مدارا.(1)


من یک بار دیگر به لیست غذا نگاهی می‌اندازم.
"لطفاً یک پُرس غذای روز."
"قلوه گوساله یا کتلت؟"
"غذائی که ارزونتره و ۱۸ زلوتی می‌ارزه."
"بسیار خوب."
گارسون از آنجا دور می‌شود.
در این بین زن سالادش را تمام کرده و می‌گوید: "خوب سیر شدم. آخ، چه گرسنگی وحشتناکی. غیر قابل تحمل بود. وقتی من گرسنه‌ام نمی‌دونم باید چه کار کنم. حالا اما سر حال آمده‌ام."
"خیلی خوبه."
"وقتی گرسنه نیستم خودمو خیلی سر حال احساس می‌کنم، این عادتمه."
"پس خیلی خوب شد که شما در یک واگن غذاخوری نشسته‌اید. چون بعضی وقت‌ها چنین عاداتی باعث دردسر می‌شه، به ویژه در مواقع گرسنگی."
"سالاد واقعاً عالی بود، حتی تازه هم بود. باید برای تهیه این سالاد به خودشون خیلی زحمت داده باشن."
"آها ..."
"مایلم بدونم که برای نهار چه پخته‌اند."
پس می‌خواد به خوردن ادامه بده.
زن گارسونی را که با عجله از کنار ما در حال رد شدن بود نگاه می‌دارد: "آقای گارسون، برای نهار چه غذاهائی وجود دارد؟"
"قلوه با سبزی و سیب‌زمینی، سوپ گیاه ترشک و کمپوت. یا شنیتسل ..."
قلوه‌ها چه مزه‌ای می‌دن؟"
"قلوه گوساله هستند، خانم محترم."
"من می‌خوام امتحانش کنم. و چه سبزی‌هائی همراهشه؟"
"لوبیا."
"و دیگه چی؟"
"فقط لوبیا."
"پس برام قلوه بیارید، می‌خوام امتحان کنم. اما لطفاً بدون سیب‌زمینی و اگر ممکنه با شلغم."
گارسون آنجا را ترک کرده بود، اما زن همچنان با او صحبت می‌کرد: "من باید سبزیجات بخورم، سیب‌زمینی نمی‌تونم بخورم."
"سیب‌زمینی براتون ضرر داره؟"
"ضرر که داره، اما من اصلاً سیب‌زمینی را با میل نمی‌خورم."
"حتماً به توانائیتون آسیب میرسونه."
"آره، آره."
دخترها دائم چهچهه می‌زدند. در آوایشان که به صورت ملایمی سمت من جاری می‌شد، نغمه پرندگان طنین‌انداز بود. کاملاً ناب و با یک شادی مملو ازهستی.
ــ ناتمام ــ

مدارا.


Tadeosz Rozewicz
در ۴ می ۱۹۵۸در واگن غذاخوری یک قطار سریع‌السیر نشسته بودم. بر روی مزارع مقدار کمی نور خورشید نشسته بود و از میان شیشه چهره‌ام را گرم می‌ساخت. در ماه مارس و آپریل یخبندان جوانه درختان را متلاشی و در جنگل‌ها بسیاری از پرندگان را نابود ساخته بود. بوسیله رادیو از دهقانان و پیشآهنگان درخواست شده بود برف را پارو کنند و به کبک‌ها خوراک دهند. تخم افشانی زمستانی ناچیز بود، طوریکه انگار از جنگ با زمستانِ سخت به ستوه آمده است.
دو دختر پشت میز کناری من نشسته بودند. صدایشان چیزی شبیه به آواز پرندگان در خود داشت. شاید بهتر بود که فقط نغمه‌شان را استراق سمع و از خود در برابر معنای کلمه‌ها حفاظت می‌کردم؛ احتمالاً مشغول پرت‌و پلا گفتن بودند.
من لیست غذا را مطالعه می‌کردم.
یک زن مو خاکستری نزدیک میز من می‌شود.
"این صندلی رزرو شده؟"
"خیر، بفرمائید."
زن بارانی نازک شفافش را به جارختی آویزان کرده و کت خود را درمی‌آورد. او قوی‌هیکل و چهارشانه بود، شاید بالای شصت سال. صورتی بیضی‌شکل و سرخ‌فام داشت. دارای بینی کوتاه، چشمانی خاکستری یا آبی رنگ و ابروانی روشن بود. ظاهر سرشار از سلامتی این زن مملو از ناخشنودی‌ام ساخت. نگاه کُندِ چشمانش لو می‌داد که به نحو افراطی از خود راضی‌ست. هنگامیکه یک گارسون با سینی غذا از کنارمان می‌گذشت، زن گفت: "به من تخم‌مرغ و مایونز بدهید." گارسون با نان، کره و تخم‌مرغ در مایونز از او پذیرائی می‌کند. زن غذا را سریع می‌خورد. پس از لحظه‌ای یک گارسون دیگر نزدیک می‌شود. "کسی سالاد میل دارد؟"
زن سینی را تفتیش می‌کند. "این چه سالادی است؟"
"سالاد شاه‌ماهی."
"یک بشقاب سالاد به من بدید. آیا خوشمزه است؟"
"عالی‌ست."
"خوبه، پس یک بشقاب کافیه."
یکی از دخترها به طرف ما نگاه کرده و لبخندی نیشدار می‌زند. من به همسایه‌ام که حالا صورتش سرخ‌فام‌تر شده بود نگاهی می‌اندازم و با خود فکر می‌کنم: چه چیزهای قروقاطی‌ای می‌خورد!. از آن تیپ آدم‌هائی‌ست که از سن معینی شروع می‌کنند فقط به جویدن و هضم کردن. این چشمان خواب‌آلود، بی‌نور و بی‌حرکت مانند دانه - چشم خزندگان، هراس‌انگیز است. تمساح و لاک‌پشت‌ها دارای چنین چشمانی هستند. بی‌حرکت، چشمان وحشتناک عصر قدیم، چشم‌هائی که نه مسیح، نه گاندی و نه شکسپیر می‌شناختند. حالا اینجا پیش من یک چنین نمونه پیر شکمباره‌ای نشسته ...
ــ ناتمام ــ

قرائت در چند دقیقه.(25)


همچنین در زمان‌های قدیم، در زمان‌های ظاهراً بهتر نیز نیروهای حرص و آز و حماقت نقش بیشتری در تاریخِ جهان از آنچه اکثر مورخین معترفند ایفا کرده‌اند.
***
جهان از بی‌عاطفگی و پست‌فطرتی اداره‌کنندگان خویش خفه می‌گردد.
***
یک شکایت، به دلیل اثبات نشدن قانونی آن، هرگز بی‌اعتبار نمی‌گردد.
***
تمام جهان جنگ‌طلب و مسلح است و برای زندانی کردن یا به قتل رساندن رقیب خود آماده _ کافی‌ست که کسی در جائی فقط از آشتی‌پذیری، تحمل و اخوت سخن گوید، فوری تمام جبهه‌های جهان بر ضد او بسیج می‌گردند، از کاپیتالیسم آمریکائی تا استالین، از کشیش‌های پروتستانت تا کاتولیک‌ها. و این چیز تازه‌ای نیست.
***
شعر یک فضای جادوئی می‌آفریند که در آن ناموافق سازگار و غیرممکن واقعی می‌گردد. و این فضای موهوم یا بیش از حد واقعی مطابقت می‌کند با همچون زمانی؛ یعنی با زمان سرایندگی، افسانه‌گوئی، با زمانی که در تضاد با تمام زمان‌های تاریخ و تقویم می‌باشد و زمانی که برای افسانه‌ها و قصه‌های تمام خلق‌ها و تمام شاعران یکسان است ... هرچقدر هم که جادوی ناب نادر گشته باشد، اما امروز هم همچنان در هنر زندگی می‌کند.
ــ پایان ــ

قرائت در چند دقیقه.(24)


برای کسی که خداوند را مانند بُتی در نظر نمی‌گیرد و دعایش را مانند فرمولی جادوئی به جا نمی‌آورد، بلکه آن را به عنوان مجموعه‌ای از تمام نیروهای درونی خویش، بعنوان یک نیتِ راسخ برای کارهای نیک، برای بهترین‌ها و برای چیزهای ضروری تجربه می‌کند، او از دعاهای امروزش برای تمام عمر نبرو می‌آفریند؛ زیرا دعاها او را وادار می‌سازند که قلب خود را امتحان کند، با پوسیدگی به نبرد برخیزد و به آنچه قابل تلاش است شدت بخشد و از نفع شخصیِ کوچک خود در مقابل نفع بزرگِ همگانی چشمپوشی کند.
***
به نظر من یکی از بزرگ‌ترین و غم‌انگیزترین انگیزه‌های تاریخ اشتباه گرفتن تکالیف درونی و بیرونی، روح و سیاست است، زیرا من به آن امپراطوریِ خداوند که جای دیگری بجز آنجائیکه مسیح به یارانش نشان داده است معتقد نیستم: "عمق درونمان."
***
در همان لحظه که ما به سرنوشت خود جواب موافق می‌دهیم تائو می‌شکفد.
ــ ناتمام ــ

قرائت در چند دقیقه.(23)



شاید رمز بالاترین هنرها در این باشد که جادو و خرد با هم یکی گردند.
***
آنچه همیشه ماندنی‌ست نمادی‌ست از تصویر و نه خودِ تصویر.
***
هنرها در خدمت ایده‌ها نیستند، بلکه در خدمت زندگی‌اند و دارای اثری مانند خواب و رؤیا می‌باشند، آنها رهبران اخلاقی انساها نیستند (مذاهب خود را در انجام این وظیفه با بیدارکنندگانِ وجدان سهیم می‌گردانند)، بلکه در خدمت چیزهای دیگری هستند، از قبیل احتیاجات مربوط به بیولوژی.
ــ ناتمام ــ

قرائت در چند دقیقه.(22)


ایمانم به پایداری انسان البته بسیار قوی‌ست، من فکر می‌کنم که انسان پس از هر شرارتی با وجدانی ناراحت بیدار می‌گردد و اینکه هر فسادی دنبال خود یک اشتیاق تازه برای معنی و مفهوم و نظم به همراه دارد.
***
پول، معامله، ماشین و دولت در زمانه ما فرم‌های شبحِ شیطانند که غذا و هوا، خواب و رویای‌مان را فاسد می‌سازند. با این وجود باید عده‌ای مقاومت کرده و اجازه ندهند آنها را به زیر کشند؛ وگرنه زمانه ما میراثی برای نسل بعدی نخواهد داشت.
***
امروزه هر اشتیاقی برای جذاب کردن زندگی به وسیله قدرت‌های حاکم غیر قانونی اعلام می‌گردد.
***
برای آنکه امکانات بوجود آیند باید به کرات ناشدنی‌ها آزمایش گردند.
***
از تجمل می‌شود به راحتی صرفنظر کرد، به شرطی که دارای هدف بوده و دلیل آنرا بدانی.
***
وقتی آدم چیزی را صحیح تشخیص می‌دهدْ باید در انجامش هم کوشا باشد.
***
با اجبار نباید کاری انجام داد، حتی کار نیک را.
ــ ناتمام ــ

قرائت در چند دقیقه.(21)


کسی که از شک و تردید انبوه در خویش آگاه باشدْ قضاوت و انتقاد از دیگران فراموشش می‌گردد.
***
کارهای عقلانی و طبیعی در میان مردمِ دولتی و سازماندهی گشته کمتر اتفاق می‌افتد.
***
من البته می‌توانم بفهمم که انسانِ گرسنه برای عادل بودن باید زحمت بیشتری از فردِ سیر بکشد، اما نمی‌توانم قبول کنم که نیاز و بد بودنِ وضع مالی باید دلیلی بر نادیده گرفتن اخلاق گردد.
***
تکلیف ما به عنوان انسان این است که در محدوده منحصر به فرد و مخصوص به زندگی شخصیِ خود یک قدم از جانور بودن به آدمیت پیش نهیم.
ــ ناتمام ــ

قرائت در چند دقیقه.(20)


در هر مجادله‌ایْ شخص خوشبین برنده است.
***
ترس تنها زمانی به سراغت می‌آید که تو با خود یکی نباشی.
***
گرچه پزشکان علاقه چندانی به بیماران‌شان ندارند، با این وجود عاشق تکنیک خود هستند و شاد می‌گردند وقتی بیمارِ نزدیک به موتی را به زندگی بازمی‌گردانند.
***
آن سمتی که در آن توپ‌های جنگی به کار مشغولندْ هرگز نمی‌تواند سمت درستی باشد.
***
نرمش قوی‌تر از خشونت، آب قوی‌تر از صخره و عشق قوی‌تر از زور است.
ــ ناتمام ــ

پندار نیک.


آیدین با چهره‌ای خسته وارد کلاس (پرورش قدرت خلاقانه) می‌شود. روی صندلی کنارم می‌نشیند و بلافاصله آهسته می‌پرسد: روزه گرفتی؟
سریع و آهسته می‌گویم: آره، خیلی وقته.
می‌پرسد: از کی؟
می‌گویم: از سه ماه پیش.
با تعجب و ناباوری تکرار می‌کند: از سه ماه پیش؟!
می‌گویم: آره.
خمیازه‌ای می‌کشد، _ به این معنی که در تاریکیِ شب بیدار گشته و تا رسیدنِ روشنائیِ صبح تمام مراسم روزه را به جا آورده است.
ریتایِ نازک اندام و زیبارویِ مکزیکی از آن سر میز با لبخندی بر لب به من نگاه می‎کند، لبخندی بر ردِ نگاهش می‌نشانم و به سویش روانه می‎سازم، بعد جرعه‌ای از قهوه داخل فنجان می‌نوشم و همزمان به آیدین فکر می‌کنم.
از گوشه چشم می‌توانم نگاهش را که به من دوخته است ببینم و صدای خاموشش را بشنوم که به خود می‌گفت: "روزه‌اش باطل شد."

برای سولماز.


وقتی صبح نزدیک می‌شود
از خودم دور می‌گردم
به تو می‌رسم.
دیدار من و تو
در همین نزدیکی‌ست
دور قاب چشم من،
دور قاب ذهن تو.

واژه هائی که دوستشان دارم.(8)


نابغه، ناتورالیست، ناجی، نارون، نازک اندام، نازنین، ناقوس، نبات، نخلستان، ندا، نرمال، نرمش، نزاکت، نشاط، نظم، نعمت، نعناع، نغز، نغمه، نقاش، نُقل، نگارستان، نگاه، نم، نموّ، نمونه، نوازش، نوازنده، نور، نوروز، نوزاد، نوش، نونهال، نهاد، نیایش، نیت، نیزار، نیک.
***
وارسته، واله، وجد، وجدان، وحی، وفا.
***
هدایت، هماهنگ، همت، همدست پور، همراز، همراه، همرنگ، هندو، هنر، هشیاری، هویت، هویدا.
***
یار، یاری، یاهو.
ــ پایان ــ

واژه هائی که دوستشان دارم.(7)


گام، گذرگاه، گرافیست، گرامی، گرایش، گرداگرد، گردش، گردو، گردون، گرگ، گرمسیر، گرویدن، گره گشا، گریم، گسترش، گشایش، گشنیز، گفتار، گل اندام، گلستان، گلیم، گمنام، گنجینه، گندمگون، گوارا، گوشزد، گوشه گیر، گوهر، گهواره، گیاه، گیتار، گیتی.
***
لاله عباسی، لاما، لانه، لایتناهی، لایزال، لایق، لبالب، لبخند، لحظه، لخت، لذت، لطافت، لطیفه، لعبت، لفافه، لک لک.
***
مادر، مازاد، ماکزیمم، مالامال، مالیخولیا، ماندگار، ماوراءالطبیعه، ماه، ماهرخ، ماهی، ماهیت، مایع، مؤدب، مؤسس، مؤلف، مؤنث، مأنوس، مبارک، مبتکر، مبدأ، متبسم، متجدد، متحرک، متحیر، متداول، مترادف، مترجم، متفاوت، متلاطم، متمادی، متهور، مجذوب، مجسمه، مجنون، محبوب، محو، مخترع، مخصوص، مخیله، مداوم، مدهوش، مراعات، مراوده، مرتاض، مرتعش، مردم شناسی، مرغابی، مرمت، مرهم، مزاح، مزرعه، مژگان، مسافر، مستقل، مسرور، مسلط، مسیح، مشاهده، مشتاق، مشفق، مطلوب، معاشقه، معبد، معجزه، معرفت، معشوقه، معطر، مفرح، مکاشفه، مکانیسم، ملائک، ملایم، ملکوت، ملیح، مناجات، مناظره، منتهی، منزه، منش، منشأ، موافق، مورچه، موزیک، موسم، مهارت، مهتاب، مهربان، مهیج، مینیانور، میوه.
ــ ناتمام ــ

واژه هائی که دوستشان دارم.(6)


عادل، عاشق، عاطفه، عافیت، عتیقه، عدالت، عزلت، عشق، عشوه، عصر، عطر، عود.
***
غروب، غریبه، غزال، غزل، غمزه، غیب.
***
فانتزی، فانوس، فانی، فراز، فرخنده، فرزانه، فرمالیته، فروتن، فروغ، فرهنگ، فریادرس، فریبا، فلسفه، فلک، فوران، فولاد، فهیم، فیروزه، فیل، فیلسوف، فینال.
***
قافله، قافیه، قانع، قانون، قایق، قریحه، قشنگ، قصّه، قصیده، قطار، قلب، قلندر، قُمری، قنات، قناری، قناعت، قند، قهقهه.
***
کاج، کاروانسرا، کاریکاتور، کاشانه، کاشف، کافه، کامران، کاه، کبوتر، کردار، کرشمه، کریسمس، کریم، کشتزار، کفاف، کلاسیک، کلاغ، کلمه، کلیسا، کمال، کمدی، کنجکاو، کنسرت، کنکاش، کوبیسم، کوچه، کوشا، کوه نورد، کویر، کیمیاگر، کیهان.
ــ ناتمام ــ

واژه هائی که دوستشان دارم.(5)


شاد، شاعر، شانس، شاهد، شب تاب، شبنم، شعله، شفق، شفیق، شقایق، شِکر، شکوفه، شکیبا، شگرف، شمشاد، شمع، شناخت، شوخ، شوق، شهامت، شیدا.
***
صادق، صبح، صبر، صدف، صراحت، صخره.
***
ضمیر، ضیافت.
***
طراح، طرب، طلوع، طناز، طنز، طوطی، طینت.
***
ظهر.
ــ ناتمام ــ

واژه هائی که دوستشان دارم.(4)


رایحه، راحت، راز، راسخ، راضی، راوی، راهبر، راه راه، رایگان، رؤیا، رباعی، رپورتاژ، رتوش، رحیم، رُخ، رفاقت، رفاه، رفرم، رفوگر، رمز، رمق، رمه، رنجبر، رنگین کمان، روان، روبراه، روح، رود، روزبه، روزگار، روزمره، روزه، روستا، روشندل، رها، رهگذر، ریاضت، ریحان، ریشه.
***
زارع، زاهد، زبانزد، زبردست، زرافه، زلال، زمان، زمزمه، زمینه، زنانه، زنخدان، زندگی، زیبا، زیرک.
***
ژرف، ژیمناستیک.
***
ساحر، ساحل، ساده، ساز، ساعی، ساغر، ساقه، ساقی، سالِک، سالم، سایه، سبزه زار، سبکبال، سپیده، سَحَر، سرخوش، سرشت، سرنوشت، سرو، سعادت، سنبل، سنتور، سنجاقک، سوژه، سیال، سیمین.
ــ ناتمام ــ

واژه هائی که دوستشان دارم.(3)


حافظ، حال، حامد، حباب، حدس، حرکت، حریف، حساس، حضور، حقیقت، حکایت، حمایت، حوض، حیاط.
***
خاک، خاکستر، خال، خالق، خانقاه، خانه، خجسته، خداداد، خرابات، خرامیدن، خِرد، خردسال، خرسند، خرقه، خرگوش، خرما، خروس، خصلت، خطاط، خلسه، خُم، خنده، خوابگزار، خواهش، خوب، خورشید، خوشبخت، خوشبو، خوشرنگ، خوشگل، خوشه، خیاط، خیام، خیّر، خیره.
***
دائم، داداش، داربست، دارچین، دامپزشک، دامنه، دانا، دانشجو، دانه، داور، دایه، دخت، درایت، درخت، درخشش، درستکار، درنگ، درودگر، درویش، دریاچه، دریچه، دریغ، دست افشان، دشت، دف، دفترچه، دکه، دکلمه، دکور، دل، دلقک، دَم، دنج، دوام، دوردست، دوشیزه، دهکده، دهلیز، دیار، دیدار، دیوانه.
***
ذوق.
ــ ناتمام ــ

واژه هائی که دوستشان دارم.(2)


تاب، تابان، تابستان، تابش، تار، تازه، تاک، تانگو، تباه، تبحر، تبریک، تبسم، تپش، تپه، تجربه، تجسم، تحسین، تحصیل، تحلیل، تحمل، تحول، تخیل، تر، ترانه، تراوش، تربیت، ترقی، تشبیه، تشویق، تعادل، تفنن، تقدیر، تکامل، تلسکوپ، تلفظ، تماشا، تمدن، تمیز، تن، توان، تهی.
***
ثریا.
***
جاده، جادو، جالیز، جان، جذاب، جراح، جسور، جشن، جلال، جنگل، جنین، جوّ، جوانی، جوجه، جهان، جهش.
***
چابک، چشم، چشمه، چشیدن، چکه، چلچله، چمن.
ــ ناتمام ــ

مدرسه جدید فلسفه.(15)


التماس دعا
من می‌خواهم تنها باشم و انزوا را ترجیح می‌دهم. وقتی کسی به در می‌کوبد، نفس را در سینه حبس کرده و تکان نمی‌خورم. کسی پشت درِ اطاق کوچکِ من ایستاده و انتظار می‌کشد که آنرا باز کنم. اما من طوری رفتار می‌کنم که انگار به سفر رفته‌ام.
بقدری انسان‌ها حالم را بهم می‌زنند که من تنهائی را ترجیح دادم. اما من از خودم هم متنفرم. گاهی مدت‌ها و یکنواخت تکرار می‌کنم: "چرا من تلف نشده‌ام؟ چرا من تلف نشده‌ام؟ چرا من تلف نشده‌ام؟" لحظات وحشتناکی‌اند زمانیکه احساس می‌کنم بی‌روحم. من فقط روی یک صندلی می‌نشینم، فقط دراز می‌کشم، می‌خوانم، به دروس دانشگاهی گوش می‌سپارم، اما من حضور ندارم. طبیعت آنچنان حالم را بهم می‌زند که چندین سال است دیگر در جنگل و مزارع نبوده‌ام. مدتِ مدیدی‌ست که هیچ گلی، زنبوری و پروانه‌ای را ندیده‌ام، با ترشروئی به یک دیوارِ دود گرفته، به کپه روزنامه‌های قدیمی و زرد گشته خیره می‌مانم.
تک و تنها. زمانی فکر می‌کردم که انسان می‌تواند تنها بماند. اما حالا از خانه بیرون می‌روم، حالا به دیوانگی نزدیک شده‌ام. حالا می‌دَوَم تا که در نزدیکی انسان‌ها باشم. چه خوب است که به جلو هُل داده شوی، چه خوب است که خود را در میان توده مردمِ شرور، عرق کرده و ناشکیبا حرکت دهی. آه، من هم به شما تعلق دارم، برای همیشه به شما. هر کاری که شما با من انجام دهیدْ ما را به هم پیوند خواهد داد. چه کاری شرورانه باشد و یا کاری خوب. فقط مرا تنها نگذارید! من متکبر و احمق بودم. من در اطاق کوچک خود نشسته و منتظرم. بی‌تابانه مشتاقِ انسانی جاندارم. انتظار آمدنش را می‌کشم. هر صدائی در حیاط و بر روی پله‌ها ضربان قلبم را شدیدتر می‌کند. من نفسم را در سینه حبس می‌کنم.
و اگر هم فقط آن آدمِ کثیف پیری باشد که دهانش بوی نفرت‌انگیزی می‌دهد. نه به مناطق جدید، نه به ستارگان و نه به قله کوهْ با شادی سلام خواهم کردْ آنچنانکه من به او سلام می‌دهم. الان هم در این روز پائیزی، سه سال بعد از پایان جنگ دوم جهانی انتظار آمدن او را می‌کشم.
من نه به خدا احتیاج دارم، نه طلا و نه کلمات. انسانی که مایل است به اطاقم بیاید نباید سقراط، اینشتاین و ناپلئون باشد. اگر او فقط به وعده خود وفا کند، همقطار من، آن پیرمرد تلخ‌کام، خوارشمارِ انسان‌ها، مردی که بوی آبجو و لباس کهنه می‌دهد. ما با هم کنار میز خواهیم نشست، به سیگارهای نفرت‌انگیز پُک خواهیم زد، یک بار دیگر حقیقت‌های بینوای خود را، شرارت‌ها، شایعه‌ها و شکوه‌هایمان را تکرار خواهیم کرد. او برایم تعریف خواهد کرد که چه شجاع، چه فداکار، چه شریف و با استعداد و چه زیاد از بقیه آشناهایمان متفاوتر است. بعید است به این فکر بیفتد که من به خاطر آمدن او چه زیاد سپاسگزارش می‌باشم. هرگز مطلع نخواهد گشت که من برایش ارزشی مانند خدائی از طلا، مانند خالق و ناجیِ خود قائلم. با رضایتی پنهانی به او می‌نگرم، از او سپاسگزارم که در کنار این میز می‌نشیند، که وجود دارد.
اما او نمی‌آید.
او نمی‌داند که من مانند هوا برای نفس کشیدن، مانند غذا و آب و مانند نور به او محتاجم.
اگر او این را می‌دانست حتماً به سراغم می‌آمد.
شب‌ها، نزدیک ساعت یازده، هوا سرد و سکوت حکمفرماست. من کنار روشنائی الکتریکی نشسته‌ام، در پشت پنجره تاریکی‌ست. من درِ اطاق را باز می‌کنم، از پله ها آرام پائین می‌روم. بی‌حرکت می‌ایستم و استراق سمع می‌کنم.
نوشته شده در سال ۱۹۵۶
_ پایان _

مدرسه جدید فلسفه.(14)


آدم پنجاه سال وراجی می‌کند، و عاقبت تمام کلمات از ابتدا تا انتها به لکنتی وحشتناک تبدیل می‌گردند. امروزه همه انسان‌ها فوری صحبت می‌کنند. ما همه منتظر موقعیتی هستیم تا اظهار نظر کنیم. من از کنار انسان‌ها طوریکه انگار آنها یک کیوسکِ بسته روزنامه‌فروشی هستند رد می‌شدم. از آنجائیکه آشنایانم دائماً بلیت‌های ورودی به فیلارمونیک به من هدیه می‌کردند، بنابراین گاهی به کنسرت می‌رفتم. اگر درست به خاطر آورم، شبی برای شنیدن سمفونی شماره نه بتهوون به فیلارمونیک رفتم. من نوازندگان را با کت و شلوارهای سیاه‌شان بر روی سکوی رهبری ارکستر می‌دیدم، آنها پشت سه‌پایه‌های مخصوص نُت نشسته بودند و آلات موزیکِ خود را در دست داشتند. بعد شروع به نواختن کردند. من آنجا نشسته بودم و دسته کُر را نگاه می‌کردم. بیچاره فرشته پیر در بلوز سفید ... دسته کُر ترانه شورانگیزی خواند که افسون می‌کرد، انگار هنرمندان کم مُزد می‌خواستند همگی به سوی آسمان صعود کنند. در آخرین ردیفِ ارکستر مردی با موهای مرتب شانه شده و سیبیل سیاه کوچکی نشسته بود و با وقارِ تزلزل‌ناپذیری بر طبل می‌کوبید. او شباهت زیادی به هیتلر داشت. من حوصله‌ام سر رفته و کمی عذاب می‌کشیدم. سنفونی به نظرم طولانی می‌آمد. در ضمن هوای سالن خیلی گرم بود و دستگاه تهویه‌ای هم وجود نداشت. من احساس می‌کردم که این یک موزیک خارق‌العاده است، یک موزیک شکوهمند، اما برای من بی‌معنا و مفهوم بود. در هر صورت ما حتی با تلاش‌های فوق‌العاده شهیدان راه هنر هم به سوی آسمان صعود نکردیم. کاری که این موزیک انجام می‌داد مانند کاری‌ست که کلیسای جامع انجام می‌دهد، کلیسائی که بر روی یک تپه ایستاده و تا اندازه‌ای بر شهر تسلط دارد، اما از کشتارگاه‌های شهری، از استادیوم ورزشی، از سینما آپولو یا از دستگاه تصفیه آب خیلی کمتر اهمیت دارد. در ضمن برایم روشن است که مقایسه میان کلیسای جامع و کشتارگاهْ عوامفریبانه و کاملاً احمقانه است.
با وجودیکه تازه بیست و پنج سال از عمرم می‌گذشتْ اما می‌خواستم تجربه و درک کنم که به چه منظور من زندگی می‌کنم. با لجبازیِ کودکانه‌ای انتظار یک وحی را می‌کشیدم. در گذشته از دیگران در این باره سؤال می‌کردم، اما این کار مسخره و بی‌معنی بود. بنابراین دیگر این کار را انجام ندادم.
دوره‌هائی در زندگیم وجود داشتند که کاملاً دلمرده بودم. اما بعد شدیداً به جنبش افتادم. من می‌خواستم بودن خود را احساس کنم. در آن زمان سعی کردم آشنایان تازه‌ای به دست آورم، در قطار، در خیابان. حتی روی پله‌ها هم انتظار آدم‌ها را می‌کشیدم تا با آنها صحبت کنم. من فکر می‌کردم که باید نطقی بکنم یا در بحث‌ها شریک گشته و یا دستم را روی زانوی یک آشنا قرار دهم. من چمدانم را می‌بستم و به سوی ایستگاه راه آهن براه می‌افتادم، در سالن‌های انتظار پرسه می‌زدم و خسته به خانه بازمی‌گشتم.
من حتی به مستراح‌های عمومی مردانه هم می‌رفتم تا در کنار شُر و شُر دائمیْ صدای زندگی را بشنوم.
ــ ناتمام ــ

یک شعر تفریحی.


دلم می‌خواست چشم‌های خود را می‌بستم،
لحظه‌ای به تو می‌اندیشیدم
و با بازکردن‌شان
شاعری از خطۀ شیراز می‌گشتم.
برایت صبح به صبح غزلی در لیوان می‌ریختم
شب‌ها وقت خواب
بالشت را پُر شعر می‌کردم
و دلت را با دست
تاب می‌دادم.
آنقدر تاب می‌دادم تا سرت گیج رود
و تو بعد
سر بر بالشِ پُر شعر نهاده
پلک بر پلک دهی و خواب‌آلوده بخوانی: یک گل ..... دو گل
و همان لحظه که خواب قصد ربودن دارد
کسی از پشت پرده آرام بپرسد: می‌خشیدا، منظورتون یقول دوقول بود؟
و تو لبخندزنان،
خواب را در آغوش گرفته و سخت می‌بوسیدی.
ولی من در خواب تو بیدار مانده
و برایت تا صبح شعر و غزل می‌خواندم.

مدرسه جدید فلسفه.(13)


انسان‌ها در هر دو سمتِ سرِ خود دارای گوش بودند. گوش‌های مردانِ کلاه به سر خود را به طرز مضحکی نشان می‌دادند. در هر سمتِ سر یک گوش لختِ سفید یا سرخ رنگ روئیده بود. من باید اقرار کنم که دماغ‌ها هم هیولامانند به نظرم می‌آمدند. دماغ‌ها به طور غیرمنتظره‌ای از میان چشم‌ها به جلو جهیده و فورم‌شان به طور طبیعی زشت بود. وانگهی انسان‌ها دو پا و دو دست هم داشتند. آنها از پاهایشان بطور عادی استفاده می‌کردند، محتاط، اما آنچه مربوط به دست‌ها و بازوان می‌شد چنین به نظر می‌آمد که با آن مشکل دارند. آنها نمی‌دانستند که با دست‌هایشان چه باید بکنند. حتی روشنفکران و فاضلین هم نمی‌دانستند، دست‌های خود را در جیب‌هایشان دفن می‌کردند، آنها را صلیب‌وار قرار می‌دادند یا به پشت خود می‌بردند ... گاهی هم دست‌ها را جسورانه به اطراف بلند می‌کردند، اما آن هم چندان معنائی نداشت. یکی از راه‌های نجات از این وضعیت پیچیده این بود که یک روزنامه، یک جفت دستکش یا یک عصا در دست نگاه دارند، یا بازو در بازوی یکدیگر قرار دهند. اما پس از مدت کوتاهی بیکار بودن دست‌ها، مجدداً همان عصبانیت و قایم‌موشک‌ بازیِ احمقانه از نو شروع می‌گردید. دست‌ها از دو سمتِ بدن آویزان بودند و اغلب بدون هدف به این سو و آن سو تکان می‌خوردند. مو، سرها را پوشانده بود. گاهی هم انسان‌هائی می‌دیدم که بالای لب‌هایشان، در زیر دماع، یک سیبیل حمل می‌کردند. تمام این چیزها داستان وحشتناکی‌ست. من سعی می‌کنم این حالت "تیزبینی" را توصیف کنم، و در این حال برایم مشخص می‌شود که من همه چیز را در لفافه می‌پیچم. حتی در هنگام مردن هم انسان نمی‌تواند مهمترین چیزها را تعریف کند. آدم مانند لال‌ها می‌میرد.
ــ ناتمام ــ

مدرسه جدید فلسفه.(12)


پیرزن بیچاره امیدوار بود که اطاق کوچک مرا به دست آورد. او می‌دانست که می‌خواهم این خانه بزرگ را ترک کنم. مدت درازی نقشه کشید که برای خود از اطاق من آشپزخانه‌ای بسازد. او در روزی که من چمدانم را می‌بستم مُرد. فکر کنم زمان مُردنش دو شبانه روز طول کشیده بود. من در این باره دقیقاً چیزی نمی‌دانم، همه چیز کاملاً در سکوتْ پشتِ درهای بسته اتفاق افتاد.
راهروی ما دراز و پر از خُرده‌ریزهای کهنه بود. من سر و صدائی مانند آنکه آدم جعبه‌ای چوبی را جابجا کند شنیدم. درِ اطاقم را گشودم، اما می‌بایست دوباره خود را فوراً عقب بکشم. در به تابوتی که پیرزن را از اطاقش خارج می‌ساخت برخورد کرده بود. تابوت کج قرار داشت و نمی‌توانستند آن را به راحتی حمل کنند و به دیوارها، مبل‌ها و درها برخورد می‌کرد. من تابوت زرد رنگ و درخشان را دیدم و نفس نفس زدنِ حمل‌کنندگان آن را شنیدم. آنها پس از مدتی توانستند آنجا را ترک کنند، من صدای قدم‌هایشان بر روی پله‌ها را می‌شنیدم. روی تختم نشستم، بر روی تشکی که مانند چوب سفت و سخت بود. اینجا مدتی خوابیدم، مدتی زندگی کردم. چندین سال. هر دو چمدانم کنار دیوار قرار داشتند، بسته‌بندی و قفل شده.
وقتی من به اینجا آمدم، امیدوار بودم در خانه جدید، میان بیگانگان، انسانی پیدا کنم که به من کمک کند تا دوباره به زندگی بازگردم. اما آنها گریان بودند، به خود استفراغ و به همسران‌شان اطمینان می‌کردند. خیلی زود بیزار گشتم. بعدها در تمام این سال‌ها، بدون توجه از کنار همدیگر رد می‌شدیم.
در این دوره طولانی همه چیز برایم غیرواقعی به نطر می‌آمد. انسان‌ها برای من تنها از گوشت و پوست تشکیل شده بودند؛ من همیشه به اینکه چیزی درون‌شان وجود دارد مضنون بودم _ منظورم روح است. تصورهائی وحشتناک. من ادیبانی را می‌دیدم که بدن‌هایشان به سرهائی منتهی می‌گردید. در این سرها دهان‌هائی قرار داشت که تقریباً هیچوقت خود را نمی‌بستند، در دهان‌ها اغلب دندان‌های زشتی نشسته بود. همه این آدم‌ها در آن زمان خیلی زیاد صحبت می‌کردند. اولین سال‌های بعد از جنگ بود. آنها بقدری زیاد صحبت می‌کردند که همه چیز مانند علفِ هرز و شلغم مخلوط هم می‌گشت. و در تمام این سال‌ها هیچکس نمی‌دانست که در آخر یک بحث یا یک گفتگوْ چه چیزی کوبیده گشته و چه چیزی فرو رفته است. در بین آنها کاتولیک‌ها و کمونیست‌ها و چنین افرادی وجود داشتند که جلوی چشمان افراد حاضر از کاتولیک به کمونیست تبدیل می‌گشتند؛ ساس‌های کاملاً معمولی و اسفنج‌ها هم وجود داشتند _ شیطان می‌داند که دیگر چه چیزهای وجود داشت. جوان، پیر، احمق‌ها، اخلاق‌گرایان ... بعلاوه، تجاربم ابداً ربطی با ساکنین این خانه که من بطور ضمنی به آن اشاره کردم ندارد. آنها هم مانند بقیه مردم جهان کمتر برایم جالب بودند. اگر من به این مردم اشاره کرده‌ام، شاید فقط به این خاطر است که من در آن زمان اغلب با آنها تماس داشته‌ام. من چشمانی تیزبین داشتم. در سر انسان‌هائی که من آن زمان از نزدیک تماشا کردم، چشم‌ها بیشتر برایم جالب بودند، چشم‌هائی که اغلب یک حالت خشن، تمسخرآمیز و بی‌رحمانه داشتند.
ــ ناتمام ــ