یکی مانند خیلی‌ها.


در انتهای خیابان، جائیکه جاده به اشلوس‎پارک می‎پیچید، یک خانه قدیمی دو طبقه قرار داشت با پله‎های سنگی ناهموار، یک پرچم نیمه محو گشته بر بالای سردر مدور و دیوارهائی که توسط گیاه بالارونده متراکم و سبز رنگی پوشیده شده بود.
در اتاق‎های طبقه اول ساختمان زن و شوهر سالخورده‎ای زندگی می‎کردند که زندگی ساکت و گوشه‎گیرانه‎ای می‎گذراندند، وقتی در روزنامه‎ها از جنگ، سیل و طاعون در جهان صحبت می‎گشت آنها گوش می‎کردند، همچنین وقتی تنگدستی جائی در آن شهر کوچک درب را به صدا می‎آورد آنها با کمال میل مبلغ اندکی حمایت مالی می‎کردند، اما در مجموع افکارشان با ملک قدیمی دارای باغ زیبا و با مستأجر طبقه دوم مشغول بود.
این زن و شوهر لیمپرشت نامیده می‎گشتند؛ مستأجر سالخورده که هر روز صبح زود سر شایان احترام با موی مانند برف سفید رنگش را از پنجره پوشیده شده از گیاه بالا رونده به بیرون خم می‎کرد، به باد و ابر می‎نگریست و پرواز پرنده‎ها را تعقیب می‎کرد، وستفال نام داشت و مدیر سابق گروه موسیقی شهر بود.
او در شهر E متولد و بزرگ شده بود، در جوانی عصای سیاحت در دست گرفت و پس از بازگشت به وطنش بعنوان موسیقیدان به کار مشغول گشت. او به زودی با تعدادی از نوازندگان گروه موزیک شهر را تأسیس می‎کند و بیست سال بعد پدران این شهر کوچک در بیستمین سالگرد ازدواجش به او عنوان مدیر می‎دهند و توسط یک سند با مهر دولتی برخوردار گشتن از حقوق بازنشستگی در دوران پیری را برایش ممکن می‎سازند.
از این حقوق بازنشستگی حالا او زندگی می‎کرد و خوشی‎اش طبیعت، موسیقی و یک نوه بود که دخترش برای او بجا گذارد، ــ همه کسانی که نامشان وستفال بود دیگر زنده نبودند.
کارهای روزانه در هر دو طبقه آن خانه ساکت، در نزد خانم و آقای لیمپرشت و مدیر سالخورده مانند ساعت تنظیم شده بود؛ صبحانه، نهار، قهوه و شام دقیقاً سر ساعت بدون ثانیه‎ای تأخیر خورده می‎شد. و زمان بین غذا خوردن توسط قدم‎زدن، کارهای ضروری برای خانه و در نزد وستفال سالخورده با نواختن موسیقی پر می‎گشت. او گاهی فلوت یا اگر میلش می‎کشید ویولن می‎نواخت.
هر چهارشنبه و هر شنبه بین ساعت پنج و هفت بعد از ظهر نوه‎اش زیبله کرافت پیشش می‎آمد و همصحبتش می‎گشت. زیبله حالا بیست سالش شده بود و در نزد یکی از خانواده‎های متعلق به دربار شهر E که موقتاً محل اقامت شاهزاده حاکم شده بود بعنوان کدبانوی خانه کار می‎کرد.
هرکه او را می‎دید باید باور می‎کرد که یک زن عضو دربار از روی هوس یا از روی حسی فروتنانه لباس خانه بر تن دارد. ویژگی‎هایش بطور شگفت‎انگیزی نجیبانه و برجسته بودند و نمی‎توانست کسی به رشد زیباتری از او رسیده باشد.
پیرمرد باید تلاش و فداکاری بسیاری به خرج می‎داد تا زیبله را به این حد برساند. هر پنی‎ای را که او قادر به پس‎انداز کردن بود برای زیبله مصرف کرد. با احساس کامل قدردانی برای چیزهای بهتر و باارزش تلاش می‎کرد به او آموزشی را بدهد که فقط دختران دربار از آن بهرمند می‎گشتند. ــ همچنین زیبله هم در شور و شوق موسیقی با عمویش اشتراک سلیقه داشت و دارای صدائی بود که آهنگ پاک آن انسان را به یاد آواز بی‎گناه مخلوقات کوچکی می‎انداخت که در ارتفاع بلند درختان باغ خانه آقا و خانم لیمپرشت خوشحالی می‎کردند.
وقتی ظهرها در قصر ساعت حیاط دو بار به صدا می‎آمد، خانم لیمپرشت، خانمی ظریف و کوچک، داخل راهرو سرد و تمیز می‎گشت، تا پله‎ها می‎آمد و زنگ را به صدا می‎آورد. و سپس پس از چند دقیقه وستفال در کت و شلواری گشاد و خاکستری، پیراهن سفید رنگ و دستمال گردنی که سریع و جوانانه گره زده شده بود ظاهر می‎گشت.
پیرمرد در ذات خود چیزی بسیار متواضعانه داشت، و گرچه هر لحظه آدم متوجه می‎گشت که او در هر رشته‎ای آگاهی دارد اما هرگز سعی نمی‎کرد عقیده‎اش را به کرسی نشاند. او می‎گفت: "همه در نوع خود می‎توانند حق داشته باشند" و از مسیر هر چیز بد و ناپاکی دوری می‎جست.
وستفال همیشه از زیبله صحبت می‎کرد، بعد پیشانش را بلند می‎ساخت و یک سادگی پارسامنشانه در اطراف سر قاب‎شده در موی سفیدش نمایان می‎گشت. او یا از آنچه در خانه گراف ترنو اتفاق می‎افتاد گزارش می‎داد یا از عقاید نوه‎اش.
اما او در باره یک مورد همیشه سکوت می‎کرد و در حقیقت در باره گراف لودویگ ترنو Ludwig Terno Graf که بعنوان ارزیاب دادگاه وابسته به منطقه دوک نشین مشغول به کار بود و در خانه پدر و مادرش که زیبله کدبانوئیش را به عهده داشت زندگی می‎کرد و برای زیبله علاقه‎ای غیر معمول از خود نشان می‎داد.
زیبله در ابتدا بخاطر نزاکت لبخند زده بود، اما در این اواخر احساس محدودیت فراوانی می‎کرد و بارها این آرزو که کاش گراف جوان منتقل شود را ابراز کرده بود.
"پدربزرگ، چه سودی می‎تواند داشته باشد؟ و آنطور که او در اطرافم می‎پلکد همیشه وحشت دارم در خانه متوجه این موضوع شوند. سپس تقصیر به گردن من خواهد افتاد و عواقب آن اصلاً قابل پیش‎بینی نیست!" حق با زیبله بود؛ اما با این وجود مورد توجه واقع شدن نوه‎اش پیرمرد را خوشحال هم می‎ساخت. بله زیبله زیباتر از هر دختر در آن قصر بود، حتی زیباتر از جوان‎ترین کنتس قصر. ــ
یک روز زیبا و گرم و درخشنده هفته اول ماه مه بود که که زیبله در ساعت معمول از پله‎های قدیمی خانه خانم و آقای لیمپرشت بالا رفت و درب اتاق نشیمن خانه وستفال را به صدا آورد.
صدای "داخل شو" فوری به گوش نمی‎رسد. پیرمرد صدای کوبیده شدن درب را نمی‎شنید، او در حال نواختن موسیقی بود. نوای ذوب کننده فلوت اتاق را پر ساخته و به باغ کوچکِ خانه هجوم برده بود.
زیبله می‎ایستد و به موسیقی گوش می‎سپارد؛ اما عاقبت آهسته داخل می‎شود ــ پیرمرد در اتاق رو به باغ ایستاده بود ــ و او را به نرمی در آغوش می‎گیرد.
آنها بلافاصله مشغول گفتگوی با حرارتی می‎گردند. اما موضوع صحبت امروز دارای کاراکتر بسیار جدی‎ای بود. دختر می‎گوید: "او امروز با وجود آنکه برایش ممنوع کرده‎ام در اتاقم بود. بیش از یک ساعت برایم صحبت کرد، و وقتی مانند همیشه تکرار کردم من او را آنطور که باید یک زن مردی را دوست داشته باشد دوست ندارم و چنین گرایشی کاملاً بی‎نتیجه است، او یک هفت‎تیر از جیبش خارج ساخت و قسم خورد که اگر من در امتناع کردن پابرجا بمانم خودش را خواهد کشت."
صوتی از وحشت بی اراده از دهان وستفال خارج می‎گردد. بنابراین گرگ بر بره بی گناه حمله آورده است! خوشبختی و آرامش حالا از بین رفته و شور و شوقی هم که همیشه سر زیبله را بالا نگاه می‎داشت ناگهان بطور غیر منتظره قربانی گشته بود.
پیرمرد زیبله را که بخاطر گذشت زمان بسیار ناآرام از جا برخاسته بود نگاه می‎دارد و هیجانزده تصمیمش را بیان می‎کند: "من فردا در وقت اداری پیش گراف می‎روم و همه چیز را برایش شرح می‎دهم."
"نه، نه، پدربزرگ، این کار را نکن! ما باید اول فکر کنیم. امیدوارم که فردا گراف لودویگ آرام‎تر بشود. من بطور هوشمندانه‎ای نشان دادم که تهدیدش را کودکانه برداشت کرده‎ام، هفت‎تیر را از دستش گرفتم و در کمد خودم قرار دادم و قفلش کردم. من برایت می‎نویسم یا فردا بعد از ظهر دوباره می‎آیم." ــ و حالا او با قدم‎های سبکش با عجله از پله‎ها پائین می‎رود.
**
*
خانه گراف ترنو با فاصله‎ای صد متری در خیابان خلوت و تنهائی که در کنار اشلوس‎پارک امتداد داشت قرار گرفته بود. در اینجا چند خانه کارمندان گراف و باغ‎های گسترده وجود داشت، و چون خانه‎ها در ارتفاع بلندی قرار داشتند بنابراین دارای پله‎های زیادی بودند. ــ اتاق‎های زیبله بالا در سمت عقب و در انتهای کریدور یک خانه قرار داشتند.
آنها کاملاً به فرم استیل خانه‎های قدیمی و اصیل نگاه داشته شده بودند: کاملاً بادخور و با کاغذ دیواری‎های روشن و دلپذیر.
هنگامیکه زیبله پس از دیدار پدربزرگش به خانه بازمی‎گردد، به سرعت بالا می‎رود؛ در طول نیم ساعت باید شام سرو می‎گشت، و هنوز باید برخی مقدمات را فراهم می‎کرد.
در این هنگام گراف لودویگ برای رفتن به اتاقش که در انتهای دیگر قرار داشت در راهرو با او برخورد می‎کند.
زیبله می‎خواست با عجله از کنارش رد شود؛ قلبش از وحشت به شدت می‎طپید، اما او زیبله را با خواهشی طوفانی نگاه می‎دارد و درخواست می‎کند که باید به او قبل از رفتن کلمات خوبی بگوید. ــ زیرا که امروز باید به مهمانی برود و دیگر در وقت شام نمی‎تواند او را ببیند. بنابراین زیبله باید لطف کند و او را یک بار روز بعد حدود ساعت شش برای یک مذاکره بپذیرد. او یک ایده دارد که توسط آن می‎تواند همه چیز روبراه گردد.
اما زیبله دوباره از او اجتناب می‎ورزد. "آقای گراف، فقط وقتی همه چیز روبراه خواهد گشت که شما تمایل‎تان را از سر خارج کنید. من آنطور که شما دوستم دارید دوست‎تان ندارم، من این را تکرار می‎کنم! بنابراین توسط این توضیح همه چیز گفته شده است و هر حرف دیگری بیهوده است."
اما هنوز لحظه‎ای از این حرف زیبله نگذشته بود که مرد کاملاً خشمگین با چشمانی درخشان دست راست دختر را می‎گیرد و مچ دستش را چنان با خشونت می‎فشرد که زیبله با صدای بلند فریاد می‎کشد و می‎گرید.
در این لحظه دیگران از پله‎ها بالا می‎آیند و آن دو سریع از هم جدا می‎گردند.
وستفال پیر تقریباً تمام شب قادر به خوابیدن نبود؛ ناآرام در اتاقش پائین و بالا می‎رفت و تلاش می‎کرد درونش را آرام سازد. او می‎دانست که آرامش زیبله مصنوعی بوده است.
پایان داستان چه باید می‎شد؟ اگر او، وستفال، زیبله را از خانه ترنو بیرون بیاورد تمام جهان دلیل آنرا خواهد پرسید.
پیرمرد همچنین نمی‎دانست که او را کجا باید ببرد. زندگی کردن پیش او را زیبله رد کرده بود؛ او احتیاج به کار کردن داشت، ــ او می‎خواست خودش پول بدست آورد و حقوق اندک بازنشستگی پدربزرگ را اندک‎تر نسازد، ــ و او با آن مخالفت نکرده بود. حس وظیفه‎شناس این انسان همه جا خود را بیان می‎ساخت.
او حالا خیلی مایل بود در شب ویولنش را در دست گیرد، ویولنی را که اغلب افکار بسیار غم‎انگیز را ناپدید می‎ساخت و به دفعات برای به دور ساختن درد زندگی به او کمک رسانده بود. اما صدای ویولن در این وقت شب مزاحم همسایه پائینی و بقیه همسایه‎ها می‎گشت.
پیرمرد به سکوتی که در بیرون توسط نور مهتاب مانند در یک خواب سحرآمیز به تبعید فرستاده شده بود نگاه می‎کند. آن بالا، ــ آن بالا در پشت درخت‎ها تمام دارائیش در جهان، ــ زیبله‎اش خوابیده بود. ــ ــ ــ
در این لحظه اتفاقاً در میان سکوت شب از آن محل صدای فریاد بلند و نافذ کمک خواستن به گوش می‎رسد، پیرمرد با وحشت فراوان به آن سمت گوش می‎سپرد و قلب لرزانش را با دست می‏فشرد. در حالت مشوشش چنین گمان می‎برد که انگار صدای زیبله را شنیده است. ــ ابتدا نزدیک صبح توانست به خواب رود.
**
*
پیرمرد صبح روز بعد توانست برای نوه‎اش نامه کوچکی توسط خدمتکار بفرستد. ــ "بگذار فوری با خبر شوم که حالت چطور است. روز قشنگ و فرخنده‎ای‎ست. به من بگو که آیا قلب و ذهنت آرام است." ــ
یک ساعت دیرتر جواب نامه می‎رسد: "نگران نباش! من دیشب با گراف صحبت کردم و امیدوارم که همه چیز پایان خوبی بگیرد."
سپس چند روز از زیبله چیزی نمی‎شنود، اما این سکوت او را مطمئن نساخت، حتی او را بیشتر با تردید پر اضطرابی پر می‎سازد. بارها فلوت و ویولنش را در دست گرفت و برای از بین بردن عذابش نواخت.
خانم لیمپرشت پیر هنگام نهار می‎گوید: "مدت‎ها بود که چنین مشتاقانه ننواخته بودید! شوهرم حتی فکر می‎کرد که صدای ویولن‎تان را شنیده است."
او هیچ چیز نگفت، پیرمرد فقط سرش را کج می‎کند و صحبت را به موضوعات دیگر می‎کشاند.
سپس دوباره چهارشنبه فرامی‎رسد، روزی که در آن زیبله باید می‎آمد. قلب پیرمرد به طپش افتاده بود. حالا او ــ پیرمرد با اعتماد به چشمانش ــ می‎تواند در چهره زیبله بخواند که اوضاع از چه قرار است.
او وقتی زیبله را دید وحشت کرد. حالت چهره‎اش طور دیگر بود؛ چیزی خجالتی در نگاهش قرار داشت، اما گرم بود و مهربان و آرام.
زیبله می‎گوید: "پدربزرگ، موضوع گراف را کنار بگذار، همانطوری خواهد شد که خدا می‎خواهد. من آرامم، او رفتارش با من خوب و دوستانه است.
پیرمرد نگاهی طولانی و پرسشگر به نوه‎اش می‎اندازد؛ یک قطره اشگ از چشمش خارج می‎گردد. زیبله اما با لب‎های شیرینش او را می‎بوسد، و خود را طوری بی خیال و شاد نشان می‎دهد که او خود را فریفت و حرف زیبله را باور کرد. ــ
و بهار می‎رود و تابستان می‎آید، روزها مانند همیشه می‎گذشتند. در طبقه اول خانم لیمپرشت راهرو را جارو می‎کرد، به زیرزمین می‎رفت، در آشپزخانه کار می‎کرد، آقای لیمپرشت در باغ مشغول بود، گودال حفر می‎کرد و برای محافظت درختان میوه از غارت گنجشک‎ها توری بر روی درخت‎ها کشیده بود. و در طبقه بالا پیرمرد در اتاقش نشسته بود، و به شکوفه‎های مانند برف سفید درختان گیلاس نگاه می‎کرد و رایحه شب‎بو در این وقت شب را به درون خود جذب می‎کرد. هر روز اما ویولن می‎نواخت، و اغلب زیبله اصلاً صحبت نمی‎کرد، فقط به او گوش می‎داد و سرش را در میان دست‎های کوچکش مخفی می‎ساخت.
از سینه پیرمرد این سؤال به خارج هجوم می‎برد: "کودک شیرینم، چه شده است؟ شادی قدیمی‎ات را از دست داده‎ای، به نظرم می‎رسد که چیزی قلبت را چنگ می‎زند. آیا چیزی برای گراف یا کس دیگری اتفاق افتاده؟ آه، سفره دلت را برایم باز کن، من تشنه اعتماد تو هستم. مگر بجز تو چیزی در این جهان دارم؟"
او سپس نگاه بی‎نهایت غم‎انگیز نوه‎اش را نمی‎بیند، زیبله می‎دانست که چگونه بر خود مسلط شود: هیچ چیزی نیست، گرمای تابستان، ضعف جسمانی زن‎ها و استرس کار.   
و عاقبت پائیز فرامی‎رسد. پائیزی سرد، هوا برفی و طوفانی بود. ذغال در اجاق‎های آهنی می‎سوختند و نور به غروب می‎بخشیدند. سپس وستفال با کمال میل به نواختن می‎پرداخت؛ صدای موسیقی در میان تاریکی محزون می‎لرزید. اغلب حتی به گوش خود او چنین می‎رسید که انگار موسیقی مرگش را با ویولن می‎نوازد. شادی قدیمی از بین رفته بود. ــ
زیبله مانند ارواح دیده می‎گشت، چهره‎اش آرام بود، اما چیزی بی‎نام و درمانده در خطوط چهره‎اش نشسته بود. ــ
در این زمان یک بار در ظهر صحبت از دربار می‎شود. خانم و آقای لیمپرشت تعریف می‎کردند که آقایان حضرات خود را آماده ترک کردن می‎کنند. اوایل ماه نوامبر شاهزاده می‎خواهد با اطرافیانش به ایتالیا برود. خانم لمپرشت همچنین اضافه می‎کند اینطور که مشخص است گراف ترنو جوان مدت دو ماه می‎شود که از شهر E سفر کرده است. او مؤفق شده بعنوان وابسته دیمپلماتیک در یکی از سفارتخانه‎ها در جنوب یک شغل بدست آورد.
پیرمرد سرش را ناباورانه تکان می‎دهد و می‎گوید: "نه، این باید یک اشتباه باشد؛ وگرنه زیبله از آن برایم می‎گفت!". اما او خودش متوقف می‎شود، ناآرامی وحشتناکی او را در برمی‎گیرد.
خانم لیمپرشت می‎گوید: "خب امروز دوشیزه زیبله می‎آید، امروز شنبه است. بعد به شما خواهد گفت که حضرات به کجا سفر می‎کنند. آیا نوه شما در خانواده گراف می‎ماند؟"
پیرمرد با صدائی پر افتخار می‎گوید: "البته. چرا که نه؟"
زن و شوهر با هم نگاهی رد و بدل و سکوت می‎کنند. ــ
بلافاصله پس از آن وستفال به اتاقش می‎رود. در حقیقت غذا برایش خوشمزه نبود. چیز سنگینی بر قلبش نشسته و نفسش را می‎برید؛ همچنین او از آغاز عصر برای آمدن زیبله دقایق را می‎شمرد.
عاقبت قبل از ساعت هفت، صدای قدم‎ها بر روی پله‎ها قابل شنیدن می‎گردند. پیرمرد به سرعت از جا برمی‎خیزد، ــ او تا حال فراموش کرده بود چراغ را روشن کند ــ و به سمت میزی می‎رود که چراغ بر رویش قرار داشت. ــ
حالا درب بازمی‎گردد . پیرمرد در میان تاریکی می‎گوید: "آه، زیبله! زیبله من! یک لحظه صبر کن! فوری چراغ را روشن می‎کنم" ــ
اما او پیش نرفت. ــ او صدای یک ناله وحشتناک می‎شنود، ــ یک فریاد مرگ ــ و سقوط یک جسم. صدای وحشتناک تنفس سنگین از سینه مرد برمی‎خیزد. در دستانش چوب کبریت تا ته سوخته می‎لرزید. او در حالیکه اعضای بدنش می‎لرزیدند خود را به سمت زمین خم می‎کند و زیبله را خونین بر روی زمین می‎بیند، کنار او زانو می‎زند و او را در آغوش می‎گیرد.
شنیدن "زیبله! زیبله!" گفتن پیرمرد قلب را می‎شکافت. اما کلماتی هم که از دهان دختر خارج می‎گشتند قلب را می‎شکافت:
"پیش تو ــ می‎خواستم ــ بمیرم! ــ ببخش ــ رنج وحشتناک قلب را ــ که برایت بوجود آورده‎ام." ــ در اینجا قطرات خون از پیراهنش به بیرون می‎زند و صدا خاموش می‎گردد. ــ "من اجازه نداشتم بیشتر از این زندگی کنم. ــ من یک چاقو در قلبم فرو کردم، ــ همین حالا ــ اینجا در مقابل درب. ــ او مرا ترک کرد، ــ فریفت ــ بی‎آبرو ساخت. ــ او امروز نوشت، ــ آن یک اشتباه بود، ــ او مرا دوباره نخواهد دید. بیا، ــ سریع بیا ــ یک بار دیگر محکم در آغوشم بگیر، ــ محکم، ــ برای آخرین بار ــ آخرین بار ــ ــ ببخش ــ ــ ــ"
سپس سرش خم می‎شود، و استخر کوچکی از خون زمین را می‎پوشاند.
**
*
دو سال و نیم دیرتر!
خانم و آقای لیمپرشت در برابر درب خانه ایستاده بودند و با چند مهمان تازه از راه رسیده گپ می‎زدند. از قضا در آن هنگام صدای وحشی یک ویولن از پنجره باز به بیرون نفوذ می‎کند و در بینابین آن خنده‎ای وحشتناک.
مهمان‎ها با وحشت می‎پرسند: "چه کسی می‎نوازد؟ چه کسی اینطور ترسناک می‎خندد؟"
"او همسایه ما، وستفال دیوانه است، مدیر سابق ارکسر شهر."
"دیوانه؟"
پیرمرد سرش را تکان می‎دهد: "بله، بله! اما او کاری به کسی ندارد. دو بار در هفته ویولن می‎نوازد و می‎خندد و به دور یک لکه بر روی کف زمین می‎چرخد." او رد حوض کوچک خون را که هنوز از بین نرفته بود نشان می‎دهد، ــ ــ نوه او زیبله، یک دختر بسیار زیبا چند سال پیش خود را کشت زیرا ــ زیرا ــ". و صدای آقای لیمپرشت به زمزمه مبدل می‎گردد.
در این هنگام یک جفت پرنده با سر و صدای بلند در آنجا پرواز می‎کنند و مسیر باغ پر گل پشت خانه را می‎روند. آنجا بر روی درختی می‎نشینند و با چنان صدای ملیحی آواز می‎خوانند که صدای ویولن و خنده وحشتناک پیرمرد ناگهان خاموش می‎گردد.
پیرمرد خود را به پنجره نزدیک می‎سازد، سر پوشیده شده از موی سفیدش را از پنجره خارج می‎سازد و با چشمانی غمگین و سرگردان به بیرون نگاه می‎کند و گوش می‎سپارد و گوش می‎سپارد. او فکر می‎کرد آواز زیبله، زیبله خود را می‌شنود. آری، آری صدا بطور شگرفی بی گناه به گوش می‎رسد، ــ و آهسته قطرات اشگ از گونه پیرش جاری می‎گردد ــ ــ

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر