میمون هرچه زشت‌تر بازیش بیشتر.


شمایلِ من بعد از بدنیا آمدن مجددم

من واقعاً نمی‌دانم که اگر گفته شَوَد "میمون هرچه زیباتر بازیش بیشتر" چه زیانی می‌تواند به بار آورد و چرا عده‌ای سخت معتقدند که "میمون هرچه زشت‌تر بازیش بیشتر" صحیح است و لاغیر! و چرا انسان بجای آنکه مؤدبانه و با زبان خوش از همنوع خود انتقاد کندْ ابتدا او را به یک حیوان تشبیه کرده و بعد انتقادش را اغلب بدون آنکه فردِ مورد نظر حضور داشته باشد برای شخص دیگری بیان می‌کند. من اطمینان دارم که شما در طول عمر خود بیشتر از یک بار با دو گوش خود شنیده‌اید که در غیابِ کسی در باره‌اش چنین گفته می‌شود: "طرف مانند گاو می‌خورد! طرف مثل خر کار می‌کند! طرف مانند روباه حیله‌گر است! طرف مانند کَنه به آدم می‌چسبد و دیگر ول نمی‌کند! طرف عین سگ پاچۀ آدم را می‌گیرد! طرف مرتب اشگ تمساح می‌ریزد! طرف مانند کرم در کثافت می‌لولد! طرف نیش زبانش زهرآلودتر از نیش مار است! و غیره و غیره!"
آیا می‌توان چنین ادعا کرد که چون عده‌ای مخالف نظریه تناسخ‌اند بنابراین برای بیان مخالفت خود با این نظریه حیوانات بیچاره را در چشم دیگران پست و ذلیل و خوار جلوه می‌دهند تا کسی رغبت نکند به این نظریه باور آورد تا خدای نکرده پس از مرگ به شکل سگ یا خر و گاو بدنیا نیاید. بنابراین هیچ جای تعجب نیست وقتی فردی بخواهد خود را روشنفکر نشان دهد وردِ زبانش این سروده باشد: "طرف مانند خر بدنیا آمده و مطمئناً مانند گاو جهان را ترک خواهد کرد."
البته این دسته از مخالفانِ نظریه تناسخ باید به این پرسش پاسخ دهند که آیا در جهنمی که به آن معتقدند فقط حیوانات فرستاده می‌شوند؟! و اگر بهشت فقط جای انسان‌هاست پس انسانِ قاتل و دروغگو و گرانفروش و دزد جایشان پس از مرگ کجاست؟!
***
می‌خواستم بگم «اگه بدونی ترجمه کردن به خط نابینایان چه زیاد قادره قدرتِ تمرکز رو بالا ببره و از دچار گشتن به بیماریِ فراموشی پیشگیری کنه!» ولی پشیمون شدم. به خودم گفتم اگر اینو بهش بگم حتماً پیش خودش فکر می‌کنه که یارو (منظورش از یارو من هستم) بعد از ترجمۀ چند تا شعر به خط نابینایان احساس چشم‌پزشک بودن می‌کنه و حالا می‌خواد برامون نسخه هم بپیچه!»
اما هنوز چند متری از من دور نشده بود که همزادم ملامتگرانه به صدا آمد و گفت: «این توئی که در باره دیگران چنین فکر می‌کنی!» و من انگار صاعقه به اندامم اثابت کرده باشد لحظه‌ای خشکم زد، اما زود به خود آمدم و با صدای بلند او را به نام خواندم، به سمتش دویدم و بی‌مقدمه گفتم: « اگه بدونی ترجمه کردن به خط نابینایان چه زیاد قادره قدرت تمرکز رو بالا ببره و از دچار گشتن به بیماریِ فراموشی پیشگیری کنه!»
رفیقم اول متحیر می‌گردد، و بعد از آنکه لحظه‌ای خیره نگاهم می‌کند عینکش را که دارای شیشۀ ضخیمی‌اند از چشم برمی‌دارد و سرزنش‌کنان می‌گوید: «مرد حسابی می‌خوای دستی دستی کورم کنی!»
اما من اجازه نمی‌دهم که حالت طنز پرسش او در فضا ناپدید شود و چاشنی طنز را کمی بیشتر می‌کنم و می‌گویم: «آیا فکر می‌کنی که چشم دوختن بیوقفه به صفحه تلویزیون نمی‌تونه کورت کنه؟ در ضمن مزیت این کار گذشته از انجامِ کار نیک برای نابینایانْ یاد گرفتن این زبان قبل از نابینا شدنه! و اگر هم در اثر این کار روزی نابینا شدی لااقل قادر به خوندنی!»
رفیقم در حال تکان دادن سر به رفتن ادامه می‌دهد و من صدای زمزمه‌اش را می‌شنیدم که می‌گفت: «دیوونه چند تا شعر به خط کورها ترجمه کرده حالا احساس چشم‌پزشک بودن می‌کنه و می‌خواد برامون نسخه هم بپیچه!»
***
می‌پرسه: این آقاهه کیه؟
من: مجری برنامه‌ست.
می‌پرسه: اون یکی آقاهه کیه؟
من: مهمون برنامه‌ست.
می‌پرسه: پس چرا این آقاهه که اون آقاهه رو دعوت کرده فقط خودش حرف می‌زنه و نمیذاره طرف حرفش تموم بشه؟
من: چه می‌دونم، شاید فکر می‌کنه بهتر از اون آقاهه می‌تونه حرف بزنه!
می‌گه: اما این کار مثل این می‌مونه که تو یکی رو برای صرف شام به خونه‌ات دعوت کنی و فقط خودت شام بخوری و مهمونت تو رو تماشا کنه! 
من: اینا که شام نمی‌خورن! 
می‌گه: اما در حال حاضر حرف زدن تو رادیو و تلویزیون دستِ کمی هم از شام خوردن نداره! 
*** 
می‌پرسه: چرا دوستت که سه چهارم عمرشو تو آلمان سپری کرده و سه چهار سال دیگه هم دار فانی رو وداع می‌کنه مدام «چو ایران نباشد تن من مباد» ورد زبونشه؟
می‌گم: شاید شعر دیگه‌ای رو از حفظ نباشه، یا شاید هم معتقده که "تمام جهان سرای من است" و خدا بعد از آفرینش زمین نامش را ایران گذاشته باشد!
می‌پرسه: پس چرا می‌گن آرش کمانگیر مرز جغرافیائی ایران رو تعیین کرده؟" 
می‌گم: اشتباه می‌گن، این دوستم خودش برام تعریف کرد که آرش به خوابش اومده و بهش گفته که فقط به قصد تعیین مرز زمین و آسمان تیر از کمان رها کرده!
***
وقتی چشم‌های تو را می‌بینم باید به دریا بیندیشم
به دریائی آرام و آبی رنگ
به دریائی که در ساحلش روزهای یکشنبه حمام آفتاب می‌گیرم.
وقتی چشمانت پلک می‌زنند
موجی از طراوت به سویم برمی‌خیزد
و شن‌های ساحل طلائی رنگ می‌گردند. 
***
خود را بندۀ خدا نامیدن برابر است با برده‌دار پنداشتن خدا.
***
"طاس اگر خوش نشیند همه کس نرّاد است" را روزی یکی از اساتید نرّاد بعد از باختن به حریفش سرود. 
حریفش بعد از انداختن نگاهی پُر معنی به او از وی پرسید: اگر طاس‌های تو هم مانند طاس‌های من خوش می‌نشستند باز هم چنین ادعا می‌کردی؟
*** 
"یک سیب رو به هوا بندازی تا بیاد پائین هزار تا چرخ می‌خوره!!!" 
اغراق کردن حتی در ضرب‌المثل‌هایمان هم حضور فعال خویش را به راحتی نمایان می‌سازد. اگر حرفم را باور نمی‌کنید می‌توانید خودتان یک سیب را بالا بیندازید و بشمرید تا پائین آمدن  چند چرخ می‌خورد.

طماع.


مقلد 
یکی از بیماری‌های این دوست دیوانۀ من که از کودکی به آن مبتلا گردید تقلید از دیگران و خود را در نقش آنها دیدن است. او بعد از خواندن شاهنامه خود را مانند رستم شکست‌ناپذیر احساس می‌کند، بعد از خواندن سعدی خود را در نقشِ فردِ درویشی می‌بیند که تمام خصائل حیوانی را از خود دور ساخته و منتظر است تا ملائک برایش دو بال برای پرواز هدیه آورند، و بعد از دیدن فیلمی از برولس لی فوری مشغول شلنگ تخته انداختن می‌شود تا نشان دهد که از بروس لی چیزی کمتر ندارد، و بعد از دیدن مسابقات فوتبال از تلویزیون توپی را از گوشه اتاق برمی‌دارد و روپائی می‌زند و با صدای بلند تعداد روپائی‌ها را می‌شمرد؛ به عدد نُه که می‌رسد می‌‌گوید نود و بعد از نود و نُه می‌گوید هزار و به این ترتیب در ذهن خود رکورد میلیونیِ فوتبالیستِ محبوبش را می‌شکند و جالبتر اینکه سخت به این رکوردشکنی خود باور هم دارد. 
***
حیوان اهلی و حیوان وحشی 
حیوان اهلی حیوانی است که به انسان اعتماد می‌کند و برخی از آنها با این کار جواز مرگ خود را صادر کرده و با پای خود به قتلگاه می‌روند. اما حیوان وحشی حیوانیست که برای کشته نشدن بدست انسان از او گریزان است و خود را از چشمش مخفی می‌سازد. 
***
روز و شب 
سحر از راه می‌رسد،
فوتی به شعلۀ شمعِ قلبم می‌کند و آهسته می‌گوید:
هوا روشن شده است، حالا می‌توانی تا فرا رسیدن تاریکیِ شب آرام بخواب روی.
*** 
طماع 
پند نگرفتن از ضرب‌المثلِ "هرکه بامش بیش برفش بیشتر" انسانِ طمعکارِ برج ساز را به پند گیری از ضرب‌المثلِ "هرکه بامش بیش سیمانش کمتر" رهنمون خواهد ساخت.
*** 
غدۀ بزاقیِ زیرآرواره‌ایِ سمتِ راستم دچار اختلال شده و گاهی به اندازۀ یک بادام باد می‌کند. وقتی برای اولین بار متوجه این موضوع شدم به خودم گفتم: "ای پسر بدشانس، بالاخره آن شد که نمی‌خواستی. کرونا کم نبود حالا ایدز هم بدنبالش آمده". اما بعد از لحظه‌ای اندیشیدن پی به اشتباهم در تشخیص این بیماری بردم. دلیل این واکنشِ غدۀ بزاقی چموشم نمی‌توانست بیماری ایدز باشد، زیرا سالیان درازی می‌گذرد که من به هیچ روی با فردی که به این بیماری مبتلاست برخوردی نداشته‌ام. اما نیروی تخیلم دلش می‌خواست به هر ترتیبی شده من را قانع سازد که اشتباه نکرده‌ام و متورم شدن غدۀ بزاقی نشانۀ بیماریِ ایدز است، و برای اثبات ادعایش خیلی جدی از من پرسید: "مرد حسابی، برخورد نداشتن با فرد مبتلا به ایدز هم شد دلیل، مگه مریم مقدس بدون دخالتِ جنس مذکر صاحب فرزند نشد؟!"

تأسف.


من بر روی عرشۀ یک کشتی در پیِ کشف قاره‌ای جدید
 
وقتی تو در عصر تابستان بستنی را دندان می‌زنی
من دلم می‌خواهد لب‌هایت را لیس بزنم.
وقتی تو پاهای کوچک زیبایت را در آب حوض تاب می‌دهی
من دلم می‌خواهد مانند ماهی داخل حوض دور پاهایت چرخ بزنم.
***
من متأسفم که در دوران کودکی و نوجوانی تعدادی از سوسک‌های توالت خانه‌مان را کشته‌ام.
من متأسفم که در آن ایام دُم تعدادی از مارمولک‌های روی دیوار حیاط خانه‌مان را با تیغ بریده‌ام.
من متأسفم که تماشاچی آتش زدنِ دُم گربه‌ها در کوچه‌مان بوده‌ام.
من از تهِ دل متأسفم که در محله‌ای از تهران به دنیا آمده و  زندگی کرده‌ام که تمام این فجایع یکی از سرگرمی‌های اهالی آنجا بود.
***
تا زمانی که خطاب کردن انسان با واژۀ "حیوان" توهین و دشنام به شمار آید، انتظار صلح در جهان غیرممکن می‌گردد.
گدا یا شاه بودنِ انسان برای سگ و گربه و گاو و گوسفند و خر و اسب و ... بی‌اهمیت است.

زمانۀ شگفت‌انگیز.


زمانۀ ما واقعاً زمانۀ شگفت‌انگیزیست، یک زمانۀ عجول که در حال گذر از سرِ بی‌حوصلگی نه به ویترین مغازه‌ها نیم نگاهی می‌اندازد، نه صدای آواز پرندگان برایش جالب است، نه تابش خورشید در صبح سرد زمستان باعث خرسندیش می‌گردد و نه سایه درختی در گرمای ظهر تابستان وی را به وجد می‌آورد وبه استراحت کردن وامیدارد.
من اما برعکسِ این زمانۀ عجیب و عجول از تمام این چیزها خوشم می‌آید. من حتی گاهی ساعت‌ها با مانکن‌های پشت ویترین مغازه‌ها صحبت می‌کنم و هنگام خداحافظیْ برای دیدار بعدی با آنها قرار ملاقات می‌گذارم، و اگر صبح‌ها صدای پرندگان به گوشم نرسد فکر می‌کنم که هنوز در خوابم.
من هر بار به یاد عجول بودن زمانه می‌افتم بی‌اراده با خود زمزمه می‌کنم: "عجله کار شیطان است". البته من نه شیطان را می‌شناسم و نه می‌دانم که شغلش چیست و کجا می‌زید. اما اگر روزی تصادفاً با او آشنا شوم و پی به علتِ عجول بودنش ببرمْ شاید بتوانم عجول بودنِ زمانه را هم درک کرده و از تعجبم کم گردد.

***
من هنوز هم معتقدم که انسان با محافظت از کودکِ درونش توانا به مواجه گشتن با مشکلات زندگی در هر زمانه‌ای خواهد بود و نباید فراموش کرد که یکی از بهترین اندرزهای سالخوردگان "دِلت جوان" می‌باشد.
از این رو باید نوعِ معاشرت با کودک درونِ خویش را آموخت تا بتوان او را با روشی مطلوب از بزرگ گشتن برحذر داشت.
***
چهارزانو بی‌حرکت نشستن و گذاشتنِ کف دست‌ها بر زانو و بستن چشم‌ها یا دراز کشیدن بر پشت و قرار دادن دست‌ها در زیر سر و خیره گشتن به سقف اتاق یا به آسمانْ یکی از نشانه‌های حالتِ هایبرنیت مغز می‌باشد. در این حالت نیروی دفاعی بدن در حال استراحت خود را قوی می‌سازد و سایر اعضای بدن در کمال خشنودی تشویقش می‌کنند و برایش از صمیم قلب هورا می‌کشند.
***
جنگ یکی از خصائل باقی‌ماندۀ حیوانی در انسان و مانع رشد وی به مراتب والاتر است.
جنگ ضعیف کنندۀ خصائل نیک انسانیست.
لطمه زدن به طبیعت توسطِ توپ و تانک و تفنگ را اعلام جنگ به خدا می‌نامند.
https://www.youtube.com/embed/9paLU5RDxQs?start_radio

صفت‌های دوستداشتنی.

 من و رفیقِ جدیدِ به دیوار نقاشی شده‌ام

سنجِ سرعتِ گذشتِ زمان با انداختنِ نگاهی به ساعتِ مچی  
انگار همین هفته پیش بود که پنج/شش ساله بودم و پروانه برایم زیباترین موجود جهان به شمار می‌آمد و آواز گنجشک‌ها زیباترین ترانه در گوشم بود. 
انگار همین سه/چهار روز پیش بود که پانزده/شانزده ساله بودم و شعلۀ شورِ شروعِ دورانِ جوانی مدام داغم می‌ساخت. 
انگار همین دو/سه روز پیش بود که بدون آگاهیِ کافی از فلسفۀ پدر بودن دارای فرزند شدم. 
انگار همین دیروز بود که بی‌اراده نوه دار گشتم. 

زمان خیلی سریع می‌گذرد، گاهی چنان سریع که نمی‌دانی کِی پیر شدی و کِی مُردی. 
البته مردمی هم وجود دارند که چون منتظرند و یا شب‌ها سخت به خواب می‌روندْ زمان برایشان کُند می‌گذرد. به گمانم اگر این دسته از مردم لالائی خواندن بیاموزند و شب‌ها آن را برای خود بخوانندْ شاید زودتر خوابشان ببرد.

صفت‌های دوستداشتنی 
من از صفت‌های خوب خیلی خوشم می‌آید، اما جبر زمانه محبورم ساخته ــ یا بهتر است بگویم که زمانه به من آموخته ــ که تقریباً برعکس تمام صفت‌هائی که دوستشان دارم عمل کنم: من از راستگوئی خیلی خوشم می‌آید، اما به قول معروف یک رودۀ راست هم در شکمم پیدا نمی‌شود. کلمه‌هایِ راست آنقدر با تأخیر از دهانم خارج می‌شوند که شنونده از خیر پاسخ می‌گذرد، سرش را با تأسف تکان می‌دهد و به راهِ خود می‌رود. من عاشق انسان‌های راستگو هستم، و دلم می‌خواهد تا ابد در جمع چنین مردمی باشم و با آوردن مثال‌های قابل درک بر راستگوتر بودن خود اصرار ورزم و آنها را از معاشرت با دروغگوها برحذر دارم. 
من از زمان کودکی عاشق شجاعت بودم، اما در بزدلی شهرۀ آفاق گشتم و هنوز هم هستم، اما به دروغ برای نوه‌هایم تعریف می‌کنم که وقتی در پهناورترین ساحل جهان غریق نجات بودمْ هفت نفر را همزمان از غرق شدن در اقیانوسِ پُر از کوسه نجات دادم. یا تعریف می‌کنم که یک بار با پریدن از دربِ خروجِ اضطراریِ یک هواپیما که به علت اضافه بارِ یک چمدان در حال سقوط بودْ جان دویست مسافر را نجات دادم و از آن به بعد تمام این دویست نفر من را پدربزرگ خود می‌دانند و چون بدون چتر نجات از هواپیما بیرون پریده بودم به من پدربزرگِ بیباک لقب داده‌اند.
البته نوه‌هایم هنوز به آن سنی نرسیده‌اند که بتوانند راست و دروغ را از هم تشخیص دهند و این به من کمک می‌کند که هر بار دروغ‌های شاخدارتری برایشان تعریف کنم. در جهان اتفاقات عجیب و باورنکردنی کم رخ نمی‌دهد، شاید من هم با این روشْ بتوانم تا قبل از مرگ به خود بقبولانم که بعنوان مردی دلیر جهان را ترک می‌کنم.
من از حسادت بی‌اندازه متنفرم، زیرا از دیرباز گفته‌اند که حسادت یکی از صفت‌های خطرناک است که می‌تواند حتی چشم انسان را کور سازد. با اینکه به من از دوران کودکی تعلیم به بلند همت بودن می‌دادند، اما من از همان ابتدا به انسان‌های بلند همت رشک می‌بردم. من تقریباً از دوران طفولیت به آنچه که نداشتم و دیگری دارایش بود رشک می‌بردم. من بقدری حسودم که شبی شخصاً در کمالِ سلامتِ عقل نام مستعارِ "رَشکاکِ ابله" را که از "شکاکِ ابله" اقتباس کرده بودم بر خود نهادم.

دیوانۀ عاقل.


ماجرای حاجی آقا
خوب می‌دانم که پنهانی گوش دادن به سخنان دیگران کار شایسته‌ای نمی‌باشد، اما گفتگوی کوتاه زیر را باید ناخواسته با دو گوش خود در تاکسی می‌شنیدم و همزمان جلوی خندۀ خود را هم می‌گرفتم. این شما و این هم ماجرای حاجی آقا:
مسافر تاکسی: "خلاصه نتونستم جلوی دهنمو نگهدارم، و در حالیکه به پیرمرد زل زده بودم پرسیدم: "حاجی! خیلی به سر و وضعت رسیدی! خیر باشه! چه خبره؟!"
اما پیرمرد بجای جواب دادن به سؤالم در حالِ مرتب کردن یقه کتش تلفن همراهشو داد به من و هیجانزده گفت: "فعلاً یکی دو تا عکسِ هنری ازم بنداز ببینم سر و وضعم چطوره!"
من بعد از گرفتن چند عکس هنری! تلفن همراهشو بهش برگردوندم و گفتم: "حاجی تو که تا همین چند سال پیش نه به رادیو گوش می‌دادی‌ و نه تلویزیون تماشا می‌کردی و پدر خدابیامرزت عکس انداختن رو حروم می‌دونست و پدربزرگت هم نقاشی و مجسمه‌سازی رو از گناه‌هان کبیره به حساب می‌آورد، چی شده که ..."
پیرمرد در حالیکه عکساشو تماشا و ارزیابی می‌کرد حرفمو دوباره قطع می‌کنه و می‌گه: "چه شبی بشه امشب! قراره تو مهمونیِ امشب تمام حاضرین با من سلفی بگیرن!"
من از اینکه پیرمرد تو این سن و سال هنوز هم به سر وضع و شکل و شمایلش اینطور اهمیت می‌ده تعجب کردم و پرسیدم: "شیطون، نکنه دوباره قصد ازدواج به سرت افتاده؟!"
پیرمرد در حالیکه خوش خوشانش شده بود اول یک دل سیر با صدای بلند خندید و بعد گفت: "درست حدس زدی دوست عزیز، اما امشب قراره ختنه‌َم کنن! چون پدر عروس معتقده که دامادِ ختنه نشده مایۀ دردسره!"
***
دیوانۀ عاقل
آورده‌اند که روزی بهلول برای یکی از دوستان صمیمی‌اش چنین تعریف کرد:
"تقریباً تمام کسانی که متدین هستند و من با آنها صحبت کرده‌ام معتقدند که خداوند بخشنده است و مهربان؟
گرچه من مدت‌هاست به خدائی که ادیانِ موجود برایم به تصویر کشیده‌اند معتقد نیستم، با این وجود از اینکه دوستانم به خدائی باور دارند که بخشنده و مهربان است بسیار خوشحالم. آنها حتی معتقدند که اگر انسان تا آخر عمر هم گناه کند باز خدا بخاطر مهربان و رحیم بودنش او را خواهد بخشید! اما پرسش من این است: پس چرا خدا یک کارخانۀ آدم سوزی به نام جهنم به راه انداخته است؟ نکند خدای نکرده خدا بعضی از انسان‌ها را برتر از بقیه به شمار می‌آورد و میانشان تبعیض قائل است؟
من برای دوستانم بخاطر اعتقادشان به خدای بخشنده و مهربان احترام قائلم، اما فقط تا زمانیکه تلاش نکنند که من را هم همعقیده خود سازند. زیرا برای من پذیرش هر عقیده‌ای بدون اطمینان از درستی و منطقی بودنش غیرممکن است و چون تا حال نتوانسته‌ام پاسخ قانع کننده‌ای از این دوستان در ارتباط با پرسش‌هایم بدست آورم، بنابراین متقاعد ساختنم بخصوص در مورد چگونگی پیدایش جهان و انسان کار آسانی نمی‌باشد.
***
بوسه
بوسه مگر چیست فشار دو لب
این که گنه نیست چه روز و چه شب.
 
گناه چیست و گنهکار کیست؟ آیا استفاده از کلمۀ گناه درست است یا کلمۀ جرم؟
"گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری!"
با نگاهی به این ضرب المثل می‌توان احتمالاً به این موضوع پی برد که گناه کلمه‌ای از مُد افتاده است که هنوز هم متأسفانه گاهی از آن بجای کلمۀ امروزیِ جرم استفاده می‌کنند. و به این ترتیب هر کس می‌تواند عملی را به گمانِ خود گناه تعبیر کرده و گناهکار را حتی سنگسار کند یا شلاق بزند! اما جرم و میزان مجازات را فقط قانون معین می‌کند و نه هر فرد بطرز دلخواهِ خویش.
بوسیدن در قانونِ هیچ کشوری جرم محسوب نمی‌گردد، اما هنوز هم عده‌ای از مردم عمل بوسیدن را گناه به حساب می‌آورند و حق چنین افرادِ گنهکاری را کف دستشان می‌گذارند!
***
این رفیق دیوانۀ من گاهی وقتی کِیفش کوک است حرف‌های بانمکی می‌زند. او امروز بعد از مدت‌ها به دیدارم آمد، نشست، ابتدا چای نوشید و سپس سیگار جادوئیش را روشن کرد. پس از چند پُکِ جانانه و رفتن به عالم هپروت رو کرد به من و گفت: "سعید، واقعاً که مسخره‌شو درآوردی! مرد حسابی از من خجالت نمی‌کشی لااقل از این بَتمَنِ بیچارۀ تک و تنها مونده خجالت بکش. این بدبخت بجای اینکه از حرف زدنِ تو تنهائیشو بدست فراموشی بسپاره و بتونه مرگ خواهرشو فراموش کنهْ باید مدام بخودش فشار بیاره تا بتونه بفهمه که تو داری چی می‌گی! فک و فامیل، آشناها و مردم کوچه و بازار هم یک طرف! اونا چه گناهی کردن! تو وقتی 32 دو تا دندون تو دهنت بود وقتی با اون صدایِ ضعیفت صحبت می‌کردی فقط ده درصد از حرف‌هات قابل فهم بود! حالا که چهار/پنج تا دندون بیشتر تو دهنت نیستْ آدم نمی‌فهمه داری تلاش می‌کنی سوت بزنی یا می‌خوای تُف کنی و یا فریاد بکشی! خوب مرد حسابی چرا نمی‌ری پیش پزشک تا برات دندون بکاره؟!"
من به اندازه کافی در ذهنم پاسخ برای پرسش او داشتم، اما به دلیل چند پکی که به سیگار جادوئی او زده بودم مردد بودم که آیا پاسخ‌هایم می‌توانند برایش قانع کننده باشند یا خیر. و من بعد از مکثی که نمی‌دانم چه مدت طول کشید خیلی کوتاه پاسخ دادم: "بخاطر همبستگی با مردمِ سالخورده‌ای که در نقاط دیگر جهان از خدماتِ بیمه اجتماعی بی‌بهره‌اند!"
در این وقت بَتمَن بلند می‌گوید: "زرشک، داره بازم دروغ می‌گه، فقط بخاطر تنبلیشه و نه هیچ چیز دیگه!"

ضرب‌المثل‌های بدآموز.


صلاح مملکت خویش خسروان دانند
تا زمانی که ندانیم کدام ضرب‌المثل کاربرد خود را در زمانۀ ما از دست داده یا هنوز اثرش پابرجاستْ نخواهیم توانست هرگز گام از گام به جلو برداریم. برای مثال اگر این ضرب‌المثلِ "صلاح مملکت خویش خسروان دانند" هنوز هم در ضمیر ناخودآگاهمان در جنبش باشد و ما آن را گاه و بیگاه بر زبان رانیمْ بنابراین می‌تواند احتمالاً بدان معنا باشد که ما هنوز باورمندیم که یک کشور می‌تواند بسانِ خانه یا کاخْ به راحتی متعلق به یک شخصْ یعنی پادشاه باشد! و با کمی دقت در سیر تاریخیِ وطنمان درمیابیم که این بینش خواهی نخواهی مردم را ناچار می‌سازد تا خود را رعایای این فرد به حساب آورند!
شاید اگر از آندسته مردمی که آثار چنین افکاری هنوز در ضمیر ناخودآگاهشان باقیست پرسیده شود که آیا خود را رعیت و فردِ مورد نظرْ یعنی پادشاه را صاحب مملکت می‌دانندْ فوری پاسخ دهند: "خیر، ابداً! مملکت به تک تک افرادِ کشور تعلق دارد و نه فقط به یک نفر!" اما با این حال همین مردم در مواقعی با به کار بردن این ضرب‌المثل که از دوران دور به ما رسیده است نشان می‌دهند که لایروبی جدی‌ای در مغز خود انجام نداده‌ و مانند یک روبات هنوز هم درجا گام برمی‌دارند.
"اول چاه را بکن و بعد مناره را بدزد" هم یکی دیگر از آن ضرب‌المثل‌های عجیب است که باید در دوره‌ای سروده شده باشد که دیگر دزدیِ وسائلِ کوچک از قبیل نان و قابلمه و قالیچه دمُده گشته بود و دزدهایِ پولدارتر برای نگهداری از اموالِ بزرگِ دزدیده شدۀ خود از قبیل گاری با گاوش و کالسکه با اسبشْ انبارهای بزرگ می‌ساختند و با این کار به دزدانِ ناشی‌ای که بیهوده به کاهدان می‌زدند هشدار می‌دادند!
ضرب‌المثلِ "صد رحمت به دزد سر گردنه" را احتمالاً زمانی سروده‌اند که عملِ دزدی و غارت از سرِ گردنه‌ها به درون دهات و شهرها نفوذ کرده و هشدار به مردمی بوده که هنوز هم می‌پنداشتند دزد یعنی آدمی گرسنه که محتاج نانِ شب است.
ضرب‌المثلِ "دزد باش مرد باش" را حتماً دزدی سروده است که هنگام تقسیم اموالِ دزدی به او سهم کمتری داده‌اند. و ضرب‌المثلِ "دزدی که از دزد بدزدد شاه‌دزد است" را بطور یقین همان سرایندۀ "دزد باش مرد باش" سروده است. او وقتی مطمئن می‌شود که رفقای دزدش عادل نیستند پی به این حقیقت می‌برد که حق گرفتنیست و وقتی برای اجرای عدالت شروع به دزدیدن از رفقایِ خود می‌کند این ضرب‌المثل را می‌سراید.
و ضرب‌المثلِ "شریک دزد و رفیق قائله" را باید دزدِ دوراندیشی سروده باشد که برای پیشرفتِ شغلی‌اش از فروش مالِ دزدی به دولت مالیات پرداخت می‌کرده!
از ما گفتن بود، البته صلاح مملکت خویش خسروان دانند!
 
آدم کله پوکِ مستبد
آدم کله پوکِ مستبد فردیست که می‌پندارد چون جهانبینی‌اش، طرز تفکر، دیدگاه فلسفی، متُد روانشناسی و جامعه‌شناسی‌اش دست به دست هم داده و از او انسانی موفق و خوشبخت به بار آورده استْ بنابراین دیگران هم فقط زمانی می‌توانند موفق و خوشبخت باشند که دارای تمامیِ خصوصیاتِ وی گردند!
این آدم کله پوکِ مستبد هنوز نمی‌داند که سیستم مغز انسان‌ها با هم متفاوتند و نگاه انسان‌ها به جهان و هرچه در اوست مانند اثر انگشتانشان یکی نمی‌باشد.

بَتمَن به جنگ می‌رود. (4)


وقتی به بَتمَن اطلاع دادم که تا یکساعت دیگر سفارشمان خواهد رسید انگار که دنیا را به او بخشیده‌اند. او در طول این یکساعت بدون اغراق بیش از شصت بار از من پرسید: "پس این یکساعت کِی تموم می‌شه!"
حالا یکساعتی می‌شود که من و بَتمَن به دو تفنگی که بر روی میز قرار دارند نگاه می‌کنیم و شگفتزده هر از گاهی می‌گوئیم: "چی ساختن! به این می‌گن اسلحه!"
مدیر فروش کارخانۀ سازنده اسلحه نوشته بود که از سفارش ما و اطمینان به کارخانه اسلحه سازیشان بسیار خرسند است و بعنوان تشکر برایمان یک صدا خفه کن رایگان هم فرستاده بود!
من بعد از خارج شدن از شگفتی بلافاصله هر دو اسلحه را وزن می‌کنم. تفنگ من دقیقاً هشتصد گرم وزن داشت و تفنگِ بَتمَن که بجز اندازه هیچ تفاوتی با اسلحۀ من نداشت فقط هشت گرم وزنش بود. من از بَتمَن که قنداقِ تفنگش را با بال راستِ خود بلند کرده و لولۀ آن را با بالِ چپش نگهداشته بود و از میان دوربین نصب شده بر آن به من نگاه می‌کرد می‌پرسم: "وزنش برات مناسبه؟ و با اندکی دلهره می‌گویم: "سر لوله رو بچرخون طرف دیگه! انگشتت رو هم از روی ماشه بردار!"
بَتمَن برای تیراندازی با تفنگش احتیاج به آموزشِ طولانی و تمرین نداشت، او طوریکه انگار روحِ جان وین و یا کلینت ایستوود در او دمیده شده باشد توانست فقط در طول نیمساعت طرز استفادۀ این تفنگ را بیاموزد و حتی با چشمان بسته آن را باز و بسته می‌کرد. او در تیراندازی بقدری ماهر گشته بود که با هر شلیک سر یک مگس را از بدن جدا می‌ساخت. این کار چنان او را به شوق آورده بود که اگر جلوی تیراندازیش را نمی‌گرفتم نسل مگس‌های محله را از میان برمی‌داشت.
حالا کار هر روز من و بَتمَن بعد از خوردن صبحانه رفتن به بام خانه شده بود. ما بر روی سینه روی بام خانه دراز می‌کشیدیم، من مأمور زیر نظر گرفتن سمت غرب محله بودم و بَتمَن سمت شرق را زیر نظر داشت.
ما برای اینکه صدای شلیک گلوله باعث رنجش خاطر همسایه‌ها نگردد از همان ابتدا تفنگ‌ها را به صدا خفه کن مجهز ساختیم و به این ترتیب نه من می‌توانستم صدای شلیکِ گلوله‌های تفنگ بَتمَن را بشنوم و نه بَتمَن صدای شلیک گلوله‌های تفنگ من را و نه صدای شلیک گلوله‌ها می‌توانست به گوش همسایه‌ها برسد.
بَتمَن در اولین روزِ نگهبانی بعد از دو ساعت از من می‌پرسد: "تا حالا چند تا دشمن رو سوراخ سوراخ کردی؟ من اگه در شمردن اشتباه نکرده باشم باید سیصد تا مگس رو به اون دنیا فرستاده باشم."
من وحشتزده تکرار می‌کنم: "سیصد تا مگس!" و بعد با عصبانیت ادامه می‌دهم: "مرد حسابی قرار ما این بود که فقط مانع ورودِ نیروهای متجاوز به محله‌مون بشیم، مگه مگس هم جزء دشمن به حساب میاد؟!"
بَتمَن فهمیده بود که اشتباه کرده، اما نمی‌خواست به اشتباهش اعتراف کند و می‌گوید: "اولاً من فقط مگسای غریبه‌ای رو کشتم که بدون اجازه به محله‌مون یورش آورده بودن! دوماً می‌خواستم ببینم که ضریب خطای تفنگم چقدره!"
من بر خشمم مسلط می‌شوم و با لحنی آرام می‌گویم: "رفیق خوبم، هنر جنگیدن که فقط در کشتن بیشمار از سربازایِ دشمن خلاصه نمی‌شه، بلکه هنر جنگیدن در اینه که تا حد امکان با کمتر کشتن نیروهای تجاوزگر پیروز جنگ بشی. و این پیروزی رو می‌شه خیلی راحت با ترسوندن افراد دشمن انجام داد! مثلاً می‌شه لباس ارواح تنِ بادکنک کرد و به طرف سنگر دشمن به هوا فرستاد و با ترسوندشون اونا رو فراری داد!"
بعد از این گفتگو بَتمَن به من قول می‌دهد که فقط به سربازهای دشمن شلیک کند. و ما دراز کشیده بر روی سینه بدون شلیک حتی یک گلوله مشغول نگهبانی از محلۀ خود می‌شویم.
اما چون من می‌دانستم که این نوع دفاع از وطن به زودی کاسۀ صبر بَتمَن را پُر خواهد ساخت و او اعتراضش را از این وضعیت اعلام خواهد کرد، بنابراین برای سرگرم ساختنش تخته‌ای تهیه می‌کنم و تصویر تمام قدِ دراکولائی را به آن می‌چسبانم که در میان پنجه‌های آغشته به خونش مرغ عشقی جان داده بود، و به بَتمَن می‌گویم: "دشمن اصلی ما درست همشکلِ این تصویره، هر وقت حوصله‌ات از نگهبانی سر رفت می‌تونی برای تمرین هم که شده هر از گاهی به هر کجایِ بدنِ این دراکولایِ تشنه به خون که مایلی شلیک کنی!"

بَتمَن به جنگ می‌رود. (3)


با این حرفِ بَتمَن احساسِ امید در من سرزنده می‌گردد. باید از این موقعیت بدست آمده استفاده شایان می‌کردم.
من با بیتفاوتی می‌گویم: "من فکر نمی‌کردم که مایل باشی تفنگ تک‌تیراندازی سلاح اصلی تو در مبارزه با مهاجمین باشه! البته اگه دوست داشته باشی می‌تونم خیلی ساده برای تو هم این تفنگ رو در اندازه و وزن دلخواهت سفارش بدم ..... فقط یک شرط داره! ...."
بَتمَن چنان از این خبر به شوق آمده بود که بیتابانه حرفم را قطع می‌کند و سریع می‌گوید: "هر شرطی باشه قبول می‌کنم."
من از ذوق کفِ دو دستم را به همدیگر می‌مالم و کاملاً خونسرد می‌گویم: "اما من بدون گرفتن قول دست به هیچ معامله‌ای نمی‌زنم!"
بَتمَن با دلخوری می‌گوید: "حالا دیگه به حرف هم‌اتاقیت اطمینان نداری! باشه قول می‌دم، قول شرف می‌دم که هر شرطی بگذاری قبول کنم، به شرطی که خشابِ تفنگ تک‌تیراندازی من هم مثل خشابِ تفنگ تو تا ابد پُر باقی‌بمونه!"
من در حالیکه به نشانۀ قبول کردنِ شرط او دستم را برای دست دادن به سمت بالَش دراز کرده بودم سریع می‌گویم: "من هم قول می‌دم، قول مردونه!"
من با دیدن شادیِ بی حد بَتمَن ناگهان احساس می‌کنم که سنگینی بار غم درگذشتِ ترزا ــ خواهر و آخرین بازمانده بَتمَن ــ شانه‌ام را کمتر می‌فشرد.
بَتمَن با کنجکاوی می‌پرسد: "خوب، شرط تو چیه؟"
من مشفقانه می‌گویم: "شرط سختی نیست. من تمام دانشِ استفاده از تفنگ تک‌تیراندازی رو به تو یاد می‌دم، به شرطی که تو رفیقِ همرزم من بشی."
چهره بَتمَن کمی تغییر می‌کند و می‌گوید: "منظورتو متوجه نمی‌شم."
من مانند جنگجوی زبردستی می‌گویم: "همرزم یعنی در کنار هم با مهاجمین حنگیدن. من و تو یک تیم شکست‌ناپذیر هستیم، من و تو می‌تونیم به خوبی هم از خودمون دفاع کنیم، هم از این اتاق و هم از محله‌مون! من به محض رسیدن تفنگ‌ها به تو آموزش کاملِ استفادۀ صحیح از تفنگ رو می‌دم ..... سنگرمون بالای بام خونه‌ست. من قسمت شرق محله رو زیر نظر می‌گیرم و تو قسمت غرب رو، و اجازه نمی‌دیم حتی یک مگسِ غریبه جون سالم به در ببره. ما با دیدن هر جنبدۀ غریبه‌ای انگشتمون رو تا لحظه‌ای که مطمئن نشیم که فرد متخاصم تکه پاره شده از روی ماشه برنمی‌داریم!"
گرچه بَتمَن از پیشنهادم به هیجان آمده بود اما هنوز آمادۀ موافقت با شرطم نبود، بنابراین دوباره حرفم را قطع می‌کند و می‌پرسد: "مگه تو اصلاً در جنگی شرکت داشتی که مرتب تکرار می‌کنی به تو تعلیم می‌دم؟! اصلاً خودت بلدی تیراندازی کنی؟!"
من دوباره مانند یک جنگجوی زیردست پاسخ می‌دهم: "همونطور که مسیر تعیین کننده‌تر از هدفه، تواناییِ استفاده از تفنگ هم مهمتر از شرکتِ در جنگه. تو باید بدونی که من در دوران خدمت زیر پرچم بیشتر از سه بار در میدون مشق با تفنگ تیراندازی کردم!"
نوک بَتمَن از تعجب باز مانده بود و نمی‌دانست در برابر این حرفم چه عکس‌العملی باید از خود نشان دهد. من از موقعیت استفاده می‌کنم و می‌گویم: "خوب رفیق عزیز، حالا به مبارکی همرز شدنمان شعری بخون تا شادیمون تکمیل بشه!"
و بَتمَن می‌خواند:
بهار،
ای دخترک خوش رایحۀ زیبارو
که نسیم صبحگاهی برای بوئیدنِت می‌وزد آرام،
می‌دانی چرا آسمان گاهی ناگهان می‌درخشد در شب و روز،
و پژواک وحشتناک صدایی می‌گریزد در گوش،
و سپس من گنگ و مانند گوگردِ سوختۀ سر یک کبریت می‌گردم؟!
 
بهار،
ای دخترک زیبارو،
وقتش رسیده که زنی بالغ گردی.
بهار، مهربان دختر،
وقتی تو باردار شوی،
بذر مهربانی در دل‌ها خواهی افشاند،
و سپس
انگور غوره نشده مویز خواهد گشت.
بهار، ای دخترک خیال‌انگیز،
بگذار آسمان نه در شب بدرخشد ناگهان و نه در روز دیگر.
 
بهار،
چشمانت مانند چشم آهو زیباست،
و مهمتر از هر چیز سعید معتقد است
که بهار فصل صلح و عشق و صفاست.

بَتمَن به جنگ می‌رود. (2)


من مطمئن نبودم که آیا بَتمَن منظورم از <عاشق زندگی بودن و آگاهانه مردن> را کاملاً درک کرده است یا نه. در اتاق سکوت عجیبی حاکم شده بود و من از اینکه باعث برپاییِ چنین سکوتی شده‌ام احساس ناخوشایندی داشتم.
بَتمَن هر از گاهی سرش را تکان می‌‌‌داد و زیر نُک با خود زمزمه می‌کرد: "عاشق زندگی بودن ... آگاهانه مردن."
برای نشان دادن همفکری‌ام با بَتمَن و ثابت کردن اینکه من هم مانند او از وطنم در برابر غارتگران دفاع خواهم کرد به او می‌گویم: "ببین هم‌اتاقیِ سال‌های عزلتم! من از اینکه تو برای دفاع از وطنت تصمیم گرفتی به جبهه بری بسیار مغرورم. من هم اگه به وطنم هجوم بیارن مانند تو ازَش دفاع خواهم کرد ... من هم تا بیرون روندن آخرین متجاوز و تا آخرین قطرۀ خونم خواهم جنگید."
بَتمَن که از حرفم به شوق آمده بود و با هیجان قبضۀ هفت‌تیرش را با بالِ راستِ خود می‌فشرد به من می‌گوید: "تو باید همین حالا قبل از اینکه دیر بشه حقیقت رو به من بگی! آیا وطن تو این اتاقه؟ شهر برلینه؟ سرزمین آلمانه؟ یا اینکه محله‌های جنوبِ شهر تهرانه؟ یا کشور ایرانه؟"
حالا کَم‌کَمَک داشت گفتگوی من بَتمَن مزۀ فلسفی به خود می‌گرفت. شانزده سال زمان اندکی نیست، بخصوص برای بَتمَن که یکی دو سالی هم بیشتر از میانگینِ طولِ عمرِ همنوعانش در این اتاق با من به سر برده است. من پنجاه سال از زندگی‌ام را در برلین پشت سر نهاده‌ام و فرزندان و نوه‌هایم در برلین متولد شده‌اند.
من نمی‌خواستم به احترامِ دوستی شانزده ساله‌ام با بَتمَن با او روراست نباشم، بنابراین به او می‌گویم: دوست خردمند و خوبم، بیست سال از عمر من تهرانی‌ـ‌ایرانیه و پنجاه سال از عمرم برلینی‌ـ‌آلمانیه. تو در هنگام جنگِ ایران و عراق هنوز به دنیا نیامده بودی و باید بدونی که من در این دورۀ هشت سالۀ جنگ برای دفاع از وطنم بخاطر فاصلۀ دورِ برلین تا جبهۀ جنگ به سمت ایران پرواز نکردم. اما این را هم باید بدونی که وطن من در حال حاضر و در درجۀ اول این اتاقه که من و تو با هم داخلش زندگی می‌کنیم. اگه روزی کسی یا کسانی به این اتاق هجوم بیارن، اطمینان داشته باش که من حتماً با تمام قوا از تو، از این اتاق و از خودم دفاع خواهم کرد. اما وطنِ بزرگترم محله‌ای در برلینه که خونۀ ما در آن قرار داره و من از این محله هم در برابر متجاوزین دفاع خواهم کرد، ولی نمی‌تونم به تو قول بدم که اگه روزی به مونیخ یا فرانکفورت حمله بشه من به این شهرها خواهم رفت و از وطنم دفاع خواهم کرد، خودت می‌‎دونی که من چقدر تنبلم."
بَتمَن با شنیدن حرفم خوشحال شده بود، اما نمی‌دانم به چه دلیل سعی می‌کرد خوشحالیش را از من پنهان سازد. او پس از لحظه‌ای فکر کردنْ در حالیکه برق شیطنت در چشمانش جرقه می‌زد با لحنی نیمه شوخ و نیمه جدی می‌گوید: "خوب مرد جنگجو، حالا بگو ببینم چطور می‌خوای با دشمن بجنگی؟ نکنه می‌خوای مثلِ نویسنده‌ها با قلمت با دشمن بجنگی؟! نکنه می‌خوای با سینۀ سپر کرده در برابر دشمن بایستی و براشون شعر بخونی و با بخشیدنِ لطافت به روح و قلبشون اونا رو از غارتِ اتاقمون پشیمون کنی؟! تو نه دستت قدرتِ گرفتن هفت‌تیر رو داره، نه قدرتِ بدنیت به تو اجازه ‌می‌ده که با دشمن درگیرِ جنگ تن به تن بشی و نه قادری با این شُشِ زپرتیت از برابر دشمن فرار کنی!"
از اینکه بَتمَن شوخی و جدی را در هم آمیخته و انتقامِ حرفِ ناشایستم در بارۀ پاهایش را از من می‌گرفتْ کمی دلخور می‌شوم، اما بعد از تسلط بر خود حق را به او می‌دهم و می‌گویم: "تو نگران نباش، اگه علی ساربونهْ می‌دونه شتر رو کجا بخوابونه! من روز گذشته یک تفنگِ تک‌تیراندازیِ شیک سفارش دادم که مدرنترین دوربین سوارشه. کارخونۀ سازنده به من ضمانت داده که وزن این تفنگ فقط 800 گرم و ضریب خطاش صفره! اما جالبتر از هر چیز خشابِ این تفنگه! خشابِ این تفنگ بعد از شلیک هر گلوله بلافاصله یک گلولۀ جدید تولید می‌کنه و به این ترتیب خشاب تا ابد پُر باقی‌می‌مونه!
با این حرفِ من پرهای سر بَتمَن این بار از تعجب سیخ می‌شود و با حسرت می‌گوید: "کاش یک مدلِ کوچولو از این تفنگ رو برای من هم سفارش می‌دادی!"

بَتمَن به جنگ می‌رود. (1)


من در نقش جیمزباند با یک هفت‌تیر خیالی

من تصور می‌کردم که چون بَتمَن دورانِ شانزده سالگی عمر خود را می‌گذراند بنابراین باید حتماً پیرمردی شده باشد که نوکش بسانِ چند دندانِ باقیمانده در دهانم کُند و بی‌مصرف گشته و غزل خداحافظی خواندش را از حفظ بلد است و کم کم خودش را مانند من آمادۀ سفر به دیار باقی کرده! اما من اشتباه فکر می‌کردم، بَتمَن نه تنها نوکش بی‌مصرف نگشته، بلکه همچنان مانند دوران جوانی‌اش قوی و تیز است. و من وقتی پی به این موضوع بردم که دیگر کار از کار گذشته و دیر شده بود.
من با شنیدن صدای شلیک پی در پی گلولۀ هفت‌تیر بَتمَن از خواب بیدار می‌شوم و سریع با سنگر گرفتن در زیر تخت جان خود را از خطرِ برخورد گلوله نجات می‌دهم.
بَتمَن در حالِ شلیکْ خندۀ بلندی می‌کند و با لحنی که طعم استهزایش دهانم را تلخ می‌سازد می‌گوید: "نترس مرد بیباک! گلوله‌ها مشقی هستن. فکر می‌کنی اِنقدر ب‍ی‌عقلم که اتاقمون رو جبهۀ جنگ به حساب بیارم؟ من فقط دارم تمرین تیراندازی می‌کنم، خودت گفتی که برای جنگ در جبهه باید تمرین کرد."
من با شنیدن حرف او خیالم راحت می‌‌شود و از زیر تخت بیرون می‌‌آیم و با تعجب می‌پرسم: "چطور تونستی نخ‌های به او کلفتی رو از بال‌هات باز کنی؟!"
او در حال غلاف کردن هفت‌تیرش خونسردانه می‌گوید: "مثل نوشیدنِ آب. این کار نه به نوکِ تیز و قوی احتیاج داشت و نه به تیزهوشی، فقط با چند حرکت به دو بالم گره نخ باز شد!"
دیگر برایم جای تردید باقی‌نمانده بود که او بزودی به من خواهد گفت که به اندازه کافی تمرین کرده و مهارت کافی برای مبارزه اندوخته و حالا وقت رفتن است.
اما کورخوانده، من هرگز به او اجازه رفتن نخواهم داد، و راهش را هم خوب بلدم: فقط کافیست که پنجره برای مدتی بسته باقی‌بماند.
من برای زمینه‌چینی کردنِ این کار دستی به پیشانی می‌کشم و مانند آدم‌های گرمازده می‌گویم: "هوا چقدر گرمه."
بَتمَن در حالیکه نگرانِ حالم شده بود سریع می‌گوید: "تا اتفاقی برات نیفتاده بِپَر پنجره رو سریع باز کن!"
من طوری که انگار در کویر از تشنگی در حال مرگم خودم را کشان کشان به پنجره می‌رسانم، اما هرچه سعی می‌کنم پنجره باز نمی‌شود! دوباره با یک خستگیِ ساختگی به سمت تخت حرکت می‌کنم و خودم را روی آن می‌اندازم و بریده بریده می‌گویم: "انگار دستگیرۀ پنجره خراب شده و نمی‌شه بازش کرد. مهم نیست کمی آب می‌نوشم و حالم بهتر می‌شه، تو نگرانِ من نباش. فقط نمی‌دونم وقتی تو به جبهه بری بعد چه کسی به من در چنین مواقعی کمک می‌کنه!" و با این حرف بلند می‌شوم، بجای آب برای خودم چای می‌ریزم و در حال نوشیدن در دل به ذکاوتم آفرین می‌گویم.
او با دیدن چای نوشیدنم نگرانی‌اش به پایان می‌رسد و می‌گوید: "بهتره تعمیرکار خبر کنی. من که نمی‌تونم تو جبهۀ جنگ نگران سلامتی تو و خراب بودن دستگیرۀ پنجره هم باشم!"
من طوری که انگار از حرفش دلخور شده باشم می‌گویم: "مرد حسابی من خودم یه پا تعمیرکارم و تمام وسائل لازم رو هم در اختیار دارم. تو نگران من و پنجره نباش، من خودم سر فرصت تعمیرش می‌کنم."
من مردد بودم که آیا بَتمَن پی به نیتم برده است یا نه. بَتمَن هشیاریِ تمام افراد خانواده‌اش را یکجا داراست. در عین متفکر بودن اعمالش انقلابیست. از ضمیر آگاهش بیشتر از ضمیر ناخودآگاهش استفاده می‌کند و هیچ چیز متحرکی در اتاق نمی‌تواند از چشم تیزبینش پنهان بماند.
من باید از تمام دانشی که فکر می‌کردم در خود سراغ دارم سود می‌جستم تا فکر رفتن به جبهۀ جنگ را از ذهنش پاک سازم. ما مدتی در سکوت به همدیگر نگاه می‌کنیم و من ناگهان بی‌اراده به او می‌گویم: "هیچ می‌دونی که اگه عاشق زندگی نباشی نمی‌تونی هرگز آگاهانه بمیری؟"
بَتمَن مانند زمانی که حرفِ به اصطلاح مهمی می‌شنود تاجش سیخ می‌شود، سرش را کمی به پائین خم می‌کند، سپس آن را چند درجه به سمت راست می‌چرخاند، از گوشه چشم به من خیره می‌شود و پس از لحظه‌ای می‌پرسد: "گفتی اگه عاشق زندگی نباشی نمی‌تونی هرگز آگاهانه بمیری؟"
من با آهنگی که اطمینان از آن به خوبی قابل شنیدن بود می‌گویم: "بله، درست شنیدی."
بَتمَن کنجکاوانه می‌پرسد: "منظورت اینه که چون من می‌خواستم خودمو بکشم بنابراین نمی‌تونم عاشق زندگی باشم؟!"
من با همان آهنگِ صدا پاسخ می‌دهم: "بله، منظورمو خیلی درست فهمیدی."

بَتمَن به جنگ می‌رود.


بَتمَن و هفت‌تیر قلابی‌اش

من در حال شنیدن اخبار و همزمان تماشایِ بازی تخته نرد بینMochy  و  Sam Kormanدر یوتوب بودم که ناگهان بَتمَن مانند اجل معلق با سینه کنار کیبورد کامپیوترم فرود آمد و بلافاصله بدون مقدمه گفت: "تصمیمو گرفتم! برای جنگیدن می‌رم جبهه!"
بهت‌زده نگاه کردنِ من به بَتمَن صبرش را به پایان می‌رساند و می‌پرسد: "چرا چیزی نمی‌گی؟ چرا مانند آدم‌های کله پوک به من خیره شدی و حرف نمی‌زنی؟"
من برای اینکه از توهین کردن بیشتر او جلوگیری کنم با تعجب و کمی عصبانی می‌گویم: "مرد حسابی، تو ناسلامتی مرغ عشق هستی. مرغ عشق که نمی‌تونه جنگ‌طلب باشه! مگه نشنیدی که می‌گن: هرچه بگندد نمکش می‌زنند، وای به روزی که بگندد نمک."
بَتمَن سرش را بالاتر نگاه می‌دارد و با گردنی فراخته مانند شیری خشمگین فریاد می‌کشد: "چه عشقی؟! از وقتی که خواهرم رو از من جدا کردی دیگه برام عشق مُرده! دیگه بعد از او زندگی برای من معنای خودش رو از دست داده. دیشب وقتی خواب بودی قصد داشتم خودکشی کنم و خودمو از چنگال این زندگیِ سرد و غمگین نجات بدم، اما به خودم گفتم این جوانمردانه نیست که بدون خداحافظی از تو دست به خودکشی بزنم و دلم هم نیومد تو رو برای وداع گفتن از خواب بیدار کنم. تا بالاخره بعد از فکر کردن زیاد به این نتیجه رسیدم که لااقل قبل از مرگ به وطنم خدمت کنم و برای جنگیدن به جبهه برم!"
مردانگی بَتمَن تحت تأثیرم قرار داده بود، ولی این هم باعث نشد که عصبانیتم بخاطر این تصمیمِ نابخردانه‌اش کمتر شود. باید هرطور شده او را متقاعد می‌ساختم که این کار بر خلاف ذات اوست. بَتمَن و به جبهۀ جنگ رفتن! این برای من قابل درک نبود. اما من بَتمَن را خیلی بهتر از خودش می‌شناسم، خوب می‌دانم که کله‌شقی در خون اوست و خیلی سخت می‌توان به اراده‌اش خللی وارد ساخت. بنابراین باید به مبحثِ مشکلِ جسمانی‌اش که او را از رفتن به جبهه جنگ بازمی‌دارد ورود می‌کردم. من از او می‌پرسم: "تو اصلاً تصوری از جبهۀ جنگ داری؟ می‌دونی که برای جنگیدن به چه تعلیم و تمرینِ طولانی‌ای نیاز است؟ می‌‎دونی برای اسلحه بدست گرفتن احتیاج به دو دستِ سالم و قویست؟ تو هم که از آغازِ سر از تخم در آوردن از دو پای سالم محروم شدی. برای پرتاب نارنجک و شلیک توپ و موشک هم احتیاج به دو دستِ سالم و قویست که تو نداری. خوب می‌خوای بری جبهه که چکاری انجام بدی؟"
بَتمَن از اینکه من دو پایِ معیوب او را برای متقاعد ساختنش بهانه قرار داده‌ام غمگین شده بود. توقع نداشت که معیوب بودن پاهایش را در یک جملۀ کوتاه چند بار از من بشنود. در حقیقت من در این سالیان درازی که با بَتمَن و بقیه افراد خانواده‌اش زندگی کرده‌ام هرگز حرفی از پاهای او از دهانم خارج نگشته بود، اما چارۀ دیگری نداشتم و می‌دانستم که اگر نتوانم او را با بحث و گفتگو از رفتن به جبهه منصرف سازمْ بنابراین باید با هر حیله‌ای شده او را به چنگ آورده و بال‌هایش را ببندم تا قادر به پرواز و ترک کردنم نباشد. البته نباید ناگفته بگذارم که من تا آن لحظه هرگز بَتمَن را در دستانم نگرفته بودم. گرچه از دوران کودکی‌اش یکی از آرزوهایم در دست نگهداشتن او بود، اما او هرگز راضی به این کار نگشت و من هم کم کم این آرزو را بدست فراموشی سپرده بودم.

حالا این بَتمَن بود که به من خیره نگاه می‌کرد، و بعد مانند خردمندانِ پیر می‌گوید: "نخوردیم نون و گندم، ندیدیم دست مردم؟ تو فکر می‌کنی که من کمتر از دلفین‌های روسی هستم؟! آیا دلفین‌های روسی دو پا و دو دستِ سالم و قوی دارن؟ آیا توپ و موشک شلیک می‌کنن؟  فوقش به خودشون مواد منفجره می‌بندن و خودشونو می‌کوبونن به کشتی و یا مینِ دریائی. خوب من هم می‌تونم همه این کارها رو انجام بدم، دلفین تو دریا و من تو هوا! بچرخ تا بچرخیم! تازه من می‌تونم برای سربازهای خودمون آواز بخونم و خستگی رو از بدن و روحشون خارج کنم. من می‌تونم بدون اینکه دشمن به من مشکوک بشه به هرکجا دلم خواست پرواز کنم، من می‌تونم تمام اخبار و دستوراتِ محرمانه رو از محلی به محل دیگه پیش فرماندهان جنگ ببرم بدون اینکه کسی بتونه توسطِ شنود و هک کردنِ دستگاهِ فرستنده از آنها مطلع بشه!"
بَتمَن با منطق خود من را در بحث شکست داده بود و باید کوشش می‌کردم که آخرین حیله‌ام به نتیجه برسد و می‌گویم: "وطن تو این اتاق است و من هم دوست و هموطن تو هستم. حق با توست، شهر و کشورت هم وطن توست و باید از آن دفاع کنی. اما اوکراین که وطنت نیست، پس چرا می‌خوای آنجا در جنگ شرکت کنی؟"
بَتمَن دوباره مانند پیرمردی خردمند می‌گوید: "به دلیل خیلی ساده، چون بعد از اوکراین نوبت لهستان است و بعد نوبت آلمان و بدتر از همه نوبت برلین!"
برایم دیگر چاره‌ای باقی نمانده بود و با زیرکی می‌گویم: "درست می‌گی دوست خوبم! از تحلیلت خیلی خوشم آمد، حالا مطمئن شدم که از دانشِ تاکتیک و استراتژی جنگ بی بهره نیستی! باشه، قبول. گرچه من با رفتن تو به جبهۀ جنگ مخالفم، اما به تصمیمت احترام می‌ذارم و برات آرزوی پیروزی دارم! می‌دونم خیلی چالاکی، اما با این حال خیلی مراقب خودت باش. از خودت زود به زود برام خبر بفرست. نذار نگرانت باشم. حالا بیا همدیگر رو بغل کنیم و برای آخرین بار ببوسیم، چه کسی می‌دونه چه پیش میاد، شاید بعد از رفتنت نتونم جای خالی تو رو تحمل کنم و دست به خودکشی بزنم!"
بَتمَن اندوهگین بال‌هایش را می‌گشاید تا او را در آغوش گرفته و همدیگر را برای وداع گفتن ببوسیم.

من در حالیکه برای یافتن نخ به اینسو و آنسو می‌رفتم بَتمَن را چنان محکم در مشتم نگهداشته بودم که خون به سختی به مغزش می‌رسید و به این خاطر هنوز هم متوجه نشده بود که به او کلک زده‌ام و همچنان منتظر رد و بدل کردن بوسۀ خداحافظی بود.

من و بَتمَن.


بَتمَن بعد از فوت خواهرش.
بَتمَن آخرین فرزند مسیح و مریم است. مسیح و مریم دو مرغ عشقی بودند که من در تاریخ دوم اسفند سال 1384 خریدم. مریم و مسیح دارای نوزده فرزند شدند و نام آخرین فرزندشان بَتمَن است.
متأسفانه بدشانسی بلافاصله بعد از خارج گشتنِ بَتمَن از تخم گریبانش را گرفت و تا همین امروز که تنها بازماندۀ خانواده‌اش را از دست داد او را رها نکرده است.
البته من هنوز هم نمی‌دانم که آیا بی‌احتیاطی مادر باعث گشت که سرنوشت بَتمَن چنین رقم بخورد و یا خستگی و نداشتن نیروی کافی برای مراقبت و سختیِ غذا دادن به چهار نوزاد باعث این تراژدی گشت.
باری، مریم در دورانِ زیر بال قرار دادنِ چهار نوزادِ آخرش به بَتمَن فشار بیش از حد وارد کرده و به این خاطر هر دو پایِ بَتمَن بجای رشد کردنِ عمودی متأسفانه متمایل به چپ و راستِ بدنش رشد می‌کنند و او را از نشستن بر روی پاهایش محروم می‌سازند. اما او خیلی سریع آموخت که بعد از هر پروازْ دقیق و ماهرانه بر روی سینه‌اش فرود آید.
اما فاجعۀ بزرگتر برای او چشم‌پوشی از عشقورزیِ کامل با خواهرانش بود و او می‎‌بایست تمام عمر فقط به بوسه اکتفا کند.
تنها تسلیِ خاطر من در این بین رابطۀ بسیار مترقیانۀ خواهرها و برادرها با او بود. آنها با او مانند بقیه افراد خانواده رفتار می‌کردند و از تماشای پرواز و ویراج دادن‌های جسورانه‌اش بسیار لذت می‌بردند.
امروز ترزا، اولین فرزند مسیح و مریم، دار فانی را وداع گفت و بَتمن را تنها گذاشت.
در زیر درخت چنارِ حیاطِ خانه‌ام مقبرۀ خانوادگی بَتمَن قرار دارد. او بعد از مراسم خاکسپاریِ خواهرِ بزرگش هر از گاهی از پنجره اتاق به آن سو نگاه می‌کند و متفکرانه از خود می‌پرسد که اگر سعید زودتر از من غزل خداحافظی را بخواند چه کسی من را در مقبرۀ خانوادگی‌ام دفن خواهد کرد.