لبخند سعادت.

یک جائی در فضا و دور از انسان‎ها سعادت نشسته بود و گریه می‎کرد.
او بر روی گوی خود نشسته بود، گوی و خودش را کاملاً در حجاب کم نور خویش پیچانده بود و با گوشه آن آهسته اشگ‎هایش را از چشم‎های زیبایش پاک می‎ساخت.
سعادت بسیار غمگین بود.
یک پری کوچک که گوشه دهانش را در حال گریستن کج کرده بود و از چشمانش قطرات اشگ در فضای خالی می‎چکیدند و به ستاره دنباله دار تبدیل می‎گشتند آنجا در پرواز بود.
هنگامیکه پری کوچک سعادت را می‎بینید با عجله به سمت او پرواز می‎کند و زانویش را در آغوش می‎گیرد و فریاد می‎زند: "عاقبت پیدایت کردم؟ تو سعادت هستی، تو باید کمکم کنی!"
سعادت موهای پری کوچک را نوازش می‎کند و اندوهناک می‎پرسد: "چه اتفاقی افتاده؟"
من در آن پائین در مسیر تاریک کوه نزد ریلاز Rilas و پادنا Padna در کلبه‎ای که نخل‎های بزرگ به سقفش سایه می‎اندازند زندگی می‎کنم. آنها را نمی‎شناسی؟ ریلاز را که الیاف از جنگل جمع آوری می‎کند و آن را برای فروش به بازار می‎برد؟ و من بودم که سعادتشان را نگهبانی می‎کردم و آنها همدیگر را خیلی دوست داشتند. در این وقت برادران زرد پوست آمدند و گفتند که ریلاز باید با آنها به پائین به سمت دریا برود و وقتی او از خود نافرمانی نشان داد او را با زور به همراه بردند؛ زیرا او باید بخاطر آزادی بر ضد مردان سفید پوست در کشتی‎های بزرگشان می‎جنگید. و پادنا خیلی گریه می‎کرد. تو باید ریلاز را برایمان برگردانی. اینطور نیست، تو می‎خواهی این کار را بکنی؟"
و او از روی چشمان سعادت حجاب را می‎کشد، در این وقت یک قطره اشگ بر روی پیشانی‎اش می‎افتد و او با وحشت به بالا نگاه می‎کند و می‎پرسد:
"آیا تو گریه می‎کنی؟"
"آره کوچولوی من، من گریه می‎کنم و قادر نیستم به تو کمک کنم."
"تو به من کمک نمی‎کنی؟ چرا کمک نمی‎کنی، مگه تو سعادت نیستی؟"
"فقط سعادت. چون من سعادت هستم قادر به کمک کردن به تو نیستم."
"تو باید کمک کنی، تو باید به ما کمک کنی!" با این کلمات دومین پری به پای سعادت می‎افتد.
"این پری مرا می‎شناسد، ما در یک سرزمین زندگی می‎کنیم. مردان سفید پوست از کشتی‎های خود پیاده گشتند و گلوله‎هایشان دوستان ما را می‎کشند. آه، پیروزی در جنگ را به مردان ما بده، مردان ما برای آزادی‎ای که می‎خواهند از آنها بربایند می‎جنگند!"
سعادت می‎گوید: "مگر نمی‎بینی که من گریه می‎کنم؟ وقتی من گریه می‎کنم دیگر نمی‎توانم به کسی کمک کنم."
"خوب پس گریه نکن!"
"این دست من نیست. من فقط می‎دانم که باید گریه کنم و به این خاطر نمی‎توانم کمک کنم. و وقتی نتوانم کمک کنم بنابراین باید گریه کنم. یکی به دیگری بستگی دارد."
پری‎های کوچک نیمه ناباورانه و نیمه نامفهوم به سعادت نگاه می‎کردند.
و هنگامیکه آنها به او خیره بودند، پری دیگر که بزرگ‎تر و باهوش‎تر بود به آنجا پرواز می‎کند. حالا دیگر قطرات اشگ از چشم‎های او نمی‎چکیدند و فقط می‎گذاشتند که چشمانش تاریک مانند فضای نامتناهی قدرت بدرخشند، و یک غم عمیق از درون آنها به سعادت التماس می‎کرد:
"کمک، کمک! آه خواهش می‎کنم، خواهش! نیاز بزرگ است!"
"خواهشت چیست، فرزندم؟"
"آن پائین در اقیانوس طوفان شدیدی در گرفته است. کشتی بزرگ بخار پره‎هایش شکسته است. درمانده توسط امواج تحت تعقیب است. مسیری که کشتی می‎راند به صخره‎های عریض منتهی می‎گردد، به هلاکتی مطمئن. پانصد انسان در امواج غرق خواهند گشت. آنها که حالا بخاطر زندگی خود التماس می‎کنند قصد دارند وطن جدیدی تأسیس کنند. اگر که تو سعادت هستی عجله کن و آنها را نجات ده."
سعادت فقط آرام سرش را تکان می‎دهد، زیرا که احساس می‎کرد اشگ در چشمانش جمع شده است.
آن دو پری کوچک با اشاره‎ای به همدیگر از آنجا پرواز می‎کنند، زیرا آنها می‎خواستند ببینند که مردان سفید پوست چگونه دچار زحمت می‎گردند.
سومین پری اما می‎گوید:
"تو امتناع می‎کنی؟ این چطور ممکن است؟ آیا مگر افراد زیادی که با از دست دادن زندگی خود سعادت‎شان را هم از دست می‎دهند نمی‎بینی؟ آیا مگر نمی‎دانی که سرنوشت ملت‎ها به این کشتی بسته است؟ به پیشانی این جوان که در زیر موهای خیس از طوفان شلاق خورده‎اش می‎درخشد نگاه کن ــ آیا نمی‎بینی که او یک نابغه است، قادر است برای بشریت عمل بزرگی انجام دهد که میلیون‎ها نفر را سعادتمند می‎سازد؟ و تو می‎خواهی که او غرق گردد؟
"من نمی‎خواستم به او کمک کنم؟ آه فرزندم، من نمی‎توانم این کار را بکنم."
"تو می‎توانی این کار را بکنی. ببین، آنجا غول چاق آب و هوایِ اقیانوس در حال استراحت زمستانی خود لم داده است. او فقط احتیاج دارد آرنج زمخت خود را کمی حرکت دهد تا چرخش مسیر طوفان تغییر کند و کشتی از سمت شمال از کنار صخره‎ها عبور کند و از چنگ گردباد خلاص گردد. چرا به او فرمان نمی‎دهی؟"
"زیرا که این کار هیچ کمکی نمی‎کند. زیرا که او به حرفم گوش نخواهد کرد. من این غول‎ها را که با علم بی پایان مادرشان طبیعت خود را بزرگ می‎سازند و از متکبرترین و تنبل‎ترین بی دست و پاهای جهانند می‎شناسم. و من خوب می‎دانم زمانی که آنها از من اطاعت نکنند چه باید کرد، من می‎توانم آنها را مجبور سازم. تو آن را خواهی دید، با من بیا!"
سعادت با خستگی از جا بلند می‎شود و با پری به سمت غول آب و هوا پرواز می‎کند.
در این وقت کشتی در کنار امواج بلند سفید ظاهر می‎گردد. غول در خواب بود و فشار بازوی بادی در حال استراحتش طوفان را مجبور ساخت به سمت صخرهه‎ها بوزد.
سعادت حکم خود را زمزمه می‎کند:
"بازویت را به کناری بلند کن تا کشتی به بندر هدایت شود!"
غول خود را تکان نمی‎دهد، او فقط نیمه خفته غر و لند کنان می‎گوید:
"چه کسی به من حکم می‎کند؟ این حکم مست کننده پر احساس چه معنا دارد؟ آیا نمی‎بینی که من باید استراحت کنم تا بتواند هوا در من رو به پائین فرود آید و مسیر صحیح‎اش را بیابد؟ نمی‎بینی که غول اتر بر روی من ایستاده است، کسیکه آن بالا از خورشید گرما را به پائین پارو می‎کند؟ مزاحم کار ما نشو که نظم قانون به آن بسته است."
"پس حداقل این بازو را کمی به کنار بکش، فقط یک قطعه کوچک کافی‎ست، فقط به اندازه‎ای که ما کشتی را نجات دهیم!"
غول غرشی می‎کند "کشتی به من چه ربطی دارد؟". اما هنگامیکه او سعادت را می‎شناسد کمی خوش خلق می‎گردد، و می‎گوید:
"تو هرگز نمی‎توانی آرام بمانی! اما به خاطر تو می‎خواهم تا حد امکان برایت کاری انجام دهم ــ می‎خواهم انگشت کوچکم را کمی خم کنم."
هنوز او این کار را انجام نداده بود که کشتی یک کم بیشتر به سمت شمال می‎راند و خود را آهسته‎تر به صخره نزدیک می‎سازد، سپس انسان‎ها دوباره امیدوار می‎گردند.
سعادت خواهش می‎کند: "این کافی نیست. فقط یک کم بیشتر!"
متأسفانه اما یک قطره اشگ بر روی بازوی غول می‎چکد. در این وقت او روی در هم می‎کشد و فریاد می‎زند:
"این کار ممکن نیست! آیا مگر نمی‎بینی که بعد تمام گردباد به سمت خشکی خواهد رفت و شهرهای شکوفا، مزارع به بار نشسته و جنگل پیر را منهدم و ویران خواهد ساخت. برای من هیچ تفاوتی نمی‎کند. اما دیگر برایم ممکن نیست برایت بیشتر از این کاری انجام دهم، حتی اگر هم می‎خواستم. من و برادران غولم اجازه نداریم بخاطر تو اصولمان را تغییر دهیم. اگر لازم می‎گشت که حالا من بتوانم بازویم را حرکت دهم، در این صورت  قبلاً غول اتری اجازه فرود آمدن بر پشت مرا نمی‎داشت، و غول زمینی باید چین‎های پوستش را کمی زودتر در هم می‎کرد تا غول دریائی بتواند خود را طور دیگر قرار دهد. در این وقت غول بزرگ خورشید هم مدت‎ها قبل از اینکه انسان خزنده وجود داشته باشد با بازوهای چنگکی‎اش باید چیز دیگری می‎کشید و غول فضا هم باید حتی چیزهای دیگری به یاد می‎آورد. ما نمی‎توانیم بخاطر تو کل جهان غول‎ها را در ناراحتی‎ها سقوط دهیم."
و حالا سعادت عصبانی می‎گردد: "که اینطور؟ شما جوانک‎ها؛ شماها نمی‎توانید؟ پس برای چه کاری شماها اصلاً وجود دارید؟ بخاطر خودتان شاید؟ مگر نباید خادم باشید تا بر روی این زمین انسان‎ها سعادتمند گردند؟ مگر نباید کار کنید تا هدف برآورده گردد و قلب انسان‎ها به شوق افتد؟ پس این بدن بادی شما، این بازوان اتری و نیروی غولی‎تان به چه درد می‎خورند، این چه سیاراتی هستند که با آنها توپ بازی می‎کنید، اگر که آنها وسیله‎ای برای اهدافم نباشند؟ نظم جهان شما در مقابل یک چهره خندان به چه درد من می‎خورد؟"
"و تو؟ تو چه ربطی به من داری؟ مگر می‎توانی به من حکم کنی؟ خوب اگر می‎توانی بخند! من قانون خودم را دارم و بر طبق آن عمل می‎کنم. من نمی‎دانم آن را چه کسی به من داد و به من هیچ ربطی ندارد که به درد چه کاری می‎آید. من گوش به فرمان کسی بجز قانون غول‎ها نمی‎دهم. من هستم، چون من هستم. من دستم را وقتی دراز می‎کنم که مجبور باشم، و اقیانوس میلیون‎ها انسان را اگر که در مسیرش باشند غافلگیر می‎سازد."
در حالیکه غول هنوز مشغول صحبت کردن بود کشتی به صخره نزدیک و نزدیک‎تر می‎گشت. حالا پری با صدای بلند می‎گریست.
در اینجا نمی‎شد صدای فریاد ترسناک انسان‎ها را شنید، سر و صدای خرد گشتن تخته‎های چوب و خروش موج‎های بلند وقتی کشتی بخار بر روی صخره پرتاب گشت شنیده نمی‎گشت ــ فقط صدای زار زار گریستن پری‎ها بعد از ناپدید گشتن کشتی به گوش می‎آمد.؛ ــ
پری سر خود را در جامه سعادت که با چشمانی خیره به دوردست نگاه می‎کرد پنهان می‎سازد و با خشمی مقدس می‎پرسد: "اما او باید از یک نفر که قانونش را تنظیم کرده اطاعت کند، ــ آیا نباید؟"
"حتماً، اما او از آن کاملاً بی خبر است. و او چون من گریه می‎کردم از من اطاعت نکرد."
"اما تو سعادتی و سعادت باید حکم کند!"
" فرزندم، آیا تو آن را می‎دانی؟ آیا من آن را می‎دانم؟ آیا مگر من احتیاج به گریستن داشتم اگر غول‎های اتری همیشه از من اطاعت می‎کردند؟ بعد من می‎توانستم جهان را طور دیگر هدایت کنم، بعد باید آنها به میل من کار می‎کردند. بعد مجبور بودند برایم قصرهائی بسازند با اتاق‎های همیشه بهار که در آن بشریت در تمام شادی‎های بودن راه می‎رفت ــ ــ اما آنها فقط به ندرت از من اطاعت می‎کنند؛ من به آنها دستور می‎دهم، اما اینکه آنها از آن پیروی کنند، آن را یک نفر تعیین می‎کند، کسی که ما درکش نمی‎کنیم. و او باید خوب بداند که چرا سعادت را توانمندتر نیافریده است."
"آه سعادت، با این وجود تو تواناترین‎ها در بین تمام پری‎ها هستی!"
"آری من اینگونه‎ام به شرطی که اجازه لبخند زدن داشته باشم. اما تو با من در حال گریستن مواجه گشتی، و اشگ‎ها ــ آه فرزندم ــ می‎دانی از اشگ‎های خوشحالی چه تشکیل می‎شود؟ روزی آن را یکی از کوتوله‎هائی که با چکش‎های سخت ساخته شده از الماس در شب بی تضاد قلب‎های آینده را طرح می‎ریزند به من گفت. آنها اشگ‎هایم را برای محکم کردن قلب‎ها زمانی که اراده داغ انسان در آن ریخته می‎گردد برای جلوگیری از منفجر گشتن احتیاج دارند. شاید به این دلیل است که باید من چنین ناتوان باشم."
سعادت دوباره بر روی گوی شفافش می‎نشیند و پری که دلیری‎اش را از دست داده بود خود را نرم در کنار او فرم می‎دهد.
در این هنگام باز یک پری به آنجا به پرواز می‎آید، این بار پری یک پسر کاملاً کوچک بود که اشگ گوله گوله از چشمان گردش می‎چکیدند و دلخراشانه می‎گریست. او به این شکل در دامن سعادت سقوط می‎کند.
سعادت می‎پرسد "پسرم، چرا گریه می‎کنی؟" اشگ‎هایش را پاک می‎کند و بینی‎اش را هم فراموش نمی‎کند. "حتماً بدبختی بزرگی رخ داده است؟"
پسرک هق هق کنان می‎گوید"بله، بله، یک بدبختی بزرگ. خواهر کوچکم، آه، خواهر کوچک من ــ آه، آه!"
"آرام بگیر، عزیز کوچولوی من."
"او تنها کسی‎ست که برای پدر و مادرم باقی مانده است، زیرا بقیه ما همگی پری شده‎ایم ــ خواهر کوچک من در کنار درب خانه ایستاده بود ــ اما، آه ای سعادت می‎خواهی به او کمک کنی؟"
"اول تعریف کن که چه شده است."
"او عروسکی که سر چینی‎اش را می‎توان عوض کرد در دست داشت و او را در بازویش مانند گهواره تکان می‎داد و عروسک خوابش برده بود، و در این وقت ــ و در این وقت؛ ــ"
"خوب حالا اینطور گریه نکن!"
"در این وقت سگ شروری آمد و واغ واغ کرد، خواهر کوچک من ترسید و عروسک از دستش افتاد، و ــ و ــ و سر چینی شکست و از وسط به دو نیم شد ــ و ؛ ــ"
"حالا خواهر کوچولویت به تلخی می‎گرید؟"
"ت‎ـ‎ل‎ـ‎خ" و پری کوچک خیلی تلخ‎تر می‎گریست و مرتب هق هق کنان می‎گفت: "ت‎ـ‎ل‎ـ‎خ" ــ ــ
قطرات اشگ از روی حجاب سعادت که اشگی بر آن نمی‎چسبد به پائین می‎غلطیدند و در یکی از چین و چروک‎هایش دریای کوچکی تشکیل داده بودند که پری کوچک در حالیکه اشگ‎هایش همچنان جاری بودند با شگفتی در آن نگاه می‎کرد.
در این هنگام لبخند آهسته‎ای بر چهره سعادت می‎نشیند و بر غمش چیره می‎گردد ــ و حالا دلپذیر لبخند می‎زند، همانطور که فقط سعادت می‎تواند بزند. ــ ــ
و کیهان با تابشی قوی خود را در برابر لبخند سعادت مانند گلی در نور خورشید می‎گشاید، و غول‎های خشن اتری سرهایشان را بلند می‎کنند، و خورشید غول هم حتی دیهیم پرتوهایش را می‎تکاند، طوریکه گرما در ابدیت می‎جهید.
سعادت اما از جا بلند می‎شود، و هیبتش با قدرت تمام از میان بلندای آسمان رو به رشد می‎نهد، و آهسته‎ترین اشاره‎اش را گیتی پهناور می‎شنید. ــ ــ ــ
غول زمان در برابر فرمان سعادت تعظیم می‎کند و دستورات او را به زمان گذشته که تنظیم کننده همه آن چیزهائی‎ست که باید امروز باشد ابلاغ می‎کند.
غول‎های اتری به حرکت می‎افتند و پرتوهای خود را در راهروهای سیسیل  Sizilien، جائیکه باغ‎های پرتقال قرار دارند می‎تکانند. غول متکبر طوفان که همیشه در میان ابرها رعد و برق می‎زد حالا با زور از میان روی و کربن می‎گذشت و در میان سیم‎های دراز بر فراز قاره‎ها و از میان دریاها خود را می‎گستراند تا از شمال شهری در اروپا به سمت جنوب آن فرمانی را حمل کند.
غول چوب در جنگل‎ها با سر و صدا تنه درختان را آورد، و غول آهن از تاریکی سنگ معدن به جلو رشد کرد و در کوره ذوب گشت. غول سیاه ذغال از درون چاه عمیق، جائیکه او را غول زمین به هم فشرده بود ظاهر می‎گردد و زیر دیگ بخار می‎رود، غول آب بخار می‎گردد، قل و قل بالا می‎آید و فشار می‎آورد ــ و کشتی بخار دریا را می‎شکافد و پیش می‎رود.
و کشتی هنگام بازگشت میوه‎های گرمسیری طلائی در انبار داشت. هزاران غول دیگر با بازوان قوی خود در انتقال آنها برای انسان کار و اجناس را رد و بدل می‎کردند و طلا را می‎غلطاندند و مغازهای درخشنده برای شهر می‎ساختند و میوه‎ها را در ویترین‎ها قرار می‎دادند که بدرخشند و جلب نظر کنند.
در شهر اما، جائیکه خواهر کوچلو عروسکش را شکسته بود، مردی در تفکری عمیق عبور می‎کرد. او از میان خیابان می‎رفت، و مردم به او سلام می‎دادند و او تشکر می‎کرد.
در این هنگام مردم سر خود را تکان می‎دادند، زیرا آنها متوجه می‎گشتند که او آنها را نشناخته است. او کجا بود؟ کاملاٌ دور، بر بالای زمین، جائیکه سعادت با فرشتگان نشسته بود، و حتی دورتر، جائیکه غول بی انتهای فضا در میان ستارگان اردو زده است. و او می‎بیند که غول اتری دستانش را از دوران ماقبل تاریخ برای کار بلند ساخته، که چگونه خورشیدها را جمع می‎کردند و سیارات را به نوسان می‎آوردند، که چگونه دریاها را حفر می‎کردند و با زحمت فراوان سلول‎های کوچک زنده می‎ساختند، او ردیفی از جنسیت‎های جنگده را دیده بود، تا اینکه خود او به بیرون می‎جهد، در یک جائی، در یک زمانی، و باید در میان این همه جنگنجو راه می‎پیمود.؛ ــ
آنها برای او چه بودند، او برای آنها چه بود؟ مردم از اینکه او مسیر بسیار طولانی‎ای را که آنها بر رویش آمده بودند، از همان مه اولیه سیارات تا این طبقه فعال شهروندان می‎شناخت چه می‎فهمیدند؟ آنها از اهداف بلندی که غول‎ها بخاطرشان می‎نالیدند چه می‎دانستند؟ برای آنها چه ارزشی داشت که او کوتوله‎هائی را می‎دید که در شب بی تضاد چکش‎های ساخته گشته از الماس خود را به حرکت می‎آوردند و اراده انسانی در قلب‎های محکم گشته می‎ریختند؟ و آن چه کمکی به خود او می‎کرد؟
افکار مرد به دوردست‎ها رفته بودند و با این حال کاملاً نزدیک بودند، کاملاً نزدیک ــ در همین کوچه بودند، در میان این انسان‎ها ــ زیرا که آنها باید به اینجا بازمی‎گشتند، دوباره و باز دوباره. به این خاطر افکارش به پرواز می‎آمدند تا فراموش کنند که آنها اینجا بودند. افکارش در دوردست‎ها جستجو می‎کرد، با اینکه می‎دانستند که آنچه را گم کرده‎اند هیچ کجا پیدا نخواهند کرد. و روحش در این رفت و آمد در میان فضای بزرگ و لایتناهی، جائیکه سعادت نشسته بود و در میان شهر تنگ، جائیکه آنها دختر را می‎جستند در نوسان بود. ــ ــ این رفت و آمد فکر همچنان ادامه داشت،  تا اینکه ریتمی ساکت شده بود. ــ ــ از میان خیابان‎ها و مردم عجول می‎گذشت که در اطراف خود وزشی مانند نفس گسترده، سرد و ساکت تنهائی احساس می‎کند:

از میان شهر می‎گذرم و به تو می‎اندیشم؛
و فقط می‎دانم که من همه جا تنهایم.

اینجا محلی نیست که به من لو ندهد،
چه اندازه نگاهم پنهان به دنبال تو می‎گشتند.

اینجا سلامی پر شوق و امید رد و بدل می‎گردید،
اینجا واژه‎های عاشقانه‎ات را پنهانی می‎شنیدم

و حالا از میان خلاء به آن سو آهسته در پروازم.
خیره افتاده و مرده است محلی که در آن می‎باشم،

سعادت مسیرش از رهی دیگر است
و زمانی هم که نزدیک می‎شود، دیگر سعادت من نیست!

و ناگهان بعد از این طنین در وی از راه بسیار دور هیبت درخشان خندان سعادت که کار غول اتری را هدایت می‎کرد به نوسان می‎آید و روح مرد تنها مانده را چنان نوازش می‎کند که درونش برای یک لحظه مانند درخشش چشم بزرگ و سیاهی بطور لذتبخشی روشن می‎گردد. هنگامی که او به بالا نگاه می‎کند تابش آفتاب بر روی ویترین‎ها و میوه‎های طلائی نشسته بود و در اطرافش باد مانند نفس واقعی بهار می‎وزید.
در آنجا شاعر پرتقال می‎خرد و به رفتن ادامه می‎دهد، و حالا او انسان‎هائی را که آنجا در گذر بودند می‎دید و می‎شناخت. و آنجا در کنار درب خواهر کوچکش را می‎بیند که همان لحظه عروسکش شکسته بود ــ ــ او می‎گریست و به طور تلخی هق هق می‎کرد.
در این وقت شاعر دست در کیفش می‎کند و به کودک پرتقال درخشنده را می‎دهد. او عروسکش را می‎اندازد و شگفت زده میوه را می‎گیرد. قطرات اشگش خشک می‎شوند. دختر با چشمان درشت و سیاهش که او آنها را می‎شناخت به برادرش نگاه می‎کند، و بر چهره دختر یک لبخند می‎نشیند، لبخندی چنان شیرین که فقط سعادت قادر به چنین لبخند زدنی‎ست. ــ ــ
و لبخند دوباره از چهره مرد تنها می‎درخشد.
در آن بالا حالا پری کوچک دست از هق هق کردن می‎کشد و همراه با سعادت و با آسمان لبخند می‎زند.
اما پری بزرگ‎تر که باهوش بود سعادت را با چشمان شعورش می‎نگرد و به او می‎گوید:
"من این را درک نمی‎کنم. در جائی که ملت‎ها در رنجند، در جائیکه هزاران نفر سوگوارند و در جائیکه برای سرنوشت انسان‎ها باید تصمیم گرفته شود، در آنجاها غول‎های اتری از تو اطاعت نمی‎کنند، و حالا آنها مانند برده‎های وحشت کرده بخاطر تهیه یک پرتقال زمان مناسبی آماده می‎سازند؛ ــ
سعادت با چشمان درخشنده پاسخ می‎دهد: "زیرا که من لبخند می‎زنم"
"اما چرا لبخند می‎زنی؟"
"مگر من آن را می‎دانم؟ آیا وسیله سنجشی برای رنج و لذت سراغ داری؟"
"اما تمام جهان را بخاطر لبخند یک کودک به جنبش واداشتن!"
"مگر نمی‎دانی که لبخند یک کودک لبخند خداست؟"

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر