راجا. (4)

.XIX
هوا تاریک می‎گشت. دیمیتری در محل همیشگیِ خود در کنار پنجره نشسته بود، به کتاب درسیِ گشوده نگاه می‎کرد و هیچ چیز نمی‎دید. او سردرد وحشتناکی داشت و همه چیز به دور او می‎چرخید. اشیاء مانند ارواح ظاهر و دوباره فوری ناپدید می‎گشتند. به نظر می‎رسید که همه چیز در نوسان است و تعادل خود را از دست داده، و هر بار پرده قرمز رنگِ کتانیِ مقابلِ تخت مادرش تکان می‎خورد، او فکر می‎کرد که همه چیز سقوط خواهد کرد و همه هلاک خواهند شد. هیولاهای بی‎چهره بر بالای سرش شناور بودند، او را مسخره می‎کردند و صدای‎شان طنین‎انداز بود. دیمیتری اشگ‎های تلخ می‎ریخت.
او ناگهان صدای آهسته‎ای می‎شنود:
"دیمیتری!"
او چشم‎هایش را بالا می‎برد، ــ راجا در مقابل او ایستاده بود، سفید، فروزان و باشکوه. الماس‎های تاج کوچکش در رنگ‎های شگفت‎انگیز می‎درخشیدند، او یک کت بلند بنفشِ گلدوزی شده با زمرد و یاقوت پوشیده بود. چهره رنگ‎پریده باشکوه‎اش آرام و فروزان بود. نفَسِ لطیفش هوا را با شیرینی وصف‎ناپذیری پُر می‎ساخت. راجا کاملاً نزدیک او ایستاده بود و تقریباً زانوی او را لمس می‎کرد. کلمات شگفت‎انگیز آهسته از لب‎های کمرنگش خارج می‌گشتند. او از آسمانی تازه صحبت می‎کرد که خود را در پشت آسمانِ وحشتناکِ پوسیده گسترش می‎داد.
دیمیتری بلند می‎شود و با لب‎ها چشمان راجا را لمس می‎کند.
راجا خود را عقب می‎کشد. دیمیتری یک قدم به سوی او می‎رود، اما پایش به یک چمدان می‎خورد.
اینجا چه تنگ است! چه زندگی محقرانه‎ای ...
و دیمیتری درک می‎کند که راجا با او نیست و هرگز با او نخواهد بود ...

.XX
روز بعد یکی از روزهای تعطیل بود. دیمیتری در کلیسا آواز می‎خواند.
پسران گروه کُر ازدحام کرده بودند، خادمِ بد خُلق کلیسا بالا و پائین می‎رفت، ابرهای آبی رنگِ صمغ در هوا شناور بودند. راجا از کنار محراب شناور می‎گذشت و چشمانش می‎درخشیدند. تصاویر قدیسان جدی نگاه می‎کردند. نور صبحگاهی از میان پنجرۀ بلند و گسترده به داخل می‎تابید و چشم‎ها را می‎زد. پاشنه چکمه‎ها بر روی کفِ سنگی سر و صدا می‎کردند.
دیمیتری احساس می‎کرد سردردش شدیدتر می‎شود.
لباس رجا توسط یک نفَسِ ماوراءطبیعی به تکان افتاده و پر پر می‎زد. بال‎های سبکِ شفافی در کنار شانه‎هایش می‎لرزیدند. او مانند شفق می‎درخشید و ملایم می‎گفت:
"دیگر خیلی طول نخواهد کشید!"
او بال‎هایش را می‎گشاید و آرام به سمت دیمیتری شناور می‎شود. دیمتری انتظار او را می‎کشید، او خود را به دیمیتری می‎چسباند و داخل او می‎شود. قلب دیمیتری می‎سوخت ...
از جهانِ غیرضرور، تنگ و وحشتناکْ آوازهای کلیسائی طنین می‎انداخت. دیمیتری آواز می‎خواند، و صدایش برای خود او غریب به نظر می‎رسید. صداها به سمت گنبدِ کلیسا شناور بودند و در آنجا یک پژواک را بیدار می‎ساختند.
انسان‎ها بر روی کاشی‎های سنگی مانند ارواح حرکت می‎کردند. خانم خانه در گروه کُر بود. خانم خانه دیر به کلیسا آمده بود؛ او عمداً این کلیسا را انتخاب کرده بود تا مطمئن شود که آیا دیمیتری پس از مراسم عشای ربانی واقعاً به خانه می‎رود. او افتخار می‎کرد که چنین سخاوتمندانه به این پسر توجه می‎کند و نگاه سخت و جدی‎اش را از او برنمی‎دارد. دیمیتری فکر می‎کرد که امروز موفق نخواهد گشت پیش دانجا برود. او بسیار وحشت داشت: شاید دانجا را در این بین از انبار زیر شیروانی بیرون کرده یا نابود کرده باشند و او دیگر هرگز قادر به دیدن او نشود.
او فکر می‎کرد: خانم خانه چقدر بد است! همه بد هستند!
همه چیزها بسیار خشن و تهدیدآمیز نگاه می‎کردند ...
راجا از سمت محراب مانند یک فرشته خود را نزدیک می‎ساخت. بال‎های شگفت‎انگیزش می‎لرزیدند و می‎درخشیدند، نگاه‎هایش می‎گداختند، و دوباره به نظر دیمیتری می‎رسید که راجا خود را به او می‎چسباند و داخل او می‎شود، و قلب او شعله می‎کشید ...
زنجیرِ صمغدان جرنگ جرنگ صدا می‎داد، و دود آبی و معطر به بالا صعود می‎کرد ...

.XXI
دیمیتری در زنگ تفریح کنار درب سالن ورزش ایستاده بود. ابرها از کنار خورشید می‎گذشتند و آسمان خود را کدر می‎ساخت. دیمیتری تمام صبح را سردرد داشت و خانم خانه و شلوغیْ باعث شدید‎تر شدن سردرد می‎گشتند.
کارگانوفِ گونه سرخ به سوی دیمیتری می‎رود و گرچه یک سر و گردن کوتاه‎تر از دیمیتری بودْ اما مانند یک فرد بالغ بر روی شانه او می‎زند و لبخندزنانْ در حالیکه گوشه‎های لبش بطرز زشتی به پائین آویزان بودند و دندان‎ها حریصانه پوزخند می‎زدندْ می‎پرسد: "برادر، چرا اینطور غمگینی، چرا می‎گذاری سرت پائین بیفتد؟ احتمالاً کتک مفصلی به تو زده‎اند؟ مهم نیست، تا زمان عروسی دوباره خوب خواهد شد! چند روز پیش من را هم پدر کتک مفصلی زد، اما من اهمیتی به آن نمی‎دهم!"
دیمیتری با دقت به کارگانوف نگاه می‎کرد. او فکر می‎کرد که رده‎ای آبی رنگ از سیلی‎های پدرانه بر روی گونه‎های سرخش می‎بیند. دیمیتری با دیدن این گونه‎های سرخ، لب‎های پُر مربع شکل و چشمان گستاخ اما ناآرام و مرعوبشْ تجسم می‎کرد که چه دلخراش باید کارگانوف هنگامیکه پدر او را کتک می‎زد احتمالاً گریه کرده باشد. دیمیتری با کارگانوف احساس همدردی می‎کرد و می‎خواست به او دلداری دهد.
دیمتری آهسته می‎پرسد: "من می‎خوام چیزی برات تعریف کنم، آیا به کسی نمی‌گی؟"
کارگانوف در حالیکه نگاه حریصانه‎اش را به معنای واقعی کلمه در او حفر می‎کرد قول می‎دهد:
"چرا باید من آن را تعریف کنم؟! فقط نترس و تعریف کن!"
آنها در کنار همدیگر بر روی یک نیمکت می‎نشینند. دیمیتری زمزمزه کنان برایش تعریف می‎کند که چطور او را مجازات کرده‎اند. کارگانوف مشتاقانه گوش می‎داد.
سپس او می‎گوید: "خب، خب، در پیش سرایدار، ــ این واقعاً اصیل است!" و می‎خندد.
دیمیتری پس از رفتن کارگانوف ناگهان عصبانی می‎شود که چرا جریان را برایش فاش کرده است. به یاد می‎آورَد که کارگانوف اصلا در موقعیتی نیست که این موضوع را برای خود نگهدارد و آن را برای تمام مدرسه تعریف خواهد کرد. او حدس می‎زد که به زودی او را به این خاطر دست خواهند انداخت.
چنین هم گشت. کارگانوف به زودی از یکی به پیش دیگری می‎رفت و با خنده به همه اطلاع می‎داد:
"سرایدار دیروز دیمیتری را کتک مفصلی زده است!"
همه با هیجان می‎پرسیدند: "نه، واقعاً؟"
کارگانوف تأکید می‎کرد: "بخدا، او خودش برام تعریف کرد!"
پسرها خوشحال بودند، تمام چهره‎ها سرزنده می‎شود و برای کسانی که این را نشنیده بودند تعریف می‎کنند:
"آیا این را شنیده‎ای؟ دیمیتری در پیش سرایدار کتک مفصلی خورده است!"
این خبر به سرعت در میان دانش‎آموزان پخش می‎شود. پسرها کمربندهایشان را محکم‎تر می‎بستند و فریاد می‎زدند:
"بریم دیمیتری را دست بندازیم!"
آنها خوشحال، هیجانزده، پیروزمندانه و شلوغ به سوی دیمیتری می‎دوند و دور او جمع می‎شوند. دوشیزینِ ظریف با چشمان مهربانِ خاکستری رو به بالا به دیمیتری نگاه می‎کرد و با صدای لطیفْ چیزهائی در بارۀ ترکه می‎گفت.
پسرها با صورت‎های سرخ شده و از شادیِ صمیمانه سرزنده گشته به سوی دیمیتری هجوم می‎آوردند و او را با نگاه‎های بی‎امان سوراخ می‎کردند. بعضی از دانش‎آموزان از خوشحالی می‎رقصیدند؛ بقیه دو به دو با گرفتن دست همدیگر به دور گروهی که به دور دیمیتری جمع شده بود می‎دویدند و فریاد می‎زدند:
"در پیش سرایدار! چه لذتبخش است!"
دیمیتری خود را بی‎پروا به همه سمت می‎انداخت. او ساکت بود، چشمانش را به زیر انداخته و مانند گناهکاران لبخند می‎زد. پسران کوچک از همه طرف به او فشار می‌آوردند. وقتی دیمیتری می‎بیند که نمی‎تواند دیگر از حلقۀ آنها خارج شودْ از تلاش برای رها ساختن خود دست می‎کشد و حیرت‎زده و رنگ‎پریده باچشمان به زیر انداخته آنجا می‎ایستد. او مانندِ مجرمی دیده می‎گشت که برای تمسخر گشتن در میان افرد شرور قرار داده شده بود. عاقبت خوشحالی به نقطه اوج خود می‎رسد و  یک نفر فریاد می‎زند:
"هورا! دیمیتری، هورا!"
و تمام پسرها با صدای بلند فریاد می‎کشند:
"هورا! هوراااا!"
فریاد شادِ کودکانه در سراسر ساختمانِ مدرسه و در خیابان می‎پیچید. کونوپاتین از اتاق معلمان به بیرون هجوم می‎آورد. برخی از دانش‎آموزان به سمت او می‎دوند و گزارش می‎دهند:
"دارموشیوک را در پیش سرایدار کتک مفصلی زده‎اند! همه او را دست می‎اندازند، و او مانند یک جغد آنجا ایستاده است و با چشم‎هایش چشمک می‎زند!"
صورت پُف کردۀ معلم از شادی می‎درخشید و یک لبخند گسترده بر روی لب‎هایش بازی می‎کرد.
او با صدای خندان می‎گوید: "خدای من، دوباره! پس او کجاست؟ او را به من نشان دهید!"
دانش‎آموزان کونوپاتین را پیش گروهی که در اطراف دیمیتری جمع شده بودند می‎برند. آنها برای معلم راه باز می‎کنند. کونوپاتین در حالیکه با خوشحالی لبخند می‎زد شانه دیمیتری را می‎گیرد و به اتاق معلمان می‎برد. تمام دانش‎آموزان به دنبال آنها می‎رفتند. پسرها دیگر جرأت نمی‎کردند بلند فریاد بکشند، آنها شوخ و از هیجان سرخ گشته با صدای آهسته دیمیتری را دست می‎انداختند.
معلمان هم تقریباً مانند دانش‎آموزان خوشحال بودند و به نوبه خود دیمیتری را مسخره می‎کردند ...

.XXII
دیمیتری روز بعد در ساعت معمول با کتب درسی از خانه بیرون می‎رود و تمام روز آهسته و خسته در خیابان‎ها سرگردان بود. همه چیز تیره و وحشتناک به نظر می‎رسید. سردردِ در حال رشد می‎گذاشت که او در یک خودفراموشیِ شدید غرق شود.
او دیرتر از وقت معمول، کمی قبل از غروب آفتاب به نزد خانواده ولاسوف می‎رسد. ابتدا هنگامیکه او بالا بود و از روی شاه‎تیر قطوری قدم برمی‌داردْ متوجه می‎شود که چطور پاهایش از خستگی درد می‎کنند و چه اشتیاق زیادی برای نشستن بر روی یک صندلی یا نیمکت دارد.
خانواده ولاسوف در هیجان شادی به سر می‎برد: پیرزن یک کار پیدا کرده بود و آنها حالا مشغول بسته بندی اموال اندک‎شان بودند. آن دو دست‎هایشان از خوشحالی می‎لرزید، و طوریکه انگار هنوز به شانسی که آورده بودند اطمینان ندارندْ خجول لبخند می‎زدند.
قلب دیمیتری از وحشت سرد می‎شود. آنها به او چیزی می‎گفتندْ اما او نه می‎توانست کلمات‎شان را درک کند و نه اینکه در چه ارتباطی گفته می‎شوند. او فکر می‎کرد که می‎خواهند آنها را از انبار زیر شیروانی برانند. اگر قرار است که آنها در خیابان و بر روی سنگ‎های سخت زندگی کنند پس چرا مانند دیوانه‎ها می‎خندند؟
دانجا بخاطر ترک کردن انبار زیرشیروانی متأسف بود. او آهسته می‎گفت:
"تمام تابستان را در اینجا گذراندیم و همیشه تنها بودیم. ما در واقع اغلب هیچ چیز برای خوردن نداشتیم، اما در عوض ما تنها بودیم. حالا بر ما چه خواهد گذشتْ وقتی مجبوریم در میان مردم زندگی کنیم؟!"
همدردی چنان دردناک به قلب دیمیتری زخم می‎زد که او شروع به گریستن می‎کند. دانجا او را دلداری می‎دهد:
"گریه نکن عزیزم، اگر خدا بخواهد ما همدیگر را خواهیم دید. پیش ما بیا، وقتی بهت اجازه بدهند. چرا گریه می‎کنی، پسر احمق؟"
داجا با یک مداد بر روی یک تکه کاغذ آدرسش را می‎نویسد و به دیمیتری می‎دهد. دیمیتری کاغذ را می‎گیرد و غیر قابل فهم در دست می‎چرخاند. سرش چنان وحشتناک درد می‎کرد که نمی‎توانست هیچ چیز را درک کند. دانجا با لبخندی دوستانه می‎گوید:
"کاغذ را داخل جیبت بگذار، وگرنه آنرا گم می‎کنی!"
دیمیتری کاغذ را در جیب قرار می‎دهد و فوری آن را فراموش می‎کند ...
او دیر به خانه برمی‎گردد. مادر در وسط آشپزخانه بر روی چارپایه نشسته بود، عصبانی و غمگین می‎گریست و اشگ‎هایش را با پبشبند پاک می‎کرد. او در چشم دیمییتری بسیار زشت و مخوف به نظر می‎رسید. مادر شروع به لعنت کردن و زدن او می‎کند. دیمیتری نمی‎دانست برای چه و سرسختانه سکوت می‎کرد.
چراغ کوچک کم نور می‎سوخت. بوی بُخار و نفت می‎آمد. همچنین خانم خانه هم به آشپزخانه می‎آید تا بر سرش فریاد بکشد و مسخره‎اش کند. صدای فریادهای او در گوشش مانند ضربات چکشِ سنگینی بر روی سرشْ طنین می‎اندخت. فرزندان خانم خانه از درب آشپزخانه به داخل نگاه می‎کردند. آجا دهن کجی می‎کرد و او را دست می‎انداخت. دارجا او را به وجدانش مراجعه می‎داد. سایه‎ها بر روی دیوار می‎جهیدند، به نظر می‎رسد که دیوار تکان می‎خورد و سقفِ اتاق در حال پائین آمدن است. همه چیز مانند یک رؤیای تب‎آلود بود.
دیمیتری با خود فکر می‎کرد: "چرا وقتی دانجا نابود می‎شودْ باید جهان هنوز وجود داشته باشد؟!"

.XXIII
صبح روز بعد مادر خودش او را به مدرسه می‎برد. مادر در بین راه گریه می‎کرد، فحش می‎داد و با آرنج دست به دیمیتری می‎زد. دیمیتری به این دلیل قوز کرده را می‎رفت و مرتب سکندری می‎خورد. او تقریباً هیچ چیز از آنچه او را احاطه کرده بود نمی‎دید، و هیچ چیز بجز سردردِ غیر قابل تحمل احساس نمی‎کرد. لحظاتی که هوشیاری‎اش بیدار می‎گشت بسیار آزاردهنده بودند، و این سرش را مرتب به سمت سنگ‎های سخت می‎کشاند تا سردردِ بی‎رحم را خُرد سازد.
او در مدرسه تمسخر دانش‎آموزان و معلمان را با بیتفاوتی پذیرا می‎شود. او مانند روزِ تیرۀ بارانی تاریک بود. او احساس بدی داشت. گهگاه به دانجا فکر می‎کرد. او فراموش کرده بود که آنها انبار زیر شیروانی را ترک کرده‎اند، و می‎ترسید که دانجا در آنجا از سرما و گرسنگی بمیرد.
دیمیتری در زنگ تفریحْ یکساعت قبل از پایان درس، بدونِ جلب توجه فرار می‎کند. او کتاب‎هایش را در مدرسه باقی می‎گذارد. یک میلِ شدیدِ آگاهانه برای فرار از تعقیب و جستجوْ او را به دورترین خیابان‎های دور از مدرسه می‎کشاند. او خستگی‎ناپذیر و بی‎قرار در آنجا سرگردان بود. او داخل حیاط‎ها و باغ‎ها می‎گشت، در یک کلیسا، جائیکه مردم مشغول دعا کردن بودندْ پرسه می‎زد، به دنبال یک نوازندۀ ارگدستی می‎رفت، تمرینات سربازان را نگاه می‎کرد و با سرایدان و پلیس‎ها به گفتگو می‎پرداخت. و او در لحظه بعد همه چیز را که قبلاً انجام داده بود فراموش می‎کرد.
گهگاه مانند از یک آبکشِ ظریف باران می‎بارید. برگ‎های خیسِ زرد رنگ از روی درخت‎ها پائین می‎افتادند.
تب حالا تمام طبیعت را فرا گرفته بود، همه چیز مانند ارواح و فانی بود، اشیاء ناگهان در برابر نگاه‎ها تشکیل می‎گشتند و همانطور ناگهانی می‎مردند. نگاه دیمیتری گاهی می‎درخشید و دوباره فوری خاموش می‎گشت ...
دیمتری عاقبت به خانه‎ای می‎رسد که در آن خانواده ولاسوف زندگی می‎کردند. در زیر شیروانی ناگهان وحشت بر او چیره می‎شود: درب انبار قفل بود. دیمیتری بر روی آخرین پله ایستاده بود و ناامید به قفل خیره نگاه می‎کرد. سپس شروع می‎کند با مشت به درب کوبیدن. در این لحظه سرایدار از آپارتمانِ طبقه آخر بیرون می‎آید، یک مرد ترشرو ریش سیاه با حرکاتِ تنبل.
او در حالیکه مشکوکانه به دیمیتری نگاه می‎کرد می‎پرسد: "اینجا چکار می‎کنی؟ در یک پلکان غریبه چه می‎خواهی؟"
دیمیتری خجول می‎گوید: "در اینجا خانواده ولاسوف زندگی می‎کردند، من پیش آنها آمده‎ام."
سرایدار پاسخ می‎دهد: "اینجا کسی زندگی نمی‎کرد! آدم اصلاً نمی‎تواند اینجا زندگی کند: اینجا انبار زیر شیروانی است."
دیمتری شروع به پائین رفتن می‎کند، در حالیکه خود را با دست‎ها ناشیانه به نرده آهنی محکم نگاه داشته بود. سرایدار ایستاده بر روی پله به او نگاه می‎کرد و پشت سر او چیزی برای خود می‎غرید. احساس کردنِ نگاهِ سوراخ کننده سرایدر بر پشتش او را به درد می‎آورد.
دیمیتری نمی‎خواست باور کند که دانجا و مادربزرگش دیگر آنجا نیستند. او از خود می‎پرسید: "کجا ممکن است رفته باشند؟ آیا آنها در انبار زیر شیروانی مُرده‎اند. ارواح شریر آنها را تا حد مرگ شکنجه داده‎اند. این مرد ریش سیاه قفل را به درب زده و نگهبانی می‎هد."
هنگامیکه دیمیتری دوباره از میان خیابان می‎رفتْ انبار زیر شیروانی را کاملاً واضح در برابر چشم می‎دید. او احساس می‎کرد که صدای خفیفِ خس خسِ نفس کشیدن می‎شنود. و او دانجا و مادرش را در محل همیشگی نشسته می‎دید. دانجا گرسنه و نیمه یخزده در مقابل مادرش نشسته بود، صورتِ مُرده و کور را به پشت گردن انداخته، با دست‎های مُشت کردۀ گشوده، و هر دو آهسته مُرده و یخ زده بودند ...
حالا آنها مُرده‎اند. بی‎حرکت و سرد در مقابل هم نشسته‎اند. باد از شکافِ سقف بر پیشانی زرد پیرزن می‎وزید و موهای خاکستری لطیفی را که از زیر روسری بیرون زده بود حرکت می‎داد.
دیمیتری شروع به گریستن می‎کند. اشگ‎هایش آهسته و سرد جاری بودند. حالا گرسنگی هم شروع کرده بود به عذاب دادنش.

.XXIV
دیمیتری با تکیه آرنج دست به نرده‎های چوبی در ساحل رودخانۀ باریکِ تیره ایستاده بود و با چشمان بیتفاوت به جلو خیره نگاه می‎کرد. یک هیکل آشنا ناگهان نگاهش را به خود جلب می‎کند. او به دوردست نگاه می‎کرد، در آن سمت رودخانه مادرش را در حال رفتن می‎بیند. او از کوچه کناری آمده بود و به سمت پُل می‎رفت. مادر باید به زودی به او می‎رسید و از کنارش می‎گذشت. به علت بازنگشتن دیمیتری به خانهْ مادر با ترس به مدرسه رفته بود. آنجا به او گفته بودند که دیمیتری قبل از تعطیل شدن مدرسه از مدرسه گریخته است. سپس مادر او را در نزد تمام آشنایان جستجو کرده بود.
دیمیتری به سمت دیگر خیابان می‎رود و خود را در دروازه یک خانه از برابر مادر مخفی می‎سازد. او چشمش را به شکاف درب چوبی فشار می‎دهد و ساکت انتظار می‎کشد. مادر از کنار دروازه می‎گذرد. او یک کت کهنه پوشیده و در یک پارچه بزرگ خاکستری پیچیده شده بود. صورت چروکیدۀ به سمتِ زمین خم ساخته‎اش بی‎حرکت و نگران بود ...
دیمیتری همدردی دردناکی با مادر احساس می‎کرد. اما بجز مخفی ساختن خود از او چه می‎توانست بکند؟
مادر سریع می‎رفت و به جلوی خود سخت و عصبانی نگاه می‎کرد. دیمیتری از مخفیگاه خود بیرون می‎آید، رفتن مادر را نگاه می‎کند و لبخند احمقانه‎ای می‎زند. مادر خود را برنگرداند و به محل دوری رفت که در پشت حجابِ مه‎‎‎آلود باران قرار داشت. دیمیتری پس از ناپدید شدن مادر در مهِ مرطوبْ از فکر کردن به او دست می‎کشد و او را کاملاً فراموش می‎کند. فقط قلبش هنوز از همدردی می‎سوخت.
دوباره افکار غم‎انگیز بر او چیره می‎شوند. جائیکه قبلاً بسیار صلح‎آمیز و بسیار ساکت بود و جائیکه حالا چنین تاریک و سرد استْ آنها مُرده در مقابل یکدیگر نشسته‎اند. دانجا دست‎ها را بر روی زانو قرار داده و با چشمان سفید و کور نگاه می‎کند. پلک‎های نازک نمی‎توانند دیگر چشم‎هایش را بپوشانند؛ او بسیار لاغر شده است. او مُرده است. چراغ کوچک مقابل تصویر قدیس دیگر نمی‎سوزد. سکوت، سرما و تاریکی بر انبار زیر شیروانی مسلط است.

.XXV
دیمیتری تمام شب را در خیابان‎های متروک می‌گذراند. او در اینجا و آنجا یک سرایدار را می‎دید که در یک اتاق کوچک در دروازه ورودیِ ساختمانی خوابیده است یا یک درشکه‎چی را در حال چرت زدن می‎دید. ابتدا فانوس‎های خیابانی روشن بودند. سپس مأمور فانوس‎ها می‎آید و آنها را خاموش می‎کند. ناگهان هوا تاریک و وحشتناک می‎گردد. دیگر پناهگاهی وجود نداشت تا او خود را در برابر زندگی، باران، سرما و خستگیِ بزرگ نجات دهد. کوچه‎های بن‎بستِ ناامیدی از خیابان‎ها منشعب می‎گشتند، و آدم سخت می‎توانست از آنها خارج شود. دیمیتری به سمت تمام درب‎ها و دروازها می‎رود و سعی می‎کرد با احتیاط آنها را باز کند. بیفایده ــ انسان‎ها همه چیز را قفل می‎کنند. در شهر، جائیکه نه ببر و نه مار کمین کرده استْ انسان‎ها می‎ترسیدند که قبل از مسدود کردن همه چیز بر روی همنوعان خود به خواب بروند.
بارن می‎بارید. گاهی باران نم نم می‎بارید و گاهی بسیار شدید. دیمیتری در مقابل باران در زیر لبه بام‎ها و در درگاهِ ساختمان‎ها از خود محافظت می‎کرد. گاهی مردم جلویش را می‎گرفتند و با تعجب از او می‎پرسند که چرا در این ساعت سرگردان است، و او تقریباً ناخودآگاه اما با کلمات مناسب پاسخ می‎داد. و چون او دروغ می‎گفتْ بنابراین مردم حرفش را باور می‎کردند. در مقابل درب ورودیِ خانه‎ای که دیمیتری کنارش ایستاده بود یک درشکه توقف می‎کند و از آن یک آقا و یک خانم پیاده می‎شوند. خانم درب خانه را به صدا می‎آورد، و دربان می‎گذارد که آنها داخل شوند. دربان جوان بود و کنجکاو. او در حال خمیازه کشیدن می‎پرسد:
"پسر، چرا اینجا وایستادی؟"
دیمیتری بدون آنکه به او نگاه کند پاسخ می‎دهد: "انتظار می‎کشم تا بارون بند بیاید."
"کجا می‎خوای بری؟"
"منو به دنبال یک قابله فرستاده‎اند."
دربان با نگرانی می‎گوید: "تو کله پوک، اگر تو رو برای آوردن قابله فرستادن، خب، سریع بدو به اونجا! تأخیر در چنین کاری صلاح نیست!"
دیمیتری آرام می‎گوید: "آره می‎رم."
دربان با تعجب می‎پرسد: "و قابله کجاست؟"
"او با یک درشکه رفته است."
"و تو رو با خود نبرد؟"
"نه، او منو با خود نبرد."
دربان کاملاً مصمم می‎گوید: "چه قابله دیوونه‎ای! یک چنین آدمی می‎خواد قابله باشه!"
دیمیتری گزارش می‎دهد: "او خودش داخل درشکه نشست و به من گفت: تو می‎تونی پیاده به خونه برگردی."
"آیا قابله تو درشکه جاش تنگ بود؟"
"آره، احتمالاً جاش تنگ بود."
دربان در حال خمیازه کشیدن با همدردی می‌گوید‎: "پسر، تو حتماً می‎خوای بخوابی؟"
دیمیتری لبخندزنان می‎گوید: "من به زودی به رختخواب می‎رم."
دیمیتری در میان باران در حال پریدن از روی چاله‎های آب می‎دید و از سرما و خستگی می‎لرزید ...

.XXVI
در سپیده دم ابرها خود را می‎پراکندند. خورشید آهسته در پشت جنگل آبیِ دوردستِ آنسوی رودِ اسنوف بالا می‎آمد. مه بر روی رودخانهْ ساکت آویزان بود. حومه‎های شهر در پشت رودخانهْ آرام و بی‎صدا در رویاهای طلائی و بنفش استراحت می‎کردند.
دیمیتری خسته و رنگ‎پریده با دست‎های تکیه داده به نرده در کنار رودخانه ایستاده بود، و از به پایان رسیدن شب، از طلوع کردن خورشید و از صعودِ طراوت و مهِ رودخانه خوشحال بود. پسر خستهْ شب و تمام اتفاقاتش را فراموش کرده بود. او خوشحال بود و لبخند می‎زد و پُر از عشق به انسان‎های خوبِ ناشناسی بود که آنجا در پشت رودخانه در رویای بنفش طلائی زندگی می‎کردند. او سرما و یک خستگی شیرین را احساس می‎کرد، و آب، خورشید، آسمانِ روشن و افقِ گسترده در او یک احساس از تازگی و قدرت بیدار می‎ساختند ...
یکجائی در دوردست چرخ‎ها بر روی سنگفرش‎ها می‎چرخیدند و سر و صدای‎شان تمام تاریکی ذهن و همچنین سردرد شدیدش را بیدار می‎ساختند. خاطراتِ بد مانند مهِ دلهره‎آوری از سنگ‎های سرد و مرطوب برمی‎خاستند. دیمیتری می‎لرزید.
او با خود فکر می‎کرد: من اما باید دروازه را پیدا کنم، پله و پنجره را، جائی را که راجا بود! چرا راجا اینجا نیست؟ چرا من بر روی این سنگ‎های سخت تنها هستم؟
او با چهره ناامیدِ رنگ‎پریده از میان خیابان‎ها می‎دوید، و خیابان‎ها پشت سرش می‎مردند. قطرات بزرگ عرق بر روی صورت سردش جاری بودند، قلبش می‎سوخت و بخاطر سریع دویدن تند می‎زد و یک انعکاس مشقت‎بار در سرش بیدار می‎ساخت. صفحات سنگی در زیر پاهایش بلند طنین می‎انداختند.
عاقبت او خسته توقف می‎کند و شانه‎هایش را به تیرِ چوبیِ یک فانوسِ خیابانی تکیه می‎دهد. در اولین لحظه منطقه را دوباره نمی‎شناخت. و هنگامیکه او آن را می‎شناسد بسیار خوشحال می‎شود.
این همان گذرگاه به سمت حیاط است. یک کمک سرایدارِ جوانِ خواب‎آلود با به سر و صدا انداختن کلیدها دروازه خانه را باز می‎کند، به خیابان قدم می‎گذارد، پشتش را به خانه تکیه می‎دهد، با صدای بلند خمیازه می‎کشد و در حال باز و بسته کردن چشم‎هایش به خورشید نگاه می‎کند. ــ دیمیتری با احتیاط دزدکی داخل حیاط می‎شود.
عاقبت آنجا پله‎های راجا است. راجا بر روی پله ایستاده است و انتظار او را می‎کشد. دیمیتری از شادیِ ناگهانی پُر گشته از پله‎ها بالا می‎رود. پله‎های نیمه تاریکِ آشپزخانه از بالا توسطِ نورِ درخشنده لباسِ راجا روشن شده بود. راجا از جلوی دیمیتری مشغول رفتن بود. بر روی لباس سفیدش گل‎های سرخ شکوفا می‎گشتند، و موی بافته شده‎اش مانند موج‎های سبکِ شعله‎ور به پائین جاری بودند. راجا خود را برنمی‎گرداند و از جلو می‎رفت، و وقتی پله یک پیچ می‎خوردْ دیمیتری می‎توانست صورت رو به پائین گرفته‎اش را ببیند. چهره باشکوهش به نیمه تاریک یک نور اسرآمیز لطیف می‎پاشاند، و چشم‎هایش در این نور مانند دو ستاره در شب می‎درخشیدند. گل‎های سرخ درخشنده از لباسش می‎افتادند و دیمیتری با احتیاط از میان آنها قدم برمی‎داشت. گل‎های سرخ به دور دیمیتری شعله‎ور بودند و یک آتش ابدی مغز او را می‎خورد ...
... دیمیتری رنگ‎پریده، خسته، وحشت‎زده و در حال نگاه کردن به اطراف از پله‎های آشپزخانۀ کنار درب‎های بسته می‎گذشت و بالا می‎رفت. چهره‎اش بیانی از ناامیدی و خستگی‎ای کُشنده داشت، نگاه‎هایش در اطراف سرگردان بودند و نمی‎توانستند اشیاء را از هم تشخیص دهند. سینه‎اش به سختی و نابرابر بالا و پائین می‎رفت. او تلو تلو می‎خورد، گهگاه سکندری می‎خورد و ناتوان و ناشیانه تلاش می‎کرد خود را به دیوارهایِ از رطوبت لیز گشتهْ محکم نگهدارد. اما از ضعف در ضمیر خودآگاهِ تاریکش رویاهای شیرین شکوفا می‎گشت ...
... یک سر و صدای وحشتناک همزمان با دیمیتری به بالا صعود می‎کرد. او فکر می‎کرد که زمزمه و خنده مردم بسیاری را آن پائین بر روی پله‎ها می‎شنود: معلمان و دانش‎آموزانی عصبانی او را تعقیب می‎کردند. آنها فریاد وحشتناکی می‎کشیدند، شکلک درمی‎آوردند، زبان تیزشان را نشان می‎دادند و دست‎های سرخ زشت‎شان را به سوی او دراز می‎کردند. او وحشت‎زده تلاش می‎کرد از آنها بگریزد. پاهایش سنگین می‎شوند. هنگامیکه آنها به او می‎رسند و دیمیتری نفسِ شرورانۀ آنها را پشت خود احساس می‎کندْ ناگهان راجا می‌ایستد، شعله می‎کشد و می‎گوید:
"نترس!"
صدای راجا جهان را مانند رعد و برق تهدید می‎کرد، و این رعد و برق تحتِ دردی وحشتناک و همزمان لذتی بی حد و حصر در سر دیمیتری متولد شده بود. راجا دست او را می‎گیرد و از میان یک دروازه باریک بر روی یک مسیرِ نورانی هدایت می‎کند، جائیکه گل‎های سرخ شگفت‎انگیز شکوفا می‎گشتند ...
... دیمیتری رنگ‎پریده و با زحمت فراوان بر روی لبه پنجره طبقه سوم بالا می‎رفت. پنجره باز بود. او با دست‎هایش چوب میانی پنجره را محکم می‎گیرد، صورتش را به سمت پله‎ها و پشتش را به سمت حیاط می‎چرخاند و شروع می‎کند به خارج گشتن. پاهایش بر روی لبه باریک فلزی پنجره تکیه‎گاهی نمی‎یافتند و لیز می‎خوردند. پُر گشته از یک وحشت ناگهانیْ تلاشی ناموفق می‎کند که خود را محکم نگاه دارد. اما او با شروعِ سقوط فوراً یک رهائی درونی احساس می‎کند. یک احساس سریعِ شیرین و رو به رشدِ سرگیجه‎آور در زیر قلبْ ضمیر خودآگاهش را قبل از آنکه او سنگ‎ها را لمس کند خاموش می‎سازد. او در حال سقوط فریاد می‎کشید:
"مادر!"
گلویش ناگهان انگار گره خورده بود، فریاد کوتاه بود، ضعیف و بُرنده، و بلافاصله پس از آن در حیاطِ خالی و ساکتْ صدای آهسته اما واضح اصابتِ استخوان‎های دیمیتری بر روی سنگ‎ها طنین می‎اندازد.
ــ پایان ــ


ترجمه داستان کوتاه <راجا> را به مناسبت آغاز سال 2020 به تو مهربان، که گاهی به سراغم می‌آئی هدیه می‌کنم و برایت سلامتی و شادی خواهانم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر