شعرهای برتولت برشت.(33)


اشعار عاشقانه
یک
بعد، وقتی از پیشت رفتم
در آن روز بزرگ
عده زیادی مردم خوشحال دیدم.
و بعد از آن ساعات شب دیگر
می‏‌دانید، منظورم چه شبی‏‌ست
یک دهان زیبا دارم
و پاهائی ماهرتر.
سبزتر است درخت و بوته و علف
از وقتی چنین حسی دارم
و آبْ خنکی مطلوب‏‌تری دارد
وقتی آنرا روی خودم می‌‏پاشم.

دو
ترانه یک عاشق
وقتی تو مرا به شوق می‌‏آوری
بعد من گاهی فکر می‌‏کنم:
حالا می‌‏توانستم بمیرم
بعد من تا پایان
سعادت‏مند می‏‌ماندم.
یعد وقتی تو پیری
و به من فکر می‌‏کنی
من مانند امروز دیده می‏‌شوم
و تو یک معشوق داری
که هنوز جوان می‏‌باشد.

سه
بوته دارای هفت گل سرخ است
شش عدد از آنها به باد متعلق بودند
اما یکی می‌‏ماند، تا
من هم گلی پیدا کنم.
هفت بار صدایت می‏‌زنم
شش بار بی‌جواب می‏‌ماند
اما بار هفتم، قول بده
یک کلمه جواب دهی.

چهار
معشوق به من یک شاخه داد
با یک برگ زرد نشسته بر آن.
سال، رو به پایان است
عشق تازه آغاز می‏‌گردد.
درخواست‏‌های کودکان
خانه‌‏ها نباید در آتش بسوزند.
آدم نباید بمب‌‏افکن بشناسد.
شب برای خواب باید باشد.
زندگی نباید مجازات باشد.
مادرها نباید گریان باشند.
هیچ کس نباید دیگری را بکشد.
همه باید چیزی بسازند.
بعد آدم می‏‌تواند به همه اعتماد کند.
جوان‏‌ها باید به جائی برسند.
پیرها هم همچنین.
ــ ناتمام ــ

شعرهای برتولت برشت.(32)


1940
با وحشت
انتظار می‌‏کشند خلق‏‌ها آمدن بهار را.
خلیج‏‌ها سر از یخ بیرون می‌‏آورند. کشتی‏‌های جنگی کی وارد می‏‌شوند؟
طوفان‏‌های زمستانی غایب‌‏اند. چه وقت
قوش‏‌های آهنی در آسمان ظاهر می‏‌گردند؟
پیشنهاد به یک دوست نقاش، برای مزین کردن نقاشی‏‌هایش با یکی از متن‏‌های زیر
به خاطر نامساعد بودن زمان
و به خاطر حفظ آرمان‏‌ها
من با هنر خود در تنگا قرار گرفته‌‏ام
و باید خواهش کنم، نه تنها به وصول‏‌کننده مالیات
بلکه به من هم پول بپردازید.
(Anno domini 1940)
هیجان‏زده از مطالعۀ تاریخ جهان
متوجه گشتم صورت‌حساب شیرم سر آمده
و از شما خواهش می‏‌کنم، نه فقط توپ جنگی، بلکه همچنین نقاشی هم بخرید.
بهتر است حساب خود با روز رستاخیز را همین حالا تسویه کنید.
(Anno domini 1940)
مردم شب و روز می‌‏بینند
که شما بی‌استراحت بر علیه بشریت کار می‌‏کنید.
اما چه کسی مایل است
چیزی برای هنر بپردازد، برای مثال، برای این عکس؟
(Anno domini 1940)
فنلاند 1940
یک
حالا ما پناهنده در
فنلاندیم.
دختر کوچکم
هر شب‏ ناسزاگویان به خانه می‌‏آید، هیچ کودکی
نمی‌‏خواهد با او بازی کند.
دخترم آلمانی‌‏ست و از یک قوم غارتگر آمده است.
اگر من هنگام بحث یک کلمه بلند حرف بزنم
به آرامش دعوت می‌‏شوم.
آدم اینجا شنیدن کلمات با صدای بلند را
از کسی که از قومی غارتگر برخاسته دوست ندارد.
وقتی به دختر کوچکم یادآوری می‏‌کنم
که آلمانی‏‌ها یک قوم غارتگرند
خوشحال می‏‌شویم از این که مردم آنها را دوست ندارند
و ما با هم می‏‌خندیم.
دو
برای من که اصل و نسب‌‏‏ام دهقان است
دیدن اینکه نان دور ریخته می‌‏شود
قابل قبول نیست.
آدم می‏‌فهمد
که چه زیاد از جنگ آنها متنفرم!
سه
هنگام نوشیدن شراب
دوست فنلاندی ما شرح می‏‌داد
که چگونه جنگ باغ گیلاسش را ویران ساخت.
او گفت، شرابی را که ما می‌‏نوشیم، از این باغ به دست آمده است.
ما جام‏‌های خود را به احترام باغ‏‌های گیلاسِ تیرباران گشته
و به سلامتی عقل و شعور تا ته نوشیدیم.
چهار
امسال همان سالی‏‌ست که مردم از آن صحبت خواهند کرد
امسال همان سالی‏‌ست که مردم در باره آن سکوت خواهند کرد.
سالخوردگان می‏‌بینند که جوانان می‌‏میرند
احمق‏‌ها می‏‌بینند که خردمندان می‏‌میرند.
زمین دیگر بار نمی‏‌دهد، اما می‌‏بلعد.
آسمان دیگر نه باران، بلکه فقط آهن می‌‏باراند.
ــ ناتمام ــ

کاش وقت رفتن، آب پشت سرش رو زمین می‏‌پاشیدند.



در حال گوش کردن به اخبار ناگهان احساس کردم شادی جاش خالیه. شادی انگار تو دلم آب شده و از منافذ پوست بدنم به صورت قطره‏‎های ریزِ عرق خارج شده بود، قطره‎‏های ریز عرقی که از دیدن جهانِ نو مانند مست‎‏ها گیج و رو بدنم سُر می‏‎خوردند.
من به خود می‎‏گویم "نابرده رنج گنج میسر نمی@‏شود ..." را کسی باید سروده باشد که بعد از مکافات‏‎های زیاد به حل مشکلش فائق آمده و مزۀ پیروزی را چشیده است.
ای شادی! می‎دانی این بار وقتی به چنگ‏ آرمت چه کامی از تو خواهم گرفت؟
با این تصور که شاید شادی این بار خود را به شکل زنی جذاب در آورده باشد، جیمزباند را در خیالم برای یافتنش مأمور می‏‎کنم. البته برای اطمینان خاطر این امکان را از نظر دور نمی‏‎دارم که شادی می‌تواند خود را به شکل یک مرد هم در آورد! پس خود آستین‏‎ها را بالا زده و دست به کار می‎‏شوم. با این اندیشه که زیباترین شعر جهان را برای به دام انداختنش سروده‏‎ام با صدای بلند می‏‎خوانم:
"داشی، یاد شادی آتیش زند بر غم".
"چرا شادی را در دل می‏‎جوئی؟ شاید شادی را با زبان باید چشید."
این جمله را گوینده اخبار نگفت، این جمله را جیمزباند بعد از بازگشت از مأموریت بی‏‎ثمرش وقتی داشت از اتاقم خارج می‏‎گشت گفت.
البته که شادی مانند حلوا شیرین است، اما فرق بزرگش با حلوا در این است که با گفتن شادی شادی بعضی وقت‏‎ها دلت شاد می‏‎گردد. گاهی کم، گاهی بیش.
این هم نقل‌قولی‏‎ست از معلمِ خندۀ دیوانۀ اهل هند که از وقتی به برلین آمده رسماً خُل شده است: "اگر فراموش نکنی آنچه نوک زبان‌‏ات است و تو قادر به تکلمش نیستی شادی‏‌ست، بعد لکنت رهایت می‎سازد و شادی ورد زبانت خواهد گشت".

شعرهای برتولت برشت.(31)


من در چه زمانی زندگی می‏‌کنم؟
آیا من تقریباً در شب قبل از قرن سزار زندگی می‏‌کنم؟
ژنرال‏‌های اسپانیائی تانک‏ به کار انداخته‌‏اند
تا گاوآهن‏‌های چوبی از املاک مزروعی‌‏شان دفاع کنند
ژنرال‏‌های اوسته‏‌بین هواپیمای بمب‌‏افکن به کار می‏‌برند
تا از شکار در مازورن دفاع کنند.
سؤال‏‌ها و جواب‌‏ها
"آیا حقیقت می‏‌تواند مُردنی و دروغِ جاودانه باشد؟"
_ "من فکر می‌‏کنم، بله."
"کجا دیدی که بی‏‌عدالتی مدت درازی ناشناخته بماند؟"
_ "اینجا."
"اما آیا کسی را می‏‌شناسی که زور و خشونت او را به خوشبختی رسانده باشد؟"
_ "چه کسی نمی‌‏شناسد؟"
"چه کسانی می‌‏توانند در چنین جهانی ستمگر را سرنگون سازند؟" _ "شماها."
دو مرد
"در زیر گام این مرد زمین می‌‏لرزید."
"در زیر گام آن مرد زمین نمی‌‏لرزید."
او آمد برای این که بر روی زمین ظلمت بر قرار گردد."
"و او در این ظلمت روشنائی بود."
ــ ناتمام ــ

شعرهای برتولت برشت.(30)


هر آنچه تو احساس می‌کنی
هر آنچه احساس می‏‌کنی، به همه،
به بزرگ و کوچک ببخش.
او گفت، بدون تو
نمی‏‌تواند زندگی کند. بنابراین این احتمال را بده، اگردوباره با او ملاقات کنی
او تو را خواهد شناخت.
محبت کن و مرا خیلی زیاد دوست ندار.
وقتی من بار آخر عاشق گشتم، در تمام مدت عاشقی
کوچک‌ترین صمیمیتی ندیدم.
سوزان اما شکوفا
با شکوه است، آنچه در شعله زیبا
به خاکستر سرد مبدل نمی‏‌گردد!
خواهر، ببین، تو برایم عزیزی
مشتعل، اما زنده.
خیلی‏‏ از هوشمندان را سرد گشته دیدم
پُر شوران ناآموخته سقوط می‌‏کنند
خواهر، تو را می‌‏توانم نگاه دارم
مشتعل، اما زنده.
آخ، برای تو در پشت جبهۀ نبرد
هرگز اسبی نایستاده بود
از این جهت می‏‌دیدم که با احتیاط جدال می‏‌کردی
مشتعل، اما زنده.
سخنان مادری از طبقه کارگر به پسرانش هنگام آغاز جنگ
چون شماها حالا می‌روید، برای اربابانتان
کسب و کار خونین انجام دهید، روبرویتان
اسلحه دشمن، در پشت سر
تفنگ افسر، پس فراموش نکنید:
شکست اربابانتان
شکست شماها نمی‌‏باشد. و همچنین پیروزیشان هم
پیروزی شماها نیست.
دژ اروپا
گوبلز به هر کودکی می‏‌گوید
که اروپا دژ هیتلر است.
اما در کجا هرگز دژی دیده شده
که دشمنان نه تنها در خارج آن
بلکه همچنین در داخل دژ هم صف کشیده باشند؟
ــ ناتمام ــ

شعرهای برتولت برشت.(29)


چشم‌‏انداز سوئد
پائین کاج‏‌های خاکستری ویرانۀ یک خانه پیدا‏ست.
در میان آشغال‏‌ها صندوقی‌‏ست با رنگ سفید.
یک محراب؟ یک پیشخوانِ مغازه؟ سؤال این است.
آیا بدن مسیح اینجا فروخته می‌‏‏شد؟ خونش در جام ریخته ‏می‏‌گشت؟
یا برای فروش پارچه و چکمه خطبه می‏‌خواندند؟
آیا در اینجا امتیازات زمینی یا آسمانی وجود داشت؟
آیا اینجا روحانی‏‌ها و تجار واعظ مغازه داشتند؟
کلیددار پهلوئی به آفرینش‌‏های زیبای خدا، به درختان کاج حمله می‌‏برد.
مقدمه صحنه‏‌ای که در آن یک آدم خوب از مجازات مصون می‌‏ماند
طوری که انگار
رؤسا تنبل
یا امروز روز ضعیفی را دارا باشند
انسان خوب و بی‌احتیاط
مصون از مجازات می‏‌ماند.
همیشه       
سرنوشت
بر پشت بردبارش نمی‏‌زند، زیرا
همیشه
سرنوشت
مصون از ‏خطا نمی‌‏باشد.
ترانه عاشقانه از یک زمان بد
ما با هم دوست نبودیم
اما با هم زندگی می‏‌کردیم.
وقتی ما در آغوش هم دراز می‌‏کشیدیم
با هم غریبه‌‏تر از مهتاب بودیم.
و اگر ما امروز همدیگر را در بازار ملاقات کنیم
به خاطر چند ماهی می‏‌توانیم همدیگر را بزنیم:
ما با هم دوست نبودیم
وقتی که ما در آغوش هم بودیم.
نتایج امنیت
من شنیدم، می‌‏خواهی
ماشین‏‌ات را در محلی که
تو در آن یک بار پیچانده بودی بار دیگر بپیچانی. آنجا
زمین سخت بود.
این کار را نکن! بیندیش
وقتی با ماشین‏ خود آنجا دور می‌‏زدی
در زمین چروک ایجاد گردید. حالا
ماشین‏‌ات آنجا گیر خواهد کرد.
عاشق دعوت نگشت
لیوان‏‌ها امروز شسته نیستند
پارچه‏‌های کتانی امروز صاف‌اند
خندها امروز بی‌حس
لب‏‌ها امروز سیر.
از کفش‏‌ها: بزرگ‏‌ها
بر روی صندلی: یک کتاب.
شلوارهای پشمی.
انتظار آمدن هیچ مهمانی نیست.
ــ ناتمام ــ

شعرهای برتولت برشت.(28)

شعری در مورد مردم خوب
یک
مردمِ خوب را از این طریق می‌‏شناسند
وقتی آدم آنها را می‌‏شناسد، آنها بهتر می‏‌شوند. مردمِ خوب
برای اصلاح خود از دیگران دعوت می‌‏کنند، زیرا
چگونه می‌‏توان عاقل‏‌تر گشت؟
با گوش دادن
و با چیزی که به او می‏‌گویند.

دو
همزمان اما
کسی را که به آنها نگاه می‌‏کند،
و کسی را که آنها نگاه می‌‏کنند بهبود می‎بخشند.
اما نه به این صورت که به کسی با نشان دادن
محل‎های غذا یا روشنائی کمک کنند،
بلکه بیشتر از این طریق به ما کمک می‌‏کنند
که ما می‌‏دانیم آنها زنده‌‏اند و
جهان را تغییر می‏‌دهند.
‌
سه
وقتی آدم پیش آنها می‏‌رود، آنها خانه‏‌اند.
آنها چهره پیر خویش در دیدار گذشته را
به یاد دارند.
هرچه هم چهره‏‌شان تغییر کرده باشد _ زیرا آنها هم خود را تغییر می‌‏دهند _
آنها حداکثر مشخص‌‏تر شده‌‏اند.

چهار
آنها مانند یک خانه هستند، خانه‌‏ای که در ساختن‏‌اش ما کمک کرده‌‏ایم
آنها مجبورمان نمی‌‏سازند در آن خانه زندگی کنیم
گاهی هم این اجازه را به ما نمی‏‌دهند.
ما می‌‏توانیم هر زمان از کوچک و بزرگ پیش آنها برویم، اما
آنچه ما با خود همراه می‌‏بریم، باید خودمان انتخاب کنیم.

پنج
آنها می‏‌دانند چه دلایلی برای هدایایشان بیاورند
آنها مانند آدم‏‌های دور انداخته شده و دوباره بازگردانده شده می‏‌خندند.
اما در این کار هم قابل اعتمادند، که ما با اعتماد به خود
آنها را ترک می‏‌کنیم.

شش
وقتی آنها اشتباه می‏‌کنند، ما می‏‌خندیم:
زیرا وقتی آنها یک سنگ را در جای اشتباهی قرار می‏‌دهند
ما محل‌‏های صحیح را
با دقت تماشا می‌‏کنیم.
آنها شایسته مورد توجه قرار گرفتن هر روزه ما هستند،
که چگونه نان روزانه خود را هر روز به دست می‏‌آورند.
و چیزی برایشان جالب است
که فراتر از آنها قرار دارد.

هفت
مردم خوب ما را سر گرم می‌‏سازند
چنین به نظر می‏‌آید که آنها نمی‏‌توانند به تنهائی کاری را انجام دهند
تمام راه حل‏‌هایشان هنوز تکالیفی در خود دارند.
در لحظات خطرناک غرق‌گشتن کشتی‏‌ها
ناگهان چشمان بزرگ‌شان را می‌‏بینم که به ما نگاه می‏‌کنند.
هر چند ما، آنطوری که هستیم، باب میل‌‏شان نیستیم
اما با این حال با ما موافقند.
ــ ناتمام ــ

شعرهای برتولت برشت.(27)


عصاها
هفت سال قادر به برداشتن یک قدم هم نبودم.
وقتی نزد دکتر بزرگی رفتم
او پرسید: عصاها برای چیه؟
و من گفتم: من فلجم.
او گفت: تعجبی نداره.
لطفاً بفرما، امتحان کن!
چیزی که فلج‌‏ات ساخته، این آشغال است.
راه برو، بیفت، چهاردست و پا برو!
لبخندزنان مانند یک هیولا
عصاهای زیبایم را گرفت
آنها را بر پشتم زد و شکست
و لبخندزنان در آتش انداخت.
حالا، من درمان شده‌‏ام: من راه می‏‌روم.
یک خنده مرا درمان کرد.‌
فقط گاهی، وقتی چوب‏‌ها را می‌‏بینم
ساعت‌‏ها کمی بدتر راه می‏‌روم.
ــ ناتمام ــ