. در آن زمان پیشِ بیوه‌زنی که شوهرش بخاری‌ساز بود زندگی می‌‏کردم، یک اطاق کوچک زیر‌شیروانی، و آنجا تقریباً هر شب می‏‌نشستم و طراحی می‏‌کردم. زمان زیبائی بود. آه خدای من، آیا در زندگی چیزی لذتبخش‌‏تر از خلق کردن و با فکر خود چیزی به جهان افزودن هم آیا وجود دارد؟
اما در آن خانه زنی هم زندگی می‌‏کرد، یک خیاط به نام لنه که زن زیبائی بود. بلند بالا نبود، اما جذاب و مهربان بود. طبیعی‏‌ست که من به زودی با او آشنا شدم، و چون این طبیعت پسران جوان است که با کمال میل با دختران شوخی می‌‏کنند و لذت می‏‌برند، من هم به رویش لبخند می‏‌زدم و گاهی به او چیزهای خنده‏‌دار می‌‏گفتم، و او می‏‌خندید. طولی نکشید که ما برای یکدیگر دوستان خوبی شدیم و با هم رابطه برقرار کردیم. و چون دختر نجیبی بود و به من اجازه کارهای اشتباه را نمی‏‌داد بنابراین دوستی ما محکم‌‏تر شد. عصرها بعد از پایان کار در پارک قدم می‌‏زدیم و یکشنبه‏‌ها به کافه یا برای رقصیدن می‏‌رفتیم. یک بار وقتی باران می‌‏بارید به اتاق کوچکم آمد ، و من طرح‏‌های ماشین‌رخت‏شوئی را نشانش دادم و چون او از این چیزها مانند گاوِ احمقی بی‏‌خبر بود همه چیز را برایش توضیح دادم. در حالی که من با حرارت برایش تعریف می‏‌کردم و توضیح می‏‌دادم، ناگهان متوجه شدم که دست بر دهان گذاشته و خمیازه می‏‌کشد و ابداً به طرح‏‌ها نگاه نمی‏‌کند، بلکه به چکمه‏‌هایش در زیر میز چشم دوخته است. در این لحظه من صحبتم را قطع کرده و طرح‌‏هایم را در کشو میز قرار می‏‌دهم، اما او متوجه موضوع نمی‏‌شود و شروع به ور رفتن با من و بوسیدنم می‏‌کند. و برای اولین بار بود که من راضی به این کار نبوده و عصبانی شده بودم.
بعداً اما به خودم گفتم وقتی دختر چیزی از طرح‏‌هایت نمی‌‏فهمد چرا باید تماشای آنها برایش جالب باشند. درست نمی‌گم؟ و واقعاً توقع بی‏‌جائی از او داشتم، اما کم کم به خودم مسلط شدم. حالا دیگر وضع بهتر شده بود. او به من علاقه داشت، و زمان زیادی نگذشته بود که ما شروع کردیم از عروسی صحبت کردن. دیدگاه‌های من بد نبودند، من می‌‏توانستم به زودی ترفیع مقام پیدا کنم، و لنه جهیزه درست و حسابی‌‏ای تهیه کرده بود و علاوه بر آن چند صد مارک نیز پس‏‌انداز داشت. و از زمانی که اینها را به هم گفته و بیشتر به ازدواج فکر می‌‏کردیم او مهربان‏‌تر شده بود و من هم چیز دیگری بجز عاشقی در سر نداشتم.
من دیگر فرصت طراحی نداشتم، زیرا تمام مدت پیش لنه بودم و فقط به ازدواج فکر می‏‌کردم. دوران خوبی بود و من واقعاً خوشبخت بودم. برای ازدواج درخواست کردم تا مدارک هویتم را از زادگاهم بفرستند و فقط منتظر بهتر شدن وضع شغلیم که چهار یا شش هفته دیگر طول می‏‌کشید بودم.
ــ ناتمام ــ

سفر به دور دنیا.


کاش می‏‌شد با زمان شوخی کرد.
کاش می‌‏شد هفتۀ پیش را امروز خویش کرد و فردا را از سال‏‌های کودکی پُر ساخت.
کاش تو موسیو ابراهیم می‏‌گشتی و من مومو.
کاش می‏‌شد مکان را گول زد. کاش می‏‌شد خیال کرد که کاشان اینجاست و قم در راه شاه‌‏عبدالعظیم جا مانده.
کاش می‏‌شد خانه‏‌ات را با وردی جابجا کرد و تو همیشه پیشم می‏‌ماندی.
کاش باد گوش‌‏هایش را می‌‏بست، از فال‏گوش ایستادن دست می‏‌شست و برای خود ول می‏‌گشت.
کاش می‏‌توانستند ماهی‏‌ها بر روی خشکی راه بروند و در هوای گرم در آب شنا کنند.
کاش زمان از حرکت می‌‏ایستاد، نفسی تازه می‏‌کرد، به دور و اطرافش نظری می‌‏انداخت و می‏‌دید واقعاً کجای کارش می‏‌لنگد.
کاش من مومو بودم و تو موسیو ابراهیم و هوا آنقدر مطبوع بود که پای پیاده دور دنیا سفر می‏‌کردیم.

داستان‌‏های عشقی.(15)


یک مخترع.
دوست من کنستانتین زیلبرناگِل رابطه‌اش با تمام دخترهای همسایه خوب بود، اما معشوقه‌ای نداشت. وقتی او یکی از دخترها را ایستاده و یا در حال رفتن می‏‌دید، خود را با یک سلام، با یک لطیفه یا با یک متلک صمیمی و خودمانی در کنارشان قرار می‌‏داد، و دخترها سپس می‏‌ایستادند، وراندازش می‌‏کردند و از این کار او لذت می‏‌بردند؛ او می‌‏توانست هرکدام از آنها را که مایل بود داشته باشد. اما او مایل به این کار نبود و هر وقت در کارگاه از دخترها و ماجرای عشقی صحبت می‌‏شد او شانه هایش را بالا می‌انداخت، و وفتی یکی از ما می‌‏پرسید که نظر او راجع به آن چیست، می‏‌خندید و می‏‌گفت:
"عجله کنید، عحله کنید، دَله‌‏ها! من ازدواج کردن شماها را به زودی خواهم دید."
و بعضی‌ها جواب می‌‏دادند: "آره، چرا که نه. مگه ازدواج کردن بدشانسی میاره؟"
"شماها می‏‌تونید امتحان کنید. اما من این کار را نمی‏‌کنم. من نه!"
ما اغلب او را به این خاطر دست می‌‏انداختیم، بخصوص که او اصلاً زن‌ستیز نبود. البته او هرگز معشوقه‏‌ای نداشت، اما اگر بر حسب اتفاق امکان یک لودگی کوتاه، یک لمس آرام و یک بوسه سریع دزدانه برایش آماده می‌‏گشت اجازه فرار این فرصت‏‌ها را نمی‏‌داد. همچنین ما فکر نمی‏‌کردیم که اشتباه است اگر فرض کنیم در جائی دور دختری در انتظار کنستانتین نشسته باشد و او اولین نفر از ما خواهد بود که با این دختر ازدواج خواهد کرد. زیرا که او درآمد خوبی داشت و هر لحظه که مایل بود می‌‏توانست استاد شود، و گفته می‏‌شد که پول زیادی در حساب بانکی خود دارد.
وانگهی کنستانتین آدمی بود که همه به او علاقه داشتند. او هرگز اجازه نداد که ما احساس کنیم او ماهرتر است و بیشتر از ما می‏‌فهمد؛ تنها وقتی کسی از او نظرش را می‌‏پرسید با کمال میل کمک می‏‌کرد و دست به کار می‏‌گردید. وگرنه او مانند یک کودک بود، خیلی آسان می‏‌شد او را به خندیدن واداشت یا منقلبش ساخت، دمدمی مزاج اما بی‌آزار بود و من هرگز ندیدم کارآموزان را بزند یا ناعادلانه با آنها رفتار کند.
در آن زمان هنوز فکر می‌‏کردم که می‌‏توانم در رشته مکانیکیِ ماشین مقداری پیشترفت کنم و به این خاطر هرچه بیشتر با زیلبرناگِل که استعداد و تجربه‌اش خیلی بیشتر از بقیه همکاران و همسطح استادمان بود تماس برقرار کردم. آنچنان او راحت و بشاش و بی‌لغزش و خطا کارها را به ثمر می‏‌رساند که وقتی در حین کار کردن تماشایش می‏‌کردی میل کار کردن نیز در تو شکوفا می‌‏شد. او همیشه فقط کارهای ظریف و حساس را انجام می‌‏داد، کارهائی که محتاج دقت و هوشیاری کامل بودند و در ضمن انجام‌شان نمی‌‏شد چرت زد، و او هرگز قطعه‌ای را خراب نکرد. اوج لذت بردن او وقتی بود که به کار مونتاژ ماشین‏‌های نو می‏‎پرداخت. همینطور قطعاتی را هم که برایش ناآشنا بودند مانند بازی کودکانه‌‏ای به آسانی نصب می‏‌کرد و به کار می‌‏انداخت، و در حین این کار چنان ویژه و اصیل به نظر می‌‏رسید که من آن زمان برای اولین بار دستگیرم شد که معنای تسلط ذهن بر ماده چیست و اینکه اراده قوی‌‏تر از تمام اجرام مُرده می‏‌باشد یعنی چه.
به تدریج کشف کردم که همکارم کنستانتین به کارهائی که به او محول می‌‏شود بسنده نمی‏‌کند. متوجه شدم که او بعضی وقت‏‌ها بعد از پایان کار ناپدید می‏‌شود و خود را جائی نشان نمی‏‌دهد، و خیلی زود پی بردم که او در اطاق اجاره‌ای کوچکی در زنفگاسه زندگی می‏‌کند و در آنجا نقاشی می‏‌کشد. در ابتدا فکر می‌‏کردم می‏‌خواهد تمرین کند تا فنون آموخته در آموزشگاه شبانه را به دست فراموشی نسپارد، اما پس از آنکه یک بار تصادفاً دیدم که او مشغول بررسی یک طرح می‏‌باشد، و وقتی بیشتر سؤال کردم فهمیدم که در رابطه با یک اختراع کار می‏‌کند. بعد از دانستن این موضوع رابطه‏‌ام با او خودمانی‏‌تر گشت و من بعد از مدتی از تمام اسرارش با خبر بودم. او دو ماشین اختراع کرده بود که از این دو یکی بر روی کاغذ طرح‏‌ریزی و دیگری مُدلش به اتمام رسیده بود. تماشای طرح و نقاشی‏‌هایش که کاملاً پاکیزه و واضح رسم شده بودند لذت‏بخش بود.
وقتی من در پائیز فرنسه برودبک را شناختم و با او رابطه برقرار کردم در ملاقات شبانه‌ام با کنستانتین وقفه‌‏ای ایجاد شد. در آن زمان دوباره سخت شروع به شعر گفتن کرده بودم، کاری که از زمان تحصیلِ زبان لاتین انجام نمی‏‌دادم. و با وجود آنکه توانسته بودم خودم را به زحمت از دست این دختر زیبا و بی‌‏فکر نجات دهم، اما او بیشتر از آنچه می‌‏ارزید به من هزینه تحمل کرد.
ــ ناتمام ــ

داستان‌‏های عشقی.(14)


اولین تجربه.(3)
و بعد به خواهرزاده‏ خود که در حال ورق‏ زدن مجله‏ای بود می‌‏گوید: "می‌‏تونی از آن بالا در گوشه اطاق جعبه بازی‏‌ها را بیاری؟"
کارآموز می‏‌رود و او به طرف من می‌‏آید، آرام و با چشمانی درشت. و آهسته و نرم می‏‌گوید "آه تو! تو خیلی شیرینی." و در این حال صورتش را به صورتم نزدیک می‏‌سازد و لب‌‏هایمان برهم می‌‏نشینند، بی‏‌صدا و سوزان، و دوباره، و دوباره. من بانویِ بلند بالا و زیبا را در آغوش گرفته و چنان محکم به خود می‏‌فشرم که باید دردش آمده باشد. اما او فقط دوباره دهانم را جستجو می‏‌کرد و در حال بوسیدن چشمانش تر و دخترانه گشته و می‏‌درخشیدند.
کارآموز با جعبه بازی‏‌ها برمی‏‌گردد، ما می‏‌نشینیم و هر سه نفر بر سر شکلات تاس می‌‏ریزیم. دوباره حرف‌‏های او جان‏دار و با روح گشته و بعد از هر بار تاس ریختن شوخی می‌‏کرد، اما من حرفی از دهانم خارج نمی‏‌شد و نفس کشیدن برایم سخت شده بود. گاهی از زیر میز دستش را به سمت دستم می‏‌آورد و با آن بازی می‏‌کرد و یا آن را روی زانویم می‌‏گذاشت.
کارآموز در حدود ساعت ده شب یادآوری کرد که زمان رفتن فرا رسیده است.
او از من پرسید "شما هم قصد رفتن دارید؟" و به چشمانم نگاه کرد.
من تجربه‌‏ای در ماجراهای عاشقانه نداشتم، بنابراین با لکنت گفتم، بله انگار وقت رفتن رسیده، و بلند شدم.
او می‏‌گوید "خوب، باشه" و کارآموز به حرکت می‏‌افتد و من به دنبالش به سمت در حرکت می‏‌کنم، اما هنگامیکه کارآموز پایش را از در بیرون ‏می‏‌گذارد، زن دستم را گرفته، به سمت خود می‏‌کشاند و در گوشم زمزمه می‏‌کند: "بی‌‏عقلی نکن، زیرک باش!" و من این را هم نفهمیدم.
ما خداحافظی کردیم و به سمت ایستگاه دویدیم. بلیط را در دست نگاه داشتیم و کارآموز سوار شد. اما من حالا احتیاجی به همصحبت نداشتم. من فقط سوار پله اول شدم و وقتی راننده قطار سوت را به صدا آورد دوباره به پائین پریده و آنجا ماندم. شب خیلی تاریکی بود.
گیج و غمگین جاده طولانی را به سمت خانه طی کردم و مانند دزدی از کنار باغ و پرچین خانه او گذشتم. یک بانوی محترم مرا دوست می‌‏داشت! سرزمین‏‌های جادوئی درهایشان را به رویم گشوده بودند، و هنگامی که تصادفی در جیبم عینک دسته ورشوئی را می‌‏یابم، آن را در نهر آب پرتاب می‌‏کنم.
یکشنبه هفته بعد کارآموز برای نهار پیش زن دعوت شده بود، اما من نه. و او دیگر هرگز به کارگاه نیامد.
سه ماه تمام یکشنبه‏‏‌ها یا در ساعات دیروقتِ شب اغلب به زتلینگن می‏‌رفتم و در کنار پرچین‏‌ها به استراق سمع می‌‏ایستادم و به اطراف باغ خانه سر می‏‌کشیدم، صدای واق واق سگ نژاد سنت‌برنارد و عبور باد از میان درختان را می‏‌شنیدم، در اطاق‏‌ها نور چراغ می‌‏دیدم و فکر می‌کردم: شاید که او مرا یک بار ببیند؛ او مرا دوست دارد. یک بار هم از خانه صدای نواختن نرم و وزین پیانو شنیدم و به دیوار تکیه داده و گریستم.
اما دیگر هرگز خدمتکار مرا به خانه راه نداد و در برابر سگ‌‏ها از من حمایت نکرد، و هرگز دیگر دست‏‌های زن دستانم را و دهانش دهانم را لمس نکردند و فقط در رویا یک بار برایم این اتفاق افتاد. و من در اواخر پائیز شغل مکانیکی را رها ساختم و لباس کار آبی رنگ را برای همیشه از تن خارج ساخته و به شهر بسیار دور دیگری رفتم.
(1905)
ــ ناتمام ــ

وقتی که مغز سوت می‏‌کشد.


کاش کسی پیدا می‏‌شد و به من می‏‌گفت: "مرد حسابی، آخه تو به کار مردم چکار داری!" ولی من که کاری به کار کسی ندارم! این چه فکری بود که خیلی جلوتر از هر فکر مهم دیگری ناگهان از خط پایانی ذهنم گذشت!؟
خوب می‌‏دانم که "اگر بدانی که چه می‏‌خواهی بنویسی کارت را آسان ساخته‏‌ای." را همه از حفظ می‏‌دانند.
من هم قصد داشتم از دایره سرگردانی که در آن گرفتارم بنویسم، از تکرار ماجراها در دوران مختلف زندگی، از این بنویسم که با شصت ساله شدن هم هنوز صبوری را به طور کامل نیاموخته‌‏ام، و اینکه امروز ناگهان بی‌مقدمه متوجه گشتم فقط دانستن اینکه چه می‏‌خواهی بنویسی کافی نیست و باید علاوه بر آن بدانی که نوشته‏‌ات را چگونه می‏‌توانی به پایان ببری!
کاش همه خوب می‏‌دانستند که چگونه می‌‏خواهند کودکی‌شان را بگذرانند و به نوجوانی پای نهند و به چه نحو می‏‌خواهند از آنجا به جوانی و میانسالی و پیری و مرگ خویش سر بزنند.
کسی به کار من کاری نداشت و من هم در کار کسی دخالت نمی‏‌کردم. من فقط دلم می‌‏خواست بنویسم که ماجراهای دوران سی سالگی می‌‏توانند به راحتی در شصت سالگی هم دوباره رخ بدهند، درست مانند ماجراهای زندگی من که به خاطر تکرار مکررشان همه را از حفظم. قصد داشتم بنویسم که تکرار ماجراها نه مرا صبور ساخته‏‌اند و نه خردمند. و دل من با شروع هر ماجرای تازۀ تکراری انگار که باز ماجرای غریبی در حال رخ دادن است تند تند می‏‌زند. درست مانند دل کودکی که اولین روز رفتن به کودکستان را تجربه می‏‌کند، یا مانند برگ زرد درختی در پائیز وقتی باد و سرما می‌‏لرزاندش.
ماجراها گاهی بقدری تکرار می‏‌گردند که آدم را به سرگیجه می‌‏اندازند و بعد دیگر نه تو قادری کسی را بیابی تا گوشزد کند که نباید کاری به کار مردم داشته باشی و نه دیگر در اثر سرگیجه متوجه می‌‏گردی که جهان به چه سمت در حال چرخش است!

داستان‏‌های عشقی.(13)


اولین تجربه.(2)
خانم در یک لباس ساده تابستانی به رنگ آبی روشن ما را در سالن پذیرفت. او با ما دست داد و به نشستن دعوتمان کرد و گفت غذا فوری آماده خواهد شد، و از من پرسید: "آیا شما نزدیک‌‏بین هستید؟"
"یک کم."
"آیا خبر دارید که عینک اصلاً بهتون نمیاد." من عینک را از چشم برمی‌دارم و آن را در جیبم قرار می‌‏دهم و به چهره‌‏ام حالتی سرکشانه می‏‌دهم.
او در ادامه می‌‏پرسد: "و شما سوسیال دمکرات هم هستید؟"
"بله، البته."
"اما به چه دلیل؟"
"به خاطر اعتقادم."
"که اینطور. اما کراوات‌تان دوست ‏داشتنی‏‌ست. خوب حالا، وقت غذا خوردن فرارسیده. حتماً اشت‌ها برای غذا خوردن به همراه آوردید؟"
در اطاق کناری غذا روی میز چیده شده بود. بر خلاف توقعم، به استثنای سه گیلاس با شکل‌های مختلف چیز دیگری وجود نداشت که مرا دچار دستپاچگی سازد. یک سوپ مغز، راسته گاو سرخ کرده، سبزیجات، سالاد و شیرینی، اینها غذاهائی بودند که من بدون آبروریزی قادر به خوردن‌شان بودم. و شراب را خود خانم خانه در گیلاس‌‏ها ریخت و در حین غذا خوردن تقریباً فقط با کارآموز صحبت کرد. از آنجائی‏که غذاهای خوب همراه با شراب خیلی به من چسبید، به زودی حالم خوش و تا اندازه‌‏ای شنگول شدم.
بعد از غذا با گیلاس‌‏های شراب‌مان به سالن بازگشتیم، و هنگامی که به من یک سیگاربرگ نازک تعارف و در کمال تعجبم با یک شمع قرمز و طلائی رنگ روشن می‏‌گردد سرخوشی‌‏ام تا حد رضایت‌‏بخشی بالا می‏‌رود. تازه حالا جرأت می‌‏کنم خانم را با دقت تماشا کنم، و او چنان لطیف و زیبا بود که من خود را با غرور در بهشت جهانِ نجیب، جهانی که من در چندین رمان و پاورقی مشتاقانه یک تصور مبهم از آن به ‏دست آورده بودم احساس می‏‌کنم.
ما مشغول گفتگوی سرزنده و با روحی می‏‌شویم، و من چنان بی‌پروا شده بودم که در باره اظهار نظر قبلی مادام در باره سوسیال دموکراسی و کراوات قرمز رنگم مزاح می‌‏کنم.
خانم با لبخند می‏‌گوید: "شما کاملاً حق دارید. به ایمان‌تان وفادار بمانید. اما کراوات‌تان را باید کمی راست‏‌تر ببندید. ببینید، اینطوری _"
او جلوی من می‌‏ایستد و خود را بر رویم خم می‏‌کند، کراواتم را با هر دو دست گرفته و آرام به اطراف حرکتش می‏‌دهد. در این حال ناگهان با وحشتِ فراوان احساس کردم که او دو انگشت خود را از یقه پیراهنم داخل کرده و آهسته سینه‌‏ام را لمس می‏‌کند. و وقتی من با وحشت نگاهش کردم او مجدداً سینه‌‏ام را با دو انگشت فشرد و در این حال ثابت به چشمانم نگریست.
من فکر کردم، اوه این غیر ممکن است، و ضربان قلبم شدت گرفت، در حالی که او به عقب بازگشته و چنین وانمود می‏‌کرد که می‏‌خواهد کراوات را نگاه کند، اما به جای آن او مرا دوباره نگاه می‌‏کرد، جدی و مست، و سرش را آهسته چند بار تکان داد.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(12)


اولین تجربه.(1)
این خانم از زمانی که خواهرزاده‏‌اش پیش ما در کارگاه مشغول به کارآموزی بود در مجموع سه بار به آنجا آمده بود و بعد از سلام و احوالپرسی با خویشاوند خود به او اجازه داده بود تا دستگاه‌‏ها را نشانش دهد. او هر بار با شکوه دیده می‏‌شد و آرایش لطیف و چشمان کنجکاو و سؤالات مضحکش وقتی در میان فضای دوده‏ گرفته کارگاه راه می‌‏رفت و بلند بالا بودنش، موهای طلائی روشن و آن صورت کاملاً جوان و بی‌‏تجربه‌‏اش که مانند صورت دختر خردسالی به نظر می‌‏آمد تأثیر زیادی بر من گذاشته بود. و ما در لباس‌هایِ کار روغنی و دست‌ها و صورت‌های سیاه آنجا ایستاده بودیم و احساس می‌کردیم که یک شاهزاده خانم به دیدارمان آمده است. و این با نظریه‏‌های سوسیال دموکراتی ما همخوانی نداشت، چیزی که ما در هر بار آمدن این خانم به کارگاه دوباره به آن پی می‌‏بردیم.
در این بین یک روز کارآموز در وقت استراحت پیشم آمد و گفت: "آیا می‏‌خواهی روز یکشنبه به اتفاق من پیش خاله‌‏ام برویم؟ او تو را دعوت کرده است."
"دعوت کرده؟ هی، از این شوخی‏‌های احمقانه با من نکن، وگرنه دماغتو فرو می‏‌کنم تو سطل آب داغ." اما او شوخی نمی‏‌کرد. خاله‏‌اش برای روز یکشنبه از من دعوت کرده بود. ما می‌‏توانستیم با قطار ساعت ده شب به خانه بازگردیم، و اگر مدت ماندمان طولانی‏‌تر می‏‌شد، شاید هم ماشینش را برای بازگشت در اختیارمان قرار می‏‌داد.
با مالک یک ماشین لوکس، سرور یک خدمتکار مرد و دو خدمتکار زن، یک درشکه‏‌چی و یک باغبان رفت و آمد داشتن، برای آن دوره از جهان‏بینی من ناپسند به حساب می‌‏آمد. اما من هنگامی این موضوع را به خاطر آوردم که با هیجان دعوت را قبول کرده و پرسیده بودم که آیا لباس زرد رنگِ روزهای یکشنبه‌‏ام به اندازه کافی خوب است یا نه.
تا روز شنبه با خوشی و هیجان لاعلاجی در حرکت بودم. بعد اما ترس به سراغم آمد. آنجا چه باید بگویم، چگونه باید رفتار کنم، چگونه باید با او صحبت کنم؟ کت و شلوارم که تا آن موقع به آنها افتخار می‌‏کردم ناگهان دارای لکه و چروک گشته و کناره‏ یقه‌‏ام ریش ریش شده بود. از این گذشته کلاه‏‌ام کهنه و نخ‏نما بود، و این معایب را نمی‏‌شد توسط سه وسیله با ارزشم _ یک جفت کفش نوک‌تیز، یک کراوات نیمه ابریشمی با رنگ قرمز براق و عینک دسته ورشوئی _ از چشم پوشاند.
در روز یکشنبه مانند بیماری به خاطر هیجان و خجالت به همراه کارآموز پای پیاده به زتلینگن رفتم. ویلا دیده می‏‌شود، ما در کنار پرچین جلوی درختان سرو و کاجِ خارجی ایستاده بودیم، واق واق سگ با زنگ در هم می‏‌آمیزد. یک خدمتکار ما را به خانه راه می‏‌دهد، او حرف نمی‏‌زد و رفتارش با ما اهانت‏‌آمیز بود، به سختی به خود زحمت داد تا از من در برابر سگ بزرگ نژاد سنت‌برنارد که قصد گاز گرفتن شلوارم را داشت محافظت کند. با ترس به دست‌‏هایم که هرگز چنین شرم‌‏آور تمیز نبوده‌‏اند نگاه می‌‏کردم. من قبلاً آنها را هنگام غروب نیم‏ساعت تمام با نفت و صابون شسته بودم.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(11)


اولین تجربه.
واقعاً عجیب است که چگونه تجربه‏‌ها می‌‏توانند غریبه گردند و از دست آدم لیز بخورند! تمام سال‏‌ها با هزاران ماجرا می‌‏توانند از خاطر آدم گم شوند. من غالباً کودکانی را در حال دویدن برای رفتن به مدرسه می‏‌بینم و به زمان مدرسه رفتن خود فکر نمی‏‌کنم، من محصلین دبیرستانی را می‏‌بینم و با زحمت به یاد می‌‏آورم که من هم روزی یک دانش‌آموز دبیرستانی بوده‌‏ام. من مکانیسین‏‌ها را در حال رفتن به کارگاه‌شان و کارمندانی را که سریع به اداره‏‌هایشان می‌‏روند می‏‌بینم و به کلی فراموش کرده‌‏ام که من هم روزی قدم‏‌های مشابه‌‏ای برای رفتن به اداره برمی‏‌داشتم و بلوز آبی رنگ و نیمتنه کارمندی با آرنج براق می‌‏پوشیدم. من در کتاب‏فروشی جزوه‏‌های عجیبِ شعر شاعران هجده ساله را که بنگاه انتشاراتی پیرسون در درسدن به چاپ رسانده است تماشا می‌‏کنم و به اینکه من هم روزی چنین اشعاری سروده‌‏ام و حتی در دام همین شکارچیان مؤلفین افتاده و فریب‌شان را خورده‌‏ام دیگر فکر نمی‌‏کنم.
تا اینکه یک بار در یک پیاده‏‌روی یا سوار بر قطار و یا در ساعات بی‏‌خوابی شبانه قطعه کاملی از زندگی فراموش گشته دوباره ظاهر می‏‌گردد و کاملاً نورانی مانند یک صحنه‏‌آرائی، با تمام چیزهای جزئی، با تمام اسامی و مکان‌‏ها، همهمه‌‏ها و شایعات روبروی آدم می‌‏ایستد. شب گذشته اینچنین بر من گذشت. یک تجربه که در زمان رخ دادنش اطمینان کامل داشتم آن را هرگز از یاد نخواهم برد دوباره در برابرم ظاهر گشت، تجربه‏‌ای که من اما سال‏‌ها بدون هیچ نشانی فراموش کرده بودم. درست مانند آنکه آدم یک کتاب یا یک چاقویِ جیبی را گم کرده، دلتنگش شده و بعد فراموشش بکند و یک روزی دوباره آن کتاب یا چاقو در کشویِ میز میان خرت و پرت‏‌ها افتاده و دوباره متعلق به تو باشد.
من هجده ساله و در پایان دوره کارآموزی رشته مکانیک بودم. اخیراً پی برده بودم که در این رشته پیشرفتی نخواهم کرد و مصمم بودم یک بار دیگر تغیر رشته دهم. تا رسیدن موقعیتی که بتوانم این موضوع را با پدر در میان بگذارم در کارگاه ماندم و کارم را نیمه خشنود مانند کسی که استعفا داده باشد و تمام جاده‏‌ها را در انتظار خود می‏‌بیند انجام می‌دادم.
ما در آن زمان یک کارآموز در کارگاه داشتیم که ویژگی ممتازش خویشاوند بودن با خانم ثروتمندی از شهر کوچک همسایه بود. این خانم جوان که بیوه کارخانه‏‌داری بود در یک ویلای کوچک زندگی می‏‌کرد، یک ماشین شیک داشت و یک اسبِ سواری و به داشتن تکبر و غیر عادی بودن معروف شده بود، زیرا که او در میهمانی‏‌های قهوه و شیرینی شرکت نمی‏‌کرد و بجای این کار اسب سواری و ماهی‏گیری می‏‌کرد، گل لاله پرورش می‏داد و سگ سنت‌برنارد نگهداری می‏‌کرد. مردم با حسادت و عصبانیت از او صحبت می‌‏کردند، به خصوص از زمانی که فهمیدند او در اشتوتگارت و مونیخ، دو شهری که او اغلب مسافرت می‏‌کرد، می‌‏تواند خیلی خونگرم هم باشد.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(10)


رؤیای زیبا.(2)
بلافاصله آنجا سنگ سفید و خاکستری، تیرهای چوبی و ماشین‌‏آلات قرار می‌‏گیرند، انسان‌‏های زیادی در آن اطراف ایستاده بودند و نمی‏‌دانستند چه باید بکنند؛ او اما با دست‏‌هایش آن‏ها را راهنمائی می‌‏کرد و توضیح و دستور می‏‌داد، نقشه‌‏ها را در دست‏‌هایش گرفته بود و فقط لازم بود ایماء و اشاره کند، و بدین نحو انسان‏‌ها به حرکت می‏‌افتادند و خشنود بودند که یک کار معقول انجام می‌‏دهند. آن‏ها سنگ‌‏ها را بلند می‏‌کردند و چرخ‏دستی‏‌ها را هل می‏‌دادند، میله‏‌ها را برمی‏‌افراشتند و الوارها را می‌‏تراشیدند، و در تمام دست‌‏ها و در هر چشمی اراده معمار ساختمان فعال بود. خانه کم کم ساخته شده و به قصری با سَردرِ مثلثی شکل و ایوان‏‌ها، حیاط‌‏ها و پنجره‏‌های قوس‏دار که یک زیبائی طبیعی، ساده و آتشین را به نمایش می‌‏گذاردند تبدیل می‏‌گردد، و این واضح بود که ساختن تعدای از این ساختمان‏‌ها برای محو گشتن رنج و نیاز، ناخرسندی و خشم از جهان ضروری به نظر می‌‏آمد.
مارتین با به پایان رسیدن ساخت عمارت خواب‌‏آلود شده بود و دیگر دقت کافی نداشت، او چیزی مانند موزیک و سر و صدای جشن و سرور از اطراف ‏شنید و خود را با جدیت و خشنودی عجیبی تسلیم یک خستگی عمیق و زیبا ساخت. وقتی در اثر این خستگی مادرش را دوباره می‌‏بیند که دست او را در دست گرفته است هوشیاریش رو به بالا صعود می‌‏کند. در این لحظه او می‏‌دانست که مادرش می‏‌خواهد با او به سرزمین عشق برود، و او آرام و پُر امید گشت و تمام آن‏ چیزهائی را که در این سفر تجربه کرده و انجام داده بود از یاد ‏برد؛ فقط یک روشنائی و یک وجدان کاملاً پاکیزه‏‌گشته از سمتِ کوهِ شناخت و از سمتِ قصر او برایش می‌‏درخشیدند.
مادر لبخندی می‏‌زند و دست او را در دست خود می‏‌گیرد و از سراشیبی به یک چشم‏‌انداز تاریک داخل می‏‌شود، پیراهن مادر آبی رنگ بود و هنگام قدمزدن از چشم او محو می‌‏گردد و وقتی او متوجه می‏‌شود که پیراهن آبی رنگ مادر همان دره دور و آبی رنگ بوده است، دیگر نمی‏‌دانست که آیا مادر حقیقتاً پیش او بوده یا نه و دچار یک غمگینی می‌‏شود و بر روی علفزار می‏‌نشیند و بدون درد، تسلیم و جدی همانطور که او قبلاً هنگام انگیزه آفرینش ساختمان را ساخته و در زمان خستگی استراحت کرده بود شروع به گریستن می‏‌کند. هنگام اشگ ریختن احساس می‏‌کند که حالا باید او با شیرین‏‌ترین چیزی که یک انسان می‏‌تواند آن را تجربه کند روبرو خواهد گشت، و وقتی سعی می‌کند در این باره تعمق کند، در حقیقت خوب می‌‏دانست که آن چیز فقط عشق می‏‌تواند باشد، اما او نمی‏‌توانست به درستی عشق را تجسم کند و در آخر بطور احساسی نتیجه می‏‌گیرد که عشق باید چیزی شبیه به مرگ باشد، چیزی شبیه به تحقق بخشیدن و شبیه به شبی که به دنبالش دیگر هیچ چیزی اجازه آمدن نخواهد داشت.
او هنوز به این موضوع تا آخر فکر نکرده بود که دوباره همه چیز طور دیگر می‌‏گردد. در آن پائین، در دره آبی رنگ موزیک مطبوعی نواخته می‏‌شد، و دوشیزه فوسلر دختر شهردار از روی چمن‏‌ها می‏‌گذشت، و ناگهان او می‏‌دانست که این دختر را دوست می‏‌دارد. دختر چهره‌‏ای مانند همیشه داشت، اما لباسی کاملاً ساده پوشیده بود، لباسی زیبا مانند یک زن یونانی، و هنوز مدتی از بودنش در آنجا نمی‌گذشت که شب فرا می‏‌رسد و دیگر چیزی بجز یک آسمان پر از ستاره‌‏های بزرگ و درخشان دیده نمی‌شد.
دختر روبروی مارتین از حرکت بازمی‌‏ایستد و به او لبخند می‏‌زند و دوستانه طوری که انگار منتظر او بوده است می‏‌گوید: "که اینطور، عاقبت آمدی؟"
مارتین می‏‌گوید "آره، مادرم راه را به من نشان داد. من حالا دیگر همه کارها را انجام داده‌‏ام، خانه بزرگی که قصد ساختنش را داشتم تمام شده. تو باید در آن خانه زندگی کنی."
دختر اما فقط لبخند می‏‌زد و چهره‌‏اش تقریباً مادرانه به نظر می‏‌آمد، متفکر و کمی غمگین مانند یک آدم بالغ.
مارتین می‌‏پرسد "حالا باید چه کار کنم؟" و دست‌‏هایش را روی شانه دختر قرار می‏‌دهد. دختر خود را به جلو خم می‌‏کند و بقدری از نزدیک به چشمان مارتین نگاه می‌‏کند که او کمی می‏‌ترسد، و حالا چیزی بجز چشمان درشت و آرام دختر و در بالای آن‏ها تعداد زیادی ستاره در یک مه‏ِ طلائی رنگ نمی‌‏دید. ضربان قلبش با شدت و دردآور می‏‌زد.
دختر زیبا لبش را بر روی لب او می‏‌گذارد، و در این هنگام جسم مارتین ذوب می‌‏گردد و تمام اراده‏‌هایش او را ترک می‏‌کنند. آن بالا ستاره‌‏ها، در تاریکی آبی رنگ آهسته شروع به طنین انداختن می‏‌کنند، و در حالیکه مارتین حس می‏‌کرد او حالا عشق و مرگ و شیرین‏‌ترین‏ چیزی را که یک انسان می‏‌تواند تجربه کند می‌‏چشد، به صدا و حرکت گردش دایره‌‏وار جهانِ اطرافش گوش می‌‏داد، و بدون آنکه لبش را از لب دختر بردارد و بدون آن‏که دیگر چیزی از جهان بخواهد و آرزو کند، احساس ‏می‏‌کند که او و دختر و همه چیز در گردش دایره‏‌وار فرو می‏‌روند، او چشمانش را می‌‏بندد و با سرگیجه‌‏ای خفیف بر بالای جاده‏‌ای که تا ابد از پیش تعیین شده است به پرواز می‏‌آید، بر بالای آن جاده‌‏ای که هیچ شناختی و هیچ کرداری و هیچ چیز دنیوی دیگر انتظار او را نمی‏‌کشند.
(1912)
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(9)


رؤیای زیبا.(1)
ریشِ پدر در اثنای گفتن آخرین کلمات درازتر و چشمانش بزرگ‌‏تر شده بودند، او برای لحظه‏‌ای مانند یک پادشاه سالخورده به چشم می‏‌آمد. پدر سپس پیشانی پسرش را می‏‌بوسد و از او خداحافظی می‏‌کند. پسر از پله‌‏های پهن و زیبای آنجا که مانند قصری به چشم می‌‏آمد پائین می‏‌رود و وقتی به خیابان می‌‏رسد و قصد ترک کردن شهر کوچک را داشت با مادرش مواجه می‌‏شود که او را صدا می‌‏زد: "آره مارتین، تو می‌‏خواهی بدون خداحافظی از من عزیمت کنی؟" او پریشان‌حواس مادرش را نگاه می‏‌کند و چون او را زنده، جوان‌‏تر و زیباتر از زمانی که او در خاطر داشت روبروی خود ایستاده می‌‏بیند بنابراین خجالت می‏‌کشد بگوید که او تصور می‌‏کرده مادرش مدت‌هاست مُرده است. آری، تقریباً چیزی دخترانه در خود داشت طوری‏که وقتی مادرش او را بوسید قرمز گشت و جرئت نکرد او را ببوسد. مادر با نگاهی روشن و آبی رنگ به چشمان او می‌‏نگریست، نگاهی که مانند نوری در او نفوذ می‌‏کرد و هنگامی که مارتین آشفته و با عجله از آنجا می‏‌رفت برای او سر تکان داد.
او در جلوی شهر به جای جاده و دره با راه مال‌رو بدون آنکه تعجب کند یک بندر می‏‌بیند، بندری که یک کشتی از مُد افتاده با بادبانی قهوه‌‏ای که تا آسمان طلائی رنگ امتداد داشت لنگر انداخته بود، درست مانند عکس محبوب او از کلود لورین، کشتی‌‏ای که او بی‌‏درنگ جهت رفتن به سمت کوهِ آگاهی بر آن سوار می‌‏شود.
کشتی و آسمانِ طلائی رنگ اما ناگهان دوباره از دید او غیب می‌‏گردند و بعد از لحظه‌‏ای هابرلند خود را مانند بیدارگشته‌‏ای در جاده‌‏ای بسیار دور از خانه می‏‌یابد که به سمت کوهی در دوردست که در سرخی شب گداخته به نظر می‌‏آمد امتداد داشت. اما هر چه او راه می‏‌پیمود باز به کوه نمی‌‏رسید. خوشبختانه پرفسور زایدلر پا به پای او کنارش در حرکت بود و پدرانه می‌‏گفت: "اینجا هیچ ساز و ساخت دیگری بجز رویایِ مطلق محلی از اعراب ندارد و شما فقط با استفاده از آن می‏‌توانید ناگهان خود را در وسط همه چیز بیابید." او بلافاصله تبعیت می‌‏کند و یک رویایِ مطلق به یادش می‌‏افتد که تا اندازه‏‌ای کل گذشته او و جهان را در خود داشت و چنان به هر نوع از زمان گذشته نظم و ترتیب داد که همه چیز زمان حال و آینده شفاف گشتند. و پس از آن او ناگهان خود را روی کوه ایستاده می‌‏بیند، اما در کنار او پرفسور زایدلر نیز ایستاده بود و ناگهان او را <تو> خطاب کرد. هابرلند هم پرفسور را <تو> خطاب می‏‌کند. زایدلر رازی را برایش فاش می‌‏سازد و می‏‌گوید که در حقیقت پدر او می‌‏باشد، و هنگام صحبت کردن چهره‌‏اش هرچه بیشتر شبیه پدر او می‏‌گشت. در شاگرد دبیرستانی عشق به پدر و عشق به علم یکی گشته و هر دو قوی‏‌تر و زیباتر می‌‏گردند، و در حالی که او نشسته بود و می‌‏اندیشید و در محاصره شگفتی‏‌های آگاهی قرار گرفته بود، پدر در کنارش می‏‌گوید: "خب، حالا به اطرافت نگاه کن!"
در اطراف آنجا روشنی توصیف‌‏ناپذیری وجود داشت و همه چیز در جهان شفاف و منظم بود؛ او کاملاً درک ‏کرد که چرا مادرش مرده بوده و با این حال هنوز زنده است؛ او عمیقاً متوجه گشت که چرا ظاهر انسان‏‌ها، سُنت‏‌ها و زبان‌شان چنین مختلف اما از یک ماهیت و برادر بوده‌‏اند، او رنج و احتیاج و زشتی را طوری ضروری و خواسته خدا یا سرنوشت درک کرد که آنها زیبا و روشن گشته و با صدای بلند برای او از نظم و شادی جهان صحبت کردند. و قبل از آنکه کاملاً متوجه گردد که حالا او بر روی کوهِ آگاهی ایستاده و خردمند گشته، احساس کرد که برای کاری برگزیده شده است، و گرچه او از دو سال پیش دائماً در باره شغل‌‏های مختلف فکر می‏‌کرده، اما هرگز نتوانسته بوده است تصمیم به انتخاب شغلی بگیرد. حالا اما کاملاً دقیق و محکم می‏‌دانست که او یک معمار ساختمان بوده است، و دانستن این موضوع و نداشتن کوچک‌ترین شکی در آن برایش باشکوه بود.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(8)


رؤیای زیبا.
هنگامی که مارتین هابرلند در سن هفده سالگی در اثر ذات‏‌الریه فوت کرد، همه از مرگ او و استعدادهای فراوانش با تأسف صحبت می‏‌کردند و از این که او نتوانسته قبل از مرگ به خاطر استعدادهایش به موفقیت و محبوبیت دست یافته و به پول نقد برسد او را جوان ناکام می‏‌خواندند.
این حقیقت دارد، مرگ این جوان زیبا و با استعداد برای من هم تأسف‌انگیز بود، و من با کمی اندوه با خود می‌‏اندیشیدم: مگر چه مقدار استعداد در جهان وجود دارد که طبیعت می‏‌تواند با آنها چنین سهل‏‌انگارانه رفتار کند! اما برای طبیعت بی‌اهمیت است که ما در باره او چه فکر می‏‌کنیم، و آنچه به استعداد مربوط می‌‏شود، در حقیقت آنقدر فراوانی استعداد است که هنرمندان ما به زودی بجای مستمعین فقط دارای همکاران هنرمند خواهند گشت.
با این حال نمی‌‏توانم به خاطر مرگِ مرد جوان با این فرض که با فوت او ضرری متوجه‏‌اش شده و بهترین و زیباترین‏‌های زندگی که برایش معین گردیده بی‌رحمانه از او ربوده گشته‌‏اند دلسوزی کنم.
به هر حال کسی که با خوشی و در سلامتی هفده سال زندگی کرده و دارای والدین خوبی بوده است باید حتماً در بسیاری از موارد قسمت زیباتر زندگی را تجربه کرده و پشت سر نهاده باشد، و اگر زندگی‏ش چنین کوتاه به سر می‌‏رسد و از کمبود دردی بزرگ و تجربه‌‏ای نافذ و شیوه زندگی‏‌ای وحشی به یک قطعه سمفونی بتهوونی مبدل نگردیده، اما لااقل می‌‏تواند یک موسیقی مجلسی کوچکِ هایدنی گردیده باشد، و این را نمی‏‌توان در باره زندگی بسیاری از انسان‏‌ها ادعا کرد.
در مورد این مرد جوان هابرلند، اطمینان کامل دارم که حقیقتاً زیباترین‏‌های زندگی و تمام آن تجاربی را که برایش ممکن بودند تجربه کرد، او چند جرعه‌‏ای از موسیقی غیرزمینی نوشیده بود و به این دلیل مرگش ضروری به نظر می‌‏آمد، زیرا بعد از آن دیگر هیچ زندگی‏‌ای‏ نمی‌‏توانست بجز نوائی ناهمگون به گوشش برساند. این‏که این شاگرد دبیرستانی خوشبختی خود را فقط در رؤیا تجربه کرد، مطمئناً نمی‌‏تواند چیزی از او بکاهد، زیرا که اکثر انسان‏‌ها رؤیای خود را شدیدتر از زندگی‌شان تجربه می‏‌کنند.
این دانش‌آموز دبیرستانی در دومین روز بیماری خود، سه روز پیش از مرگش، همراه با شروع تب خوابِ زیر را می‏‌بیند:
پدرش دست خود را روی شانه او قرار داده بود و می‌گفت: "من خیلی خوب درک می‏‌کنم که تو دیگر نمی‏‌توانی پیش ما چیز زیادی یاد بگیری. تو باید مرد بزرگ و خوبی شوی و خوشبختی ویژه‌‏ای که آدم نمی‏‌تواند در خانه آن را به دست آورد از آنِ خود سازی. دقت کن: تو حالا باید اول از کوهِ شناخت بالا روی، بعد باید کارهای خوب انجام دهی، و بعد باید عشق را بیابی و خوشبخت گردی."
ــ ناتمام ــ