داستان‏‌های عشقی.(33)


عطر گل یاسمن.
ابرهای سبکِ شبانگاهی بر بالای تاج‏‌های درختان بلند در میان آسمانِ معتدل آهسته در حرکت بودند، و ماه بر بالای ابرهای ناپایدار آرام و درخشان آویزان بود و بی‌‏صدا نور می‌‏افشاند.
در باغ‏‌ها و در پارکِ تاریک انواع رایحه‌‏ها در بادی ملایم موج می‏‌زدند و با هم در حال رقابت کردن بودند. عطر اصیل گلِ چای خود را سبک و بی‏‌تکلف در هوا پخش می‌‏کرد، در کنارش گل میخک بال بال زنان و فرار بویِ سرکشِ شگرف و پرشوری می‌‏پاشاند، شرجی و قوی رایحۀ گل آفتابگردان بود و گل یاسِ بنفش بوئی غنی و آرام می‏‌داد.
اما غنی‏‌تر، قوی‌‏تر، برافروخته‌‏تر و پُر شورتر از تمام رایحه‏‌ها بوی عطر گل یاسمن در هوا موج می‌‏زد، همان رایحۀ شیرین‌‏تر از شیرین و تسخیر کننده‌‏ای که به قوی‏‌ترین هیجان جادوئی یک شب تابستانی تعلق دارد. رایحه‌‏اش در امواج گسترده‌‏ای تا عمق پارک قدیمی، گیج کننده، گرم و پر اشتیاق به سان ابری از افکار عاشقانۀ مشتعل جریان داشت.
از میان پنجره‌‏های روشن آلاچیق صدای نواختن پیانو به بیرون درز می‏‌کرد. طنین ضعیف و آرامش از میان پرده‏‌های قرمز رنگِ پنجره باز به این سمت جاری گشت، سبک و شاد به همراه سایه‌‏های گرم چراغ‏‌ها از بالای سر پله‏‌های پهناور و سنگی راه ورودی پارک، و از بالای گل‏‌های سرخ و بوته‌‏های یاسمن پرواز کرد و گذشت. و عاقبت، نوای لطیف موسیقی که حالا دیگر کاملاً آهسته و سبک گشته بود از میان میدان کم نور و مسیرهای عبور پارک تا عمق تاریک‌تر ساقه درختان به پرواز آمد. در آنجا آخرین امواج‌‏های رایحه در حال پرواز گل‌‏ها و ریتم‌‏های تجزیه گشته لطیف و تاب‏‌خوران از هم جدا می‏‌گردند و خود را در میان تاریکی شاخ و برگ‏‌های گسترده، در میان درخشش شفاف ماهِ آسمانِ لاجوردی رنگ و در میان اموج آهسته و آسوده سکوتِ گرم شب گم می‌‏سازند.
ماه در میدان درختان شاه‌‏بلوط که راه ورودی به پارک را تشکیل می‏‌داد بیضی‌‏ا‏ی نافذ و شفاف از نور سفید بر روی زمین نقاشی کرده بود، و در قسمت سایه‌دار میدان که کاملاً تاریک بود یک نیمکت سنگی قرار داشت.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(32)


ماجرای دو بوسه.(5)
آقایان، این بوسه برای من همزمان شیرین‏‌ترین و تلخ‌‏ترین بوسه‌‏ای بود که خود من تا حال به کسی داده و یا از کسی دریافت کرده‏‌ام _ شاید با یک استثناء که باید در باره‌‏اش فوراً بشنوید.
در همان روز، در حالی که روح من هنوز مانند یک پرنده زخمی‏ در حال لرزش بود، ما دعوت می‏‌شویم که فردا به ویلای آن زن و شوهر برویم. من نمی‏‌خواستم به همراهشان بروم، اما پدرم به من دستور همراه گشتن را داد. بدین ترتیب یک شب دیگر را هم با درد و بی‌‏خوابی گذراندم. بعد سوار اسب‌‏هایمان شدیم و در حالی که من بی‌‏اندازه مضطرب بودم و حال و حوصله حسابی نداشتم به آهستگی به سوی خانه آنها راندیم و از میان دروازه و آن باغی که من اغلب پنهانی داخل شده بودم گذشتیم. آلویزه با لبخندی بر لب که مرا دیوانه می‌‏ساخت خانه کوچک ییلاقی و بوته‏‌های برگ بو را تماشا می‏‌کرد.
البته در سر میز غذا این بار هم چشمان من بدون وقفه به بانو ایزابلا دوخته شده بود، اما هر نگاه برایم عذابی به همراه داشت، زیرا که روبروی او آلویزه منفور نشسته بود و من نمی‏‌توانستم بدون مجسم کردن کاملاً شفاف صحنۀ دیروز بانوی زیبا را تماشا کنم. با این وجود دائم به لبان دل‏ربایش نگاه می‏‌کردم. بر روی میز غذاها و شراب‏‌های عالی چیده شده بود، گفتگوئی زنده و شاد در جریان بود؛ اما برایم هیچ لقمه‌‏ای خوشمزه نبود و من جرأت نکردم حتی با گفتن یک کلمه در گفتگویشان شرکت کنم.
بعد از ظهر، با اینکه همه خوشحال بودند، اما برای من خیلی طولانی و بد مانند یک <هفتۀ توبه> به نظر می‌‏آمد.
در اثنای خوردن شام خدمتکار اعلام کرد که قاصدی در حیاط ایستاده و می‏‌خواهد با آقای خانه صحبت کند. بنابراین مرد خانه از ما عذرخواهی می‏‌کند، قول می‌‏دهد که زود بازگردد، و می‏‌رود. گفتگو را عمدتاً پسر عمویم هدایت می‏‌کرد. اما پدرم، آنطور که من فکر می‏‌کنم، پی به راز آلویزه و ایزابلا برده بود و با کمی کنایه و سؤال‏‌های عجیب از سر به سر گذاشتن آن دو لذت می‌‏برد. مثلاً از بانو پرسید: "بانوی عزیز، لطفاً بگید، به کدام یک از ما سه نفر با کمال میل بوسه می‏‌دهید؟"
در این وقت بانوی زیبا با صدای بلند خندید و کاملاً جدی گفت: "بیشتر از همه به این جوان زیبا!" و در این حال او که از روی صندلی‌‏اش بلند شده بود مرا به سوی خود می‏‌کشاند و می‏‌بوسد _ اما این بوسه مانند بوسه دیروزی طولانی و ملتهب نبود، بلکه سبک بود و سرد.
و من فکر می‏‌کنم این تنها بوسه‌‏ای بوده که برایم بیشتر از بوسه هر معشوقه در زندگی لذت و درد به همراه داشته است.
(1902)
ــ ناتمام ــ

داستان‌‏های عشقی.(31)

ماجرای دو بوسه.(4)

روزی در جنگل شوهر او را دیدم، و چون می‌‏دانستم که بانوی زیبا در خانه تنها است پس با خوشحالی‏‌ای دوچندان به سمت پستم شتافتم. این بار بیشتر از همیشه جلوتر رفتم و خود را کاملاً نزدیک ساختمان در یک بوته تاریک برگ‏ بو پنهان ساختم. با شنیدن صدائی از داخل خانه مطمئن گشتم که ایزابلا در خانه است. یک بار هم فکر کردم که صدای او را شنیده‌‏ام، اما صدا آنقدر آهسته بود که به آن مطمئن نبودم. برای دیدن او صبورانه در کمین‏گاه پر زحمتم انتظار می‏‌کشیدم و همزمان دائم در وحشت بودم نکند شوهرش به خانه بازگردد و مرا تصادفاً پیدا کند. پنجره‏ خانه کوچک ییلاقی متأسفانه با یک پرده آبی رنگ از جنس ابریشم پوشانده شده بود، طوری که من نمی‌‏توانستم داخل خانه را ببینم. در عوض دانستن اینکه در آن محل از ویلا کسی نمی‏‌توانست مرا ببیند کمی آرامم می‌‏ساخت.
بعد از بیشتر از یک ساعت انتظار کشیدن چنین به نظرم آمد که پرده آبی رنگ تکان می‏‌خورد، طوری که انگار کسی پشت پرده ایستاده است و سعی می‏‌کند از میان شکاف پنهانی به باغ نگاه کند. من خودم را خوب مخفی ساختم و با هیجانی زیاد منتظر ماندم ببینم چه رخ می‌‏دهد، زیرا من بیشتر از سه قدم تا پنجره فاصله نداشتم. عرق از روی پیشانیم جاری بود و قلبم با شدت می‌‏زد، طوری که می‏‌ترسیدم شاید کسی صدای ضربان قلبم را بشنود.
چیزی که بعد اتفاق افتاد بدتر از فرو رفتن تیری در قلب بی‌تجربه‏‌ام بود. پرده با یک حرکت صریع به کناری کشیده می‏‌شود و مردی سریع مانند برق، اما کاملاً آهسته از پنجره به بیرون می‌‏پرد. من بلافاصله بعد از رها ساختن خود از هراس ناشناخته دچار وحشت جدیدی می‏‌شوم، زیرا یک لحظه بعد از چهره مرد جسور دشمن خود یعنی پسرعمویم را می‏‌شناسم. مانند یک آذرخش ناگهان دوباره به خود می‌‏آیم. من از خشم و حسادت می‌‏لرزیدم و نزدیک بود که از جا بجهم و با چنگ و دندان به پسرعمویم حمله کنم.
آلویزه از روی زمین بلند می‌‏شود، لبخندی می‌‏زند و با احتیاط به اطراف خود نگاه می‏‌کند. ایزابلا هم فوری از در خانه خارج می‏‌شود و با احتیاط به طرف او می‌‏رود، لبخندی به او می‌‏زند و لطیف و آهسته زمزمه می‏‌کند: "برو حالا، آلویزه، برو! خداحافظ!"
همزمان خود را به طرف آلویزه خم می‌‏کند، آلویزه او را در آغوش می‌‏گیرد و دهانش را بر دهان او می‏‌فشرد. آنها فقط یک بار همدیگر را بوسیدند، اما آنقدر طولانی و مشتاقانه و آتشین که ضربان قلبم در این لحظه به هزار رسیده بود. من هرگز چنین شوری را که تا آن زمان فقط از اشعار و داستان‏‌ها می‏‌شناختم از چنین فاصله اندکی ندیده بودم، و دیدن فشار لب‏‌های سرخ، تشنه و حریص بانوی من بر لبان پسرعمویم تقریباً دیوانه‏‌ام ساخته بود.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(30)


ماجرای دو بوسه.(3)
در غروب و در شب آن روز برای اولین بار این فرصت را به دست آوردم تا کمی از ماهیت عشق تجربه کنم. به همان اندازه که با تماشای آن بانو در تمام روز سعادتمند بودم، بلافاصله پس از رفتن او درمانده و دلشکسته گشتم. پس از گذشت یک ساعت به خانه بازگشتن پسرعمو، باز کردن در خانه و به اطاق‌خواب رفتنش را با درد و حسادت می‌‏شنوم. بعد تمام شب را بدون آنکه قادر به خوابیدن باشم با آه کشیدن و بیقراری در تختخواب گذراندم. من کوشش می‏‌کردم تا چهره آن بانو را دقیقاً به خاطر آورم، چشمانش را، مو و لبانش را، دست‏‌ها و انگشتانش و تمام آن واژه‏‌هائی را که در طول روز به زبان آورده بود. من نام او، ایزابلا را بیشتر از صد بار لطیف و غمگین برای خود تکرار کردم، و این یک معجزه بود که فردای آن روز کسی متوجه چهره پریشانم نگشت. تمام روزم را برای یافتن خدعه و راه‌‏هائی گذراندم تا بتوانم با به کار بردنشان مؤفق به دیدار دوباره آن بانوی زیبا شوم و احتمالاً مهربانی‏‌ای از سویش نصیبم گردد. البته من بیهوده به خود زحمت می‏‌دادم، من تجربه‏‌ای در این مورد نداشتم، و گاهی مردم، حتی خوشبخت‌ترین آدم‌‏ها هم عاشقی را با یک شکست آغاز می‏‌کنند.
فردای آن روز به خود جرأت رفتن به سمت خانه ییلاقی‌شان را دادم، کاری که خیلی آسان و مخفیانه می‏‌توانستم انجام دهم، زیرا که خانه نزدیک جنگل قرار داشت. من خود را محتاطانه در حاشیه جنگل مخفی ساختم و ساعت‏‌ها خانه را زیر نظر گرفتم، اما بجز دیدن یک طاووس تنبل و چاق، یک خدمتکار زن در حال آواز خواندن و پرواز دست‌ه‏ای کبوتر سفید چیزی ندیدم. و حالا دیگر هر روز به محل اختفایم می‏‌رفتم، و دو یا سه بار شانس دیدن بانو ایزابلا در حال پرسه زدن در باغ یا ایستاده در پشت پنجره نصیبم گشت.
به تدریج جسورتر شدم و تا باغ خانه که درش تقریباً همیشه باز بود و توسط بوته‏‌های بلندی محافظت می‏‌گشت پیش رفتم. در زیر بوته‌‏ها طوری خودم را مخفی ساختم که می‏‌توانستم چندین مسیر را زیر نظر داشته باشم، و همچنین کاملاً نزدیک باغ میوه‌‏ای بودم که ایزابلا صبح‌‏ها با طیب خاطر در آن به سر می‏‌برد. نیمی از روز را بدون احساس کردن گرسنگی یا خستگی آنجا می‌‏ا‏یستادم، و هر بار با دیدن بانوی زیبا از ترس و سعادت می‏‌لرزیدم.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(29)


ماجرای دو بوسه.(2)
یک روز در اواسط تابستان پسرعمویم خبر آورد که دارای همسایه شده‏‎ایم. یک مرد ثروتمند از بولونیا همراه با همسر زیبا و جوانش که آلویزه آنها را از خیلی قبل می‌‏شناخت به خانه ییلاقی خود که کمتر از نیمساعت با خانه ما فاصله داشت و در پائین کوه قرار گرفته بود اسباب‏‌کشی کرده‏ بودند.
این آقا با پدر من هم آشنا بود، و من فکر می‏‌کنم که او حتی خویشاوندیِ دوری هم با مادر فوت شده‏‌ام که از خاندان پِپولی بوده داشته است، اما کاملاً مطمئن نیستم. خانه مرد در بولونیا نزدیک کولی‏جو دیسپانیا قرار داشت و مالک خانه ییلاقی اما همسرش بود. او و همسر و سه فرزندش که در آن زمان هنوز هیچکدامشان متولد نشده بودند حالا همگی مرده‌‏اند، و همینطور از آن عده‌‏ای که آن زمان در آنجا جمع بودند هم بجز من فقط پسرعمویم آلویزه زنده است، و او هم حالا مانند من پیر مردی گشته، البته این دلیل نمی‏‌شود که حالا ما برای یکدیگر عزیزتر شده‌‏ایم.
فردای آن روز هنگام پیاده‌‏روی آن مرد را دیدیم. ما به او سلام کردیم و پدرم بعد از احوالپرسی از او دعوت کرد تا به همراه همسرش به زودی پیش ما به مهمانی بیایند. به نظر می‌‏آمد که مرد پیرتر از پدرم نباشد؛ اما نمی‏‌شد این دو مرد را با هم مقایسه کرد، زیرا که پدرم بلند قد بود و خوش‌هیکل، اما دیگری کوچک اندام و بی‌قواره بود. او به پدرم احترام زیادی گذاشت و چند کلمه‌‏ای هم با من صحبت کرد و قول داد که فردا به اتفاق همسرش پیش ما خواهند آمد و بعد از تشکر از ما خداحافظی کرد.
روز بعد پدر سفارش غذای خوبی را داد و به احترام بانوی غریبه دسته‌گلی هم روی میز قرار داد. ما با خوشحالی و هیجان منتظر میهمان‏‌ها بودیم و وقتی آن‏ها آمدند پدر تا دم در باغ به پیشوازشان رفت و شخصاً به خانم برای پیاده شدن از اسب کمک کرد. ما با خوشی دور میز نشستیم و من در حین غذا خوردن آلویزه را بیشتر از پدرم تحسین می‌‏کردم. او به خوبی می‏‌دانست که چگونه حرف‏‌های خنده‏‌دار، چاپلوسانه و سرگرم‌کننده برای غریبه‌‏ها، بخصوص برای خانم غریبه تعریف کند که همه خوشحال شده و لذت ببردند و صحبت و خنده لحظه‌‏ای قطع نشود. در این مهمانی بود که تصمیم گرفتم من هم این هنر با ارزش را بیاموزم.
بیشتر از هر چیز اما تماشای بانوی نجیب‌‏زاده مشغولم ساخته بود. او فوق‌‏العاده زیبا بود، باریک‌اندام و بلند‌بالا، لباس زیبائی بر تن داشت، و حرکاتش طبیعی و جذاب بودند. دقیقاً به یاد می‏‌آورم که در انگشتان دست چپ سه انگشتر طلا با سنگ‏‌های درشت و بر گردنش یک گردنبند سه ردیفه ساخت فلورانس حمل می‌کرد. و من بعد از آنکه او را بقدر کافی در حین غذا خوردن تماشا کردم تا حد مرگ عاشقش شده و برای اولین بار آن اشتیاق شیرین و نابود کننده‌‏ای که بسیار خوابش را دیده و در باره‏ آن شعر سروده بودم را در کل واقعیتش احساس کردم.
همگی بعد از پایان غذا اندکی استراحت کرده، سپس به باغ رفتیم و زیر سایه درخت‌‏ها نشستیم و از صحبت در باره موضوعات مختلف لذت بردیم. من یک قصیده لاتینی از حفظ خواندم و کمی تشویق شدم. شب در بالکن سرپوشیده غذا خوردیم و هنگامی که هوا شروع به تاریک شدن کرد مهمان‏‌ها قصد رفتن کردند. من بلافاصله پیشنهاد کردم که آنها را همراهی کنم؛ اما آلویزه قبلاً به خدمتکار گفته بود که اسبش را آماده کند. آنها خداحافظی کردند، سه اسب به حرکت افتاده و من ایستاده بودم و آنها را تماشا می‏‌کردم.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(28)


ماجرای دو بوسه.(1)
بنابراین در آن تابستان هم همه با هم زندگی می‏‌کردیم. خانه ییلاقی ما کنار تپه قرار داشت و از بالای تاکستان دشت بسیار فراخی دیده می‌‏شد. خانه تا آنجائی که من می‏‌دانم در زمان تسلط آلبیسی و توسط یک فرد تبعیدی‏ از فلورانس ساخته شده بود. یک باغ زیبا در پیرامون خانه قرار داشت که پدرم دور آن را دیوار کشیده بود و سمبُل خود را بر سنگی کنده و بر روی مدخل آویزان کرده بود، در حالی که بر بالای درِ ورودی خانه هنوز سمبُل اولین مالک که بر یک سنگ شکسته کنده شده بود و به زحمت تشخیص داده می‏‌شد آویزان بود. کمی نزدیک‌‏تر به کوه محلِ شکار خوبی قرار داشت که من هر روز با اسب یا پیاده از آن می‌‏گذشتم، گاهی تنها و گاهی همراه پدرم که به من در آن زمان شکار با باز را می‌‏آموخت.
همانطور که گفتم، من تقریباً هنوز یک نوجوان بودم و از طرفی هم دیگر یک نوجوان نبودم، بلکه درست در وسطِ آن زمانِ کوتاه و عجیبی ایستاده بودم که جوان‏‌ها میان شادابی گمشده کودکی و سن بلوغی که هنوز از راه نرسیده است بر روی یک جاده داغ میان دو باغ در بسته سفر می‏‌کنند، بی‌دلیل به شهوت‏رانی می‏‌پردازند و بدون دلیل غمگین می‏‌گردند. البته من تعداد زیادی اشعار ترسینه و شبیه به آن سروده بودم، با آنکه خیال می‏‌کردم از اشتیاق یک عشق واقعی در حال مُردنم، اما هنوز بجز تصاویر شاعرانه رویائی عاشق چیز دیگری نشده بودم. بدین نحو زندگی‌ام در تبی دائمی می‏‌گذشت، تنهائی را دوست داشتم و چنین به نظرم می‌‏آمد که بی‌‏نهایت ناخرسندم. و مخفی نگاه داشتن این وضع زجر و دردم را دو برابر می‏‌ساخت. زیرا نه پدرم و نه آلویزۀ منفور مرا بعد از آگاهی از آن از دست‏‌انداختن در امان نمی‏‌گذاشتند. اشعار زیبایم را هم دوراندیشانه‌‏تر از یک خسیس که سکه‏‌های طلایش را مخفی می‏‌کند در صندوقی مخفی ساختم، و وقتی هم که صندوق دیگر به اندازه کافی مطمئن به نظر نمی‏‌آمد، آنرا به جنگل می‌‏بردم و چال می‏‌کردم، اما هر روز برای اطمینان به آنجا سر می‏‌زدم.
در یکی از این گنج چال کردن‏‌ها یک بار بر حسب تصادف پسرعمویم را در کنار جنگل در حال انتظار می‌‏بینم. و چون او مرا ندیده بود بنابراین بدون چشم گرفتن از او جهت دیگری را انتخاب کردم، زیرا که هم از روی کنجکاوی و هم بخاطر دشمنی عادت کرده بودم او را مرتب زیر نظر داشته باشم. پس از لحظه‌‏ای دختر خدمتکار جوانی که در خانه‌‏داری به ما کمک می‏‌کرد را دیدم که از سمت مزارع به آن سو آمد و خود را به آلویزه نزدیک ساخت. آلویزه دست‏‌هایش را به دور کمر دختر جوان می‏‌بندد، دختر را به خود می‏‌فشرد و بعد به همراه او در جنگل ناپدید می‌‏گردد.
در این لحظه تب مخصوصی مرا در بر گرفت و همزمان یک حسادت آتشین به پسر عموی مسن‏‌ترم که او را هنگام چیدن میوه‌‏ای دیدم که برای چیدن آن من هنوز کوچک بودم احساس کردم. هنگام شام نگاه نافذی به چشمانش انداختم، زیرا فکر می‌‏کردم که می‏‌توان به نحوی از نگاه و لبش خواند که او دختر را بوسیده و با او عشق بازی کرده است. اما او مانند همیشه به چشم می‌‏آمد و بشاش و پر حرف بود. از آن لحظه به بعد دیگر نمی‏‌توانستم بدون احساس شهوت وحشتناکی به آن دختر خدمتکار و آلویزه نگاه کنم، شهوتی که برایم هم مطبوع بود و هم دردآور.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(27)


ماجرای دو بوسه.
پیِ‏رو تعریف می‏‌کرد:
ما چندین بار در آن شب در باره بوسه صحبت کرده و در این باره که کدام نوع بوسه لذتبخش‏‌ترین بوسه‏‌ها می‏‌باشد مشاجره کردیم. جواب به این سؤال کار جوانان است؛ برای ما آدم‏‌های سالخورده زمان آزمون و سعی کردن گذشته است و در باره چنین چیزهای مهمی فقط از خاطرات مه گرفته‏‌مان می‏‌توانیم کمک بگیریم. بنابراین می‏‌خواهم از خاطره ضعیفم برایتان داستان دو بوسه‌‏ای را تعریف کنم که همزمان بعنوان شیرین‌‏ترین و تلخ‌‏ترین بوسه در سراسر زندگی‌‏ام بودند.
هنگامی که من بین شانزده و هفده سال سن داشتم، پدرم هنوز صاحب آن خانه ییلاقی در بولونیا از منطقه کوهستانی آپنین بود که من قسمت اعظم سال‏‌های کودکی‌‏ام را در آن گذراندم، به خصوص آن دوران کودکی و نوجوانی را که برایم امروز _ شما آزادید آن را درک کنید یا نکنید _ از زیباترین دوران زندگی‌ام به نظر می‌‏آید. من تا حال حتماً بارها به بازدید آن خانه رفته یا آن را به عنوان محل استراحتم قرار داده بودم، اگر که آن خانه توسط یک میراث ناخوشایند به تملک پسر عمویم در نمی‌‏آمد، پسر عموئی که من تقریباً از دوران کودکی حوصله تحمل کردنش را نداشتم و در ضمن نقش اصلی را او در داستانم بازی می‏‌کند.
تابستان زیبا و نه چندان گرمی بود، پدرم همراه من و همان پسرعمو در آن ویلای کوچک به سر می‏‌برد. در آن زمان از مرگ مادرم مدت‏‌ها می‏‌گذشت. پدرم هنوز سال‏‌های خوب عمرش را می‏‌گذراند، یک نجیب‏‌زاده اصیل که برای ما بچه‏‌ها در اسب‌سواری و شکار، نبرد و بازی کردن و در هنر زندگی و دوست داشتن یک سرمشق بود. او هنوز به آسانی و تقریباً مانند یک جوان راه می‌‏رفت، زیبا بود و قد بلندی داشت و به زودی بعد از آن زمان دوباره برای دومین بار ازدواج کرد.
پسر عمویم که آلویزه نام داشت در آن زمان بیست و سه ساله بود و باید اعتراف کنم که او جوانی زیبا بود. نه تنها لاغر اندام و خوش‌هیکل بود و موی فرفری بلند و گونه‌‏هائی بشاش و گلگون داشت، بلکه با ظرافت و فریبنده حرکت می‏‌کرد، یک فرد خوش‏ صحبت سودمند و یک خواننده بود، خیلی خوب می‏‌رقصید و حتی در آن زمان در منطقه ما مشهور بود که او خیلی زود مورد علاقه زن‏ها قرار می‏‌گیرد و به این جهت حسادت مردان را برمی‏‌انگیخت. دلایل قانع کننده‏‏‌ای وجود داشتند که چرا من و او مطلقاً از همدیگر خوشمان نمی‌‏آمد. او با من رفتاری متکبرانه یا خیرخواهانه‌‏ای نامطبوع و کنایه‌‏آمیز داشت، و چون عقل من بیشتر از سنم رشد کرده بود، این نوع رفتار و دست کم گرفتن را توهین آمیز می‏‌دانستم و مرتباً آزارم می‏‌داد. به عنوان ناظری خوب بعضی از دسیسه‌‏ها و اسرارش را هم کشف کردم، کاری که البته برای او واقعاً نامطبوع بود. چند باری کوشش کرد با رفتاری چاپلوسانه و دوستی‏‌ای متظاهرانه مرا بخرد، اما من فریب او را نخوردم. اگر فقط کمی سنم بیشتر بود و باهوش‏تر می‌‏بودم، می‎توانستم با حرف‏‌شنوی‏ او را به چنگ آورم و در لحظه‌‏ای مناسب از هستی ساقطش سازم _ مردم کامیاب و نازپرورده را به راحتی می‌‏توان فریفت! من اما در حقیقت آنقدر بالغ بودم که از او متنفر باشم، اما هنوز خیلی بچه بودم تا بتوانم اسلحه‌‏های دیگری را به عنوان احتیاط و عناد بشناسم، و بجای آنکه من تیرهای او را با ظرافت سمی ساخته و دوباره به سویش پرتاب کنم، آنها را بخاطر خشمی ضعیف عمیق‌‏تر در گوشتم فرو می‏‌کردم. پدرم به بیزاری ما از یکدیگر که از چشمش مخفی نمانده بود می‏‌خندید و ما را دست می‏‌انداخت. او به آلویزه زیبا و خوش‌سلیقه علاقه داشت و نمی‏‌گذاشت که رفتار دشمنانه من باعث شود تا او را اکثراً دعوت نکند.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(26)


دگرگونیهای پیکتور.(4)
درخت آهسته تا ریشه خود شروع به لرزیدن کرده و با آرزوی ملتهبی برای یکی شدن و به پیشواز دختر شتافتن با شدت تمام نیروی زندگی را در خود جمع می‌‏کند. افسوس که به دام فریب مار افتاده و برای همیشه بی‎حرکت و تنها در یک درخت جادو شده بود! آه که او چه کور و چه ابله بوده است! آیا او اصلاً چیزی نمی‌‏دانست، آیا با اسرار زندگی اینچنین بیگانه بوده است؟ نه، او حتماً در آن زمان احساس تاریکی از آن داشته است _ افسوس، و حالا او با ماتم و درکی عمیق به آن درختی که از زن و مرد تشکیل شده بود فکر می‌‏کرد!
یک پرنده پرواز کنان می‎آمد، یک پرنده سرخ و سبز، یک پرنده زیبا و جسور که مانند تیری از کمان رها شده باشد پرواز کنان می‏‎آمد. دختر او را در حال پرواز می‌‏بیند، و می‏‎بیند از منقارش چیزی سرخ‏‎رنگ که مانند خون و آتش می‏‎درخشید به پائین و در میان علف‏‎های سبز می‏‎افتد و در آنجا شروع به درخشیدن می‏‎کند و روشنائی سرخ‎رنگش چنان زیاد بود که دختر خم شده و آن را برمی‏‎دارد. آن یک کریستال بود، یک یاقوت سرخ آتشی رنگی که هرجا باشد تاریکی را ناپدید می‌‏سازد.
هنوز از نگاه داشتن سنگ جادوئی در دستان سفید دختر لحظه‌‏ای بیشتر نگذشته بود که ناگهان آرزوی قلبی‏‌اش به حقیقت می‌‏پیوندد. دختر زیبا محو می‏‌گردد، به درون درخت فرو رفته و با درخت یکی می‏‌شود و در ساقه درخت به شاخه‏ جوان و قوی‌‏ای‏ مبدل می‏‌گردد که به سرعت به طرف بالا رشد می‏‌کرد.
حالا همه چیز خوب بود، حالا جهان نظمی داشت، تازه حالا بهشت پیدا شده بود. پیکتور دیگر آن درخت پیر و آزرده ‏و دلتنگ نبود، حالا او بلند آواز می‌‏خواند: پیکتوریا، ویکتوریا.
او دگرگون شده بود. و چون او این بار به یک دگرگونی صحیح و جاودانه دست یافته بود، و چون او حالا دیگر از یک <نیمه> به یک <کامل> تبدیل شده بود، بنابراین می‌‏توانست از آن لحظه به بعد هر اندازه که مایل باشد خود را دوباره دگرگون سازد. حالا دیگر جریان جادوئی دگرگون گشتن دائماً در خونش جاری بود و او مدام در پدید گشتن لحظه به لحظۀ آفرینش شرکت می‌‏کرد.
او آهو گشت، او ماهی شد، او انسان شد و مار، ابر و پرنده. اما او در هر کالبدی کامل بود، یک زوج بود، ماه و خورشید و زن و مرد را در خود داشت، و مانند رودخانه‌‏ای دوقلو در میان خشکی‏‎ها جاری بود، و مانند دو ستارۀ نزدیک به هم در آسمان جای داشت.
(1922)
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(25)


دگرگونیهای پیکتور.(3)
یک روز در بهشت دختری جوان با موئی طلائی و لباسی آبی‌‏رنگ در آن اطراف راه خود را گم کرده بود. دختر مو طلائی در حال آواز خواندن و رقصیدن از زیر درختان می‌گذشت و تا حال به این فکر نکرده بود که آرزوی داشتن استعداد دگرگون گشتن بکند.
بعضی از میمون‏‌های باهوش پشت سر او لبخند می‌‏زدند، بعضی از بوته‏‌ها او را با شاخه‏‌های نازک خود نوازش می‏‌کردند، بعضی از درختان بدون آنکه او متوجه بشود برایش شکوفه، گردو و سیب پرتاب می‏‌کردند.
وقتی پیکتوردرخت چشمش به دختر افتاد یک اشتیاق بزرگ و یک نیاز به خوشبختی، آنگونه که او تا حال هرگز احساس نکرده بود او را در بر می‏‌گیرد. و همزمان تفکری عمیق او را به بند می‏‌کشد، زیرا او چنین احساس می‏‌کرد که انگار خونش او را صدا می‏‌زند و به او می‏‌گوید: "به خود بیا! در این لحظه تمام زندگی خود را به یاد آور، معنای آنرا بیاب، وگرنه دیر خواهد گشت و تو دیگر هرگز رنگ هیچ شادی‏‌ای را نخواهی دید." و او اطاعت کرد. او تمام ریشه‏‌های خود را به یاد آورد، سال‏‌‌های انسان بودن خود را، حرکت قطارش را به سمت بهشت، و مخصوصاً آن لحظه‏‌های قبل از درخت شدنش را، آن لحظه‌‏های شگفت‏‌انگیزی را که او سنگ جادوئی را در دستان خود نگاه داشته بود. آن زمان، چون امکان هر دگرگونی‏ برایش فراهم بود، زندگی در او می‏‌گداخت! او به پرنده‌‏ای فکر کرد که در آن زمان خندیده بود، و به درختی که هم ماه بود و هم خورشید؛ و حالا تازه متوجه می‏‌گردد که در آن زمان چیزی را از دست داده و فراموشش کرده، و اینکه مار پند خوبی به او نداده بوده است.
دختر از میان برگ‌‏های ‏پیکتوردرخت زمزمه‌‏ای می‏‌شنود، سر بالا کرده و به درخت نگاه می‏‌کند و همراه با دردی ناگهانی در قلب احساس می‌کند که افکاری تازه، آرزوها و رویاهائی جدید در او به جنبش افتاده‏‌اند. بی‌اراده در زیر درخت می‏‌نشیند. به نظرش چنین می‏‌رسد که درخت تنها و بی‌کس است، تنها و غمگین، و با این حال در سکوت غم‏‌انگیزش زیبا، اثرگذار و اصیل است؛ آوای موسیقی آهسته تاج‏‌های درخت برایش جذاب بود. او به ساقه زبر درخت تکیه می‏‌دهد، لرزش عمیق درخت و رگبار یکسانی را در قلب خود احساس می‌‏کند. قلبش به شکل عجیبی به درد آمده بود؛ روح او در بالای آسمان به صورت ابری در پرواز بود، آرام از چشمان دختر قطرات سنگین اشگ فرو می‏‌ریزند. چرا او باید اینچنین رنج می‌‏برد؟ چرا دل او باید طمع منفجر گشتن و پاشیدن به درون این درخت زیبا و تنها را داشته باشد؟
ــ ناتمام ــ

داستان‌‏های عشقی.(24)


دگرگونیهای پیکتور.(2)
پیکتور از اینکه مبادا خوشبختی را از دست بدهد به وحشت می‎افتد. سریع آرزویش را به سنگ می‎گوید و ناگهان به یک درخت تغییر شکل می‏‎‏دهد. زیرا او گاهی دلش می‏‏‎‏خواست یک درخت باشد، و درختان برای او مظهر آرامش، نیرو و منزلت فراوانی بودند.
پیکتور مبدل به یک درخت می‌‏گردد. او در خاک ریشه می‏‌دواند، رو به بالا رشد می‌‏کند و از اعضای بدنش برگ‌‏ها و شاخه‏‌ها بیرون می‏‌زنند. او از این وضع خیلی راضی بود. او با تارهای تشنه‌‏اش به عمق خنک زمین مِک می‌‏زد و با برگ‏‌هایش به اوج آسمان آبی‌‏رنگ می‏‌دمید. سوسک‏‌ها در میان پوست او زندگی می‌‏کردند، در کنار پاهایش خرگوش و جوجه‌تیغی و در میان شاخ و برگ‌‏هایش پرنده‌‏ها لانه داشتند.
پیکتوردرخت خوشحال بود و سال‏‎هائی که گذشته بودند را نمی‏‎شمرد. پیش از اینکه او متوجه گردد خشنودیش کامل نیست سال‎های بسیاری آمدند و رفتند. او خیلی آهسته آموخت که با چشم‏ یک درخت نگاه کند. سرانجام او بینا شده بود، و این غمگینش ساخت.
زیرا او می‎‏دید که در بهشت اکثر موجودات اطراف او اغلب خود را تغییر می‏‌دهند، و می‏‎دید که همه چیز در یک جریان جادوئی و دائمی دگرگونی شناور است. او گل‏‎ها را می‏‎دید که به جواهر مبدل می‏‎شدند، یا چلچله‏‎ای می‏‎گشتند و به پرواز می‎‏آمدند. او در کنار خود بعضی از درختان را دید که ناگهان محو شدند: یکی به چشمه تبدیل گشت، دیگری به سوسمار تغییر شکل داد، و یکی دیگر در شکل یک ماهی خوشحال و خونسرد و با احساس لذت‏بخشی مشغول شنا کردن شد. فیل‎‏ها لباس‏‎هایشان را با صخره‏‎ها عوض می‎‏کردند، زرافه‎‏ها شکل خود را با گل‏‎ها.
اما خود او، پیکتوردرخت، همچنان درخت باقی مانده بود، او نمی‎‏توانست دیگر خود را تغییر دهد. از وقتی که او به این موضوع پی برد، خوشبختی‏‎اش به پایان رسید؛ او شروع به پیر شدن کرد و آن حالت خسته، پریشان و جدی‎‏ای را به خود گرفت که می‏‌شود در نزد بیشتر درخت‏‎های پیر مشاهده کرد. همچنین می‎‏توان هر روزه این را هم مشاهده کرد که اگر اسب‏‎ها، پرندگان، انسان‏‎ها و تمام جانداران استعداد دگرگونی را نداشته باشند با گذشت زمان در غم و پژمردگی می‏‎پوسند و زیبائی‎‏شان نابود می‏‎گردد.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(23)


دگرگونی‌های پیکتور.(1)
پرندۀ بشاش بعد از گفتن این کلمات بال و پرش را تکان می‏‌دهد، گردنش را به عقب می‏ک‌شد، دُمش را بالا و پائین می‏‌برد، پلکی می‏‌زند، یک بار دیگر می‏‌خندد و سپس بدون حرکت باقی می‏‌ماند، بی‌صدا در چمن نشسته بود که ناگهان: پرنده حالا به یک گل رنگی مبدل شده بود، پرهایش برگ‏‌ها و چنگ‏‌هایش ریشه‏‌های گل شده بودند. پرنده با رنگ‏‌های درخشنده در حین رقص به گیاهی مبدل شده بود و پیکور حیرت‏زده این دگرگونی را دید.
و بعد پرنده‌‏گلی بی‌‏درنگ برگ‌‏ها و پرهایِ خاک گرفته‌‏اش را تکان می‏‌دهد، از گل بودن دوباره سیر می‌‏شود، بدون ریشه می‏‌گردد، خود را کمی تکان می‏‌دهد و آهسته رو به بالا به نوسان می‏‌ید و به یک پروانه درخشنده‏ مبدل می‏گر‌دد که در هوا بال می‌‏زد، بدون وزن و با چهره‌‏ای کاملاً درخشان. پیکتور چشمانش از تعجب گشاد شده بود.
پرنده‌‏گلی‌‏پروانه‌‏ایِ شاداب و رنگین اما با چهره‌‏ای درخشان دایره‌‏وار به دور سر پیکتور که شگفت‏زده شده بود پرواز می‌کند و لطیف مانند دانه برفی سمت زمین فرود می‌‏آید و کیپِ پاهای پیکتور بی‌‏حرکت می‏‌نشیند، نرم نفس می‌‏کشید، بال‏‌های درخشانش کمی در لرزش بودند و ناگهان به کریستالی مبدل می‏‌گردد که از کناره‏‌هایش نور قرمز رنگی پخش می‏‌گردید و در میان چمن سبز به طور شگفت‌‏انگیزی می‌‏درخشید. سنگ قیمتی قرمز رنگ مانند صدای ناقوس ایام جشن و سرور شفاف بود. اما کریستال به نظرش آمد که خانه‏ _ درون زمین، او را صدا می‌‏زند؛ سریع کوچک‌‏تر می‏‌گردد و تهدید به فرو رفتن به درون زمین می‏‌کند.
در این وقت پیکتور که اشتیاق قوی‏‌ای بر او مسلط شده بود سنگ را که در حال فرو رفتن در خاک بود می‏‌قاپد و پیش خود نگاه می‌‏دارد. با لذت به نور جادوئی آن می‏‌نگرد و در این هنگام تمام سعادت‏‌ها با نور فراوانی در قلبش می‌‏درخشند.
ناگهان مار خود را بر روی شاخه درخت مُرده‌‏ای می‏‌پیچاند و در کنار گوش او فیش می‌‏کند: "این سنگ تو را به هرچه که مایل باشی مبدل می‏‌سازد. هرچه زودتر قبل از آنکه دیر شود خواهشت را با او در میان بگذار!"
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(22)


دگرگونی‌های پیکتور.
هنوز مدت درازی از ورود پیکتور به بهشت نگذشته بود که روبروی درختی که هم زن بود و هم مرد می‌‏ایستد. پیکتور با احترام به درخت سلام می‏‌کند و می‌‏پرسد: "آیا تو درخت زندگی هستی؟" اما وقتی مار به جای درخت قصد جواب دادن داشت، او روی برمی‌‏گرداند و دوباره به راه می‌‏افتد. او کاملاً چشم بود، همه چیز برایش بسیار لذتبخش بود و به وضوح احساس می‌‏کرد که در خانه و در کنار سرچشمه زندگی می‌‏باشد.
و دوباره او یک درخت می‏‌بیند که هم خورشید بود و هم ماه.
پیکتور می‌‏پرسد: "آیا تو درخت زندگی هستی؟"
خورشید سر تکان می‏‌دهد و می‏‌خندد، ماه سر تکان می‏‌دهد و لبخند می‏‌زند.
شگفت‏‌انگیزترین گل‏‌ها با نور و رنگ‏‌های مختلف، با چشم‌‏ها و چهره‏‌های مختلف فراوانی به او نگاه می‏‌کردند. بعضی از آنها سر تکان دادند و ‏خندیدند و بعضی سر تکان ‏دادند و لبخند ‏زدند، بقیه اما سر تکان نمی‌‏دادند و نمی‏‌خندیدند: آنها مجذوب خود و در بوی خویش مانند غرق گشته‌‏ای مستانه سکوت کرده بودند. یکی از گل‏‌ها آواز بنفش روشن می‏‌خواند و یکی آواز خواب کوتاه آبی تیره. یکی از گل‏‌ها چشمانی درشت و آبی رنگ داشت، یکی دیگر او را به یاد اولین عشقش انداخت. یکی بوی باغ کودکی را می‌‏داد و بوی شیرینش مانند صدای مادر به گوش می‌‏آمد. یکی دیگر به رویش لبخند می‏‌زد و زبان خمیده سرخی را به سمت او دراز کرده بود. پیکتور آن را لیسد، مزه‌‏ای تند و وحشی مانند مزه صمغ و عسل و همینطور مزه بوسه یک زن را می‌‏داد.
پیکور با اشتیاق و شادی فراوانی در میان تمام این گل‏‌ها ایستاده بود. قلبش مانند ناقوس به سختی می‌‏زد، خیلی می‏‌زد؛ و خواهش‏‌های بیدار سحرانگیز و ناشناخته‏‌اش را می‏‌سوزاند.
پیکور یک پرنده را می‌‏بیند که در میان چمن نشسته است و رنگ‏‌هایش می‏‌درخشند، به نظر می‌‏آمد که پرنده تمام رنگ‌ها را داراست. او از پرنده رنگی و زیبا می‌‏پرسد: "ای پرنده، خوشبختی کجاست؟"
پرنده زیبا می‏‌گوید "خوشبختی" و با منقار طلائیش می‏‌خندد و می‏‌گوید: "ای دوست، خوشبختی همه جاست، در کوه و در دره، در گُل و در کریستال."
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(21)


قربانی عشق.(3)
من نمی‌‏توانستم به او بگویم و یا برایش بنویسم که دلیل دوری من از او چه بوده و چه چیز دوباره مرا به سوی او کشانده است. آیا خودم دلیل آن را می‌‏دانستم؟ بنابراین دوباره برای به دست آوردن دلش شروع به جنگیدن کردم. من به خاطر شنیدن یک کلمه یا دیدن لبخندی از او دوباره راه‏‌های درازی را پیمودم، از کارهای مهم غافل ماندم و متحمل پرداخت رقم‏‌های درشتی گشتم. او معشوقش را بیرون کرد، اما چون دیگر به من اعتمادی نداشت بنابراین به زودی معشوق دیگری گرفت. با این وجود بعضی وقت‏‌ها از دیدنم خوشحال می‏‌شد. گاهی در مهمانی شام یا در تآتر ناگهان چشم از اطراف برمی‏‌گرفت و نگاه ملایم و پرسشگران‌ه‏اش را به سمت من می‌‏گرداند.
او هنوز فکر می‏‌کرد که من دارای ثروت زیادی هستم. من این تصور را فقط به این خاطر در او به وجود آورده و آن را زنده نگاه داشته بودم که اجازه داشته باشم کارهایش را انجام دهم، کارهائی که او هرگز اجازه انجام دادن‌شان را به مرد فقیری نمی‌‏داد. قبلاً به او هدیه می‏‌دادم، اما حالا دیگر این کار ثمری نداشت و من برای خوشحال کردن او باید راه‌‏های جدیدی می‏‌یافتم، باید قربانی‏‌های تازه‏‌ای می‌‏دادم. من کنسرت‏‌هائی برگزار کردم که نوازندگان محبوب او آهنگ‌‏های دلخواهش را می‌‏نواختند و می‏‌خواندند. من لژ مخصوصی برایش کرایه کردم تا بتوانم بلیت ورودی برای افتتاح هر نمایشی را به او هدیه کنم. او دوباره عادت کرد که به من اجازه دهد برایش هزاران کار انجام دهم.
من در یک گرداب همیشگی و تندِ انجام دادن کارهایش گرفتار بودم. دارائیم تمام شده بود، حالا بدهکاری‌‏ها و هنرهای به دست آوردن پول شروع گشتند. من نقاشی‏‌هایم، چینی‏‌های قدیمی و اسبم را فروختم و به جای آن یک ماشین خریداری کردم که در احتیار او قرار دهم.
بعد اوضاع چنان سخت شد که پایان ماجرا را روبرویم می‏‌دیدم و در حالی که امیدوار بودم او را دوباره از آن خود سازم آخرین چشمه در حال خشک شدن بود. اما من نمی‏‌خواستم تسلیم شوم. من هنوز دارای شغل بودم، نفوذ داشتم و از موقعیت اجتماعی معتبری برخوردار بودم. و اینها به چه دردی می‏‌خوردند اگر که در راه خدمت به او به کار نمی‌‏رفتند؟ پس از آن بود که من شروع به اختلاس و دروغ گفتن کردم و دیگر از مأمور اجرای دادگاه ترس نداشتم، زیرا که از چیزهای بدتری باید می‏‌ترسیدم. اما اینها رایگان نبود. او دومین معشوق خود را هم بیرون کرد و حالا من مطمئن بودم که او یا مرا برمی‌‏گزیند یا هیچکس را.
بله، او مرا انتخاب کرد. او به سوئیس رفت و به من اجازه داد که پیش او بروم. فردای آن روز درخواست مرخصی کردم. بجای مرخصی به خاطر جعل اسناد و اختلاس در اموال عمومی دستور دستگیریم صادر شد. چیزی نگوئید، این کار ابداً لازم نیست. من خودم می‏‌دانم. اما می‏‌دانید که خوار گردیدن و مجازات شدن و آخرین پیراهن تن خود را باختن هم شعله و شور و اجرت عشق بوده است؟ شما جوان عاشق، آیا این را می‏‌فهمید؟
مرد جوان، من برای شما یک قصه تعریف کردم. کسی که آن را تجربه کرد من نیستم. من حسابدار فقیری هستم که به شما اجازه داد به یک بطر شراب دعوتش کنید. اما حالا می‏‌خواهم به خانه بروم. نه، شما تشریف داشته باشید، من به تنهائی می‌‏روم، شما تشریف داشته باشید!"
(1906)
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(20)


قربانی عشق.(2)
در باره زنی که من دوست می‎داشتم لازم نیست چیزی بدانید. شاید که او بی‌‏نهایت زیبا و شاید هم فقط قشنگ بوده است، شاید که یک نابغه و شاید هم هیچکدام از اینها نبوده باشد. آه خدای من، مگر چه اهمیتی دارد! او ورطه‌‏ای بود که من باید در آن فرو می‌‏رفتم، او دست خدا بود، دستی که یک روز زندگی بی‌‏اهمیت مرا از من ربود. و از آن لحظه به بعد این زندگی بی‌‏اهمیت بزرگ و شاهانه گشت، متوجه هستید؟ ناگهان زندگی دیگر زندگی آن مرد موفق نبود، بلکه زندگی یک خدا و یک کودک بود، یک زندگی سریع و بی‏‌پروا، زندگی‌‏ای که می‌‏سوزاند و زبانه می‏‌کشید.
از آن به بعد تمام چیزهائی که برایم مهم بودند ناچیز و کسل‏‌کننده گشتند. من از چیزهائی غفلت می‌‏ورزیدم که هرگز از آنها غافل نمی‏‌گشتم. من برای دیدن فقط یک لحظه از لبخند زدن آن زن دروغ می‌‏بافتم و برای دیدارش به سفر می‏‌رفتم. من به خاطر او هرآنچه که می‌‏توانست به او لذت بخشد بودم؛ به خاطر او من خوشحال بودم و جدی، پر حرف و ساکت، دقیق و دیوانه، ثروتمند و فقیر. وقتی او متوجه شد که من عاشقش شده‌‏ام به دفعات مرا آزمود. خدمت کردن به او برایم لذت‏بخش بود، امکان نداشت آرزوئی بکند و من نتوانسته باشم آن را به راحتی برآورده سازم. بعد مطمئن شد که من بیشتر از هر مرد دیگری او را دوست می‏‌دارم، و با گذشت زمان او مرا درک کرد و عشقم را پذیرفت. ما هزار بار همدیگر را دیدیم، ما با هم مسافرت کردیم و به خاطر با هم بودن و فریفتن جهان کارهائی ناشدنی انجام دادیم.
حالا می‌‏توانستم خوشبخت باشم. او مرا دوست داشت. و شاید مدتی هم خوشبخت بودم.
اما من قصد فتح کردن این زن را نداشتم. وقتی من مدتی از آن خوشبختی لذت بردم و دیگر احتیاج به قربانی دادن نداشتم، زمانی که بدون زحمت دادن به خود یک لبخند و یک بوسه و یک شب عاشقانه از او گرفتم، شروع به بی‏‌قراری کردم. من نمی‏‌دانستم چه کمبودی دارم، من بیش از آنچه که همیشه آرزویش را داشتم به دست آورده بودم. اما با این وجود باز هم بی‏‌قرار بودم. همان‏طور که قبلاً گفتم من قصد نداشتم این زن را تصرف کنم. اینکه این اتفاق برایم رخ داد فقط یک تصادف بود. نیت من این بود که به خاطر عشقم رنج ببرم، و وقتی فتح کردن معشوق شروع کرد که درمان این رنج و خنک کننده آن گردد، بی‌قراری به سراغم آمد. تا مدت معینی توانستم آن را تحمل کنم، اما بعد ناگهان مرا به اضطراب واداشت و من زن را ترک کردم. مرخصی گرفتم و به یک سفر طولانی رفتم. از ثروتم در آن زمان خیلی زیاد کاسته شده بود، اما برایم مهم نبود. من به سفر رفتم و بعد از یک سال بازگشتم. یک سفر عجیب و غریب! هنوز مدتی از رفتنم نگذشته بود که آتش قدیمی دوباره در من شعله‏‌ور شد. هرچه دورتر می‌‏رفتم و هرچه بیشتر از مدت سفر می‏‌گذشت به همان نسبت هم شور و شوق عذاب‏‌آورتر به سراغم بازمی‏‌گشت، و من این را می‏‌دیدم و خوشحال می‏‌گشتم و به سفر ادامه می‌‏دادم، یک سال تمام، تا اینکه شعله غیرقابل تحمل گردید و مرا دوباره به کنار معشوق بودن مجبور ساخت.
من دوباره به خانه بازگشتم و او را عصبانی و بسیار آزرده خاطر یافتم. او خود را تسلیم من کرده و خوشبختم ساخته بود، و من در عوض او را ترک کرده بودم! او دوباره یک معشوق داشت، اما من می‌‏دیدم که این مرد را دوست ندارد. او فقط برای انتقام گرفتن از من این مرد را پذیرفته بود.
ــ ناتمام ــ

داستان‌‏های عشقی.(19)


قربانی عشق.(1)
"شما یک شغاره جوان هستید و هنوز چیزی از زندگی در جهان نمی‌‏دانید. و من یک گاو پیر هستم، وگرنه چیزی را که الساعه برایتان تعریف خواهم کرد هرگز تعریف نمی‌‏کردم. اگر شما پسری شایسته باشید، آنچه را که برایتان تعریف می‏‌کنم پیش خود نگاه خواهید داشت و در باره آن یاوه‌سرائی نخواهید کرد. اما هر طور که میل شماست.
اگر به من خوب نگاه کنید نویسنده‏‌ای کوچک با انگشتانی کج گشته می‏‌بینید و یک شلوار وصله‏‌دار. و اگر قصد کشتنم را هم می‏‌داشتید من مقاومتی نمی‏‌کردم، زیرا که دیگر در من چیز زیادی برای کشتن باقی نمانده است. واگر من به شما بگویم که زندگیم یک گردباد و یک آتش بوده است، به این ترتیب شما فقط به من خواهید خندید، بفرمائید بخندید! اما شاید هم شما شغاره جوان وقتی مرد پیری در یک شب تابستانی برایتان داستانی را تعریف می‌‏کند او را مسخره نکنید.
شما حتماً عاشق بوده‌‏اید، اینطور نیست؟ چندین بار عاشق شده‌‏اید، آیا درست حدس می‏‌زنم؟ بله، بله. اما شما هنوز نمی‏‌دانید که دوست داشتن یعنی چه. من می‌‏گویم که شما از عاشقی بی‏‌خبرید. آیا برایتان یک بار پیش آمده که تمام یک شب را گریسته و یک ماه تمام بد خوابیده باشید؟ شاید هم شعر سروده و یک بار کمی به خودکشی فکر کرده باشید؟ بله، من اینها را می‌‏شناسم. اما باید بدانید که این عشق نیست، عشق چیز دیگری‌ست.
تا ده سال پیش من هنوز مردی محترم بودم و به بهترین انجمن‏‌ها تعلق داشتم. من کارمند اداره و افسر ذخیره بودم، ثروتمند و مستقل و دارای یک اسب‌‏سواری و یک مستخدم، خانه‌‏ای راحت و یک زندگی خوب بودم. لژ مخصوصی در تآتر داشتم و صاحب یک مجموعه کوچک هنری بودم، به سفرهای تابستانی می‌‏رفتم، اسبسواری و ماهی گیری می‏‌کردم، شب‏‌های ایام مجردی را با شراب سرخ و سفید فرانسوی می‏‌گذراندم و صبحانه شامپاین و شراب شیرین اسپانیولی می‏‌نوشیدم.
من سال‌‏ها به این چیزها عادت داشتم، و با این وجود خیلی آسان از آنها صرف نظر کردم. مگر غذا خوردن و نوشیدن، اسب‌سواری کردن و راندن چه اهمیتی دارند، آیا درست نمی‏‌گویم؟ یک کمی فلسفه و همه اینها خنده‏‌دار و قابل چشم‏پوشی می‏‌گردند. همینطور اجتماع و شهرت خوب داشتن و اینکه مردم به خاطر احترام به کسی کلاه از سر برمی‏‌دارند نیز اگرچه مطبوع است اما در واقع بی‌‏اهمیت می‏‌باشند.
هی، مگر ما نمی‌‏خواستیم از عشق صحبت کنیم؟ بسیار خوب عشق چیست؟ به خاطر محبوب خویش مُردن و امروزه چنین کاری به ندرت انجام می‏‌گیرد. البته این یکی از زیباترین کارهاست. _حرفم را قطع نکنید! من از عشق دو نفره، از بوسیدن و در کنار هم خوابیدن و ازدواج کردن صحبت نمی‌‏کنم. من از عشقی می‏‌گویم که به تنها حس یک زندگی تبدیل شده باشد، به عشقی که اگر هم به آن پاسخ داده شود باز غریب می‏‌ماند. عشق یعنی این که تمام خواسته‏‌ها و دارائی‏‌ها یک انسان فقط به خاطر یک هدف مصرف گردد و اینکه هر قربانی دادن به شهوت مبدل شود. این نوع عشق خشنودی ببار نخواهد آورد، این عشق می‌‏سوزاند و باعث رنج و ویرانی می‏‌گردد، این عشق آتش است و نمی‏‌تواند قبل از به آتش کشاندن آنچه سر راهش سوزاندنی‏‌ست خاموش گردد.
ــ ناتمام ــ

داستان‏‌های عشقی.(18)


قربانی عشق.
سه سال به عنوان دستیار در یک کتابفروشی مشغول به کار بودم. در آغاز ماهی هشتاد مارک حقوق دریافت می‌‏کردم، بعد نود مارک و سپس حقوقم به نود و پنج مارک رسید، و من از اینکه خرج زندگیم را خودم در می‌‏آوردم و احتیاج به قرض گرفتن پول از دیگران نداشتم خشنود و مغرور بودم. آرزویم پیشرفت در یک کتابفروشی‏ که در آن کتاب‏‌های عتیقه خرید و فروش می‌‏گردد بود. در چنین جائی می‏‌توانستم مانند یک کتاب‏دار در کتاب‏‌های قدیمی زندگی کنم و حروف سربی و حکاکی روی چوب‏‌ها را تاریخ گذاری کنم. در کتابفروشی‏‌های خوب شغل‏‌هائی با حقوق ماهانه دویست و پنجاه مارک و بیشتر وجود داشتند. البته، تا آن زمان راه طولانی‏‌ای در پیش داشتم، و شرط رسیدن به آن نیز کار کردن بود و کار کردن _ _
جغدهای عجیب و غریبی میان همکارانم وجود داشتند. اغلب چنین به نظرم می‏‌آمد که انگار کتابفروشی پناه‏گاهی برای هر نوع از خط خارج شده‌‏ای می‌‏باشد. کشیشانِ لامذهب گشته، دانشجویان پیر و تباه گردیده، دکترهای فلسفه بی‏‌کار، سردبیرانی بی‏‌مصرف و افسرانی بازنشسته همکارانم بودند. بعضی‏ از آنها دارای همسر و چند فرزند بودند و لباس‏‌های کهنه و غم‌‏انگیزی بر تن داشتند، و بعضی دیگر تقریباً با خیالی آسوده زندگی می‌‏کردند، اما اکثرشان در سومین هفته از ماه آه در بساط نداشتند تا روزهای باقی مانده تا آخر ماه را با آبجو و پنیر و سخنان خودستایانه بگذرانند. همه آنها اما باقی‏مانده‏‌ای از رفتار محترمانه و طرز بیان فاضلانه از زمان‏‌های گذشته دارا بودند و یقین داشتند که فقط به خاطر بدشانسی ظالمانه‌‏ای به چنین روزی گرفتار شده‌‏اند.
همانطور که گفتم همکارانم آدم‌‏های عجیب و غریبی بودند. اما مردی مانند کولومبان هوس را هرگز ندیده بودم. او یک روز برای تقاضای کار به دفتر کتابفروشی آمد و بر حسب اتفاق یک شغل کم اهمیت وجود داشت که او سپاسگزارانه آن را قبول کرد و بیش از یک سال به آن کار مشغول بود. او در حقیقت نه کار قابل توجه‌‏ای انجام می‏‌داد و نه حرف قابل توجه‌‏ای می‏‌زد و نه نوع دیگری از بقیه همکاران زندگی می‏‌کرد، اما آدم می‏‌توانست به راحتی متوجه گردد که او همیشه چنین زندگی‌‏ای نداشته است. سنش می‏‌توانست کمی بیش از پنجاه سال باشد و مانند یک سرباز بلند قد بود. حرکات بدنش نجیب و سخاوتمندانه بودند و نگاهش طوری بود که من در آن زمان فکر می‏‌کردم شاعران باید چنین نگاهی داشته باشند.
گاهی اتفاق می‏‌افتاد که هووس با من به کافه می‌‏رفت، زیرا او احساس کرده بود که من او را مخفیانه تحسین می‎کنم و دوست می‏‌دارم. بعد او در باره زندگی سخنان حکیمانه بر زبان می‌‏راند و به من اجازه می‏‌داد پول مشروبش را حساب کنم. در ماه ژوئیه شبی به خاطر روز تولد من به اتفاق برای خوردن شام مختصری به رستوران رفتیم، ما شراب نوشیدیم و در اثر هوای گرم شب در پائینِ رود و در میان خیابانی مشجر به قدم زدن پرداختیم. در کنار آخرین درخت زیزفون یک نیمکت سنگی قرار داشت که او روی آن دراز کشید و من هم روی چمن نشستم و او برایم شروع به صحبت کرد.
ــ ناتمام ــ

داستان‌‏های عشقی.(17)

یک مخترع. (2)
همه چیز خوب پیش می‎‏رفت. تا این که نمایشگاه آغاز شد. اوه، پسر چه نمایشگاهی! یک نمایشگاه صنعتی که تا اندازه‎‏ای کوچک و یکشنبه یک روز آفتابی بر پا شده بود. از طرف کارخانه یک بلیط ورودی مجانی به من داده شد و برای لنه هم یک بلیط با تخفیف خریدم. می‏‎تونی تصور کنی که آنجا چه قیل و قالی بر پا بود. موزیک و سر و صدا و انبوه بزرگی از مردم، من برای لنه یک چتر آفتابی از پارچه‎‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ای مانند ابریشم با رنگ‏‏‏‎های مختلف خریدم، ما در آنجا می‏‏‎گشتیم و خوش می‏‎گذراندیم. در فضای باز یک ارکستر نظامی از لودویگزبورگ موسیقی اجرا می‏‌کرد، هوا بسیار خوب بود. بعدها شنیدم ادعا کرده‏‎اند که نمایشگاه ضرر داده است، اما من این را باور نمی‏‎کنم، چون تعداد بازدید کنندگان بسیار زیاد بود.
ما به همه جا سر می‏‎کشیدیم و وسائل را نگاه می‎کردیم. لنه همه جا مرتب برای تماشا می‎‏ایستاد و من هم از او تبعیت می‏‎کردم. تا اینکه به دستگاه‏‎ها و ماشین‎‏ها رسیدیم، و وقتی من چشمم به آنها افتاد، فوراً به فکرم خطور می‏‎‏کند که هفته‏‏‏‏‏‏‎ها می‎‏گذرد و من کاری برای ماشین‌رخت‏شوئی انجام نداده‏‎ام. و ناگهان این موضوع آنقدر باعث آزارم می‏‎شود که قصد داشتم همان لحظه به سمت خانه بدوم. نمی‏‎تونم توضیح بدم که چه حالی داشتم.
در این وقت لنه می‏‎گوید <بیا، این دستگاه‎‏ها و ماشین‏‎های خسته کننده را ول کن> و می‏‎خواست مرا به دنبال خود کشیده و از آنجا دور کند.
و در حالی که لنه آستینم را می‏‎کشید ناگهان چنین به نظرم آمد که انگار باید از خودم خجالت بکشم و انگار او مرا از تمام آن‏ چیزهائی که قبلاً برایم مهم و عزیز بوده‎‏اند جدا می‎‏ساخت. من مانند یک رویا کاملاً واضح احساس کردم: یا ازدواج می‏‏‎کنی و از درون نابود می‏‎شوی یا اینکه دوباره به سراغ ماشین رخت‏شوئیت می‏‌روی. در این وقت به لنه گفتم که می‏‎خواهم هنوز کمی در این سالن بمانم، او هم بعد از نزاع با من به تنهائی از آنجا رفت.
آره پسر، چنین است و چنان بود. شب مانند وحشی‏‎ها کنار میز نقشه‌کشی نشستم، روز دو شنبه استعفایم را نوشتم و چهارده روز بعد از آنجا به شهر دیگری رفتم. و حالا مشغول طرح ماشین‏‎های جدیدی هستم، یک طرح در سر دارم، و برای آن ماشین‌رخت‏شوئی هم که می‏‎بینی حتماً جواز ساخت خواهم گرفت وگرنه اسمم را عوض خواهم کرد.
(1905)
ــ ناتمام ــ