قرائت در چند دقیقه.(22)


ایمانم به پایداری انسان البته بسیار قوی‌ست، من فکر می‌کنم که انسان پس از هر شرارتی با وجدانی ناراحت بیدار می‌گردد و اینکه هر فسادی دنبال خود یک اشتیاق تازه برای معنی و مفهوم و نظم به همراه دارد.
***
پول، معامله، ماشین و دولت در زمانه ما فرم‌های شبحِ شیطانند که غذا و هوا، خواب و رویای‌مان را فاسد می‌سازند. با این وجود باید عده‌ای مقاومت کرده و اجازه ندهند آنها را به زیر کشند؛ وگرنه زمانه ما میراثی برای نسل بعدی نخواهد داشت.
***
امروزه هر اشتیاقی برای جذاب کردن زندگی به وسیله قدرت‌های حاکم غیر قانونی اعلام می‌گردد.
***
برای آنکه امکانات بوجود آیند باید به کرات ناشدنی‌ها آزمایش گردند.
***
از تجمل می‌شود به راحتی صرفنظر کرد، به شرطی که دارای هدف بوده و دلیل آنرا بدانی.
***
وقتی آدم چیزی را صحیح تشخیص می‌دهدْ باید در انجامش هم کوشا باشد.
***
با اجبار نباید کاری انجام داد، حتی کار نیک را.
ــ ناتمام ــ

قرائت در چند دقیقه.(21)


کسی که از شک و تردید انبوه در خویش آگاه باشدْ قضاوت و انتقاد از دیگران فراموشش می‌گردد.
***
کارهای عقلانی و طبیعی در میان مردمِ دولتی و سازماندهی گشته کمتر اتفاق می‌افتد.
***
من البته می‌توانم بفهمم که انسانِ گرسنه برای عادل بودن باید زحمت بیشتری از فردِ سیر بکشد، اما نمی‌توانم قبول کنم که نیاز و بد بودنِ وضع مالی باید دلیلی بر نادیده گرفتن اخلاق گردد.
***
تکلیف ما به عنوان انسان این است که در محدوده منحصر به فرد و مخصوص به زندگی شخصیِ خود یک قدم از جانور بودن به آدمیت پیش نهیم.
ــ ناتمام ــ

قرائت در چند دقیقه.(20)


در هر مجادله‌ایْ شخص خوشبین برنده است.
***
ترس تنها زمانی به سراغت می‌آید که تو با خود یکی نباشی.
***
گرچه پزشکان علاقه چندانی به بیماران‌شان ندارند، با این وجود عاشق تکنیک خود هستند و شاد می‌گردند وقتی بیمارِ نزدیک به موتی را به زندگی بازمی‌گردانند.
***
آن سمتی که در آن توپ‌های جنگی به کار مشغولندْ هرگز نمی‌تواند سمت درستی باشد.
***
نرمش قوی‌تر از خشونت، آب قوی‌تر از صخره و عشق قوی‌تر از زور است.
ــ ناتمام ــ

پندار نیک.


آیدین با چهره‌ای خسته وارد کلاس (پرورش قدرت خلاقانه) می‌شود. روی صندلی کنارم می‌نشیند و بلافاصله آهسته می‌پرسد: روزه گرفتی؟
سریع و آهسته می‌گویم: آره، خیلی وقته.
می‌پرسد: از کی؟
می‌گویم: از سه ماه پیش.
با تعجب و ناباوری تکرار می‌کند: از سه ماه پیش؟!
می‌گویم: آره.
خمیازه‌ای می‌کشد، _ به این معنی که در تاریکیِ شب بیدار گشته و تا رسیدنِ روشنائیِ صبح تمام مراسم روزه را به جا آورده است.
ریتایِ نازک اندام و زیبارویِ مکزیکی از آن سر میز با لبخندی بر لب به من نگاه می‎کند، لبخندی بر ردِ نگاهش می‌نشانم و به سویش روانه می‎سازم، بعد جرعه‌ای از قهوه داخل فنجان می‌نوشم و همزمان به آیدین فکر می‌کنم.
از گوشه چشم می‌توانم نگاهش را که به من دوخته است ببینم و صدای خاموشش را بشنوم که به خود می‌گفت: "روزه‌اش باطل شد."

برای سولماز.


وقتی صبح نزدیک می‌شود
از خودم دور می‌گردم
به تو می‌رسم.
دیدار من و تو
در همین نزدیکی‌ست
دور قاب چشم من،
دور قاب ذهن تو.

واژه هائی که دوستشان دارم.(8)


نابغه، ناتورالیست، ناجی، نارون، نازک اندام، نازنین، ناقوس، نبات، نخلستان، ندا، نرمال، نرمش، نزاکت، نشاط، نظم، نعمت، نعناع، نغز، نغمه، نقاش، نُقل، نگارستان، نگاه، نم، نموّ، نمونه، نوازش، نوازنده، نور، نوروز، نوزاد، نوش، نونهال، نهاد، نیایش، نیت، نیزار، نیک.
***
وارسته، واله، وجد، وجدان، وحی، وفا.
***
هدایت، هماهنگ، همت، همدست پور، همراز، همراه، همرنگ، هندو، هنر، هشیاری، هویت، هویدا.
***
یار، یاری، یاهو.
ــ پایان ــ

واژه هائی که دوستشان دارم.(7)


گام، گذرگاه، گرافیست، گرامی، گرایش، گرداگرد، گردش، گردو، گردون، گرگ، گرمسیر، گرویدن، گره گشا، گریم، گسترش، گشایش، گشنیز، گفتار، گل اندام، گلستان، گلیم، گمنام، گنجینه، گندمگون، گوارا، گوشزد، گوشه گیر، گوهر، گهواره، گیاه، گیتار، گیتی.
***
لاله عباسی، لاما، لانه، لایتناهی، لایزال، لایق، لبالب، لبخند، لحظه، لخت، لذت، لطافت، لطیفه، لعبت، لفافه، لک لک.
***
مادر، مازاد، ماکزیمم، مالامال، مالیخولیا، ماندگار، ماوراءالطبیعه، ماه، ماهرخ، ماهی، ماهیت، مایع، مؤدب، مؤسس، مؤلف، مؤنث، مأنوس، مبارک، مبتکر، مبدأ، متبسم، متجدد، متحرک، متحیر، متداول، مترادف، مترجم، متفاوت، متلاطم، متمادی، متهور، مجذوب، مجسمه، مجنون، محبوب، محو، مخترع، مخصوص، مخیله، مداوم، مدهوش، مراعات، مراوده، مرتاض، مرتعش، مردم شناسی، مرغابی، مرمت، مرهم، مزاح، مزرعه، مژگان، مسافر، مستقل، مسرور، مسلط، مسیح، مشاهده، مشتاق، مشفق، مطلوب، معاشقه، معبد، معجزه، معرفت، معشوقه، معطر، مفرح، مکاشفه، مکانیسم، ملائک، ملایم، ملکوت، ملیح، مناجات، مناظره، منتهی، منزه، منش، منشأ، موافق، مورچه، موزیک، موسم، مهارت، مهتاب، مهربان، مهیج، مینیانور، میوه.
ــ ناتمام ــ

واژه هائی که دوستشان دارم.(6)


عادل، عاشق، عاطفه، عافیت، عتیقه، عدالت، عزلت، عشق، عشوه، عصر، عطر، عود.
***
غروب، غریبه، غزال، غزل، غمزه، غیب.
***
فانتزی، فانوس، فانی، فراز، فرخنده، فرزانه، فرمالیته، فروتن، فروغ، فرهنگ، فریادرس، فریبا، فلسفه، فلک، فوران، فولاد، فهیم، فیروزه، فیل، فیلسوف، فینال.
***
قافله، قافیه، قانع، قانون، قایق، قریحه، قشنگ، قصّه، قصیده، قطار، قلب، قلندر، قُمری، قنات، قناری، قناعت، قند، قهقهه.
***
کاج، کاروانسرا، کاریکاتور، کاشانه، کاشف، کافه، کامران، کاه، کبوتر، کردار، کرشمه، کریسمس، کریم، کشتزار، کفاف، کلاسیک، کلاغ، کلمه، کلیسا، کمال، کمدی، کنجکاو، کنسرت، کنکاش، کوبیسم، کوچه، کوشا، کوه نورد، کویر، کیمیاگر، کیهان.
ــ ناتمام ــ

واژه هائی که دوستشان دارم.(5)


شاد، شاعر، شانس، شاهد، شب تاب، شبنم، شعله، شفق، شفیق، شقایق، شِکر، شکوفه، شکیبا، شگرف، شمشاد، شمع، شناخت، شوخ، شوق، شهامت، شیدا.
***
صادق، صبح، صبر، صدف، صراحت، صخره.
***
ضمیر، ضیافت.
***
طراح، طرب، طلوع، طناز، طنز، طوطی، طینت.
***
ظهر.
ــ ناتمام ــ

واژه هائی که دوستشان دارم.(4)


رایحه، راحت، راز، راسخ، راضی، راوی، راهبر، راه راه، رایگان، رؤیا، رباعی، رپورتاژ، رتوش، رحیم، رُخ، رفاقت، رفاه، رفرم، رفوگر، رمز، رمق، رمه، رنجبر، رنگین کمان، روان، روبراه، روح، رود، روزبه، روزگار، روزمره، روزه، روستا، روشندل، رها، رهگذر، ریاضت، ریحان، ریشه.
***
زارع، زاهد، زبانزد، زبردست، زرافه، زلال، زمان، زمزمه، زمینه، زنانه، زنخدان، زندگی، زیبا، زیرک.
***
ژرف، ژیمناستیک.
***
ساحر، ساحل، ساده، ساز، ساعی، ساغر، ساقه، ساقی، سالِک، سالم، سایه، سبزه زار، سبکبال، سپیده، سَحَر، سرخوش، سرشت، سرنوشت، سرو، سعادت، سنبل، سنتور، سنجاقک، سوژه، سیال، سیمین.
ــ ناتمام ــ

واژه هائی که دوستشان دارم.(3)


حافظ، حال، حامد، حباب، حدس، حرکت، حریف، حساس، حضور، حقیقت، حکایت، حمایت، حوض، حیاط.
***
خاک، خاکستر، خال، خالق، خانقاه، خانه، خجسته، خداداد، خرابات، خرامیدن، خِرد، خردسال، خرسند، خرقه، خرگوش، خرما، خروس، خصلت، خطاط، خلسه، خُم، خنده، خوابگزار، خواهش، خوب، خورشید، خوشبخت، خوشبو، خوشرنگ، خوشگل، خوشه، خیاط، خیام، خیّر، خیره.
***
دائم، داداش، داربست، دارچین، دامپزشک، دامنه، دانا، دانشجو، دانه، داور، دایه، دخت، درایت، درخت، درخشش، درستکار، درنگ، درودگر، درویش، دریاچه، دریچه، دریغ، دست افشان، دشت، دف، دفترچه، دکه، دکلمه، دکور، دل، دلقک، دَم، دنج، دوام، دوردست، دوشیزه، دهکده، دهلیز، دیار، دیدار، دیوانه.
***
ذوق.
ــ ناتمام ــ

واژه هائی که دوستشان دارم.(2)


تاب، تابان، تابستان، تابش، تار، تازه، تاک، تانگو، تباه، تبحر، تبریک، تبسم، تپش، تپه، تجربه، تجسم، تحسین، تحصیل، تحلیل، تحمل، تحول، تخیل، تر، ترانه، تراوش، تربیت، ترقی، تشبیه، تشویق، تعادل، تفنن، تقدیر، تکامل، تلسکوپ، تلفظ، تماشا، تمدن، تمیز، تن، توان، تهی.
***
ثریا.
***
جاده، جادو، جالیز، جان، جذاب، جراح، جسور، جشن، جلال، جنگل، جنین، جوّ، جوانی، جوجه، جهان، جهش.
***
چابک، چشم، چشمه، چشیدن، چکه، چلچله، چمن.
ــ ناتمام ــ

مدرسه جدید فلسفه.(15)


التماس دعا
من می‌خواهم تنها باشم و انزوا را ترجیح می‌دهم. وقتی کسی به در می‌کوبد، نفس را در سینه حبس کرده و تکان نمی‌خورم. کسی پشت درِ اطاق کوچکِ من ایستاده و انتظار می‌کشد که آنرا باز کنم. اما من طوری رفتار می‌کنم که انگار به سفر رفته‌ام.
بقدری انسان‌ها حالم را بهم می‌زنند که من تنهائی را ترجیح دادم. اما من از خودم هم متنفرم. گاهی مدت‌ها و یکنواخت تکرار می‌کنم: "چرا من تلف نشده‌ام؟ چرا من تلف نشده‌ام؟ چرا من تلف نشده‌ام؟" لحظات وحشتناکی‌اند زمانیکه احساس می‌کنم بی‌روحم. من فقط روی یک صندلی می‌نشینم، فقط دراز می‌کشم، می‌خوانم، به دروس دانشگاهی گوش می‌سپارم، اما من حضور ندارم. طبیعت آنچنان حالم را بهم می‌زند که چندین سال است دیگر در جنگل و مزارع نبوده‌ام. مدتِ مدیدی‌ست که هیچ گلی، زنبوری و پروانه‌ای را ندیده‌ام، با ترشروئی به یک دیوارِ دود گرفته، به کپه روزنامه‌های قدیمی و زرد گشته خیره می‌مانم.
تک و تنها. زمانی فکر می‌کردم که انسان می‌تواند تنها بماند. اما حالا از خانه بیرون می‌روم، حالا به دیوانگی نزدیک شده‌ام. حالا می‌دَوَم تا که در نزدیکی انسان‌ها باشم. چه خوب است که به جلو هُل داده شوی، چه خوب است که خود را در میان توده مردمِ شرور، عرق کرده و ناشکیبا حرکت دهی. آه، من هم به شما تعلق دارم، برای همیشه به شما. هر کاری که شما با من انجام دهیدْ ما را به هم پیوند خواهد داد. چه کاری شرورانه باشد و یا کاری خوب. فقط مرا تنها نگذارید! من متکبر و احمق بودم. من در اطاق کوچک خود نشسته و منتظرم. بی‌تابانه مشتاقِ انسانی جاندارم. انتظار آمدنش را می‌کشم. هر صدائی در حیاط و بر روی پله‌ها ضربان قلبم را شدیدتر می‌کند. من نفسم را در سینه حبس می‌کنم.
و اگر هم فقط آن آدمِ کثیف پیری باشد که دهانش بوی نفرت‌انگیزی می‌دهد. نه به مناطق جدید، نه به ستارگان و نه به قله کوهْ با شادی سلام خواهم کردْ آنچنانکه من به او سلام می‌دهم. الان هم در این روز پائیزی، سه سال بعد از پایان جنگ دوم جهانی انتظار آمدن او را می‌کشم.
من نه به خدا احتیاج دارم، نه طلا و نه کلمات. انسانی که مایل است به اطاقم بیاید نباید سقراط، اینشتاین و ناپلئون باشد. اگر او فقط به وعده خود وفا کند، همقطار من، آن پیرمرد تلخ‌کام، خوارشمارِ انسان‌ها، مردی که بوی آبجو و لباس کهنه می‌دهد. ما با هم کنار میز خواهیم نشست، به سیگارهای نفرت‌انگیز پُک خواهیم زد، یک بار دیگر حقیقت‌های بینوای خود را، شرارت‌ها، شایعه‌ها و شکوه‌هایمان را تکرار خواهیم کرد. او برایم تعریف خواهد کرد که چه شجاع، چه فداکار، چه شریف و با استعداد و چه زیاد از بقیه آشناهایمان متفاوتر است. بعید است به این فکر بیفتد که من به خاطر آمدن او چه زیاد سپاسگزارش می‌باشم. هرگز مطلع نخواهد گشت که من برایش ارزشی مانند خدائی از طلا، مانند خالق و ناجیِ خود قائلم. با رضایتی پنهانی به او می‌نگرم، از او سپاسگزارم که در کنار این میز می‌نشیند، که وجود دارد.
اما او نمی‌آید.
او نمی‌داند که من مانند هوا برای نفس کشیدن، مانند غذا و آب و مانند نور به او محتاجم.
اگر او این را می‌دانست حتماً به سراغم می‌آمد.
شب‌ها، نزدیک ساعت یازده، هوا سرد و سکوت حکمفرماست. من کنار روشنائی الکتریکی نشسته‌ام، در پشت پنجره تاریکی‌ست. من درِ اطاق را باز می‌کنم، از پله ها آرام پائین می‌روم. بی‌حرکت می‌ایستم و استراق سمع می‌کنم.
نوشته شده در سال ۱۹۵۶
_ پایان _

مدرسه جدید فلسفه.(14)


آدم پنجاه سال وراجی می‌کند، و عاقبت تمام کلمات از ابتدا تا انتها به لکنتی وحشتناک تبدیل می‌گردند. امروزه همه انسان‌ها فوری صحبت می‌کنند. ما همه منتظر موقعیتی هستیم تا اظهار نظر کنیم. من از کنار انسان‌ها طوریکه انگار آنها یک کیوسکِ بسته روزنامه‌فروشی هستند رد می‌شدم. از آنجائیکه آشنایانم دائماً بلیت‌های ورودی به فیلارمونیک به من هدیه می‌کردند، بنابراین گاهی به کنسرت می‌رفتم. اگر درست به خاطر آورم، شبی برای شنیدن سمفونی شماره نه بتهوون به فیلارمونیک رفتم. من نوازندگان را با کت و شلوارهای سیاه‌شان بر روی سکوی رهبری ارکستر می‌دیدم، آنها پشت سه‌پایه‌های مخصوص نُت نشسته بودند و آلات موزیکِ خود را در دست داشتند. بعد شروع به نواختن کردند. من آنجا نشسته بودم و دسته کُر را نگاه می‌کردم. بیچاره فرشته پیر در بلوز سفید ... دسته کُر ترانه شورانگیزی خواند که افسون می‌کرد، انگار هنرمندان کم مُزد می‌خواستند همگی به سوی آسمان صعود کنند. در آخرین ردیفِ ارکستر مردی با موهای مرتب شانه شده و سیبیل سیاه کوچکی نشسته بود و با وقارِ تزلزل‌ناپذیری بر طبل می‌کوبید. او شباهت زیادی به هیتلر داشت. من حوصله‌ام سر رفته و کمی عذاب می‌کشیدم. سنفونی به نظرم طولانی می‌آمد. در ضمن هوای سالن خیلی گرم بود و دستگاه تهویه‌ای هم وجود نداشت. من احساس می‌کردم که این یک موزیک خارق‌العاده است، یک موزیک شکوهمند، اما برای من بی‌معنا و مفهوم بود. در هر صورت ما حتی با تلاش‌های فوق‌العاده شهیدان راه هنر هم به سوی آسمان صعود نکردیم. کاری که این موزیک انجام می‌داد مانند کاری‌ست که کلیسای جامع انجام می‌دهد، کلیسائی که بر روی یک تپه ایستاده و تا اندازه‌ای بر شهر تسلط دارد، اما از کشتارگاه‌های شهری، از استادیوم ورزشی، از سینما آپولو یا از دستگاه تصفیه آب خیلی کمتر اهمیت دارد. در ضمن برایم روشن است که مقایسه میان کلیسای جامع و کشتارگاهْ عوامفریبانه و کاملاً احمقانه است.
با وجودیکه تازه بیست و پنج سال از عمرم می‌گذشتْ اما می‌خواستم تجربه و درک کنم که به چه منظور من زندگی می‌کنم. با لجبازیِ کودکانه‌ای انتظار یک وحی را می‌کشیدم. در گذشته از دیگران در این باره سؤال می‌کردم، اما این کار مسخره و بی‌معنی بود. بنابراین دیگر این کار را انجام ندادم.
دوره‌هائی در زندگیم وجود داشتند که کاملاً دلمرده بودم. اما بعد شدیداً به جنبش افتادم. من می‌خواستم بودن خود را احساس کنم. در آن زمان سعی کردم آشنایان تازه‌ای به دست آورم، در قطار، در خیابان. حتی روی پله‌ها هم انتظار آدم‌ها را می‌کشیدم تا با آنها صحبت کنم. من فکر می‌کردم که باید نطقی بکنم یا در بحث‌ها شریک گشته و یا دستم را روی زانوی یک آشنا قرار دهم. من چمدانم را می‌بستم و به سوی ایستگاه راه آهن براه می‌افتادم، در سالن‌های انتظار پرسه می‌زدم و خسته به خانه بازمی‌گشتم.
من حتی به مستراح‌های عمومی مردانه هم می‌رفتم تا در کنار شُر و شُر دائمیْ صدای زندگی را بشنوم.
ــ ناتمام ــ

یک شعر تفریحی.


دلم می‌خواست چشم‌های خود را می‌بستم،
لحظه‌ای به تو می‌اندیشیدم
و با بازکردن‌شان
شاعری از خطۀ شیراز می‌گشتم.
برایت صبح به صبح غزلی در لیوان می‌ریختم
شب‌ها وقت خواب
بالشت را پُر شعر می‌کردم
و دلت را با دست
تاب می‌دادم.
آنقدر تاب می‌دادم تا سرت گیج رود
و تو بعد
سر بر بالشِ پُر شعر نهاده
پلک بر پلک دهی و خواب‌آلوده بخوانی: یک گل ..... دو گل
و همان لحظه که خواب قصد ربودن دارد
کسی از پشت پرده آرام بپرسد: می‌خشیدا، منظورتون یقول دوقول بود؟
و تو لبخندزنان،
خواب را در آغوش گرفته و سخت می‌بوسیدی.
ولی من در خواب تو بیدار مانده
و برایت تا صبح شعر و غزل می‌خواندم.

مدرسه جدید فلسفه.(13)


انسان‌ها در هر دو سمتِ سرِ خود دارای گوش بودند. گوش‌های مردانِ کلاه به سر خود را به طرز مضحکی نشان می‌دادند. در هر سمتِ سر یک گوش لختِ سفید یا سرخ رنگ روئیده بود. من باید اقرار کنم که دماغ‌ها هم هیولامانند به نظرم می‌آمدند. دماغ‌ها به طور غیرمنتظره‌ای از میان چشم‌ها به جلو جهیده و فورم‌شان به طور طبیعی زشت بود. وانگهی انسان‌ها دو پا و دو دست هم داشتند. آنها از پاهایشان بطور عادی استفاده می‌کردند، محتاط، اما آنچه مربوط به دست‌ها و بازوان می‌شد چنین به نظر می‌آمد که با آن مشکل دارند. آنها نمی‌دانستند که با دست‌هایشان چه باید بکنند. حتی روشنفکران و فاضلین هم نمی‌دانستند، دست‌های خود را در جیب‌هایشان دفن می‌کردند، آنها را صلیب‌وار قرار می‌دادند یا به پشت خود می‌بردند ... گاهی هم دست‌ها را جسورانه به اطراف بلند می‌کردند، اما آن هم چندان معنائی نداشت. یکی از راه‌های نجات از این وضعیت پیچیده این بود که یک روزنامه، یک جفت دستکش یا یک عصا در دست نگاه دارند، یا بازو در بازوی یکدیگر قرار دهند. اما پس از مدت کوتاهی بیکار بودن دست‌ها، مجدداً همان عصبانیت و قایم‌موشک‌ بازیِ احمقانه از نو شروع می‌گردید. دست‌ها از دو سمتِ بدن آویزان بودند و اغلب بدون هدف به این سو و آن سو تکان می‌خوردند. مو، سرها را پوشانده بود. گاهی هم انسان‌هائی می‌دیدم که بالای لب‌هایشان، در زیر دماع، یک سیبیل حمل می‌کردند. تمام این چیزها داستان وحشتناکی‌ست. من سعی می‌کنم این حالت "تیزبینی" را توصیف کنم، و در این حال برایم مشخص می‌شود که من همه چیز را در لفافه می‌پیچم. حتی در هنگام مردن هم انسان نمی‌تواند مهمترین چیزها را تعریف کند. آدم مانند لال‌ها می‌میرد.
ــ ناتمام ــ

مدرسه جدید فلسفه.(12)


پیرزن بیچاره امیدوار بود که اطاق کوچک مرا به دست آورد. او می‌دانست که می‌خواهم این خانه بزرگ را ترک کنم. مدت درازی نقشه کشید که برای خود از اطاق من آشپزخانه‌ای بسازد. او در روزی که من چمدانم را می‌بستم مُرد. فکر کنم زمان مُردنش دو شبانه روز طول کشیده بود. من در این باره دقیقاً چیزی نمی‌دانم، همه چیز کاملاً در سکوتْ پشتِ درهای بسته اتفاق افتاد.
راهروی ما دراز و پر از خُرده‌ریزهای کهنه بود. من سر و صدائی مانند آنکه آدم جعبه‌ای چوبی را جابجا کند شنیدم. درِ اطاقم را گشودم، اما می‌بایست دوباره خود را فوراً عقب بکشم. در به تابوتی که پیرزن را از اطاقش خارج می‌ساخت برخورد کرده بود. تابوت کج قرار داشت و نمی‌توانستند آن را به راحتی حمل کنند و به دیوارها، مبل‌ها و درها برخورد می‌کرد. من تابوت زرد رنگ و درخشان را دیدم و نفس نفس زدنِ حمل‌کنندگان آن را شنیدم. آنها پس از مدتی توانستند آنجا را ترک کنند، من صدای قدم‌هایشان بر روی پله‌ها را می‌شنیدم. روی تختم نشستم، بر روی تشکی که مانند چوب سفت و سخت بود. اینجا مدتی خوابیدم، مدتی زندگی کردم. چندین سال. هر دو چمدانم کنار دیوار قرار داشتند، بسته‌بندی و قفل شده.
وقتی من به اینجا آمدم، امیدوار بودم در خانه جدید، میان بیگانگان، انسانی پیدا کنم که به من کمک کند تا دوباره به زندگی بازگردم. اما آنها گریان بودند، به خود استفراغ و به همسران‌شان اطمینان می‌کردند. خیلی زود بیزار گشتم. بعدها در تمام این سال‌ها، بدون توجه از کنار همدیگر رد می‌شدیم.
در این دوره طولانی همه چیز برایم غیرواقعی به نطر می‌آمد. انسان‌ها برای من تنها از گوشت و پوست تشکیل شده بودند؛ من همیشه به اینکه چیزی درون‌شان وجود دارد مضنون بودم _ منظورم روح است. تصورهائی وحشتناک. من ادیبانی را می‌دیدم که بدن‌هایشان به سرهائی منتهی می‌گردید. در این سرها دهان‌هائی قرار داشت که تقریباً هیچوقت خود را نمی‌بستند، در دهان‌ها اغلب دندان‌های زشتی نشسته بود. همه این آدم‌ها در آن زمان خیلی زیاد صحبت می‌کردند. اولین سال‌های بعد از جنگ بود. آنها بقدری زیاد صحبت می‌کردند که همه چیز مانند علفِ هرز و شلغم مخلوط هم می‌گشت. و در تمام این سال‌ها هیچکس نمی‌دانست که در آخر یک بحث یا یک گفتگوْ چه چیزی کوبیده گشته و چه چیزی فرو رفته است. در بین آنها کاتولیک‌ها و کمونیست‌ها و چنین افرادی وجود داشتند که جلوی چشمان افراد حاضر از کاتولیک به کمونیست تبدیل می‌گشتند؛ ساس‌های کاملاً معمولی و اسفنج‌ها هم وجود داشتند _ شیطان می‌داند که دیگر چه چیزهای وجود داشت. جوان، پیر، احمق‌ها، اخلاق‌گرایان ... بعلاوه، تجاربم ابداً ربطی با ساکنین این خانه که من بطور ضمنی به آن اشاره کردم ندارد. آنها هم مانند بقیه مردم جهان کمتر برایم جالب بودند. اگر من به این مردم اشاره کرده‌ام، شاید فقط به این خاطر است که من در آن زمان اغلب با آنها تماس داشته‌ام. من چشمانی تیزبین داشتم. در سر انسان‌هائی که من آن زمان از نزدیک تماشا کردم، چشم‌ها بیشتر برایم جالب بودند، چشم‌هائی که اغلب یک حالت خشن، تمسخرآمیز و بی‌رحمانه داشتند.
ــ ناتمام ــ

مدرسه جدید فلسفه.(11)


سه _
ما مانند مرده زندگی می‌کنیم. مانند مرده‌ای ناقلا، شرور، حقه‌باز و متعفن. ما همه همدیگر را خوب می‌شناسیم و اسرار همدیگر را می‌دانیم. از قرار معلوم در اواخر قرن نوزدهم شاعران و هنرمندان شورشی به سمت آفریقا فرار کردند ... و ما، آیا می‌توانیم ما مطابق میل‌مان شورش کنیم؟ آیا آنجا آن انسان‌های ساکت با آن حالت چهره احمقانه‌شان را می‌بینی؟ آنها نیز شورشیان بزرگی هستند، اما هیچکس آنرا نمی‌داند. آنها اکنون ساکت و رام شده‌اند و در خیابان منتظر اشاره پلیس راهنمائی و سبز شدن چراغند. تنها مست‌ها گاهی استفراغ می‌کنند و تهدیدهائی را بر علیه دشمنان‌شان، بر علیه هنر و خدا فریاد می‌کشند. غالباً در این مواقع تنها یک همسر یا یک زنِ دیگر ضروری‌ست تا چنین عصیانگرانی را به واقعیت بازخوانند. آنها به آفریقا فرار کردند، به جزیره‌ای در اقیانوس آرام. و ما به کجا فرار خواهیم کرد؟ شاید به خط استوا؟ نه، ما به مستراح فرار می‌کنیم. هرچند مشخص شده است که مستراح هم دیگر مانند گذشته محل امن و راحتی نیست. همه همدیگر را با سوءظن می‌نگرند. چه کسی آیا مخارج تعمیر را تقبل خواهد کرد؟ همه شریرانه به هم می‌نگرند. آدم نمی‌داند چه کسی مدفوعش را در مستراح باقی گذاشته است. شاید آدم به سوی نفس خویش فرار می‌کند؟ با این وجود چمباته‌ زدن در سالن انتظارِ درجه سه ایستگاهِ قطار گورژکوویسه بهتر از چمبانه زدن در نفس خویش می‌باشد. ما درون خود را می‌شناسیم، درون انسان مدرن را. چه کسی می‌تواند تمام شب را مردانه و بدون خوابیدن فقط با نفس خویش به سر برد؟ زندگیِ من فدای مفهوم زندگی او. من در لحظۀ آزمایش با اسلحه‌ای در دست جنگیدم و خون خود را ریختم. من بدون اشتباه در برابر خود، در برابر انسان‌ها و در برابر وطن ایستاده‌ام. اما من مفهوم زندگیم را نتوانستم همراه خود به آن سمت نجات دهم.
همه چیز یک بار برای همیشه تمام شده است. من مُرده‌ام و مهم نیست بعدها چه انجام بدهم. چه کسی آنجا دوباره از شعر و شاعری و موزیک صحبت می‌کند؟ چه کسی آنجا در باره انسان‌ها چرند می‌گوید؟ چه کسی گستاخانه در باره انسان‌ها صحبت می‌کند؟ چه تجاوزی، چه نمایش خنده‌داری! ای مُرده‌ها، من به شماها تعلق دارم. چه خوب!
ــ ناتمام ـ

مدرسه جدید فلسفه.(10)


لباس، کتاب‌ها و کاغذها را _ همه چیز را رها کن. نام را، آشنایان را. تنها حال وجود دارد و یک آینده، آینده‌ایکه ثانیه به ثانیه متولد می‌گردد و من آن را نمی‌شناسم. من باید آینده‌ام را خودم شخصاً تجربه کنم، زنجیرها را پاره کرده و بگریزم. من مایل نیستم فردا به دانشگاه بروم. نه دانشگاهی وجود دارد و نه هیچ معماریِ عهد رنسانس در ایتالیا و نه شهری به نام پاریس. زمانی که من هنوز زنده بودم، می‌خواستم شهر پاریس را ببینم. شهری در آن دوردست‌ها. من آشنایانی را که در این شهر زندگی می‌کردند مانند انسان‌هائی که از یک سیاره دیگر هستند تجسم می‌کردم. من از آنها خواهش می‌کردم در نامه‌هایشان هوا و چهارراه‌ها، گل‌ها و زباله، عکس‌ها و کلاه‌ها را برایم توصیف کنند. اما حالا دیگر اینها برایم مهم نیستند. حقیقت ندارد که تو از پاریس می‌آئی. خواهش می‌کنم برایم از این شهر تعریف نکن. من بهتر می‌دانم: یک چنین شهری اصلاً وجود ندارد. این آدم‌ها همه توطئه کرده‌اند و حالا از تآترها، نمایشگاه‌های نقاشی، رود سن و شراب سرخ سخن می‌گویند. اما من می‌دانم که این شهر وجود ندارد. اگر شهری به نام پاریس وجود می‌داشت، خیابانم اینطور خاکستری نمی‌بود و من مسرورتر بودم. نه پدر و نه پدربزرگم این شهر را دیده‌اند. اینجا در داخل حیاطْ دیواری از آجرهای قرمز رنگ وجود دارد. آجرها چنان بی‌درز روی هم نشانده شده‌اند که نمی‌شود از میان‌شان چیزی را دید. من همیشه رو به این دیوار می‌ایستادم.
همخانه‌ایِ دیگرم از صبح زود با صورتی لرزان و رنگ‌پریده، صورتی که خود را به پوزه سگی تغییر داده بود این سو و آن سو می‌دود. عصبانی با یک قوطی کهنه لیموناد در راهرو به این سو و آن سو می‌دود و در مستراح ادرار می‌کند. دوباره لوله‌های فاضلاب خراب شده‌اند و اهالی این خانه بزرگ به جای اینکه بتوانند با لبخند به همدیگر صبح‌بخیر بگویند، بوهای نامطبوع را بیش از حدِ معمولِ همیشگی حس می‌کنند. دخترِ سینه صاف و غمگینِ همسایه با یک روپوش سیاه براق، پشت در مستراح مواظب است تا کسی بدون کشیدن سیفون آنجا را ترک نکند. به این خاطر گاهی ماجرا به مشاجره خشمناکی ختم می‌شود. کتاب‌های بسیار زیبائی از بنگاه انتشاراتی جزیره در قفسه کتاب‌های این آقا قرار دارند. در تمام مدتِ کم خون زندگی‌اش او خود را از شهد شعر و غزل کلودل، مالارم و نرفال سیراب ساخته، و حالا او می‌دود، کف بر لب مانند سگِ بد اصل و هارِ دهکده‌ای در راهرو می‌دود و دندان نشان می‌دهد. دلش می‌خواهد پای همه را گاز بگیرد. من روی تختخوابم دراز کشیده‌ام و وراجیِ خانواده با فرهنگ را می‌شنوم. الساعه پیرزن در مستراح بود و بدون کشیدن سیفون آنجا را ترک کرد. اگرچه او به زودی خواهد مرد، اما بر روی تخت از ترس می‌لرزد.
عاقبت آقای احساساتی فریاد می‌زند: "خوک‌های کثیف، خوک‌های کثیف!" من می‌دانم که منظورش تمام انسان‌هاست و نه فقط من و بقیه همسایه‌ها. همدردانه و کمی عصبانی فکر می‌کنم چه مرد بیچاره‌ای، او بهترین سال‌های عمرش را با یاوه‌گوئی‌های روشنفکرانه از دست داده و حالا می‌خواهد که دیگر خسارت نبیند. فقط جای تأسف است که او دیگر دندان ندارد، وگرنه می‌توانست حداقل دستگیره‌های در یا دیوار را گاز بگیرد.
سکوت در راهرو. سکوت در تمام ساختمان. باران از بارش ایستاده است و جلوی آسمانِ کثیفی که خود را آسمانی نقره‌ای رنگ می‌نامدْ سپیدارهای تاریک نمایان می‌گردند.
ــ ناتمام ــ

مدرسه جدید فلسفه.(9)


دو _
همخانه‌ایپب من به زودی خواهد مُرد. اما با این حال بقدر کافی توان آن را دارد که دراز کشیده بر روی تخت به مردم فحش بدهد. حتی مرا هم یک گاو می‌نامد. او آنجا پشت درِ اطاقش با اوقات تلخی می‌گوید: آدم باید گاو بزرگی باشد ..." و منظورش از گاو من هستم، من این را دقیقاً می‌دانم، اما من به او کینه نمی‌ورزم، بلکه وقتی از میان راهروی تاریک می‌گذرم و پچ پچ صدایش را از پشت در می‌شنوم با مهربانی لبخند می‌زنم. من سعی می‌کنم تا آنجائیکه برایم مقدور است آهسته و نوک پا راه بروم، درها را با احتیاط می‌بندم، رادیو ندارم، با خود دختر به خانه نمی‌آورم، مست نمی‌کنم. من می‌دانم که او به خاطر عصبانیت از دستِ جهان زیر لب غر می‌زند: "تو یک گاوی، یک گاو ..." حالا زندگیش نزدیک به پایان رسیدن است. او رنج می‌کشد. بدیهی‌ست که دیگر سخنِ مطلوب و جالبی برای گفتن به انسان‌ها ندارد. مرحبا، پیرزن! تو رک و صادقی. در بستر مرگ انسان دروغ نمی‌گوید. آدم باید رابطه‌اش با بشریت را مختصر و مفید فرمولبندی کند، با بشریتی که این کار باعث رنجش‌اش نمی‌گردد.
انسان‌ها خوبند، حتی بیشتر از آن، انسان‌ها بی‌تفاوتند. "گاو" زنده است و بقدری مشغول و گرفتار که حتی به بدترین فحش‌هایت هم توجه نمی‌کند. صورت‌حساب پرداخت شده است. بمیر! کمبود انسان نخواهیم آورد.
همه شما این اصطلاح عامیانه را می‌شناسید: "آه، اگر می‌توانستم یکبار دیگر به دنیا بیایم، کل زندگیم را طور دیگر تنظیم می‌کردم." این یکی از احمقانه‌ترین حرف‌های مفتی‌ست که وجود دارد. من انسان بدی نیستم. می‌دانم که این بی‌اهمیت است، با این حال آن را تکرار می‌کنم: من انسان بدی نیستم، اما آیا بهتر نیست بجای فکر کردن به اینکه باید خودم را غرق کنم و یا به دار آویزم یا احتمالاً سقط جنین کنم با ایمان به آینده درخشان بشریت زندگی و کار کنم؟
شب مدام تاریک‌تر می‌گردد. در آسمان ابرها و سیاهی و سپیدارهای رو به آسمان رشد کرده دیده می‌شوند. آسمان غرش می‌کند. پنجره‌ها تاریک می‌گردند، انسان‌ها برای خوابیدن به رختخواب می‌روند. من نمی‌خواهم بخوابم، من از خوابیدن می‌ترسم. انسان باید حالا بیوقفه زندگی کند، با چشمانی باز آنجا بنشیند و فکر کند. آدم تا کی می‌تواند تحمل کند که بدون هیچ امیدی بخواب رود و باز از خواب برخیزد؟ من زنده‌ام و تصمیم دارم هنوز مدتی زندگی کنم، اما من دیگر آنجا نیستم. یک حس وحشتناک. من در چنین لحظه‌ای ترجیح می‌دادم که کسی به رویم تف بیندازد، که کسانی مرا زیر لگد بگیرند و مرا با فحش‌های متداول بمباران کنند _ زیرا بعد احساس می‌کردم که زنده‌ام. بودن من را دیگران باید تأیید کنند.
آن پائین کنار بوفه سکوت حکمفرماست. چراغ خاموش گردیده و دخترها برای خوابیدن رفته‌اند. باران می‌بارد و صدای برخورد سختِ قطرات باران بر روی کفِ بتونی حیاط به گوش می‌آید.
ــ ناتمام ــ

آینه.


برایش اس ام اس می‌فرستم: "سلام به بهترین فرزند، بهترین برادر و بهترین انسانِ روی زمین. غرق شادی و غرورم از اینکه کسی مانند تو در این جهان می‌زید. می‌بوسمت پسرم."
هنوز برایم اس ام اس نفرستاده، و من به این فکر می‌کنم که اگر پدرم یکچنین اس ام اسی برایم می‌نوشت چه حالی به من دست می‌داد؟ یا اگر تلفن می‌کرد و چیزی در این مضمون به من می‌گفت، من در جواب به او چه می‌گفتم؟ یا اگر هنگام هر دیدار سخت بغلم می‌کرد و مرا می‌بوسید، عکس‌العمل من چگونه می‌توانست باشد؟
پیام جوانی پدرم را بر من می‌نماید و تمام سعی من این است که دوران پیری او را بر پیام آشکار سازم.

مدرسه جدید فلسفه.(8)


ما من نمی‌خواهم در باره دیگران صحبت کنم. اینجا فقط مربوط به من است. برای خودت صحبت کن! امیدوارم که هر شخصی برای خود صحبت کند. شاید انسان‌های خوب و خردمندی هم وجود داشته باشند. اما این دیگر مهم نیست. امیدوارم که بی‌دغدغه مشغول زندگی باشند. ما به رفتن ادامه می‌دهیم. "ما فقیر و درمانده در کنار سرچشمه زندگی و حقیقت می‌میریم" این نوشته‌ای‌ست از شاعری که در قرن پیش می‌زیسته است. از آن زمان ثابت شده است که: سرچشمه زندگی و حقیقت" وجود ندارد.
فکر کنم وقتی من شروع به حرف زدن با خود کردم کسی در راهرو نایستاده بود. و اگر هم کسی آنجا ایستاده بوده ... من با خود طوری صحبت می‌کردم که انگار با کس دیگری، با یک دشمن، یک آدم رذل با تحقیر و نفرتِ تمام در حال گفتگو هستم. کلمات خود را در یک تمامیتِ منطقی کامل نمی‌کردند. من می‌گفتم: "تو آشغال، آشغال، آشغال. خوک. زندگی لعنتی. تهوع‌آور. چه می‌شد اگر همه چیز با یک ضربه به پایان می‌رسید. تو حیوان. تو بزدل". من به صورت خود کشیده می‌زدم و بعد گریه می‌کردم. من در بالشت خود گریه می‌کردم، و در این گریه کردن یک راه حل قرار داشت، یک توضیح. اتفاقاً کودکان از همه بیشتر گریه می‌کنند.
من صورتم را با آب سرد شستم. می‌خواستم پیش یک آشنا بروم. با خود فکر کردم که همه چیز را به او بگویم. همه چیز! من حتی پالتوی خود را پوشیدم، اما آن را دوباره از تن در آورده و به میخ آویزان کردم. هیچکس نمی‌تواند به من کمک کند. فقط به خاطر بیاور: او خودش هم پیش هر کسی طلب کمک می‌کرده است، از این کافه به آن کافه می‌رفته، می‌نوشیده، صورتش را با خردل آلوده می‌ساخته، و تو می‌خواهی پیش او بروی. از جایت تکان نخور! تکان نخور. گریه کن، اما از جایت تکان نخور. این یک اخلاق‌گراست. اما یکبار خیلی کوتاه مفهوم زندگی را اینطور تعریف کرده است: خوردن، خوابیدن، همخوابگی. من برای او حرمت قائلم. این مرد دارای استعداد است، صادق است و کوشا. او حقیقتاً دارای مزیت‌های بسیاری‌ست. و با این وجود او معنای زندگی را اینگونه و نه به گونه‌ای دیگر تعریف کرده است. برایم تکان‌دهنده بود. آیا من سخن او را شرورانه تلقی می‌کنم؟ نه. او این سخن را با اعتقادی عمیق بیان می‌کرد.
ــ ناتمام ــ

مدرسه جدید فلسفه.(7)


این اندیشه کردن‌های شبانه به هیچ وجه ارزشی ندارند. با این کار مشکلی حل نمی‌شود. با شروع روشنائی روز همراه با ماه ناپدید می‌گردند. هر از گاهی وداع‌نامه‌ای می‌نویسم. اما از آن هم چشم‌پوشی کردم. زیرا که در اصل من چیزی برای گفتن به دیگران ندارم. نه مطلبی خردمندانه و نه مملو از یأس. حالا دیگر انسان‌ها باید خاموش صحنه نمایش را ترک کنند. این شایسته‌تر است. در حقیقت آدم فقط باید از آن تعداد کلماتی که حیاتی‌اند استفاده کند. من صحنه را بدون هیچ دانش یا فریادی از سر ناامیدی ترک می‌کنم؛ از این گذشته برای من هیچ اتفاق بدی نیفتاده است و هیچ چیز بر سرم ویران نشده. من از صحنه خارج می‌شوم، زیرا به این نتیجه رسیده‌ام که من فردا احتمالاً هنوز می‌توانسته‌ام وجود داشته باشم، اما احتیاج به وجود داشتن نداشته‌ام.
من می‌توانستم بمیرم. اما همینطور آن پنج مرد و دو زنی که حالا در کنار بوفه سر و صدا می‌کنند هم می‌توانستند بمیرند. همه آنها می‌توانستند بمیرند و دیگر هرگز در این خانه پیدا نشوند. آنها می‌توانستند زندگی کنند، می‌توانستند بمیرند. برای دیگران اما اهمیتی ندارد که آیا یکی زنده است یا نه، زیرا که هیچ تمامیت پُرمعنائی خود را از اعمال، کلمات و ایده‌های جزئی قرار گرفته در کنار هم تشکیل نمی‌دهد.
من بارها این سؤال را برای خود مطرح کرده‌ام که آیا قبل از مردن هنوز آرزوئی دارم، آیا هنوز مایلم چیزی بدانم. همیشه جواب این بوده است: نه، هیچ چیز. بعضی اوقات دچار سوءظن می‌شوم که حتماً باید در این یک محتوای تازه نهفته باشد، محتوای زمان ما. برای آن کسانیکه بعد از ما خواهند آمد تمام این چیزها دیگر قابل درک نخواهد بود. در گذشته انسان‎‌ها بعد از مرگ نوشته‌ای از خود باقی می‌گذاشتند، نامه خداحافظی، وصیت‌نامه، آنها حتی نوشته‌ای برای سنگ قبر خود داشتند. این آموزش را ما برای تمام عمر به دست آورده بودیم.
کسانیکه می‌گویند، حالا بعد از جنگ تعداد مسائل سخت اخلاقی افزایش یافته است در اشتباه‌اند. فقط زندگی وجود دارد، و زندگی هیچ اخلاقی را نمی‌شناسد. باقیمانده‌ای، قطعه‌ای، خاطراتی از اخلاق روزگاران قدیم هنوز وجود دارد، اما زندگانی نیز همچنان ادامه دارد. انسان‌ها زندگی می‌کنند و می‌میرند. برای نسل ما همه چیز تا به آخر روشن گشته است.
ما همه بعد از این جنگ در زمره مظنونین هستیم: قهرمانان و خائنین، توطئه‌گران و استفاده‌چی‌ها، زورگیران و باج‌دهنده‌ها، فتنه‌انگیزان، جلادان و قربانی آنها. حتی مرده‌ها هم مظنون‌اند. شاید تصور من از این چیزها اشتباه باشد، من آنرا رد نمی‌کنم. من تنها آن چیزهائی را که فکر می‌کنم می‌گویم. با این وجود من مایلم این اعتراف را قبل از مرگم بکنم، شاید کمک حال کسانی شود که به انسانیت معتقدند و امید فراوان دارند. من اما قادر به کشف چنین انسان‌هائی نیستم.
ــ ناتمام ــ