دادگاه خلق.

در ناگهان با سر و صدای بلندی به شدت باز می‎شود، باد به داخل می‎وزد، و از راهرو تاریک یک گروه دهقان در سکوتی تهدیدآمیز به داخل اتاق هجوم می‎آورند، بدون آنکه حتی یک: ستایش بر عیسی مسیح بگویند، طوریکه مولر قاشقش را روی میز می‎اندازد و در حال گرفتن چراغ سقفی که در اثر جریان هوا به تاب خوردن افتاده بود با چشمانی شگفت‎زده یکی را پس از دیگری تماشا می‎کند.
او غرغر می‎کند: "ناگهان این همه آدم!"
آندریاس‎باوئر به او پاسخ می‎دهد: "و تعداد بیشتری هم در بیرون انتظار می‎کشند" و جلو می‎آید.
"آیا شماها بخاطر کاری آمده‎اید؟"
یکی از میان جمعیت در حالیکه در را پشت سرش می‎بست می‎گوید: "معلوم است که ما برای سرگرمی به اینجا نیامده‎ایم."
"پس بنشینید، من شام خوردنم را فوری به پایان می‎رسانم."
"نوش جان‎تان. ما کمی صبر می‎کنیم ..."
مولر با شتاب و پر سر و صدا شروع به خوردنِ سوپِ شامش می‎کند، در حالیکه کشاورزان بر روی نیمکت‎های اتاق می‎نشستند، پشت‎شان را در کنار اجاق گرم می‌‎ساختند و اغلب به آندریاس‎‌باوئر که پشت میز نشسته بود و با تکیه دادن آرنجش‎هایش بر روی میز برای خود عبادت می‌‎کرد با دقت نگاه می‎کردند.
مولر می‌پرسد: "هوا خیلی بده، مگه نه؟"
"طبیعیه، ماه مارس چیزی رو که به ما بدهکاره پس می‌ده."
"باید پذیرفتش! ..."
در اینجا گفتگو قطع می‎گردد، طوریکه آدم در سکوت فقط صدای خراش قاشق مولر روی دندانه‎های کاسه را می‎شنید؛ در بیرون یک نفر کثافت چکمه‌‎اش را توسط نیمکت خانه می‎تکاند، و گهگاهی باد خود را با غرشی وحشیانه به دیوار خانه می‌کوبید، طوریکه دیوار شروع به نالیدن می‌کرد، در حالیکه باران به روی شیشه‌های بخار گرفته پنجره ضرب گرفته بود.
مولر صدا می‎زند "یادویش!" و با مشت سبیل پر پشتش را پاک می‌کند.
از اتاق کناری زن توانمندی پیدا می‎شود، با ظاهری خوش قیافه و در لباس شهری، او با نگاهی تیز جمعیت کشاورز را از نظر می‌گذراند و بعد از برداشتن کاسه‌ها با تاب دادن باسن پهنش از اتاق خارج می‎گردد.
مولر با تعارف کردن انفیه‎دانش به آنها شروع به صحبت می‎کند: "خب، موضوع از چه قرار است؟"
حتی یک دست هم برای برداشتن ذره‎ای انفیه دراز نگشت، چهره‌‎ها به ناگهان تاریک می‌شوند، اینجا و آنجا کسی سینه‎اش را صاف می‎کرد و جمجمه‌‎اش را با نگرانی می‌خاراند، همه به آندریاس‎‌باوئر که خود را شق نگاه داشته و چشم‌های روشن و سرکشش مولر را نشانه گرفته بود و آهسته صحبت می‎کرد نگاه می‌کردند:
"ما به این خاطر که شما دزدها را به ما تسلیم کنید پیش‎تان آمده‎ایم،..."
مولر از ترس خود را عقب می‎کشد، چشم‌هایش را کاملاً گشاد می‌کند و باگشودن بازوهایش از هم با لکنت می‎گوید:
"به نام پدر و پسر! ... من از کجا باید آنها را بشناسم؟ ..."
آندریاس‎باوئر با صدای خفه‎تری می‌گوید "ما اینطور فکر می‎کنیم که فقط شما باید چیزی از آن بدانید" و بعد بلند می‎شود؛ کشاورزان نیز آهسته از روی نیمکت‎ها بلند می‌شوند و به دور مولر مانند سنگری سنگی دایره‌ای تشکیل می‌دهند و نگاه‌‎های طماع و تیزشان را از بالای آن مانند چنگال شاهین در او فرو می‎کنند، طوریکه قرمزی به صورت مولر هجوم می‎برد.
آندریاس‎باوئر خیلی جدی زمزمه می‎کند: "ما برای شنیدن حقیقت پیش شما آمده‎ایم!"
بقیه تهدیدآمیز و خفه حرف او را تأیید می‎کردند: "و باید حالا آن را به ما بگوئید، شما مجبورید!"
"کدام حقیقت را؟ شماها احتمالاً عقل خود از دست دادید! من از کجا باید بدانم؟ مگر من شریک دزدها هستم؟" او سریع صحبت می‎کرد و با دست‎های لرزان چراغ سقفی را پائین می‎کشید.
"مردم می‎دانند که شما درستکارید، اما شما دزدها را می‎شناسید. آنها در پائیز اسب‎هایتان را به سرقت بردند، و شما؟ هیچ کاری انجام ندادید! ... بعد پول‎هایتان را دزدیدند، شما باید خودتان دزد را در اتاق دستگیر کرده باشید، اما هیچ کاری انجام ندادید؛ هیچ شکایتی تقدیم دادگاه نکردید و حتی به ژاندارم‎ها هم هیچ چیز از ماجرا نگفتید."
"چرا باید این کار را می‎کردم؟ مگر دادگاه و ژاندارم‎ها چه کمکی به من می‎کنند؟ شاید بتوانند بادی را که در مزرعه می‎وزد دستگیر کنند و آن را برایم بیاورند. بگذارید آنها برای کاری که کرده‎اند در روز قیامت جریمه پس بدهند!"
"از این می‎شود فقط اینطور فهمید که شما از معرفی کردن دزدها می‎ترسید!"
"فکر می‌کنید اگر من آنها را می‌شناختم می‎بخشیدم‎شان و از دست‎شان شکایت نمی‎کردم؟ شاید فکر می‎کنید که من ..."
آندریاس‎باوئر حرف او را خشن قطع می‎کند "شما مرتب حرف‎تان را تکرار می‎کنید، ما برای مشاجره کردن با شما اینجا نیامده‎ایم، بلکه آمده‎ایم تا از حقیقت با خبر شویم، زیرا که دانستن آن برای ما مهم است، تمام مردم پشت درِ خانه شما و در روستا منتظرند، به این دلیل از شما خیلی دوستانه خواهش می‎کنیم اسامی دزدهائی را که پول‎هایتان را سرقت کرده‎اند به ما معرفی کنید ..."
مولر توضیح می‎دهد "اگر من آن را می‌‎دانستم، سپس آن را در دادگاه و قبل از هر چیز به تمام روستا می‎گفتم" و در این حال با ترس چهره‌‎های کج خلق و مشکوک کشاورزان را زیر نظر می‎گیرد؛ اما آندریاس‎باوئر حرکتی از روی بی‌صبری می‎کند، با نگاه تهدیدآمیز غیرارادی لبه کت او می‎گیرد و کوتاه و خشن می‎گوید:
"آنچه شما گفتید حقیقت ندارد! اما اگر شما در کلیسا قسم بخورید ما آن را قبول خواهیم کرد و شما را راحت خواهیم گذاشت."
مولر خود را مانند نشستن خم می‌‎کند، در حالیکه دوباره با عجله شروع به صحبت کرده و طوری نشان می‎دهد که انگار نمی‎تواند بر خنده‎اش غلبه کند.
"هی! هی! شما حتماً با من شوخی می‎کنید ... معلومه، وقتی شماها دسته‌جمعی پیش کسی می‎آئید و او را با چوب تهدید می‎کنید، بعد او آماده خواهد بود برای‎تان هر آنچه که شماها بخواهید قسم بخورد ... من حقیقت را می‎گویم، من هیچ چیز نمی‎دانم و هیچ دزدی را نمی‎شناسم. اگر بخواهید می‎توانید آن را باور کنید، و اگر نه، بنابراین نخواهید توانست که مرا به قسم خوردن وادار سازید، زیرا که شماها دادگاه نیستید! ..." او خود را کش می‎دهد و می‎گذارد چشمانش لجوجانه از یکی به دیگری بنگرند.
آندریاس‎باوئر با چنان تأکیدی می‎گوید "اتفاقاً درست است، ما به عنوان دادگاه برای تقسیم مجازاتی عادلانه به اینجا آمده‎ایم!" که مولر خود را گم می‎کند و بدون آنکه قادر به خارج ساختن کلمه‎ای با لکنت گردد آنجا نومید می‎ایستد. کشاورزها در سکوتی شوم دور او ایستاده بودند، با چشمانی ملتهب به او خیره نگاه می‎کردند و بی‌صبرانه با پاهایشان به زمین می‎کوبیدند؛ آنها در این حال چنان تهدیدآمیز و خشن و عجیب دیده می‎گشتند که او نمی‎دانست باید چه کند، او فقط عرق را از روی سر طاسش پاک می‎کند و می‎گذارد نگاه وحشت‎زده‎اش نامنظم از بالای چهره‎های خشن و سرکش رد شود، زیرا او متوجه شده بود که جریان جدی‎ست و خود را آماده اتفاق وحشتناکی می‎سازد.
عاقبت او خود را روی نیمکت می‎نشاند، و در حالیکه هر از گاهی ذره‎ای انفیه به دماغ می‎کشید سعی داشت بر خود مسلط گردد و تصمیمی بگیرد؛ حالا آندریاس‎باوئر به او نزدیک می‎شود و قاطعانه می‎گوید:
"شما نمی‎خواهید به حقیقت اعتراف کنید و از قسم خوردن هم وحشت دارید. از این می‎شود خیلی ساده نتیجه گرفت که شما با دزدها یکی و یکسان هستید!"
ناگهان انگار که به مولر رعد و برق اثابت کرده باشد از جا می‎جهد و نیمکت با سر و صدا به زمین می‎افتد.
"مریم مقدس! من همدست دزدها! شماها می‎خواهید این را به من بگوئید!"
"من این را گفتم و آن را دوباره به شما خواهم گفت!"
دیگران همه با هم فریاد می‎زنند "و ما هم همان را خواهیم گفت!" و تمام دست‎ها برای ضربه زدن به سمت او بلند می‎شوند؛ چهره‎های خشمگین خود را خم می‎کنند و شبیه به منقار تیز کرکسی می‎گردند که آماده پاره پاره کردن شکار می‎باشد.
در اثر سر و صدا یادویش به اتاق می‎دود و شگفت‎زده متوقف می‎گردد.
او با ترس می‎پرسد: "اینجا دارید چه کار می‎کنید؟"
مشت‎ها پائین آورده می‎شوند، کشاورزها شروع به صاف کردن سینه‎های خود می‎کنند، و یکی با عصبانیت می‎گوید:
"زن‎ها اینجا هیچ کاری ندارند، آنها فقط از پشت در گوش می‎کنند و می‎دوند و زبانشان را باز می‎کنند!"
"او باید از همانجا که آمده است برود!"
"او باید به غازها سرکشی کند و نه اینکه دماغش را در کارهای مردانه فرو کند! ..." آنها آنقدر بلندتر اصرار می‎کنند تا اینکه یادویش کاملاً خشمگین به بیرون می‎دود و در را پشت سرش با شدت می‎بندد.
آندریاس‎باوئر اما در حالیکه تهدیدکنان دستش را در هوا تکان می‎داد دوباره شروع به صحبت می‎کند:
"مولر، من می‎خواهم به شما بگویم که زمان محاکمه و مجازات فرا رسیده است!"
"و ایجاد نظم در جهان!"
"و ریشه کن کردن شر و بر قرار ساختن عدالت!" ــ کلمات سنگین و تهدیدآمیزی بیان می‎گشت، و مشت‎های گره شده تا نزدیک چهره آبی شده‎اش بالا می‎آمدند.
"به خاطر خدا، مردم! از من چه می‎خواهید؟ مگر من مرتکب چه گناهی شده‎ام؟" او دچار لکنت وحشتناکی شده و به اطراف خود نگاه می‎کرد، اما آندریاس‎باوئر بدون توجه به حرف‎های او، خفیف، سریع و چنان سخت که تا مغز استخوان او شروع به یخ کردن می‎گذارد می‎گوید:
"وقتی او نمی‎خواهد اعتراف کند بنابراین گناهکار است. او را برای دادگاهی کردن به جلوی کلیسا بکشید! ــ بگیریدش، مردم! ــ زیرا همه کسانیکه که مردم را محروم کرده‎اند محاکمه خواهند گشت، محاکمه‎ای عادلانه و مجازاتی سنگین. بگیریدش، مردم!"
"مریم مقدس! شماها چه می‎خواهید! ..." مولر از ترس مرگ به لکنت می‎افتد و مانند گیج‎ها به اطراف خود نگاه می‎کند، زیرا که کشاورزان مانند دیواری به او فشار می‎آوردند. ــ "گوش کنید ... چه باید بکنم؟ ... من برای‎شان قسم خورده‎ام. اگر آنها را لو بدهم خانه و مزرعه‎ام را به آتش می‎کشند، آنها مرا می‎کشند ... عیسی مسیح مهربان! ولم کنید! من همه چیز را خواهم گفت! من اسامی آنها را می‎گویم!" او به سختی نفس می‎کشید، زیرا تعداد زیادی دست او را گرفته و به سمت در می‎کشیدند.
مولر مدت درازی قادر به خارج کردن هیچ یک کلمه‎ای نبود، او خود را روی میز انداخته و به سختی نفس می‎کشید؛ آنها همه با هم او را محاصره کرده بودند، یکی به او آب برای نوشیدن می‎دهد و بقیه با او با مهربانی صحبت می‎کنند.
"ترس نداشته باشید، کسیکه در کنار خلق بماند یک مو هم از او خم نمی‎گردد."
"فقط همیشه تمام حقیقت را بگوئید."
"ما می‎دانستیم که شما مرد شریفی هستید و نام دزدها را خواهید گفت."
مولر به طور متناوب سرد و گرمش می‎گشت، آدم می‎دید که چگونه او مدام رنگ عوض می‎کند؛ ناگهان خود را کش می‎دهد، آماده برای هر چیزی، اما قبل از شروع به حرف زدن به اتاق کناری نگاه می‎کند؛ هیکل یادویش مانند برق در درگاه در قابل مشاهده شده بود، انگار که دختر هنگام استراق‌سمع غافلگیر شده باشد، پس از آن او از پنجره به بیرون نگاه می‎کند و ابتدا، هنگامیکه او با این کار به پایان می‎رسد در مقابل مردم آرام می‎ایستد، صلیبی بر سینه می‎کشد و زمزمه می‎کند:
"من می‎خواهم مانند اعترافی مقدس تمام حقیقت را بگویم: هر دو گایدا و ژاندارم دزدها هستند."
پس از آن سکوت کاملی بر قرار می‎گردد، کشاورزان مانند منجمد گشته‎ها آنجا ایستاده بودند و با تعجب به همدیگر نگاه می‎کردند، آدم فقط صدای خس خس نفس‎ها را می‎شنید، تا اینکه آندریاس‎باوئر به عنوان اولین نفر شروع به صحبت می‎کند.
"ما هم همین فکر را می‎کردیم، فقط اطمینان نداشتیم. اما حالا می‎دانیم که چه چیز مورد نیاز است. ما آن را می‎دانیم … اراذل و اوباش! … این دزدان دوزخی …" او با مشت بر روی میز می‎کوبد. "باید این علف هرز را برای اینکه رشد نکند از ریشه کند. هر دو گایدا! … پدر و پسر … و ژاندارم به عنوان نفر سوم! ــ خوب، به نام خدا، برویم پیش آنها، و شما آقای مولر، برای روبرو ساختن آنها با حقیقت با ما می‎آئید …"
"من این کار را می‎کنم و به آنها نشان خواهم داد! من یک سنگ آسیاب را از سینه‎ام برداشته‎ام. ای خدای مهربان، بله من می‎دیدم که آنها چه می‎کنند، اما می‎ترسیدم حتی یک کلمه حرف بزنم … باید بخاطر گناهی که در حق من انجام دادید از روی‎تان چرخ گاری رد کنند، آدم‎های دزد! من حتی خجالت می‎کشیدم به چشم مردم نگاه کنم، اما همه جا در مورد دزدی شکایت می‎کردند … این اراذل، اسب‎هایم را آنها را از من ربودند، به ژاندارم پول دادم … اما دیگر آنها را به من پس نداد … و سپس آنها را در اتاق انباری غافلگیر کردم … آنها تا آخرین پنی مرا به سرقت بردند … با چاقو تهدیدم کردند … و باید حتی قسم می‎خوردم که آنها را لو نخواهم داد! این وقیحان!"
"تمام مردم دور و بر بخاطر آنها در رنجند."
"آیا شاید مگر اسب‎های کمی از مردم برداشته‎اند؟ بعد تعداد زیادی گاو، و تمام اموال! آنها تمام این کارها را می‎توانستند انجام دهند، چون ژاندارم چشم بر کارهایشان می‎بست و سهم خودش از این کارها را در جیب می‎گذاشت …"
"آنها به خرج ما جشن می‎گرفتند …"
"حالا باید مکافات پس بدهند! …."
یک نفر خود را به جلو می‎رساند: "حالا که همه یک چیزی می‎گویند من هم می‎خواهم سهمم را به آن اضافه کنم. من این را با اطمینان می‎دانم که گایداها بودند که از کشیش ما به این خاطر که او پودلاشاک‎ها را به ازدواج هم درمی‎آورد پیش رئیس شکایت کردند."
"نگاه کن ... حتی کشیش را هم لو داده‎اند ..."
"و همچنین دوشیزه‎ای را که کارمند پست است و بچه‎ها پیشش زبان لهستانی می‎آموزند ..."
مولر سرسختانه تصدیق می‎کند: "آنها این کار را کردند! آنها بودند! این را همه می‎دانند!"
"پس کس دیگری بجز آنها یهودی‎ها را آن زمان در جنگل چنان زخمی نکردند."
"معلومه که گایداها این کار را کردند! آنها بودند! ... این دسته مردارخوار! پسران یهودا! ... دزدها! ..." کشاورزان شروع به لعنت و فحش دادن می‎کنند؛ آنها پا به زمین می‎زدند و با چوب به کف زمین می‎کوبیدند. خشم در قلب‎هایشان می‎خروشید و آنها را با خود می‎برد، چشم‎ها زبانه می‎کشید و مشت‎های گره شده بر بالای سرهایشان تهدید می‎کرد.
"آنها را باید کشت! مجازات! این فرزندان سگ! باید محاکمه شوند! دادگاه خلق! ..."
آندریاس‎باوئر فریاد می‎زند: "پس سریع برویم که نتوانند از دستمان فرار کنند!"
"چنین آدم‎هائی را باید قطعه قطعه کرد."
"باید آنها را مثل سگ هاری که به قصد کشت کتک می‎خورد با چرخ گاری مجازات کرد! ..." آنها در حال درهم صحبت کردن با عجله به در هجوم می‎برند.
مولر چراغ را خاموش می‎کند و به دنبال بقیه می‎رود. و یادویش هم پس از خالی گشتن خانه خارج می‎شود و کمین کرده در کنار دیوار خانه با وحشت جاسوسی می‎کند تا ببیند که آنها در یک چنین شبی کجا و برای چه منظوری به راه افتاده‎اند.
این یک شب درست و حسابی ماه مارس بود، سرد، بورانی و مرطوب. تاریکی در هم فشرده‎ای به سان کاکل ابرها در آسمان پرواز می‎کرد، باران با برف مخلوط گشته و چنان شدید به صورت شلاق می‎زد که نفس آدم را می‎گرفت، باد در میان باغ‎های میوه می‎وزید و از مزارع کاملاً خیس گشته، جائیکه فقط اینجا و آنجا پشت سفید پوشیده از برف مزارع چغندر خود را از سیاهی شب بلند می‎ساختند نسیمی سرد می‎آمد که تا استخوان نفوذ می‎کرد، اما کشاورزها بدون آنکه به هوای فاسد توجه کنند تیز و قوی گام برمی‎داشتند، طوریکه مدفوع‎های روی جاده روستائی در زیر قدم‎هایشان کاملاً پهن می‎گشتند. آنها آهسته و نوک پا به دقت از کنار خانه‎های کوتاه روستائی می‎گذرند، خانه‎هائی که مانند پیرزنان خسته کنار جاده چمباته زده و در محاصره باغ‎های میوه بودند، طوریکه آدم فقط می‎توانست سقف‎های پوشیده از برف شبیه به کلاه سفید بی‌لبۀ خانم‎ها را در میان حرکت درختان ببیند.
آندریاس‎باوئر در رأس آنها در حرکت بود و با صدای آهسته دستوراتش را می‎داد، به این ترتیب همیشه مرتب یک نفر از صف خارج می‎گشت، به سمت پنجره‎ای می‎دوید و در حال مشت زدن بر صلیب پنجره می‎گفت:
"بیائید بیرون! وقتش رسیده!"
فوری چراغ داخل خانه خاموش می‎گشت، آدم صدای باز شدن درِ خانه را می‎شنید و سایه‎های سیاه از اطراف کلبه‎ها ظاهر می‎گشتند؛ آنها کورمال کورمال با کمک چوب‎های خود به دنبال راه می‎گشتند و در سکوت کامل به گروه مردم می‎پیوستند.
ناگهان آندریاس‎باوئر با ترس به اطراف نگاه می‎کند، زیرا او به وضوح صدای قدم‎های شتابزده و در آب فرو رفته‎ای را شنیده بود، انگار که کسی در میان کثافت در پشت سر آنها می‎دوید؛ یک سایه خم شده از کنار نرده‎ها پاورچین می‎گریزد؛ هنگامیکه آنها توقف می‎کنند، یکباره سکوت برقرار می‎شود و سایه ناپدید می‎گردد، فقط صدای باد و پارس تعدای سگ اینجا و آنجا از گوشه خانه‎ها به گوش می‎رسید.
آنها، هرچند به کندی، به حرکت می‎افتند، اما عده‎ای از ترس بر سینه خود صلیب رسم می‎کردند، بعضی برای خود آه می‎کشیدند و تعدادی هم وجود داشتند که بخاطر ترس از پشت‎شان عرق می‎چکید، با این وجود هیچکس یک کلمه هم حرف نمی‎زد، هیچکس از نیمه راه بازنگشت، آنها منظم پیش می‎رفتند، مانند ابرِ تهدیدکننده و غیرقابل توقفی که آهسته در حال نزدیک شدن قبل از رعد و برق زدن یا ایجاد طوفانی ویرانگر از رگبار تگرگ کاملاً بی‌صدا رشد می‎کند.
اما وقتی آنها به کنار میخانه که روشن در مسیر قرار داشت می‎رسند، رایحه‎های خوشبو در هوا به مشام بعضی از آنها می‎خورد و قصد خود از وارد شدن و کمی گرم گشتن را مخفی نمی‎ساختند، آندریاس‎باوئر اما به آنها اجازه دور شدن از مسیر را نمی‎دهد، او همه را به دور خود جمع و آنها را به میان جاده روستائی هدایت می‎کند، زیرا خانه ژاندارم کاملاً نزدیک میخانه قرار داشت. دیوارهای سفید خانه که نور کمی می‎دادند از راه دور دیده می‎گشت، و از میان پنجره‎های روشن صداهای شاد یک آکاردئون به بیرون نفوذ می‎کرد. آنها با نفس‎های حبس کرده در مقابل خانه می‎ایستند و آندریاس‎باوئر به چند جوان روستائی زمزمه‌کنان می‎گوید:
"خوب دقت کنید، و به محض به صدا آمدن ناقوس کلیسا ــ فوری دسته‌جمعی وارد اتاق می‎شوید، بلافاصله موهایش را می‎گیرید و او را می‎بندید. اجازه ندهید که از دست‎تان فرار کند، در غیر این صورت می‎تواند کارهای خطرناکی انجام دهد ... بی‌سر و صدا عمل کنید تا نترسد و رم نکند."
تعدادی جوان روستائی خود را در تاریکی پراکنده می‎سازند.
حالا جمعیت اما با گام‎های سریع‎تری به سمت فضای بازی که در انتهای روستا قرار داشت پیش می‎روند، جائیکه فقط چند چراغ چشمک می‎زدند و در پس زمینه مزارع پوشیده از برف دیوارهای کلیسا که توسط درختان احاطه گشته بود ظاهر می‎گشتند.
خانه گایداها تا حدودی جدا از جاده و در همسایگی کلیسا قرار داشت و توسط باغ تقریباً بزرگی پوشیده شده بود، طوری که نور پنجره‎ها مانند چشمان گرگ از میان بوته‎ها و شاخه‎ها به بیرون نفوذ می‎کرد؛ کشاورزان مستقیم خود را به سمت حیاط نزدیک می‎سازند، اما چون کثافت در جاهای مختلف تا زانو می‎رسید، و گودال‎های کوچک آب خود را چنان گسترش داده که در میان آنها جزایری از برف‎های یخزده بوجود آمده بود، بنابراین آنها با دفع موانع و گام به گام از بیراهه به جلو نفوذ می‎کردند، طوریکه تقریباً آدم فکر می‎کرد آنها عمداً مسیرشان را طولانی‎تر می‎سازند؛ با این وجود آنها با خواندن دعای <درود بر مریم مقدس> تا حصارهای حیاط نفوذ می‎کنند. آندریاس‎باوئر حالا به آنها دستور سکوت می‎دهد، او خودش اما به اطراف خانه رخنه می‎کند، تا پنجره پیش می‎رود و به داخل نگاه می‎کند.
در اتاق بزرگ و سفید پوشیده از تصاویر مذهبی یک چراغ از سقف آویزان بود و در نور آن چند نفر آدم در حال شام خوردن با صدائی خفه با هم صحبت می‎کردند. در اجاق آتش بزرگی می‎سوخت، طوریکه نیمی از اتاق در نوری خونین غوطه‎ور شده بود؛ یک دختر به این سمت و آن سمت می‎رفت و بچه گریانی را بر روی بازوی خود تکان می‎داد.
آندیاس‎باوئر پس از بازگشت زمزمه می‎کند "آنها در خانه‎اند ..." و تمام بدنش می‎لرزید و به زحمت نفس می‎کشید، فقط با زحمت موفق می‎شود بگوید که باید نیمی از مردان بروند و خانه را از کنار مزرعه و حیاط مراقبت کنند.
اما او پس از لحظه کوتاهی کاملاً مسلط بر خود و شجاع از مسیر حصارها می‎گذرد؛ آنها در نزدیکی آلاچیق بودند که از درون حیاط سگ‎ها چنان شکوه‎آمیز زوزه می‎کشند که مردها یکی پس از دیگری توقف می‎کنند.
آندریاس‎باوئر زمزمه می‎کند "آنها جوان‎های ما هستند که خودشان را با سگ‎ها مشغول کرده‎اند. راه بیفتیم! و اگر قصد دفاع از خود را داشتند بلافاصله با چوب این اراذل را می‎زنید، بدون رحم!" و با کشیدن صلیب بر سینه مولر را با خود می‎برد و به سرعت داخل راهرو می‎گردد؛ کشاورزها نیز خود را پس از آنها دسته‌جمعی با فشار داخل خانه می‎کنند."
آنها با گام‎های محکم داخل خانه می‎شوند و با چهره‎های عبوس به سمت اتاق می‎روند.
سر و صداب بلندی ایجاد می‎گردد. گایداها با دهان‎های گشوده از کنار میزی که نشسته بودند می‎جهند، مسن‎ترین‎شان اما بلافاصله بر خود مسلط می‎شود، خود را روی صندلی می‎نشاند، ضربه‌ای به پسرش برای نشستن می‎زند و با خنده‎های کوتاهی که باید او را دوستانه نشان می‎داد می‎گوید:
"سلام بر شما! هی، هی! من چه مهمان‎هائی اینجا می‎بینم! مولر! آندریاس‎باوئر! تمام گروهان!"
گایدای جوان در حالیکه با چشمان وحشتزده از بالای کشاورزان نگاه می‎کرد و ناخودآگاه قاشقش را به سمت غذا می‎برد اضافه می‎کند "بنشینید، کشاورزان درباری!"
هیچکس ننشست، و دستی برای سلام دادن دراز نگشت، آنها مانند تیر چوبیِ در خاک فرو رفته‎ای کاملاً بی‌حرکت ایستاده بودند، فقط آندریاس‎باوئر جلو می‎آید و جدی می‎گوید:
"غذا خوردن کافی‎ست، ما کار مهم‎تری را باید به پایان برسانیم."
گایدا غر و لند کنان و لجوجانه می‎گوید: "کار مهم‎تر؟ حالا وقت شام خوردن ماست!"
آندریاس‎باوئر بر او فریاد می‎کشد: "من به تو می‎گم، دست از غذا خوردن بکش!"
"نگاه کن ... چه رئیسی ... می‎خواد در خانه مردم نقش فرماندهان را بازی کند ..."
"بله، اینطور است، من دستور می‎دهم و تو باید اطاعت کنی، تو حقه‎باز، رذل!"
گاژداها از جا می‎جهند، وحشت آنها را فرا گرفته بود، رنگ‎شان می‎پرد، سرهای‎شان شروع به لرزیدن می‎کند، اما مانند گرگ‎هائی که آماده حداکثر می‎باشند دندان‎هایشان را نشان می‎دادند.
پسر با صدائی خش‎دار و فشرده می‎پرسد: "اینجا چه می‎خواهید؟"
آندریاس‎باوئر با صدای وحشت‎انگیزی فریاد می‎کشد: "شما دزدها را دادگاهی و مجازات کنیم!" این کلمات مانند تیرهای سقف بر سرشان فرود می‎آید، طوریکه آنها خود را کمی دولا می‎کنند.
سکوتی ترسناک مانند نفس یک مرگ در اتاق می‎وزد، طوریکه برای یک لحظه تنفس همه را بند می‎آورد؛ فقط گریه بچه مرتب بلندتر می‎گشت. به ناگهان هر دو گایداها کاملاً غیرمنتظره به سمت در هجوم می‎برند، در دست فرد جوان‎تر چاقوئی دیده می‎گردد، فرد پیرتر به سمت تبر دست می‎برد، اما قبل از آنکه آنها بتوانند دست‎شان را بلند کنند کشاورزان مانند طوفانی از رعد و برق خود را بر روی آن دو می‎اندازند، چوب‎ها با غوغائی خفه به سمت پائین زوزه‌کشان فرود می‎آمدند و تعداد زیادی دست موهای آن دو را، لبه‎های لباسشان، پائین شلوارشان و گردنشان را گرفته و مانند بوته هرزی از زمین کنده و بلند می‎کنند.
طوفان گردبادی در اتاق در می‎گیرد، داد و سر و صدا بلند می‎شود، صندلی‎ها، نیمکت‎ها و ابزار دیگر در اطراف به پرواز می‎آیند، زن‎ها به ناله و زاری می‎پردازند، کلافی از انسان در حال دشنام دادن، کشیدن و فریاد زدن به زمین سقوط می‎کند، عصبانی یکی دو بار معلق می‎زند، به دیوارها برخورد می‎کند و منفجر می‎گردد.
هر دو گایداها مانند گوسفند با طناب بسته شده روی زمین قرار داشتند و با تمام قدرت فریاد می‎کشیدند، در حالیکه خود را با عصبانیت به جلو و عقب پرتاب می‎کردند و دشنام‎های وحشتناکی بر زبان می‎راندند.
آنها را از خانه خارج می‎کنند و در فضای باز بر روی زمین می‎کشند، اغلب با کمک چوب، زیرا آنها مقاومت می‎کردند و با تمام قوا فریاد می‎کشیدند، زن‎ها اما التماس‌کنان در کنار کشاورزان می‎دویدند، طوریکه باید آنها را مانند ماده‌سگی با پاهایشان از خود دور می‎ساختند.
مولر فریاد می‎کشد: "ناقوس‎ها را به صدا بیاورید، بگذارید تمام اهالی روستا جمع شوند!"
برفی سنگین شروع به باریدن می‎کند، طوریکه شب روشن‎تر می‎گردد.
ناقوس بیوقفۀ کلیسا خفه مانند هنگام آتشوزی مهلکی تاریک و وحشت‌برانگیز به صدا می‎آید، طوریکه پرندگان شکاری برج ناقوس قدیمی وحشتزده پرواز می‎کنند و با سر و صدا به دور کلیسا می‎چرخند؛ در این بین از روستا عده زیادی زن و کودک به حرکت می‎افتند.
گایداها می‎گریستند "مردم! رحمت! کمک! خدای بزرگ!" و ناامیدانه سعی می‎کردند خود را از بند رها سازند، اما هیچکس به آنها جواب نمی‎داد، تمام جمعیت در سکوتی عمیق به رفتن ادامه می‎داد. پس از وارد گشتن به حیاط کلیسا آن دو را کنار در به زمین پرتاب می‎کنند.
دوباره آن دو فریاد می‎کشند "ما چه کار کردیم؟ برای چی؟ کمک!" و تلاش می‎کردند از روی زمین بلند شوند، اما به آنها لگد زده می‎شد، طوریکه مانند کُنده درختی به زمین می‎افتادند، و در حال فحش دادن برای انتقام گرفتن وحشتناکی از تمام روستا قسم یاد می‎کردند.
آندریاس‎باوئر خود را در کنار درِ کلیسا قرار می‎دهد، پشتش را به در تکیه می‎دهد، کلاهش را از سر برمی‎دارد و با صدای بلندی می‎گوید:
"برادران تنی و لهستانی!"
فریاد زن‎ها خاموش می‎گردد؛ مردم یک دایره تشکیل می‎دهند. مردم آنجا ایستاده بودند و با سرهای کج نگاه داشته شده گوش می‎دادند، در حالیکه برف متراکم‎تر و مرطوب‎تری بر آنها شلاق می‎زد.
"برادران، من به شما می‎گویم: همانطور که کشاورز در هنگام بهار با گاوآهن تیز بر روی زمین کشاورزی پائیزی جلو می‎رود و شخم می‎زند تا قبل از پاشاندن دانه‎ها برای برداشت آینده آن را ابتدا از علف‎های هرز پاک سازد، به این ترتیب حالا زمانش فرا رسیده است که شر را از جهان ریشه‌کن کنیم ... مردم در مناطق و کلیساهای دیگر هم همین کار را می‎کنند؛ آنها در اولشا منشی را از آنجا بیرون کردند، دزدها را در وولا به قصد کشت زدند و در گرابیسا دزدها را از آنجا بیرون کردند. و آنها خود این عدالت را برقرار ساختند، خودشان، زیرا یک چنین نهاد بدی در این جهان است که تو کشاورز باید کار کنی، اندامت را از مفصل جدا سازی، مالیاتت را بپردازی، حقوق پلیس را بدهی، اما اگر بیعدالتی بر تو واقع شود بنابراین برای تو فقط و فقط ناله بیهوده‎ات باقی می‎ماند."
دیگران صحبت او را تصدیق می‎کنند: "این درست است! کاملاً حقیقت دارد!"
"بنابراین می‎خواهم این را هم به شما بگویم: زمان آن فرا رسیده است که خلق ما بجز بر خود بر هیچ کس دیگری نباید تکیه کند! خلق باید خودش به خود کمک کند، در برابر تبعیض‎ها از خود محافظت و عدالت را خود برقرار سازد! سال‎های زیادی ما انتظار کشیدیم و تمام رنج‎ها را تحمل کردیم، اما هیچکس به ما کمک نکرد، هیچکس نجاتی به ارمغان نیاورد! اما وضع این گونه است: دادگاه‎ها برای صالحین نمی‎باشند، کارمندان برای دهقانان نیستند و از خسارت‎دیدگان حفاظت نمی‎گردد. این را هر کس که عقلی برای فکر کردن داشته باشد می‎داند. وقتی راه چاره‎ای باقی نمی‎ماند بنابراین باید همان کاری را کرد که روستاهای دیگر کرده‎اند."
عده‎ای شروع می‎کنند با عصبانیت فریاد زدن و قصد داشتند با چوب‎هایشان به گایداها حمله کنند: "مردارخوارها را بکشید! تا حد مرگ کتک بزنید! بوسیله اسب‎ها آنها را جر بدهید!"
آندریاس‎باوئر به آنها فریاد می‎کشد و خود را محافظ در برابر آن دو قرار می‎دهد: "ساکت باشید! تکان نخورید! شما سگ‎ها! صبر کنید نوبت شما هم خواهد رسید! ما همه می‎دانیم که آنها راهزن، دزد و خائن هستند و باید مجازات شوند، اما اگر کسی بر ضد آنها چیزی برای گفتن دارد، بنابراین جلو بیاید و آن را در برابر صورت‎شان بگوید. زیرا ما در اینجا برای انجام قتل نفس دادگاه تشکیل نداده‎ایم. ما به خاطر انتقام آنها را دستگیر نکرده‎ایم، بلکه می‎خواهیم آنها را به مجازاتی عادلانه محکوم سازیم!"
مردم خود را تنگ‎تر در هم می‎پیچانند، زیرا این فکر که باید به عنوان اولین نفر جلو بیایند آنها را مضطرب ساخته بود. صدای هیاهو افزایش می‎یابد: همه ناگهان چیزی برای گفتن داشتند و شروع به توضیح خساراتی که به آنها وارد شده بود می‎کنند و در این حال خود را تهدیدآمیز به اسرا نزدیک می‎سازند؛ عاقبت مولر جلو می‎آید، دستش را بلند می‎کند و قاطعانه می‎گوید:
"من در برابر خدا و در برابر مردم شهادت می‎دهم که اسب‎هایم و چهار صد روبل مرا آنها دزدیده‎اند. من آنها را غافلگیر کردم ... با چاقو مرا مجبور ساختند قسم یاد کنم که از آنها شکایت نکنم! مرا تهدید به انتقام گرفتن کردند! آنها بدترین دزدهائی هستند که وجود دارد."
یکی دیگر می‎گوید: "و من شهادت می‎دهم که گایداها یک گاو از من ربوده‎اند."
"آنها از من یک خوک ماده دزدیده‎اند."
صدای دیگری می‎گوید: "از من یک مادیان با کره‎هایش را برداشته‎اند."
مردم در سکوتی تهدیدآمیز گوش می‎دادند.
ناگهان بارش برف قطع می‎گردد، در عوض باد شدیدتر به کلیسا می‎وزید و از درختانی که خود را معترضانه خم می‎ساختند بالا می‎برد؛ در سراسر آسمان ابرهای بزرگ و قهوه‎ای‎ـ‎خاکستری رنگ در پرواز بودند، و کلمات متهم کننده بیوقفه سخت و سنگین می‎بارید، و به دنبال آن از میان جمعیت مرتب یک زمزمه شوم و صدای برخورد خشمگینانه چوب‎ها به هم برمی‎خواست، یا آدم صدای فریاد گایداها را می‎شنید:
"این حقیقت ندارد! او بخاطر دشمنی بر علیه ما شهادت می‎دهد! دزدهای منطقه وولا آنها را دزدیده‎اند! حرف‎هایش را باور نکنید!"
اما مرتب شهود جدیدی پیش می‎آمدند و فقط چیزهای بدتری بر علیه آنها می‎گفتند. عاقبت آنها را به مجروح ساختن یهودی‎ها، لو دادن دوشیزه‎ای به روس‎ها، خیانت به کشیش، آتش زدن، شرابخواری با ژاندارم‎ها و همچنین بی‌توجهی به عبادت در کلیسا متهم می‎سازند. افرادی که چیزی از گناهکار بودن آنها می‎دانستند با حرارت جرم‎ها را نام می‎بردند تا اتهام آنها را سنگین‎تر سازند، طوریکه در آخر یک قیل و قال وحشتناک به وجود می‎آید، زیرا هرکس تلاش می‎کرد تا از دیگری در متهم ساختن آن دو پیشی گیرد، همه نفرین می‎کردند، همه قسم می‎خوردند، و کسی در بینشان نبود که تمایل به زدن آنها نداشته باشد، تا اینکه آندریاس‎باوئر که دیگر قادر به آرام نگاه داشتن آنها نبود با عصبانیت فریاد می‎زند:
"پوزه‎های‎تان را ببندید تا بتوانم حرفم را به پایان برسانم!"
حالا کمی ساکت‎‎تر می‎شود، فقط زن‎ها با عصبانیت به سرزنش کردن ادامه می‎دادند.
او خود را روی آن دو خم می‎کند و می‎پرسد: "آیا اعتراف می‎کنید؟"
آن دو با ناامیدی تمام فریاد می‎زنند: "نه، ما گناهکار نیستیم! آنها از روی دشمنی دروغ می‎گویند! ما قسم خواهیم خورد!"
او به آرامی به آنها می‎گوید: "اعتراف کنید، بعد مجازات‎تان کمتر خواهد شد."
"مرگ بر حرامزاده‎ها! با چوب‎ها آنها را به قصد کشت بزنید! آنها راهزنند، دزد و خائن! مرگ بر اراذل!" ناگهان همه مردم فریاد می‎کشند؛ چوب‎ها چماق‎ها و مشت‎ها تهدیدآمیز بلند می‎گردند، طوریکه گایداها از وحشت می‎گریستند، روی دو پا بلند می‎شدند و خود را به این سمت و آن سمت می‎انداختند، چکمه‎های مردها را دندان می‎گرفتند، مشت‎های آنها می‎بوسیدند و با ناله و لکنت زبان دیوانه‎واری التماس می‎کردند.
آن دو فقط توسط مولر، آندریاس‎باوئر و برخی مردم محافظت می‎گشتند، و تلاش می‎کردند مردم عصبانی را که سعی می‎کردند با فریاد و با چوب پهن و دراز خود را به گایداها نزدیک‎تر سازند عقب نگاه دارند؛ خشمگین‎ترین آنها اما زن‎ها بودند که با چنگ‎هایشان به آن دو هجوم می‎بردند.
اوضاع به طرز وحشتناکی ترسناک می‎گردد، جنجال وحشیانه‎ای در برابر کلیسا حاکم بود، فریاد خشم می‎خروشید و مانند ناقوس که بیوقفه طنین می‎انداخت تهدید می‎کرد.
مولر ناگهان فریاد می‎کشد: "باید قبل از مرگ کشیش آورده شود! کشیش!"
مردم پیروی می‎کنند. یکی برای آوردن کشیش می‎دود.
مولر پیشنهاد می‎کند: "یا بهتر است که ما برای مجازات کردن آنها تا فردا صبر کنیم! ..."
مردم صدای او را با کوبیدن محکم چوب‎هایشان به زمین خفه می‎سازند و فریاد می‎کشند:
"بلافاصله او را بکشید! دزدها چه احتیاجی به کشیش دارند! بگذارید مانند سگ بمیرند! صبر نباید کرد! وگرنه از دست‎مان فرار می‎کنند و قزاق‎ها را به اینجا می‎آورند! آنها را باید تا حد مرگ کتک زد!"
گایداها که بو برده بودند از چه طریقی می‎توانند نجات یابند، شروع به التماس می‎کنند:
"رحم کنید، مردم! اجازه دهید که ما اعتراف کنیم! بگذارید کشیش بیاید ... کشیش را! ..."
از شانس بد آنها کشیش در خانه نبود؛ او برای عبادت شامگاهی رفته بود.
یکی پیشنهاد می‎کند: "بگذارید در برابر تمام مردم اعتراف کنند!"
بقیه حرف او را تأیید می‎کنند: "خوب! اینطور درست است! بگذارید به گناهانشان اعتراف کنند. امید که حقیقت را بگویند!" یک نفر بند دست‎های آنها را می‎برد و می‎گذارد که در درگاه کلیسا زانو بزنند."
صدای عده زیادی شنیده می‎شود "درِ کلیسا را باز کنید! آنها باید در کلیسا اعتراف کنند! در را باز کنید!" اما آندریاس‎باوئر با صدای بلند می‎گوید:
"لازم نیست! چنین دزدهائی را به خانه خدا هدایت کردن یک گناه است، این برای‎شان کافی‎ست که ما به آنها اجازه می‎دهیم در محل مقدسی باشند. ساکت باشید!" او به زنانی که گله می‎کردند دستور سکوت می‎دهد و خود را به روی گایداها خم می‎سازد و می‎گوید:
"اعتراف‎تان را بکنید، اما حقیت را بگوئید! خلق این قدرت را دارد که گناهان شما را ببخشد!" او در کنار آنها زانو می‎زند و بقیه به تبعیت از او در حال صلیب کشیدن بر سینه و آه کشیدن زانو می‎زنند.
گایداها شروع می‎کنند چیز نامفهومی را با لکنت گفتن و در این حال با دقت تمام اطراف را از نظر می‎گذرانند.
مردم عصبانی می‎شوند: "واضح صحبت کنید! بلند صحبت کنید! آیا می‎خواهید به خدای مهربان هم دروغ بگوئید!"
گایدای پیر که انگار ترس روحش را ذوب ساخته بود شروع به لرزیدن می‎کند، به گریه می‎افتد و در حال هق هق سختی شروع به اعتراف می‎کند.
سکوتی گورستانی خود را می‎گستراند، مردم نفس‎شان را نگاه داشته بودند. همچنین سرفه کردن هم متوقف شده بود، فقط صدای گریه پیرمرد از تاریکی به گوش می‎رسید و مانند قطره‎ای خون جاری می‎گشت، و از بالای آن ناقوس کلیسا با سر و صدای بلندی طنین افکن بود و درختان توسط باد به حرکت افتاده خش و خش می‎کردند.
یک وحشت بر روح‎ها حاکم گشته بود که موهای مردم را سیخ می‎ساخت، آنها از وحشت بر سینه خود می‎کوبیدند، اینجا و آنجا صدای آهی محزون شنیده می‎گشت، یک ترس وحشتناک قلب‎ها را از سرمای شدیدی پر ساخته بود، زیرا گایدای پیر که بارها و بارها تلاش می‎کرد تقصیر را به گردن پسر و ژاندارم بیندازد، نه تنها به آنچه مردم او را متهم ساخته بودند اعتراف کرد، بلکه به چیزهای خیلی بدتری هم معترف گشت.
و او بعد از پایان دادن به اعترافاتش با دست‎های از هم گشوده به زمین می‎افتد، با سر به درگاه کلیسا می‎کوبد و طوری زاری و التماس می‎کند که بسیاری همراه با او می‎گریستند.
"بگذارید حالا دلقک اصلی اعتراف کند! دلقک! حرکت کن، تو قاتل! عجله کن! ..." و آنها شروع می‎کنند با چوب و لگد به او فشار آوردن، طوریکه او با عصبانیت خود را از جا بلند می‎کند. "شماها خودتان دزدید! شماها می‎خواهید بی‌گناهان را بکشید! شماها خودتان راهزن و خائنید ... مردم شپشو! اجساد متعفن! برده‎ها!" او مرتب وحشتناک‎تر نفرین و تهدید می‎کرد، تا اینکه پدرش از او خواهش کرد:
"فروتن باش، پسرم! به گناهانت اعتراف کن، بعد شاید که گناهانت را ببخشند. فروتن باش!"
"من نمی‎خواهم! من از این قاتل‎ها ترحم درخواست نمی‎کنم! سگ‎های هار! ... برده‎ها! من احتیاجی به اعتراف کردن ندارم! بگذار آنها مرا بکشند! بگذار جسارت کنند، این پدر سگ‎ها! ... ارتش برای قتل من فردا جزایشان را خواهد داد! بگذار فقط مرا لمس کنند!" او مانند حیوان وحشی‎ای فریاد می‎کشید و ناگهان می‎جهد و با مشت‎هایش به نفرهای جلوئی می‎زند و مانند یک هار به همه حمله می‎کند. پیرمرد خودش را به سمت او پرتاب می‎کند و پنهانی مانند یک گرگ تلاش می‎کند که موفق به فرار گردد.
قیل و قال وحشتناکی به وجود می‎آید، مردم اما بلافاصله بر آنها چیره می‎شوند و آنها را مانند توده‎ای پارچه ژنده بر روی محل قدیم‎شان می‎اندازند، آندریاس‎باوئر اما کاملاً هیجانزده و خشمگین فریاد می‎کشد:
"آنها می‎خواستند فرار کنند! ... آنها ما را با انتقام گرفتن تهدید می‎کنند! ... آنها بدترین قاتل‎ها و دزدها هستند! مردم، آنها را مجازات کنید! آنها را مانند سگی هار بزنید و بکشید! همه باید آنها را بزنند! همه! ... هر کس که به خدا معتقد است بزند!"
موجی در میان مردم درمی‎گیرد. مردم خود را بر روی دزدها می‎اندازد. صد چوب بلند می‎شوند و با سر و صدای خفیفی پائین می‎آیند. یک فریاد که تا آخرین نقطه آسمان قابل شنیدن بود از گلو خارج می‎گردد، طوریکه انگار تمام جهان سقوط کرده باشد، مانند طوفان گردباد وحشتناکی آغاز می‎شود و به یکباره ساکت‎تر می‎گردد. طوریکه آدم در تاریکی فقط صدای ضربات چوب‎ها، ضربات خفه لگدها، ناله زنان، خس خس نفس‎ها، لعنت کردن و گهگاهی هم فریاد وحشیانه و وحشتناک افراد کتک خورده که تا استخوان نفوذ می‎کرد شنیده می‎گشت.
پس از مدتی در مقابل آستانه کلیسا فقط یک توده سیاه کثیف و بی شکل در برف دیده می‎گشت و بوی شیرین منزجر کننده خون به مشام می‎رسید ...
ناقوس کلیسا از طنین می‎افتد، اما مردم هنوز برای به خود آمدن وقت نیافته بودند که از روستا این خبر را می‎شنوند: ژاندارم فرار کرده است. جوانان روستا یکی پس از دیگری دوان دوان می‎آمدند و درهم برهم با فریاد بلند گزارش می‎دادند:
"ژاندارم گریخته است! وقتی ناقوس به صدا آمد ما به اتاق هجوم بردیم، اما او دیگر آنجا نبود ..."
"از طریق اتاق‌خواب فرار کرده بود! دختر مولر به او هشدار داده بود!"
"این واقعاً حقیقت دارد، ما دیدیم که چگونه دختر مولر از آنجا خارج شد. او به ژاندارم هشدار داد! او!"
مولر فریاد می‎کشد "این یک دروغ است!" و با مشت به آنها حمله می‎کند.
زن‎ها فریاد می‎کشند "همه این را می‎دانند که او معشوقه ژاندارم بوده است، همه!" و هر یک از آنچه در این مورد می‎دانست گزارش می‎دهد، تا اینکه آندریاس‎باوئر دوباره به صدا می‎آید:
"مردم، گوش کنید! برادران! ما این دو را به مجازات رساندیم، اما بدترینشان از دست ما فرار کرده است! باید به تعقیب او پرداخت ... ما می‎خواهیم تمام کسانی را که خلق را محروم ساخته‎اند مجازات کنیم، کسانی را که از خلق دزدی و خیانت می‎کنند! ــ فوری سوار اسب شوید و به دنبالش بروید! سوار اسب‎ها شوید، جوان‎ها! او به طرف شهر فرار کرده است! او را شکار کنید، باید او را زنده یا مرده گرفت! سریع، مردم! تا او نتواند به ما حقه بزند! فقط سریع! ..."
آنها پخش می‎شوند و سریع به سمت روستا می‎دوند، و تعداد زیادی کشاورز با خواندن یک دعای ربانی از مسیرهای مختلف جهت شهر به تعقیب می‎پردازند، طوریکه اسب‎ها به خشم می‎آیند و کثافات جاده در زیر سم‎شان متلاشی می‎گردند.
حالا روستا به طور کامل از سکنه خالی شده بود و فقط در حیاط کلیسا صدای ناله و زاری زنانه شنیده می‎گشت.
مولر در وسط جاده روستائی، بدون توجه به باران و برفی که به چهره او شلاق می‎زدند خود را به سمت خانه می‎کشاند، او اغلب می‎ایستاد، با زحمت هوا تنفس می‎کرد، آه عمیقی می‎کشید، گهگاهی تلو تلو می‎خورد و سپس دوباره مانند آدم منجمدی می‎ایستاد، اینجا و آنجا فقط زیر لب، دردناک و از اعماق قلب رنج دیده‎اش آهسته زمزمه می‎کرد:
"تو یک چنین دختری هستی! یک چنین! ... معشوقه ژاندارم! ..." او مانند آدم گیجی آن را تکرار می‎کرد و چوبش را محکم‎تر در دست می‎فشرد.
او حالا فقط مانند تب‌دارها می‌لرزید و اشگ‌هائی به درشتی نخود فرنگی از چشم‌هایش می‌چکیدند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر