پناهندگان از ساخالین.(8)

(8)
ما به کنار ساحل سیبیری رسیده بودیم که شنیدیم خبر مرگ مخوف سالتناو حتی به گوش بومیان نیز رسیده است: خیلی سریع آنها از این خبر آگاه شده بودند، انگار که باد آن را برایشان برده بوده است. ما چند نفر از بومیان را هنگام ماهیگیری می‎بینیم. آنها سرهایشان را تکان می‎دهند و می‎خندند؛ آنها ظاهراً خوشحال بودند. "شماها خیالتون راحته، ما فکر کردیم؛ اما حال و احوال ما چطور باید باشد؟ سر سالتناو حالا می‎تواند سر ما را بر باد دهد!" ــ آنها به ما ماهی می‎دهند، در باره مسیرهای مختلفی که باید از آنها عبور می‎کردیم روشن‎مان می‎سازند و ما به رفتن ادامه می‎دهیم. حال ما طوری بود که انگار بر روی ذغال گداخته راه می‎رویم؛ ما با هر صدائی وحشتزده می‎گشتیم، خانه‎های روستائی را دور می‎زدیم، از برخورد با روس‎ها اجتناب و ردهای پشت سر خود را پاک می‎کردیم. این وحشتناک بود!
در روز اغلب در جنگل استراحت می‎کردیم و شب به رفتن ادامه می‎دادیم. هنگام سپیده دم به خانه رعیتی تارچانو می‎رسیم. خانه توسط حصاری قوی احاطه گشته بود و در میان جنگل قرار داشت. دروازه بسته بود. نشانه‎ها دلالت بر این می‎کردند که این همان خانه‎ای باشد که بوران از آن برایمان تعریف کرده بود. ما به خانه نزدیک‎تر می‎شویم و در می‎زنیم. داخل خانه چراغ روشن می‎شود و صدائی می‎پرسد: "چه کسی در می‎زنه؟"
ما جواب می‎دهیم: "کولی‎هائی که مأمورند از بوران به استاچی میتریچ سلام برسانند." آن زمان مشاور، یعنی همین استاچی میتریچ به مسافرت رفته بود و از دستیارش خواهش کرده بود که اگر پناهندگان از ساخالین به آنجا بیایند باید به هر کدام‎شان پنج روبل، یک جفت چکمه، یک پالتو خز، لباس و مواد غذائی به اندازه نیازشان بدهد. و هنگام ترک خانه اینها را گفته بود: "تعدادشان هر اندازه هم باشد، همه را راضی کن؛ کارگرها را صدا کن، این کارها باید در حضور آنها انجام گیرد تا بتوانند بعداً آن را برایم تأیید کنند."
اینجا هم ماجرای سالتناو را شنیده بودند. از این رو وقتی دستیار چشمش به ما می‎افتد وحشت‎زده می‎شود.
"آه، برادارن، شماها همان مردانی هستید که سالتناو را از بین برده‎اند ــ وضع شماها بد است!"
"اینکه آیا ما همان‎ها هستیم یا نیستیم مهم نیست. آیا لطف شما شامل حال ما می‎شود؟ بوران ما را با ادای سلام پیش استاچی میتریچ فرستاده."
"پس خود بوران کجاست؟ دوباره در ساخالین است؟"
"بله، در ساخالین به خاک سپرده شده است."
"خب، خدا او را بیامرزد! او مرد خوبی بود، صادق ... استاچی میتریچ هنوز هم به او فکر می‎کند. او برای بوران حتماً مجلس ختمی بر پا خواهد کرد. اما او چه نام داشت، آیا شماها می‎دانید؟"
"نه، ما نمی‎دانیم. او همیشه نزد ما بوران نامیده می‎شد. حتی ممکن است که او خودش هم نام خود را فراموش کرده بوده باشد؛ یک کولی احتیاج به نام ندارد."
"درست است، برادران ــ زندگی شما بد است، خیلی بد. حتی اگر پاپ هم بخواهد برای شماها دعا کند قادر به این کار نمی‎شود، او نمی‎داند که شماها را چگونه باید بنامد. پیرمرد اما باید یک وطن، خویشاوند داشته باشد، برادر، خواهر و شاید حتی فرزندانی دوستداشتنی!"
"البته ممکن است که او کسانی را داشته باشد. ممکن است که یک کولی نامی را که هنگام غسل تعمید دریافت کرده است دور اندازد، اما او را هم مانند دیگران حتماً یک زن به دنیا آورده است."
"برادران، شماها زندگی غم‎انگیزی دارید!"
"آیا مگر چیز غم‎انگیزتری وجود دارد؟! ما غذاهای گدائی کرده و اعطاء شده می‏‎خوریم، لباس‎های هدیه داده شده می‎پوشیم، و حتی وقتی می‎مریم گوری به دست نمی‎آوریم. پس از مردن در جنگل حیوانات وحشی بدن ما را می‎خورند و خورشید استخوان‎هایمان را کم رنگ می‎سازد! زندگی ما خیلی غم‎انگیز است!"
کلمات ما تأسف و همدردی در دستیار ایجاد می‎کند ــ زیرا وقتی هرچه بیشتر در نزد مردم سیبری مشارکت برانگیزی سخاوتمندتر می‎گردد ــ و خود ما هم در اثر حقیقت این کلمات هیجانزده شده بودیم. او حالا حتماً در حال خمیازه کشیدن به رختخواب خواهد رفت و با شکم سیر در تختی گرم خواهد خوابید؛ ما اما باید بیرون برویم، باید در جنگل تاریک سرگردان شویم و خود را مانند یک جانور وحشی، مانند یک شبح در آغاز نور صبح از مقابل چشم انسان‎ها پنهان سازیم.
دستیار می‎گوید: "اما، برادران، من باید برای خواب بروم. من از طرف خودم به هر یک از شماها بیست روبل می‎دهم، و آن چیزهائی را که ارباب من توصیه کرده است، و خدا به همراهتان. من همه کارگرها را بیدار نمی‎کنم ــ سه کارگر اینجا دارم که می‎شود به آنها اعتماد کرد، آنها دیرتر این را تائید خواهند کرد. وگرنه آدم می‎تواند بخاطر شماها دچار درد سر شود. فقط به توصیه‎ام گوش کنید، به طرف نیکولاجوسک نروید، آنجا حالا یک قاضی سختگیر زندگی می‎کند. دستور داده است تمام افراد مسافر را هرجا که دیده شوند توقیف کنند. او گفته است: "اجازه نمی‎دهم هیچ زاغچه‎ای از اینجا پرواز کند، چه برسد به این ساخالینی‎ها." شماها می‎توانید خود را خوشبخت احساس کنید که بدون درد سر به اینجا رسیده‎اید؛ فقط بینی‎تان را داخل شهر نکنید."
او بجز آنچه به او دستور داده شده بود به ما ماهی و به هر یک از طرف خودش بیست روبل می‎دهد، سپس بر سینه‎اش صلیبی می‎کشد، به اتاقش می‎رود و درب اطاق را قفل می‎کند. چراغ خاموش می‎شود و بزودی همه ساکنین آن خانه رعیتی به خواب می‎روند. هنوز تا صبح خیلی مانده بود. ما به رفتن ادامه می‎دهیم و غم و اندوه بر ما فشار می‎آورد.
بله، گاهی غم عمیقی روح کولی‎ها را افسرده می‎سازد. شب عمیق و جنگل تاریک او را محاصره می‎کنند، باران او را کاملاً خیس و باد و خورشید دوباره خشک می‎سازند ــ و او در هیچ کجای جهان آزاد و گسترده آسایش و امنیت نمی‎یابد. او همیشه مشتاق بازگشت به خانه است، و وقتی پس از رنج و خطر بسیار به آنجا می‎رسد، بنابراین هر سگی او را به عنوان کولی می‎شناسد. و در آنجا اولیای امور بسیار سختگیرند ... هنوز از آمدن‎شان به شهر چیزی نگذشته که دوباره زندان انتظارش را می‎کشد!
بله، و با وجود این گاهی به نظر می‎رسد که حتی زندان برایش یک بهشت است ــ درست مانند آن شب. ما در سکوت به رفتن ادامه می‎دادیم که ناگهان وولوجکا می‎گوید: "برادران، حالا افراد ما چه کار می‎کنند؟"
"از چه کسی تو صحبت می‎کنی؟"
"از افراد خودمان در ساخارین، در پادگان هفتم. ممکن است که حالا بی نگرانی در خواب باشند! ما اما ــ ما اینجا اشتباه می‎کنیم ... آه، کاش اصلاً فرار نمی‎کردیم!"
من با عصبانیت او را سرزنش می‎کنم. "خجالت نمی‎کشی که مانند یک پیرزن پشیمان می‎شوی! اگر شجاعت تو کم است و فقط بلدی دیگران را دلسرد کنی چرا اصلاً با ما آمدی."
و اما من هم به فکر رفته بودم. ما خسته بودیم، راه می‎رفتیم و چرت می‎زدیم؛ کولی‎ها عادت دارند که هنگام راه رفتن به خواب بروند. اما به محض اینکه من به خواب رفتم بلافاصله خود را در رویا دوباره در پادگان یافتم. ماه می‎درخشید و با نور ماتی دیوار زندان را روشن می‎ساخت و محکومین در پشت پنجره‎های میله کشیده شده در خواب بودند. سپس دیدم که من هم آنجا دراز کشیده‎ام و تنم را کش می‎دهم. خواب از چشمانم می‎گریزد. اما هیچ خواب دیدنی تأثیر بدتری از اینکه وقتی پدر و مادر در رویا در برابرمان ظاهر شوند را ندارد. هیچ چیز، من به این ترتیب خواب می‎دیدم که چیزی تجربه نکرده‎ام، نه زندان، نه ساخالین، نه آن برخورد با سربازان پاسگاه. من در کلبه پدر و مادرم دراز کشیده‎ام و مادر موهایم را شانه می‎زد و آن را صاف می‎کرد. بر روی میز یک چراغ روشن بود و پدر با عینک بر روی بینی نشسته بود و از روی کتاب مقدس می‎خواند ... او یک سخنران بود. مادر یک ترانه می‎خواند.
پس از بیدار شدن از این رویا انگار در قلبم خنجر فرو می‎کردند. بجای آن اتاق قابل اعتماد جنگل تاریک را می‎دیدم. ماکارف از جلو می‎رفت و ما همه پشت سر هم به دنبالش روان بودیم. بعضی اوقات یک باد آهسته بلند می‎گشت، نجوا کنان شاخ و برگ خشک درخت‎ها را به حرکت می‎انداخت و خاموش می‎گشت. و در دوردست از میان شاخ و برگ‎ها می‎شد دریا را دید که بر روی آن آسمان خود را قوس داده و در لبه دور افق اندکی خود را سرخ ساخته بود ــ یک نشانه از اینکه خورشید بزودی طلوع خواهد کرد. دریا اما هرگز سکوت نمی‎کند ــ همیشه به نظر می‎رسد که یک ترانه خارجی می‎خواند یا می‎غرد. بنابراین من همیشه از این ترانه خواب می‎دیدم. از آنجائیکه ما به بودن در کنار دریا عادت نداریم، بنابراین معمولاً دریا در قلب کولی‎ها اشتیاق می‎وزاند.
ما مرتب به نیکولاجوسک نزدیک‎تر می‎گشتیم؛ روستاها و مزارع بیشتر می‎گشتند و مسیر برای ما خطرناک‎تر می‎شد. ما آهسته و با احتیاط خود را به شهر نزدیک می‎ساختیم. شب به پیشروی می‎پرداختیم و تمام روز را در میان درختان جنگل مخفی می‎گشتیم، در جاهائیکه نه فقط هیچ انسانی بلکه حتی هیچ حیوانی هم گذرش نمی‎افتاد.
ما باید یک بیراهه طولانی‎تری را به دور نیکولاجوسک انتخاب می‎کردیم، اما بیش از حد خسته بودیم و از این گذشته ذخیره غذائی‎مان کاهش یافته بود.
شب به ساحل یک رودخانه می‎آئیم و در آنجا عده‎ای انسان می‎بینیم. ما از نزدیک‎تر نگاه می‎کنیم: آنها <زندانیان آزاد شده> بودند که ماهی می‎گرفتند. ما بدون ترس به آنها نزدیک می‎شویم.
ما می‎گوئیم: "سلام، مردم!"
آنها جواب می‎دهند: "سلام! از کجا می‎آئید؟"
یک کلمه کلمه دیگر رابه دنبال می‎آورد. بعد پیرترین‎شان به ما نگاه می‎کند، مرا به کناری می‎کشد و می‎پرسد: "آیا شماها از ساخارین نیستید؟ آیا شماها همان کسانی نیستید که سالتنو را به قتل رسانده‎اند؟"
صادقانه بگویم، من تردید کردم حقیقت را به او بگویم. گرچه او از خود ما بود، اما به او هم نباید همه چیز گفته می‎شد. و <جامعه زندانیان> آزاد شده همان چیزی نیست که <جامعه محکوم زندانی> ما است. حالا اگر پیرمرد یا یکی دیگر از آنها بخواهد خود را پیش مقامات مسئول محبوب کند بنابراین می‎رود و مخفیانه ما را لو می‎دهد ــ آری، او آزاد است. ما در زندان تمام خبرچین‎ها را می‎شناسیم؛ به محض افتادن اتفاقی ــ فوری می‎دانیم چه کسی آن را انجام داده است. اما اینجا چطور می‎شود آن را تشخیص داد؟
او فوراً متوجه دلیل تردیدم می‎شود و می‎گوید: "از من نترس؛ من هرگز به رفقایم خیانت نمی‎کنم، هرچند به من هم مربوط نمی‎شود. اما چون در شهر جریان را همه می‎دانند و حالا من می‎بینم که شماها یازده نفرید بنابراین حدس زدن برای من مشکل نبود. برادران، شماها آش بدی برای خودتان پخته‎اید. داستان بسیار بدی‎ست و قاضی منطقه در اینجا بسیار سختگیر است ــ اما، این به شماها مربوط می‎شود. اگر شماها کامیاب بشوید بنابراین می‎تونید راضی باشید. ما هنوز ذخیره غذائی داریم و به محض بازگشت به شهر به شماها از نان خود و مقداری ماهی می‎دهم. آیا به یک دیگ احتیاج ندارید؟"
"یک دیگ اضافی نمی‎تونه ضرری برسونه."
"شماها دیگ را خواهید گرفت ... شب براتون با چند چیز دیگه می‎آورم. آدم باید به برادران خود کمک کند!"
تا حدودی قلب‎مان آرام گرفته بود. من کلاه از سر برمی‎دارم و از مردِ خوب تشکر می‎کنم، همچنین رفقای من هم این کار را می‎کنند. برای ما خیلی ارزش داشت که او برایمان ذخیره غذائی تهیه می‎کرد، اما خیلی بیشتر از آن کلمات خوب او بودند. تا حالا مجبور به اجتناب از مردم بودیم، زیرا ما از آنها چیزی بجز شر و مرگ انتظار نداشتیم ــ اینجا برای اولین بار مردم برای ما ابراز تأسف می‎کردند.
از شادی نزدیک بود اینجا برای‎مان تقریباً یک فاجعه اتفاق بیفتد.
پس از رفتن <زندانیان آزاد شده> جرئت‎مان زیاد می‎شود و بی‎دقت‎تر می‎شویم؛ وولوجکا حتی شروع به رقصیدن می‎کند. ما هر احتیاطی را کنار می‎گذاریم، به گردنه دیکمَن (گردنه به نام دیکمن آلمانی نامیده می‎شود که ماشین بخارش را آنجا می‎ساخت) ــ بالای رودخانه می‎رویم. ما آتش روشن می‎کنیم، بر بالای آن دو دیگ قرار می‎دهیم، در یکی چای درست می‎کنیم و در دیگری سوپ ماهی. در این بین شب شده بود، هوا تاریک می‎شود و یک باران لطیف شروع به بارش می‎کند. با وجود چای داغ باران بی اهمیت بود.
ما طوری نشسته بودیم که انگار در آغوش ابراهیم نشسته‎ایم، زیرا ما از طرفی که ایستاده بودیم چراغ‎های شهر را می‎دیدیم و بنابراین از آن سمت هم حتماً می‎توانستند آتش ما را ببینند. ما می‎توانستیم گاهی اینطور بی احتیاط باشیم، ما که سرگردان از میان جنگل و مزرعه گذشته بودیم، از هر انسانی خود را پنهان ساخته بودیم ــ حالا، در برابر شهر یک آتش روشن کرده و چنان آسوده با هم گفتگو می‎کردیم که انگار کوچک‎ترین خطری هم ما را تهدید نمی‎کند.
خوشبختانه آن زمان در شهر آقای پیری زندگی می‎کرد، یک کارمند. پیش از این او در شهر<ن> بازرس زندان بزرگی بود که تعداد زیادی زندانی را در خود جای می‎داد و همه در آنجا با کمال میل از این پیرمرد یاد می‎کردند. سامارو را تمام سیبری می‎شناخت، و وقتی سه سال پیش به من گفتند که او مرده است، به این خاطر پیش کشیش رفتم تا بگذارم برایش یک نماز میت بخواند. او آقای خوبی بود، اما فقط فحش دادن را خیلی دوست داشت؛ و به این خاطر فحش‎های کاملاً وحشتناکی می‎داد. او فریاد می‎کشید و پا به زمین می‎کوبید ــ اما به هیچکس بدی نمی‎کرد. محکومین بخاطر عادل بودنش به او احترام می‎گذاشتند، به هیچکس توهین نمی‎کرد، هرگز ما محکومین را زیر فشار قرار نمی‎داد؛ او هرگز اجازه نمی‎داد به او رشوه دهند و هرگز از محکومین چیزی به نفع خود درخواست نمی‎کرد، بلکه فقط چیزی را برمی‎داشت که داوطلبانه برای قدردانی از کارهای خوبش به او تعارف می‎کردند. این برای او همچنین بسیار ضروری بود، زیرا که خانواده‎اش کوچک نبود.
اما او در آن زمان از خدمت بازنشسته شده بود و در نیکولایو زندگی می‎کرد. در خانه کوچک خودش. به دلیل عادت قدیمی خود هنوز هم با آدم‎های ما سر و کار داشت، با <جامعه زندانیان آزاد شده>. او در آن شب در تراس خانه‎اش نشسته بود و پیپ می‎کشید، ناگهان چشمش در تنگه دیکمن به یک آتش می‎افتد. او فکر می‎کند: "چه کسی می‎تواند آنجا آتش روشن کرده باشد؟"
دو نفر از زندانیان آزاد شده بر حسب تصادف از آنجا می‎گذشتند. او آنها را پیش خود می‎خواند.
او می‎پرسد: افراد شما حالا کجا ماهی می‎گیرند، فکر نکنم احتمالاً در کنار تنگه دیکمن ماهی بگیرند؟"
آنها جواب می‎دهند: "نه، آنجا نه. بالای تنگه. بعلاوه باید آنها امروز برگردند!"
"که اینطور ... آیا آنجا در آن سمت آتش را می‎بینید؟"
"بله."
"احتمالاً چه کسی می‎تواند باشد؟ شماها چه فکر می‎کنید؟" ــ
"ما نمی‎دانیم استفان ساولیتس. احتمالاً مسافرند."
"کاملاً درست است: مسافر! شما آدم‎های حقه باز اصلاً به برادران خود فکر نمی‎کنید، فقط من باید همیشه در فکر آنها باشم. مگر نمی‎دانید که قاضی منطقه دو روز پیش در باره فراریان از ساخارین چه گفته است؟ آنها را در این نزدیکی دیده‎اند ... حتماً آنها هستند، کودکان احمقی که آنجا آتش را روشن کرده‎اند!"
"ممکن است، استین ساولجیش."
"حالا، وضع آنها خوب نیست! می‎بینید آنها دارند آنجا چه می‎کنند! ... من فقط نمی‎دانم که آیا قاضی منطقه در شهر است یا نه؟ اگر او بازنگشته باشد، بنابراین باید به زودی پیدایش شود، بعد آتش را خواهد دید و به این ترتیب فوراً سربازها را خبر می‎کند. قتل سالتناو می‎تواند به قیمت سر آنها تمام شود. فوراً یک قایق آماده کنید!"
ما حالا کنار آتش در انتظار سوپ ماهی نشسته بودیم؛ مدت‎ها می‎گذشت که غذای گرمی نخورده بودیم. شب تاریک بود، ابرها از سمت اقیانوس خود را گسترانده بودند، بارانی ریز فرو می‎ریزد، در جنگل زمزمه و خش خش بلند می‎شود و سر و صدا و حرف‎های ما را خاموش می‎سازد ــ سیاهی شب برای ما کولی‎ها بهترین دوست است. هرچه آسمان سیاه‎تر باشد قلب ما روشن‎تر است.
ناگهان مرد تاتار گوش می‎سپرد ــ این تاتارها قدرت شنوائی خوبی دارند. من هم گوش سپرده بودم و به نظرم می‎رسید که انگار صدای آهسته پارو زدن بر روی آب می‎شنوم. به رودخانه نزدیک‎تر می‎شوم ــ درست بود: یک قایق بی سر و صدا خود را نزدیک می‎ساخت، که در کنار سکان آن یک انسان با کلاهی نشانه دار نشسته بود.
من می‎گویم: "خب بچه‎ها، ما باختیم. قاضی منطقه می‎آید!" ما از جا می‎جهیم، دیگ‎ها را می‎اندازیم و به جنگل فرار می‎کنیم ... من برای افراد ممنوع کرده بودم که از هم جدا شوند. ما باید اول می‎دیدم چه پیش خواهد آمد. شاید اگر تعداد مهاجمان کمتر باشد بهتر می‎توانستیم خود را نجات دهیم. ما خود را پشت درخت‎ها مخفی می‎سازیم و انتظار می‎کشیم ...
قایق در کنار ساحل توقف می‎کند؛ پنج مرد از آن پیاده می‎شوند. یکی از آنها با صدای بلند می‎خندد و می‎گوید: "شما آدم‎های ابله، پس چرا فرار کردید؟ اگر من فقط یک کلمه به شماها بگویم شماها همگی فوری بیرون خواهید آمد؛ البته شماها شجاع هستید اما مانند خرگوش‎ها پا به فرار می‎گذارید!"
دارجین در کنار من پشت یک درخت ایستاده بود. "واسیلی، نمی‎شنوی؟ ــ صدای قاضی منطقه خیلی آشنا به گوش می‎رسد."
"صبر کن، ساکت باش! تعداد آنها کمتر است."
یکی از آنها جلو می‎آید و می‎پرسد: "هی، شما مردم! نترسید! در زندان محلی چه کسی را می‎شناسید؟"
ما جواب نمی‎دهیم.
او حالا می‎گوید: "آه، شما بچه‎های شیطان، بگید، چه کسی را اینجا می‎شناسید، شاید بعد ما را بشناسید!"
"مهم نیست که آیا ما شماها را می‎شناسیم یا نه، اگر ما شماها را اصلاً نبینیم هم برای ما بهتر است هم برای شماها. ما زنده خود را تسلیم نمی‎کنیم!"
من به رفقا اشاره کردم که خود را آماده نگه دارند. آنها پنج نفر بودند، بنابراین ما در اکثریت بودیم. من فکر کردم که فقط حیف خواهد شد اگر آنها شروع به شلیک کنند ــ در شهر صدای گلوله را می‎شنیدند. در هر صورت به نظر می‎آمد که ما باخته‎ایم؛ بدون مبارزه اما نمی‎خواستیم خود را تسلیم کنیم.
پیرمرد دوباره شروع می‎کند: "بچه‎ها، آیا هیچ کدام‎تان دیگر سامارو پیر را نمی‎شناسد؟"
دارجین دوباره به من می‎گوید: "درسته، او باید بازرس شهر <ن> باشه!" و با صدای بلند می‎پرسد: "قربان، آیا شما دارجین را می‎شناسید؟"
"چطور می‎تونم نشناسم؟ مسن‎ترین زندانی من در شهر <ن> بود، فکر کنم که فدور Fedor نام داشت."
"من دارجین هستم، قربان! بچه‎ها بیائید بیرون! بانی خیر ما است." در این وقت ما همه بیرون می‎آئیم.
"قربان، آیا واقعاً خودتان هستید، آمده‎اید دستگیرمان کنید؟ ما هرگز این را از شما انتظار نداشتیم."
"شماها ابلهید! من برایتان تأسف می‎خورم، شما آدم‎های ساده مگر دیوانه شده‎اید که در برابر شهر آتش روشن کرده‎اید؟"
"قربان، باران خیس‎مان کرده بود!"
"باران شماها را خیس ساخته بود؟! و شماها هنوز خودتان را کولی می‎نامید؟ باید خدا را شکر کنید که من برای پیپ کشیدن قبل از قاضی منطقه روی تراس رفتم. اگر او آتش شماها را می‎دید برایتان محل کوچکی آماده می‎کرد تا بتوانید خیسی‎تان را خشک کنید! آه، مردم، مردم! هوش بخصوصی ندارید، اما با این وجود شماها گذاشتید سر سالتناو از بدن قطع شود، شما اراذل! فوری آتش را خاموش کنید و از ساحل دور شوید، عمیق‎تر در تنگه بروید! آنجا می‎توانید ده آتش روشن کنید، شما اراذل و اوباش!" او فحش می‎داد، ما دور او جمع شده بودیم و می‎خندیدم. وقتی او دست از فریاد کشیدن برداشت چنین گفت: "من براتون یک قایق و چای آورده‎ام. از سامارو پیر با  دشمنی یاد نکنید. و وقتی با کمک خدا با خوشی از اینجا رفتید و اگر یکی از شماها به توبولسک رفت، آنجا در کلیسا برای مقدسین من شمعی روشن کند. من احتمالاً اینجا خواهم مرد، در خانه‎ای که بعنوان جهیزه زنم به دست آورده‎ام ... همچنین پیر هم هستم. و با این حال گاهی اوقات به زادگاهم فکر می‎کنم. ــ حالا اما، سلامت بمانید! و یک توصیه هنوز به شماها می‎کنم ــ از هم جدا شوید! حالا چند نفر هستید؟"
"یازده نفر."
"خب، و شماها الاغ نیستید؟ حتی از شماها در ایرکوتسک هم حرف می‎زنند، و شما احمق‎ها هنوز هم در ساحل روشن به رفتن ادامه می‎دهید!"
پیرمرد در قایقش می‎نشیند و از آنجا می‎رود. ما به اعماق تنگه می‎رویم، چای را می‎پزیم، سوپ‎مان را می‎خوریم، ذخایر غذائی‎مان را مرتب می‎کنیم و با عمل کردن به توصیه پیرمرد از همدیگر خداحافظی می‎کنیم.
من با دارجین می‎روم، ماکارف با دو چرکسی، مرد تاتار با دو نفر دیگر و سه نفر باقیمانده هم با هم می‎روند. از آن زمان به بعد ما همدیگر را ندیده‎ایم. من نمی‎دانم کدامیک هنوز زنده و یا اصلاً کسی از آنها مرده است. فقط از مرد تاتار شنیده‎ام؛ او هم باید به اینجا رانده شده باشد ــ اما نمی‎دانم که حقیقت دارد یا نه. ما در همان شب مؤفق شدیم مخفیانه از نیکولاجوسک خارج شویم؛ فقط سگی در یک حیاط برایمان پارس کرد.
هنگامیکه خورشید طلوع کرد، ما ده کیلومتر از مسیرهای جنگلی را پشت سر گذارده بودیم و به بزرگراه نزدیک می‎شدیم. ناگهان صدای جرنگ جرنگی می‎شنویم. سریع پشت بوته‎ها خود را مخفی می‎سازیم و گذشتن یک درشکه سه اسبه از کنارمان را می‎بینیم، و در درشکه قاضی منطقه پیچیده شده در پالتو نشسته و مشغول چرت زدن بود.
در این وقت من و دارجین هر دو بر سینه صلیبی رسم می‎کنیم. "خدا را شکر که او در شب بازنگشته بود! ممکن است که احتمالاً برای دستگیری ما حرکت کرده باشد."
ــ ناتمام ــ    

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر