هدیه زیبای کریسمس.

در اتاق جشن کریسمس در نزد خانواده هابِرر همه چیز در نظم کامل بود. در واقع درخت برای خود به سبز بودن ادامه می‎داد، اما هنوز جوانه نزده بود، یعنی هنوز شمع‎های روی درخت روشن نشده بودند؛ اما در هدایای کریسمس برای تمام افراد خانواده کمبودی وجود نداشت. چیزهای شایان توجهِ بیشماری آنجا قرار داشتند، باز و بسته‎بندی شده، در چنان آرایش اشتهاآوری که آدم دوست داشت چیزهائی را که در اصل خوراکی نبودند دندان بزند و بخورد. هر یک از هدایاْ دستِ گرم مادر خانه را به وضوح آشکار می‎ساخت، و برخی از هدایا نیز از دستانِ لطیفِ دختر خانه به نام لیزه که خدمتکاران او را لیزبت می‎نامیدند خبر می‎داد. کلیدِ درب اتاق را مادر در جیب داشت، زیرا گرچه همه چیز در اتاق آماده بودْ اما حداقل هر یک ساعت باید او داخل اتاق می‎گشت تا کاری را سریع تمام کند.
مثلاً همین حالا، زمانی که پستچی به او یک بسته نسبتاً بزرگ داده بود. یک بسته با یک مهر و موم نسبتاً بزرگ. یک مهر و موم با حروف نسبتاً بزرگ، آنقدر بزرگ که او بدون عینک هم می‎توانست بخواند: "ک. ک. آکادمی علوم، وین" ... این چه جنبشی در قلبش به راه انداخته و چه سرخ شده بود. این سرانجام آنجا بود، چیزی که مدت‎ها انتظارش کشیده می‎شد، چیزی که هفته‎ها خواب از چشمان فلوریانِ عزیزش ربوده بود. پاسخِ آکادمی به رساله آنتونولوژی ... نه، اونتِمولوژی ... نه، انتومولوژیِ شوهرش. و چه بسته ضخیمی. ظاهراً رسالۀ چاپ شده در آن قرار داشت، بله شاید حتی یک دیپلم عضویتِ آکادمی به آن اضافه کرده باشند، زیرا او برای یک چنین کار آنتی ... نه، آنته ...، خلاصه یک چنین کار پیشگامانه‎ای شایسته است.
آه، او نباید هنوز آن را ببیند، این بسته باید در زیر درخت کریسمس قرار گیرد؛ و حتماً بسته هم از طرف این آکادمی علومِ خوب و عزیزْ بعنوان هدیه کریسمس در نظر گرفته شده است. و او دوباره یک بار دیگر به داخل اتاق می‎جهد و پشت سر خود چفت درب را می‌کِشد، که خودش برای چنین مواردی فقط به درب این اتاق وصل کرده بود. و او بسته با مهر و مومِ بزرگ را برای اینکه شوهرش فوری آن را ببیند بالای همۀ هدایا قرار می‎دهد. فقط مُچ‎گرمکن‎ها بر روی بسته قرار داشتند، مچ‎گرمکن‎هائی که که او از سی سال پیش، از زمان عروسی‎شان برای هر کریسمس می‎بافت، زیرا فلوریان بعنوان جوان استادکارِ نجار به آنها احتیاج داشت، ... دیرتر بعنوان کارخانه‎دار ثروتمندِ درب و پنجره البته دیگر به آنها احتیاج نداشت ... و حالا بعنوان دانشمند طبیعت‎شناس اصلاً دیگر احتیاج نداشت. اما با این حال چطور فلوریانِ خوبِ پیر هر سال به خاطر مچ‎گرمکن‎ها خوشحال می‎گشت. همیشه او فوری آنها را به مچ دست می‎کرد و به هدیه دهنده یک بوسۀ جانانه، یکی از آن بوسه‎های قدیمی بر لب می‎داد.
در چنین احساس دوستداشتنی‌ای زمان برایش می‎گذرد، تا اینکه تمام شمع‎های درخت کریسمس روشن می‎گردند و در اتاق فریاد شادِ گیرندگان هدایا انعکاس می‎اندازد.
اما بلندترین فریاد شادی این بار از طرف پدرِ غافلگیر گشتۀ خانه بود. آقای فلوریان هابِرر بخاطر یک شوکِ شادْ کاملاً بی‎حرکت در کنار درخت کریسمس ایستاده بود و سر طاسش از نور شمع‎های درختْ باشکوه می‎درخشید. او به هیچکدام از هدایائی که به او هدیه می‎گشت نگاه نمی‎کرد؛ حتی به مچ‎گرمکن‎ها، این سمبُل ازدواجِ سعادتمندش، او بی‎توجه آن را کنار می‎زند، طوریکه خانم بریگیتا با دندان‎هائی که در تابستانِ گذشته برایشان ساخته بودندْ لبش را گاز می‎گیرد و با خود فکر می‎کند: "این کاملاً حق من است." پدر اما حالا بسیار آرام و بادقت بستۀ مهم را برمی‎دارد، عینکش را به چشم می‎زند و با صدای بلند آدرس را می‎خواند، و بلندتر از آن نوشتۀ رویِ مهر و موم را. سپس چون خیلی گرمش شده بود می‎گوید: "اوف" و با دستمالِ سرخی صورت و سرِ براقش را پاک می‎کند. افراد خانواده در انتظارِ بزرگی دور او حلقه زده بودند، زیرا او موقرانه به دورادورش نگاه می‎کرد و به نظر می‎رسید که قدش بطرز قابل ملاحظه‎ای بلندتر شده است، همچنین یک لرزش قابل توجه در میان بالاترین جادکمه‎ای به راه افتاده بود.
او کمی افتخارآمیز و کمی هیجانزده از عمق گلو می‎گوید: "بچه‎ها، ببینید. اینجا ثمرۀ سال‎ها تلاشِ صادقانه علمی است. اینجا مدرکی است که نشان می‎دهد حق با من بوده است که کارخانه‎ام را بفروشم و خود را کاملاً وقف حشره‎شناسی (انتومولوژی) کنم."
همسرش غیر ارادی از روی تحسین می‎گوید: "تو چه خوب می‎تونی این کلمۀ مرگبار را اینطور ساده و بدون اشتباه بیان کنی ..."
اما او با حرکت دست حرف همسرش را قطع می‎کند و ادامه می‎دهد: "آنچه را که من روزی بعنوان سرگرمی در ساعات فراغت انجام دادم، گرفتن دلپذیر پروانه‎ها، جمع‎آوری سرگرم کننده سوسک‎ها را حالا من برنامه‎ریزی شده بعنوان یک مرد عالم انجام می‎دهم، و خدای عزیز تلاشم را توسط یک کشفِ زیبا پاداش داد، کشفی که در میان آقایانِ ادبای آکادمی باید جنبشی به راه انداخته باشد. اما حالا ببینیم که آکادمی چه نوشته است."
او کاملاً محترمانه در حالیکه از مهر و موم بزرگ با دقت محافظت می‎کردْ بسته را باز می‎کند. اما وقتی نگاهش به محتوای نامه می‎افتد، چه حسی داشت! کاملاً بالا یک جعبۀ دراز قرار داشت که او آن را خیلی خوب می‎شناخت؛ جعبه دارای یک دربِ شیشه‎ای بود و سه پروانه در آن قرار داشت که برایش ناآشنا نبودند. سپس یک دفتر آبی رنگ قرار داشت که بر برچسبِ سفید رنگِ آن این کلمات با دستخطِ خود او نوشته شده بود: "گل زنبق با حرف <ل>" و یک دفتر دیگر کاملاً شبیه به دفتر اول با نوشته: "گل لاله با حرف <ل>"، و هر دو دفترِ آبی رنگ حاوی هر دو گلِ با ظرافت فشرده شده بودند. سپس نوبتِ یک کتابِ به اندازه یک انگشت قطور می‎رسد، رساله او در بارۀ آن پروانه‎ها و گل‎ها؛ او دو سال برای این رساله کار کرده بود و بصورت خوشنویسی آن را نوشته بود. و کاملاً در پائینْ نامه آکادمی قرار داشت، که در آن با سردی خاص به او اطلاع داده شده بود که رساله‎اش توسط اساتیدِ علوم طبیعی بررسی گشته و برای چاپ مناسب تشخیص داده نگشت.
آقای هابِرر که از آسمانِ بسیار بلند به پائین سقوط کرده بود در یک صندلی راحتی فرو می‎رود و مدتی مانند آدم‎های بیهوش آنجا می‎نشیند تا خود را خُرد گشته احساس نکند. اما طبیعتِ خوبِ نجار بودنش دوباره به او شجاعت می‎بخشد، او لیوان آبی را که لیزه با حالت غمگینی به دست او داده بود می‎نوشد، و ناگهان یک ماچ پُر سر و صدا از دهان همسرش می‎کند، بوسه بخاطر مچ‎گرمکن بود که او فقط دیر آن را بخاطر آورده بود. خانم بریگیتا دوباره کاملاً خوشحال بود و فلوریانِ پیرِ خود را مانند کودکی محتاج به مراقبت در آغوش نگاه داشته بود. فلوریان به خود کاملاً شجاعت بخشیده بود و حتی این روحیه را داشت که بسته را دقیق‎تر بررسی کند، و با این کار در تهِ بسته یک نامۀ کوچک‎تر می‎یابد. این یک نامۀ خصوصی از طرف سکرترِ اساتیدِ علوم طبیعی بود که فلوریان شخصاً او را می‎شناخت. محتوای نامه این بود:
"جناب آقای هابِرر. اصلاً برایتان مهم نباشد، این را مردانه بپذیرید. شما ظاهراً توسط یک آدم شوخ فریب داده شده‎اید. معاینه میکروسکوپی نشان داد که حروف زرد طلائی همه جا با رنگ روغن و به اصطلاح با زردِ درخشان نوشته شده‎اند. نه در مورد پروانه‎ها و نه در مورد گل‎ها می‎توان گفته شود که طبیعت این کار را انجام داده باشد. آقایان اساتید در ابتدا فکر می‎کردند که شما قصد داشته‎اید آنها را گمراه سازید؛ اما از آنجا که من شما را بعنوان مردی جدی می‎شناسم با موفقیت با این دیدگاه مخالفت و از یک بررسی مناسبِ رساله شما طرفداری کردم. بنابراین دوباره، اجازه خراب شدنِ روحیه به خود ندهید و ــ کریسمس مبارک! دوستدار شما ..."
سرِ آقای هابِرر گیج می‎رفت. نورِ شمع‎های درخت کریسمس مانند بچه‎های پُر جنب و جوشی بر یک گورستان پُر از امیدهای به گور سپرده شده در اطرافش می‎رقصیدند. همچنین به نظر می‎رسید که همسر و کودک در این رقص شرکت دارند، و اما در واقع آنها کاملاً ساکت مانند موش بسیار نگران ایستاده بودند.
اما از آنجا که همیشه یک زن است که ابتدا شجاعت به دست می‎آوردْ بنابراین این بار هم خانم بریگیتا بود. او فریاد می‎زند: "ها!" و نامه را می‎گیرد و هیجانزده شروع به بررسی می‎کند. سپس آن را با ضعف از دست می‎اندازد و می‎گوید: "این او است."
یک پژواک خفیف از صندلی راحتی که شوهرش بر روی آن نشسته بود تکرار می‎کرد: "او چه کسی است؟"
مادر فریاد می‎زند: "اسکار مِرتس"
لیزه نیمه بلند و چنان غیرارادی مانندِ صدای فلوت یک پرنده تکرار می‎کند: "اسکار مِرتس" و سرخ می‎شود و هر دو دست را به سینه می‎فشرد، زیرا حالش طوری بود که انگار باید حالا پدر و مادرش بگویند: "داخل شوید!"، زیرا او چنین بلند صدای تپش قلبش را می‎شنید.
پدر مجدداً می‎پرسد: "اسکار مِرتس، او چه کسی است؟"
مادر بی‎تمایل می‎گوید: "آه، او یک نقاش جوان بود که دو سالِ قبل در شهر هنینگزدورف اتاقِ بزرگ طبقه بالای آپارتمان تابستانی ما را داشت. همان جوانی که یک صورت سفید مثل شیر داشت، با ریش بُزیِ بور طلائی؛ من خودم صحبت کردن با او را برای لیزه ممنوع کرده بودم."
لیزه از دهانش خارج می‎شود: "ماما، اما او با من صحبت کرد." و سرخ‎تر از قبل می‎شود. و بعد از وحشت‎زده شدن مادر از این حرف به آن اضافه می‎کند: "خوب تو که این کار را برای او ممنوع نکرده بودی."
این سمتِ لطیفِ موضوع حالا برای آقای هابِرر به هیچ وجه مهم نبود. او عصبانی می‎گوید: "چی؟ آن انسان باید جرئت کرده باشد با من یک بازی بی‎معنی کند؟ برای علمِ من یک شوخی شرورانه بازی کند؟ اوه ... اوه ... اگر من او را میان مشت‎هایم داشتم نباید زنده می‎ماند ... اما نه، نه، این ممکن نیست، غیر قابل تصور و باور نکردنی‌ست. او نمی‎توانست اینطور باهوش باشد! و من اینطور احمق. نه، نه، بریگیتا، تو اشتباه می‎کنی."
لیزه می‎گوید: "آه پاپا، اسکار مِرتس یک روح تازه و شاد است ..."
آقای هابِرر حرف او را قطع می‎کند: "تو چه می‎توانی در این مورد بدانی؟ من مطمئنم که اگر آدم این مرد را اینجا می‎داشت و می‎توانست بپرسد، حیرت کردنش فوراً آشکار می‎ساخت که او هیچ چیز از موضوع نمی‎داند."
لیزه می‎گوید: هیچ چیز راحت‎تر از این نیست، پاپای عزیز، او در خانۀ روبرو زندگی می‎کند، او آنجا در طبقه چهارم آتلیه خود را دارد ..."
مادر حیرتزده و خشمگین می‎گوید: "چی؟ من هیچ چیز از آن نمی‎دانم."
لیزه که با عجله به کنار پنجره رفته بود بلند می‎گوید: "او حتی هنوز در خانه است! پنجره‎های آتلیه‎اش هنوز روشن هستند. می‌شود خیلی ساده کسی را آنجا فرستاد و از او خواهش کرد به اینجا بیاید ... برای لحظه‎ای ... بخاطر یک سؤال ..."
ماما شدیداً مخالفت می‎کند، پاپا اما برای این طرح آتش و شعله بود. با این کار می‎توانست هرگونه سوءظنی فوری از بین برود. و بلافاصله به پسرش کونراد مأموریت می‎دهد تا نوشته‎ای را که با عجله بر روی کارتِ ویزیت می‎نویسد پیش او ببرد.
پسر می‎رود ... و یک ربع دیرتر با اسکار مِرتس داخل می‎شود. یک جوان دوستداشتنی که دست خانم خانه را به آرامی می‎بوسد و دست دراز شده آقای خانه را با قدرت عضلاتی می‎فشرد، طوریکه او فریاد می‎زند: "آخ"، کاریکه لیزه به هیچ وجه انجام نمی‌دهد، با وجود آنکه او دست لیزه را هم می‎فشرد.
اسکار مِرتس البته غافلگیر شده بود و آقای هابِرر بابت مزاحم شدن عذرخواهی می‎کرد، اما از همسایه بودنِ سابق در محلِ تابستانی شروع می‎کند تا عاقبت به موضوع خود برسد.
او با نشان دادن جعبه با درب شیشه‎ای از  اسکار مِرتس می‎پرسد: "آقای مِرتس، آیا هرگز چنین پروانه‎هائی دیده‎اید؟"
اسکار مِرتس نگاهی به پروانه‎ها می‎اندازد و سپس آشکارا با یک تصمیم آنی می‎گوید: "بله، آقای هابِرر، من حتی چنین پروانه‎هائی را ساخته‎ام."
آقای هابرر بی‎حرکت به او خیره شده بود، در حالیکه خانم بریگیتا با کشیدن یک آهِ سنگین کفِ دستانش را به هم می‎چسباند.
اسکار مِرتس ادامه می‎دهد: "بله، من می‎خواهم و باید اعتراف کنم که بدون قصدِ بدی باعث یک چنین فاجعه‎ای شده‎ام. جریان اینطور اتفاق افتاد. در یک بعد از ظهرِ گرم تابستان من در اتاقم نشسته بودم و می‎خواستم نقاشی بکشم، اما موفق نمی‎شدم. یک صدا مزاحم من می‎گشت، صدائی که در طبقۀ زیرِ من آواز می‎خواند."
آقای هابِرر می‎گوید: "بله، من عادت دارم گاهی آواز بخوانم."
اسکار مِرتس ادامه می‎دهد: "یک صدای روشن و شیرین، دوستداشتنی‎ترین صدائی که من شنیده‎ام."
لیزه در این لحظه کار زیادی برای انجام دادن داشت، او مشغول خاموش کردن شمع‎های تا ته سوخته می‎شود.
"من اغلب این صدا را شنیده بودم، اما این بار اثر کاملاً عجیبی بر من گذاشت. هوا بسیار ملایم بود، در بیرون خورشید کاملاً آرام از میان یک چادرِ مه می‎درخشید ... و یک پروانه بازیگوشانه از دربِ باز داخل می‎شود و بر روی بوم نقاشی‎ام می‎نشیند. او خسته بود و من به او نگاه می‎کردم. اتفاقاً در این هنگام یک قلم‎موی نازک با رنگ زردِ براق در دست داشتم ..."
آقای هابرر فریاد می‎زند: "زردِ براق" و با هر دو دست موهایش را می‎مالد.
اسکار مِرتس می‎گوید: "بله، و در این هنگام نمی‌دانم چگونه این ایده به سراغم آمد، و من پروانه را رنگ کردم ــ او یک پروانۀ کاملاً معمولیِ سفید رنگ بود ــ من یک حرف <ل> کوچکِ طلائی بر روی هر بال کشیدم. سپس او را بر لب پنجره نشاندم و دوستانه به او گفتم: پرواز کن پرنده کوچک، پرواز کن، و ادای احترام من را به دختر برسان."
بلندترین شمعِ درخت کریسمس نمی‎خواست به هیچ وجه خاموش شود.
اسکار مِرتس ادامه می‎دهد: "و او پرواز کرد، و من فکر می‎کردم که او حالا به سوی دختر پرواز می‎کند ... و ... سپس اما این فکر از ذهنم گذشت: اگر او آدرس را عوضی برود، چه خواهد شد؟ و بنابراین این کارِ جسورانه را تکرار کردم. من احتمالاً صد پروانۀ سفید رنگ را به تدریج به این شکل نقاشی کردم و سپس گذاشتم در باغ پرواز کنند. اما هنگامیکه من سپس با ... آن صدا ملاقات کردم و اشاراتی به پروانه‎ها کردم، به نظر می‎رسید که منظورم را درک نمی‎کند؛ ظاهراً او به آن پروانه‎ها توجه‎ای نکرده بود."
آقای هابرر با غرورِ یک طبیعت‎گرا که هیچ چیز از چشمش مخفی نمی‎ماند می‎گوید: "اما من توجه کردم!"
اسکار مِرتس با واکنشی از تحسین پاسخ می‎دهد: "بله، به  نظر می‎رسد که هیچ چیز از چشمان شما مخفی نمی‎ماند. وانگهی من آن حرفِ <ل> را همچنین بر روی بال سوسک‎ها و حتی مگس‎ها نوشتم، ... آدم گاهی چنین حال و هوای عجیب و غریبی دارد، ... آنها برای من سفیران کوچکی بودند، یا نامه‎رسان ... آیا نمی‎خندید خانم محترم؟"
اما این کار به خانم بریگیتا احساس خاصی داده بود. خنده هرگز از او چنین دور نبود. برعکس گوشه چشمانش مرطوب گشته و او خجالت می‎کشید دستمال را به سمت چشمانش ببرد.
اسکار مِرتس ادامه می‎دهد: "و، یک روز، هنگامیکه آن آواز بطرز کاملاً بهشتی طنین انداخت، کاملاً فرشته مانند شیرین، تصادفاً یک گل زنبق در یک لیوان آب در کنار پنجره قرار داشت. در پاکیِ خیره‌کننده‎ای کاسبرگش را برایم آشکار می‎ساخت و در این لحظه ...   من همچنین آنجا با رنگ زردِ طلائی آن حرف <ل> را نوشتم. و سپس، در هنگام غروب، لیوان گل را پنهانی ... بر روی پنجره دخترِ خواننده قرار دادم."
آقای هابِرر بی‎صدا زمزمه می‎کند: "گل زنبق با حرفِ <ل>"
"و در روز بعد این کار را با چند گل لاله انجام دادم ..."
آقای هابرر دوباره زمزمه می‎کند: "گل لاله با حرفِ <ل>"
عاقبت آن شمع بلندِ درخت کریسمس نیز خاموش می‎شود.
آقای هابِرر سرانجام با یک تلاش خاص ادامه می‎دهد: "اما، من به یاد می‎آورم که یونانیان باستان از مرد جوانی تعریف می‎کردند، ... نام او در رساله‌ام آمده است، ... که از خون آن یک گل جوانه زد، که ... صبر کنید یک دقیقه، من می‎خواهم نگاهی به رساله بیندازم." و او فوری آن صفحه را در رساله دستنوشته‎اش می‎گشاید: "درست است، اینجا نوشته شده است؛ او هیاکینتوس نام داشت، و آن گل هم همین نام را داشت، که بر رویش آدم حالا هنوز حروف <آل> را می‎بیند. آیا این غیر قابل انکار است؟"
اسکار مِرتس می‎گوید: "البته، اما ..."
آقای هابِرر ادامه می‎دهد: "من حالا می‎گویم، آیا نمی‎شود همچنین بر روی آن گل زنبق و آن گل لاله حرفِ <ل> به همان روش بوجود آمده باشد؟ اینها نوع جدیدی هستند که من کشف کردم."
اسکار مِرتس اعتراض می‎کند: "اما ..." آقای هابرر اما نمی‎گذارد که او حرفش را تمام کند، بلکه پُرحرارت‎تر ادامه می‎دهد:
"اگر حالا من فرض کنم که اتفاقاً پروانه‎های ویژه‎ای ترجیحاً بر روی این گل‎ها تغذیه می‎کنند، بنابراین طبق نظر داروین کاملاً قابل قبول است، بله حتی جای تعجب نیست که آنها پس از چندین نسل همچنین یک حرف بر روی بال‎هایشان نشان دهند. حیوانات طبق نظر داروین رنگ‎های محیط اطراف‎شان را می‎پذیرند. بطور خلاصه، آنچه که آنجا در رسالۀ من نوشته شده هنوز به هیچ وجه رد نشده است، و حتی اگر هم آقایان خردمندِ آکادمی ..."
حالا اسکار مِرتس که موضوع برایش شروع به بحرانی شدن کرده بود می‎گوید: "اما آقای هابِرر! من به شرفم قسم می‎خورم که این من بودم که آن حروف را با رنگ زردِ درخشان بر روی آن گل‎ها و پروانه‎ها نوشت."
این قسم به شرافتْ پدر را متوقف می‎سازد. او با دست‎ها در هواْ در اطراف به دنبال استدلالِ جدیدی می‎گشت و یکی را پیدا می‎کند. او تا اندازه‎ای نامطمئن می‎گوید: "اما پس چگونه است که گوئی بر طبق یک قانونِ طبیعی عمل می‎شود و همیشه فقط یک حرف <ل> و نه هیچ حروف دیگری یافت نمی‎شود؟ چرا گل‎ها یک حرف <ل> و پروانه‎ها یک <و> یا <م> حمل نمی‎کنند؟ اما ظاهراً، چون پروانه‎ها بر روی گل‎ها تغذیه می‎کنند؟"
اسکار مِرتس کاملاً ساده می‎گوید: "نه، آقای هابِرر، زیرا لیزه با حرف <ل> شروع می‎شود، و چون من دوشیزه لیزه را دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم، همانطور که او از صمیم قلب من را دوست دارد. البته من آن زمان هنوز نقاش و بدون کار بودم و نمی‎توانستم امیدوار باشم که در نزدِ والدین وظیفه‎شناس مورد قبول واقع شوم، ... حالا اما انتصاب من به پروفسوری قریب‎الوقوع است و، اگر شما درخواست قلبانه‎ام را قبول کنید، بنابراین انتصاب دوشیزه لیزه هم به خانم پروفسورْ قریب‎الوقوع خواهد گشت."
این سخنانِ کوتاه اما پُر انرژی تأثیر عمیقی بر روی حضار می‎گذارد، که خود را به روش‎های کاملاً متفاوت بیان می‎کرد. مناسب‎تر از همه به هر حال عملِ خانم بریگیتا بود که با صدای بلند هق هق می‎گریست؛ او بلافاصله دست‎های آن دو جوان را در دست هم قرار می‎دهد. او این کار را با تعدادی بوسه همراه می‎سازد، و چون چشمانش از قطرات اشگ تار بودندْ بنابراین بوسه‎هایش با بیشتر از یک شخص برخورد می‎کنند. آنچه مربوط به آقای هابرر می‎شود، به نظر می‎رسید که او یک تعداد اعتراض بر روی قلب داشته باشد، اما رفتار طوفانی همسرش او را خجول می‎سازد و سرانجام او هم موافقت می‎کند.
او برای این زوج دعا می‎کند و با یک آهِ سختْ رساله را همراه با تعلقاتش بعنوان هدیه کریسمس به نقاش می‎دهد و می‎گوید: "آری اینها آثار شماست."

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر