خرگوش.(1)

تقریباً روبروی او میله‎های باریکی نصب شده بود و در پشت آن زمین شخمزده قرار داشت. از میان نرده‎ها به داخل می‎خزد، بر روی کود تازه پاشیده شده می‎دود و در مقابل چیز بلندی می‎ایستد، چیزیکه بلندتر، و پهن‎تر از یک درخت بود. او پنجه‎اش را با احتیاط به آن تکیه می‎دهد و سنگ سردی را احساس می‎کند. آنجا یک شکاف با یک برآمدگی تاریک وجود داشت، او سرعت می‎گیرد و با یک جهش داخل منطقه ناشناخته می‎گردد. اینجا زمین نرم و قرمز رنگ بود؛ درختان بطور عجیبی درهم فرو رفته و کاملاً غیر قابل تشخیص به نظر می‎آمدند. در آنجا سقف آسمان دیده نمی‎گشت؛ اما با این وجود همه چیز می‎درخشید و رنگ‎برنگ می‎گشت. او می‎پرد، ــ این بار از ترس ــ و به شی‎ئی برخورد می‎کند و آن را می‎اندازد و می‎شکند. صدائی می‎پیچد، طوری که انگار پرندگان کوچکی کشته شده‎اند. با شوق در امان بودن نزد مادر راهی برای خروج جستجو می‎کند. او راهی نمی‎یابد و خود را به گوشه‎ای می‎فشرد، به ضربان قلب کوچک و به خس خس ریه‎های‎ تحریک شده‎اش گوش می‎سپارد. چشمانش در این ضمن در جستجو بودند اما چیزی نمی‎یافتند. فریاد و هیاهو مانند لرزش زمین بود. غرش ضربه‎ای در هوا می‎پیچد، یک موجود عجیب که فقط بر روی دو پا راه می‎رفت به داخل هجوم می‎آورد. یک نفس نفس زدن تمام هوا را پر می‎سازد و فریادی آن را تعقیب می‎کند. یک موجود دیگر، شبیه به موجود اولی، فقط کمی بزرگتر، به داخل می‎پرد، جیغ تیزی می‎کشد ــ شبیه به صوت هیچ حیوانی نبود ــ مانند فنر می‎جهد و گلوی دیگری را می‎فشرد. یکی فشار می‎آورد، دیگری مقاومت می‎کرد، و بعد هر دو به زمین می‎افتند. در این وقت چیزی در هوا می‎درخشد: خرگوش وحشت‎زده در چنگ موجود بزرگ‎تر چیزی بلند و تیز مانند منقار دارکوب می‎بیند که صفیر کشان پائین می‎آید، یک ناله، یک نفس نیمه کاره: لایه قرمز زمین قرمزتر می‎گردد. موجود بزرگ‎تر دست از موجود اولی می‎کشد و از جا بلند می‎شود. خرگوش نمی‎توانست از ترس به خودش حرکت بدهد. او فلج شده بود: دو چشم وحشی نورانی آن موجود، که نه حیوان بود، نه حیوان درنده، نه حیوان خوب، بلکه یک هیولا، وحشت‎زده و گشاد گشته به چشمان خرگوش خیره مانده بود. خرگوش می‎لرزید. و این باعث نجات او می‎گردد. نگاه لرزانش ناگهان شکاف منحنی شکل را می‎یابد: بلافاصله یک جهش، گرچه لرزان، اما به اندازه کافی بلند و دور انجام می‎دهد. خرگوش می‎دود و از چشم دور می‎گردد.

من همیشه رفتگر نبودم. زمانی ثروتمند بودم. توصیف بیشتر از جزئیات زندگی‎ام بی فایده خواهد بود؛ من خواب رویاهائی از نقره و آلاباستر می‎دیدم. و اگر یک اتفاق عجیب وجود بسیار محدودم را به داخل آزادی زندگانی پرتاب نمی‎کرد شاید هم می‎توانستم بعنوان مردی ثروتمند بمیرم.
ــ ناتمام ــ

خرگوش.

 Melchior Vischer (1895-1975): Der Hase (1922)  
من یک رفتگر سالخورده‎ام. از آنجائیکه دیگر نیروی زیادی ندارم بنابراین روزانه فقط سه ساعت کار می‎کنم. به این دلیل خیلی زیاد وقت دارم. من می‎خواهم رویدادهای زندگی‎ام را بنویسم؛ ممکن است نوشته‎ای از زندگی یک رفتگر بی اهمیت به نظر برسد؛ با این وجود اما آن هم دارای اهمیت است. ساده نویسی‎ام را ببخشید. من نمی‎توانم به شکل جملات پیچ‎خورده ژاپنی بنویسم؛ همینطور از طراحی هوشمندانه سوژه هیچ چیز نمی‎فهمم. آری من تمام این چیزها را نمی‎دانم. ضرورتی هم به دانستن‎شان در اینجا نیست؛ این یک گزارش است.

ماه نوامبر بود. درختان جنگل در زیر نور قرمز رنگ خورشیدِ خسته ایستاده بودند. مه هنوز وجود نداشت؛ فقط تبخیر کوچکی از خزه خیس و سنگین نشان از زمان غیر تابستانی می‎داد. درختان کاج بوی صمغ می‎دادند. یک خرگوش جوان و کنجکاو از پیش خانواده‎اش گریخته بود. او سرگردان بود، زیرا خزه و درختان کاج همه یکسان بودند. خرگوش نفس نفس می‎زد. تاریکی می‎آید و آخرین نور خورشید را خاموش می‎سازد. خرگوش در تاریکی کمی به جلو ‎می‎رود؛ بعد اما خسته می‎شود. او دست و پایش را دراز می‎کند و به خواب می‎رود. صبح بسیار روشن بود. هنگامیکه خرگوش از خواب بیدار گشت چیزی شگفت‎انگیز می‎بیند: جنگل تمام شده بود و خود او در شکافی قرار داشت. در جلوی او دشتی وسیع، سبز و خاکستری و زرد گسترده بود و در انتهایش ابرها روی زمین قرار داشتند و خواب بودند. خرگوش خود را با ترس می‎چرخاند: جنگل آنجا بود، جنگل سیاه. دوباره سریع به دشت نگاه می‎کند: به نظرش می‎آید که دشت زن و مادر خوبی باید باشد. جنگل سیاه است، جنگل بد است، جنگل یک مرد است. و نگاهش بر روی دشت وسیع مادر می‎دود. ناگهان نگاهش متوقف می‎گردد، گوش چپ‎اش می‎ترسد و سریع رو به هوا سیخ می‎شود: آنجا، آنجا، آنجا ... در آن وسط چیزی قرار داشت، چیزی پهن و نیرومند. قلبش به طپش می‎افتد، او صدای سنگین و خفه این طپش را می‎شنود. او ترسو نبود، با این وجود مغز کوچکش فکر کرد آیا باید به سمت جنگل تاریک پشت سرش که مانند هیولای تهدیدآمیزی قرار داشت بگریزد یا اینکه به سمت آن چیز عجیب برود. پاهایش سریع بودند، کنجکاویش اما سریع‎تر بود. در این لحظه او می‎جهد: بر روی دشت سبز می‎دود. کُنده بزرگ‎تر و بزرگ‎تر می‎گردد؛ او اول خطوط و قوس‎هائی را تشخیص می‎دهد و بعد سوراخ‎های بزرگی که مانند آب می‎درخشیدند. در این وقت می‎نشیند و چمباته می‎زند، فکر می‎کند، می‎گذارد گوش‎هایش بازی کنند. قلبش هنوز در فعالیت بود؛ اما آرام‎تر می‎طپید. چشم‎هایش اما در دریائی پر از کنجکاوی شنا می‎کردند.
ــ ناتمام ــ 

گیج و ویج.

از اینکه ندانم آیا حال و حوصله‎ام خوش یا ناخوش است اصلاً خوشم نمی‎آید! دانستن یا ندانستن بسیاری اتفاق‎ها برایم از اهمیت خاصی برخوردار نیستند. خوب می‎دانم که دانستن یا ندانستن چندقلو زائیدن گربه حامله همسایه نباید اهمیتی برابر با دانستن یا ندانستن داشتن یا نداشتن دندان درد، داشتن یا نداشتن پول و داشتن یا نداشتن وقت داشته باشد. ...
برای من فاجعه یعنی آگاه نبودن از حال و حوصله‎ام‎. امروز در این باره در خود آنقدر جستجو کردم و به نتیجه نرسیدم که نزدیک بود احساس افسردگی کنم. بعد اما به فکر افتادم پیش روانکاوم که مردی صبور است بروم و از او کمک بخواهم.
در حال آماده کردن خود برای رفتن پیش پزشک آرزوی خندیدن می‎کردم. دلم می‎خواست می‎توانستم به این کارم با صدای بلند بخندم تا بتوانم به خود بقبولانم که وزن حال خوشم بر وزن حال ناخوشم می‎چربد! لباس پوشیدم. هوا آفتابی بود و من پیاده تا مطب رفتم. در این بین نه خنده‎ام گرفت که به خانه بازگردم و نه فرصت کردم علت گرم و آفتابی بودن هوای این روز را دریابم. مردم با لباس‎های نازک به خیابان آمده بودند و من پلیور یقه اسکی و پالتوی سنگین و کلفتی بر تن داشتم. این موضوع زیاد باعث تعجبم نگشت، نگاه‎های پنهانی رهگذران که از گوشه چشم به من می‎انداختند اما کمی برایم نامطلوب بود.
دکتر مانند همیشه با صبوری خاص خود و بدون آنکه مانند بقیه مردم به لباس‎هایم از گوشه چشم نگاه کند با دقت به حرف‎هایم گوش سپرد، گه‎گاهی هم چیزی در دفترش نوشت. بعد از پایان حرف‎هایم چند عدد کنار آنچه نوشته بود یادداشت کرد و پس از جمع و تفریق کردنشان سری به علامت تائید تکان داد و گفت: بله، فیفتی فیفتی!
در راه بازگشت به خانه خود را در خلاء احساس می‎کردم، مانند کسی که نمی‎داند زاده گردیده یا هنوز در راه است و یا اینکه مرده و خود از آن بی خبر است. گرچه نمی‎دانستم به چه نحو روانکاوم اندازه خوشی و ناخوشی را در من سنجید، اما حداقل حالا می‎دانستم که آن دو در افسرده و دیوانه ساختنم فیفتی فیفتی سهیم و در سودش با هم کاملاً برابرند. هوا گرمایش شدیدتر شده بود، زبان سگ‎ها در این روز گرم تابستان از دهانشان بیرون بود و هنگام عبور از کنارم صدای بلند له له زدنشان آرواره‎هایم را به لرزش می‎انداخت. صدای تق تق برخورد دندان‎هایم با صدای له له زدن سگ‎ها در هم یچیده بود و احساس سرمای سختی مشغول خشک ساختن ستون فقراتم بود. یقه پالتو را بالا می‎کشم و قدم‎هایم بی اراده سریع‎تر می‎گردند.
با سرعت گرفتن قدم‌هایم تعجب من هم بیشتر می‌گشت، نمی‌دانستم در این یک ساعتی که نزد روانکاو بودم چه اتفاقی رخ داده است، مردم بجای پنهانی نگاه کردن به لباس‌هایم به آن زل می‌زنند و از کنارم می‌گذشتند.

روشنگری چیست؟(3)


اما او را بعنوان دانشمند نمی‎توان انصافاً منع کرد که در باره عیب‎های خدمت در سربازی و جنگ اعتراض نکند و آن را برای داوری به مردم ارائه ندهد. شهروند نمی‎تواند از پرداخت مالیات تحمیل شده بر خود سرپیچی کند؛ حتی یک انتقاد ساده از چنین مالیات‎هائی از جانب او بعنوان یک رسوائی (به این دلیل که کار او می‎توانست باعث مقاومت همگانی گردد) مجازات می‎گردد. اما همان شخص اگر بعنوان یک دانشمند افکار خود در باره نادرستی یا همینطور بی عدالتی چنین مالیاتی را علناً بیان کند بر خلاف وظیفه شهروندی خود عمل نکرده است. به همین نحو نیز یک روحانی موظف است برای دانش‎آموزان مذهبی و مخاطبین خود طبق سمبل‎های کلیسائی که در آن خدمت می‎کند سخنرانی‎اش را انجام دهد، زیرا که او با این شرط در آنجا پذیرفته شده است. اما او بعنوان یک دانشمند آزادی کامل دارد، بله حتی وظیفه دارد تمام افکار با دقت بررسی شده و خیرخواهانه خویش از آن سمبل‎ها و پیشنهاداتش برای تنظیم بهتر مسائل مذهب و کلیسا را با مخاطبان خود در میان بگذارد. در این کار ابداً چیزی که بتواند وجدان را به زحمت اندازد وجود ندارد. زیرا آنچه که او بعنوان نماینده کلیسا می‎آموزاند مانند چیزی در نظر می‎گیرد که آموزش نظریات خود در آن ممنوع است، زیرا در آن جائی که او استخدام گشته باید طبق مقررات و به نام کسی دیگر سخنرانی کند. او خواهد گفت: کلیسای ما این یا آن را آموزش می‎دهد؛ اینها استدلال‎هائی‎اند که آنها از آن استفاده می‎کنند. او آنگاه از تمام استفاده‎های عملی از اساسنامه‎هائی که خود او اعتقاد چندانی بدانها ندارد برای مخاطبین خویش سود می‎برد، معذالک او می‎تواند خود را متعهد به سخنرانی در باره آنها کند، زیرا این کاملاً غیر ممکن نمی‎باشد که در آن اساسنامه‎ها حقیقت نهفته نباشد، در هر صورت اما حداقل چیزی که بتواند درون مذهب را نقض کند در آن یافت نگردد. چون او فکر می‎کند که حقیقت را در آن پیدا خواهد کرد، و اگر نتواند شغل و وجدانش را مدیریت کند بنابراین مجبور به استعفا است. به این ترتیب استفاده‎ای که یک معلم استخدام گشته از عقل خویش در برابر مخاطبین خود می‎کند صرفاً یک استفاده خصوصیست، زیرا آنجا همیشه محلی خانگی‎ست، گرچه اجتماعات بزرگی هم در آنجا تشکیل می‎گردد؛ و او بعنوان کشیش آزاد نیست و اجازه هم نباید داشته باشد که آزاد باشد، زیرا او کس دیگری را نمایندگی می‎کند. درست برعکس زمانی که او بعنوان دانشمندی که از طریق نوشته‎هایش با مخاطب واقعی خود، یعنی جهان صحبت می‎کند. بنابراین فرد روحانی در راه استفاده علنی از عقل خود از آزادی نامحدودی برخوردار است، او می‎تواند عقل خود را مورد استفاده قرار داده و به نام خود صحبت کند. اینکه گفته می‎شود متولیان مردم (در امور معنوی) خودشان باید نابالغ باشند، حرف بی معنائی است که به جاودانی ساختن بیهودگی‎ها منتهی می‎گردد.

روشنگری چیست؟(2)

اما حالا از همه جوانب می‎شنوم که می‌گویند: اعتراض نکنید! نظامی می‎گوید: اعتراض نکنید، بلکه تمرین کنید! اداره دارائی می‎گوید: اعتراض نکنید، بلکه بپردازید! کشیش می‎گوید: اعتراض نکنید، بلکه باور کنید! (فقط یک حاکم در جهان می‎گوید: اعتراض کنید، هر اندازه و در باره هرچه می‎خواهید اعتراض کنید؛ اما اطاعت کنید!) در اینجا آزادی محدود می‎گردد. اما کدام محدودیت مانع روشنگری است؟ و کدامیک نیست، بلکه برعکس بانی تسریع آن می‎گردد؟ ــ من جواب می‎دهم: استفاده عمومی از عقل باید همواره آزاد باشد، و تنها این روش است که می‎تواند روشنگری را در بین مردم برقرار سازد؛ آزادی استفاده خصوصی از عقل اما اجازه دارد اغلب خیلی زیاد محدود گردد، اما بدون آنکه سد خارق‎العاده‎ای در برابر پیشرفت روشنگری ایجاد کند. من اما استفاده عمومی از عقل خویش را مخصوص افرادی می‎دانم که بعنوان یک دانشمند استفاده از آن را در مقابل تمام مردم اهل مطالعه انجام می‎دهند. اجازه استفاده خصوصی از خرد خویش را برای کسی می‎دانم که پست اجتماعی خاصی به او سپرده گشته یا کسانی که دارای مقام دولتی‎اند. حالا در بعضی از مشاغلی که مصلحت جامعه را تعقیب می‎کنند مکانیزم خاصی ضروریست، از آنجائیکه برخی از اعضای جامعه باید صرفاً اعتراض نکنند تا بتوانند توسط یک همآوازی مصنوعی از طرف دولت برای اهداف عمومی برگزیده شوند یا لااقل از نابودی این اهداف جلوگیری کنند. در اینجا قطعاً اعتراض مجاز نیست، بلکه آدم باید اطاعت کند. اما به محض اینکه این بخش از دستگاه خود را همزمان بعنوان عضو کاملی از جامعه، آری حتی جامعه مدنی جهانی ببیند، در نتیجه او هم می‎تواند در نقش یک دانشمند که خود را با خردی واقعی توسط نوشته‎هایش به مردم عرضه می‎کند بی گمان به کسانی که به او بعضاً بعنوان عضو غیر فعال مسؤلیت داده‎اند اعتراض کند، بدون آنکه بدین وسیله صدمه‎ای به کار بخورد. به این ترتیب خیلی ویرانگر خواهد گشت وقتی یک نظامی از مافوق خود دستوری دریافت کند و در حین خدمت به بحث در باره صلاح یا سودمندی این دستور بپردازد؛ او باید اطاعت کند.
ــ ناتمام ــ

روشنگری چیست؟(1)


به این ترتیب برای تک ‎تک انسان‎ها خارج ساختن خویش از نابالغی‎ای که تقریباً به طبیعت‎شان مبدل گشته سخت می‎باشد. او حتی به این نابالغی علاقه‎مند گردیده و در حال حاضر چون هرگز به او اجازه چنین آزمایشی داده نشده واقعاً ناتوان از استفاده ذهن خود است. آئین‎نامه‎ها و فرمول‎ها، این ابزارهای کمکی مکانیکی استفاده از عقل یا خیلی بیشتر سوءاستفاده از موهبت‎های طبیعی آن، زنجیرهای پای یک نابالغی دائمی‎اند. و اگر هم کسی بتواند خود را از این دایره بیرون اندازد باز هم فقط پرشی نامطمئن بر بالای باریک‎ترین خندق انجام داده، زیرا او عادت به اینگونه حرکت‎های آزاد را ندارد. از این رو فقط تعداد اندکی مؤفق می‎شوند با پرورش ذهن خویشْ خود را از نابالغی رها ساخته و با این حال گام مطمئنی بردارند. اما احتمال اینکه توده مردم بتواند خود را روشن سازد بیشتر است؛ بله میسر است، و اگر آنها را آزاد بگذارند تقریباً اجتناب‎ناپذیر است. زیرا آنجا همیشه چند متفکر مستقل حتی در میان توده بزرگ قیم‎های به کار گماشته شده پیدا می‎گردند که پس از پاره کردن زنجیرهای نابالغی خویش، روح یک ارزیابی معقول از ارزش خود و وظیفه هر انسان از استفاده از فکر خویش را در پیرامون خود گسترش می‎دهند. بخصوص این مهم است: توده مردمی که قبلاً توسط قیم‎ها به این یوغ گرفتار آمده‎اند، سعی می‎کنند بعد از رهائی خویش آن عده از قیم‎هائی که تمام روشنگری‎ها در آنها بی‎ثمر است را به زیر همان یوغ کشند؛ اینچنین زیان‎بار است کاشتن تعصب، زیرا که عاقبت از متعصبین یا بنیانگذاران اولیه آن انتقام گرفته می‎شود. بنابراین عموم مردم فقط به آرامی می‎توانند به روشنگری دست یابند. یک انقلاب شاید به سقوط استبداد شخصی و طمعکاران یا قدرت‌طلبان و ظلم و ستم استبدادی انجامد، اما هرگز اصلاحات واقعی در نوع تفکر اتفاق نمی‎افتد؛ بلکه تعصبات جدید و پیشداوری‎های قدیم به عنوان افسار هدایت توده بزرگی بی‎فکر به خدمت گرفته می‎شوند. برای روشنگری اما چیزی بجز آزادی ضروری نیست؛ و در حقیقت بی‌زیان‎ترین نوع از میان آنچه می‎تواند آزادی نام نهاد، که عبارت است: استفاده کامل همگانی از عقل خویش.
ــ ناتمام ــ

روشنگری چیست؟


روشنگری راهِ خروج انسان از نابالغی خودکرده خویش است. نابالغی یعنی ناتوانی در استفاده از عقل خود بدون هدایت فردی دیگر. این نابالغی وقتی خودکرده معنا می‎دهد که علتش نه در نقص و کمبود عقل، بلکه در اراده و شجاعت استفاده از فکر خود بدون هدایت فرد دیگری نهفته باشد. شجاعت داشته باش که به تنهائی از عقل خود استفاده کنی! این شعارِ روشنگریست. دلیل اینکه چرا یک بخش بزرگ از مردمی که مدت‎هاست طبیعت را از هدایت غریبه خارج ساخته‎اند اما با این وجود در تمام زندگی با میل نابالغ باقی می‎مانند، و اینکه چرا برای دیگران راحت است خود را ولی و وصی آنها مطرح کنند کاهلی و بزدلی است. نابالغ بودن بسیار راحت و بی‌زحمت است. من یک کتاب دارم که عقل برایم دارد، یک کشیش دارم که برایم وجدان دارد، یک پزشک دارم که در باره رژیم غذائیم اظهار نظر می‎کند و غیره، به این ترتیب من دیگر به تلاش کردن نیازی ندارم. تا وقتی که می‎توانم بپردازم دیگر احتیاج به فکر کردن ندارم؛ دیگران برایم کارهای کسل کننده را انجام خواهند داد. قیم‎هائی که نظارت بر بزرگترین بخش از مردم (از جمله جنس کاملاً زیبا) را خوش‎قلبانه بر عهده گرفته‎اند مراقبت می‎کنند که آنها گام برداشتن به سوی بلوغ را نه تنها مشکل بلکه خیلی هم خطرناک بپندارند. آنها احشام خویش را ابتدا ابله ساختند و دقیق و موشکافانه ممانعت بعمل آوردند که این موجودات آرام جرأت نیابند گام از درون حصاری که در آن محبوسند بیرون گذارند تا بعد هرگاه سعی به تنهائی رفتن کنند خطری را که تهدیدشان می‎کند به آنها نشان دهند. حالا این خطر البته چندان بزرگ هم نیست، زیرا آنها عاقبت با چند بار افتادن راه رفتن خواهند آموخت؛ اما تنها یک مثال از این دست آنها را خجول و معمولاً از تمام آزمایش‎های دیگر شدیداً وحشت‎زده می‎سازد.
ــ ناتمام ــ

پروفسور دیوانه.


«خُل» و گاهی هم «نابغه» نامی است که همکاران پروفسور بهلولیان به او داده‎اند. اختراعاتش همیشه باعث تعجب آنها می‎گردد. به اختراع "ماشین باران‌سازی" او هنوز هم با ناباوری نگاه می‎کنند و هر بار از نو مجبور به فرو رفتن در فکر می‎شوند. این اختراع او در حین ساده بودن بسیار سودمند هم بود. کارخانه‎های چینی، آمریکائی و دیگر کشورهای سوپر صنعتی برای تولید و به بازار فرستادن این اختراع چنان مسابقه سرسختانه‎ای با هم گذاشته بودند که فقط هشدار مشاورانِ خردمند آنها توانست از جنگ بزرگی جلوگیری کند.
آن عده از مردمِ شیادِ کشورهای آفریقائی‎ای هم که سنت دعا برای بارش باران در آنها مرسوم است با این اختراع مانند استفاده از کاپوت که از نظر پاپ خوشایند نیست مخالف بودند. آنها دیگر نمی‎توانستند از سادگی و خوش‎باوری مردم فقیر و تشنه سوءاستفاد کنند و آنها را به آمدن باران امیدوار نگاه دارند. کافی بود هر کشاورز و یا تشنه‎ای یکی از این دستگاه را بخرد و هر اندازه که مایل است برای رفع تشنگی و یا آبیاری زمین کشاورزیش باران تولید کند.
یکی از نمایندگان کشاورزانِ جهان در اوایل اختراع این دستگاه در دیداری با پروفسور بهلولیان طرز کار بسیار آسان با این وسیله را دیده و بلافاصله همانجا دو رکعت نماز شکرگزاری به جا آورده بود: پروفسور با فشار یک دگمه هلی‌کوپتر کوچکی را تا ارتفاع یک متری بالای باغچه خانه‎اش به پرواز می‎آورد. در مرحله اول از لوله اگزوس هلیکوپتر توده ابر گرمی خارج می‎شود. و بعد از یک ثانیه، یعنی در مرحله دوم، توده ابری به شکلِ نیزه‎ای از یخ در توده گرم ابر فرو می‎رود. کار دستگاه اختراعی پروفسور همین دو کار ساده بود. بعد از چند ثانیه در اثر آمیزش این دو در همْ باران به هر اندازه که صاحب دستگاه مایل بود می‎بارید.
آخرین اختراع او صاحبانِ کارخانه‎های بزرگ جهان را به وجد آورده بود. آنها نماینده‎های خود را بی‎وقفه برای مذاکره بخاطر خرید امتیاز این اختراع پیش او می‎فرستادند. تنها مشکل او بخاطر این اختراع مردمی بودند که گهگاه با دیدنش بر روی زمین تف می‎انداختد و یا با انگشت میانی دست خود به او بی‌احترامی می‎کردند. اختراع پروفسور بهلولیان این مردم را بی‎کار ساخته بود. سرمایه‎داران دیگر احتیاج به استخدام کارگر نداشتند و یک انبار برای نگهداری از محصولات فروشی برای آنها کافی بود. اختراع پروفسور بهلولیان «پاکت» نام داشت. و حقیقتاً هم از مقوا تشکیل می‎گشت. بزرگی پاکت‎ها می‎توانست از یک میلیمتر تا به اندازه بزرگی یک خانه چند طبقه و یا یک کشتی و جت جنگده باشد. دستگاه اختراعی او به اندازه یک کتابِ جیبی و کار با آن مانند بقیه اختراعات دیگر او آسان بود. با دادن اطلاعات به حافظه دستگاهِ وسیله سفارش داده شده پس از چند دقیقه (او قول سریع عمل کردن دستگاه را داده و گفته است این سرعت عمل بعدها به یک ثانیه خواهد رسید.) در یک پاکت بسته‌بندی گشته در برابر خریدار ظاهر می‎گردد. احزاب متمایل به سرمایه‎داران مرتب از او در مراسم رسمی بخاطر این اختراع تقدیر به عمل می‎آوردند. با این اختراع دیگر نه به احزابی که تشکیلات خود را بر روی دوش کارگران بنا می‎ساختند و از زور بازوی آنها مایه می‎گذاشتند و مایه‎دار می‎گشتند احتیاجی بود نه به سندیکاهای کارگری و نه اصلاً به نیروی بازوی کار کسی. هر کس که مایل بود و پولش را داشت می‎توانست این دستگاه را بخرد، صبح‎ها با فشار دادن یک دگمه یک فنجان قهوه گرم و قطعه شیرینی دلخواهش را در یک پاکت کوچک بسته بندی شده تحویل بگیرد. و برای سفرهای دور یک هواپیما، و در مواقع جنگ توپ و تانک در کارتن‎های بزرگ!
این داستان ادامه دارد!