آموزش از راه دور.

"تا خانه راه طولانی‎ایست ــ آدم در چنین روزهای داغی این را متوجه می‎شود. من فکر می‎کنم که خسته باشم. اما کمی حرکت بد نیست."
پروفسور فریستر Frister پس از چهار ساعت تدریس و در راه بازگشت از دبیرستان به خانه اینگونه می‎اندیشید. حالا او در اتاق مطالعه‎اش کنار میز تحریر راحت نشسته و سرش را به دست‎هایش تکیه داده بود و موی سفیدش را که از گام برداشتن سریع هنگام بازگشت به خانه هنوز مرطوب بود از پیشانی به کنار می‎زد.
"یک ساعت مانده تا وقت نهار. پس چه باید کرد؟ البته کار. آنجا دو تل بلند از دفترچه‎های آبی دانش آموزان که باید کارهایشان تصحیح شود قرار دارند. اما این کار حالا ممکن نیست! قطعاً هدایت کردن هر ساله یک نسل جدید و افراد جدید در مسیر تکامل معنویت کار بسیار جالبی‎ست! زنده ساختن یک برنامه درسی یکسان برای بیست و هشتمین بار و با نیروی‎ای تازه چه وظیفه زیبائی‎ست! فقط جای تأسف است که افراد خود را تا اندازه‎ای زیاد تکرار می‎کنند! من دقیقاً می‎دانم چه در دفترچه‎ها نوشته شده است. اشتباهات دانش آموزان همیشه یکسانند. بسیار آموزنده برای آمارگیران که چگونه در نزد تک تک محثلین همان قانون خطای انسانی در تکامل خویش خود را به کرسی می‎نشاند ــ بسیار جالب! اما حالا، حالا من کمی خسته‎ام!"
فریستر دسته‎ای کاغذ که تحقیقاتش در مورد جریان روزانه منحنی‎های درجه حرارت را در آنها نوشته بود برمی‎دارد ــ بسیار مهم برای بحث تعطیلات بخاطر گرمی هوا ــ و با دقت به مطالعه آن می‎پردازد. آنجا نکته مشکلی قرار داشت که او از آن هنوز دور نشده بود. البته او راهی که باید برگزیده می‎گشت را می‎دانست، اما محاسبات به یک کار چندین ماهه نیاز داشتند ــ از کجا باید او این وقت را پیدا می‎کرد؟
او قلم را در دوات می‎کند، چیزی می‎نویسد، قلم را دوباره به کناری می‎گذارد و سرش را مجدداً به دست‎هایش تکیه می‎دهد.
او فکر می‎کند "می‎شود انجامش داد، به شرطی که آدم در هنگام کار سر حال باشد. اما چه وقت؟ چهار ساعت تدریس، این همه صحبت کردن در کلاس درس و مواظب بودن و عصبانی گشتن بخاطر ابلهی‏‎های یکسان و مسیر بازگشت به خانه. ــ در مجموع ما در تکنیک مدرسه هنوز خیلی عقب مانده‎ایم. آیا نباید حالا یک بار چیز بهتری از این تجربه قدیمی که معلم و دانش آموز را مجبور به حضور در یک کلاس درس می‎کند پیدا کرد و ... خب، البته این یک وظیفه ایده‎آل است ... هرچند، نیروی زیادی به هدر خواهد رفت، و ــ و این آدم را کمی خسته می‎سازد. منظورم این است که تکامل تکنیک می‎توانست اینجا یک راه مقرون به صرفه‎تری پیدا کند."
فریستر به صندلی تکیه می‎دهد و کمی چشم‎هایش را می‎بندد.
او به فکر کردن ادامه می‎دهد "بله، در صد یا دویست سال دیگر چگونه با دلسوزی به روش نیرو هدر ده و قدیمی ما می‎نگرند! جوانانی که احساس مسئولیت قوی‎تری در گوشت و خون دارند، جامعه مدرسینی که از مدرن‎ترین تکنیک سود می‎جوید؛ هیچ بهانه‎ای، هیچ فریبی، هیچ کودکی کردنی، هیچ خطائی، هیچ بار زیادی ــ شرایط ایده‎آل! چرا من نمی‎توانم تا آن زمان ــ شاید ــ مرخصی بگیرم؛ خنده دار است که این تا حال به خاطرم نرسیده بوده است ــ خیلی خنده‎دار ــ، اما من باید یک بار سؤال کنم ... آیا در می‎زنند؟ ــ آه، شما هستید آقای همکار ولت‎هایم Voltheim ــ این بسیار خوب است! همین حالا به شما فکر می‎کردم. شما مرد اختراعات هستید. آیا شما تجهیزاتی نمی‎شناسید که تدریس را ــ چطور باید بگویم؟ ــ مدرن و ساده سازد ... هوم ..."
صدای ولت‎هایم پاسخ می‎دهد: "من فکر می‎کنم که مدرسه آموزش از راه دور ما مؤسسه بسیار عالی‎ای باشد."
"مدرسه آموزش از راه دور؟ همکار محترم، چرا اینطور عجیب به من نگاه می‎کنید؟ من فقط کمی خسته‎ام؛ خواهش می‎کنم، بفرمائید بنشینید."
"من خوب می‎دانم که ساعت تدریس‎تان حالا شروع خواهد گشت، اما امیداوارم که در آن هنگام مزاحم‎تان نشوم."
"امروز؟ مزاحم من؟ البته که نه. من حال مخصوصی دارم، احتمالاً کمی دچار سر درد شده‎ام. امروز چه روزی‎ست؟"
"هشتم جولای سال 1999، آقای <حامی طبیعت>."
"که اینطور ــ کاملاً صحیح است. هوم! من همین حالا فکر می‎کردم ــ حامی طبیعت ــ، شما باید همیشه شوخی‎تان را بکنید."
"این حالا تیتر شما به عنوان معلم از راه دور جغرافیا در دویست و یازدهمین دبیرستان تلفنی‎ست. اما مگر نمی‎شنوید؟ زنگ به صدا آمد. شاگردان به کلاس‎ها رفته‎اند. شما می‎توانید شروع کنید."
فریستر به خود زحمت می‎دهد به چهره همکارش نگاه کند، اما قطارها از برابر دیدگانش محو می‎شوند. او تلق تلق آهسته و آهنگداری را بدون آنکه بتواند به خود توضیح دهد از کجا می‎آید می‎شنود. او فکر می‎کند که این یقیناً یک شوخی از ولت‎هایم است. خب مهم  نیست، اما من نمی‎خواهم مزاحمش شوم. ما خواهیم دید که قصدش از این کار چیست و لبخند زنان می‎گوید: "همکار عزیز، من حالا اصلاً آماده نیستم، همچنین اصلاً نمی‎دانم که منظور شما از مدرسه آموزش از راه دور چیست."
"آه، استدعا می‎کنم آقای حامی طبیعت" ــ حالا او دوباره کاملاً واضح صدای ولت‎هایم را می‎شنود ــ، "حالا شما می‎خواهید کمی سر به سرم بگذارید. شما دیروز سخنرانی‎تان را برای امروز در گرامافون ضبط کردید. و سابقاً توسط مدرسه از راه دور در سال 1977 یک جزوه نوشتید. شما آن را حتماً به یاد می‎آورید؟"
"من واقعاً قادر به این کار نیستم."
ولت‎هایم به وضوح می‎خندد و می‎گوید: "خب، پس خوب دقت کنید، آیا شما آنجا در کنار دیوار گالری نفاشی عجیب و غریب را می‎بینید؟"
فریستر به آن سمت نگاه می‎کند. او بسیار شگفت زده بود. براستی در کنار دیوار، جائیکه همیشه یک قفسه کتاب قرار داشت حدود سی قاب مستطیل شکل وجود داشت. اما عکس‎های درون آنها جاندار بودند. جوان‎هائی به سن شانزده تا نوزده ساله که بر روی صندلی‎های راحتی به شکل آسوده‎ای نشسته بودند. و آنها واقعاً شاگردان او بودند، البته با لباس‎های غیر معمولی. آن شاگرد نمونه او بود که سر تیغ انداخته‎اش به زحمت از پشت روزنامه بیرون زده بود. و مایر Mayer حتی با خیال راحت سیگار می‎کشید. دیگران در حال جویدن صبحانه خود بودند.
فریستر می‎گوید: "من مایلم واقعاً باور کنم که آنجا شاگردانم را می‎بینم. خیلی جالب! اگر فقط می‎دانستم که معنی آن چیست. آیا باید من واقعاً یک قرن در مرخصی بوده باشم؟ همکار محترم، شما اینطور فرض کنید که من در حال حاضر حافظه‎ام را از دست داده‎ام و با من طوری صحبت کنید که انگار امروز واقعاً سال 1999 می‎باشد."
"با کمال میل، آقای حامی طبیعت، اگر این کار باعث سرگرمی‎تان می‎شود. البته این جوان‎ها کلاس آخر دویست و یازدهمین دبیرستان از راه دور را تشکیل می‎دهند. آنها در واقع در یک کلاس درس نیستند بلکه اکثر آنها در خانه‎های خود نشسته‎اند، مانند خود شما. فقط وقتی شاگردها به محل‎های عمومی که برای این کار تأسیس گشته‎اند می‎روند که پدر و مادری این امکان را نداشته باشند کل دستگاه آمورش از راه دور را در خانه خود جا بدهند. جوانان همانطور که شما می‎دانید در نقاط مختلف سرزمین‎مان زندگی می‎کنند، از این جهت می‎توان مسیر آموزش از راه دور را تا هزار کیلومتر و بیشتر گسترش داد."
"همکار محترم، من واقعاً اصلاً هیچ چیز نمی‎دانم. فقط به صحبت خود ادامه دهید. تکنیک باید در طول مرخصی من تکامل شکوهمندی کرده باشد."
"من اینطور فکر می‎کنم! نه تنها تلفن، بلکه همچنین تلویزیون چنان تکامل یافته است که آدم همزمان با شنیدن کلمات صحبت کننده اندام او را، حرکت‎ها و هر اشاره‎اش را به شفاف‎ترین وجه رویت می‎کند. حالا دیگر البته لازم نیست که آدم مسیر طولانی مدرسه را بپیماید، آموزگار و شاگرد می‎توانند راحت در خانه بمانند."
فریستر زمزمه می‎کند "بسیار خشنود کننده است، اما تهییج شخصی ..."
"آن را هم کم ندارد. همانطور که شما شاگردان را نگاه می‎کنید آنها هم شما را نگاه می‎کنند، فقط در یک فضای کاملاً بزرگ‎تر و به اندازه طبیعی در برابر خود. در عوض شاگردان نمی‎توانند همدیگر را ببینند، بلکه فقط می‎توانند بشنوند؛ اما آنچه شما صحبت می‎کنید را همه می‎شنوند. شما فقط لازم است آن دگمه جلوئی را فشار دهید، به این ترتیب شما به دانش آموزان متصل می‎شوید و تدریس می‎تواند شروع شود."
"می‎فهمم. چه مزاحمت‎هائی با آن حذف می‎شوند! اما مگر این کار تعجیل دارد؟ همکار؛ گوش کنید، تجهیزات باید اما برای دولت مقدار قابل توجه‎ای خرج برداشته باشد!"
"چه اهمیتی دارد؟ از زمانیکه میدان‎های بی کران طلا در گینه نو Neu-Guinea و چاه‎های نفت در آلمان‎ــ‎چین کشف گشتند، ما آنقدر پول داریم که اصلاً راه بهتری برای مصرف آن بجز در راه مقاصد آموزشی نمی‎دانیم."
"اوه، اوه! حالا من چه حقوقی دریافت می‎کنم؟"
"اما شما که می‎دانید! بعنوان حامی طبیعت ــ پنج هزار مارک Mark. اما حالا اصل مطلب. البته بهداشت مدرسه کوچک‎ترین پبشترفتی نکرده اما مشکل خستگی بیش از حد حل شده است. صندلی‎هائی که محصلین بر روی آنها آسوده می‎نشینند با مفیدترین روش به دستگاه‎های سنجش خودکار مجهز شده‎اند که وزن بدن، ضربان نبض، فشار خون و مقدار مصرف انرژی مغز را نشان می‎دهد. روان نگار خستگی بوجود آمده در اثر استفاده بیش از حد مجاز از انرژی مغز را بی درنگ تشخیص می‎دهد و ارتباط میان شاگرد و آموزگار بطور خودکار قطع می‎گردد و از این طریق محصل مورد نظر از ادامه آموزش معاف می‎گردد. و شما به محض اینکه یک سوم از شاگردان کلاس با این روش <شناسائی> گردند به درس دادن پایان خواهید داد."
"به نظرم بسیار عالی می‎رسد. اما، اگر خود من یک کم  خسته باشم، برای مثال مانند امروز ..."
"با این حقوق! اما برای آن هم راهی یافته‎اند. بفرمائید شروع کنید، اما قبل از شروع تدریس لطفاً این نوار حفاظ مغز را ببندید. شما توسط آن از این خطر در امان می‎مانید که هنگام تدریس نیروی مغزی بیشتری از آنچه با توانائی محصلین و با پایه حقوقی شما مطابق دارد از دست بدهید. و حالا دگمه را فشار دهید. می‎شنوید، زنگ به صدا آمد. حالا محصلین تصویر شما را می‎بینند و شما می‎توانید با آنها حرف بزنید."
فریستر آهسته برای ولت‎هایم زمزمه می‎کند: "خب بعد چه؟ من که آماده نیستم."
ولت‎هایم هم آهسته زمزمه می‎کند: "شما به عنوان یک آموزگار با تجربه آن را پیدا خواهید کرد. بگذارید که فقط شاگردها صحبت کنند. در هر یک از قاب‎ها اسامی آنها نوشته شده است. سخنرانی شما در گرامافون ضبط شده و فقط احتیاج دارید که دگمه را فشار دهید."
آدم بلافاصله متوجه می‎گشت که آموزگار از طریق راه دور داخل اتاق درس گشته است، بدین معنی که برای محصلین قابل رویت گشته بود. راتنبرگ Rathenberg روزنامه‎اش را به کناری می‎گذارد، مایر سریع سیگارش را خاموش می‎کند، زوپارد  Suppard و نویمن Neumann آخرین لقمه صبحانه خود را سریع فرو می‎بلعند.
فریستر به قاب عکس‎های خود نگاهی اجمالی می‎اندازد.
یکی از شاگردها، او مایر بود، کرنشی می‎کند و می‎گوید: "من زنگ گذشته غایب بودم."
"چرا؟"
"من باید می‎گذاشتم دومین خمیدگی مغزم را ماساژ دهند."
فریستر سرش را تکان می‎دهد. او چطور می‎توانست بداند که آیا این از دیدگاه مدرن یک دلیل معتبر می‎تواند باشد یا نه؟
او می‎پرسد: "به چه دلیل این کار ضروری بود؟" و در این حال به ولت‎هایم اشاره می‎کند که به او کمک کند.
مایر می‎گوید: "بله، پدر و مادرم گذاشتند که از خاطراتم عکس برداری کنند، و عکس‎ها نشان دادند که من همیشه از اسب‎ها خواب می‎بینم."
ولت‎هایم زمزمه می‎کند: "کلک می‎زند! اسب‎ها مدت‎هاست که نسل‎شان منقرض شده است."
فریستر می‎گوید: "اما اسب‎ها که مدت‎هاست نسل‎شان منقرض گشته."
"آقای مشاور طبیعت، درست به همین خاطر هم باید می‎گذاشتم که ماساژم دهند."
"اما جغرافیا بهترین ماساژ مغز است."
در ابن لحظه فریستر متوجه می‎گردد که دو قاب خالی تازه حالا خود را پر می‎سازند. او نام‎ها را می‎خواند و می‎گوید: "هاینس Heinz، چرا شما حالا می‎آئید؟"
"می‎بخشید آقای مشاور طبیعت، مادرم دیروز دستگاه پروتئین سازی جیبی ما را در کلوب زنان سر کوه بلندی جا گذارده بود و من باید آن را سریع می‎آوردم، و چون در آنجا خیلی باد می‎وزید بنابراین من کمی دیر کردم."
"و شما، شوارتس Schwarz، شما چرا دیر می‎آئید؟"
"من، من ــ پدر من دیروز مشاور شورای خبرگان برق شد ..."
"خب، اما من ارتباطی در این میان نمی‎بینم."
"بله، من در جشن شرکت کردم و به این خاطر نتوانستم فوری به اتاقم بیایم."
ولت‎هایم زمزمه می‎کند: "بهانه! باده خواری کرده. از زیر درس در رفته."
فریستر می‎گوید: "عجب، اما جریان برایم کاملاً روشن نشد. و حالا مایر شما به من بگوئید در ساعت قبل در باره چه صحبت می‎کردیم؟"
"می‎بخشید آقای مشاور طبیعت، من دیروز غایب بودم."
"آه درست است. براندهاوس Brandhaus شما به من بگوئید."
"می‎بخشید آقای مشاور طبیعت، من دیروز نتوانستم کار کنم. این هم امضای عذر خواهی پدرم."
براندهاوس به دگمه گرامافونش فشار می‎آورد و صدای کلفت یک مرد سالخورده به گوش می‎رسد: "پسرم زیمنس Siemens به خاطر خستگی بیش از حد ماهیچه بازویش نتوانست تکالیف خود را انجام دهد. براندهاوس."
فریستر می‎پرسد: "بله؟ اما شما که برای درس خواندن به بازو احتیاج ندارید؟"
"موتور ما درست کار نمی‎کند و بنابراین من باید خودم دگمه گرامافون را که درس در آن ضبط شده بود با دست می‎پیچاندم، و من هم قادر به این کار نبودم."
"توسط چه کاری به این خستگی بیش از حد دچار شدید؟"
"هنگام تمرین با چرخ پرنده."
فریستر با خجالت سرش را برمی‎گرداند و به ولت‎هایم نگاه می‎کند.
ولت‎هایم زمزمه می‎کند: "امکانش وجود دارد، احتمالاً یک گردش هوائی با خانم‎های جوان کرده و بیش از حد با هم رقصیده‎اند."
"آقای همکار به نظر می‎رسد عذر خواهی در مدرسه از راه دور کمتر از زمان من نیست." و او دوباره سرش را به سمت محصلین می‎چرخاند.
"بسیار خوب، راتنبرگ ما دیروز در مورد چه صحبت می‎کردیم؟"
"فاصله مراکز تلفن نوری با آمریکا. اما آنها دیگر وجود ندارند. همه آنها دوباره جمع‎آوری گشتند و دگمه‎های از راه دور شیمائی را جانشین آنها کردند. محلول پرتوهای شیمائی تازه کشف شده در حقیقت به لایه داغ درون زمین نفوذ می‎کنند و با این روش می‎شود از طریق مسیرهای شیمیائی درون زمین صحبت کرد."
فریستر از تعجب سرش را به جلو و عقب تکان می‎داد.
محصل این را نشانه‎ای از ایراد می‎فهمد و ادامه می‎دهد: "آقای مشاور طبیعت همچنین ارتباط کرویتسبرگ‎ـ‎شیمبوراسو  Kreuzberg-Chimborassoرا نام بردند، اما این هم از امروز صبح جمع‎آوری شده است و من این را همین حالا در آگهی از راه دور روزنامه برلین خواندم."
"بسیار خوب ــ حالا، هورن‎بوکس Hornbox شما ادامه بدهید."
"مهم‎ترین ایالت‎های آمریکا عبارتند از: امپراتوری کالیفرنیا، نیویورک سلطنتی، جمهوری آنارشیستی کوبا، مکزیکو با دولت مذهبی کلیسا و آمریکای جنوبی با امپراتوری خورشید."
فریستر فکر می‎کند که آدم اینجا چه چیزها می‎شنود! اما فقط می‎گوید: "ادامه دهید شوارتس."
شوارتس چنان روان شروع به تعریف می‎کند که فریستر کلمات را به زحمت می‎توانست دنبال کند: "تکنسین‎ها بعد از تبدیل مستقیم تابش خورشید به نیروی کار به دولت حاکم تبدیل گشتند و وسائل کار بشریت را در دستان خود متمرکز ساختند، آنها یک دولت سهامی تأسیس کردند که در آن همه زمین‎های نواحی گرمسیر آمریکای جنوبی در مدار شمال و جنوب را خریداری کرد. از آنجائیکه آنها قدرت‎شان را مستقیم از خورشید می‎گرفتند نام این دولت را دولت خورشید نامیدند و نور خود را از بالای کوه‎های بلند و نوک درختان و مراتع دشت‎های وسیع بدست می‎آوردند ..."
"اما، شوارتس شما که اصلاً لب‎تان را هنگام صحبت کردن حرکت نمی‎دهید. و چرا مرتب با انگشت خود آنجا بر روی میزتان بازی می‎کنید؟ شما دارید تقلب می‎کنید؟"
"خواهش می‎کنم، آقای مشاور طبیعت" ــ و شوارتس به حرکت انگشت بر روی میز ادامه می‎دهد ــ، "بله من با انگشت بر روی <دستگاه صحبت> بازی می‎کنم. برای اینکه من نمی‎توانم صحبت کنم، زیرا من زبانم را سوزانده‎ام."
"پس ادامه بدهید."
"ما دیروز تا همینجا رسیده بودیم."
فریستر با خجالت سرش را به سوی ولت‎هایم می‎چرخاند و می‎پرسد: "و حالا؟"
"بگذارید گرامافون‎تان صحبت کند."
فریستر به دگمه دستگاه فشار می‎آورد و با کمال تعجب صدای خود را می‎شنود: "ما حالا سفرهای اکتشافی به قطب جنوب را در نظر می‎گیریم. ما البته امروزه کارمان آسان است، با ماشین‎های پرنده خود از فراز کوهای یخ پرواز می‎کنیم، اما فکرش را بکنید که چه مشکلاتی پیش از صدها سال پیش وجود داشتند، چه شجاعتی لازم بود که با یک کشتی شکننده و بر روی سورتمه فقیرانه‎ای که سگ‎ها آنها را می‎کشاندند از مناطق غیر قابل عبور بگذرند. اگر اجدادمان مانند شما راحت طلب بودند نمی‎توانستیم هرگز به قطب جنوب برسیم. آنها مردمی دیگر بودند! هرگز به مخیله محصلی در قرن نوزدهم خطور نمی‎کرد مخفیانه مارچوبه بخورد، کاری که من باید متأسفانه متوجه آن می‎گشتم، و علاوه بر این یک وسیله خوشگذرانی تقریباً هم مرز شکمرانی‎ست. به آن فکر کنید که مسافرین کاشف باید تحمل رنج گرسنگی را هم به جان می‎خریدند! گاهی پیش می‎آمد که آنها هفته‎ها بجز چربی خام پرندگان چیزی برای خوردن نداشتند، اما با این حال شجاعت خود را از دست نمی‎دادند و هر یک از این قهرمانان در هنگام رنج‎های شدید گرسنگی در دفتر یاداشت خود چیزهای به یاد ماندنی می‎نوشتند ..."
"امیل Emil آیا می‎خواهی امشب مارچوبه بخوری؟ آنها گران نیستند".  این صدای زیر یک زن بود که در این قسمت سخنرانی ناگهان در میان صحبت سخنران به گوش می‎رسد.
سر و صدای خنده محصلین از این وقفه استقبال می‎کند. فریستر غضبناک به ولت‎هایم نگاه می‎کند و می‎پرسد: "آن چه بود؟"
ولت‎هایم هم لبخند می‎زند و می‎گوید: "احتمالاً هنگامی که شما دیروز در حال ضبط سخنرانی خود برای درس امروز بودید باید همسرتان با این سؤال داخل اتاق شده باشد و گرامافون هم البته آن را صادقانه ضبط کرده است."
"اما، آقای همکار عزیز، این چیز نامطلوبی برای این مدرسه از راه دور است ..."
"ببینید، چیزهای خوب خود را هم دارد. این خنده ناشی از تشنج شاگردان را آنقدر خسته ساخت که درب هشت قاب بسته گشتند. این دانش آموزان بیش از حد خسته‎اند. فقط سه نفر دیگر و شما باید درس دادن را به پایان برسانید."
"آه، این واقعاً برایم خوشایند است، زیرا من ــ همانطور که فکر کنم به شما گفته باشم ــ خودم هم کمی خسته‎ام. گوش کنید، این صدای بلند ناقوس دیگر چیست؟"
"این علامت مدیر است، او مایل است با شما صحبت کند."
و حقیقتاً فریستر حالا واضح صدای ناشناسی را می‎شنود: "می‎بخشید، آقای حامی طبیعت عزیز از اینکه من مزاحم شما می‎شوم. اما همین حالا به من خبر رسید که همکارمان برشبرگر Brechberger با چرخ هوائی خود به یک دودکش برخورد کرده و کمی وحشت کرده است. لطف کنید و ایشان را برای ساعت بعد نمایندگی کنید."
"آه، با کمال میل ..."
مدیر زنگ را از صدا می‎اندازد.
فریستر شاکیانه می‎گوید: " ولت‎هایم عزیز، حالا باید چه کار کنم؟ چنین به نظر می‎رسد که بقیه شاگردها هنوز کاملاً سر حال هستند، اما من دیگر جرئت ندارم از گرامافون استفاده کنم."
"بگذارید آنچه را که گفتید تکرار کنند."
فریستر دوباره سرش را به طرف کلاس برمی‎گرداند: "حالا آنچه که من گفتم را تکرار کنید."
او حالا می‎بیند که چگونه تمام محصلین هم زمان بر دگمه گرامافون خود که بر رویش حرف‎های او را ضبط کرده بودند فشار می‎دهند. دستگاه‎ها خر خر می‎کنند و در صداهای در هم و غیر قابل تنظیم غرش کلماتی که گفته بود از دوازده گرامافون به گوشش می‎رسد که مرتب تندتر و تندتر می‎گشتند، او احساس می‎کند که این آشفتگی بی حس کننده او را به سرگیجه انداخته است، آه بلندی می‎کشد، سرش را در دست می‎گیرد و ناگهان سکوت برقرار می‎گردد ــ سکوتی کامل.
او فکر می‎کند "آه، نوار حفاظ مغز! یقیناً من بیش از حد خسته‎ام و تدریس به خودی خود به پایان رسیده است و مرا خاموش کرده‎اند. خدا را شکر!"
در این لحظه او ناگهان خود را نیمه راست می‎کند. قاب عکس‎ها از مقابلش ناپدید شده بودند. کتاب‎های قدیمی‎اش دوباره آنجا بر روی قفسه بودند.
"اما ولت‎هایم، همکار عزیز، بگوئید که این دیگر یعنی چه؟"
همکار او ولت‎هایم در کنارش می‎ایستد و می‎گوید: "خیلی معذرت می‎خواهم آقای پرفسور ــ امیدوارم که بیدارتان نکرده باشم. وقتی من داخل اتاق گشتم شما چنان زیبا چرت می‎زدید که من برای بیدار نساختن شما آهسته اینجا روی مبل نشستم."
"که اینطور، من چرت می‏‎زدم؟ من اما آمدن شما را شنیدم! فکرش را بکنید، من چیز شگفتی خواب دیدم. پنجاه هزار مارک حقوق! اما در آخر باید یک همکار را نمایندگی می‎کردم ..."
"بله، این اما متأسفانه واقعیت دارد و به همین دلیل هم من به اینجا آمده‎ام ــ همکارمان آقای تورستن Torsten ..."
"چه می‎گوئید، چه وقت؟"
"امروز ساعت هشت صبح."
"در کلاس درس؟"
"پس کجا؟"
"من فکر کردم شاید در مدرسه از راه دور. شما تعجب می‎کنید؟ بله، اگر شما می‎دانستید! زیرا من صد سال مرخصی داشتم! خوب، بفرمائید بنشینید همکار عزیز. بنابراین فردا؟ این برایم مطلوب است، زیرا امروز واقعاً اندکی خسته‎ام."

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر