امتحان آخر سال.

ده روز دیگر با به پایان رسیدن سال 2011 یک سال به عمر من و خیلی از چیزهای دیگر افزوده می‎شود. گاهی بالا رفتن سن در انسان مانند اضافه شدن بار بر شانه می‎ماند، گاهی هم سبب ساده گشتن سؤال‎های بی‎جواب می‎گردد.
قصد داشتم امروز چند ساعتی روی زمین دراز بکشم و به سقف اتاق خیره شوم و بگذارم روح فروید از من سؤال کند که در این یک سال آیا اتفاق خاصی برایم رخ داده؟ آیا روح و ذهنم کمی تکامل یافته؟
بدیِ نبودن آفتاب برای من به معنی خرج کردن انرژی از جیب و همیشه باعث ضرر بوده است. در این چند روزه فقط از انرژیِ زاپاس استفاده و تقریباً آن را تا به آخر مصرف کرده‎ام و حالا مثل پیرمردی گشته‎ام که از زور بی‎رمقی حتی قادر به جواب دادن به سؤالات با «آری» یا «نه» هم نمی‌باشد.

چند ساعتی بیشتر از طرح سؤال‎ها نگذشته بود که فروید بشکنی کنار گوشم می‎زند، من چشمانم را باز کرده و با عجله می‎گویم "آری" و بلافاصله دوباره در بحر تفکر فرو رفته و چشمانم بسته می‎شوند.
شاید امسال هم مانند بسیاری از سالیان گذشته مؤفق به پاسخ نشوم، اما مطمئنم که آخر سالِ دیگر باز فروید به سراغم خواهد آمد و پرسش خود را تکرار خواهد کرد.

زغال شب یلدا.

راستش نمی‎دانم زغال چه هیزم تری به مردم فروخته که «روسیاهی» را همیشه برای او می‎خواهند. شاید اگر مردم می‎دانستند که زغال هم دارای احساس است به جای گفتن "زمستان رفت و روسیاهی به زغال ماند." می‎گفتند "زمستان رفت، عجب زغال خوبی بود، از یخ زدن نجاتمان داد".
سیه رویم، زغالم من
درخت بودم، بری داشتم
به دست عده‎ای بی‎کار
تبر بر جان من چاک زد
شاخه‎هایم را جدا کردند
به جانم آتش افکندند.
سیه رویم، زغالم من
نه بر دارم، نه سبزم من
دل سرخی چون نار دارم من.

با خیالت قدم می‌زنم.


اتفاق خاصی رخ نداده است؛
نه زمان قصد ایستادن کرده،
نه تو شوق آمدن به سرت افتاده،
و نه من هوس ترک خیالت دارم.

درد دل یک دیوانه.

مایک: دیگه نزدیکه از دست مارتین دیوونه‎ بشم. تو این چند سالی که از آشنائی ما می‎گذره بیش از هزار بار به من گفته نمی‎تونه بدون اینکه من حرف بزنم بفهمه تو دلم چی می‎گذره.
دکتر مانند مایک با زبان اشاره صحبت می‎کند: خوب فکر نمی‎کنی خیلی بهتر بود اگه از همون روز اول یک طوری بهش حالی می‎کردی که لالی؟
مایک: من هم همین کار رو کردم، ولی مارتین هر بار فکر می‎کنه دارم باهاش سنگ_کاغذ_قیچی بازی می‎کنم.

صبحانه.(38)

کاش می‎توانستم واژه‎ها را چنان کنار هم بنشانم که عاشقانه‎ترین جملۀ قرن پدید می‎آمد و تو با خواندن آن رام من می‎گشتی.
ــ ناتمام ــ

خسیس.

وقتی اندوهگین‎ام خسیس‎تر از هارپاگونِ مولیر می‎گردم، غم‎ام را پنهان می‎سازم و به همه می‎گویم که حالم خوب است.
آه، ولی چشمانم؛ چشمانم یاغی‎اند و مرا لو می‎دهند.

سین جیم.

س: معنای زندگی برای تو چیست؟
ج: زندگی برای من یعنی بودن و مانند خرافاتی‎ها سخت به این معتقدم که اگر لحظه‎ای از بودن خود لذت نبرم زندگی را در آن لحظه به مرگ باخته‎ام.

تشت.


کاش بچه محل‎مان «احمد» نه طبع شاعری داشت و نه زور و مجبوم نمی‎ساخت بگویم "تشت" تا او بگوید "بشین برو رشت"،
کاش تشت رختشوئی مادرم به جای مس از طلا بود.
و ای کاش دیگر از هیچ بامی تشتی به پائین نیفتد، و اگر هم افتاد لااقل کسی را زخمی نکند.
ــ ناتمام ــ

صبحانه.(37)

چیزی بیشتر از استفاده کردن بی‎جا از ضرب‎المثل‎های ایرانی نمی‎تونه حالمو از این رو به اون رو کنه. مثلاً وقتی "نه سیخ بسوزه و نه کباب" رو موقعی به کار برم که نه دارای سیخ‎ام و نه گوشت.
برایش می‎نویسم:
نمک به ودکا باید زد
بی‌سیخ و گوشت!
ــ ناتمام ــ

صبحانه.(36)


به گمانم دیشب مسیح در خواب به سراغش رفته:
فهم این موضوع که همۀ‎ ما گنه‏‎کاریم سخت نیست. سختی کار زمانی‎ست که کسی پیدا نشود آن را به ما یادآوری کند.
چه اگر به فراموش شدنش رخصت ندهیم نه دیگر سنگی به سوی کسی پرتاب خواهیم کرد و نه داری بر پا.
ــ ناتمام ــ

صبحانه.(35)

این رفیق بنده گاهی که بیکاری مانند کلافی می‎پیچاندش یا فیلسوف می‎شود، یا روانکاو، بعضی اوقات جامعه‎شناس و گاهی هم شاعر.
اس ام اس امروزش اما نشان از چیزی دارد که باید مخلوطی از توانائی‎هایش را به خود مشغول ساخته باشد:
به گمان من انسانی که هنگام حرف‎زدن از دست‎هایش هم کمک می‎گیرد تا کلمه‎ها را قابل ‎فهم‎تر گرداند از معنی حقیقی واژه‎ها و تأثیرشان بی‎خبر است.
ــ ناتمام ــ

کارتن‌خواب.

یکی دو سالی می‎شد که دلم می‎خواست داستان کوتاه «کافه زلینگ ترف» را بعد از روخوانی با عکس و فیلم میکس کنم. امروز مانند کودکان ساعت‎ها مشغول به انجام این کار بودم. در ضمن کار چندین ساعت با مردم بی‎کاشانه سیر و سیاحت کردم. نتیجه کار را به کارتن‎‎خواب‎ها تقدیم می‎کنم، شاید که با این کار و در این فصل سرد گرمای خفیفی بر قلب‎شان دمیده شود.

شبانه.(12)

مسیحیان جهان در حال تدارک جشن بخاطر تولد مسیح‎اند و من مشغول خراطی صلیبی از چوب درخت انجیر برای هدیه دادن به او.
ــ ناتمام ــ

یادته؟

روز آشنائی من و تو
پایان شبی سیه بود
سفید بود
یادته؟

صبحانه.(34)

 
از باران گفتم
تر شدم،
از گل بگویم
بر تو ستم خواهد شد.
ــ ناتمام ــ

حقوق بشر.


دوست من اگر دولتی بتواند فقط این دو ماده از حقوق بشر را اجرا کند از بشردوست‎ترین و هنرمندترین دولت‎ها به شمار خواهد آمد:
ماده‎ی ۲۳
1. هر انسانی حق دارد که صاحب شغل بوده و آزادانه شغل خویش را انتخاب کند …
ماده‎ی ۲۵
1. هر انسانی سزاوار یک زندگی با استانداردهای قابل قبول برای تأمین سلامتی و رفاه خود و خانواده‎اش، منجمله تأمین خوراک، پوشاک، مسکن، مراقبت‌های پزشکی و ...

«صفر صفر گورخر» افشاء می‌کند.

افشاء اسرار درون سازمانی حزب خران توسط قهرمانِ قهرمانان «صفر صفر گورخر».
سند شماره (1)
سخنرانی رهبر حزب در جلسه‎‏ای با همقطارانش:
باید در پنج سال آینده تمام هم و غم حزب این باشد که حداقل سی در صد از کل خرهای جهان نجابت اسب را کسب کنند و دیگر به هیچ گورخری رشگ نبرند.
پ.ن:
(با تکان دادن این سند توانستم صدای کوبیدن سم خرها بر زمین را بعد از پایان سخنرانی به علامت "احسنت، گل گفتی" به وضوح بشنوم.)

پند خرکی.

از من به تو نصیحت گول هیچ خری را نخور. خرها زبان انسان‎ها را از حفظ‎‎اند ولی خودشان را به آن راه می‎زنند و چنین به آدم القا می‎کنند که به جز هُش و چُش چیزی سرشان نمی‎شود.
ــ ناتمام ــ

صبحانه.(32)

باز اول صبح یک اس ام اس عتیقه از رفیقم دریافت کردم:
دستور فراعنۀ مصر به مومیائی کردن‎شان بعد از مرگ نه از روی اعتقاد به بازگشت مجدد به زندگی، بلکه بخاطر خساست در ذات و ترس بیش از حد از مرگ بوده.
ــ ناتمام ــ

همه رو برق می‌گیره ...

تعداد هدفون خریدن واقعاً از دستم در رفته. این بار سیم هدفونم ویولتی رنگه. در مترو در حال گوش دادن به موزیک و محک زدن هدفون جدید متوجه مردی هم سن و سال خودم می‎شم که با فاصله یک قدم دورتر از من ایستاده. نگاهم از سبیل نیچه‎ای مانندش بالا می‎ره از بینی عقابی و چشم و ابروی کمی سفید شده‎اش می‎گذره و بر کلاه چه‎گوارائی‎اش می‎شینه و مشغول استراحت می‎شه.
در این لحظه مرد خودشو چند سانت به من نزدیک‎تر می‎کنه. حالت چشم و فرم ابرو و نوع ایستادنش خبر از این می‎دادند که باید همجنس‏‏‎باز باشه و رنگ ویولتی هدفونم جذبش کرده.
برای این‎که نشونش بدم هر کی سبیل داره نمی‎تونه باباش باشه، ابروی راستمو درست مثل ملک‎مطیعی بالا انداختم و به چشماش خیره شدم. مانند خانم‎هائی که از این نوع «مردانگی» خوششون می‎آد چهره‎اش از هم بازتر شد و چند سانت دیگه خودشو به من نزدیک‎تر کرد.
تیرم به خطا رفته و فرصت کم بود. چاره این بود که نشونش بدم یک پا از او زن‎ترم و نزدیک‏‎تر شدن سانت به سانت قدماشو به جون می‎خرم و سریع عشوه‎ای از نوع مرلین مونروئی تحویلش دادم. با دیدن این صحنه ناگهان سرشو به عقب انداخت، اخمی کرد و گفت "ایکپیری" و ملیحانه از من دور شد.
ــ ناتمام 

شبانه.(11)

ای خشم،
اگر می‏‎دانستی که مهربانی چه شیرین است
هرگز چای‎ات را با شکر نمی‏‎نوشیدی.
ــ ناتمام ــ

صبحانه.(31)


کارش شده بود از کاه کوه ساختن و فتح قلۀ آن.
ــ ناتمام ــ

شوخی بی‌شوخی‏‎.


طوری که انگار نمی‏‏‎دانست اصلاً شوخی چیست بادی در گلو انداخت و گفت:
از بهار گفتن و بیدار گشتن طبیعت از خواب دست بردار. مگر کوری، نمی‏‎بینی چه‎‏ها بر سر خاک می‏‎آید؟ نمی‏‎بینی آب کدر گشته؟
هوا مسموم است، بشر را خواب برده. دست‌ بردار از جفنگ گوئی و کمی هم جدی باش.

سرم رو به پائین خم بود، دلم هوای دوست می‎‏کرد، ذهنم دو دست گشته طنابِ دار از کلافی بی سر می‎‏بافت. خمپاره منفجر گشته خاک بر هوا می‏‎کرد. آب گِل گشته، خر با خرس بر سر ماهی نزاع می‏‎کرد.
نمی‏‎دانست که شوخی چیست، چگونه می‎‏توان شوخ و شنگ را با ملنگ هم‎‏قافیه ساخت، جفنگ را با تفنگ جفت کرد.
دهان باز کردم بگویم بهار در راه است که گفت: شوخی بی‌شوخی و ناگهان فکرم مرا ترک کرد.

صبحانه.(30)

نمی‏‏‎دانم این اس ام اس امروز صبح‏‏‎اش را با چه سنگی باید وزن کرد:
به تو قول می‏‏‎دهم آن دسته از مردمی که به جای به کار بردن کلمه «من» از واژه «ما» استفاده می‏‎کنند نمی‏‎دانند یک من چند کیلوست.
ــ ناتمام ــ

صبحانه.(29)


جرم کشتن وقت حبس ابد با اعمال شاقه است.
ــ ناتمام ــ

صبحانه.(28)

آدم اینترنتی آدمی‏‌ست که گاهی سرش زود کلاه می‌‏رود و گاهی هم سرش را در بازی‎هائی می‏‌بازد. آدم اینترنتی تنبل است، اطلاعات را سریع می‏‌خواند و خیلی سریع‏ هم آنها را از یاد می‌‏برد، و اگر هم مایل به حفظ اطلاعات گردد باید که ذهن‌‏اش دارای هزاران گیگابایت باشد.
آدم اینترنتی شاید با هوش باشد، اما به محض دیدن عکسی لخت خیلی زود هوش از سرش می‌‏پرد.
ــ ناتمام ــ

صبحانه.(27)


دیشب اجرای "محاکمه" از کافکا توسط چند زندانی را در زندان شهر ناحیه‏ پلوتسن‏زه دیدم.
دیدن برق لذت و سپاس و غرور در چشمان بازیگران هنگام تشویق و دست زدن چند دقیقه‏‌ای تعداد صد و چهل\پنجاه تماشاچی که اکثرشان را جوانان تشکیل می‌‏داند بار گناهانم را سبک‌‏تر ساخت.
http://www.gefaengnistheater.de
برایش می‌‏نویسم: همیشه بی‏‌گناه و بی‏‌غم باشی دوست عزیز. ملاقات بیماران در بیمارستان و تیمارستان هم یک چنین تأثیری بر روح آدمی بر جای می‏‌گذارد.
ــ ناتمام ــ