قتل خرگوش.

این را هنوز کسی به او نگفته بود: تو نباید حیوانات را بکشی. و با این وجود او ده سالش بود، در وسط اروپا زندگی می‎کرد و به مدرسه بزرگی می‎رفت. پنجمین فرمان «تو نباید بکشی» را فقط برایش در رابطه با کشتن انسان معنا کرده بودند. زیرا حتی لوتر گفته بود که وقتی خداوند به اردک‎ماهی‎های بزرگ رود راین اجازه رشد می‎دهد انسان هم اجازه خوردن آنها را دارد. و پدر والتر مانند تولستوی تا آخرین دهه زندگیش یک مرد شکارچی باقی ماند. همراه پدر به شکار رفتن و پرسه زدن در میان جنگل و مزارع کاملاً مطابق خواست والتر جوان بود، گرچه یک ضعف عصبی در این سفر کوتاه بدون هدف تعطیلاتش را کمی ناگوار می‎ساخت. به ویژه که او اصلاً عصبی نبود. اما غیرقابل تحمل‎ترین چیزی که برای او بر روی زمین وجود داشت شنیدن صدای شلیک گلوله در نزدیک یا حتی در فاصله دور از خود بود. و یک بار یک چنین شلیک غیرمنتظره از طرف پدر در نزدیکی والتر این نتیجه را به بار آورد که پسر از وحشت به زمین می‎افتد، یعنی او به همان نحو که بود، با کوله‌پشتی و ساک‌دستی صاف روی چمن می‎نشیند. اما بخصوص تیراندازی به هدف وقتی او در محل تمرین باید تفنگ‎ها را نگاه می‎داشت برایش وحشتناک بود. یک تیرانداز می‎ایستاد و نشانه می‎گرفت، والتر با استقامت پشت سر او می‎ایستاد و بقیه تیراندازان در سکوت انتظار می‎کشیدند. و آن مدت درازی که نشانه گرفته می‎گشت! این غیرقابل تحمل بود! و مرد هنوز در حال نشانه گرفتن بود! و بعد گلوله درست مانند همیشه زمانیکه والتر انتظارش را نمی‎کشید شلیک می‎گشت. او تلاش می‎کرد نفسش را دقیقاً لحظه شلیک گلوله از دهان خارج سازد. اما مانند همیشه گلوله زمانی شلیک می‎گشت که والتر با عجله نفس عمیقی را به درون می‎کشید. باروت بدون دود وجود داشت اما باروت بی‌صداتری را هنوز هیچکس اختراع نکرده بود. 
در غیر اینطورت شکار لذت پوچی برایش مهیا می‎ساخت. او وقتی ساچمه‎ها به سرعت به سمت یک دسته کبک شلیک می‎گشتند از تماشا کردن سقوط تعداد زیادی پرنده در علف خوشحال می‎گشت. و او با هیجان نگاه می‎کرد که چگونه مرگ از خرگوشی که سریع می‎دود پیشی می‎گیرد و خرگوش چندین بار بر روی زمین می‎غلطد و سگ خوب پَکَن با خوشحالی می‎رود و شکار تیر خورده را می‎آورد. اقسام حیوانات در شکارگاه پدرش وجود داشت؛ غازهای وحشی، اردک، روباه، خروس جنگلی، و همچنین گوزن هم در شب‎های ماه کامل از مزارع چاودار پارس می‎کرد. 
تمام مردمی را که او می‎شناخت از شکار کردن لذت می‎بردند. و همچنین کشاورزان تماشگر نیز از شلیک‎های خوب خوش‎شان می‎آمد. به این ترتیب در روح پسر تکریم از شکار کاهش می‎یابد. و مردم از شکارچیان بسیار عالی به عنوان قهرمان تجلیل می‎کردند. البته والتر یک خواننده ساعی تقویم حمایت حیوانات بود. اما تنها مطالبی در باره اینکه آدم اجازه آزار رساندن به حیوانات را ندارد در آنها می‎خواند. نه پدر و نه پسر هرگز به حیوانی آزار نرسانده بودند. آری ــ هنگامیکه والتر یک بار کشته شدن همراه با شکنجه یک موش اسیر توسط یک مرد خشن را می‎بیند دچار تشنج گریه و فریاد گشته و باید استفراغ می‎کرد! 
یک بار در پائیز شکار دسته جمعی‎ای سازمان داده شده بود که چند ناحیه را در بر می‎گرفت. والتر با یک گاری که توسط اسب آرامی کشیده می‎گشت پشت سر آنها می‎رفت و قربانبان جنگ را جمع‎آوری می‎کرد. در نزدیکی یک مزرعه گسترده سیب‎زمینی که در سر دیگرش کشاورزان سرگرم کار کردن بودند دوباره صید وجود داشت. والتر پاهای یکی از خرگوش‎هائی را که آنجا افتاده بود می‎گیرد، در این لحظه ناگهان خرگوش به جنبش می‎افتد تا از آنجا بگریزد. پدر فریاد می‎کشد "بکشش" و با عجله به سمت شکارچیان و سگ‎ها که در بهترین موقعیت بودند می‎رود. 
اما خرگوش جوانی بزرگ با قدرتی شگفت‎انگیز بود که قابلیت حریف شدن با پسر را داشت. خرگوش دست‎هایش را از هم کاملاً باز می‎کند و با پاهایش چنان نیرومند لگد می‎پراند که برای والتر نگاه داشتن حیوان مشکل بود. و در این حال خرگوش از میان دندان‎هایش صدای خشمگینانه‎ای خارج می‎ساخت که مانندش پسر را هرگز چنین به وحشت نینداخته بود. پسر متشنج پاهای خرگوش را محکم نگاه می‎دارد و یک لحظه می‎اندیشد که چه باید بکند. او نمی‎توانست به هیچوجه اجازه رفتن به طعمه را بدهد. تمسخر شکارچیان، تکان دادن تحقیرآمیر سرشان برایش غیرقابل تحمل می‎گشت. او خود را به عنوان آدم به درد نخوری مجسم و نارضایتی پدر را از قبل احساس می‎کند. در این بین خرگوش بخاطر آزادیش مأیوسانه می‎جنگید و خشمگینانه از میان دندان‎هایش صدا خارج می‎ساخت و طوری بود که انگار می‎خواهد پسر را گاز بگیرد. 
کشاورزان به آرامی نزدیک‎تر شده بودند، و والتر متوجه می‎گردد آنطور که او آنجا ایستاده است شکل رقت‎انگیزی از خود منعکس می‎سازد. در این وقت در نزدیکی خود متوجه سنگ بزرگی که عمیق در زمین فرو رفته بود می‎گردد. او حیوان را به آنجا می‎کشد، با یک تصمیم سریع حیوان را بالای سرش بلند می‎کند و با نیروی اندک خود جمجمه خرگوش را به برآمدگی سنگ می‎کوبد. ضربه پوک و خفه بود. 
خرگوش فریاد می‎کشد "آخ! آخ!" و تمام استخوان‎های پسر از این صدای شبیه به صدای انسان یخ می‎زند، بلافاصله از تمام منفذهایش عرق ترس جاری و تمام بدنش چسبناک می‎گردد. کشاورزان در حال پوزخند زدن او را احاطه کرده و خود را برای تماشای بازی‎ای که اجرا می‎گشت آماده می‎کردند. زیرا که حالا خرگوش با شدت بیشتری برای به دست آوردن آزادیش تلاش می‎کرد. 
و والتر یک بار دیگر کار قبل را تکرار می‎کند. 
حیوان سخت‎تر فریاد می‎کشد: "آخ! آخ! آخ!" 
کشاوران هنگامیکه والتر دست‎های خسته‎اش را آویزان می‎کند می‎خندیدند. 
او از شکنجه حیوان در رنج بود، از خوشحالی کشاورزان بدخواه در رنج بود، بخاطر وظیفه نادرستی که او اینجا باید به انجام می‎رساند در رنج بود. و، وقتی او راه خروجی نیافت اجازه داد که خشم جوانانه بر او مسلط شود و چنان شروع به کوبیدن سر حیوان به سنگ می‎کند که از شدت آن خودش هم شگفتزده می‎گردد. 
خرگوش فریاد می‎کشد "آخ! آخ!" و فریادش شاکیانه‎تر و آهسته‎‎تر می‎گردد. 
سپس حیوان ساکت می‎شود. کشاورزان می‎روند ــ با احساسی ظاهراً مبهم. والتر شکار را به سمت گاری می‎کشد. آنجا ــ یک بار دیگر ــ کاملاً نزدیک وسیله نقلیه موج جدیدی از زندگی در خرگوش بلند می‎شود. و پسر جوان در وحشتی دیوانه‎وار و با آخرین نیرو سر خونین حیوان را به چرخ آهنی گاری می‎کوبد. در این لحظه والتر نیش دردناکی در شکمش احساس می‎کند و خرگوش با یک سوت طولانی و محزون زندگیش را به پایان می‎رساند. 
سپس والتر شکمش را می‎گیرد و یک قطعه شکسته به بزرگی یک گردو احساس می‎کند ... 
خرگوش مرده بود و در کنار بقیه خرگوش‎ها قرار داشت. در گوش‎های والتر صدای خفه کوبیده شدن سر خرگوش به سنگ ثابت ایستاده بود. صدا مغزش را ترک نمی‎کرد و مانند هیولائی به آن فشار می‎آورد. بر روح او اما یک سایه تاریک افتاده و ظاهراً خود را به چشم‎انداز هم کشانده بود. زیرا با وجود آنکه هیچ ابری در آسمان دیده نمی‎گشت و ظهر نزدیک شده بود اما به نظر والتر اینطور می‎رسید که انگار خورشید حالا دیگر مانند قبل از این ماجرا روشن نمی‎درخشد. والا روز به ظاهر مانند روزهای ایام دیگر در حال گذر بود. 
این سایه تاریک او را در شب از خواب می‎پراند. فریاد وحشتناکش در میان خانه می‎پیچید. با چراغ پیشش می‎روند و پسر جوان را با چشمانی خیره و رنگ‌پریده ژولیده و پریشان می‎یابند. دهانش کاملاً باز بود. دست‎هایش می‎لرزیدند و از چیزی نامرئی می‎گریختند. 
او ناله می‎کرد "خرگوش ــ ــ گاز می‎گیره ــ گاز می‎گیره!" و تلاش می‎کرد خود را از چنگ خرگوش رها سازد. 
"هزار تا خرگوش! همه جا، همه جا ــ پُر، پُر ــ از خرگوش ــ تا آن ته ــ پُر، پُر ــ از خرگوش." 
او روی تخت می‎نشیند. 
پسر می‎جنگید "من تو رو خیلی می‎شناسم، خیلی ــ تو با آن صورتت آنجا!" پسر می‎جنگید "همه صورت‎هایشان با تو فرق دارد. ــ ــ ــ تو وحشتناکی!!!" 
این شب با ترس کامل به پایان می‎رسد. 
صبح روز بعد والتر کاملاً سالم از خواب برمی‎خیزد. اما فشاری را که بر سر و بر دل خود احساس می‎کرد او را رها نمی‎ساخت. سؤال‎های دکتر از او بی‌جواب می‎مانند. پسر با چشمان بزرگ سکوت کرده بود و به دکتر نگاه می‎کرد. مادر از او مخفیانه سؤال می‎کند و سکه پول براقی که والتر دوست داشت به او می‎دهد. 
او ساکت جواب می‎دهد "آنها می‎جهند ــ می‎جهند ــ بدون  وقفه ــ" و می‎بیند که چگونه مادر هیجانزده از آنجا می‎رود و اشگ چشمانش را با دستمال پاک می‎کند. 
او برای خود زمزمه می‎کند "اما آنها می‎جهند ــ می‎جهند ــ" و با ضعف به مزارع اشاره می‎کند: "آنها بدند ــ ــ من می‎دونم ــ ــ" 
و در شب دوباره رویاهای سنگین مانند دیوار عریضی در برابرش مستقیم بلند می‎گشتند. خرگوش‎ها ــ همه جا پر از خرگوش. و خرگوش بزرگ دارای چهره خاص بر همه برتری داشت. گاهی اوقات بر روی پاهایش می‎ایستاد. و یکی از پنجه‎های دستش را بلند می‎کرد و با کج کردن دهانش با لبخندی تلخ تهدید می‎کرد. و دوباره دستش را روی زمین قرار می‎داد و به این سمت و آن سمت می‎جهید. و در این بین تعداد زیادی خرگوش به پنجه‎هایشان چین می‎انداختند، سرهای تیزشان و گوش‎های سفت ایستاده‎شان را از سمت راست به سمت چپ و به عقب و جلو تاب می‎دادند. و ناگهان پوزه‎هایشان را باز می‎کردند و به نظر می‎آمد که آواز می‎خوانند. آنها چیزی می‎خواندند که والتر آن را نمی‎شنید. این خواب دیدن‎ها برایش غیرقابل تحمل بود و او را مجبور به گریستن می‎ساخت. اما زمانیکه ارتش خرگوش‎ها غیرمحسوس برای حمله بر علیه او به حرکت می‎افتادند برای والتر راه دیگری بجز فریاد کشیدنی بدون ممانعت که تا مغز استخوان را می‎لرزاند باقی نمی‎ماند ... 
شلاق‎های شبانه پسر را تا حد یک اسکلت لاغر ساخت. او گناهی را که توسط قتل حیوان بر دوش می‎کشید عظیم احساس می‎کرد. کتابی انتخاب می‎کند و آن را می‎گشاید. او چند جمله را می‎خواند، و در آنها گفته شده بود که هر گناهی در جهان کفاره طلب می‎کند. و این کفاره فقط وقتی می‎تواند مورد قبول واقع گردد که آدم قوی‎ترین تمایل خود را قربانی سازد. او به خواندن ادامه می‎دهد، از ابتدا می‎خواند، از انتها می‎خواند. اما همه چیز بجز این جملات اندک برایش کشف نگشته باقی می‎ماند. او به چه چیزی بیشتر تمایل داشت؟ چه چیزی را بیش از همه ترجیح می‎داد؟ ماهیگیری برایش لذتبخش‎ترین چیزها بود، کرم‎ها را از درون خاک بیرون می‎آورد، به قلاب آبی رنگ ماهیگیری فرو و درون آب پرتاب می‎کرد؛ و وقتی موفق به کشاندن ماهی کوچکی به خشکی می‎گشت بی‌نهایت خوشحال می‎شد. 
در این شب وقتی همه در خواب بودند، در برابر تختخوابش زانو می‎زند و عهد کودکانه‎ای می‎بندد: هرگز، هرگز، هرگز دیگر او به ماهیگیری نخواهد رفت. او هرگز دیگر کرمی را از زیر خاک بیرون نخواهد کشید و به قلاب ماهیگیری فرو نخواهد کرد، او هرگز دیگر ماهی شکار نخواهد کرد. قربانی بزرگ‎تری به عقلش نمی‎رسید. ماهیگیری بهترین قسمت فصل تعطیلاتش بود. اما تصمیمش چنان راسخ بود که وقتی بر روی تخت دراز می‎کشد و حالا روزهای زیبا را از بین رفته می‎بیند احساس سرما و تهی بودن می‎کند. او آینده خاکستری رنگی که انتظارش را می‎کشید احساس می‎کرد. او فکر می‎کرد که بهترین چیز زندگی را از دست داده است. 
در این شب خرگوش با لباس و کلاه بی لبه زرد رنگی بر روی سر به خواب او می‎آید. او کاملاً تنها از طریق مزرعه شکوفائی می‎آید و در میان گل‎ها متوقف می‎گردد، به آرامی لبخند می‎زند و تعظیم می‎کند. سپس پنجه باریک پشمالودش را بلند و به نرمی سمت پسر دراز می‎کند، پسر با عجله آن را به دست می‎گیرد و با گریه‎ای شدید و لبان داغ بوسه‎ای بر آن می‎زند ...
هرگز یک روز صبح در زندگی والتر وجدآورتر از صبح آن شبی که این بیداری عظیم به دنبال داشت نبود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر