مدرسه جدید فلسفه.(6)


دو سوسیس را با ولع خوردم، رسماً آنها را بلعیدم. آن دو سوسیسِ دیگر را با لذت خورده و عصاره‌اش را مکیدم. هنوز هم می‌توانم تا نیمه‌شب یک دوجین سوسیس بخورم. و فردا می‌توانم برای خود دوباره سوسیس، نان و شراب بخرم. من می‌توانم خود را حبس کنم و غذا بخورم و دراز بکشم و روزنامه‌ای قدیمی که در آن کتابی پیچیده شده بوده است بخوانم، ناگهان معلوم می‌شود که اخبار سال پیش هم مانند خبرهای روز جالب می‌باشند. شاید هم حتی جالب‌تر. این نشان می‌دهد که رویدادها وهمی بیش نیستند. همه چیز از حرکت بازایستاده است. چه خوب! جنازه‌ها به خاک سپرده شده‌اند. جانداران دیگر نمی‌میرند. احتمالاً تا ابد زنده خواهند ماند. آنجا آن پائین، در نهارخوری دانشجویان می‌شود هنوز با آشپز و نظافتچیِ زن گپ زد. بشّاش و بامزه‌اند این بانوان. طوریکه انگار همین دیروز زاده شده‌اند، یا انگار از سیاره دیگری آمده‌اند. فقط لازم است یک جوک از آنچه آنها در بین پایشان دارند بپرانی و آنها از زور خنده می‌خواهند منفجر شوند. زندگی مرگ را به زانو در می‌آورد. عشق بر مرگ پیروز می‌گردد. بیچاره مرگ. همه از او اجتناب می‌کنند. آدم‌ها از دست مرگ جان‌شان به لب رسیده است.
اما من به پائین نخواهم رفت. من در سوراخ خود می‌مانم. بر روی تخت دراز می‌کشم و روزنامه کهنه‌ای را می‌خوانم. چشم‌هایم را می‌بندم و فکر می‌کنم که آیا هنوز آرزوهائی دارم. من فقط یک آرزو دارم: هیچکس اینجا به زور وارد نشود. من می‌خواهم بتوانم آزادانه دراز بکشم. من نه می‌خواهم به آمریکا و نه به ماه پرواز کنم. نمی‌خواهم به اپرا بروم و در کافه با دیگران صحبت کنم، نه می‌خواهم پادشاه باشم و نه هنرپیشه سینما. هیچ چیز نمی‌خواهم. من چنان احساس خوشی دارم که حتی وجودِ خود را هم احساس نمی‌کنم. من حالا می‌توانم زندگی کنم، بدون آنکه بخاطر وجود داشتن مجبور به جنگیدن باشم. من یک آپارتمان دارم، غذا دارم، لباس، تختخواب، اجاق، چوب در پشتِ اجاق ...
حوالی غروب سوسیس‌ها را خریدم. با آنها مانند سگی که با تکه گوشتی در دهان از برابر قصاب می‌گریزد به طرف خانه دویدم. هنوز هم بعد از تهیه کردن خوراکی خشنودی بزرگی مرا از خود پر می‌سازد. هنوز هم می‌ترسم نکند غذا تمام بشود، نکند خانه‌ام فرو ریزد. وقتی از سفری به خانه بازمی‌گردم، ترس دارم. من می‌ترسم که چشمم به دیواری با پنجره‌های سوخته یا کوهی از سنگ و تخته پاره و لوله‌های درهمرفته فاضلاب بیفتد. وقتیکه من بعد از یک هفته غیبت خانه را هنوز در جای خود می‌یابم و می‌توانم درِ اطاقم را دوباره باز کنم، برایم همیشه خبری خوب و تازه بوده که باعث شادی دوباره‌ای در من می‌گردد. یک کلید! و خانه‌ای به همراهش!
من درِ کمد را باز می‌کنم و یک بار دیگر محتویات کارتن مقوائی را که نوشته سیاه رنگی به انگلیسی روی آن چاپ شده است بررسی می‌کنم. دو روزی می‌شود که من قوطی‌های کوچک، کیسه‌های نایلونی و کنسروها را روی تختخواب و میز پخش می‌کنم. در بین‌شان حتی آدامس هم پیدا می‌شود.
ــ ناتمام ــ

مدرسه جدید فلسفه.(5)


خلبانانیکه شهرها را کاملاً با خاک یکسان کرده و به آتش کشانده‌اند، خود را در مقایسه با بقیه سربازان به دلیل ظرافت و دلاوری ممتازتر به حساب می‌آوردند. بنابراین ماجرا تا اندازه‌ای مربوط به مسافت فاصله میان جلاد و قربانی می‌باشد. فقط باید بخاطر زیبائی شناسی و قبل از هر چیز بهداشتْ مواظب بود که خون دست‌هایمان را آلوده نسازد و پاهایمان در دل و رودۀ قربانی گره نخورد. البته هرکسی قادر نیست با سرنیزه بجنگد یا کس دیگری را شکنجه کند. اما هر مرد عادی‎‌ای قادر است از یک فاصله مشخص آدم بکشد. کودکی را از فاصله چند صد متری با گلوله کشتن مسلماً راحت‌تر از دریدن او با دست است. بعلاوه حتی در زمان‌هائی که صلح کامل نیز حکمفرماست، زن‌ها شوهران‌شان را چهار قسمت می‌کنند و بدن قطعه قطعه گشته را در چمدان همراه خود در ایستگاه‌های راه‌آهن، در سالن‌های انتظار، در سینماها به این سو و آن سو حمل می‌کنند. بنابراین شاید نباید در باره جنگ هم مبالغه کرد. ممکن است در تمام این کارها آنچه اهمیت دارد کمیت باشد و نه کیفیت.
حالا می‌توانم کمی از خودم بگویم. من با لباس روی تخت دراز کشیده بودم و فکر می‌کردم. من به این فکر می‌کردم که اینجا مبل‌ها و کتاب‌ها قرار دارند، عکس‌ها بر دیوارها آویزانند، و به اینکه همه اینها عبث‌اند. همچنین من هم اینجا بی‌ثمر دراز کشیده‌ام و بی‌معنی‌ام. به محض اینکه از غذا خوردن، خود را شستن، خوابیدن، خود را با گفتگو سرگرم ساختن و خرید رفتن دست بکشم، دیگر چه می‌ماند که انجام دهم؟ افسوس که قادر نیستم منظورم را روشن‌تر فرمولبندی کنم. شاید در ادامه منظورم خود بخود ظاهر گردد.
حالا روی تخت دراز کشیده‌ام. اما چگونه دراز کشیده‌ام؟ من بقدری عمیق دراز کشیده‌ام و چنان شدید این دراز کشیدن را در خود احساس می‌کنم که با تخت یکی می‌شوم. من خوشحالم و از این دراز کشیدن لذت می‌برم. من کلید را در جاکلیدی چرخاندم، لامپ را که کلاهی ساخته شده از کاغذ روزنامه آنرا محافظت می‌کند روشن کردم. هیچکس پیش من نمی‌آید، هیچکس مرا از روی تخت به زیر نمی‌اندازد، هیچکس مرا در باران و در تاریکی بیرون نمی‌کند. هیچکس به من لگد نمی‌پراند، به صورتم سیلی نمی‌زند. من می‌توانم اینجا یکساعت دراز بکشم، دو ساعت، پنج ساعت. بعد بلند می‌شوم و غذا می‌خورم. سوسیس گرم و آبدار. همین حالا هم سوسیس‌ها در روغن داغ مشغول گرم شدن هستند. هیچکس سوسیس‌ها، نان و چای‌ام را از من نخواهد ربود.
ــ ناتمام ــ

مدرسه جدید فلسفه.(4)


آنها بدتر از من نیستند، آنها اما بهتر هم نیستند. اما این احساسات تأثیری بر کردار من ندارند. من نمی‌توانم به یک کودک خردسال لگد بزنم، حتی اگر هم بدانم که کسی در آن نزدیکی نیست. با لعن و نفرین‌های خشن و با کراهت خود را خم می‌کنم تا دستکش زنی که بوی ادوکلن می‌دهد را از روی زمین بردارم. با این وصف امکانات پنهان در انسان‌ها در خوابی سبک به سر می‌برند. در مقایسه با آنها، عمل کسی مانند راسکولنیکف شبیه حماقت جوانی ضعیف و خوش قلب دیده می‌شود که گلدانی را شکسته است.
از این گذشته دیگر آن زمانیکه انسان‌ها ارواح خبیثی بودند گذشته است. امروز حتی بزرگ‌ترین تبهکاران و جانی‎ها خود را شبیه به بزدلی قابل ترحم نشان می‌دهند و ادعا می‌کنند که تنها شرایط آنها را به یک قاتل مبدل ساخته است. رودوُلف هویس فرمانده اردوگاه مرگ آشویتس در زندگینامه حود می‌نویسد: "خواهش می‌کنم هنگام استفاده از این یادداشت‌ها، کوشش نکنید در برابر دید عمومی از آنچیزهائیکه با همسر و خانواده و کارهای ملایم و دودلی های محرمانه‌ام مربوط هستند تعریف کنید. مردم باید همچنان در من یک انسان بی‌رحم خون‌آشام، یک سادیست ظالم و قاتل میلیون‌ها نفر را ببینند. زیرا که اکثریت مردم نمی‌توانند طور دیگری فرماندهان آشویتس را تصور کنند. آنها هرگز درک نخواهند کرد که من هم دارای دلی می‌باشم و ذاتاً انسان بدی نبوده‌ام."
من این کلمات را مخوف‌ترین شکایت یک انسان مدرن به شمار می‌آورم. ابنجاست که آدم احساس ناتوانی می‌کند. این حقیقت دارد، او هم مانند همه دارای یک قلب بوده است. اما برگردیم به موضوع کوچک هرروزه و کمی کسل‌کننده خودمان.
من سئوالات مخصوصی را برای خود طرح می‌کنم و به آنها جواب‌های صادقانه می‌دهم. شاید که این اندیشه کردن‌های یک دانشجوی دانشکده فلسفه برای بعضی از روانشناسان، جامعه شناسان، متخصصین الهیات و دیگر دانشمندان کمکی گردد تا که راه خود را در جهان بهتر پیدا کنند، در جائیکه اکنون ما در حال زندگی کردن در آن هستیم. من یکی از شماها هستم، من هم یک انسانم. بعلاوه باید اذعان کنم که من با بعضی انسان‌ها آشنائی و برخورد داشته‌ام که بدتر از من بوده‌اند. من مرد جوان عادی‌ای هستم و وقتی جنگ جهانی دوم آغاز گشت هجده سال از عمرم می‌گذشت.
من در اطاقم روی تخت دراز کشیده و فکر می‌کردم: اگر در فاصله صد متری من یک گروه آدم از پیرمرد گرفته تا زن و کودک قرار می‌دادند، و اگر کسی یک مسلسل در دستانم قرار می‌داد با این دستور که این انسان‌ها را بی‌رحمانه به گلوله ببندم، من واقعاً بدون معطلی این دستور را انجام می‌دادم. فقط کافی بود که دستور دهنده یک اونیفورم بر تن داشته و فرمانده من باشد. من چنین تصور می‌کردم که تنها فاشیست‌های هیتلری قاتل بوده‌اند. اما نه، ما قربانیانِ آنها هم خود را بر خلاف میل و مخالف اراده‌مان تبدیل به یک قاتل کرده بودیم.
در نتیجه من هم می‌توانم چند رگبار طولانی به سوی پیرمردان، زن‌ها و کودکان شلیک کنم و خلاص. من فکر می‌کنم می‌شود از فاصله طولانی گروهی از مردم را بدون دچار شدن به حالت تهوع و احساس سرگیچه کشت ...
ــ ناتمام ــ

سامسون بی دلیله.


قرار گذاشتیم ساعت هشت، بعد از پایان کار همدیگر را ببینم. دو هفته‌ای از آخرین دیدارمان می‌گذشت.
روی نیمکت در پارک روبروی قطار زیرزمینی نشسته و مشغول خواندن کتاب هستم. ده دقیقه به ساعت نُه مانده است، اس ام اس می‌فرستد: تا دو دقیقه دیگه قطارم راه می‌افته و تا دوازده دقیقه دیگه پهلوتم.
هنوز مشغول خواندن هستم که با شنیدن صدای قهقهۀ پیام از راه دور جانی تازه در جسم و روحم جاری می‌شود. از ته دل می‌خندید. مدت‌ها بود خنده جانانه‌اش را نشنیده بودم.
از آخرین پله‌های قطارزیرزمینی دیده بود که مویم را کوتاه کرده‌ام. از سر ناباوری، با شوقی کودکانه بلند بلند می‌خندید تا به من رسید. همدیگر را بغل کرده و می‌بوسیم. مانند کودکی شده بود که پدرش را بعد از مسافرتی طولانی دوباره می‌بیند. چشمانش پر از شادی شده بود. تصورش را هم نمی‌کرد مرا بعد از بیست سال با ریش و موی بلند حالا با موی کوتاه شده و صورت اصلاح کرده ببیند. ذوق‌زده شده بود و مرتب نگاهم می‌کرد، می‌خندید و دست به مو و صورتم میکشید. پرسیدم: مسخره شده؟
خندید و شگفت‌زده گفت: نه، چه جوون شدی!
فرزندان، گذشته از اینکه در چه سن و سالی باشند، همیشه دل‌شان میخواهد پدر و مادرشان جوان و سالم و شاد باشند و همانطور هم برای همیشه باقی بمانند.
برای صرف شام براه افتادیم و من در راه دلیل کوتاه کردن مو و اصلاح ریشم را برایش تعریف می‌کردم، او نگاهش دائم به من اما فکرش جای دیگر بود.

INCARNATION


از آنجائیکه به کرات در ارتباط با استفاده از زندگی، جسم و روح سوءتفاهم رخ می‌دهد، بنابراین در اینجا بار دیگر قرارداد اینکارناسیون که ما همگی آنرا امضاء کرده‌ایم را قرار می‌دهم. هنوز هم بیهوده تعداد زیادی شکایت به اداره اینکارناسیون فرستاده می‌شود و تخلف از پاراگراف‌های اصلی باعث کاغذبازی اداری می‌گردد. بد نیست که اگر همه اینکارناسیونیست‌ها به خاطر جهشی بلندتر بتوانند یکبار دیگر قرارداد را مطالعه کنند تا بدینوسیله اقامت دسته‌جمعی‌مان در آینده بدون مانع جریان یابد. ارزش این را هم دارد که مانند همۀ قراردادها آن نوشته‌هائی را که ریز چاپ شده‌اند را نیز خواند.
از جو کونراد
پاراگراف ۱: به شما یک جسم داده می‌شود.
این جسم تازه و منحصر به فرد است. هیچکس دیگری مانند آن را به دست نمی‌آورد.
پ. ۲: به شما یک مغز داده می‌شود.
استفاده از آن می‌تواند سودمند باشد.
پ. ۳: به شما یک قلب داده می‌شود.
اگر مغز و قلب سنجیده مورد استفاده قرار گیرند، شما بهترین نتیجه را کسب خواهید کرد.
پ. ۴: به شما درس‌هائی داده می‌شود.
هیچکس نمی‌تواند دقیقاً آن درس‌هائی را که شما دریافت می‌کنید به دست آورد یا آنها را از شما بگیرد.
پ. ۵: شما می‌توانید آنچه که مایلید انجام دهید.
آنچه که شما بر دیگران روا می‌دارید به شما بازمی‌گردد.
پ. ۶: یک درس آنقدر تکرار می‌گردد تا فهمیده شود.
پ. ۷: این قرارداد برای همه یکسان است.
امتیازی در کار نیست، اگر هم بعضی‌ها خلافش را ادعا کنند. (تغییرهای کتبی بی اعتبارند.)
پ. ۸: به شما آینه‌ای داده می‌شود، تا بیاموزید. بسیاری از آینه‌ها مانند اجسام دیگر دیده می‌شوند. آنها برای این وجود دارند تا به شما چیزی را که درون شماست نشان دهند.
پ. ۹: وقتی جسم شما نابود می‌گردد یا از انجام وظیفه بازمی‌ایستد، شما جسم جدیدی به دست خواهید آورد. (امکان دارد که کمی طول بکشد.)
پ. ۱۰: قرارداد اینکارناسیون هنگامی به پایان می‌رسد که تمام دروس به نتیجه مطلوبی رسیده باشند.
پ. ۱۱: شما تعیین می‌کنید که چه چیز مطلوب است!
اشاره‌های سودمند و راهنمائی:
· هدف آن نیست که وقت ترک کردن جسم تا حد امکان پول فراوان داشته باشیم.
· برای شهرت و محبوبیت جایزه‌ای در کار نیست.
· شما نباید اشتباهات دیگران را سرمشق خود قرار دهید.
· قواعد برای این وجود دارند تا مورد بررسی و کنترل قرار گیرند.
· ادعاهای دیگران در باره هدف می‌تواند گمراه کننده باشد.
· شما نمی‌توانید چیزی را اشتباه انجام دهید. حداکثر می‌تواند طولانی‌تر گردد.
· زمان، وهمی بیش نیست.
· شما امکان به دست آوردن تمام پاسخ‌ها را توسط ارتباط مخصوصی در قلب‌تان دارید.
· در دوران آموزش تنها تشعشعات قلب حکمفرماست.
· تلاش برای خسارت رساندن به دوران آموزش باعث محدودیت می‌گردد.
· هیچکس قادر نیست بار مسئولیت را از دوش شما بردارد.
· خشونت هیچگاه به راه حل ختم نمی‌شود.
· توجه کردن به اینکه کدامیک از موقعیت‌ها خود را تکرار می‌کنند می‌تواند مفید باشد.
· مواد مخدر (قانونی و غیر قانونی) می‌توانند درک دروس را جعل کنند.
· تنها به این خاطر که همه یک نوع رفتار می‌کنند نباید بدین معنی باشد که کار درستی انجام می‌دهند.
· به ندرت اتفاق می‌افتد که فقط یک راه حل صحیح وجود داشته باشد.
· شما می‌توانید برای عفو و آمرزش یک درخواست بدهید.
· شروط ویژه‌ای وجود ندارد _ برای هیچکس.
· شما را دوست خواهند داشت. بقیه چیزها فریبی بیش نیست.
· دروس فرصت‌های مخصوصیند برای تکامل، و نه مقاصد بدخواهانه.
· اطمینان به دیگران و سپردن جسم خود بدست‌شان می‌تواند خطرناک باشد.
· مانع تکامل دیگران شدن هیچ سودی نمی‌آورد.
· شما این فرصت را به دست می‌‌آورید (ترجیحاً در هنگام ساعات شب) که جسم خود را ترک کنید.
· خاطره تجربه‌های خارج از جسم، در بدن و به عبارت دیگر در مغز ثبت نمی‌گردد.
· ور رفتن با بدن خود حق مسلم شماست. اما ور رفتن با بدن دیگران موافقت‌شان را ایجاب می‌کند.
· نگاه دزدکی بیمعنی‌ست!
· کسیکه به شما یک بیمه عمر پیشنهاد می‌کند دروغگوئی بیش نیست.
· پایان دادن شرورانه به یک کارناسیون به نامه‌نگاری بیهوده ختم می‌شود.
· نظریه علمی و متون مقدس به آشفتگی خدمت می‌کنند.
· اول شدن منظور اصلی نیست.
· خونسرد به نظر آمدن منظور اصلی نیست.
· هیچکس در وضعیت شما نقش بهتری از خود شما ندارد.
· شما تنها کسی نیستید که به مفهوم اینکارناسیون مشکوکید.
· از آنجائیکه شما با این قرارداد موافقت کرده‌اید، بیهوده است اگر که بخاطر بودن در اینجا شکوه و شکایت کنید.

مدرسه جدید فلسفه.(3)


بعد از این گفتگو برای نهارخوردن به غذاخوری دانشجویان می‌روم. پشت صندلی یکی از دانشجویان در انتظار می‌ایستم تا او با قاشق و پر سر و صدا غذا خوردن از ظرف فلزی را تمام کند. در آنجا همه خیلی با عجله غذا می‌خوردند، چونکه پشت سرشان افراد گرسنه دیگری با ژتون غذا در دست در هوای بد و همهمه‌ای بلند انتظار می‌کشیدند.
بعد از ظهر به خانه بازگشتم. خود را بر روی تخت انداخته و به سقف خیره شدم. پلک‌ها را بسته و به فکر فرو رفتم. با خودم در باره مهم‌ترین موضوع در زندگی یک انسان صحبت کردم. یکبار دیگر پی بردم که: "تمام این چیزها بی‌معنی‌ست." همه چیز. زندگی. آیا می‌شود هنوز هم چیزی به آن افزود؟ چند ماه پیش تاریخی را معین کرده بودم. روزی را که در آن خودکشی خواهم کرد. البته تعیین دقیق سال، ماه، روز و ساعت تا اندازه‌ای راحتم ساخته بود. به نظرم می‌آمد که چنین تصمیمی دستانم را در مقابل انسان‌ها باز خواهد گذاشت و به من آزادی عمل خواهد بخشید. من به خود می‌گفتم: "من به هیچکس وابسته نیستم، هیچ چیز به من مربوط نیست."
یکی از کارهائی که قادر به انجام دادنش نیستم تحمل کردن انسان است. مطمئناً فقدان خیرخواهی برای دیگر همنوعان یکی از ویژگی‌های انسان مدرن است. اگر همه خود را سر حال احساس می‌کردند، امکان تحمل کردن آنها می‌رفت، بعد آنها به روی همدیگر لبخند می‌زدند. اما کافی‌ست که سوار یک اتوبوس مملو از مسافر شوی ... آنها پر از خشم و انزجار به یکدیگر نگاه می‌کنند. تنها ابلهان شوخی می‌کنند و در بازی کثیفی خود را خرسند نشان می‌دهند. بقیه اما از میان شیشه‌های کثیف به بیتفاوتی‌ای مبهم خیره می‌شوند. در لحظه‌هائی که سر حال نیستم انسان‌ها برایم مانند توده مدفوع جانداری به حساب می‌آیند. البته من خودم را هم جزئی از آنها به شمار می‌آورم. چرا وقتیکه من خودم را قبول ندارم و اغلب با احساسی آغشته به نفرت خود را نظاره می‌کنم باید برای انسان‌های دیگر احترام قائل شوم و دوست‌شان بدارم؟
ــ ناتمام ــ

مدرسه جدید فلسفه.(2)


پرفسور خود را به طرف من خم کرده و از قرار معلوم منتظر شنیدن نام جدیدی بود. متأسفانه من تقریباً تمام اسامی معروف فلسفه حتی شوپنهاوئر بدبین را نامبرده بودم. از یک تیرگی بزرگ، از یک چاه عمیق، از تاریک روشن دوران کودکیم یک نام ظاهر می‌گردد، اما من آن را به پروفسور نمی‌گویم. این نام طنین عجیبی داشت و از زمان پشت سر گذاردن کودکی، هرگز دیگر او را نخواندم: آن فیلسوف اسرارآمیز مولفورد نام داشت. من خودم مولفورد را نخوانده بودم، زیرا که در آن زمان هنوز مسلط بر حروف الفبا نبودم _ او را پیرمردی بر روی تختی از جنس بلوط می‌خواند، پیرمردیکه همسرش چشمانی سیاه و درخشان داشت. من متأسفانه در باره مولفورد خیلی کم می‌دانستم. من نمی‌توانستم بگویم که آیا او در باره علم هیپنوتیزم یا بهداشت نوشته و یا احتمالاً عقیده خود را در باره اسب‌آبی یا در باره حشیش ابراز کرده بوده است. در هر حال او به احتمال خیلی زیاد یک انگلیسی بود.
این آخرین نامی بود که به آن فکر کردم. وانگهی من همیشه مولفورد را به اشتباه موفلون می‌نامیدم، اگرچه من هرگز مطلقاً مطمئن نبودم که واقعاً موفلون چه شکلی می‌تواند داشته باشد. در کجا این حیوان زندگی می‌کرده و غذایش چه بوده است؟ تا اندازه‌ای اما مطمئن بودم که شاخه‌ای جنبان و پوستی از پشم‌های دراز داشته و شاید شیر هم می‌داده است. اما تمام اینها حدس و گمان بودند. در باره مولفورد هیچ چیز نمی‌دانستم.
البته از کانت هم شنیده بودم، اما تنها در لطیفه‌ها. از قراری باید کانت گفته باشد: "آسمان با ستارگانش در بالای سرم، حق اخلاقی در درون من". من از او تقریباً فقط این را می‌دانستم. حالا من در انتظار بودم که پرفسور به من چه جوابی خواهد داد.
چشمان خاکستری پروفسور برای یک ثانیه شروع به درخشیدن می‌کنند و دوباره رو به خاموشی می‌گذارند. او خود را طوری که انگار حوصله‌اش را سر برده‌ام نشان می‌داد، اما احتمالاً در پنهان لذت برده؛ شاید هم فقط خسته و متعجب شده است.
"شماها با اسلحه در دست جنگیدید، ما از افکار انسانی نگهبانی کردیم. شماها در جنگل، ما همیشه هرجا که امکانش بود ... شما در سمینار آمادگی من پذیرفته شدید. ما آنجا هیوم می‌خوانیم و در باره شعور انسان تحقیق می‌کنیم". و بعد دستش را به طرفم دراز می‌کند. من تعظیمی کرده و اطاق کار فیلسوف را ترک می‌کنم.
ــ ناتمام ــ

مدرسه جدید فلسفه.(1)


Rozewicz و Grass
با غرور به آنچه برشمرده بودم این را هم اضافه می‌کنم: "من <تحول خلاقانه> از برگسون را هم خوانده‌ام".
نمی‌توانستم کتاب‌ها یا نام‌های دیگری را به خاطر بیاورم، و چنین به نظر می‌آمد که پروفسور هنوز منتظر شنیدن چیزی از من است ... به تدریج چند نام از دوران دانشجوئی دوباره بخاطرم بازمی‌گردند، اسامی فیلسوفان و نام بعضی از همکلاسی‌ها که با آنها در باره مفهوم زندگی، هدف کردارهایمان و در باره خدا بحث کرده بودم.
"از اسپنسر و دراپر هم خوانده‌ام". نام این دو نفر را چونکه دیگر به خاطر نمی‌آوردم در باره چه موضوعی نوشته بودند بدون اتکای به نفس ادا کردم. اما کتابی از یکی از این دو را یک سال قبل از شروع جنگ همراه با زبیشک خوانده بودم. کتابی یا شاید هم یک بروشوری با جلد سبز آسیب دیده که اسپنسر یا دراپر مؤلف آن بودند. در این لحظه نه می‌توانستم عنوان کتاب و نه موضوع آنرا به یاد آورم. در اثنای اشغال نظامی همه آنها را فراموش کرده بودم. وانگهی، شاید هم کتاب را اصلاً کس دیگری نوشته بوده است. قسمتی از نوشته به یادم می‌آید که در آن از عقاید تعصب‌آمیز کاتولیک‌ها صحبت و نویسنده سؤال‌های نیشداری را مطرح کرده بود: "آیا هرگز کسی انگشت پدر مقدس را دیده است؟" این انگشت را من به یاد می‌آوردم، اما دیگر نمی‌دانستم منظور آن فیلسوف از طرح این سؤال چه بوده است. در نتیجه سکوت کرده و در باره آن با پروفسور حرفی نمی‌زنم. بعد از سکوت کوتاهی، یک بار دیگر اشاره به یک نام می‌کنم: فروید. پروفسور توجه‌اش جلب می‌شود و من به طور عجیبی کاملاً آشکار لطیفه‌ای در باره خواب که در آن کسی کشوی انتهائی یک کمد را گشوده و در آنجا ادرار کرده بود را به یاد می‌آورم؛ این خواب می‌باید دوران سرکوبیِ غریزه جنسی به دایه در کودکی را معنا می‌داد. اما آن تنها یک لطیفه بود. ولی آنچه به ساق پا و ران مربوط می‌شود، مطمئنم که از فروید نوشته‌ای در باره نقش پا در زندگی جنسی خوانده بودم. توضیح دادن دانشمندان در این باره بقدری به نظرمان مضحک آمده بود که ما آنها را به خاطر سپردیم. هنوز هم می‌توانستم برای پرفسور آن قسمت‌هائیکه مربوط به پا هستند را تعریف کنم.
"سابقاً در افسانه‌ها ساق پا و ران یک سمبل جاودان جنسی به شمار می‌آمده است، بر این اساس کفش یا دمپائی سمبولی از اعضای جنسی زنانه است؛ باز بر این اساس در بیماری جنسی طبق عقیده خرافات پرستی تنها پای کثیف و بد بو وسیله جنسی‌ست ... ران و ساق پا بجای آلت تناسلی زن فهمیده می‌شود، که نبودش را مخصوصاً کودکان شدیداً احساس می‌کنند ..." البته ما ارتباط‌های مشخص منطقی در این بحث علمی را یکسره کنار گذاشته و آنچه در این وضع دستگیرمان شده بود چنان معنای مضجکی می‌داد که ما از شدت خنده دل‌هایمان را گرفته و قاه قاه می‌خندیدم.
ــ ناتمام ــ

مدرسه جدید فلسفه.


Tadeusz Rozewicz
یک _
پایان اکتبر یا شاید هم پایان نوامبر سال ۱۹۴۵ بود. من درِ سفید رنگ اطاقی را به صدا آوردم. از پشتِ در صداهائی که به غرو لند یا دندان‌قروچه کردنِ حیوانی عظیم شباهت داشت بلند می‌شود. من داخل اطاقِ کار فیلسوف می‌شوم. او برجسته‌ترین فیلسوف معاصر لهستان و فکر کنم یکی از شاگردان هاسِرل بود.
پائیز در دانشگاه ثبت نام کردم. پرفسور در سمیناری مقدماتی برایمان شرحی در باره نظریه شناخت داد. بلندپروازی عجیب و غریبی مفتونم ساخته بود و می‌خواستم بدون گذراندن کلاس‌های مربوط به مبتدیان که دانشجویان جوان را به سوی اسرار رازهای دانش هدایت می‌کردند خود را فوری برای سمینارِ پرفسور معرفی کنم.
من تعظیمی به فیلسوف می‌کنم، اینکه چه کسی هستم و چگونه به اطاق او راه یافته‌ام را کوتاه توضیح می‌دهم و از او خواهش می‌کنم که مرا در سمینار خود بپذیرد. پرفسور تبسمی می‌کند. با صدای گرم و گرفته‌ای برایم توضیح می‌دهد که باید قبلاً کلاس‌هائی را که برای مبتدیان در نظر گرفته شده است بگذرانم. من چهره‌ام را درهم می‌کشم. پرفسور عمیق‌تر به چشمانم نگاه کرده و می‌گوید: "بسیار خوب آقای عزیز، از فلسفه چه می‌دانید؟ تعریف کنید."
با حرارت فراوان کوشش می‌کنم چیزی به خاطر آورم.
سرِ زیبای دانشمند مرا خیلی تحت تأثیر خود قرار داده بود: یک ماشینِ دقیق که پنجاه سال پیش از این در معروف‌ترین دانشکده‌های آلمانی ساخته شده بوده است و با وجود ویرانی‌هائیکه جنگ بر آن بر جای گذارده بود عالی عمل می‌کرد. یک پدیده. تنها گاهی در حین درس دادنْ پرفسور از پنجره به بیرون خیره می‌شد و لحظه‌ای سکوت می‌کرد. در پشت پنجره قطعه کوچک دیواری از آسمانِ ماه نوامبر قرار داشت.
من با چکمه‌ای بر پا که »از جنگل« با خود آورده بودم جلوی او ایستاده بودم و تلاش می‌کردم نام‌های فیلسوفان را به ذهنم بازگردانم.
با قاطعیت می‌گویم "من سقراط را خوانده‌ام" و لال می‌شوم. پرفسور لبخندی می‌زند و سرش را کج می‌کند.
گفته‌ام را تصحیح می‌کنم: "در واقع سقراط را نه، بلکه پلاتو در باره سقراط را. پلاتو را خوانده‌ام، نیتچه ..."
دوباره پرفسور مهربانانه لبخند می‌زند.
ــ ناتمام ــ

لحظه خوب شعر سرودن.


لحظه خوب شعر سرودن؛ سرت سلامت.
شیرنی سفرۀ عقد توئی
مأمن عشاق توئی
پیله پروانه توئی
تازه و سرسبز توئی
لاله و زنبق توئی
سلام توئی
راه توئی
شور توئی
واله و شیدا توئی
لحظه خوب شعر سرودن؛ دلت سلامت.

خاکسپاری.(5)


گورکن‌ها شروع به بیل زدن می‌کنند.
صدای "بوم" می‌دهد: "بوم، بوم".
یکی از آنها می‌گوید: "کثافت لعنتی" و بعد از استراحت کوتاهی گِل را از بیل جدا می‌کند.
دیگری می‌پرسد: "امروز در اودئون چیزی برای نوشیدن می‌دن؟"
کشیش به دیوار سالن‌های رقص خیره شده است.
گورکن اولی می‌گوید: "نمی‌دونم، بعد از کار فوری می‌ریم اونجا ببینیم چه خبره."
گاریچی در بیرون قبرستان فریاد می‌زند: "هین حیوان!، هین!"
من می‌گویم: "خداحافظ."
کشیش تکان نمی‌خورد. گورکن‌ها می‌گویند: "خداحافظ."
وقتی دروازه قبرستان را پشت سرم می‌بندم صدائی شبیه به جیغ کشیدن می‌دهد. بر روی نرده کاغذی آویزان بود. آن را برمی‌دارم؛ یک قطعه از یک روزنامه. بخش آگهی، نرم شده از باران. در سمتِ چپ روزنامه بارِ پاتریا یک گارسون خوشپوش که لباس‌هایش را خود باید تهیه کند برای استخدام جستجو می‌کرد؛ در سمت راست روزنامه کسی می‌خواست ملافه خود را با ماهیتابه عوض کند. و در بین آنها، با کناره سیاه رنگ، آگهی ترحیم:
کسی او را دوست نداشت، کسی از او متنفر نبود، امروز خدا بعد از شکیبائی ملکوتیِ دراز مدتِ تحملِ رنج درگذشت.
به داخل قبرستان نگاه می‌کنم.
یکی از گورکن‌ها داخل گودال پریده بود و با پا محکم به خاک و گل می‌کوبید. دیگری فین می‌کرد و کثافت بینی نشسته بر انگشت را به هوا می‌پراند.
در کارخانه تولید نیتروژن ماشین‌ها سر و صدا به راه انداخته‌اند، دودکش‌های آن از پائین نورانی هستند و در بالا خود را در مه گم می‌کنند. در پشت سیم‌خاردار در میدان ذغال، سربازان به وطن بازگشته ایستاده و منتظرند.
باران می‌بارد. نورافکن‌ها آنجا را مانند روز روشن ساخته‌اند؛ و در آنجائیکه نورشان نمی‌رسد شب است.
حالا دوباره صدای آکاردئون می‌آید. یکی با موزیک می‌خواند:
"!La paloma ohe"
دروازه قبرستان جیغی می‌کشد. کشیش است.
او می‌لنگد.
(نوشته شده در سال ۱۹۴۵ یا ۱۹۴۶)
_ پایان _

خاکسپاری.(4)


(تولد: ۱۹۲۰ مرگ: ۱۹۸۹)
آنها مشغول بیل زدن می‌شوند.
با افتادن تکه‌های گل در گودال، آب به اطراف پاشیده می‌شود؛ آب زیرزمینی.
مردیکه روپوش آبی رنگ بر تن دارد می‌گوید: "کافیه."
کشیش سینه‌اش را صاف می‌کند و می‌گوید: "حاضرین محترم".
یکی از گورکن‌ها می‌گوید: "طناب را نگه دارید. و حالا جعبه را بذارید روی طناب."
آنها جعبه را بلند می‌کنند و روی طنابی که سر و ته آن سه گره خورده است قرار می‌دهند.
گورکن دستور می‌دهد: "همه در یک زمان!"
جعبه روی گودال به نوسان می‌آید.
نورافکن‌های اردوگاه آنجا را روشن کرده است. صلیب‌های حلبی بالای قبرها به بلندی یک کلَم هستند. بیوقفه باران می‌بارد.
از دیوار کپک‌زدۀ تالارهای رقص تکه‌ای گچ می‌ریزد و دو صلیب را از جا می‌کند.
یکی از گورکن‌ها می‌گوید: "طناب رو شل کنید. آهسته شل کنید."
جعبه به داخل گودال داخل می‌شود.
من می‌پرسم: "بخاطر چه مرده است؟"
بازرس دهن‌دره‌ای می‌کند: "من دلیل مرگشو نمی‌دونم."
از اردوگاه قرنطینه صدای آکاردئون به گوش می‌رسد.
گورکنِ دیگر می‌گوید: "با شماره سه طناب رو ول می‌کنید" و می‌شمارد، "یک _، دو ــ "
کشش می‌گوید: "صبر کنید" و پایش را از گودال خارج می‌کند، "حالا."
"سه!"
چنین به گوش می‌رسد که انگار آنها کیسه‌ای را در آب پرتاب کرده‌اند.
مردی که روپوش آبی رنگ بر تن دارد می‌گوید: "کثافتکاری کردید" و صورتش را پاک می‌کند.
سربازها کلاه از سر برمی‌دارند. کشیش دست‌هایش را برای دعا کردن بهم می‌چسباند.
یکی از گورکن‌ها بعد از تف کردن می‌گوید: "تموم شد" و طناب را دور چوبی می‌پیچد.
بازرس میگوید: "یک کم پائین‌تر هم می‌تونستید بفرستید."
کشیش بقدر کافی دعا کرده است. او تکه‌ای گِل داخل گودال پرتاب می‌کند.
صدای "بووم" می‌دهد.
من هم خود را خم می‌کنم و مقداری گِل داخل گودال می‌اندازم.
"بووم."
مردی که روپوش آبی رنگ به تن دارد سهم خود را با پا داخل گودال می‌ریزد.
"بووم."
یک لحظه سکوت برقرار می‌گردد؛ تنها صدای موش‌ها و سر و صدای ماشین‌ها از کارخانه تولید نیتروژن شنیده می‌شود. بعد دوباره از اردوگاه صدای موزیک به گوش می‌رسد، حالا بلندتر.
سربازان بازگشته به وطن کلاه‌هایشان را دوباره بر سر گذاشته و دست‌ها را به کمر گرفته و با موزیک زمزمه می‌کنند.
مردی که روپوش آبی رنگ بر تن دارد می‌پرسد: "تموم _؟"
بازرس جواب می‌دهد: "تموم. صلیب رو بقدر کافی تو خاک فرو کنید."
کشیش دست‌هایش را خوب تمیز می‌کند و می‌گوید: "حاضرین محترم".
گاریچی از خارج قبرستان فریاد می‌کشد: "هی!"
مردی که روپوش آبی رنگ بر تن دارد نعره می‌کشد: "داد نکش، اومدیم!" و با دو انگشتِ میانی و اشاره ضربه کوچکی به کلاهش می‌زند و می‌گوید: "خداحافظِ همگی."
سربازها می‌گویند: "خداحافظ" و آنها هم می‌روند.
بازرس نیز از پی آنها می‌رود. با آن دامنش مانند یک شلغم دیده می‌شود.
ــ ناتمام ــ