مسیح، مهربان‌ترین پدر.

<مسیح، مهربان‌ترین پدر> را در شهریور سال 1386 در بلاگفا نوشته بودم.

از وقتی مرغ عشقم <مریم> تخم گذاشت، آن هم نه یکی بلکه چهار تا، <مسیح>، این پرندۀ آدم‌باز با عجله نام خود را از پسر به پدر تغییر داد و شروع به شادی و آوازخوانی کرد.
اولین طفل رأس ساعت یک و سی دقیقۀ بعد از ظهر روز سه شنبه در یازده سپتامبر 2007 سر از تخم در آورد و اولین چیزی که گفت این بود: "اَه اَه!"
دومین کودک دوازدهم سپتامبر ساعت هشت و شش دقیقۀ صبح چشم به دنیای ما گشود، پیف پیفی کرد و مانند شناگرانْ کورمال خود را با سختی به نوزاد اول رساند، سپس در آغوش هم به خواب رفتند.
نوزاد سوم در سحرگاه روز جمعه ساعت چهار و چهار دقیقه وقتی سر از تخم خارج کرد بدون آنکه مهلت کند تا چیزی بگوید گردنش خم شد، سرش محکم به کف چوبین محل تخمگذاری خورد، آخی گفت، با مشقت پیش آن دو خزید و خود را در آغوششان پنهان ساخت.
فرزند چهارم دقیقاً چهل دقیقه دیرتر بعد از سومین نوزاد از تخم خارج گشت. چشمانش مثل آن سه کاملاً بسته بود، مانند بچه گنجشک‌ها جیک جیکِ ضعیفی کرد، خود را کشان کشان به سه طفل دیگر رساند و در آغوششان پناهگاهی یافت و آرام به خواب رفت.
چهار طفل معصوم و بیگناه، پیچیده در آغوش یکدیگر به بزرگی یک گردو هم نمی‌شوند. هنوز نه مسیح نامی برایشان انتخاب کرده و نه مریم، به همین دلیل من هم فعلاً نمی‌دانم کدامشان دختر است و کدام پسر.
در این چند روز، تا همین چند لحظۀ پیش هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود. ساعت یازده و سی دقیقۀ قبل از ظهر ناگهان متوجه شدم که از مسیح سر و صدائی بلند نمی‌شود. مانند برق گرفته‌ها سراسر اتاق را به سرعت برق با چشمِ نگران گشتم. هیچ اثری از او نبود. هراسان، چندین بار با صدای بلند نامش را فریاد زدم و جوابی نشنیدم. چشمم را به طرف پنجرۀ بازِ اتاق گرداندم تا شاید مثل همیشه وقتی هوا آفتابیست او را نشسته بر بالای پنجره ببینم، اما آنجا هم نبود.
انسان در لحطاتی به حدّی از جنون می‌رسد که فرزندش را می‌کشد و گاهی هم به خاطر مشکلات اقتصادی فرزندش را می‌فروشد تا با پول آن به خانواده سر و سامان بدهد. پیش خود گفتم شاید آمدن این چهار طفل مسیح را نگران ساخته و از خود سؤال کرده است: "تا به کی باید غذا را بجَوَد و به جای فرو بردن در معده آن را در گلو نگهدارد و با هر جیک و هر وَنگی فوری آن را بالا آورده به دهان این اطفال که انگار هرگز سیر نمی‌شوند بگذارد؟ تا چه وقت باید از خوابیدن در ایام شب و روز گذشت کند و به ونگ و ونگِ این جوجه‌های لخت و بی پَر گوش دهد؟ پس چه وقت این کوچولوها پَر در خواهند آورد تا بدن لخت و سرخشان از سرما نلرزد؟" و چون نتوانسته برای این سؤال‌ها جوابی پیدا کندْ وحشتزده گشته و برای رهایی خود از پنجرۀ بازِ اتاق فلنگ را بسته.
از اینکه مسیح مجبور به ترکم شده بود غمگین شدم ولی بیشتر دلم برای مریم سوخت که با چهار تا بچه چه سختی‌ها و عذابی باید برای بزرگ کردنشان بکشد. حتماً بعد از خبردار شدن از فرار مسیح اول گریه خواهد کرد، بعد تا مدتی طولانی هنگام غذا دادن به طفلانش خاطراتِ خوش زندگی با او را مرور کرده و دلتنگ و غمگین خواهد شد. و یا به خود خواهد گفت: "کاش آنقدر با عجله از او نمی‌خواستم که یاد بگیرد چطور غذای جویده را بالا می‌آورند و در حلق جوجه‌ها می‌کنند. کاش از او نمی‌خواستم که غذای جویدۀ خود را در دهانم بگذارد تا من سریعتر آن را در گلوی جوجه‌هایم داخل کنم. نکند فکر کرده غذاهای جویده را من به جوجه‌هایم نمی‌دادم و آنها را خودم می‌خوردم؟ کاش لااقل به او اجازه می‌دادم که از سوراخ ورودی/خروجیِ محلِ تخمگذاری به بچه‌ها نگاهی می‌انداخت، چقدر التماس می‌کرد و می‌گفت: "فقط یک نگاه" و من می‌گفتم هنوز زوده."
در این چند روزی که تخم گذاشتن مریم و سر در آوردن جوجه‌ها از تخم به طول کشید مسیح یک مسیح دیگر شده بود. از شلوغ‌کاری و مانوورهای خطرناک به هنگام پرواز در اتاق دست برداشته و احساس مسؤلیتِ پدری از او مسیحی صبور ساخته بود. در این پنجاه ساعتی که از آمدن این چهار طفل می‌گذرد به اندازۀ چهل گرم وزن کم کرده بود، چون باید هرآنچه را می‌خورد با روشی که مریم به او آموخته بود بالا می‌آورد و به دهان مریم می‌گذاشت. مانند سگِ گله کنار محل تخمگذاری می‌نشست و با کوچکترین صدائی احساس خطر می‌کرد و مانند سیمرغ چند دوری در اتاق می‌چرخید و بعد از اطمینان از نبودِ خطر باز برای محافظت از معشوقش مریم و کودکانش که هنوز آنها را ندیده بود در کنار لانه می‌نشست.
من غمگین و متأثر از اتفاقی که رخ داده بود برای خبر دادن به مریم سقفِ محل تخمگذاری را باز می‌کنم و با دیدن صحنه‌ای که هرگز فراموشم نخواهد شد با خوشحالی و سریع آن را دوباره می‌بندم. مریم در حال غذا دادن به دو جوجه بود و در کنارش مسیح موقر و آرام نشسته بود و در زیر هر یک از دو بالش جوجه‌ای خود را مانند بچه گربه‌ای به اندام نحیفش می‌مالید.
https://www.youtube.com/embed/uCGD9dT12C0

فرق ما و دیگران.

<فرق ما و دیگران> را در آذر سال 1386 در بلاگفا نوشته بودم.

ما مردم عتیقه‌ای هستیم، مثلاً بلافاصله پس از خواندن و یا شنیدن واژۀ <پرواز> کبوتری در ذهنمان مجسم می‌گردد. گرچه ما کبوتر و پرندگان دیگر را مظهر آزادی به شمار می‌آوریمْ اما یا آنها را می‌کشیم و یا در قفس حبس می‌کنیم تا از چنگمان نگریزند و نپرند آنجائیکه که چشمانمان هم دیگر قادر به دیدنشان نباشد.
دیگران اما وقتی می‌گویند <پرواز> داوینچی مانندی وسیله‌ای در ذهنش خلق می‌کند تا با آن حس واقعیِ پرواز و اوج گرفتن را برای من و تو مقدور سازد.
ما مردم عتیقه‌ای هستیم و سخت پایبند آداب و رسوماتی که قرن‌ها پیش از نیاکانمان بر جای مانده‌اند. ما حتی به گفتار و کردار اشخاصی که گاهی اصلاً از مادر زاده نشده‌اند ایمان می‌آوریم و برای حفظ و بسطشان کوتاهی نکرده و حاضریم تا پای جان در این راه فدا کاری کنیم.
دیگران هم افراد تخیلی خلق می‌کردند تا برایشان اژدها را که با آتشِ دهانش مردم را تهدید به مرگ می‌کرد به نبرد بفرستند و یا غول یک چشم را که گوسفند و گاهی انسان را زنده زنده می‌بلعیدْ اول از موهبت بینایی بی‌نصیب ساخته بعد بکُشد.
دیگران در دوران کودکی عاشق پاپانوئلند و برای فرا رسیدن روزی که او می‌آید و برایشان هدیه می‌آورد بیقراری می‌کنند، اما وقتی بزرگ‌تر می‌شوند درمیابند که پاپانوئل فردیست بافتۀ خیال. ما اما به کودکانمان در این زمانه هنوز که هنوز است می‌باورانیم که جن وجود دارد و با دو چشم خود او را دیده‌ایم و برای اثبات وجود و کارهای خارق‌العاده‌اش کتاب‌ها می‌نویسیم.
برای پی بردن به عتیقه و عجیب بودن رفتار، کردار و گفتارمان موردی که شاهدش بودم را مو به مو شرح می‌دهم.
روزی بود نه سرد و نه گرم. آفتاب بود، باد بود و عده‌ای مردم که مانند من یا از سر بیکاری به پارک آمده بودند و یا اینکه قصد دویدن دورِ پارک را داشتند تا چربی‌های اضافی اندامشان را به عضله مبدل سازند. آفتاب آنقدر گرم نبود که آدم مجبور به لخت و عور شدن گردد. باد هم طوری نمی‌وزید که کلاه از سر کسی بپراند، طوری می‌وزید که پوست بدنت دچار توهم می‌گشت و احساس می‌کردی که پوست تبدیل به چمنزار گشته و زنی زیبا با سرپنجۀ انگشتانِ باریک و خیال‌انگیزش به سرِ سبزِ علف‌ها دست نوازش می‌کشد.
پرندگان می‌خواندند و با یکدیگر بازی می‌کردند. خانم پیری با کمک عصا سگ پیرش را برای هواخوری همراهی می‌کرد. نمی‌دانم چرا آهسته قدم برداشتن و به پیش رفتن این دو مرا به یاد لاک‌پشتِ تنبلی که از دوران کودکی با هم رفاقت می‌کردیم انداخت. در تمام مدت دهسالی که با هم بودیم صد متر هم راه نرفت. خانم پیر و جلوتر از او سگش به نیمکتی که بر روی آن جوانی نشسته و در حال خواندن کتابی بود می‌رسند. زن پیر به پسر جوان سلامی از روی مهربانی می‌دهد و در طرف راستِ نیمکت می‌نشیند، عینک آفتابیش را از کیف در آورده به چشم می‌گذارد و مشغول گرفتن حمام آفتاب می‌شود.
پسر جوان نگاهی به پیرزن و سگ می‌اندازد و خود را تا جائیکه برایش امکان داشت به سمت چپِ نیمکت می‌کشاند. سگ در حالی که زبانِ از دهان خارج شده‌اش همراه با نفس زدن‌های تند بالا و پایین می‌رفت و مانند پیرزن از آفتاب لذت می‌بردْ زیرچشمی تمام حرکات پسر جوان را زیر نظر داشت، زیرا که احساسِ تنفرِ پسر از سگ‌ها را بو کشیده بود.
من هم مانند بیمار فراموشکاری که تنها خاطرات دورِ گذشته را به یاد می‌آورد و از گذشته نزدیک و حال خود بی‌خبر است این صحنه را از راه دور می‌دیدم و همان حسی را داشتم که سگ در هنگام رد شدن از کنار پسر جوان پیدا کرده بود. سگ با نگاهش از راه دور از من دعوت به نشستن در کنارشان می‌کرد، و من با کمال میل این دعوت را پذبرفتم و آرام به سوی نیمکتشان به راه افتادم.
من آهسته سلامی می‌دهم و در میان پیرزن و پسر جوان می‌نشینم. سگ سینه‌خیز خود را به من نزدیک می‌کند، سرش را روی دستانش قرار می‌دهد، نگاهش را متوجه پسر جوان می‌سازد و به گرفتن حمام آفتاب ادامه می‌دهد.
در این لحظه بادِ ملایمی می‌وزد و بوی ایرانی بودن پسر جوان را به مشامم می‌رساند، سگ نگاهی به من می‌اندازد، بینی‌اش را با دست چپ می‌خاراند، سرش را روی کفش‌هایم می‌گذارد و به پسر خیره می‌شود.
پسر جوان پاهایش را کنار می‌کشد و زیر لب زمزمه می‌کند: "عجب گیری کردیما."
من با لحنی شوخ می‌گویم: "بچۀ ایران و انقدر ترسو! این که قدش یک وجب هم نیست!"
پسر با تعجب نگاهم می‌کند و سپس می‌گوید: "نه بابا، موضوع این حرف‌ها نیست! شیرم باشه از پسش برمیام!"
من با سر به کتابی که در دست داشت اشاره می‌کنم و می‌پرسم: "دانشجوئی؟ 
پسر جوان با غرور پاسخ می‌دهد: "«آره، پزشکی می‌خونم."
من می‌پرسم: "چرا سگ‌ها را دوست نداری؟"
پسر می‌گوید: "چونکه نجس هستند!"
پیرزن، که تا آن لحظه فکر می‌کردم در خواب استْ عینک دودیش را از چشم برمی‌دارد و با لهجۀ جالبی به زبان فارسی به پسر می‌گوید: "شما هم مثل شوهر من سگ را نجس می‌دانید و من به این خاطر سگم را انتخاب کردم و از او طلاق گرفتم، حالا هم از نشستن در کنار شما خودداری می‌کنم." بعد عینکش را در کیف قرار داده و به زبان آلمانی به سگش می‌گوید: "برویم، اینجا جای ما نیست." سگ در حال بلند کردن سرش از روی کفش‌هایم نگاهی به من می‌اندازد و من در حالیکه با خود زمزمه می‌کردم: "کاش لااقل ایرانی نبود" از جایم بلند می‌شوم و در کنار سگ به راه می‌افتم.

این ماجرا شاید عتیقه بودنمان را به نحو احسن به نمایش نگذاردْ اما از عتیقه بودنمان هم چیزی کم نمی‌کند.
فرق ما و دیگران خیلی چیزهای دیگر هم هست که اگر این بیماریِ فراموشکاری امانم دهد آنها را هم به یاد آورده و برایت خواهم نوشت.

نیمه هشیار، نیمه مست.

<نیمه هشیار، نیمه مست> را در خرداد 1386 در بلاگفا نوشته بودم.

امروز اولین بار بود که باید بعد از تزریق آمپولِ بیهوشی مورد آزمایش قرار می‌گرفتم.
دیروز برای خشنود ساختن کنجکاویم از دوستی پرسیدم جریان ییهوشی چطور چیزیست؟ (او تا حالا 25 بار ببهوشی را تجربه کرده؛ دوازده بار بوسیلۀ تزریق آمپول بیهوشی و سیزده بار بوسیلۀ گاز با قرار داده شدنِ ماسک بر روی دهان و بینی.)
دوستم پاسخ داد: "بیهوشی با تزریق آمپول حرف نداره!"

سوزن آمپول که رفت تو رگ دست چپم چند ثانیه‌ای بیشتر طول نکشید که باقی ماندۀ هوش ترکم کرد.
چشم که باز کردم نگاهم به ساعت دیواری دوخته شده بود و من سعی می‌کردم تشخیص دهم ساعت چند استْ اما هر دو عقربۀ ساعت یک اندازه بودند.
در این لحظه دکتر با خنده گفت: "خوب خوابی کردی."
من خواب‌آلود پرسیدم: "ساعت چنده دکتر؟"
دکتر پاسخ داد: "دوازده و باز خندید."
تازه دستگیرم شد که عقربه بزرگه وقت را مغتنم شمرده و خودش را با آن هیکلِ گُنده‌اش رویِ عقربۀ کوچک و ظریفِ ساعت انداخته و به این دلیل من هم مانند آدم‌های مستْ به جای یک عقربه دو عقربۀ هم قد و قواره می‌دیدم.
من پرسیدم: "دکتر هنوز زنده‌ام یا اینکه شما هم مُردید؟"
دکتر باز هم خندید و گفت: "خدا نکنه! نه تو مُردی و نه من."
نمی‌دونم چرا با این حرف به یاد گفتۀ دوستم افتادم: "بهترین مُردن را آدم تنها در لحظۀ بیهوشی می‌تونه کسب کُنه!"

من هوسِ به هوش نیامدن کرده بودم. زندگی اما اگر یقۀ کسی را بگیرد مگر دیگر وِل می‌کند. مرگ وقتی یقۀ کسی را بگیرد و وِل نکند آدم می‌میرد و خلاص می‌گردد، ولی اگر زندگی یقه کسی را بگیرد و وِل نکند باید هم گاه و بیگاه آدم بشنود که مردم بگویند: "وای دَدَم وای."
زندگی وقتی یقه کسی را می‌گیرد آدم را به یاد بدهکاری‌هایش می‌اندازد، و به یاد اینکه چقدر دستِ زندگی پُر قدرت است و هر لحظه اراده کند می‌تواند آدم را خفه کند. خلاصی از دست‌های پُر قدرت زندگی امریست محال، مگر آنکه پارتی‌ات خودِ مرگ باشد! مرگ هم از وقتی شنیده که طالبِ فراوان دارد خودش را می‌گیرد، آن هم چه گرفتنی، از کنارت رد که می‌شودْ جواب سلامت را که نمی‌دهد هیچ؛ نیم نگاهی هم به رویت نمی‌اندازد. من هم از روی غرور به خودم قبولاندم که اسیر پنجۀ زندگی بودن بهتر از منت مرگ را کشیدن است، و هر بار می‌بینمش طوری رفتار می‌کنم که انگار اصلاً نمی‌شناسمش و مانند دو غریبه از کنار هم رد می‌شویم.

من تصویرِ محوِ دکتر را با چشمانی نیمه باز بالای سرم می‌دیدم که توسط چراغ‌قوۀ کوچکی داخل چشمانم به دنبال چیزی می‌گشت و به خانم دستیارش می‌گفت: "کاش به حرفش گوش نداده بودم و بیشتر از حد معمول بهش مادۀ بیهوشی تزریق نمی‌کردم! کاش می‌شد فهمید که این دیوانه در بارۀ چه و با که در حال گفتگوست!"
عقربۀ بزرگ ساعت مانند مردانی که کامشان را از معشوق ستانده‌اندْ حرکتی به خود می‌دهد و قوارۀ بزرگش را از روی عقربۀ کوچک به کناری می‌کشد؛ همزمان سایۀ دستی از برابر چشمانم رد می‌شود و صدای کشیدۀ محکمی که دکتر به صورتم می‌نوازد به هشیار شدنم کمک می‌کند!
برای اثبات اینکه به هوش آمده‌ام نیمخیز شده و بی‌اراده می‌پرسم: "ساعت چنده دکتر؟"
چهرۀ دکتر آرامشِ بعد از طوفانی را داشت که همین چند لحظۀ پیش ویرانیِ بزرگی به بار آورده، او خیلی جدی مانند غریبه‌ای اخمو می‌گوید: "چند دقیقه‌ای از ساعت سه بعد از ظهر می‌گذره؛ شوخی بیمزه‌ات داشت کار دستم می‌داد، هنوز هم به نهار خوردن نرسیدم."
و بلافاصله با پشت دست به آن طرف صورتم هم سیلی‌ای محکم‌تر از سیلیِ اول می‌نوازد و بعد پشت میزش می‌نشیند تا برایم نسخه‌ای بنویسد.
برای رفع سوءتفاهم می‌گویم: "دندانپزشکم هم هر بار برای بی‌حس کردن لثه‌هایم دو برابرِ حد معمول دارو مصرف می‌کند، و تا حالا همیشه هم به نهار خوردنش رسیده و هم به شام خوردنش."
دکتر در حال دادن نسخه می‌گوید: "یک کپسول قبل از صبحانه یکی هم قبل از شام." و عصبانی می‌پرسد: "دیگه خوابت که نمیاد؟"
برای اینکه سیلی دیگری نوش جان نکنم نسخه را می‌گیرم و در حال رفتن می‌گویم: "چشمانم چنین هشیار هرگز نبوده است!" و نیمه هشیار و نیمه مست از مطب خارج می‌شوم.

مصاحبه با خودم بر وزن مصاحبه با تاریخ.

<مصاحبه با خودم بر وزن مصاحبه با تاریخ> را در مرداد 1386 در بلاگفا نوشته بودم.

خبرنگار: در ابتدا از شما به خاطر قبولِ دعوت تشکر می‌کنیم. ممکنه خودتونو معرفی کنید؟
من: چرا ممکن نباشه؟ من سعید هستم.
خبرنگار: تا اینجاشو که خودمون هم می‌دونستیم، لطفاً اگه براتون اشکالی نداره نام خانوادگی‌تان را هم برامون بگید.
من: دورۀ ما زمانه‌ای‌ست که میل به مشهور و نامدار شدن در مردم جهان رو به پیشروی‌ست و هرکس مشغول به خلق اثری‌ست تا با آن نامی از خود بر جای نهد و به خیلِ دیگر مشهوران جهان یکی دیگر بیفزاید. از طرفی کوچک شدن مرتب جهان در چشم مردم که برای نشان دادن کوچکی‌اش حتی آن را به کلبه‌ای هم تشبیه می‌کنند هر انسان دیوانه‌ای را به این اندیشه وامی‌دارد که از خود بپرسد آیا با این همه نامدار و بی‌نام در این جهانِ تنگ آیا دو نام را با خود به یدک کشیدن عاقلانه می‌باشد؟ من شرط عقل می‌دانم که در این بحرانِ تنگیِ جا اگر انسان هم مانند حیوان تنها از یک نام بهره ببرد فایده‌اش بیشتر است.
خبرنگار: البته از طرفی قابل تقدیر است از اینکه شما به خاطر کوچک شدن جهان احساس مسؤلیت کرده و پیشنهاد داشتن تنها یک نام را می‌دهید، اما از طرف دیگر این پیشنهاد می‌تواند مشکل‌زا هم باشد. برای روشن شدن عرضم براتون مثالی می‌زنم؛ در نظر بگیرید من شما را در خیابانی از دور می‌بینم و نام‌تان را بلند صدا می‌زنم تا سر برگردانید و مرا ببینید، خوب تقصیر افرادِ دیگری که در این خیابان همنام شما هستند چه می‌باشد که آنها هم باید سرشان را برگردانند؟
من: بگذریم از اینکه نام فامیل من در جهان بی‌نظیر و بی‌همتاست اما اکثر نام‌های فامیلی هم مانند نام کوچک اشخاص با هم یکسان و برابرند. در ثانی هر سعیدی که سعید نمی‌شود که با صدا کردن شما سرش را  بچرخاند.
خبرنگار: گفته می‌شود شما دارای مدرک دانشگاهی نیستید و دیپلم خود را هم با دردسر گرفته‌اید آیا این شایعه‌ای‌ست که بعضی با به راه انداختن آن می‌خواهند شما را از صحنه خارج سازند؟
من: در حقیقت من در تنها صحنه‌ای که بودنم را حس می‌کنم صحنۀ زندگی‌ست و درک اینکه کسی به جز خودم و خالق هستی قادر به خروجم از این صحنه گردد برایم مشکل است. گرفتن دیپلم هم چندان دردسری نداشت و با لطفی که مدیر دبیرستانم به من داشت با دادن دو/سه تا بیست در امتحانات شفاهی قرائت فارسی، ورزش و انضباط توانستم در شهریور ماه سال 1350 با گذراندن امتحان دروس تجدید آورده با معدل 10،25 موفق به دریافت دیپلم شوم.
برای من از کودکی همانطور که زمان و رفت و برگشتش بی‌اهمیت بودْ قبول شدن و یا نشدن در دوران تحصیل از اهمیت خاصی برخوردار نبود و به همین دلیل در هر سالِ تحصیلی بیشترین تجدیدی را که هر دانش‌آموز اجازه داشت بیاورد تا مردود نشود را می‌آوردم. با آنکه به ادبیات علاقه داشتم اما رشتۀ طبیعی را با کمک و راهنمائی بزرگان تحصیل کرده و سرد و گرم چشیدۀ خانواده‌ام که معتقد بودند آیندۀ درخشان‌تری از رشتۀ ادبی دارد انتخاب کردم. فیزیک، شیمی، گیاه‌شناسی، زمین‌شناسی و حیوان‌شناسی دروس اصلی رشتۀ انتخابی‌ام گشتند و هرساله در امتحانات تجدیدیِ من جای مخصوص‌شان را داشتند. نمی‌دانم چرا پدر و مادرهای قدیم دوست داشتند که فرزندان‌شان همگی مهندس شوند یا دکتر. حوصله‌ام سر می‌رود از اینکه به آینده فکر کنم و کوشش کنم زندگیم را طوری سر و سامان دهم تا بتوانم آینده‌ای مطمئن بسازم.
با اینکه دوست داشتن فرزندی بیشتر از فرزند دیگر کاری سخت است اما من زمان حال را بیشتر از دو زمان دیگر دوست دارم. چیزهایی باعث شدند تا من بیشتر با زمان حال رابطه برقرار کنم که زیاد هم به خود زمان حال مربوط نیستند بلکه این اعمالِ دو زمان دیگر است که مهر زمان حال را بیشتر در دلم نشانده. مثلاً اگر <زمان گذشته> را در نظر بگیری که با چراغی در دست تو را در دالانی تاریک به سوی آینده‌ای مطمئن هدایت می‌کند و دائم مواظب باش پایت جایی گیر نکند می‌گوید، یا اگر <زمان آینده> را مجسم کنی که مرتب از هرچیز در حال شکوه و شکایت کردن است، بنابراین خودت پی خواهی برد که دلیل عزیز بودن زمان حال از دو زمان دیگر در نزد من از روی بی‌انصافی نیست. هیچگاه <زمان آینده> را بدون آنکه غر غر به جان <زمان گذشته> بکند دیده‌ای؟ همیشه ورد زبانش این است: "این زمانِ گذشتۀ نکبتی با آن چراغ عتیقۀ فیتیله‌ایِ بی‌نورش، بنازم به چراغ الکتریکی خودم که توسطش چنین زیبا به تمام جهان و کل زمان روشنایی می‌پاشم". طفلکی <زمان حال> همیشه در هنکام درگیری این دو زمان مانند یتیم‌ها یک گوشه می‌نشیند و زیر لبی از خود می‌پرسد: "گناه من آیا زاده گشتنم از هماغوشی اتفاقی مردیست با گوسفندی بدون آنکه رابطه عاطفی و عاشقانه بینشان بوده باشد؟" من دروغگوتر از <زمان آینده> در عمرم ندیده‌ام، با هرکه دوستی کرده یا مانند خودش یک پا شارلاتان و دروغگو بوده و یا اینکه کمی دیرتر استاد دروغگوها گشته. رمالان و آنان که آینده را از روی کف دست می‌خوانند از رفیقان صمیمی <زمان آینده> می‌باشند.
خبرنگار: برایمان لطفاً کمی هم از شغل‌تان و سرگرمی و تفریح روزانه‌تان تعریف کنید و اینکه غربت در زندگی شما چه تأثیری گذاشته.
من: اجازه بدید من از قسمت سوم سؤال شما شروع کنم. معمولاً غریب به کسی می‌گویند که در جمعیست یا در محله و شهریست که زبان رایج گفتگوی بین مردمان آنجا برایش ناآشناست و آن را نیاموخته، مانند آن تهرانی که در اردبیل است (به چه دلیلش مهم نیست) و زبان مردم آن دیار را نمی‌فهمد و احساس غریبی و غربت می‌کند. لحظه‌ای که این فرد زبان معمول آن ناحیه را بیاموزد و باب گفتگو بین او و اردبیلیان گشوده شود احساس عجیبِ غریبی کم کمَک رنگ می‌بازد و غربت هم به یک محل آشنا بدل می‌گردد، آشنایی‌ها پدید می‌آیند، ازدواج‌ها سرمی‌گیرند، زبان‌ها در هم می‌غلطند، از هم می‌نوشند و نطفۀ جهانی شدن را می‌کارند. وقتی سیاهپوست و سفیدپوستی، زردپوست و سرخپوستی با هم ازدواج می‌کنندْ فرزندانی بوجود می‌آورند که پدران رنگین‌پوست خود را به جرم داشتن پوست سیاه دیگر نمی‌سوزانند و به نام برده نمی‌فروشند و نمی‌کشند.
سرگرمی من در حال حاظر خیره شدن به نقطه‌ای سیاهرنگ به اندازۀ یک عدس بر روی دیوار اطاقم است. این روش قدرت تمرکز را در من تقویت و اعتماد به نفسم را کنترل می‌کند. از تفریحات دیگرم پیاده‌روی است. پیاده‌روی در زیر بارانِ ملایم در هوایی نه سرد و نه گرم را دوست دارم و  همیشه سعی می‌کنم در خیال و رویا هم اگر جایی و نزد کسی می‌روم حتماً پیاده برومْ مگر در مواقع اضطراری که ناچاراً  از روش تله‌پاتی هم استفاده می‌کنم.
و اما جوابی قسمت اول سؤال‌تان. برای من از جوانی پاسخ دادن به این سؤال که: "وقتی بزرگ شدی دوست داری چه کاره شوی؟" کار مشکلی بود. اگر راستش را می‌گفتی؛ مثلاً اگر می‌گفتی می‌خواهی پادشاه شوی، آنقدر دست می‌انداختنت و مسخره‌ات می‌کردند که می‌بایستی از خیر پادشاه شدن بگذری و به هیتلر شدن رضایت دهی. به همین دلیل من در ایام جوانی و نوجوانی به این که چه کاره خواهم شد و چه شغلی انتخاب خواهم کرد خود را مشغول نساختم اما در طی دوران دانشجوئی سالیان درازی در حین تحصیل و تعطیلاتِ بینِ ترمی کارهای مختلفی انجام داده‌ام، از قبیلِ کار در کارخانه، بیمارستان و تیمارستان، کافه و رستوران، فروشگاه‌های کوچک و بزرگ، نقاشی ساختمان و ..... در حال حاضر عنوان شغلیم پرستاری و مداوای معلولان ذهنی‌ست.
من معتقدم زندگی و کار کردن دو مقوله‌ای هستند که بودن و نبودنِ یکی مستلزم بودن یا نبودنِ دیگری نیست. وقتی از مرگ می‌گویی خودت خوب می‌دانی که سایۀ زندگی همین دور و برها یک جایی مخفی‌ست. یا وقتی که زندگی را شعر می‌کنی و می‌سرائیشْ مرگ با آن نیست و نابود نمی‌گردد. مرگ فناناپذیر است، با مرگ باید ساخت و زندگی کرد. زندگی گاهی چنان به مرگ می‌پیچد و کامش را از او می‌گیرد که مرگ درجا چندقلو می‌زاید.
خبرنگار: از جواب ساده و خالصانۀ شما تشکر می‌کنم و در انتها برای رفع خستگی خوانندگان طبق معمول آخرین سؤال را که طنزآمیز و خوشمزه است مطرح می‌کنم: از آنجائیکه مقوله زمان برای شما دارای اهمیت خاصی‌ست و شما بیش از پنج/شش دهه از آنرا زندگی و تجربه کرده‌اید، لطفاً به ما بفرمائید چرا مردم تخم مرغ را می‌خورند ولی از خوردن تخم آدم رویگردانند؟
من: البته این سؤال جواب‌های بی‌شماری می‌تواند داشته باشد و مرا یاد آن سؤال معروف که آیا اول مرغ بود یا تخم  مرغ انداخت! در هر صورت چون در هر دو سؤال تخم چند بار تکرار می‌شودْ بنابراین این نشانۀ اهمیت آن است. و اما جواب من به سؤال شما: دلیل خوردنِ تخم مرغ توسط حیوان و انسان جدا بودن تخم مرغ از مرغ است ولی تخم آدم لای پایش سفت و محکم چسبیده. خدا را چه دیده‌اید؛ شاید اگر تخم شما را هم از بین پایتان جدا کنندْ مردمی پیدا شوند و مانند دنبلان گاو و گوسفند آن را سرخ کرده یا پخته‌اش را بخورند.

طاعون و یا چیزی شبیه به آن.

<طاعون و یا چیزی شبیه به آن> را در شهریور سال 1386 در بلاگفا نوشته بودم. 

سال‌ها قبل، در سحرگاه روز شنبه، هنگامیکه مردان محلۀ ما برای رفتن به سر کار در کوچه و خیابان همسایه‌ها را می‌دیدند از شمار اجسادِ موش‌های یافته شده در خانه‌شان به یکدیگر خبر می‌دادند و از اینکه در هر خانه‌ای این اتفاق اقتاده دچار تعجب می‌گشتند، اما به خاطر دیر نرسیدن به سر کارهایشان زود از یکدیگر خداحافظی کرده هریک به سوئی می‌رفتند.
بعد نوبت دانش آموزان و رفته‌گران و پستچی‌ها بود که خبر پیدا شدن موش‌های مُرده در خانه‌های محله‌مان را که تعدادشان در هر خانه حداقل تا پنجاه عدد می‌رسیدْ به گوش دیگران برسانند.
ظهر دوشنبه فرا نرسیده بود که این خبر در تمام سطح شهر پخش می‌شود و وزیر بهداشت از ترس نخست‌وزیر که برای بهداشت اهمیت خاصی قائل بود به رادیو آمده و از اینکه عده‌ای بیکار و مردم‌آزار چنین شایعاتی را در بین مردم و در سطح شهر پراکنده‌اند اظهار تأسف کرد و به مردم اطمینان داد که از نظر بهداشتی کشور با هیچ کمبودی مواجه نیست و با همیاری مردم که برای چنین شایعاتی تره هم خورد نمی‌کنند در آینده خیلی نزدیک از این هم که است صد چندان بهتر خواهد شد. وزیر بهداشت در جواب سؤال خبرنگاری که از او پرسید: "بنابراین با فرمایشات جنابعالی خبر پیدا شدن جنازۀ دهها هزار موش در خانه‌های محله‌ای در شهر صحت نداشته و شایعه‌ای بیش نیست و نگرانی مردم هم بیمورد است؟" صد در صدی می‌گوید و ادامه می‌دهد: "ببینید، من اصل جریان را برایتان شرح می‌دهم؛ در یک محله از شهر هنگامیکه پدر خانواده‌ای قصد داشته سر کار برود با اسباب‌بازی‌هاییکه همسرش روز قبل با پارچه برای کودکان‌شان دوخته بوده که اتفاقاً حیواناتی شبیه به موش بودند مواجه می‌شود که در اطاق و آشپزخانه پخش و پلا بودند، بنابراین پدر خانواده در آن خانۀ تاریک در آن ساعت از روز دچار توهم می‌گردد و خیال می‌کند که آنها موش‌های واقعی هستند و چون تکان نمی‌خوردند فکر کرده که مُرده‌اند و این خبر را هم بدون آنکه به عاقبتش فکر کند هنگام رفتن به سر کار برای همسایه‌هایش تعریف می‌کند و همسایه‌های این آقا هم به نوبۀ خود بعد از چرب کردن این خبر به رسم یک کلاغ چهل کلاغْ آن را به گوش دیگران می‌رسانند و در این بین بعضی از مردم مغرض هم اوضاع را مساعدِ مقاصد ناپاکشان میابند و به این شایعه دامن می‌زنند."
عصر دوشنبه خبر مُردن ناگهانی دهها پیرمرد و کودک در شهر می‌پیچد. زمزمۀ شیوع طاعون مردم کشور را به هراس می‌اندازد و مانند مورچه‌ها که آب به لانه‌شان جاری شودْ بی‌هدف از این سو به آنسو می‌دویدند و بر سر خود می‌کوبیدند و چه کنم چه کنم می‌گفتند. مادران در حال زاری کردن بچه‌های کوچک‌شان را سفت در بغل گرفته و هراسان به این سو و آنسو نگاه می‌کردند.
خبر مُردن مردم در شهرهای دیگر هم به خبرهای قبلی افزوده می‌شود و این بار نخست‌وزیر شخصاً به رادیو می‌آید و به مردم اطمینان می‌دهد که هیج اتفاق خاصی در مملکت رخ نداده و تنها چند فردِ پیر و بیمار در اثر خوردن آب آلوده فوت کرده‌اند. خبرنگاری با ترس و لرز از نخست‌وزیر می‌پرسد: "بنابراین اینکه می‌گویند طاعون از صبح تا حال جان هزاران انسان را گرفته شایعه‌ای بیش نیست و مردم نباید نگران باشند؟" نخست وزیر با قیافه و صدائی که صداقت از آن می‌بارید پاسخ می‌دهد: با گفته‌های شما کاملاً موافقم. همانطور که ظهر وزیر محترم بهداری کشور از طریق خبرنگاران به مردم اطلاع دادند، کشور ما از نظر بهداشت و درمان با بزرگ‌ترین کشورهای جهان قادر به رقابت است و جای نگرانی به هیچوجه نیست و من از مردم می‌خواهم به شایعه‌سازان اجازه ندهند که به ثبات جامعه صدمه برسانند."

طاعون در هفت روز هفت میلیون از مردمِ هفده میلیونی کشور را به دیار عدم فرستاد و هنوز بعد از گذشت سال‌ها از آن تاریخ، سیاستمداران و مسؤلان کشور در حال بحث و گفتگو با یکدیگرند تا به این حقیقت دست یابند که کدامیک از سه نظریۀ زیر دلیل واقعی کشته شدن هفت میلیون از اتباع کشور بوده است:
1_ آیا مسبب کشتار طاعون بوده است؟
2_ نکند وبا بود که این بلا را بر سر مردم آورد؟
3_ یا شاید خواست خدا بود که چنان بشود؟

من بعد از این واقعه کم کم از مادران محله‌مان هنگام نفرین فرزندان‌شان می‌شنیدم که می‌گفتند: "طاعون به جانت بیفته که ذلیلم کردی."

فرق پروانه و گل.

نوشته‌هایی از آذر و دی 1386 و خرداد و تیر 1388.

تنهایی من.
وقتی آسمان دلش برای تنهایی من به درد می‌آید
و ابر گریه‌اش می‌گیرد،
باران خیسم می‌کند
و باد خنکم.

آسمان تنها،
ماه تنها،
و من با این همه تن‌ها هنوز هم تنها.

آینه جهان‌نما.
آینه را به دستم داد و در حال رفتن زیر لب زمزه کرد:
"عجله نکن، با دقت در آینه نظر افکن، شاید بتوانی خود را در آن پیدا کنی."
آینه همه چیز و همه کس را کدر نشانم می‌داد،
من حیران بودم و در آینه به دنبال خودم می‌گشتم.

فرق پروانه و گل.
نمی‌شود گفت که گل خوشگل‌تر است یا پروانه.
پروانه می‌پرد؛ از این جا به آن جا، از آن جا به جایی دیگر و بر بال‌هایش نقش آزادی به همراه دارد.
گل گرچه زیباست اما با این حال پایش همیشه زیر خاک در زنجیر است.
*
زندگانی چاره دیگری برایت باقی نمی‌گذارد؛ یا باید عاشقش باشی و یا متنفر از آن.
*
هر بار وقتی ساعت‌ها به نمی‌دانم کجا خیره می‌مانم تا برای مشکلی که به یاد نمی‌آورمش راه حل به دست آورمْ نگران می‌گردم.
*
شاعری می‌پنداشت شعرهایش همه اشعار خداست که وحی گشته بر او.
*
و خدا زن را آفرید تا من بتوانم پدر خود را بشناسم.

مردم‌آزاری.
امروز از آن روزهایی‌ست که دلم می‌خواهد
می‌توانستم با دست‌های خودم گردنم را آنقدر فشار دهم تا زبانم از دهان بیرون بزند
رنگ صورتم کبود شود
به خر و خر بیفتم
اول چشم چپ و بعد چشم دیگرم از حدقه بیرون بجهد
پاهایم رعشه بگیرند
و من قبل از مرگ دست چپم را از گردن بردارم و به کنار بدنم بگذارم
و سرانگشت اشارۀ دست راستم را به علامت تعجب در دهانم کرده
تا یابندۀ من کنجکاویش تحریک شود و از خود سؤال کند:
جریان از چه قرار می‌توان بوده باشد!؟

شکمو.
تره
جعفری
تربچه،
نعناع و تلخون
پیازچه،
می‌ریزیشون تو آبکش
آب می‌ریزی تا پاک شَن.
صد گرم پنیر بلغاری
یه عدد نونِ سنگگِ گرم
تا نونِ نوشِ جونو می‌شنوم
لقمه‌ای می‌گیرم.

عبادت.
وقتی بی‌حرکت می‌نشینم
وقتی گذشت زمان را حس نمی‌کنم
وقتی چند ساعتی نمی‌دانم کجا هستم
یعنی حالم خیلی خوب است.

آرزو.
می‌گم بخدا دوستت دارم
می‌پرسه چند تا؟
کاش هزار تا انگشت داشتم.

دیروز، امروز، فردا.
دیروز نطفه‌ای بسته شد، امروز مورچه‌ای در جوی آب غرق گشت، فردا هوا ابریست و من مانند آسمان زار زار خواهم گریست.
دیروز می‌گفتی دوستت دارم و من باور کردم، امروز چه روز خوبی می‌توانست برای مور باشد اگر برگی بر روی آبِ جوی شناور می‌بود، فردا اگر فرا نرسد بدان یا من مُرده‌ام و یا اینکه خدا به زیارت رفته.
https://www.youtube.com/embed/raNGeq3_DtM

در میکده.

<در میکده> را در ماه آبان سال 1386 در بلاگفا نوشته بودم.

دوستم را دیروز تصادفاً دیدم، پرسید جام شرابی نوش کنیم؟ گفتم چرا که نه و راه افتادیم.
میکده شلوغ بود و دودِ سیگارِ مشتریان در فضای میکده مانند مستان در هم می‌پیچیدند و به سوی سقف بالا می‌رفتند. میکده از انبوه ابرهای مست مانند حمام بخار شده بود و چشم چشم را به سختی می‌دید.
ما میزی خالی می‌یابیم، می‌نشینیم و سفارش شراب می‌دهیم.
دوستم وقتی بقدر کافی شراب می‌نوشد لحظه‌ای می‌رسد که مردمک چشم‌هایش تغییر مکانِ چهل و پنج درجه‌ای می‌دهند. یکی این سو را می‌نگرد و دیگری آنسو را و در این هنگام است که همیشه مانند فلاسفه سیگار می‌کشد و تو نمی‌دانی که هنگام صحبت به تو نگاه می‌کند یا به کسانی دیگر. ما ابتدا سرمان را با جام بر جام زدنِ اول کمی گرم می‌کنیم و بعد روده درازیمان آغاز می‌گردد.

دوستم در حال سیگار کشیدن مانند فلاسفه می‌پرسد: می‌دونی به کی می‌گن روحانی؟ و من هم مانند کسانیکه با معدۀ خالی شراب می‌نوشند و زود تحت تأثیرش قرار می‌گیرند می‌گویم: به کسیکه تورات و انجیل و قرآن و کتب مذهبی دیگر را خوانده و از حفظ باشد؟
دوستم: به هر کی که کتابی مذهبی بخونه که روحانی نمی‌گن دوست عزیز! روحانی به مردمی خاص گفته می‌شه، اگه تو یکی دوتا کتاب فلسفه بخونی بهت می‌گن فیلسوف؟
من: به کسی که چهره‌اش منوره می‌گن روحانی؟
دوستم: داری کم کم نزدیک می‌شی، حالا بگو ببینم به کی می‌گن روحانی؟
من: شخصیکه آگاه به علم روحشناسی باشه؟
دوستم: تو اگه فیزیکدان باشی باید هم از علم فیزیک سردربیاری، ولی فکر نکنم کسی که روحشناس و روانشناس باشه حتماً می‌تونه روحانی هم باشه.
من: کسیکه لباساش با مردم عادی فرق داره؟
دوستم: خیلی دور شدی، مگه نشنیدی که می‌گن: نه همین لباس زیباست نشان آدمیت؟ چند تا سیاستمدار می‌خوای بهت نشون بدم که لباساشون از زیبایی بی‌همتاست ولی خودشون تا آدم بودن فرسنگ‌ها فاصله دارن؟ من فکر نکنم پیغمبرا لباسی که تنشون بوده با دیگر مردم فرقی داشته. مگه تو از نوع لباس یک دزد و کلاهبردار می‌فهمی که طرف چکاره است؟
من: کسیکه از مادیات چشم پوشیده باشه؟
دوستم: داری دوباره نزدیک می‌شی، ولی باید بدونی که هر فقیری نمی‌تونه روحانی بشه ولی روحانی باید حتماً فقیر باشه.
من: منظورتو نمی‌فهمم، یعنی یک روحانی باید گدائی کنه؟
دوستم: گدائی نه، ولی نباید مادیات ذهنشو بیشتر از حد ضروری به خودش مشغول کنه. خوب می‌گفنی روحانی به کی می‌گن؟
من: آدمیکه روح‌القدس تو گوشش سه دفعه خونده باشه روحانی؟
دوستم: نخیر، شوخی که نداریم و خیلی هم دور شدی، بجنب تا شرابمون سرد نشده.
من: شخصی که تبلیغ یک دینی رو می‌کنه؟
دوستم: آفرین، داری بازم نزدیک می‌شی، ولی یادت باشه کسیکه مثلاً می‌گه مسیح یا محمد گفته که پدران و مادران خود را دوست بدارید و به آنان احترام بگذاریدْ لزوماً نباید روحانی باشه تو هم می‌تونی همین حرفو بزنی ولی روحانی نیستی.
من: عده‌ای اونو به روحانی بودن قبول داشته باشن؟
دوستم آهی طولانی می‌کشد، بلند می‌شود و می‌گوید: جمع کن بریم بابا مأیوسم کردی.
برخوردش ناراحتم می‌کند. می‌پرسم چرا زود ناراحت می‌شی؟ من هرچی به نظرم رسید گفتم، حالا خودت بگو به چه کسی روحانی می‌گن؟
دوستم: مرد عاقل اگه من جواب این سؤال رو می‌دونستم که دیگه از تو نمی‌پرسیدم.
من در حالیکه از تعجب خشکم زده بود می‌گویم: بیا بشین و اعصابتم کنترل کن. تو که دیوانه‌تر از من هستی! لااقل سؤالی طرح کن که جوابشو خودت تا اندازه‌ای بدونی و بتونیم با گفتگو به نتیجه برسیم. به ناگهان مردمک چشم‌هایش دوباره در جای معمولی خود قرا گرفته و مسیر نگاهش قابل تشخیص می‌گردند. نگاهی کوتاه به چشمانم انداخته و بعد سفارش دور دیگر شراب را می‌دهد و روی صندلیش می‌نشیند و در حالیکه سعی می‌کند به خودش مسلط باشد می‌گوید: آیا به نظر تو عقلانیه که یک و یا چند نفر تصمیم به از بین بردن مجرمی بگیرن و حکم به اعدامش بدن؟
من: در هر صورت تصمیمیه که یک یا چند نفر با دارا بودن عقل می‌گیرن، اما به نظر من این کاری انسانی نیستش و نتیجۀ مثبتی هم به جا نمی‌ذاره. شاهدش هم جوامعی هستن که هنوز حکم اعدام در آنها حکمفرماست اما طبق آمار باعث پائین آمدن جرم‌هایی که به اعدامِ مجرم منتهی می‌شن نشده و این ثابت می‌کنه که قانونی به نام اعدامِ قاتلین اونطوریکه قانونگذارا ادعا می‌کنن مردمو از ارتکاب به جنایت بازنمی‌داره و اما دلیل اینکه پس چرا و با چه منطقی قانونگذارا به این کار راضین و ادامه‌اش می‌دن رو من درک نمی‌کنم.
دوستم: پس با قاتلین و جنایتکارهایی که نه یک نفر بلکه دهها نفر رو می‌کشن چکار باید کرد؟
من: خیلی راحت مثل بقیۀ مجرمین می‌شه اونا رو تا ابد به زندان محکومشون کرد و یا تا وقتی که روانشناسایِ متخصصِ این امر تشخیص بدن که دیگه مجرمو می‌شه آزاد کرد و خطری برای اجتماع نداره و کسی رو هم دیگه نمی‌کشه.
دوستم: به همین سادگی؟ بزنی ده/پونزده نفرو نفله کنی و بری زندان و ازت مثل هتل تا آخر عمر پذیرائی هم بکنن!؟
من: چرا که نه؟ وقتی مردم اجتماعی با وجود چنین قانونی این اطمینانو به دست میارن که بدون وجود خطر از طرف آدمای بیمار می‌تونن در آسایش زندگی کننْ بنابراین حاضر می‌شن با کمال میل مالیاتشو هم تقبل کنن.
دوستم: می‌دونی بابت نگهداری جانی‌ها و غذاشون چه پول زیادی باید هزینه کرد؟
من: اگه مردم یک اجتماعی حاضر نباشن برای زنده موندن نام انسانیت و جان آدمی مالیات بپردازن و معتقد به این باشن که اعدامِ قاتل‌ها براشون بیشتر صرف می‌کنه بنابراین جان آدمی براشون پشیزی هم اهمیت نداره.
دوستم: فکر می‌کنی چنین اجتماعی وجود داشته باشه؟
من: مثل اینکه شراب خوب گرفتَتِت دوست خوبم، معلومه که هنوز چنین اجتماعاتی تو دنیا هستش و آمار هم تعداد اعدام شده‌ها رو در این کشورها نشون می‌ده. چین، آمریکا، ایران خودمون و... از کشورائی هستن که هنوز حکم اعدام رو لغو نکردن!
دوستم: آره راست می‌گی، شراب خوبیه مثل دزدِ زیرکی هوش آدمو می‌بره. من هنوز اما یک چیزی دستگیرم نشده، اونم اینه که اگه در اکثر کشورهای پیشرفته و مترقی جهان سالیان درازی هست که حکم اعدام ملغی اعلام شده پس چرا در آمریکا و چین و ایران و ... این قانون هنوز پابرجاست؟ مگه مردم این کشورها باهوش، مهربان، پیشرفته و خردمند نیستن؟ پس چطور با این ماجرای اعدام موافقن؟! و چرا هنرمندایِ این کشورها دست به اعتراض دسته‌جمعی بر ضد جنگ و اعدام نمی‌زنن؟ پس کجا هستن اون انسان‌های نوعدوست در کشورهای دیگه!؟ همه انگار راضی به قتل دیگران بخاطر گران و یا ارزان شدن نفت و بنزین هستن!
من: ای بابا تو انگار از همه چی بی‌خبری! کی گفته حالا همۀ مردم آمریکا و چین و ایران و ... با اعدام کردن قاتلین موافقن؟ بر علیه جنگ هم خیلی‌ها اعتراض می‌کنن ولی از قرار معلوم جنگجوهای این کشورها گردنشون کلفت‌تره.
دوستم: پس چطور مردم می‌تونن به احزاب به خاطر جنگیدن سربازاشون در کشورهای دیگه رأی آری بدن که به کشتار انسان و ویرانی و مسموم کردن طبیعت منتهی می‌شه ولی نمی‌تونن برای لغو اعدام که میراث انسان بدوی هستش که با جوهرۀ تمدن هیچ همخونی نداره سعی و کوشش کنن؟! معروفه که در دموکراسی‌های حقیقی مردم قادرن دولت‌هائی رو که کارشونو درست انجام نمی‌دن سه سوته همونطور که سوار قدرت می‌کنن از قدرت هم پائین بکشن، این کار رو می‌تونن بکنن ولی قدرت ندارن قانونی که با اون جون آدم گرفته می‌شه تغییر بدن؟!
من: می‌خوای بگی مردم و دولتای این نوع کشورها ستیزه‌جو هستن و دشمن صلح؟
دوستم: من می‌خوام بگم روئسای این نوع سیستم‌ها باید چند وقت به چند وقت مورد معاینۀ روانشناسا قرار بگیرن تا سلامتی عقل و روانشون ثابت بشه، مخصوصاً که قبل از رسیدن به مقامشون هم معتاد به الکل و مواد مخدر دیگه بوده باشن!
من: اول یه سوزن به خودت بزن بعد یه جوالدوز به دیگرون، خودت هم که کلَت با همین الکل گرم شده!
دوستم: درست می‌گی ولی من وقتی مست و از عقل خالیم برای مردم یک کشور تصمیم نمی‌گیرم. من بدون ترس از حرف دیگرون که بگویند الکلی هستم و معتادْ شرابمو می‌نوشم و اگه دوست داشته باشم مست هم می‌کنم و از خود بی‌خبر می‌شم. اما اونیکه با رأی مردم انتخاب شده تا برای پیشرفت کشور و خوشبختی مردمش کوشش کنهْ وقتی حرف‌های ناجور می‌زنه مشخص می‌شه که بله نوشیده و زیاد هم نوشیده، اونوقته که جریان خیط می‌شه، اونوقته که باز بدبخت‌ها و پابرهنه‌ها دوباره به خاک و خون کشیده می‌شن. می‌فهمی چی می‌گم؟ سیاستمدار باید با مردم روراست باشه، درست مثل هلموت اشمیت آلمانی. سیاستمداری که دروغگو و دو رو نیست باید درست مثل یلسین وقتیکه مست بود و می‌رقصید باشه. نه اینکه مثل اون یکی باشه که کارخونۀ عرقسازی به اسم خودش زده و به مردم می‌گه از وقتیکه به دنیا اومده با فن کاراته و جودو آشنا بوده و از الکل هم بیزاره و کلی ورزشکاره و زور داره و می‌تونه شاخ غولو تو یک دقیقه بشکونه. جُرج هم که وقتی راه می‌ره فکر می‌کنه دوتا هفت‌تیر اینور اونورش آویزونه و احساس جان وین بودن می‌کنه و دستاش بی‌اراده مثل جاهلای درخونگاه از هم باز می‌شن، درست عین اینکه زیر بغلاش دو تا هندونه جا داده باشن. ولادیمیر هم که موقع راه رفتن همش ادای بروس لی رو در میاره. انگار تو قرن اول زندگی می‌کنیم، تمام رؤسای جمهور کشورها سعی می‌کنن به مردم نشون بدن یا هرکولن یا اینکه نشونه گیریشون حرف نداره! و همچین می‌تونن بزنن وسط خال که هدف حالی به حالی و عاشق تیر بشه!
من: دوست عزیز چطوره از جُرج و ولادیمیر بکشیم بیرون و به خودمون بپردازیم؟
دوستم با صورتی سرخ شده از تأثبر شراب و چشمانی که مردمک‌هایش باز جا بجا شده بودند می‌گوید: تو هم که هنوز افکارت دور مفهومات ناسیونالیستی می‌چرخه و دلتو با اونا خوش می‌کنی! یعنی چی به خودمون بپردازیم؟ مرد حسابی جهان شده یک کلبه! دیگه خودمون و خودشون، خودی و غیرخودی، ما و اونا مدلش قدیمی و از رده خارج شده! حالا دیگه هر کشوری تو جهان می‌تونه به مردم کشورهای دیگه مدل خوشبخت زندگی کردنو نشون بده و نوید احترام به حقوق بشر رو به اونها بده و مردم هم وقتی ببینند و بشنوند که در آن کشوری که بشارت صلح و سرور از آن برخاسته مردمش همگی در آرامش زیر چتر قوانین جاری اون کشور زندگی می‌کنن براشون بیتفاوت می‌شه که رئیس جمهورشون از کشور خودشون باشه یا از آمریکا، روسیه، چین یا افغانستان.
من: دوست خوبم، می‌گم تا بالا نیاوردیم بلند شو بریم با آب سرد صورتمونو قشنگ بشوریم تا مستی کمی از سرمون بپره. فکر خودتو نمی‌کنی لااقل فکر گوش منو بکن، گوش مفت دیدی هرچی به زبونت میاد ولش می‌کنی اون تو! بلند شو بریم دوست خوبم، خدا را شکر که طناب مجانی گیرت نیفتاده.
دوستم در حال بلند شدن می‌گوید: حالا خوبه نوشیدن الکل تو بعضی از کشورا حرومه وگرنه که باید خدا خودش رحم می‌کرد!

بادافره.

<بادافره> را در ماه آبان سال 1386 در بلاگفا نوشته بودم.

هربار کاری می‌کردم که باب میل پدرم نبود و بخاطرش تنبیه می‌شدم مادرم می‌گفت نباید زیاد ناراحت شوم!
مادرم معتقد بود از آنجائیکه پدرم با کمربند و ترکه توسط پدرش تنبیه می‌شده بنابراین تنبیه من در مقابل تنبیه‌هائی که او شده است قابل مقابسه نیست و نباید روحم را زخمی کند!
کلمۀ استغفرالله که از دهانم خارج می‌شدْ پدرم اخم می‌کرد و مادرم از ترس ساکت می‌شد، من هم آمادۀ شنیدن خطابه‌ای ادیبانه از پدرم بدین مضمون می‌شدم: "نباید آدم کاری را انجام دهد که دیرتر باعث پشیمانیش شود" و چون فکر می‌کرد بدون دلیل کسی استغفرالله نمی‌گویدْ پس باید من حتماً مرتکب خطائی شده باشم که از خدا طلب بخشش می‌کنم، در نتیجه مستحق تنبیه شدن می‌باشم!
بحث کردن با پدرم در بارۀ اینکه کلمۀ استغفرالله برای من معنای دیگری دارد و برای پیشگیری از تبدیل شدنِ فکرِ باطل به عمل به کار می‌برمشْ به خرجش نمی‌رفت و می‌گفت: "پایۀ کارِ خرابْ فکر خراب است و آن هم تنبیه دارد!" و من خود را باز ناچاراً آماده تنبیه شدن می‌کردم.
مادرم می‌گفت از این تعجب می‌کنم که چرا با اینکه هربار به خاطر گفتن استغفرالله تنبیه می‌شوی باز هم این کلمه را تکرار می‌کنی و باعث عصبانی شدن پدرت می‌شوی؟ چه فکری در سرت می‌چرخد که از ترسِ به وقوع پیوستنش این کلمه را مدام تکرار می‌کنی؟
مدت‌ها بود که فکر کشتن پدر در سرم افتاده و خواب و خوراک را از من گرفته بود. من مخالف تنبیه در خانه و مدرسه و کوچه و شهر هستم و این با عقاید پدرم در تضاد بود. او سخت معتقد به این بود که تا نباشد چوب ترْ فرمان نبرد گاو و خر، و آن را مانند آیه‌ای از طرف خدا می‌دانست. من اما معتقدم که تعلیم و تربیت باید بدون تنبیه انجام گیرد و استفاده کردن از کلمۀ ممنوع نباید آزاد باشد و این باعث عصبانیت او می‌گشت و عاملی برای تنبیه شدن من. نوع تنبیه کردن پدرم غیرمعمولی و متفاوت با تنبیه بقیه پدران بود. برای هر بار گفتن استغفرالله باید صد بار می‌نوشتم: زبان در دهان پاسبان سر است! برای مخالفت با نظراتش باید پنجاه بار می‌نوشتم: عروس نمی‌توانست برقصد می‌گفت اطاق کج است! اگر احیاناً همسایگان و یا اولیاءِ شاگردان مدرسه از من شکایتی می‌کردندْ می‌بایست برای یک بار از رفتن به سینما چشمپوشی کرده و هزار بار هم می‌نوشتم: نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود، مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد!
دو ماه قبل از تصمیم به قتل رساندن پدرم از گفتن استغفرالله دست کشیدم و این آن ترسِ همیشگی را که در چشمان مادرم به خاطر تنبیه شدن من لانه داشتْ تبدیل به کنجکاوی کرد و نگاهش پا به پای قدم‌هایم می‌آمد و تحت نظرم داشت.
باید راهی برای کشتن پدرم انتخاب می‌کردم که هیچ ردی از دست داشتن من در قتل برجا نمی‌گذاشت و مادرم را هم از متهم شدن به قتل او مبرا می‌داشت. به عمل تبدیل کردن این فکر کار آسانی نبود و تحملِ تنبیه شدن برایم روز به روز سخت‌تر می‌گشت. وقت کم داشتم، مدرسه و انجام تکالیف مدرسه زمان زیادی برایم باقی نمی‌گذاشت تا در باره تصمیمم نقشه مناسبی بکشم. پدر هم به خاطر به کار نبردن کلمۀ استغفرالله به من و کارهایم مشکوک شده بود و برای تنبیه کردنم به دنبال بهانه می‌گشت.
من هرگز ندیدم که مادر از طرف پدرم تنبیه شود، اما چشمانِ همیشه نگرانش به خاطر تنبیه شدنِ من و ترس از پدرم که سایۀ غمی ابدی را در تمام سطح چشمانش نشانده بودْ مرا در انجام تصمیم به قتل پدرم راسخ‌تر می‌ساخت.
بالاخره لحظۀ موعد فرا رسید و من دیشب با اسلحه‌ای که از قبل تهیه کرده و خشابش بیشتر از سه گلوله نداشت، در یک لحظۀ بحرانیِ روحی هنگامیکه مادر و پدرم در کنار هم به خواب رفته بودند، اول مادرم را با شلیک یک گلوله در مغزش کشتم تا دیگر نگران سرنوشت من نباشد و بعد پدرم را با شلیک یک گلوله در قلبش به قتل رساندم و قصد داشتم با آخرین گلوله که برای شقیقۀ خودم در نظر گرفته بودم به این زندگیِ سراسر تنبیه پایان دهم که تپانچه عمل نکرد، گلوله‌ای خارج نگشت و من زنده ماندم. فعلاً هم با دستانی دستبندزده در خدمت شما نشسته و آماده برای تحملِ مکافاتم.