رفقا.


بازیگران
آکسل آلبرگ، نقاش.
برتا اولوند، همسرش.
آبل، دوست برتا.
ویلمر، نویسنده.
دکتر اویسترمارک.
خانم هال، همسر مطلقه دکتر اویسترمارک.
آمِلی و ترزه هال، دختران خانم هال از یک رابطه با مردی دیگر.
ستوان کارل اشتارک و همسرش.
یک مُدل.
یک دختر.
نامه‎رسان.
دو مرد.

پرده اول
یک آتلیه در پاریس.
واقع در طبقه همکف، با درب‎های شیشه‎ای که به سمت یک باغ باز می‎گردد. در پس‎زمینه پنجره‎ای بزرگ، یک درب به راهروی جلوئی. کتاب‎ها، پارچه‎ها، لباس‎ها و مجسمه‎های گچی کنار دیوارها. سمت چپ درب اتاق آکسل. سمت راست درب اتاق برتا. در وسط سالن، کمی به سمت پنجره یک میز برای مُدل قرار دارد. در سمت چپ یک سه پایه نقاشی با متعلقات. یک مبل برای دراز کشیدن. یک شومینه بزرگ که آتش در پشت دریچه‎ای از جنس سلنیت شفاف شعله می‎کشد. یک چراغ از سقف آویزان است.

صحنه اول.
آکسل و دکتر.
آکسل (نشسته است و نقاشی می‎کشد): پس تو هم در پاریس هستی؟
دکتر: در اینجا همه چیز مثل مرکز ثقل زمین جمع می‎شود؛ و تو ازدواج کرده و سعادتمندی؟
آکسل: آه بله، قطعاً. بله، من کاملاً سعادتمندم. ــ مشخص است ــ
دکتر: چی مشخص است؟
آکسل: گوش کن، تو خودت بیوه هستی و بنابراین قبلاً مزدوج بودی. برای تو ازدواج چطور بود؟
دکتر: بسیار زیبا ــ البته برای زنم!
آکسل: و برای تو؟
دکتر: اِی! اما ببین، تو می‎دونی که آدم باید خودش را انطباق دهد، و ما همیشه خود را با زمان وفق می‎دهیم.
آکسل: منظورت از وفق دادن چی است؟
دکتر: یعنی: من تسلیم می‎گشتم!
آکسل: تو؟
دکتر: بله، مطمئناً نمی‎تونی چنین کاری را از طرف شخصی مثل من باور کنی؟
آکسل: نه، من این فکر را نمی‎کردم! بگو ببینم، تو که به زن باور نداری؟ 
دکتر: نه! این نه! اما من زن را دوست دارم.
آکسل: به روش خودت ــ بله!
دکتر: به روش خودم ــ البته! خب وضع زناشوئی تو چطور است؟
آکسل: ما رابطه خود را رفیقانه تنظیم کرده‎ایم، ببین، و رفاقت بالاتر و بادوامتر از عشق است!
دکتر: هوم! ــ پس برتا هم نقاشی می‎کشد؟ خوب می‎کشد؟
آکسل: اِی!
دکتر: ما، زنم و من، قبلاً دوستان خوبی بودیم، یعنی ما همیشه با هم مشاجره اندکی می‎کردیم. ــ یک نفر می‎آید. ــ ساکت! کارل با زنش می‎آیند. 
آکسل (از جا بلند می‎شود): و درست وقتی که برتا خانه نیست. لعنت!
کارل اشتارک و همسرش داخل می‎شوند.
صحنه دوم.
آکسل، دکتر، ستوان کارل اشتارک و همسرش.
آکسل (به پیشواز آنها می‎رود): هی، خوش آمدید! ما از همه اطراف جهان در اینجا گرد هم می‎آئیم. سلام، خانم اشتارک؛ شما پس از سفر بسیار عالی دیده می‎شوید.
خانم اشتارک: متشکرم، آکسل عزیز، برای ما یک سفر واقعاً لذتبخش بود! اما برتا کجاست؟
کارل: بله، این خانم جوان کجاست؟
آکسل: در استودیو؛ اما باید هر لحظه به خانه برسد! آیا نمی‎خواهید کمی بنشینید؟
دکتر (به مهمان‎ها سلام می‎دهد).
کارل: فقط برای یک لحظه. ما در حال عبور از اینجا بودیم گفتیم ببینم حالتون چطوره. اما ما در اول ماه می پیش شما دعوت شده‎ایم!
آکسل: البته. پس کارت دعوت ما بدست‎تون رسیده؟
خانم اشتارک: بله، دعوتنامه در هامبورگ به دست‎مان رسید. خوب، برتا در حال حاضر چکار می‎کنه؟
آکسل: بله، او مانند من نقاشی می‎کشد. ما اتفاقاً منتظر آمدن یک مُدل برای او هستیم! صادقانه بگم، به این دلیل هم نمی‎تونم اصلاً شما را به نشستن درست و حسابی دعوت کنم.
کارل: آیا مگر فکر می‎کنی ما تا این حد خسته‎ایم؟   
خانم اشتارک: اما مُدل که لخت نیست؟
آکسل: بله، البته که لخت است!
کارل: یک مرد؟ تف به شیطان! نه، من به همسرم اجازه چنین کاری را نمی‎دادم. تنها با یک مرد برهنه؟
آکسل: کارل، این پیشداوری‎ست!
کارل: بله، می‎دونی ــ
خانم اشتارک: اَه!
دکتر: بله، من هم همین را می‎گویم!
آکسل: من حالا نمی‎خواهم ادعا کنم که این کاملاً مطابق سلیقه من است، اما تا وقتی که من باید مَدل زن داشته باشم، بنابراین ــ
خانم اشتارک: این کاملاً متفاوت است ــ
آکسل: کاملاً متفاوت؟
خانم اشتارک: بله، این چیز متفاوتی‎ست؛ وقتی دو نفر کار یکسانی کنند که همیشه یکسان نیست.
(درب خانه به صدا می‎آید.)
آکسل: مُدل آمد.
خانم اشتارک: پس ما می‎رویم! خداحافظ! از طرف من به برتا سلام برسونید.
آکسل: پس خدانگهدار، حالا که شما چنین وحشت‎زده شده‎اید!
دکتر و کارل: خدانگهدار آکسل!
کارل (به آکسل): تو لااقل پبش آنها می‎مانی؟
آکسل: نه! چرا باید این کار را بکنم؟
کارل (در حال رفتن سرش را تکان می‎دهد). هِی هِی!
صحنه سوم.
آلکس تنها در حال نقاشی کشیدن، و مدل.
(به درب ضربه می‎خورد.)
آکسل: داخل شوید!
مُدل: (داخل می‎گردد).
آکسل: خوب، شما دوباره اینجائید! اما زن من هنوز به خانه برنگشته است.
مُدل: اما بزودی ساعت دوازده می‎شود، و من باید جای دیگری بروم.
آکسل:  که اینطور! بله، این عصبانی کننده است، اما، هوم، احتمالاً چیزی در استودیو باعث ماندنش شده است. دستمزد شما چقدر است؟
مدل: پنج فرانک، معمولاً!
آکسل (می‎پردازد): بفرما! شما می‎تونید در هر حال مدتی صبر کنید.
مدل: بله، اگر که به من نیاز باشد!
آکسل: بله، لطفاً برای لحظه‎ای بنشینید.
مدل (پشت پرده می‎رود).
صحنه چهارم.
آکسل تنها، او نقاشی می‎کشد و سوت می‎زند. بلافاصله پس از آن برتا و بعد آبل داخل می‎شوند.
آکسل: سلام، عزیزم، عاقبت آمدی؟
برتا: عاقبت؟
آکسل: بله، مُدل انتظار می‎کشد!
برتا (شگفت‎زده): نه! او دوباره اینجاست؟
آکسل: تو او را برای ساعت یازده سفارش داده بودی.
برتا: من؟ نه! آیا او این حرف را زد؟
آکسل: بله، و من خودم شنیدم که تو دیروز او را سفارش دادی.
برتا: این ممکنه، اما تقصیر من نبود، پرفسور اجازه نمی‎داد برویم؛ خودت می‎دونی، این آخرین ساعت‎هاست و آدم بی‎قرار است. آکسل، تو که از من عصبانی نیستی؟
آکسل: عصبانی؟ نه. اما این بار دوم است، و او هر بار پنج فرانک بخاطر هیچ چیز می‎گیرد!
برتا: آیا مگر من مقصرم که پرفسور ما را نگه می‎دارد؟ حالا چرا دوباره سرزنش می‎کنی؟ هرگز ــ
آکسل: من تو را سرزنش کردم؟
برتا: چی؟ تو منو سرزنش ــ   
آکسل: بله، بله، بله، من تو را سرزنش کردم! منو عفو کن ــ از اینکه فکر کردم تقصیر توست، ببخش!
برتا: حالا درست شد! ــ اما از کجا به او پول پرداختی؟
آکسل: بیست فرانکی که به گاگا قرض داده بودم به من برگرداند.
برتا (دفترچه اقتصاد خانه را برمی‎دارد): که اینطور، بیست فرانک را دوباره گرفتی. پس من آن را ثبت می‎کنم. بخاطر نظم. این پول توست، و البته می‎تونی با آن هرچه می‎خواهی بکنی. اما از آنجا که مایل بودی من مدیریت امور مالی را به عهده بگیرم، بنابراین ــ (او می‎نویسد) «پانزده فرانک عایدی؛ پنج فرانک هزینه برای مدل.» خوب.
آکسل: نه، گوش کن؛ اما عایدی بیست فرانک بود.  
برتا: بله، اما اینجا بر روی میز فقط پانزده فرانک قرار دارد. آیا می‎تونی این را انکار کنی؟
آکسل: نه، نه، من، من دروغ نمی‎گم. بر روی میز پانزده فرانک قرار دارد! بر روی ــ
برتا: پس چرا اینطور نزاع می‎کنی؟
آکسل: نزاع کردم ــ؟ ــ بعلاوه ــ مُدل منتظره.
برتا: بله خب! همه چیز را آماده کن، باشه، بچه خوبی باش!
آکسل (میز مُدل را مرتب می‎کند؛ او از مُدل می‎رسد): آیا لباس‎تان را درآورده‎اید؟
مُدل (پشت پرده): فوری!
برتا (در را می‎بندد و چوب داخل شومینه قرار می‎دهد): خب، تو حالا اما باید بری بیرون!
آکسل (مردد): برتا!
برتا: بله!
آکسل: آیا باید مدل حتماً لخت باشد؟
برتا: البته، این کاملاً ضروریه.
آکسل: هوم! بله!
برتا: در این مورد ما واقعاً به اندازه کافی جر و بحث کرده‎ایم.
آکسل: البته! اما در هر حال کار قشنگی نیست. (او از سمت چپ خارج می‎شود.)
برتا (قلم مو و پالت را برمی‎دارد؛ او به سمت پرده بلند می‎گوید): آیا آماده‎اید؟
مدل: من آماده‎ام!
برتا: پس بیائید! (مکث) آمدید! (درب به صدا می‎آید): کیه؟ من مُدل دارم!
ویلمر (از بیرون): ویلمر! با خبر تازه از نمایشگاه!
برتا: از نمایشگاه. (به مدل): لباستونو بپوشید! ما باید کار را تا جلسه دیگه به تعویق بندازیم. آکسل! ویلمر اینجاست، با خبر تازه از نمایشگاه!
آکسل (داخل می‎شود و می‎گذارد ویلمر وارد شود).
مُدل (با ورود آنها بدون جلب توجه می‎رود).
صحنه پنجم.
آکسل، برتا و ویلمر.
ویلمر: سلام، دوستان عزیز! فردا هیئت انتخاب کننده کارش را شروع می‎کند. ــ اینجا، برتا، بفرما این هم نقاشی‎های مداد رنگی! (او یک بسته از ساکش بیرون می‎آورد.)
برتا: خیلی ممنون، گاگا عزیز؛ قیمت‎شون چنده؟ احتمالاً گران بودند؟
ویلمر: آه، ارزش صحبت کردن ندارد!
برتا: بنابراین آنها فردا کارشان را شروع می‎کنند. آکسل کوچولو، می‎شنوی!
آکسل: بله، عزیزم!
برتا: آیا می‎خواهی یک بار دوستداشتنی باشی؟ خیلی!
آکسل: من همیشه می‎خواهم برای تو دوستداشتنی باشم!
برتا: می‎خواهی؟ خب، تو که روبی را می‎شناسی؟
آکسل: بله، من او را در وین ملاقات کردم و ما به اصطلاح آنطور که می‎نامند دوستان خوبی شدیم.
برتا: تو می‎دونی که او یکی از اعضای هیئت انتخاب کننده است؟
آکسل: خب، و بعد؟
برتا: بله، حالا تو عصبانی خواهی شد. من این را می‎دانم.
آکسل: بله، اگر این را می‎دانی، پس عصبانیم نکن.
برتا (او را ناز و نواش می‎کند): آیا نمی‎خوای برای خانم کوچولوت قربانی بدهی؟ حتی یک بار؟
آکسل (به ویلمر): برم و گدائی کنم؟ نه، من نمی‎خواهم  این کار را بکنم.
برتا: نه برای خودت، چون تو در هر حال پذیرفته می‎شوی، اما برای همسرت؟
آکسل: از من به این خاطر بیشتر خواهش نکن!
برتا: من نباید دیگر هرگز از تو بخاطر چیزی خواهش کنم.
آکسل: آه بله، بخاطر چیزی که من بتوانم اجرا کنم، بدون آنکه ــ
برتا: غرور مردانگیت را قربانی کنی!
آکسل: به خاطر کلمات نزاع نکنیم.
برتا: اما من اگر می‎توانستم به تو کمک کنم غرور زنانگیم را قربانی می‎کردم.
آکسل: شماها غروز ندارید!
برتا: آکسل!
آکسل: خب، ببخشید!
برتا: تو قطعاً به من حسادت می‎کنی. تو قطعاً نمی‎خواهی که من به نمایشگاه راه پیدا کنم.
آکسل: این بزرگ‎ترین شادی من است که تو به نمایشگاه راه پیدا کنی، برتا، تو می‎تونی این را از من باور کنی.
برتا: آیا وقتی من به نمایشگاه راه پیدا کنم و تو نتوانی باز هم خوشحال می‎شوی؟
آکسل: من باید یک بار احساس کنم. (او دست را روی سمت چپ می‎گذارد): قطعاً یک احساس ناراحت کننده باید باشد! البته! به این دلیل که چون من بهتر از تو نقاشی می‎کشم، و چون ــ
برتا (چند قدم در اتاق راه می‎رود): خوب رک و راست بگو که چون من یک زنم.
آکسل: بله، همچنین به این خاطر! این عجیب است، اینطور به نظر می‎رسد که انگار شماها مهاجمید، انگار آمده‎اید و می‎خواهید جائی را که ما برایش جنگیده‎ایم غارت کنید، در حالی که شماها در کنار شومینه نشسته بودید! برتا، ببخش که من اینطور حرف می‎زنم، اما این افکار به ذهن آدم می‎رسد.
برتا: می‎بینی که تو هم حالا مثل تمام مردهای دیگر هستی!
آکسل: مانند بقیه مردها! امیدوارم که اینطور باشد.
برتا: و بعلاوه در این اواخر رفتارت نسبت به من از بالا به پائینه! تو قدیم‎ها اینطور نبودی.
آکسل: احتمالاً به این خاطر، چونکه نسبت به تو برتری دارم. کاری انجام بده که مردها قبلاً نکرده باشند!
برتا: چی! تو چی می‎گی؟ آیا خجالت نمی‎کشی؟
ویلمر: ببین، ببین، رفقای خوب را ببین! برتا، آرام باش! (او یک نگاه به برتا می‎اندازد، و برتا به دنبال توضیح این نگاه می‎گردد.)
برتا (کوتاه آمده): آکسل، بگذار که دوباره رفقای خوبی باشیم، و یک لحظه آرام به من گوش کن! فکر می‎کنی که مقام من در خانه تو ــ زیرا که این خانه توست ــ دلپذیر است؟ تو خرج زندگیم را می‎دهی، تو هزینه ساعت‎های درس پروفسور جولیان را می‎پردازی، در حالیکه تو خودت پول برای شرکت در هیچ درسی را نداری. فکر می‎کنی برایم راحت است که ببینم تو چطور آنجا می‎نشینی و خودت و استعدادت را با این طراحی‎ها نابود می‎سازی و فقط در لحظه‎های اندکِ آزاد به نقاشی می‎پردازی؟ تو نمی‎تونستی برای خودت مُدل سفارش بدهی، در حالیکه برای مُدل من برای هر ساعت پنج فرانک پرداختی. تو خودت هم نمی‎دونی که چه خوب، چه نجیب و چه فداکار هستی، اما همچنین نمی‎دونی  که چه زیاد من به این خاطر در رنجم، وقتی می‎بینم که چطور تو خودت را بخاطر من عذاب می‎دهی. آه، آکسل، تو اصلاً نمی‎تونی درک کنی که من در این موقعیت چه احساس می‎کنم. من برای تو چه هستم؟ من با چه خصوصیتی در خانه تو هستم؟ وقتی به این فکر می‎کنم خجالت می‎کشم.  
آکسل: چی! چی! آیا مگه تو زن من نیستی؟
برتا: بله، اما ــ
آکسل: خب،  پس چه؟
برتا: اما تو خرج من  را می‎کشی!
آکسل: خب، آیا مگر نباید این کار را کرد؟
برتا: بله، قدیم‎ها، در ازدواج‎های زمان قدیم اینطور بود، اما ما اجازه ندارم اینطور باشیم. ما می‎خواهیم با هم رفیق باشیم!
آکسل: یاوه‎گوئی؛ آیا مرد نباید خرج همسرش را بدهد؟
برتر: حداقل من این را نمی‎خواهم! و تو آکسل، تو باید در این راه به من کمک کنی. من تحت این شرایط همسان تو نیستم، اما من می‎توانم بشوم، اگر تو خودت را یک بار، فقط یک بار بگذاری تحقیرت کنند. تو تنها کسی نیستی که پیش یک عضو هیئت انتخاب کننده می‎روی تا چیزی برای کسی درخواست کنی. اگر قرار بود که برای خودت این کار را بکنی حرف دیگری بود، اما برای من. برای من! حالا من از تو خواهش می‎کنم، از صمیم قلبم. منو از حقارتم به سمت خودت ارتقاء بده، و من تا ابد از تو سپاسگزار خواهم بود، من دیگر تو را هرگز بخاطر یادآوری مقامم در خانه آزار نمی‎دهم، هرگز، آکسل.
آکسل: از من خواهش نکن، تو خوب می‎دونی که من چه اندازه ضعیفم!
برتا (او را در آغوش می‎گیرد): اما من از تو خواهش خواهم می‎کنم، آنقدر خواهش می‎کنم تا به خواهشم جواب مثبت بدهی! آه، این همه مغرور نباش، بلکه انسان خوبی باش. باشه! (برتا او را می‎بوسد.)
آکسل (به ویلمر): تو، گاگا، آیا فکر نمی‎کنی که زن‎ها مستبدین وحشتناکی باشند؟
ویلمر (شکوه‎آمیز): بله، مخصوصاً وقتی که مطیع‎اند.
برتا: ببین هوا دوباره چه قشنگ شده! آلکس کوچولو، تو می‎ری، اینطور نیست؟ خب، حالا کت و شلوار مشگی تن کن و سپس برای نهار به خانه برگرد، بعد برای غذا خوردن با هم می‎ریم بیرون.
آکسل: از کجا می‎دونی که حالا روبی منو می‎پذیره؟
برتا: آیا فکر می‎کنی که من در این باره پرس  جو نکردم؟
آکسل: برتا، تو اما یک فتنه‎جو درست و حسابی هستی!
برتا (یک کت مشگی از کمد خارج می‎سازد): خب، این خوب است، وگرنه آدم کارش پیش نمی‎رود. ببین، این هم کت مشگیت! خب!
آکسل: اما اینکه وحشتناک است! چه باید به این انسان بگم؟
برتا: هوم! در بین راه حتماً چیزی به یاد می‎آری. بگو، که ــ که زن تو ــ نه ــ که تو به پیشواز یک غسل تعمید می‎ری.
آکسل: اما برتا ــ!
برتا: خب، پس بگو که می‎تونی براش یک مدال تهیه کنی.
آکسل: نه برتا، تو منو به وحشت می‎ندازی!
برتا: خب، هرچی دلت می‎خواد بگو! حالا بیا، مویت را شانه کنم تا قابل ارائه دیده بشی، آیا زنش را می‎شناسی؟
آکسل: نه، اصلاً نمی‎شناسم.
برتا (موی آکسل را شانه می‎زند): پس باید بگذاری که تو را به زنش معرفی کند. او باید تأثیر زیادی داشته باشد، اما مخالف زن‎هاست.
آکسل: داری با موهای من چکار می‎کنی؟
برتا: دارم موهاتو اونطور که حالا برای مردها مد است شانه می‎کنم.
آکسل: بله، اما من این را نمی‎خوام!
برتا: خب، حالا خیلی خوب شد! حالا فقط بیا دنبالم! (برتا به سمت کمد می‎رود، یک قوطی را که در آن مدالی روسی  قرار دارد بیرون می‎کشد و می‎خواهد آن را به سوراخ دگمه کت آکسل آویزان کند.)
آکسل: نه، برتا، این اتفاق نمی‎افتد؛ من مدال را هرگز با خود حمل نمی‎کنم!
برتا: اما تو مدال را قبول کردی!
آکسل: بله، اما من نمی‎تونستم آن را پس بفرستم، اما آن را هرگز حمل نمی‎کنم.
برتا: آیا مگر به حزبی سیاسی تعلق داری که سخاوت‎شان تا آنجا پیش می‎رود به خود اجازه دهند آزادی شخصی و قبول کردن مدال را سرکوب کنند؟ 
نه، اینطور نیست، اما من به حلقه‎ای از رفقا تعلق دارم که برای هم قسم خورده‎اند مدال‎ها را بر روی کت حمل نکنند.
برتا: اما افرادی که دریافت مدال را قبول کرده‎اند.
آکسل: آنها اما روی کت حمل نمی‎شوند.
برتا: گاگا، نظر تو چیه؟
ویلمر: تا زمانیکه مدال‎ها وجود دارند آدم به خود خدمت بدی می‎کند اگر تزئین گشته به آن به قدم‎زنی برود، و از سرمشق‎های بد نباید تقلید کرد. مدال را بردارید، من با آن هیچ مخالفتی ندارم، اما دیگران هم مدال دارند.
آکسل: بله، اما وقتی رفقا با شایستگی بیشتر بدون مدال بیرون می‎روند، بنابراین اگر من با مدال بروم مقام‎شان را پائین می‎آورم.
برتا: اما چون در زیر پالتو چیزی دیده نمی‎شود، بنابراین کسی از مدال خبردار نمی‎شود و تو هم مقام کسی را پائین نیاورده‎ای.
ویلمر: اینجا حق با برتاست. تو مدالت را در زیر کت زده‎ای و نه بر روی کت.
آکسل: یسوعی‎ها! وقتی آدم به شما یک انگشت می‎دهد بلافاصله تمام دست را برمی‎دارید.
آبل  (پالتو پوست خز پوشیده و کلاه می‎آید).
صحنه ششم.
آکسل، برتا، ویلمر و آبل.
برتا: خب، آبل هم اینجاست! حالا بیا و نزاع ما را داوری کن!
آبل: سلام برتا، سلام آکسل. گاگا حالت چطوره؟ جریان از چه قراره؟
برتا: آکسل نمی‎خواهد مدالش را با خود حمل کند، زیرا فکر می‎کند که او بخاطر رفقایش اجازه این کار را ندارد.
آبل: البته رفقا بر همسر مقدمند، این بدیهی‎ست. (او در کنار میزی می‎نشیند، بسته توتون را در می‎آورد و یک سیگار می‎پیچد.)
برتا (نواری را به جادگمه می‎بندد و مدال را داخل جعبه قرار می‎دهد): او قادر است بدون آسیب رساندن به کسی برای من مفید باشد، اما من می‎ترسم که او ترجیح دهد به من صدمه بزند!
آکسل: برتا! برتا! شماها منو کاملاً دیوانه می‎کنید. من حمل کردن مدال را یک جرم نمی‎بینم، و هیچ سوگندی هم یاد نکردم که این کار را نکنم. اما به نظر من این بزدلی‎ست اگر آدم جرئت نکند به راهش وفادار بماند.
برتا: البته این کار نامردی‎ست! اما تو این بار اصلاً راه خودت را نمی‎روی بلکه مسیر مرا!
آبل: آکسل، تو به نمایندگی از مردها یک وظیفه در برابر زنی که زندگیش را برای تو قربانی می‎کند داری.
آکسل: من احساس می‎کنم که آنچه شماها اینجا می‎گوئید اشتباه است، اما من نه وقت دارم نه نیرو تا برای پیدا کردن یک پاسخ فکر کنم، چون برای آن یک پاسخ وجود دارد. اینطور به نظر می‎رسد که شماها در حالیکه من جذب کار آنجا نشسته‎ام یک تور به دورم می‎اندازید. من قرار گرفتن تور در اطرافم را احساس می‎کنم، اما وقتی بخواهم آن را با لگد از خود دور کنم پاهایم در آن گرفتار می‎شوند. فقط صبر کنید، وقتی دست‎هایم آزاد شوند، سپس چاقویم را می‎آورم و نخ‎های‎تان را می‎بُرم. ما از چه چیزی داشتیم صحبت می‎کردیم؟ آه بله، من می‎خواستم به ملاقات کسی بروم! خب! پس دستکش و پالتویم را بده! خدانگهدار برتا! خدانگهدار! ــ ایست! راستی روبی اصلاً کجا زندگی می‎کند؟   
ویلمر، آبل و برتا (همزمان): خیابان مارتیر شماره 65.
آبل: در همین نزدیکی‎هاست.
برتا: همین گوشه! آکسل، ممنون که می‎ری! خب، قربانی کردن برات آنقدر سخته؟
آکسل: من دیگر هیچ چیزی احساس نمی‎کنم، بجز اینکه از پرگوئی‎های شما خسته شده‎ام، و خوشحالم از اینکه می‎رم. خدانگهدار! (او می‎رود.)
صحنه هفتم.
برتا، ویلمر و آبل.
آبل: این برای آکسل حیف است. واقعاً حیف. احتمالاً شماها نمی‎دونید که او پذیرفته نشده است؟
برتا: و من؟
آبل: در باره تو هنوز هیچ تصمیمی گرفته نشده است؛ چون تو اسم زمان دختر بودنت را به تلفظ فرانسوی می‎نویسی، بنابراین ابتدا نوبت تو با حرف O شروع می‎شود.
برتا: پس هنوز برای من امیدی وجود دارد!
آبل: برای تو بله، اما برای آکسل خیر.
ویلمر: خب، ما بعداً خواهیم دید.
برتا: از کجا می‎دونی او پذیرفته نشده است؟
آبل: هوم، من با یک نفر ملاقات کردم که این را می‎دانست. و وقتی اینجا آمدم می‎ترسیدم که شاهد صحنه بشم؛ اما ظاهراً او هنوز این خبر را دریافت نکرده است.
برتا: نه، تا جائیکه من می‎دانم، خیر! اما آبل، حالا مطمئنی که آکسل مادام روبی را ملاقات می‎کند و نه موسیو را؟
آبل: او پیش موسیو روبی کاری ندارد، موسیو روبی هیچکاره است، در عوض مادام در انجمن حفاظت نقاشان زن حرف اول را می‎زند. 
برتا: بنابراین: من هنوز رد نشده‎ام!
آبل: نه، هنوز رد نشده‎ای، و ملاقات آکسل اثر خوبی خواهد کرد. او یک مدال روسی دارد، و هر چیز روسی حالا در پاریس بسیار محبوب است. اما در هر حال حیف آکسل است.
برتا: حیف؟ چرا؟ دیوارهای نمایشگاه که نمی‎تونه به عکس‎های همه جا بده. زن‎های زیادی وجود دارند که پذیرفته نمی‎شوند، و حالا یک آقا هم می‎تواند با پذیرفته نشدن عکس‎هایش آشنا شود. حالا اگر من پذیرفته شوم بعد احتمالاً خواهیم شنید که او عکس‎هایم را کشیده است، که او به من نقاشی کردن را آموخته و پول ساعات کلاس‎هایم را پرداخته است. اما من به این حرف‎ها اهمیتی نمی‎دهم، چونکه حقیقت ندارند!
ویلمر: پس ما چیز غیر عادی‎ای را خواهیم دید!
برتا: نه، بالعکس؛ فرض بگیریم که من را رد نکنند، بنابراین آدم چیز بسیار عادی‎ای را  خواهد دید. اما با این وجود من از آن لحظه می‎ترسم. من احساس می‎کنم که بعد میان من و آکسل دیگر هیچ چیزی مانند قبل نخواهد گشت.
آبل: اینکه اتفاقاً خوب است، وقتی میان شماها مساوات برقرار شود.  
ویلمر: من فکر می‎کنم وقتی تو عکس‎هایت را بفروشی و بتوانی از نظر مالی خودت را تأمین کنی موقعیت شماها بسیار شفاف‎تر و موقعیت تو بسیار آسوده‎تر شود.  
برتا: باید اینطور بشود! ما خواهیم دید! ما خواهیم دید!
دختر (می‎آید).
صحنه هشتم.
افراد قبل. دختر.
دختر (یک نامه سبز رنگ را می‎آورد و دوباره می‎رود).
برتا: یک نامه سبز رنگ برای آکسل! خودشه! خودشه! او پذیرفته نشده است. بله، اما این وحشتناک است ــ و اما یک تسلی برای من، برای زمان‎هائیکه حال من هم خوب نیست!
آبل: و وقتی که حالت خوب باشد؟ (مکث) چرا جواب نمی‎دی؟
برتا: نه، من به این پرسش جواب نمی‎دم.
آبل: چون بعد تعادل دیوانه می‎شود؛ سپس تو از او برتری!
برتا: برتر! یک زن برتر از شوهرش، از شوهرش! اوه!
ویلمر: وقتش فرار رسیده است که یک نمونه دایر شود.
آبل: تو امروز برای صبحانه بیرون بودی؟ دلپذیر بود؟
برتا: اوه بله!
ویلمر: خب آبل، تو کی می‎خواهی در باره کتاب من مذاکره کنی؟
آبل: من در حال حاضر مشغول آن هستم!
ویلمر: و کار خوبی می‎شود؟
آبل: خیلی خوب! ــ خب برتا، چطور و کی می‎خواهی نامه را به آکسل بدهی؟
برتا: دارم اتفاقاً به این فکر می‎کنم. اگر او مادام روبی را ملاقات نکرده و درخواستش را جامه عمل نپوشانده باشد، بنابراین دیگر نمی‎شود هیچ کاری کرد، چرا که این ضربه در هر حال به او خورده است.
آبل (بلند می‎شود): من فکر نمی‎کنم آکسل چنان نانجیب باشد که بخواهد از تو انتقام بگیرد.
برتا: نانجیب؟ نجیب! این یعنی چه؟ پس چرا وقتی من او را فرستادم قبول کرد و رفت؟ چون فقط من زن او هستم. اما برای کس دیگری او این کار را نمی‎کرد!
آبل: آیا اگر او برای کس دیگری این کار را می‎کرد تو خوشت می‎آمد؟
برتا: خداحافظ، شماها حالا قبل از اینکه او برگردد باید بروید!
آبل: من هم همین فکر را می‎کردم! خدانگهدار برتا!
برتا: بله، حالا باید واقعاً بروید! خداحافظ!
دختر (می‎آید).
صحنه نهم.
افراد قبل . دختر.
دختر (اعلام می‎کند): خانم هال.
برتا: این چه کسی می‎تواند باشد؟
آبل و ویلمر: خداحافظ برتا! (هر دو می‎روند.)
خانم هال (جلب نظر می‎کند، اما لباسی نامرتب و ماجراجویانه بر تن دارد، داخل می‎شود).
صحنه دهم.
برتا. خانم هال.
خانم هال: من نمی‎دانم که آیا این افتخار را دارم از طرف شما شناخته شوم! شما خانم آلبرگ با نام قبلی اولوند هستید؟
برتا: بله، من هستم؛ خواهش می‎کنم بفرمائید بنشینید.
خانم هال: اسم من هال است! آه خدای من، من خیلی خسته‎ام، من از پله‎های زیادی بالا رفتم، آه بله، آه بله! من فکر می‎کنم بیهوش شوم.
برتا: چه خدمتی می‎تونم براتون انجام بدم؟
خانم هال: خانم آلبرگ، شما یک آقای دکتر اویسترمارک را می‎شناسید؟
برتا: بله، او یک دوستان قدیمی من است.
خانم هال: یک دوست قدیمی، بله! بله! ببینید خانم آلبرگ عزیز، من قبلاً همسر او بودم، اما ما از هم طلاق گرفتیم. آه بله، من یک زن مطلقه‎ام!
برتا: اوه! او این را اصلاً تعریف نکرده بود!
خانم هال: بله، از چنین چیزی آدم صحبت نمی‎کند.
برتا: او همیشه به من می‎گفت که بیوه است.
خانم هال: بله، شما آن زمان دختر جوانی بودید و احتمالاً برایش مهم نبود که این موضوع افشا شود.
برتا: و من همیشه فکر می‎کردم که دکتر اویسترمارک مرد شرافتمندی‎ست.
خانم هال: بله، او قبلاً بود! یک حامی خوب.
برتا: بله، اما چرا همه این چیزها را برای من تعریف می‎کنید؟
خانم هال: فقط کمی صبر کنید، خانم آلبرگ عزیز، فقط صبر کنید، بعد همه چیز را متوجه می‎شوید. شما عضو انجمن زنان هستید؟ درست می‎گم؟
برتا: بله، من عضو انجمن زنان هستم!
خانم هال: ببینید! فقط صبر کنید!
برتا: آیا دارای فرزندید؟
خانم هال: دو فرزند، دو دختر، خانم اولوند!
برتا: البته این چیز دیگری‎ست! و او شما را تنها گذاشت؟
خانم هال: فقط صبر کنید! او برایم پول سالیانه اندکی معین کرده بود که حتی برای کرایه خانه هم کفایت نمی‎کرد! و حالا، وقتی دخترها بزرگ شده‎اند و باید به دنبال زندگی خودشان بروند او می‎نویسد که ویران شده است و می‎تواند فقط نیمی از پول سالانه تعیین شده را بفرستد. آیا این عالی نیست؟ حالا اتفاقاً وقتی که دخترها بزرگ شده‎اند و باید به دنبال زندگی خود بروند!
برتا: ما باید مداخله کنیم. او چند روز دیگر به اینجا می‎آید. می‎دانید مادام، شما قانون را در کنار خود دارید، و دادگاه می‎تواند او را مجبور به پرداخت کند! و او باید مجبور شود! بله! بچه به جهان بیاورد و بعد آنها را با مادر بیچاره تنها بگذارد! اوه، او خواهد دید! آیا می‎خواهید آدرس‎تان را به من بدهید؟
خانم هال (یک کارت ویزیت خارج می‎سازد): خانم آلبرگ عزیز! اگر من خدمت کوچک، خیلی کوچکی از شما خواهش کنم احتمالاً از من عصبانی می‎شوید؟
برتا: شما می‎تونید کاملاً با کمک من حساب کنید. من به سکرتر خواهم نوشت ــ
خانم هال: آه بله، شما بی‎نهایت مهربانید، اما شاید تا سکرتر جواب بدهد من و بچه‎هایم را از خانه بیرون کرده و ما در خیابان نشسته باشیم. خانم اولوند عزیز، آیا شما نمی‎توانید مبلغ کمی به من قرض بدهید، مبلغ اندکی، شاید فقط بیست فرانک؟
برتا: نه خانم عزیز، من خودم هم پول ندارم! در حال حاضر موقتاً شوهرم خرج مرا می‎دهد، و من باید این را اغلب به اندازه کافی احساس کنم. این تلخ است، نان صدقه‎ای خوردن وقتی آدم جوان است، اما شاید برای من هم روزهای متفاوت‎تری از راه برسد.  
خانم هال: آه، خانم آلبرگ خوب و عزیز، شما نمی‎تونید این را رد کنید وگرنه من از دست خواهم رفت. بخاطر خدا به من کمک کنید!  
برتا: آیا مگر نیازتان چنین بزرگ و ضروری‎ست؟
خانم هال: آیا این پرسیدن هم دارد؟
برتا: شما این پول را باید داشته باشید! (او به سمت کمد می‎رود): بیست، سی، شصت، هشتاد! بیست فرانک کمه. باهاش چه کار کردم؟ هوم! صبحانه! (او در دفترچه حساب یادداشت می‎کند) رنگ: بیست فرانک، چیزهای متنوع: بیست فرانک. ــ بفرمائید این هم پول شما!
خانم هال: خیلی متشکرم خانم اولوند عزیز، خیلی متشکرم، خانم خوب!
برتا: خب، امروز بیشتر از این وقت ندارم . خدانگهدار، و با کمک من کاملاً حساب کنید.
خانم هال (نامطمئن): یک لحظه صبر کنید ــ
برتا: نه، حالا باید بروید!
خانم هال: کمی صبر کنید! چی می‎خواستم هنوز بگم؟ ــ اما مهم نیست! (و می‎رود.)
صحنه یازدهم.
برتا تنها. بلافاصله آکسل می‎آید.
برتا (وقتی آمدن او را می‎شنود نامه سبز رنگ را داخل جیبش قرار می‎دهد): تموم شد! خب، زن را ملاقات کردی یا مرد را؟
آکسل: مرد را ندیدم، اما زن را ملاقات کردم. و این خیلی بهتر بود. برتا، بهت تبریک می‎گم! عکس‎هایت پذیرفته شدند!
برتا: آه! چی می‎گی! و عکس‎های تو؟
آکسل: هنوز تصمیم گرفته نشده، اما آنها هم پذیرفته می‎شوند.
برتا: آیا تو مطمئنی؟
آکسل: البته.
برتا: آه، من پذیرفته شدم! عالیه! عالیه! خب به من تبریک بگو!
آکسل: مگر هنوز این کار را نکردم؟ منظورم این است که من همین الان بهت تبریک گفتم! بعلاوه نباید هرگز پوست را قبل از شکار کردن خرس فروخت. در واقع پذیرفته شدن در نمایشگاه اصلاً چیز مهمی نیست. این یک تصادف است! این می‎تواند به آن مربوط باشد که با چه حرف الفبائی نام آدم شروع می‎شود. نام تو با حرف O شروع می‎شود و چون انتخاب را از حرف M شروع کرده‎اند بنابراین انتخاب شدن تو راحت انجام پذیرفت.
برتا: به این ترتیب می‎خواهی بگوئی به این دلیل پذیرفته شده‎ام چون اسمم با حرف O شروع می‎شود!
آکسل: نه فقط به این خاطر!
برتا: خب، پس اگر تو پذیرفته نشوی بنابراین به این دلیل است که نام تو با حرف A شروع می‎شود.
آکسل: نه فقط به این خاطر، اما بله تا حدی به این دلیل.
برتا: گوش کن، من فکر می‎کنم، آنطور که معمولاً می‎گویند چندان بزرگ‎منش هم نباشی. تو حسادت می‎کنی.
آکسل: چرا باید حسادت کنم؛ من اصلاً هنوز نمی‎دانم که وضعم چطور است.
برتا: اما اگر از آن مطلع می‎گشتی چطور؟
آکسل: چی؟
برتا (نامه را از جیب خارج می‎سازد).
آکسل (خود را بر روی یک صندلی می‎نشاند): چی! ــ ــ این ضربه‎ای‎ست که من انتظارش را نمی‎کشیدم. این خیلی بد است!
برتا: پس حالا احتمالاً اجازه دارم بهت کمک کنم!
آکسل: برتا، اینطور دیده می‎شود که تو از شکست خوردنم خوشحالی. اوه، من احساس می‎کنم که در درونم نفرت بزرگی نسبت به تو شروع به رشد گذارده.
برتا: من خوشحال دیده می‎شوم، شاید، چونکه من یک مؤفقیت بزرگ بدست آورده‎ام، اما وقتی آدم به انسانی پیوند خورده که بخاطر شادی دیگری نتواند شاد شود، بعد سخت می‎توان با او بخاطر بدبختی‎اش همدردی کرد.
آکسل: من نمی‎دانم چرا، اما حالا اینطور به نظرم می‎رسد که انگار ما باید دشمن شویم. مبارزه بخاطر برتری در بین ما آغاز شده است، به این دلیل ما نمی‎توانیم دیگر هرگز دوست همدیگر باشیم.
برتا: حس منصف تو با دیدن پیروزی فرد لایق‎تر در نبرد قادر به تعظیم کردن نیست.
آکسل: تو فرد لایق‎تر نبودی!
برتا: اما هیئت انتخاب کننده باید نظر دیگری داشته باشد.
آکسل: هیئت انتخاب کننده؟ اما خودت می‎دانی که بدتر از من نقاشی می‎کنی.
برتا: آیا مطمئنی که اینطوره!
آکسل: بله، مطمئنم. اما تو تحت شرایط مطلوب‎تری از من کار کردی. تو مجبور به کارهای جانبی نبودی، آتلیه در اختیار تو بود، تو یک مُدل داشتی و تو یک زنی!
برتا: بفرما، حالا متهم به این می‎شوم که توسط تو مخارجم تأمین شده است ــ
آکسل: بین خودمان بماند، بله، اما جهان از آن مطلع نمی‎شود، اگر که تو خودت نروی و آن را تعریف کنی.
برتا: اوه، این را جهان مدت‎هاست مطلع گشته. اما به من بگو چرا وقتی یکی از رفقای مرد تو که نقاشی‎شان بدتر از توست و پذیرفته می‎شوند عذاب نمی‎کشی؟
آکسل: در این باره باید فکر کنم. ــ می‎بینی، ما مردها هرگز شماها را بجز با احساس انتقاد نکرده‎ایم، و به همین دلیل من هنوز به مقام‎مان نسبت به همدیگر فکر نکرده‎ام. حالا، از آنجا که کفش فشار می‎آورد چنین به نظرم می‎رسد که انگار ما اصلاً رفیق نیستیم، چون من این احساس را دارم که شماها اینجا هیچ کاری ندارید. یک رفیق رقیبی کم و بیش وفادار است، ما اما با هم دشمنیم. شماها در حالیکه ما در جبهه‎ها می‎جنگیدیم در پشت بوته‎ها بازی می‎کردید، و حالا، حالا که ما میز را آماده کرده‎ایم شماها دور آن می‎نشینید، طوریکه انگار در خانه خودتان هستید!  
برتا: آه که اینطور! آیا مگر زن‎ها هرگز برای جنگیدن اجازه داشتند؟
آکسل: شما همیشه اجازه این کار را داشتید، اما شماها نمی‎خواستید یا نمی‎توانستید. برای مثال در مورد زمینه کار ما که تو به زور در آن وارد شده‎ای باید قبل از آنکه شما زن‎ها قدم به جلو بردارید فن‎آوری تمام تکاملش را به انجام می‎رساند و از طرف ما مردها به پایان کمال رسانده می‎گشت. و حالا شماها کار قرن‎ها پیش را در یک آتلیه به قیمت ده فرانک، و با پولی که ما مردها با کار خودمان بدست آورده‎ایم می‎خرید.
برتا: آکسل، حالا لااقل نجیب باش!
آکسل: من کی نجیب بودم؟ بله، وقتیکه می‎گذاشتم مرا مانند یک کفش کهنه لگدمال کنی؛ ــ اما حالا بالاتر از منی، حالا ممکن است که دیگر نجیب نباشم. می‎دونی، این بدبختی موقعیت اقتصادی ما را تغییر می‎دهد! من دیگر نمی‎توانم به نقاشی کردن فکر کنم، بلکه باید از رویای زندگیم چشم بپوشم و واقعاً طراح شوم.
برتا: لازم نیست این کار را بکنی؛ اگر من عکس بفروشم، هزینه‎های خودم را می‎پردازم.
آکسل: بعلاوه، این چه نوع ارتباطی است که ما با هم داریم؟ ازدواج باید بر اساس علاقه مشترک بنا شده باشد، ازدواج ما اما بر اساس تضادها بنا شده است.
برتا: در این باره می‎تونی به تنهائی اندیشه کنی؛ چون من حالا می‎رم بیرون و نهار می‎خورم؛ تو هم می‎آئی؟
آکسل: نه، من می‎خواهم با غم و اندوهم تنها باشم.
برتا: و من باید برای شادی‎ام در جمع دوستانم باشم. آه ما امشب اینجا در خانه تو یک جلسه داریم. اما حالا احتمالاً این ممکن نیست، چون تو غم و اندوه داری؟
آکسل: این برام مطلوب نیست، اما خوب باید انجام شود. بگذار که بیایند.
برتا (برای بیرون رفتن لباس می‎پوشد): اما تو باید در خانه بمانی، وگرنه اینطور دیده خواهد شد که بزدلی.
آکسل: من در خانه خواهم ماند، خیالت راحت باشد! ــ اما قبل از اینکه بروی به من کمی پول بده.
برتا: صندوق پول خالیه.
آکسل: خالیه؟
برتا: بله، پول هم به پایان می‎رسد.
آکسل: می‎تونی ده فرانک به من قرض بدی؟
برتا (کیف پولش را می‎آورد): ده فرانک. بله! اگر این مقدار داشته باشم! بفرما! تو با من نمی‎آئی؟ چی؟ بعد آدم می‎تواند آن را کار عجیب و غریبی بیابد!
آکسل: نقش شیر شکست خورده در برابر ارابه پیروزی را بازی کنم! نه، من کمی زمان لازم دارم تا نقشم را برای نمایش امشب یاد بگیرم.
برتا: خدانگهدار، تا بعد!
آکسل: خدانگهدار! برتا! اجازه دارم چیزی ازت خواهش کنم!
برتا: به چه خاطر؟
آکسل: مست به خانه برنگرد! امروز از هر زمان دیگری برایم ناراحت کننده خواهد گشت.
برتا: به تو چه ربطی داره که چطور به خانه برمی‎گردم.
آکسل: بله، من احساس همدردی با تو می‎کنم، مانند یک خویشاوند، چون تو نام مرا را حمل می‎کنی؛ و بعلاوه دیدن یک زن مست برایم بسیار نفرت‎انگیز است.
برتا: چرا یک زن مست نفرت‎انگیزتر از یک مرد مست است؟
آکسل: بله، چرا؟ شاید، چون شماها نمی‎تونید مشروب را تحمل کنید، و بدون پنهان‎کاری دیده شوید.
برتا: خدانگهدار، تو واعظ اخلاق! ــ پس تو با من نمی‎آئی؟ (برتا می‎رود.)
آکسل (بلند می‎شود و کت مشگی‎اش را در می‎آورد تا کت دیگری بر تن کند): نه!

پرده دوم.
همان دکوراسیون پرده اول.
یک میز بزرگ با صندلی‎هائی به دور آن در وسط اتاق؛ برروی میز وسائل نوشت‎افزار، کاغذ و یک زنگوله.

صحنه اول.
آکسل: نشسته و نقاشی می‎کشد. آبل، در حال سیگار کشیدن بر روی صندلی کنار او نشسته است.
آکسل: خب، بنابراین نهار خوردن تمام شده، و حالا در حال قهوه نوشیدن هستند؟ آیا مشروب زیاد نوشیدند؟
آبل: اوه بله! برتا بیهوده‎گوئی می‎کرد و نامطبوع شده بود.
آکسل: آبل یک چیز را به من بگو، آیا دوست من هستی یا نه؟
آبل: نه‎ـ‎بله، اینو من نمی‎دونم.
آکسل: می‎تونم بهت اعتماد کنم؟
آبل: نه، نمی‎تونی.
آکسل: چرا نمی‎تونم؟
آبل: اینطور به نظرم می‎رسه.
آکسل: آبل تو یک ذهن مردانه داری، و با تو می‎توان عاقلانه صحبت کرد؛ به من بگو زن بودن چه احساسی دارد! آیا احساس واقعاً وحشتناکی است؟
آبل (با شوخی): بله البته، مانند حس یک سیاه‎پوست بودن است.
آکسل: عجیب است! می‎بینی، آبل ــ تو می‎دونی که من علاقه زیادی برای انصاف و عدالت دارم.
آبل: من می‎دونم، تو یک آدم مشتاقی هستی و به این خاطر هم وضعت خوب نیست.
آکسل: اما وضع تو خوب است، زیرا که تو دارای احساس نیستی.
آبل: بدون شک.
آکسل: آبل، آیا واقعاً هرگز نیاز دوست داشتن یک مرد را نداشته‎ای؟
آبل: تو چه ابلهی هستی!
آکسل: آیا هرگز مردی پیدا نکردی؟
آبل: نه، مایل نیستم با مردها هیچ رابطه‎ای داشته باشم.
آکسل:خب، مگه من مرد نیستم؟
آبل: تو ــ نه!
آکسل: اما من تصور می‎کنم که یک مرد باشم.
آبل: تو یک مرد! توئی که از زن‎ها تقلید می‎کنی و مانند آنها لباس می‎پوشی.
آکسل: من، مانند زن‎ها لباس می‎پوشم؟
آبل: تو با موی فری و گردن برهنه بیرون می‎ری، در حالیکه برتا یقه ایستاده و موهای کوتاه شده حمل می‎کند. مراقب باش، او بزودی شلوار نیز به پا می‎کند.
آکسل: چه مزخرفاتی!
آبل: و چه مقامی تو در خانه‎ات داری؟ تو از او پول گدائی می‎کنی، و او قیم تو است. نه، تو مرد نیستی! اما به همین دلیل هم او وقتی خود را در شرایط بدی می‎یافت تو را برداشته است.  
آکسل: تو از برتا متنفری؛ چه چیزی بر ضد او داری؟
آبل: من نمی‎دونم، اما شاید من هم بخاطر آن اشتیاق به عدالت در رنج باشم.
آکسل: بله، آیا مگر به ایده بزرگت اعتقاد نداری؟
آبل: گاهی اوقات! گاهی هم نه! حالا دیگه به چه چیزی می‎شو اعتقاد داشت! گاهی اوقات چنین به نظرم می‎رسد که گذشته بهتر بوده است. ما زن‎ها بعنوان مادر مورد احترام قرار می‎گرفتیم و موقعیت افتخارآمیزی داشتیم، چون ما وظیفه شهروندی خود را انجام می‎دادیم، در خانه حکومت بی چون و جرا داشتیم، و تربیت کودکان هم اشتغال بی حرمتی نبود. ــ آکسل، به من یک کنیاک بده! ما خیلی وراجی کردیم.
آکسل (کنیاک می‎آورد): جرا مشروب می‎نوشی؟
آبل: نمی‎دونم! حوصله‎ام سر رفته است.
آکسل: مرد باید چطور باشد؟
آبل: مرد باید بر زن تسلط داشته باشد.
آکسل: و اگر می‎تونستی چنین مردی را پیدا کنی؟
آبل: سپس من ــ مگر می‎شود چیز دیگری گفت؟ ــ عاشق او می‎گشتم! اما اگر تمام رفتارش یک دروغ باشد؟ بعد چی؟
آکسل: بله، اما حداقل به این خاطرش یک جنبش بوجود می‎آید.
آبل: آه، اینجا جنبش زیادی وجود دارد، جنبش‎های پیشرفته و ارتجاعی. حتی برای یک حماقت هم، اگر آدم اکثریت را برنده شود می‎توان یک جنبش به وجود آورد!   
آکسل: اگر چنین می‎بود، بعد شماها بخاطر هیچ این همه سر و صدا راه نمی‎انداختید، زیرا حالا تازه زندگی کردن درست و حسابی ناراحت کننده میشود.
آبل: ما اینطور سر و صدا راه می‎اندازیم تا شماها در سر پریشان شوید! جریان این است. ــ خب، آکسل، حالا احتمالاً یشتر وقت آزاد بدست می‎آری، چون برتا عکس فروخته است.
آکسل: فروخت؟ آیا او فروخت؟
آبل: مگه نمی‎دانی؟ عکس کوچک درخت سیب را.
آکسل: نه، برتا از آن چیزی به من نگفت! کی فروخت؟
آبل: دو روز پیش! این را نمی‎دانی؟ خب، پس احتمالا می‎خواهد با پول فروش غافلگیرت کند.
آکسل: مرا؟ او خودش مسئول صندوق پول است!
آبل: که اینطور! پس احتمالاً ــ ساکت، برتا دارد می‎آید!
برتا (داخل می‎شود).
صحنه دوم.
افراد قبل. برتا.
برتا (به آبل): اینجا رو ببین، شب بخیر! تو اینجائی؟ پس چرا زود رفتی؟
آبل: من حوصله‎ام سر رفته بود!
برتا: بله، با شادی دیگران شاد بودن مطلوب نیست.
آبل: نه!
برتا: آکسل، تو اینجا نشستی و داری نقاشی می‎کشی؟
آکسل: بله، من نشستم و دارم نقاشی می‎کشم.
برتا: اجازه دارم ببینم! قشنگ شده، اما بازوی راست بلندتر شده.
آکسل: مطمئنی؟
برتا: مطمئن؟ بله من آن را می‎بینم! بده ببینم! (او قلم‎مو را از دست او می‎گیرد.)
آکسل: نه، نکن! خجالت نمی‎کشی؟
برتا: داری چی می‎گی؟
آکسل (عصبانی): من گفتم، خجالت! (او بلند می‎شود): می‎خوای به من نقاشی کردن یاد بدی؟
برتا: چرا که نه؟
آکسل: چون تو مطمئناً از من می‎تونی یاد بگیری، اما نه من از تو.
برتا: من فکر می‎کنم که حضرت آقا با همسرشون بسیار بی‎مبالات برخورد می‎کنند. آدم باید این را بداند که کدام احترامی ــ
آبل: برتا، حالا تو اما کاملاً دمُده شدی! چه احترام خاصی مگه یک مرد به زن بدهکاره، مگه قرار نیست که زن دارای حقوق برابر با مرد باشه؟
برتا: خب، بنابراین تو رفتار خشونت‎آمیز مرد با همسرش را صحیح می‎دونی؟ 
آبل: بله، و اگر رفتار زن با شوهرش بی ادبانه باشد؟
آکسل: اینطور خوب است! چشم‎های همدیگر را در بیارید!
آبل: آه نه. جریان برای این کار اما خیلی ناچیز است.
آکسل: این حرف را نزن! ــ برتا گوش کن! چون از حالا به بعد اقتصاد ما در معرض تغییر است، بنابراین من می‎خوام وضعیت مالی‎مان را بدانم. لطفاً دفترچه اقتصاد خانه را به من بده!
برتا: این انتقام نجیبانه برای این است که تو پذیرفته نشده‎ای!
آکسل: انتقام یعنی چه؟ دفترچه اقتصاد خانه با پذیرفته نشدن من چه ارتباطی دارد. کلید کمد را بده به من!
برتا (در کیفش جستجو می‎کند): بفرما! ــ هوم! اما عجیب است، من فکر می‎کردم که پیداش کردم!
آکسل: پیداش کن!
برتا: تو با لحن خیلی دستور دهنده‎ای حرف می‎زنی! من از این خوشم نمیاد!
آکسل: باید همین حالا کلید را پیدا کنی!
برتا (دراتاق به جستجو می‎پردازد): این قابل درک نیست! ــ نیستش! من نمی‎تونم کلید را پیدا کنم! باید گمش کرده باشم.
آکسل: مطمئنی که اینجا نیست؟
برتا: کاملا! مطمئنم!
آکسل (می‎رود و زنگوله را به صدا می‎آورد).
دختر (پس از لحظه کوتاهی می‎آید).
صحنه سوم.
افراد قبل. دختر.
آکسل: یک کلیدساز بیاورید!
دختر: یک کلیدساز؟
آکسل: یک کلیدساز؛ او باید یک قفل کمد را باز کند! دختر (نگاهی به برتا می‎اندازد): بله، من فوری می‎روم! (دختر می‎رود.)
صحنه چهارم.
افراد قبل، بدون دختر.
آکسل (کت دیگری بر تن می‎کند، روبان را می‎کند و آن را روی میز پرت می‎کند): بانوان عزیز، معذرت می‎خوام!
برتا (نرم): خجالت نکش! می‎خوای بری بیرون؟
آکسل: بله، می‎خوام برم بیرون!
برتا: برای جلسه نمی‎مونی؟
آکسل: نه، همانطور که می‎بینی.
برتا: بله، اما مردم آن را کاملاً بی ادبانه می‎یابند!
آکسل: مهم نیست! من کار مهم‎تری از گوش دادن به حرف‎های بی معنی شما دارم.
برتا (ناآرام): قصد داری کجا بری؟
آکسل: من احتیاجی ندارم دراین باره به تو گزارش بدم. من هم از تو نمی‎پرسم کجا می‎ری.
برتا: تو حتماً فراموش نمی‎کنی که ما برای فردا شب مردم را در خانه به مهمانی کارناوال دعوت کردیم.
آکسل: مهمانی؟ این درسته. فردا شب. هوم!
برتا: این درست نیست که قول‎مان را پس بگیریم، چون اویسترمارک و کارل امروز آمده بودند و من آنها را هم دعوت کردم.
آکسل: چه بهتر.
برتا: پس زود به خانه برگرد تا بتونی لباس کارناوال‎تو امتحان کنی.
آکسل: لباس کارناوال! آه بله، این درست است! من باید نقش یک زن را بازی کنم.
دختر (بازمی‎گردد).
صحنه پنجم.
افراد قبل. دختر.
دختر: کلیدساز حالا وقت ندارد، اما تا چند ساعت دیگر می‎آید.
آکسل: او وقت ندارد! ــ که اینطور! ــ شاید در این بین کلید پیدا شود! من حالا باید در هر حال بروم. خدانگهدار!
برتا (نرم): خدانگهدار! دیر برنگرد.
آبل (سرش را برای آکسل به نشانه خداحافظی تکان می‎دهد).
آکسل: من هنوز نمی‎دونم که چه خواهم کرد. خدانگهدار! (آکسل می‎رود.)
صحنه ششم.
آبل. برتا.
آبل: مولا و سرورت خیلی بدخو بود
برتا: بسیار وقیح! می‎دونی، خیلی مایل بودم او را خم کنم، آنقدر زیاد که فقط بتواند بخزد.
آبل: بله، اینطور به نظر می‎رسه که جریان نمایشگاه برایش هنوز کافی نیست. ــ برتا، به من بگو: آیا تو هرگز عاشق این دیوانه بوده‎ای؟
برتا: عاشق؟ ــ او خیلی مورد علاقه‎ام است، چون او مهربان بود. اما او ابله است و ــ وقتی می‎خواهد رل یک مرد را بازی کند احساس می‎کنم که قادر به تنفر از او هستم. فکرش را بکن، حالا گفته می‎شه که عکس‎های منو او کشیده.
آبل: تا این حد پیش آمده، پس باید کار چشمگیری انجام بدی.
برتا: اگر فقط می‎دونستم که چه کاری باید کرد؟
آبل: من عادت کردم سعی کنم مبتکر باشم. بله، بگذار ببینم! گوش کن! اگر بگذاری عکس‎های پذیرفته نشده‎اش را فردا شب به خانه برگردانند، درست زمانیکه بقیه آنجا هستند.
برتا: نه، بعد اینطور دیده می‎شود که انگار می‎خوام پیروزیم را به رخ بکشم. این خیلی بی رحمانه‎ست.
آبل: آه، و اگه من بذارم این کار را بکنند! یا گاگا، این حتی بهتر هم است. بعد به نام آکسل آنها را می‎فرستند. آنها باید در هر حال به خانه آورده شوند، و این هیچ رازی نیست که آن عکس‎ها پذیرفته نشده‎اند.
برتا: نه، می‎دونی ــ
آبل: چی؟ او شایعه‎های دروغ پراکنده می‎سازه، بنابراین تو هم این حق را داری که از خودت دفاع کنی!
برتا: من مایلم این کار را بکنم، اما من نمیخوام که شخصاً عمل کنم. من فقط می‎خوام بتوانم آنجا بایستم و قسم بخورم که من بی گناهم.
آبل: ناراحت نباش! من مسئولیت همه کارها را به عهده می‎گیرم.
برتا: فکر می‎کنی برای چی دفترچه اقتصاد خانه را می‎خواست؟ او تا حالا آن را نخواسته بود! آیا کاسه‎ای زیر نیم‎کاسه است؟
آبل: امکانش است. او می‎خواهد ببیند که آیا تو سیصد فرانک فروش عکس را تحت درآمد درج کردی یا نه.
برتا: کدام عکس؟
آبل: عکسی که تو به مادام روبی فروختی.
برتا: تو این را از کجا می‎دانی؟
آبل: این را تمام جهان می‎داند!
برتا: آکسل هم می‎داند؟
آبل: بله، من تصادفاً به او گفتم، چون فکر می‎کردم که آن را می‎داند. این بطور وحشتناکی از طرف تو غیر عاقلانه بود که به او بلافاصله نگفتی.  
برتا: مگه عکس فروختن من به او مربوط می‎شود؟
آبل: آه بله، در ارتباط خاصی!
برتا: بله، پس بهش می‎گم چون او قبلاً بخاطر راه یافتن من به نمایشگاه عصبانی بوده بنابراین نمی‎خواستم به او بیشتر از این صدمه بزنم.   
آبل: در اصل درآمد تو به او مربوط نمی‎شه، چون شماها در نوعی از تفکیک دارائی با هم زندگی می‎کنید؛ و تو تمام دلایل را داری که او را کوچک کنی، حتی اگر فقط بنا به ساختن یک سرمشق باشه. وقتی او امشب با موعظه‎هایش آمد تزلزل‎ناپذیر باش.
برتا: اوه، خوب می‎دونم چطور باید باهاش برخورد کنم. اما یک چیز دیگه. با ماجرای اویسترمارک چه باید کنیم. 
آبل: اویسترمارک، بله، او بزرگ‎ترین دشمن منه. او را به عهده من بذار! ما هر دو، او و من، باید بخاطر یک موضوع قدیمی تسویه حساب کنیم. تو آرام باش! از پس او برخواهیم آمد، زیرا که ما قانون را در کنار خود داریم.
برتا: قصد داری چکار کنی؟
آبل: ما آنها را با هم روبرو می‎کنیم، همونطور که به زبان دادگاه نامیده می‎شه.
برتا: معنیش چی می‎شه؟
آبل: خانم هال و دو دخترش را دعوت کن، بعد چهره اویسترمارک دیدنی می‎شه.
برتا: نه، در خانه من اجازه رسوائی نیست.
آبل: چرا نه؟ می‎خوای چنین پیروزی را از دست بدی؟ در جنگ باید دشمن را کشت و نه اینکه فقط او را زخمی ساخت. و حالا جنگ است!
برتا: بله، اما یک پدر که زن و دخترهاشو هجده سال ندیده!
آبل: خب، پس او حالا آنها را خواهد دید.
برتا: آبل، تو وحشتناکی!
آبل: من از تو قوی‎ترم. ازدواج باید تو را نرم ساخته باشد! آیا شما دو نفر مانند زن و شوهر واقعی زندگی می‎کنید؟
برتا: تو چه ابلهی!
آبل: تو آکسل را تحریک کردی؛ تو او را لگدمال کردی، اما او هنوز می‎تونه به پاشنه پای تو نیش بزنه. بنابراین!
برتا: آیا فکر می‎کنی که او جرئت این کار را دارد؟
آبل: من فکر می‎کنم وقتی او به خانه برگردد یک صحنه وجود داشته باشد!
برتا: اوه، من خانه را براش نورانی می‎کنم.
آبل: اگر فقط بتونی! جریان کلید کمد ابلهانه بود! بیش از حد ابلهانه!
برتا: شاید ابلهانه بوده باشد. اما او بعد از خارج شدن از خانه دوباره حالش جا می‎آد. من آکسل را  می‎شناسم.
دختر (با یک بسته داخل می‎شود).
صحنه هفتم.
افراد قبل. دختر.
دختر: این بسته لباس برای آقا است.
برتا: بله چه خوب! بده به من! این دوستداشتنی‎ست!
دختر: اما این احتمالاً برای شماست؛ آخه این لباس زنانه است.
برتا: نه، درسته! این لباس آقاست!
دختر: آه، عجیبه، باید آقا حالا لباس زنانه بپوشد!
برتا (در حال رفتن به سمت میز): چرا نه، وقتی ما دامن می‎پوشیم. خوب حالا کافی‎ست. تو می‎تونی بری. (برتا بسته را باز می‎کند و یک لباس اسپانیائی زنانه از آن بیرون می‎آورد.)
دختر (می‎رود).
آبل: بله، این فکر قشنگیه. آه، این خوبه، به دیوانگی‎هایش می‎آید.
ویلمر (با یک مرد می‎آید که پاکت‎هائی حمل می‎کند و بعد می‎رود).
صحنه هشتم
افراد قبل. ویلمر.
ویلمر: (در فراک مشکی، با پیراهن سفید، یک گل در جادگمه؛ شلوار تا زانو، دستمال گردن قرمز رنگ و با دگمه سرآستین): شب بخیر، آیا تنهائید؟ این هم از شمع‎ها و بطری‎ها. یک بطر لیکور و دو بطر شراب شیرین؛ دو پاکت توتون و غیره.
برتا: خب گاگا، حالا دوباره یک جوان خوبی بودی!
ویلمر: و اینجا قبض رسید!
برتا: قبض! دوباره تو اینطور تفسیر کردی؟
ویلمر: بله، ما به توافق خواهیم رسید. اما حالا عجله کنید، زیرا پیرزن احتمالاً بزودی اینجا خواهد بود.
برتا: می‎تونی لطف کنی و چوب‎پنبه بطری‎ها را دربیاری، و من هم شمع‎ها را روی میز می‎گذارم.
ویلمر: با کمال میل!
برتا: (کنار میز پاکت شمع‎ها را باز می‎کند).
ویلمر: (در کنار او ایستاده و بطری‎ها را باز می‎کند).
آبل: حیلی خانوادگی دیده می‎شه. گاگا، تو می‎تونستی شوهر شایسته‎ای بشی.
ویلمر (دستش را به گردن برتا می‎اندازد و پشت گردن او را می‎بوسد).
برتا: (خود را می‎چرخاند و به او یک سیلی می‎زند): بچه لوس، خجالت نمی‎کشی! تو جرأت چنین گستاخی‎ای  به خودت می‎دی؟
آبل: گاگا، چیزی نمی‎گی، پس شایسته کتک خوردنی.
ویلمر: (عصبانی): لوس؟ نمی‎دونی من چه هستم! آیا نمی‎دونی که من یک نویسنده سرشناسم!؟
برتا: تو؛ با این بدنویسی کردنت!
ویلمر: ولی وقتی برای شماها می‎نوشتم بدنویسی نبود.
برتا: تو آنچه ما صحبت می‎کردیم را می‎نوشیتی، این همه چیزی بود که می‎نوشتی.
ویلمر: مراقب باش، برتا؛ می‎دونی که می‎تونم پائین بیارمت.
برتا: پس تحدید می‎کنی، تو سگ کوچولو. آبل، چطوره این جوون را بگیریم و کتک مفصلی بهش بزنیم؟
آبل: برتا، فکر کن، که چی می‎گی!
ویلمر: که اینطور، پس من سگ کوچولو شماها بودم و نقش نوکرتون را بازی کردم؛ اما من دندان هم می‎تونم بگیرم!
برتا: اجازه دارم دندان‎هایت را بببینم؟
ویلمر: تو باید آن را احساس کنی!
برتا: خب! بیا جلو! بیا!
آبل: اما حالا آرام بگیرید، قبل از اینکه پشیمون بشید!
ویلمر (به برتا): آیا می‎دونی در باره یک زن ازدواج کرده که از یک مرد جوان هدیه قبول می‎کند چه می‎توان گفت؟
برتا: هدیه؟
ویلمر: دو سال است که هدایای من را قبول می‎کنی.
برتا: هدیه! تو باید کتک بخوری، تو موجود تقلبی‎ای که خودشو همیشه به لباسم آویزان ساخته. فکر می‎کنی نمی‎تونم از پس تو بربیام!
ویلمر (با شانه بالا انداختن): بله، این در واقع امکان‎پذیر است.
برتا: تو جرأت می‎کنی به شرافت یک زن شک ببری.
ویلمر: شرافت! هوم! این باعث افتخار توست که گذاشتی تعداد زیادی اقلام خانه‎داری بخرم، که تو حتی پول آنها را از شوهرت هم می‎گرفتی.
برتا: از خونه من خارج شو، بدبخت!
ویلمر: خانه تو! آدم با رفقا دقیق حساب نمی‎کند، اما با دشمنان با دقت کامل. و تو باید انتظار دریافت از من را داشته باشی ــ ماجراجو، مطمئن باش که حساب پس می‎دی! (او می‎رود.)
صحنه نهم.
برتا. آّبل.
آبل: برتا، تو بخاطر حماقت‎هات سکندری خواهی خورد! یک دوست را بعنوان دشمن از خود راندن خطرناک است.
برتا: آه، جرئت‎شو نداره! او به خودش جرأت می‎ده منو ببوسه! او به خودش جرأت می‎ده بخاطرم بیاره که من یک زن هستم.
آبل: می‎دونی، من فکر می‎کنم که یک مرد همیشه به اینفکر خواهد کرد! تو با آتش بازی کردی.
برتا: آتش! آیا مگه نمی‎شه یک مرد و یک زن بعنوان رفیق با هم زندگی کنند بدون اینکه آتش وجود داشته باشه.
آبل: نه نمی‎شه، می‎دونی، تا وقتی دو جنس نر و ماده وجود دارد احتمالاً همیشه آتش‎سوزی هم وجود خواهد داشت!
برتا: بله، اما این باید عوض بشه!
آبل: بله ــ باید عوض بشه. ــ سعی کن!
دختر(می‎آید).
صحنه دهم.
افراد قبل. دختر.
دختر (به زحمت می‎تواند جلوی خنده‎اش را بگیرد): یک خانم بیرون هستند ــ که خود را ــ ریچارد ــ ریچارد ــ وال‎اشترویم می‎نامد!
برتا (به سمت درب می‎رود): آه، ریچارد آنجاست!
آبل: خب، پس می‎تونیم جلسه را افتتاح کنیم! ــ برتا، حالا مشخص می‎شه که آیا می‎تونیم نخ تو را مرتب کنیم!
برتا: مرتب کردن یا آن را قطع کردن.
آبل: یا در آن گیر کردن!


پرده سوم.
دکوراسیون مانند دو پرده قبل.
چراغ آویزان از سقف روشن شده است. نور ماه از بیرون از پنجره آتلیه به درون می‏تابد. در شومینه آتش روشن است.

صحنه اول.
برتا. دختر.
برتا (لباس صبح توری بر تن دارد و مشغول دوختن چیزی به لباس زنانه اسپانیائی‎ست).
دختر (یقه لباس را چین می‎دهد).
برتا: نشستن و انتظار شوهر را کشیدن کار سرگرم کننده‎ای نیست.
دختر: مادام فکر می‎کنند که برای آقا سرگرم کننده‎تر است اینجا بنشینند و انتظار مادام را بکشند؟ این امروز برای اولین بار است که او تنهائی بیرون رفته است ــ
برتا: خب، بعد او چه می‎کند، وقتی تنها اینجا است؟
دختر: او می‎نشیند و بلوک‎های چوبی رنگ می‎زند.
برتا: بلوک چوب!
دختر: بله، او یک تپه بزرگ چوب دارد که آنها را رنگ می‎زند.
برتا: هوم! ایدا یک چیز را به من بگو! آیا آقا هرگز به تو دست‎درازی کرده؟
دختر: نه، هرگز! ایشون یک آقای منظم هستند!
برتا: آیا مطمئنی؟
دختر (با اطمینان): آیا مادام فکر می‎کنند که من از اون دخترها هستم ــ
برتا: ساعت چند است؟
دختر: احتمالاً ساعت یازده و نیم باید باشد.
برتا: خب! پس تو می‎تونی برای خوابیدن بری.
دختر: مادام در میان این خرده‎ریزها نمی‎ترسند؟
برتا: من و ترس! ــ ساکت، درب خانه باز شد! خب! شب بخیر!
دختر: شب بخیر، مادام! خوب بخوابید! (دختر می‎رود.)
صحنه دوم.
برتا. سپس آکسل.
برتا (به کارش ادامه میدهد، خود را روی کاناپه می‎اندازد، لباس توری‎اش را مرتب می‎کند. سپس از جا می‎جهد، نور چراغ را پائین می‎کشد، بعد دوباره بر روی کاناپه دراز می‎کشد و خود را به خواب می‎زند).
(یک مکث.)
آکسل (داخل می‎شود): کسی اینجاست؟ ــ برتا، تو اینجا هستی؟
برتا (سکوت می‎کند).
آکسل (پیش برتا می‎رود): خوابیدی؟
برتا (نرم): آه! توئی، دوست من! شب بخیر! من دراز کشیده بودم و چرت می‎زدم، و من خواب بدی می‎دیدم ــ
آکسل: ابن را دروغ می‎گوئی، چون من از طریق پنجره حیاط دیدم که تو خودتو روی کاناپه دراز کردی.
برتا(خشمگین می‎شود).
آکسل (آرام): اغواگری در لباس خواب لازم نیست! بدون ملودرام! عاقل باش و گوش کن من به تو چی می‎گم! (او روی یک صندلی در وسط اطاق می‎نشیند.)
برتا: مگه چه چیزی می‎خوای به من بگی؟
آکسل: کلی حرف برای گفتن دارم؛ اما من با تصمیمی که گرفته‎ام شروع می‎کنم: ما باید به این زندگی صیغه‎وار خاتمه بدیم.
برتا: چی؟ (برتا خود را از پشت بر روی کاناپه می‎اندازد): آه خدای من، چه چیزهائی باید تجربه کنم!
آکسل: لطفاً بدون هیستری، وگرنه آب قهوه را بر روی سرت می‎پاشم.
برتا: این انتقام پیروزی من بر تو در رقابت آزاد است.
آکسل: این هیچ ربطی به موضوع ندارد.
برتا: تو هیچوقت منو دوست نداشتی!
آکسل: بله، من تو را دوست داشتم، این تنها انگیزه ازذواج من با تو بود؛ اما تو به چه دلیل با من ازدواج کردی؟ چون تو در موقعیت بدی قرار داشتی و به یرقان دچار بودی!
برتا: شانس آوردیم که کسی صدای ما را نمی‎شنود!
آکسل: اگر هم کسی صدای‎مان را می‎شنید فاجعه نبود. من مانند یک رفیق با تو رفتار کردم، با اعتماد بی حد و مرز، و من فداکاری‎های کوچکی کردم، همانطور که می‎دونی. ــ قفل‎ساز اینجا بود؟
برتا: نه، او نیامد!
آکسل: دیگر آمدنش ضروری نیست. من صورت‎حساب‎هایت را دیدم.
برتا: که اینطور، تو در کتاب‎های من جاسوسی می‎کنی.
آکسل: دفترچه اقتصاد خانه مشترکه! تو هزینه‎های اشتباه نوشته و درآمدها را یادداشت نکرده بودی.
برتا: شاید اینطور باشه، اما ما در مدرسه درس حسابداری نمی‎خونیم!
آکسل: ما هم نمی‎خونیم! و آنچه مربوط به آموزش و پرورش می‎شود را تو بهتر از من داشتی: تو به سمینار رفتی، اما من فقط به مدرسه ابتدائی رفتم.
برتا: این کتاب‎ها نیستند که آموزش می‎دهند ــ
آکسل: نه، بلکه مادرها! اما تعجب‎آوره که آنها نمی‎تونند دخترها را به صادق بودن آموزش بدهند.
برتا: صداقت! آیا مگه اما تمام جرم و جنایت‎ها را مردها انجام نمی‎دهند؟
آکسل: منظورت کسانی‎ست که محکوم شده‎اند، اما در نزد نود و نه در صد از مردان مجرم می‎شود از قاضی پرسید: پس زن کجاست؟ اما ــ به تو برگردیم. ــ تو تمام مدت دروغ گفتی و عاقبت کلاهبرداری کردی. برای مثال در دفترچه بجای بیست فرانک برای صبحانه در نزد مارگوری نوشته شده است بیست فرانک برای رنگ.
برتا: این حقیقت ندارد؛ صبحانه فقط دوازده فرانک ارزش دارد.
آکسل: بنابراین هشت فرانک در جیبت قرار دادی! ــ و بعد سیصد فرانک از فروش عکس را ثبت نکردی.
برتا: در قانون ما نوشته شده است: "آنچه زن توسط کار خود کسب می‎کند به تنهائی در اختیار دارد."
آکسل: بنابراین آن یک تضاد و جنون وسواس نبود؟!
برتا: نه، چنین نبود!
آکسل: خب، حالا نمی‎خواهیم تنگ نظر باشیم، تو پول خودت را در اختیار داری و بعلاوه با شیوه غیر مسئولانه پول من را هم در اختیار داشتی. آیا فکر نمی‎کنی که تو ــ در رفاقت ــ باید برایم تعریف می‎کردی که عکس را فروخته‎ای؟ 
برتا: این به تو هیچ مربوط نمی‎شد.  
آکسل: این به من مربوط نمی‎شد! خب، پس فقط این باقی می‎مونه که من کار طلاق‎مون را به جریان بیندازم.
برتا: طلاق! فکر می‎کنی که من قصد دارم با ننگ یک زن مطلقه به اطراف برم! فکر می‎کنی اجازه می‎دم که منو مثل یک کلفت که با چمدانش اخراج می‎کنند از خانه‎ام بیرون کنند!
آکسل: من اگه می‎خواستم می‎تونستم تو را به خیابان بندازم، اما من می‎خوام انسانی رفتار کنم و طلاق را به علت عدم توافق به جریان بندازم!
برتا: وقتی تو اینطور صحبت می‎کنی، یعنی که هرگز منو دوست نداشتی!
آکسل: به من جواب بده: پس فکر می‎کنی چرا من از تو تقاضای ازدواج کردم؟
برتا: چون می‎خواستی که مجبورم کنی دوستت داشته باشم.
آکسل: آه خدای من، حماقت والا. ــ من می‎تونستم از تو بخاطر جعل سند شکایت کنم، چون تو به ویلمر بدهکار بودی و مبلغ بدهی را از طریق حساب بانکی من پرداختی. 
برتا: آه، پس این حیوان کوچک پیش تو بود!
آکسل: من همین الان پس از پرداختن سیصد و پنجاه فرانکی که تو بهش بدهکار بودی از او جدا شدم. اما ما نمی‎خواهیم در مورد پول تنگ‎نظر باشیم. ما هنوز چیزهای بدتری در پش داریم. تو گذاشتی که این رذل قسمتی از اقتصاد خانه‎ام را بپردازد و به این وسیله آبرویم را کاملاً از بین بردی. با پول چه کردی؟
برتا: هر چیزی که تو می‎گی دروغه!
آکسل: تو پول را از پنجره بیرون انداختی؟
برتا: نه، من آن را پس‎انداز کردم، و تو این کار را نمی‎تونی، تو ولخرج!
آکسل: اوه، تو روح صرفه‎جو! لباس خوابی که پوشیدی دویست فرانک ارزش داره و لباس خواب من بیست و پنج فرانک.
برتا: آیا باز هم حرف برای گفتن داری؟
آکسل: نه بیشتر، بجز اینکه تو در آینده باید به فکر دادن خرج خودت باشی. من دیگه نمی‎خوام بر روی قطعات چوب نقاشی و شایستگی پس‎انداز کردن را به تو واگذار کنم.
برتا: که اینطور، تو فکر می‎کنی به این راحتی می‎تونی از زیر بار وظایف ازدواج شانه خالی کنی. تو خواهی دید!
آکسل: حالا چون چشم‎هایم باز شده‎اند بنابراین حوادث گذشته رنگ دیگری به خود می‎گیرند. تقریباً چنین به نظرم می‎آید که تو برای ازدواج دام گسترده بودی؛ انگار که من اینجا و آنجا در معرض چیزی که به آن اغوا می‎گویند قرار گرفته بودم؛ حالا به نظرم می‎رسد که من برای ازدواج انگار به سوی یک زن ماجراجو دست دراز کرده بودم که می‎خواست از من در یک هتل پول تیغ بزند؛ تقریباً اینطور به نظرم می‎رسد که از وقتی با تو ازدواج کردهام در زیر بار زندگی می‎کنم! (او بلند می‎شود.) حالا، وقتی تو اینطور آنجا پشت کرده به من ایستاده‎ای و من گردنت را با موی کوتاه می‎بینم، اینطور است ــ بله، این طوری است که انگار ــ اوه! انگار که تو یودیت هستی و بدنت را بخاطر جدا کردن سر از بدنم به من هدیه می‎دهی. ببین، آنجا لباسی قرار دارد که باید می‎پوشیدم، و تو با آن قصد حقیر ساختنم را داشتی! بله، زیرا تو احساس می‎کردی که پوشیدن این لباس چین‎دار برایم یک حقارت خواهد بود. نه! بفرما این هم دستمزد عشقت، من زنجیرم را دور می‎اندازم! (او حلقه ازدواجش را دور می‎اندازد.)  
برتا (او را با تعجب نگاه می‎کند).
آکسل (با دست موی خود را به سمت بالا شانه می‎کند): تو جرأت نداشتی ببینی که من پشانی بلندتری از پبشانی تو دارم، به این دلیل باید مویم آن را می‎پوشاند تا تو را تحقیر نکند. اما چون تو به برابر بودن با من راضی نبودی، وقتی من خودم را پائین می‎کشیدم، به این ترتیب باید تو پائین‎تر از من باشی، همانطور که در واقع هستی!
برتا: و تمام اینها، این انتقام نجیبانه، چون تو پائین‎تر بودی!
آکسل: من پائین‎تر از تو بودم، حتی وقتیکه عکس‎هایت را می‎کشیدم!
برتا: تو عکس‎های منو کشیدی؟ یک بار دیگه این حرف را بزنی کتک می‎خوری.
آکسل: توئی که قدرت خام را تحقیر می‎کنی، تو اولین نفری هستی که به قدرت خام پناه می‎بری! بزن ببینم!
برتا: فکر می‎کنی نمی‎تونم! (او به سمت آکسل می‎رود.)
آکسل (هر دو مچ دست برتا را با یک دست می‎گیرد و محکم نگاه می‎دارد): نه، من اینطور فکر نمی‎کنم. حالا متقاعد شدی که من حتی از نظر بدنی هم از تو برترم؟ تعظیم کن یا اینکه دست‎هاتو می‎شکنم!
برتا: جرأت می‎کنی منو بزنی؟
آکسل: چرا که نه؟ من فقط یک دلیل می‎شناسم که چرا باید تو را نزنم.
برتا: چه دلیلی؟
آکسل: اینکه تو فاقد صلاحیت هستی.
برتا (سعی می‎کند خود را آزاد سازد): آخ، ولم کن!
آکسل: فقط وقتی که تو طلب بخشش کنی! خب، زانو بزن! (او با یک دست برتا را مجبور به زانو زدن می‎کند): حالا صورتت را بالا بیار و به من نگاه کن، از پائین! آنجا جای توست، جائی که خودت انتخاب کرده‎ای!
برتا (تسلیم می‎شود): آکسل، آکسل! من تو را دوباره نمی‎شناسم! آیا تو همون کسی هستی که برام سوگند یاد کرد دوستم داشته باشه، همون کسی که خواهش کرد منو رو دست بگیره، اجازه بالا بردنم را داشته باشه.
آکسل: اون فرد منم! من در آن زمان قوی بودم و فکر می‎کردم دارای نیرو هستم، اما تو موی نیروی منو در حالیکه بدن خسته‎ام در آغوشت قرار داشت قیچی کردی، تو بهترین خونم را وقتی در خواب بودم مکیدی، و اما هنوز به آن اندازه‎ای است که تو را به زانو درآرم. بلند شو و بگذار ما دکلمه کردن را ختم کنیم. ما باید در باره کارمون صحبت کنیم!
برتا (بلند می‎شود، بر روی کاناپه می‎نشیند و گریه می‎کند).
آکسل: چرا گریه می‎کنی؟
برتا: من نمی‎دونم! شاید چونکه ضعیف هستم!
آکسل: می‎بینی، من نیروی تو بودم! وقتی من نیرویم را پس گرفتم، دیگر هیچ چیز برای تو باقی نماند. تو مانند یک توپ پلاستیکی بودی که من باد کردم؛ وقتی من تو را ول کردم تو سقوط کردی.
برتا (بدون نگاه کردن): من نمی‎دونم آیا اینطور است که تو می‎گوئی، اما از وقتی که ما ناموافق شدیم نیرو ترکم کرده! آکسل، باور کن، من هرگز چیزی را که حالا احساس می‎کنم هرگز احساس نکرده بودم!
آکسل: که اینطور، مگر حالا چه احساس می‎کنی؟
برتا: این را نمی‎تونم بگم! من نمی‎دونم، که آیا آن ــ عشق است.
آکسل: تو از عشق چه می‎فهمی! آیا مانند اشتیاق ساکتی برای یک بار دیگر زنده خوردنم نیست؟ تو شروع می‎کنی به دوست داشتن من! چرا زودتر وقتی که من با تو خوب بودم شروع نکردی؟ خوبی حماقت است، پس بگذار که بد باشیم! درست نمی‎گم؟
برتا: بله، بهتره که کمی بد باشی، اما نه ضعیف. (برتا از جا بلند می‎شود): آکسل، منو ببخش، اما منو ترک نکن. منو دوست داشته باش! آه منو دوست داشته باش!
آکسل: دیر شده! دیروز، حتی امروز صبح در برابرت به زانو می‎افتادم، همونطور که حالا تو در برابرم ایستاده‎ای، اما حالا دیگه دیر شده!
برتا: چرا حالا دیر شده؟
آکسل: چون من امشب تمام زنجیرها را تا آخرین حلقه پاره کرده‎ام!
برتا (دست‎های او را می‎گیرد): منظورت از این حرف چیه؟
آکسل: من به تو وفادار نبودم!
برتا (قیافه‎اش درهم می‎رود): آه!
آکسل: فقط با این قصد که خودم را از تو آزاد کنم!
برتا (مسلط بر خود): او که بود؟
آکسل: یک زن ــ ــ
(سکوت.)
برتا: چطور دیده می‎شد؟
آکسل: مثل یک زن! با موی بلند، پستانه‎ای برجسته و غیره! تو می‎خواستی از خودت محافظت کنی!
برتا: تو فکر می‎کنی که من به یک چنین ــ کسی ــ حسادت می‎کنم؟
آکسل: یک چنین، دو چنین، بسیاری از چنین زن‎هائی!
برتا (نفس عمیقی می‎کشد): و دوستامون برای فردا دعوت شده‎اند. می‎خوای رسوائی به بار بیاری و دعوت را لغو کنی؟
آکسل: نه، من نمی‎خوام در انتقام گرفتنم آدم پستی باشم! ما فردا مهمانی داریم و پس‎فردا راه ما جدا می‎شود!
برتا: بله، حالا باید راهمان از هم جدا شود! شب بخیر! (او به طرف درب سمت راست می‎رود.)
آکسل: شب بخیر! (او به طرف درب سمت چپ می‎رود.)
برتا (می‎ایستد): آکسل!
آکسل: خب؟
برتا: هیچ! ــ بله، صبر کن! (او با دست‎های گشوده به سوی آکسل می‎رود): منو دوست داشته باش، آکسل! دوستم داشته باش!
آکسل: می‎خواهی با کس دیگری قسمت کنی؟
(سکوت.)
برتا: بله، فقط منو دوست داشته باش!
آکسل: نه، من این کار را نمی‎تونم! تو دیگه مانند قدیم جذبم نمی‎کنی.
برتا: دوستم داشته باش، از سر ترحم! من فکر می‎کنم که حالا صادق باشم وگرنه هرگز خودم را در برابر هیچ مردی اینطور تحقیر نمی‎کردم که در برابر تو می‎کنم.
آکسل: اگر هم با تو ترحم می‎داشتم، باز هم نمی‎تونستم به آن فرمان دوستداشتن بدهم. دیگر مرده است!
برتا: من بخاطر عشق یک مرد گدائی می‎کنم، من، یک زن، و او من را از خود می‎راند!
آکسل: چرا که نه! ما هم می‎تونیم یک بار حق داشته باشیم نه بگوئیم، گرچه ما آن را زیاد خوش سلیقه نمی‎یابیم.
برتا: به یک زن که خود را به مردی عرضه می‎دارد و دست رد به سینه‎اش زده می‎شود!
آکسل: احساس کن، آنچه میلیون‎ها نفر احساس می‎کنند، وقتی آنها بر روی زانو گدائی می‎کنند تا اجازه دادن آنچه را که دیگری می‎پذیرد داشته باشند! این را برای کل همجنسانت احساس کن و بعد بگو که چطور است!
برتا (بلند می‎شود): شب بخیر! پس تا پس‎فردا!
آکسل: و تو می‎خوای فردا هنوز هم مهمانی را بگیری؟
برتا: بله، من می‎خوام فردا مهمانی را بگیرم.
آکسل: خوب! پس ــ پس‎فردا!
هر دو (می‎روند، هر یک به طرف سمت خودش ماند قبل).

پرده چهارم.
همان دکوراسیون پرده‎های قبل.
اما درب‎های شیشه‎ای ورودی به باغ بازند. در بیرون خورشید در حال درخشیدن و آتلیه از نور آن روشن است. درب‎های جانبی اتاق‎های مجاور باز هستند. در باغ یک بوفه با بطری مشروب دیده می‎شود. آکسل با کت مشکی ظاهر می‎شود، بدون مدال، با پیراهن یقه ایستاده و یک کراوات دراز، با موی به بالا شانه کرده. برتا، در لباسی تیره، او یک گل بر روی شانه چپ دارد. کارل اشتارک در لباس مدنی با مدال. دو دختر خانم هال، با آرایش افراطی و لباسی گرانبها.

صحنه اول.
برتا از باغ داخل می‎شود، رنگ پریده و با حلقه‎های آبی در اطراف چشم. آبل از درب داخل می‎گردد.
آبل و برتا (همدیگر را در آغوش می‎گیرند و می‎بوسند).
برتا: سلام! خوشآمدی! تو اما دیر می‎ائی!
آبل: سلام!
برتا: گاگا هم قول داده بیاد!
آبل: بدیهی‎ست. او پر از ندامت بود و طلب بخشش می‎کرد.
برتا (به یقه پیراهنش دست می‎کشد).
آبل: امروز چه کمبودی داری؟ تو چیزیت می‎شه.
برتا: چرا؟ چی؟
آبل: مگر نمی‎بینی! تو چیزیت است ــ برتا! تو چیزیت است ــ
برتا: آخ، چرند نگو!
آبل: تو رنگ داری، تو درخشش در چشم داری! آره؟ باید می‎داشتی؟ و اینطور رنگ پریده؟ برتا!
برتا: من باید برم پیش مهمان‎ها.
آبل: بگو، آیا کارل و اویسترمارک اینجا هستند؟
برتا: هر دو نفر، بیرون در باغ هستند.
آبل: و خانم هال و دخترهایش؟
برتا: خانم هال دیرتر میاد، اما دخترها اینجا هستند، در اتاق من.
آبل: صحنه خوبی خواهد شد.
برتا: نه، اینجا نه!
ویلمر (با یک دسته‎گل می‎آید، به سمت برتا می‎رود، دستش را می‎بوسد و دسته‎گل را به او می‎دهد).
صحنه دوم.
افراد قبلی. ویلمر.
ویلمر: ببخش! بخاطر روحم!
برتا: نه، نه به این خاطر، اما ــ بی‌تفاوته! من نمی‎دونم ــ اما امروز نمی‎خوام هیچ دشمنی داشته باشم!
آکسل (می‎آید).
صحنه سوم.
افرد قبل. آکسل.
برتا و ویلمر (خجالت‎زده آنجا ایستاده‎اند).
آکسل (به برتا، بدون توجه به ویلمر): ببخش اگر مزاحم شدم!
برتا: نه اصلاً مزاحم نشدی!
آکسل: من فقط می‎خواستم بپرسم که آیا شام شب را سفارش دادی؟
برتا: بله، البته طبق میل تو!
آکسل: من فقط می‎خواستم این را بدانم!
آبل: چه عالی دیده می‎شوید!
ویلمر (خارج می‎شود و به باغ می‎رود).
آبل (سریع به دنبالش می‎رود): گوش کن! گاگا!
صحنه چهارم.
برتا. آکسل.
آکسل: برای شام چی سفارش دادی؟
برتا (او را نگاه می‎کند و می‎خندد): خرچنگ و جوجه جوان.
آکسل (نامطمئن): به چی می‎خندی؟
برتا: به افکار تو.
آکسل: مگه چه فکر می‎کنم؟
برتا: تو فکر می‎کنی به ــ آه نه، من البته آن را نمی‎دونم ــ به شرطی که به اولین شامی که ما بعنوان نامزدی در باغ‎وحش استهکلم Stockholm داشتیم فکر نکرده باشی، در آن شب بهاری، وقتی تو از من تقاضای ازدواج کردی ــ
آکسل: تو تقاضای ازدواج کردی ــ
برتا: آکسل! ــ و حالا این شام آخره. این یک تابستان کوتاه بود!
آکسل: خیلی کوتاه؛ اما خورشید قطعاً دوباره خواهد آمد.
برتا: بله، برای تو، که تابش آفتاب را در هر خیابانی می‎بینی.
آکسل: چه چیزی باعث می‎شه که خودتو کنار همون آتش گرم نکنی؟
برتا: آیا فکر می‎کنی شاید بتونیم بعد در شبی زیر نور چراغ دیدار کنیم؟
آکسل: منظورم این نبود ــ اما بعد این حداقل یک رابطه آزاد خواهد شد.
برتا: بله، بسیار آزاد، مخصوصاً برای تو.
آکسل: همچنین برای تو. اما راحت‎تر برای من.
برتا: این فکر اصیلیه.
آکسل: مسائل قدیمی را به یاد نیاریم! ما از شام صحبت می‎کردیم! و ما نباید از مهمانهای‎مان غافل بشیم! خب! (آکسل به اتاقش می‎رود.)
برتا: از شام! بله البته! ما از  آن صحبت می‎کردیم!
(او متأثر به اتاقش می‎رود.)
آمِلی و ترزه هال (داخل می‎شوند).
صحنه پنجم.
آمِلی و ترزه هال از باغ می‎آیند. سپس دکتر اویسترمارک.
آمِلی: چقدر اینجا خسته‎کننده‎ست!
ترزه: برای من غیر قابل تحمله. و میزبان‎ها هم چندان مؤدب نیستند.
آمِلی: زن میزبان بخصوص برای من ناخوشاینده. مثل زن‎های با موهای روبان بسته می‎مونه!
ترزه: بله، اما باید یک ستوان بیاد ــ
آمِلی: خب، این بد نیست، چون هنرمندها اینجا مثل فروشنده‎های دوره‎گردند. ساکت، او مطمئناً یک دیپلماته ــ او خیلی برجسته ممتاز به چشم میاد.
هر دو (بر روی مبل می‎نشینند).
دکتر (از باغ داخل می‎شود و توسط عینک بی‎دسته‎اش به آنها نگاه می‎کند): خانم‎ها، اجازه دارم. هوم! آدم خیلی از هموطنانش را در اینجا ملاقات می‎کند. آیا خانم‎ها هم هنرمندند؟ به احتمال زیاد نقاش.
آمِلی: نه، ما نقاشی نیستیم!
دکتر: آه، چرا یک کم هستید! اینجا در پاریس همه خانم‎ها عادت دارند ــ خود را رنگ بزنند.
ترزه: ما نیازی به این کار نداریم!
دکتر: پس حتماً خانم‎ها بازی می‎کنند؟
آمِلی: بازی؟
دکتر: بله، منظورم کارت بازی نیست! اما همه زن‎ها می‎توانند یک کم بازی کنند.
آمِلی: آقای محترم، قطعاً شما به تازگی از روستا به اینجا آمده‎اید.
دکتر: کاملاً به تازگی، دوشیزه من. آیا می‎تونم براتون خدمتی انجام بدم؟
ترزه: با عرض پوزش، ما نمی‎دونیم افتخار صحبت با چه کسی را داریم؟
دکتر: خانم‎ها قطعاً به تازگی از استکهلم به اینجا آمده‎اند. اینجا در این سرزمین آدم اجازه دارد با همدیگر بدون ضامن صحبت کند.
آمِلی: ما هنوز درخواست ضمانت نکردیم.
دکتر: پس چرا می‎خواهید حس کنجکاوی‎تان را راضی سازید. خب، من یک پزشک قدیمی خانوادگی‎ام و نامم آندرسن است. شاید من هم بتونم حالا نام خانم‎ها را بدانم ــ به شخصیت نیاز ندارم.
ترزه: ما هال نامیده می‎شیم، البته اگر بتواند برای آقای دکتر جالب باشد.
دکتر: هال؟ هوم! این نام را حتماً قبلاً شنیده‎ام. ببخشید، ببخشید یک سؤال دارم! یک سؤال تقریباً روستائی.
آمِلی: خجالت نکشیدید!
دکتر: آیا پدرتون هنوز زنده است؟
آمِلی: نه، او مرده!
دکتر: بنابراین! بله، من خیلی دور رفتم، من باید اما هنوز دورتر بروم. آقای هال ــ
ترزه: پدر ما مدیر یک شرکت بیمه آتش‎سوزی در گویته‎بورگ بود.
دکتر: خب پس، لطفاً مرا ببخشید. ــ آیا از پاریس خوشتون میاید؟
آمِلی: خیلی! ــ ترزه، ندیدی که من شالم را کجا گذاشتم؟ اینجا خیلی سوز میاد. (و از جا بلند می‎شود.)
ترزه: حتما اونو تو باغ جاگذاشتی. (و از جا بلند می‎شود.)
دکتر (از جا بلند می‎شود): نه، بیرون نروید. اجازه بدید من آن را براتون بیاورم. نه، شما بفرمائید بنشینید. (او به باغ می‎رود.)
خانم هال (از سمت چپ می‎آید، تا اندازه‎ای مست، با چشم‎های سرخ شعله‎ور و با لکنت زبان).
صحنه ششم.
آمِلی.ترزه. خانم هال.
آمِلی: ببین، مامان آنجاست! و دوباره در چنین وضعیتی! خدایا، او اینجا چه می‎خوهد! ــ مامان، تو اینجا چکار می‎کنی؟
خانم هال: ساکت باشید! من می‎تونم خیلی خوب مثل شماها اینجا باشم!
ترزه: چرا دوباره مشروب نوشیدی؟ فکر کن، اگر یکی بیاد!
خانم هال: من مشروب ننوشیدم! این چه صحبتیه!
آمِلی: حالا باید چکار کنیم، وقتی دکتر بیاید و تو رو در این حال ببینه. بیا اینجا داخل شو، اینجا می‎توی یک لیوان آب بنوشی.
خانم هال: خیلی خوبه، آدم با مادرش اینطور رفتار و ادعا کنه که مشروب نوشیده.
ترزه: صحبت نکن، بلکه فوری برو تو اتاق دیگه. (او خانم هال را با خود از سمت راست می‎برد.)
خانم هال (با اکراه): آدم با مادرش اینطور رفتار نمی‎کند. آیا اصلاً برای مادرتون احترام قائل نیستید؟
آمِلی: نه خیلی زیاد. فقط عجله کن!
هر سه (از سمت راست خارج می‎شوند).
آکسل و کارل (از باغ برمی‎گردند).
صحنه هفتم.
آلکس. کارل اشتارک.
کارل: خب، آکسل عزیزم، تو اما خیلی خوب به نظر می‎رسی، و ظاهری مردانه‎تر از گذشته داری.
آکسل: بله، من خود را رها ساخته‎ام!
کارل: تو باید همون کار من را می‎کردی.
آکسل: مانند کار تو؟
کارل: مانند من. من بلافاصله مقامم را بعنوان رئیس و بزرگ خانواده فتح کردم، محلی را که من به دلیل عقل برتر و سرشت طبیعی‎ام برگزیده شده آن احساس می‎کردم.
آکسل: پس نظر همسرت دراین باره چی بود؟
کارل: می‎دونی، من فراموش کردم اینو از همسرم بپرسم! اما اگر بخواهم از ظاهرش قضاوت کنم او آن را کاملاً درست می‎یافت. فقط وقتی مردهای درست و حسابی آنجا باشند، بنابراین زن‎ها هم پس از آنها هستند!
آکسل: اما قدرت باید حداقل تقسیم شود.
کارل: قدرت نمی‎تواند تقسیم شود! اطاعت کردن یا فرمان دادن! تو یا من! من خودم را بر او ترجیح دادم، و او باید خود را با آن وفق می‎داد.
آکسل: بله، بله! ــ اما زنت پول داشت!
کارل: حتی یک پنی هم نداشت! او بجز یک قاشق نقره‎ای هیج چیز دیگر نداشت. اما او خواهان ازدواج بود، و آن را هم بدست آورد. می‎دونی، او دارای اصول است! ــ و او خوب است، چنان خوب، می‎دونی، و به همین دلیل من هم با او خوب هستم. من از اینکه با او ازدواج کرده‎ام خیلی راضی‎ام، چرا که نه؟ و بعلاوه او بسیار عالی آشپزی می‎کند.
آمِلی و ترزه (از سمت راست می‎آیند).
صحنه هشتم.
افراد قبل. آمِلی. ترزه.
آکسل: اجازه دارم معرفی کنم؟ ستوان اشتارک، دوشیزه آمِلی و دوشیزه ترزه هال.
کارل: از  آشنائی با شما خانم‎ها خیلی خوشبختم.
(جنبش بخاطر دوباره شناختن.)
آمِلی و ترزه (با خجالت تعظیمی می‎کنند و به باغ می‎روند).
کارل: این دو خانم چطور به اینجا می‎آیند؟
آکسل: چرا؟ دوستان زنم هستند و برای اولین بار اینجا هستند. مگر آنها را می‎شناسی؟
کارل: بله، کمی!
آکسل: یعنی چه؟
کارل: هوم! من  آنها را یک شب در پترزبورگ ملاقات کردم.
آکسل: یک شب!
کارل: بله!
آکسل: آیا اشتباه نمی‎کنی؟
کارل: اوه نه! هیچ اشتباهی. آنها در پترزبورگ بسیار شناخته شده بودند.
آکسل: و برتا آنها را به خانه من میاره!
برتا (برانگیخته داخل می‎شود).
صحنه نهم.
افراد قبل. برتا.
برتا: این چه معنی می‎ده! آیا به دخترها توهین کردید؟
آکسل: نه ــ اما ــ
برتا: آنها از اینجا گریان خارج می‎شوند و شرح می‎دن که آنها در جمع این آقایان نمی‎توانند بمانند! چه اتفاقی افتاده؟
آکسل: آیا این خانم‎ها را می‎شناسی؟
برتا: آنها دوستان من هستند. این کافیه؟ یا نه؟
آکسل: نه کاملاً!
برتا: نه کاملا؟ حالا اما، اگر ــ
دکتر (از باغ داخل می‎شود).
صحنه دهم.
افراد قبل. دکتر اویسترمارک.
دکتر: این یعنی چه؟ با این دخترهای کوچک چکار کردید که آنها از آنجا فرار کردند! من می‎خواستم بهشان کمک کنم پالتویشان را دربیاورند اما آنها آن را رد کردند و اشگ در چشم داشتند.
کارل: من مایلم بپرسم که آیا آنها دوستان برتا هستند؟
برتا: بله، آنهادوستان من هستند! اما اگر حمایت من کافی نیست، پس شاید دکتر اویسترمارک آنها را تحت حمایت خود بگیرد، چون او برای این کار یک تعهد ویژه‎ای دارد.
کارل: اینجا اشتباهی رخ داده است. تو معتقدی که من بخاطر رابطه‎ای که با آنها داشته‎ام باید بعنوان شوالیه ناجی‎شان ظاهر شوم.
برتا: چه رابطه‎ای؟
کارل: یک رابطه تصادفی، مانند بقیه رابطه‎هائی که آدم با چنین زن‎هائی دارد!
برتا: چنین زن‎هائی! تو دروغ می‎گی!
کارل: من عادت به دروغگوئی ندارم!
دکتر: اما من نمی‎فهمم، پس من با این خانم‎ها چه کاری می‎توانم داشته باشم؟
برتا: تو البته مایلی ترجیح بدهی که از دختران ترک کرده خودت هیچ چیز ندانی!
دکتر: دختران من؟ من اصلاً از این حرف‎ها هیچ چیز نمی‎فهمم.
برتا: آنها دو دختر تو از زن مطلقه‎ات بودند.
دکتر: چون تو فکر می‎کنی که دارای حق طعنه زدن هستی و روابط خانوادگی‎ام را در حضور مردم علنی می‎کنی، بنابراین من هم جوابت را در حضور عموم می‎دهم. تو منظورت این است که کشف کرده‎ای که من بیوه نیستم بلکه مطلقه‎ام. خوب! بیست سال قبل زندگی زناشودی من بدون فرزند منحل شد. بعد من وارد یک رابطه دیگر شدم و از این رابطه یک فرزند دارم که به تازگی شش ساله شده است. بنابراین این دو دختر بزرگسال فرزندان من نیستند. حالا می‎دونی که جریان از چه قرار است!
برتا: اما زنت را در جهان ول می‎کنی ــ
دکتر: نه، آن هم اینطور نبود. او راه خود را می‎رفت یا تلوتلو می‎خورد، و بعد او نیمی از درآمدم را می‎گرفت، تا اینکه متوجه شدم که او ــ اما حالا تعریف کردن کافیه. اگر می‎دونستی که برای دو خانواده کار کردن چه زحمت و محرومیتی برام تموم کرد این لحظه ناخوشایند را برام فراهم نمی‎آوردی، اما البته تو نمی‎تونستی تصورش را بکنی. بیشتر لازم نیست بدونی، این ماجرا اصلاً به تو مربوط نیست!
برتا: برام جالبه بدونم که چرا زن اولت ترا ترک کرد!
دکتر: من فکر نمی‎کنم که برات جالب باشه بشنوی که او کینه‎توز، تنگ‎نظر و بدجنس بوده است، و من بیش از حد نسبت به او خوب بودم! و حالا، تو برتای نرم دل و حساس، در نظر بگیر، اگر آنها واقعاً دخترهای من می‎بودند قلب پیر من چه شاد می‎گشت، وقتی بعد از هجده سال دوباره این بچه‎ها را می‎دیدم، بچه‎هائی که من دراثنای شب‎های دراز ِ بیماری بر روی دست‎هایم حمل کرده بودم. و فکر کن، اگر او، اولین عشقم، همسرم، که زندگی با او برای اولین بار برایم زندگی گشت دعوتت را می‎پذیرفت و می‎آمد. چه ملودرامای پرده پنجم شاکران‎های می‎گشت که تو می‎خواستی به ما ارائه دهی، چه انتقام نجیبانه‎ای از یک بیگناه. ممنون دوست قدیمی‎ام، خیلی ممنون برای بازپرداخت این دوستی‎ای که من به شما ثابت کردم.  
برتا: بازپرداخت! بله، من می‎دونم که من به تو حق‎الزحمه بدهکارم ــ
آکسل، کارل و دکتر. اوه! اوه!
برتا: من اینو می‎دونم! خیلی خوب می‎دونم!
آکسل، کارل و دکتر: نه، پیف! پیف!
دکتر: خب، حالا من می‎رم! چشمه وحشت! بله، تو یکی از انواع درست آن هستی! ببخش آکسل، اما من واقعاً بی گناهم!
برتا: این یک مرد واقعی‎ست، مردی که اجازه می‎دهد به همسرش توهین کنند!
آکسل: من در حق تو دخالت نمی‎کنم، نه در توهین کردن و نه در توهین گشتن!
(موسیقی در باغ، گیتار و ترانه ایتالیائی.)
آکسل: خواننده‎ها آمدند، شاید خانم‎ها و آقایان را با رفتن به آنجا خشنود سازد، تا از اندکی هماهنگی در این روز لذت ببریم.
آکسل، کارل و برتا (آنها به باغ می‎روند).
صحنه یازدهم
دکتر تنها. سپس خانم هال.
(صدای خفه موسیقی از باغ در داخل به گوش می‎رسد.)
دکتر (می‎رود و عکس‎های روی دیوار سمت راست کنار درب اتاق آکسل را تماشا می‎کند).
خانم هال(از اتاقی خارج می‎شود و با گام‎های نامطمئن جلو می‎آید و می‎ایستد و بعد روی یک صندلی می‎نشیند).
دکتر (او را به جا نمی‎آورد و تعظیم می‎کند).
خانم هال: این چه موسیقی‎ای در بیرون است؟
دکتر: خانم محترم، آنها ایتالیائی هستند!
خانم هال: خب؛ اینها احتمالاً همان‎هائی هستند که من مونت کارلو شنیده بودم.
دکتر: آه، احتمالاً ایتالیائی‎های بیشتری هم وجود دارند!
خانم هال: من فکر می‎کنم که این خود اویسترمارک است! ــ بله، کسی وجود نداشت که مانند او در جواب دادن چنین سریع باشد.
دکتر (با دقت به خانم هال نگاه می‎کند): آه! ــ چیزهائی وجود دارند ــ که ــ کمتر وحشتناک‎تر از وحشتند! کارولین Karoline، این تو هستی! و این لحظه‎ای است که من هجده سال از آن می‎گریختم، خواب می‎دیدم، جستجو می‎کردم، وحشت می‎کردم، مشتاق بودم؛ مشتاق بودم، تا ضربه را احساس کنم و سپس دیگر هیچ وحشتی نداشته باشم! (او بطری کوچکی از جیب خارج می‎سازد و چند قطره از آن بر روی زبانش می‎چکاند.): نترس، این سم نیست، این فقط برای قلب است، می‎بینی!
خانم هال: آه، قلب. بله! تو قلب زیادی داشتی.
دکتر: این عجیب است که دو انسان سالخورده پس از هجده سال همدیگر را می‎بینند بدون آنکه با هم نزاع کنند.
خانم هال: این تو بودی که همیشه نزاع می‎کردی!
دکتر: من به تنهائی؟ چگونه! ــ آیا باید این پایان باشد؟ ــ من می‎خوام سعی کنم تو را با دقت نگاه کنم. (او یک صندلی برمی‎دارد و در مقابل خانم هال می‎نشیند.): بدون لرزیدن!
خانم هال: من پیر شده‎ام!
دکتر: آدم پیر می‎شود؛ آدم این را خوانده، شنیده، دیده و خودش احساس کرده، اما این وحشتناک است. من هم پیر شده‎ام!
خانم هال: و تو با زندگی تازه‎ات خوشبختی؟
دکتر: صادقانه بگم: بی اهمیت است؛ طوری دیگر، اما تا اندازه‎ای یکسان.
خانم هال: زندگی قدیمی شاید بهتر بود؟
دکتر: نه، بهتر نبود، آن زندگی هم همینطور بود، اما سؤال اینجاست که حالا بهتر نخواهد بود، فقط به این دلیل که آن یک زندگی قدیمی بود. آدم فقط یک بار شکوفا می‎شود، و سپس آدم میوه می‎دهد؛ آنچه دیرتر می‎آید فقط پیامدهای کوچکی بیش نیستند. و تو؟ تو چطور زندگی می‎کنی؟
خانم هال (رنجیده): من چطور زندگی می‎کنم؟
دکتر: منو درست درک کن! آیا از زندگیت راضی هستی ــ منظورم این است ــ آخ، که صحبت کردن با زن‎ها مشکل است.
خانم هال: راضی؟ هوم!
دکتر: بله، تو هرگز راضی نبودی! اما وقتی که آدم جوان است می‎خواهد همه چیز خوب را داشته باشد، و وقتی آدم پیر است همه چیز را بدست می‎آورد! خب! تو به خانم آلبرگ گفتی که دخترهایت فرزندان من هستند!
خانم هال: من؟ این دروغ است!
دکتر: همیشه دروغ گفتن! در گذشته، وقتی من بی‎عقل بودم تو را متهم می‎ساختم؛ اما حالا می‎دونم که این یک اشتباه طبیعی‎ست. تو خودت هم می‎دونی که دروغ می‎گی. اما این به اینجا تعلق ندارد! قصد داری تو بری، یا اینکه باید من برم؟
خانم هال (از جا بلند می‎شود): من می‎رم! (اما بعد بر روی صندلی می‎افتد و دستش را به اطراف می‎گیرد.)
دکتر: چی؟ مست هستی؟ ــ این ناراحت کننده‎ست، وحشتناک ناراحت کننده، اًه! من فکر کنم باید شروع به گریستن کنم! ــ کارولین! نه، من نمی‎توم تحمل کنم!
خانم هال: من بیمارم!
دکتر: بله، آدم وقتی بیش از حد مشروب بنوشد بیمار می‎شود! اما! این بدتر از آنچیزی‎ست که من فکر می‎کردم. من کودکان کوچک به دنیا نیامده زیادی را کشته‎ام تا مادرشان را نجات دهم، و من آنها را لرزان در جنگ بامرگ احساس کرده‎ام؛ من عضلات زنده را اره کرده‎ام و جاری شدن مغزاستخوان را مانند کره از استخوان تازه به بیرون دیده‎ام، اما هرگز چیزی مرا از زمانیکه تو مرا ترک کردی چنین به درد نیاورد. در آن وقت حالم اینطور بود که انگار تو با یکی از ریه‎هایم ترکم کردی و من با ریه دیگر فقط می‎تونستم نفس نفس بزنم! ــ آه، حالا فکر می‎کنم که در حال خفه شدنم!   
خانم هال: کمکم کن از اینجا بروم! اینجا خیلی وحشتناکه! و من نمی‎دونم که ما اینجا چکار داشتیم. دستتو بده به من!
دکتر (او را به سمت درب پس‎زمینه هدایت می‎کند): در آن زمان این من بودم که دستت را طلب می‎کردم؛ و دست ظریف تو به سختی لمسم می‎کرد. این دست ظریف و سفید یک بار به صورتم کشیده زد؛ من اما آن را بوسیدم. ــ اوه! حالا این دست‎ها پژمرده‎اند و دیگر نمی‎زنند. ــ آه، لذت زندگی، کجا آمده بودی؟ آن هم همان مسیری را برداشت که تو انتخاب کردی! تو، عروس جوانی من!
خانم هال (در راهرو): پالتوی من کجاست؟
دکتر (درب را می‎بندد): احتمالاً در راهرو. ــ این ترسناک است! (او یک سیگار روشن می‎کند): اوه، لذت زندگی! من خیلی دلم می‎خواد بدونم، که در بندر ماهیگیری از دود ذغال پر شده اینچنین شیرین است؟ دروغ،! احتمالاً! دروغ! دروغ! ازدواج! عشق، ناپل، لذت زندگی، عتیق، مدرن، لیبرال، محافظه‎کار، آرمان‎گرا، واقع‎گرا، طبیعت‎گرا؛ دروغ! دروغ! در کل مسیر!
آکسل، آبل، ویلمر، کارل و فرانک اشتارک (داخل می‎شوند).
صحنه دوازدهم.
دکتر. آکسل. آبل. ویلمر. کارل و خانم اشتارک.
خانم اشتارک: کدام مسیر، آقای دکتر؟
دکتر: می‎بخشید، آن فقط یک نشخوار کوچک بود. اینجا دو نفر رخنه کرده بودند که ما باید شناسائی‎شان می‎کردیم.
خانم اشتارک: دختران جوان؟
کارل: بله، حالا اما هیچ ربطی به ما ندارد. اما من نمی‎دانم، من اینجا در واقع «دشمن را در هوا بو می‎کشم!»
خانم اشتارک: آه، کارل عزیز، تو همیشه دشمن می‎بینی.
کارل: نه، من آن را نمی‎بینم، اما احساسش می‎کنم.
خانم اشتارک: پس بیا پیش خانم کوچولوت، او از تو دفاع خواهد کرد.
کارل: آه، تو همیشه بامن خوب بودی.
خانم اشتارک: چرا که نه، وقتی تو همیشه با من خوب هستی!
(درب در پس‎زمنه گشوده می‎گردد.)
دو مرد (یک عکس را به داخل می‎آورند).
دختر و برتا (می‎آیند).
صحنه سیزدهم.
افراد قبل. برتا. دختر. دو مرد.
آکسل. این چیه؟
دختر: دربان گفت که این باید به آتلیه برده بشه، زیرا که او نمی‎تونست این را پیش خودش نگاه دارد.
آکسل: این دیوانه بازی‎ها یعنی چی. عکس را بیرون ببرید!
دختر: مادام خودشان منو برای آوردن عکس فرستادند.
برتا: این حقیقت ندارد! بعلاوه این عکس من نیست! این عکس جناب‎عالی‎ست! همینجا قرارش دهید!
دختر و دو مرد (می‎روند).
برتا: آکسل، شاید اصلاً مال تو نباشد؟ ما باید ببینیم!
آکسل (خود را در مقابل عکس قرار می‎دهد).
برتا: کمی برو کنار، تا ما بتونیم ببینیم!
آکسل (کنار می‎رود): این یک اشتباه است!
برتا (وحشت‎زده): چه؟ این چیست؟! این یک اشتباه است! این چه معنی دارد؟ این که عکس من است، اما با شماره آکسل. آه! (او سقوط می‎کند.)
آکسل: او می‎میرد!
خانم اشتارک: خدایا کمک کن! چه شده است! بیچاره کوچولو! دکتر اویسترمارک کاری بکنید! چیزی بگوئید! و آکسل هم غرق گشته آنجا ایستاده است!
دکتر و کارل (برتا را به اتاقش در سمت راست حمل می‎کنند).
خانم‎ها (به دنبال‎شان می‎روند).
ویلمر و آکسل (تنها می‎مانند).
صحنه چهاردهم.
آکسل. ویلمر.
آکسل: تو این کار را کردی!
ویلمر: من؟
آکسل (گوش او را می‎گیرد): تو، اما نه همه چیز را! اینجا باید سهم خود را بدست بیاری. (او را به سمت درب می‎کشد و آن را با یک پا باز می‎کند: و با پای دیگری ویلمر را از خانه بیرون می‎اندازد): گمشو!
ویلمر: تو از این کارت پشیون خواهی شد!
آکسل: صبر کنیم و ببینیم!
دکتر و کارل (برمی‎گردند).
صحنه پانزدهم.
آکسل. دکتر اویسترمارک. کارل اشتارک.
دکتر: جریان عکس چه بود؟
آکسل: باید اسید سولفوریک را تدائی می‎کرد!
کارل: بگو ببینم! حالا تو پذیرفته نشده‎ای یا او؟
آکسل: من با عکس او رد شده‎ام! من می‎خواستم به او کمک کنم، بعنوان رفیق خوب، و به همین دلیل نمره عکس‎ها را با هم عوض کردم.
دکتر: بله، اما اینجا چیز دیگری وجود دارد! برتا می‎گوید که تو او را دیگر دوست نداری.
آکسل: در این مورد حق با اوست. جریان از این قرار است، و ما فردا از هم جدا می‎شویم.
دکتر و کارل: جدا؟
آکسل: بله! زیرا که دیگر بندی برای پاره گشتن بین ما باقی نمانده است، بنابراین خود بخود نابود می‎شود. این زندگی ما یک ازدواج نبود، فقط با هم زندگی کردن بود، اگر که نه بدتر از آن!
دکتر: چه هوای بدی اینجاست! بیائید برویم!
آکسل: بله، همینطور من هم باید برم بیرون ــ به دور از اینجا!
هر سه (به سمت پس‎زمینه می‎روند).
آبل (می‎آید).
صحنه شانزدهم.
افراد قبل. آبل.
آبل: چی؟ آقایان می‎خواهند بروند؟
آکسل: تو را به تعجب می‎اندازد؟
آبل: آیا می‎تونم باهات صحبت کنم؟
آکسل: صحبت کن!
آبل: آیا نمی‎خوای پیش برتا به اتاق بری؟
آکسل: نه!
آبل: چه بر سرش آوردی؟
آکسل: من به زمین فشارش دادم.
آبل: من این را دیدم، چونکه مچ دستش کاملاً آبی رنگ شده بود. به من نگاه کن! من هرگز این را از تو توقع نداشتم! حالا، پیروزمند، پس بخاطرش شادی کن!
آکسل: یک پیروزی مشکوک که من اصلاً آرزشو نمی‎کردم!
آبل: آیا به این خیلی مطمئنی؟ (او خود را به سمت آکسل خم می‎کند و زمزمه می‎کند): برتا دوستت داره، از زمانیکه ــ تو او را خم کردی.
آکسل: اینو می‎دونم. اما من دیگه اونو دوست ندارم.
آبل: نمی‎خوای بری پیشش؟
آکسل: نه، همه چیز بین ما تموم شده. (او بازوی دکتر را می‎گیرد.): برویم!
آبل: نباید هیچ پیغامی به برتا برسونم؟
آکسل: نه! بله! به او بگو که من اونو خار می‎شمرم و ازش متنفرم!
آبل: خدانگهدار، دوست من!
آکسل: خدانگهدار، دوست من!
آبل: دوست من؟
آکسل: آیا دوست من هستی؟
آبل: من نمی‎دونم! هم هستم و هم نیستم؛ هیچ چیز! من یک حرامزاده‎ام ــ
آکسل: ما همه احتمالاً حرامزاده‎ایم! بعنوان آمیزش‎هائی از زن و مرد! شاید تو به روش خودت منو دوست داشتی، چون می‎خواستی بین من و برتا جدائی بندازی.
آبل (یک سیگار می‎پیچد): دوست داشتن؟ ــ من خیلی مایلم بدونم که این چطور چیزی می‎تواند باشد! نه، من قادر به دوست داشتن نیستم؛ من باید غیر طبیعی باشم ــ زیرا که دیدن شماها باعث خوشحالیم می‎شود، تا اینکه حسادت چلاق مرا ملتهب می‎سازد. ــ شاید تو منو دوست داشتی؟
آکسل: نه، بخاطر آبرو! تو برام رفیق تحسین‎برانگیزی بودی که بر حسب اتفاق لباس زنانه می‎پوشید؛ تو هرگز این تأثیر را بر من نذاشتی که به جنسیت دیگری تعلق داری؛ و عشق، می‎بینی، می‎تونه و اجازه داره فقط بین افراد از جنس مخالف اتفاق بیفته ــ
آبل: عشق جنیستی، بله!
آکسل: آیا عشق دیگری هم وجود داره؟
آبل: من نمی‎دونم! ــ اما بطور قطع من مایه تعصفم! و این نفرت، این نفرت وحشتناک! شاید وقتی شما مردها مایل نباشید از دوست داشتن ما زن‎ها چنین بترسید از بین بره، وقتی شماها دیگه چنین ــ چطور باید بگم؟ ــ حتماً اینطور خونده می‎شه ــ چنین اخلاقی نبودید!   
آکسل: لعنت بر شیطون، خب، پس شماها کمی مهربون‎تر باشید و خودتونو چنین نیارائید که وقتی آدم شماها را می‎بیند باید به قانون مجازات فکر کند!
آبل: آیا فکر می‎کنی که من خیلی افتضاح دیده می‎شم؟
آکسل: بله، می‎دونی، تو باید ببخشی! اما تو وحشتناک دیده می‎شی.
برتا (می‎آید).
صحنه هفدهم.
افراد قبل. برتا. سپس دختر.
برتا (به آکسل): تو می‎ری؟
آکسل: بله، همین الان می‎خواستم برم، اما حالا می‎مونم!
برتا (نرم): چی؟ تو ــ
آکسل: من در خانه‎ام می‎مونم!
برتا: در خانه ـ ما!
آکسل: نه، در آتلیه‎ام، در کنار مبلمانم!
برتا: و من؟
آکسل: تو هرچه دوست داری می‎تونی انجام بدی، اما تو باید بدونی که چه ریسکی می‎کنی! ــ می‎بینی، من درخواست طلاق از میز غذا و اتاق خواب را برای یک سال داده‎ام. اگر بمونی، یعنی که، اگه در این مدت به ملاقاتم بیائی، بنابراین در بین زندان و یا دیده شدن بعنوان معشوقه‎ام حق انتخاب داری! آیا هنوز مایلی بمونی؟
برتا: اوه! ــ آیا این قانونی‎ست؟
آکسل: این قانون است!
برتا: پس تو منو بیرون می‎کنی؟
آکسل: من نه، قانون!
برتا: و تو فکر می‎کنی که من با این کار موافقم؟
آکسل: نه نیستی، چون تو قبل از اینکه منو تا حد مرگ شکنجه ندی راضی نمی‎شی!
برتا: آکسل! چطور می‎تونی اینطور صحبت کنی؟ اگه می‎دونستی که من ــ تو رو دوست دارم!
آکسل: من اینو غیر قابل درک نمی‎دونم، اما من دیگه تو رو دوست ندارم!
برتا (بلند می‎شود): چون تو  آبل را دوست داری!
آکسل: نه، قطعاً نه! من این کار را نکردم، و آن را نخواهم کرد! چه تخیل باور نکردنی‎ای! انگار که زن جذاب‎تری از آبل دیگر وجود نداشته باشد.
برتا: اما او تو رو دوست داره!
آکسل: امکانش زیاده؛ من تقریباً فکر می‎کنم که او خودش هم به چنین چیزی اشاره کرد؛ بله، من به یاد میارم، او مستقیم گفت که چه می‎شد اگر فقط؟
برتا (با لحنی دیگر): تو واقعاً بی‎شرم‎ترین انسانی هستی که تا حال به من برخورد کرده.
آکسل: بله، من هم همین فکر را می‎کنم!
برتا (پالتویش را می‎پوشد و کلاه بر سر می‎گذارد): و حالا قصد داری منو به خیابون بندازی؟ جداً می‎خوای این کار را بکنی؟
آکسل: در خیابان یا هر جا که مایلی.
برتا (عصبانی): فکر می‎کنی یک زن اجازه می‎ده با او چنین رفتاری کنند؟
آکسل: تو یک بار از من خواهش کردی، فراموش کنم که تو یک زنی. خب! حالا من هم آن را فراموش کرده‎ام!
برتا: اما می‎دونی که تو در قبال کسی که زنت بوده مسئولیت داری؟
آکسل: بنابراین پرداخت پول، برای رفاقت خوب؟ درسته؟ مؤسسه پرداخت پول!
برتا: بله!
آکسل: بفرما این هم پیش‎پرداخت پول یک ماه! (او چند اسکناس روی میز قرار می‎دهد.)
برتا (پول‎ها را برمی‎دارد و می‎شمرد): هنوز مقداری شرف در تو وجود دارد!
آکسل: خدانگهدار، برتا، حالا من می‎رم!
برتا: صبر کن، من هم میام!
آکسل: نه، من حالا دیگه با تو نمی‎رم.
برتا: چی؟ چرا؟
آکسل: چون من خجالت می‎کشم!
برتا (شگفت‎زده):تو خجالت می‎کشی؟
آبل: بله، من خجالت می‎کشم! با اینکه! (او می‎رود.)
برتا: من نمی‎فهمم! ــ خدانگهدار، آکسل! ممنون برای پول! آیا دوست هستیم؟ (او دست آکسل را می‎گیرد.)
آکسل: حداقل من دوست نیستم! ــ دستم را ول کن، وگرنه فکر می‎کنم که می‎خوای منو دوباره از راه به در کنی!
برتا (به سمت درب می‎رود).
آکسل (با یک آه بخاطر راحت شدن): رفقای عالی! آه!
دختر (از درب باغ وارد می‎شود): دوشیزه انتظار آقایان را می‎کشد!
آکسل: بله! بلافاصله با اشتیاق از جا برمی‎خیزد.
برتا: آیا این رفیق تازه است؟
آکسل: نه، رفیق نه؛ او یک معشوقه است!
برتا: و همسر آینده!
آکسل: شاید! زیرا که رفقا را برای کافه می‎خواهم، در خانه اما یک زن! (جنبش، مانند قبل، برای رفتن.): با عرض پوزش!
برتا: پس خدانگهدار! آیا دیگر هرگز همدیگر را ملاقات نمی‎کنیم؟
آکسل: اوه چرا! ــ اما فقط در کافه! ــ خدانگهدار!
پایان.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر