عشق‌های درون جعبه چوب ماهوتی.

من یک الاغ پیرم. با این وجود گهگاهی فکرهای بکری به سراغم می‎آیند که بسیار پر مخاطره‎اند و مرا به یاد خریت‎های جوانی‎ام می‎اندازند. من می‎خواهم آخرین تجربه‎ام در این مورد را برای شما به بهترین وجه تعریف کنم.
در مخفی‎ترین گوشه میز تحریر بزرگم یک جعبه کوچک نسبتاً بزرگی از چوب درخت ماهون قرار دارد. من وقتی در روح خود احساس می‎کنم که گوش‎هایم به طور شوم خاصی شروع به دراز شدن کرده‎اند این جعبه را از مخفیگاهش بیرون می‎کشم و گنج‎های داخلش را کاوش می‎کنم.
فکر نکنم که مهربان‎ترین سمسار برای این گنجینه ده فنیگ  هم بدهد. اما آنها برای من زمانی معنای فوق‎العاده‎ای داشتند و امروز هنوز هم دارای اندکی اهمیت‎اند، زیرا که من حالا، همانطور که قبلاً اشاره شد، یک الاغ پیرم.
این جعبه چوب ماهوتی آثار بر جای مانده عشق‎هایم را در خود پنهان دارد. خاطرات فراوانی به شکل گل‎های خشک شده، حلقه خاک گرفته مو، روبان‎های زرد گشته، نقاشی‎های کمرنگ شده‎ای که برای دختران کشیده شده بودند، نامه‎های مچاله شده و چیزهای مختلف دیگر.
یک روز این ایده دیوانه‎وش به ذهنم خطور می‎کند که شاهدان زنده این آثار بر جای مانده را سیستماتیک ردیابی کنم.
در پشت هر یک از این روبان‎ها، گل‎ها و حلقه‎های مو داستانی مخفی بود، برخی عشق‎بازی‎ها و اشتیاق‎ها، همچنین آه عمیق و ملانکولی از مسیر اصلی منحرف گشته‎ای که قهرمان شاد یا غمگینش من بودم. خلاصه کنم، کنجکاوی دیوانه کننده‎ای مرا در بر می‎گیرد که قهرمانان زنده تمام این ماجراجوئی‎ها را تا جائیکه می‎شد آنها را ردیابی کرد دوباره ببینم. من به اندازه کافی این قهرمانان را می‎شناسم، آدم باید برای تکرار دوباره آن یک الاغ پیر باشد.
بنابراین من قصد زنده ساختن آثار بر جای مانده عشق‎هایم را داشتم، می‎خواستم صحنه‎های نمایش و اشخاص تجربه‎های زیبایِ زمان‎هایِ دور را دوباره ببینم. طرحی که بسیار لایقش بودم. اکثر این تجربه‎ها چنان خاکستری گشته بودند که بین آنها و امروز فاصله زمانی‎ای که سه دهه از آن می‎گذرد قرار گرفته است. با این حال یک بار دیگر به سفری تفریحی نیاز داشتم. مجرد هم هستم. بنابراین در باره هدف و انگیزه یک سفر به هیچکس پاسخگوئی بدهکار نبودم.
ابن سفر باید یک تور مسافرتی و ایستگاه‎ها مطابق آثار بر جای مانده عشق‎هایم در جعبه چوب ماهوتی تنطیم می‎گشت. به همین دلیل من محتویات جعبه را مرتب و کم اهمیت‎ترین‎شان را حذف می‎کنم، و پس از انتخاب دقیق از باقیمانده‎ها عاقبت به بیش از یک دوجین خاطراتی می‎رسم که هنوز هم به اندازه کافی قوی بودند که بتوانم جدیدترین خریتم را توجیه کنم. با لذت خاصی یک سفر کاملاً زیبا تنظیم کردم که شامل تمام مکان‎های خاطرات انتخاب گشته‎ام بود
در این تور مسافرتی بجز آثار بر جای مانده عشق‎هایم در جعبه چوب ماهوتی همچنین وسیله‎ای همراه داشتم که آدم معمولاً آن را به عنوان یادگاریِ ساعات شیرین حفظ نمی‎کند. اما چون این وسیله با داستان من ارتباط تنگاتنگی دارد بنابراین برایم چشم پوشیدن از آن غیر ممکن است.
آن وسیله یک قوطی پماد از جنس پرسلان چینی‎ست. سال‎ها پیش از این داخل آن پماد رشد مو قرار داشت که هرگز از آن مصرف نکردم. من در واقع بیش از بیست سال است که مالک بی چون و چرای یک سر طاسم و هنگامی این قوطی پماد وارد زندگیم گشت که طاسی سر من مراحل اولیه خود را طی می‎کرد.
آن زمان در یکی از گردش‎ها گذرم به شهر کوچک جنوب آلمان افتاد که برای احتیاط نامش محرمانه می‎ماند. من در یکی از سلمانی‎های آنجا مویم را اصلاح کردم. آنجا برایم همان اتفاقی می‎افتد که آن زمان برایم اغلب رخ می‎داد و بیش از بیست سال است که به طور منظم تکرار می‎گردد. شاگرد سلمانی سعی می‎کرد با چرب زبانی فوق‎العاده‎ای یک پماد رشد مو صد در صد مؤثر به من بفروشد. اگر من تمام پمادها و روغن‎هائی را که می‎خواستند به من بفروشند می‎خریدم، بنابراین می‎توانستم حالا صاحب یک مغازه مهم عطر فروشی باشم.
من اما در آن زمان یک سیستم دفاعی خوب داشتم که با موفقیت قابل توجهی از آن استفاده می‎کردم و آن را از طریق این نوشته در دسترس همنوعان کچلم قرار می‎دهم.
من بیش از بیست سال است که در این مواقع داستان یکسانی را تعریف می‎کنم و معمولاً آسایش برایم به ارمغان می‎آورد. بنابراین شاگرد سلمانی شروع می‎کند به تعریف از تأثیر فوق‎العاده یک کرینوفن، فیکسولین، ووکسوئیدز، فنومیدول، آنتی‎گلاتسوفین و چنین چیزهائی. من شروع می‎کنم به گفتن: "خیلی متشکرم. من خودم یک دارو دارم. یک نام کاملاً غیر قابل بیان دارد و به همین خاطر فعلاً از یادم رفته. من آن را دو هفته پیش در مونیخ خریده‎ام. مقابل مغازه‎ای که آن را می‎فروخت چنان شلوغ بود که مردم بخاطر این اکسیر تازه به کتک‎کاری پرداخته بودند. من با زحمت فراوان آخرین شیشه را بدست آوردم. اثرش غیر قابل وصف است. این دارو از استخوان ماموت تقطیر می‎شود. اما برای استفاده از آن باید بسیار مواظب بود. مثلاً آدم اجازه ندارد از این دارو شب‎ها استفاده کند وگرنه تمام شب بی‎خواب می‎شود. موها جنان سریع و پر سر و صدا از پوست خارج می‎شوند که خوابیدن برای آدم غیر ممکن می‎گردد." و بلافاصله می‎گویم: متشکرم.
با این تعریف یا افراد خندان را در کنار خود داشتم ... یا آرایشگر حداقل عمیقاً ناراحت بخاطر توهین کردن من به مقدسات سکوت می‎کرد.
این داستان را برای نجات خود همچنین آن زمان در آرایشگاه آن شهر کوچک تعریف کردم. هنوز تعریف کردنم به پایان نرسیده بود که در پشت سرم صدای خنده شادی شنیده می‎شود. من سرم را برمی‎گردانم. یک دختر دوست‎داشتنی داخل آرایشگاه شده بود. آنطور که مشخص یود، دختر صاحب آرایشگاه داستان را شنیده بود و حالا شاگرد سلمانی جوان را که هنوز کاملاً از حیرت خارج نشده بود دست می‎انداخت و می‎خندید.
این خنده به خاطر من رخ می‎دهد. با این وجود من اما قوطی پماد را خریدم. من به شدت عاشق رِزی مو بور شده بودم و در آن شهر کوچک یک ماه تمام ماندم. اوه، چه میعادگاه‎های زیبائی در خیابان‎های قدیمی شاه بلوطِ کنار خندق شهر وجود داشت!
البته همه چیز دوباره به شکست انجامید. روزی رزی ناگهان صحبت ازدواج را به میان می‎کشد. قصد ازدواج همیشه حتی داغ‎ترین احساسات عشقی را در من خنک می‎ساخت. عاقبت ما با همدیگر حتی نزاع هم کردیم. سپس آشتی و بعد وداعی پر از اشک و آه.
من قوطی پماد را بعنوان یادگاری نگه داشتم. البته محتویات آن را دور ریختم و داخلش را با دقت پاک کردم؛ وگرنه تمام چمدانم را آلوده می‎ساخت. و داخل آن یک تکه کاغذ کوچک با یک نام و یک تاریخ چسباندم. نام این بود: ترزیا اشتاپلکویتر.
این نام زیبائی نبود. دختر اما هزار بار زیباتر بود. اما شما نیازی به دانستن تاریخ ندارید وگرنه می‎توانید از آن تصادفاً سن مرا تخمین بزنید. من در این رابطه حساسم ... با این وجود اما ساعات بودن در خیابان‎های شاه بلوط دوست‎داشتنی بود. و ما همدیگر را دوست داشتیم و خوش بودیم. خدای من، افسوس که همه چیز باید سپری گردد!
اوه، همه چیز نباید به پایان برسد. من می‎خواستم یکی دو چیز را زنده سازم. قوطی پماد بعنوان سومین مقصد سفرم در جعبه چوب ماهوتی جای داده می‎شود. در یک روز آفتابی بهاری به آنجا می‎روم ...
اولین و دومین مقصد این سفر برایم فقط یأس به ارمغان آوردند. مطلقاً هیچ چیز از عشق‎های قدیمی‎ام دیگر قابل کشف نبود. هیچ ردی، هیچ نامی، حتی خاطره‎ای. سال‎ها پیش اسبابکشی کرده و مفقودالاثر شده بودند. من به خود گفتم مهم نیست و به سفر ادامه دادم.
من در چمدانم علاوه بر جعبه چوب ماهوتی یک قطعه یادگاری بسیار مفید که برایم عزیز بود و سال‎ها از آن هر روز استفاده می‎کردم به همراه داشتم. آن یک پوشه چرمی و هدیه‎ای از یک هنرپیشه بود، از عشق ماقبل آخرم.
من حداقل فکر می‎کنم که او ماقبل آخر بود. او پوشه را به عنوان یادگاری به من هدیه کرد. در سمت بیرونی پوشه در زیر پوشش پلاستیکیِ نازکی یک کنده‎کاری بر روی مس قرار داشت که الهه‎های کوچک محافظ طبیعت را کمی برهنه در حال رقص در جنگل نمایش می‎داد، اما نه آنطور برهنه که کوچک‎ترین شهوتی را برانگیزد. من همیشه با دیدن تناسب کامل این  اندام‎ها شاد می‎گشتم.
من با قطار به ایستگاه سومین مقصد تور مسافرتیم رسیده بودم. فقط یک اتوبوس انتظار می‎کشید، اتوبوس مهمانخانه <فیل آبی رنگ>. در قدیم هم اینجا اتوبوس بیشتری وجود نداشت. من هم آن زمان در این مهمانخانه زندگی می‎کردم. اتوبوس ظاهراً همان جعبه ماقبل طوفان نوح بود، فقط تازه رنگش کرده بودند. من خودم و چمدانم را در درون این کشتی نوح مخفی می‎سازم. سپس ما در هوای گرگ و میش عصر روز ولرم بر روی سنگفرش ناهموار به آن سمت می‎رانیم.
در آنجا با تعداد زیادی چهره‎های غریبه مواجه می‎شوم. حتی دربان هم ناآشنا بود. دیرتر متوجه می‎شوم که صاحب مهمانخانه خودش متصدی این شغل است. او یک زندگی دو چهره‎ای را می‎گذراند، با کلاه دربانی بر روی سر از غریبه‎های تازه از راه رسیده استقبال می‎کرد و بعد خود را گاهی به عنوان صاحب مهمانخانه آشکار می‎ساخت.
زن صاحب مهمانخانه یک ساختمان عظیم از گسترده‎ترین زنانگی بود. هیولاوار چاق. یک غول واقعی. به نظر می‎رسید که او فرماندهی در خانه را به عهده دارد. من را با بی اعتمادی کاملی برانداز می‎کند. به نظر می‎رسید که مردد است و نمی‎داند در کدام طبقه‎بندی باید مرا جای دهد. غریبه‎ها ظاهراً مانند قدیم در این شهر کوچک کم بودند.
به من یک اتاق زیبا داده می‎شود و من زودتر از موعد به استراحت می‎پردازم. من تحقیقاتم را ابتدا در صبح زود روز بعد آغاز می‎کنم. یک پیاده‎روی در آفتاب صبح زود مرا از میان شهر کوچک قدیمی هدایت می‎کند. طوری بود که انگار من همین دیروز در این شهر بوده‎ام. به زحمت چند ساختمان تازه ساز را می‎دیدم. درختان شاه ‎بلوط انبوه‎تر و سایه‎دارتر شده بودند. تعداد کمی مردم در خیابان‎ها بودند و این عده مانند کلاغ‎هائی که وقت کافی برای از دست دادن دارند و با فراغت ول می‎گردند آهسته راه می‎رفتند.
مغازه‎های مختلفی را دوباره شناختم. حتی به نظرم می‎رسید که مغازه‎ها هنوز همان اجناس سالیان پیش را در ویترین دارند، چون بسیار خاک گرفته و از مد افتاده دیده می‎گشتند. آرایشگاه دیگر وجود نداشت. یک قصاب فروشنده گوشت‎های دود داده حالا مغازه را در اختیار داشت. قصاب چنان وحشتناک کسل کننده دیده می‎گشت که من مایل نبودم پرسش‎هایم را با او در میان بگذارم.
من در حال قدم ‎زدن دوباره به سمت فیل آبی رنگ می‎روم و به اتاقم که در این بین آن را تمیز و مرتب کرده بودند بازمی‎گردم. هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که بلند و با انرژِی به درب اتاقم کوبیده می‎شود.
با گفتن داخل شوید درب باز می‎شود و زن پهناور مهمانخانه‎چی ظاهر می‎گردد. امروز هم حتی برایم یک معماست که چطور او اصلاً از میان درب توانست داخل شود. اما ظاهراً این کار شدنی بود، بدون آنکه زن یا چارچوب درب دچار آسیب قابل مشاهده شوند.
زن مهمانخانه‎چی وارد اتاق می‎شود و درب را با خشونت پشت سر خود می‎بندد. او دست‎هایش را روی تهیگاهش قرار می‎دهد و شروع می‎کند به گفتن: "شما، شما چه فکر کردید!"
من کاملاً سؤال گنگی بودم.
زن ادامه می‎دهد: "در پیش ما چنین چیزی وجود ندارد!"
دوباره سکوت از طرف من.
زن فریاد می‎کشد و از خشم صورتش کاملاً سرخ می‎گردد: "خب، فقط این را کم داشتیم که چنین آقایانی چنین چیزهائی را هر جا دلشان خواست بگذارند! آیا از دختر خدمتکار خجالت نمی‎کشید!"
عاقبت به حرف می‎آیم: "اما من درک نمی‎کنم!"
زن با هیجان می‎گوید: "که اینطور؟ شما هیچ چیز را درک نمی‎کنید؟ فقط چنین آقایان تمیزی که نمی‎خواهند هیچ چیز را درک کنند کم داشتیم! چنین چیزی خیلی ساده یک رسوائی‎ست!"
من به تدریج در مقابل زن هیولاوش که کاملاً نزدیکم شده بود شروع به وحشت می‎کنم: "من ... من واقعاً از چیزی آگاه نیستم!".
"خجالت بکشید! یک چنین آدم پیر ...!"
صبرم تمام می‎شود: "شما اصلاً از من چه می‎خواهید؟ من ابداً روحم خبر ندارد که جریان از چه قرار است!"
زن خود را آماده جنگ در برابرم قرار می‎دهد، طوریکه من بدون اراده بیشتر عقب می‎کشم: "من همین حالا براتون توضیح می‎دم که جریان از چه قرار است! من یک زن محترمی هستم، و مهمانخانه ما هم یک خانه محترم است!"
من جرئت می‎کنم با کمروئی پاسخ دهم: "من کمترین شکی در این مورد ندارم!"
او حرف مرا قطع می‎کند: "حالا من حرف می‎زنم! فهمیدید! وقتی حرفم تمام شد، بعد می‎تونید صحبت کنید! این عکس‎های مفتضح!"
زن خود را به میز نزدیک می‎سازد و با مشت محکم بر روی پوشه چرمی‎ام که آنجا قرار داشت می‎کوبد.
ناگهان جریان برایم روشن می‎شود. اما همزمان رفتار خشن با گنجینه کوچک هنری گرامی‎ام مرا خشمگین می‎سازد. من بلند می‎گویم: "پوشه همانجائی می‎ماند که قرار دارد! شما در اتاقم اصلاً اجازه دستور دادن ندارید! شما تجسم کامل لکس هاینسه سانسورچی هستید!"
زن فریاد می‎کشد: "چه باید باشم؟ من هر گونه حرف زشت و ناپسند را ممنوع می‎کنم! من یک بار دیگر به شما می‎گویم: فوری به سفرتون ادامه بدید، با این عکس‎های مفتضح!"
"من فکرش را هم نمی‎کنم! پوشه فولدر چرمی همانجا که هست می‎ماند!"
زن فریاد می‎زند "خواهیم دید!" و قبل از آنکه من بتوانم مانع شوم پوشه چرمی را برمی‎دارد و به گوشه اتاق پرتاب می‎کند.
من سریع به سمت پوشه‎ام می‎روم، آن را از روی زمین برمی‎دارم، دوباره بر روی میز می‎گذارم و خودم را در برابرش قرار می‎دهم، مصمم که تا آخرین نفس از آن دفاع کنم. و با عصبانیت فریاد می‎زنم "این روی میز می‎ماند! اگر فقط یک بار دیگر جرأت این کار را کنید! ..."
زن درب اتاق را باز می‎کند و با تمام توان به سمت کریدور فریاد می‎کشد: "یوهان! یوهان! یوهان!"
بلافاصله صدای ضربات گام‎های قوی‎ای شنیده می‎شود و خدمتکار مسافرخانه فیل آبی رنگ ظاهر می‎شود. مردی تقریباً با نیروئی نگران کننده و بی سابقه.
زن فریاد می‎زند: "این مرد گستاخ را فوری بیرون بیندازید!". یوهان آستین‎هایش را بالا می‎زند و خود را با این قصد آشکار که مرا طبق تمام قواعد هنر به هوا پرتاب کند خود را نزدیک می‎سازد. من این را صادقانه می‎گویم، من به وحشت افتاده بودم. اما با قرار داشتن در مقابل خطر جسارتم رشد می‎کند.
من به یوهان می‎گویم "اگر جرئت دارید بیائید جلو! من اتاق را کرایه کرده‎ام و آن را فقط داوطلبانه پس خواهم داد. من مرتکب هیچ اشتباهی نشده‎ام. آیا مرا درک می‎کنید!"
زن چاق با عصبانیت فریاد می‎کشد "چی؟ مرتکب هیچ اشتباهی نشده‎اید؟ زنان برهنه را همینطور روی میز می‎گذارید، که هر آدم نجیبی از دیدنش باید وحشت کند!"
من بلند می‎گویم: "اینها زنان لخت نیستند، بلکه الهه‎های رقصنده نگهدارنده طبیعت‎اند!
زن فریاد می‎زند: "من به شما الهه‎های رقصنده نگهدارنده جنگل طبیعت را نشان خواهم داد! یا همین حالا چمدان‎تان را با زبان خوش می‎بندید، یا اینکه یوهان در پوشیدن جوراب کمک‎تان خواهد کرد!"
من می‎گویم "اگر جرئتش را دارد بکند! جرأتش را ندارد!" و دسته صندلی‎ای را برای دفاع محکم در دست می‎گیرم.
زن دستور می‎دهد: "یوهان، شروع کن!"
نتیجه حوادث بعدی حافظه‎ام را تا اندازه‎ای مختل ساخت. من احساس می‎کردم که گریبانم توسط مشت‎های نیرومند یوهان گرفته می‎شود. یک کشتی آغاز می‎گردد. باید با شرم اعتراف کنم که فرد ضعیف‎تر در این کشتی مسلماً من بودم. اینکه چطور از پله‎ها پائین آمدم را نمی‎توانم دیگر دقیق بگویم. به نظرم اما خیلی سریع‎تر از زمان‎های تحت شرایط عادی انجام پذیرفت. با همان سرعت هم از درب ورودی مهمانخانه فیل آبی رنگ به بیرون پرواز کردم. در پائین درب هنگام پرواز متوجه صاحب مهمانخانه با کلاه دربان‎ها بر سر می‎شوم. سلام دادن او جلب نظرم را می‎کند، و من در بیرون بودم.
یک جسم سخت در حال پرواز به سرم اصابت می‎کند و از آنجا به روی پیاده‎رو می‎افتد. من خودم را سریع به سمتش خم می‎کنم. آن پوشه چرمی‎ام بود. من به اطرافم نگاه می‎کنم. خوشبختانه هیچ تماشاچی‎ای برای نخستین اجراء نمایش <مهمان به بیرون پرتاب شده> جمع نشده بودند. این برایم در آن حال واقعاً یک تسلی بود. من صدای به هم کوبیده شدن محکم درب سنگین را می‎شنوم و در روشنائی آفتاب صبح در خیابان ایستاده بودم.
یک دقیقه لازم داشتم تا پنج حواسم را جمع‎آوری کنم. یک دقیقه برای اطمینان از سالم بودن استخوان‎هایم و یک دقیقه هم صرف پاک کردن گرد و غبار از کفش و لباسم می‎شود.
فقط هیچ رسوائی در خیابانِ باز ... شناخت منطقی دقیقه چهارم بود. من مشت بلند کرده‎ام را در سکوت و با عصبانیت به سمت مهمانخانه فیل آبی رنگ تکان می‎دهم و از نزدیک‎ترین راه به سمت دادگاه به راه می‎افتم. پس به چه خاطر هنوز قضات بر روی زمین وجود داشتند! ...
من می‎گذارم که مرا پیش معاون دادگاه که مسئول پرونده‎های جنائی بود معرفی کنند و پس از لحظه کوتاهی پیش او می‎روم. پوشه چرمی را به عنوان مدرک جرم و زیر پا گذاشته شدن قانون به همراه داشتم.
آقای معاون آدمی ملایم و خوب تغذیه کرده بود. او مؤدبانه مرا می‎پذیرد و پیپ درازش را که از آن دود برمی‎خاست به کناری می‎گذارد. من جریان را تعریف می‎کنم. او می‎گذارد که پوشه را به او نشان دهم و با لذتی آشکار آن را تماشا می‎کند. سپس لبخندزنان می‎گوید: "زن صاحب مهمانهخانه به عنوان زنی پر جنب و جوش معروف است. با کمی انعطاف‎پذیری بیشتر از جانب شما ..."
من حرف او را قطع می‎کنم: "ممنون که به حرف‎هایم گوش دادید! و از انعطاف‎پذیری حالا دیگر اصلاً نمی‎خواهم چیزی بدانم. من باید از شما خواهش کنم به شکایتم رسیدگی کنید."
چون من توضیح دادم که می‎خواهم آنجا را ترک کنم و به سفرم ادامه دهم بنابراین معاون مهربانی به خرج می‎دهد و قبول می‎کند زمان تشکیل دادگاه را برای بعد از ظهر تعیین کند. و قصد داشت که احضاریه را تا ظهر به دست زن مهمانخانهچی برساند. من باید پوشه را به عنوان مدرک در دفتر کار او می‎سپردم ...
شروع کار دادگاه برای ساعت چهار بعد از ظهر برنامه ریزی شده بود. من سر ساعت ظاهر می‎شوم. بلافاصله پس از آن زن مهمانخانه‎چی داخل می‎شود. او یک لباس ابریشمی که احتمالاً در آن گسترده‎تر دیده می‎گشت بر تن داشت. آقای معاون ابتدا به هر دو طرف دعوا پیشنهاد صلح بدون تشکیل دادگاه می‎دهد. و خانم مهمانخانه‎چی باید تأسفش را از ماجرای رخ داده ابراز نماید و از من عذرخواهی کند.
زن در حالیکه بخاطر مسیر آمده هنوز نفس نفس می‎زد می‎گوید: "چی؟ ... من عذرخواهی کنم! این آقا باید از من درخواست بخشش کنند!"
معاون می‎گوید: "شما موضوع را کاملاً اشتباه درک کرده‎اید! این آقا مورد اهانت واقع شده‎اند."
زن فریاد می‎زند: "اوهو! اهانت شده هم خود را می‎دانند! ... آقای معاون، اصلاً می‎دانید که جریان از چه قرار بوده است؟"
معاون جواب می‎دهد: "البته که ماجرا را می‎دانم! اما خانم عزیز، من در این پوشه واقعاً هیچ چیز نامناسبی نمی‎بینم. شما کاملاً بی اساس به هیجان آمدید."
زن تیز می‎گوید: "که اینطور؟ بنابراین شما از دیدن زنان لخت خوش‎تان می‎آید ... پس من و شما دیگر با هم هیچ کاری نداریم!"
آقای معاون توضیح می‎دهد: "صبر کنید، هنوز نه! از آنجا که صلحِ قبل از تشکیل داده به نتیجه نرسیده است بنابراین دادگاه کارش را رسماً آغاز می‎کند. ابتدا مشخصات. او سرش را به سمت زن می‎چرخاند و می‎پرسد: نام‎تان؟"
زن ناراضی پاسخ می‎دهد: "این را شما می‎دانید!"
"به عنوان کارمند دادگاه آن را نمی‎دانم."
"ترزیا فوردراگر."
"مجرد؟ مزدوج؟"
"مزدوج."
"نام فامیل خودتان؟"
زن چاق جواب می‎دهد: " اشتوپلکویتر!"
من حالم طوری می‎شود که انگار برق مرا گرفته است. و می‎گویم "اشتوپلکویتر!" و زن مهمانخانه‎دار را غیر قابل درک نگاه می‎کنم.
زن زهرآگین به من می‎گوید: "نام من چه ربطی به شما دارد!"
در حالیکه تمام فضای دادگاه شروع به چرخیدن به دور سرم می‎کند می‎پرسم: "دختر اشتوپلکویتر آرایشگر؟"
آقای معاون غیردوستانه از من می‎پرسد: "اصلاً شما چه می‎خواهید؟"
من خفه جواب می‎دهم: "من ... من هیچ چیز نمی‎خواهم ... من ... من شکایتم را بر علیه این خانم پس می‎گیرم."
زن چاق با ریشخند می‎گوید "آها! جسارت‎تون را از دست دادید!" و تا حدی آشتی‎جویانه اضافه می‎کند: "بعلاوه اگر شما رفتارتان را مؤدبانه کنید می‎تونید اتاق‎تان را دوباره داشته باشید!"
من با وحشت جواب می‎دهم: "نه، نه! ممنونم!"
ما پس از آنکه آقای معاون شدیداً مرا مورد توبیخ شدیدی قرار می‎دهد و از من قول می‎گیرد که در آینده دوباره با چنین شکایات بیهوده و بی معنی‎ای یک دادگاه عالی را به زحمت نیندازم مرخص می‎شویم.
من پوشه‎ام را پس می‎گیرم، در مهمانخانه فیل آبی رنگ طوریکه انگار آتش‎سوزی در گرفته است چمدانم را به سرعت می‎بندم و با اولین قطار بعدی به سفرم ادامه می‎دهم.
آن زن رزی من بود. خدای من، اگر با او ازدواج می‎کردم!
چه خوب که او از هیچ چیز خبر نداشت و دوباره مرا نشناخت. اگر در پایان یک دیدار نوازش‎آمیز انجام می‎گرفت! با این فکر آن چند تار موئی که هنوز روی سرم هستند سیخ می‎شوند.
البته من این تور مسافرتی را با مؤفقیت به پایان رساندم، اما با دقت تمام از ایستگاه‎هائی که با عشق‎های گذشته من در ارتباط بودند اجتناب ورزیدم. من این پژوهش را کاملاً رها ساختم. وگرنه خدا می‎داند چه اتفاقاتی می‎توانست برایم رخ دهند.‌
بله، ماجراجوئی‌ها برای الاغ‌های پیر کاملاً متفاوت‌تر از ماجراجوئی‌های الاغ‌های جوان به نظر می‌آیند. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر