از دفتر خاطرات یک مورچه.

مقدمه
ما کشف زبان و خط مورچه‎ها را مدیون تلاش‎های حشره‎شناس معروف آنتنا Antenna می‎‎باشیم. همانطور که مشهور است در جوامع بسیار سازمان یافته این حیوان نه تنها مردان، زنان، کارگران بی جنسیت و به اصطلاح جنگاوران یا رهبران با سرهای بزرگ‎تر زندگی می‎‌کنند، بلکه همچنین حیوانات خانگی، بخصوص یک سوسک کوچک (کلاویگر Claviger) که هیچکس نمی‎داند چه اهمیتی او برای مورچه‎ها داراست زندگی می‎کنند. آنتنا موفق می‎شود ثابت کند که این سوسک کتابخانه زنده مورچه‎ها می‎باشد. قدرت ادراک مورچه‎ها متکی‎ست بر امواج اثیری با 800 تا 2000 بیلیون ارتعاش در ثانیه که در نتیجه سرعت‎شان فراتر از آنچیزی‎ست که برای چشمان ما بعنوان نور قابل رویت‎اند. آنتنا ممکن ساخت تا توسط یک میکروسکوپ فلورسنسی آن ارتعاشات اثیری را چنان آهسته سازیم که آنها برای ابزارهای حسی ما محسوس گردند. او به این وسیله نشان می‎دهد که مورچه‎ها با یک زبان شاخکی که او آن را شیمیائی کردن یا لمس کردن می‎نامد با همدیگر صحبت می‎کنند، و همانطور که ما امواج صوتی را بر روی صفحه گرامافون ضبط می‎کنیم آنها هم بر روی سوسک کوچک کور حرف خود را منتقل می‎کنند و سوسک‎ها هم به نوبه خود می‎توانند هر لحظه که مایل باشند آن حرف‎ها را تکرار کنند. بنابراین مورچه‎ها از انسان‎ها در فرهنگ تا این حد پیشی گرفته اند که حیوانات خانگی خود را نه تنها به کار بدنی، بلکه همچنین به کار روشنفکرانه آموزش می‎دهند. ما موفق گشتیم ترجمه دفتر خاطرات یک مورچه را که بر 82 سوسک کوچک کور به روش شیمیائی ضبط گشته بود را به شما ارائه دهیم. ما اغلب باید در کار پیچیده نونویسی زبان مورچه‎ها اصطلاحاتی را که برایمان آشناست جانشین می‎ساختیم؛ البته این کار همیشه آنجاهائی انجام گشت که در اصل به تکرار اظهارات بشری مربوط می‎گردد.
برای آگاهی بیشتر در باره روند سخت تکنیکی تماس شاخک‎ها با سوسک‎های کوچک کور باید به اثر اصلی آنتنا که به زبان ایتالیائی تحت عنوان:
De formicarum lingua et litteris توسط برادران امزویند Emswind در فلاوزن‎هایم Flausenheim منتشر شده است رجوع کرد.

دفتر خاطرات 
دهم تخم خورشیدی. 
رفت و روب بزرگ بهاری. کارگرها با کوچولوها در اولین تابش آفتاب بیرون رفته‎اند، طبقه تقریباً خالی‎ست. ما رهبرها هنوز در سلول‎های زمستانی نشسته‎ایم و فکر می‎کنیم. 
حالا زیباترین زمان در طبقه است، من می‎خواهم از این فرصت استفاده کنم و در ادبیات نو نگاه دقیقی بیندازم. من شروع به مطالعه کتاب معروف "زندگی و فعالیت انسان‎ها" از اس‎اس‎رر Ssrr کرده‎ام. البته این کتاب به زبان مورچه‎‎ـ‎قرمزی نوشته شده است، اما من این زبان را خیلی خوب می‎فهمم. کتابی‎ست تا حدودی آرمانگرایانه و با فرضیه‎های بسیار ــ خب، در هر صورت سرخ‎ها اینطورند. و چون برده نگاه نمی‎دارند چنین تصور می‎کنند که در قله تمدن به سر می‎برند.
اما ما همه در هر صورت مورچه‎ایم و فقط یک زمین زیر پای ما قرار دارد!

دوازدهم تخم خورشیدی. 
اس‎اس‎رر واقعاً مدعی‎ست که انسان دارای هوش است! و بعلاوه باید مغز هم داشته باشد. اما پس چرا شاخک‎هایش بجای روی سر کنار شانه‎هایش نشسته.

دوم کرم خورشیدی. 
من بیشتر و بیشتر به این معتقد می‎شوم که حق با اس‎اس‎رر است؛ به نظر می‎رسد که در حقیقت انسان در بین جانوران زمختی که حیوانات استخوانی نامیده می‎شوند رتبه اول را داراست. من تا حال پرندگان را طبقه ممتاز می‎دانستم، نه فقط به این خاطر که آنها برایمان از خطرناک‎ترین‎ها حیوانات هستند، بلکه چون آنها در بسیاری از موارد به طور چشمگیری به مورچه‎ها نزدیکند. آنها لانه می‎سازند، دارای پوششی از پر هستند که از آنها محافظت می‎کند، بال دارند و حتی تخم می‎گذارند. در این رابطه انسان به استثنای لانه سازی خیلی دورتر در پشت سر آنها ایستاده است. جای هیچ شکی نیست که انسان حتی مانند ما طبقه‎های مشترکی می‎سازد، البته این طبقات آنقدر جا ندارند تا یک کشور را در خود جا دهد، اما حداقل عملکرد قابل توجه‎ای را برای چنین حیوان بزرگی به نمایش می‎گذارد. به این ترتیب باید قبول کرد که انسان‎ها می‎توانند تا حدودی با یکدیگر ارتباط برقرار کنند؛ ممکن است که این ارتباط ناکافی باشد، زیرا که شاخک‎هایشان چنین زمخت سازمان داده شده‎اند! 
به نظر می‎رسد یکی از مشاهداتی که خود من قبلاً انجام داده‎ام این ادعا را اثبات کند. من یک انسان نابالغ را در زمین همسایه نشسته بر روی درخت سیبی دیدم که مشغول خوردن سیب بود. یک انسان بزرگ‎تر آهسته و نوک پا خود را به درخت رساند، یکی از شاخک‎هایش را به بالا بلند کرد و پای آن دیگری را گرفت، طوریکه او از درخت به زمین افتاد. در این حال به نظر من رسید که شاخک دیگر انسان بزرگ‎تر یک دنباله نازک‎تر هم دارد که با سرعت در حرکت بود. هر دو انسان در این وقت خود را پر جوش و خروش با شاخک‎هایشان لمس می‎کردند، بعد انسان کوچک‎تر با عجله از آنجا فرار کرد. آنها چه می‎توانستند برای گفتن به همدیگر داشته باشند؟ آیا آنها می‎توانند حرف بزنند یا اینکه همه چیز را بر حسب تقلید انجام می‎دهند؟ شاید که انسان کوچک‎تر در موارد قبلی این تجربه را کسب کرده است که فرار کردن به نفع اوست. یا اینکه باید مربوط به غریزه‎ای به ارث برده شده باشد؟ من کنجکاوم که اس‎اس‎رر در باره این سؤال چه نوشته است. در حال حاضر مشغول مطالعه فصل شرح اندامگان انسان هستم.

پنجم کرم خورشیدی. 
جهان چه خردمندانه از موجودات کند ذهن خود مراقبت می‎کند! حتی در نزد انسان هم نجیب‎ترین و شبیه‎ترین قسمت به مورچه یعنی مغز توسط یک سپر محافظ استخوانی احاطه می‎گردد، در حالیکه در بقیه اندام محافظ‎های سخت در درون بدن قرار دارند. به این ترتیب سازماندهی حشراتی که کل بدنشان توسط سپر سخت کیتین احاطه شده است چه مقدار بالاتر از انسان است! جانورشناسانی که فقط ساختمان بدن را در نظر می‎گیرند می‎خواهند مورچه را واقعاً از دسته حیوانات به حساب آورند و به او فقط بالاترین مرحله تکامل را اعطاء کنند. اما اجازه نخواهم داد اعتقادم به سرنوشت ابدی جنس مورچه را از من بربایند!
مورچه و انسان باید هر دو از تبار کرم خاکی باشند! چه مزخرفاتی!

نهم کرم خورشیدی. 
آیا انسان‎ها احتمالاً برای چیزی هم مفید هستند؟ آیا نباید مور اولیه نامحدود هنگام خلقت برای آنها هم یک محل در فضا در نظر می‎گرفت؟ به نظر می‎رسد که او به طور قابل توجهی در از بین بردن چنین پرندگان مضری سهیم است. حتی اگر آنها مقصود دیگری بجز خدمت کردن به ما بعنوان وسیله مطالعات علمی نداشته باشند به این ترتیب باز هم بودنشان بیهوده نخواهد بود. گرچه آنها از آرمان‎های والای حس مشترک مراقبت از کرم و پیله بی نصیبند و فاقد <ناخودآگاه رفتار اجتناب ناپذیر> می‎باشند، اما مطمئناً دارای احساسند و از حضور خود در این جهان مانند ما خوشحال هستند. به این دلیل من نمی‎توانم با این دیدگاه که باید یک هیئت علمی برای تحقیق از مغز انسان فرستاده شود آشتی کنم. اس‎اس‎رر از ما طلب می‎کند که باید در جمجمه یک انسان زنده مستعمره‎ای ایجاد کرد تا توانائی‎های فکریش را مورد مطالعه و تحقیق قرار داد. اما به نظر من می‎رسد که در این کار قساوت قلب خاصی باشد. انسان مورد نظر در اثر این کار می‎تواند خیلی آسان رنج ببرد. البته او فقط یک انسان است و آسایش او در مقابل پیشرفت ادراک مورچگان نباید زیر سؤال برده شود. ــ در حالیکه من با شاخک‎هایم این یادداشت‎ها را به سوسک کوچک کورم منتقل می‎کنم، او سرش را برمی‎گرداند و مرا با شاخک‎هایش نوازش می‎کند. بدیهی‎ست که می‎خواهد نشان دهد او هم درد و لذت را مانند ما احساس می‎کند. البته او یک حشره است و نزدیک‎تر از انسان به ما قرار دارد، اما با این حال من می‎گویم: انسان هم همچنین یک موجود زنده است، او هم حق دارد از محافظت کردن ما برخوردار شود! 
که می‎داند که آیا آب و هوای مغز انسان به ما می‎سازد یا نه؟ شهروندان ما نباید خود را در معرض چنین خطرهائی قرار دهند؛ مورچه‎های قرمز باید سیاست ماجراجویانه خود را به تنهائی پیش ببرند!

هشتم کارگر خورشیدی.
برده‎ها عصبانیت به بار آوردند. آنها گاوها را بد دوشیده بودند. شماره 18 و 24 که پنج بار شیر را به تنهائی نوشیده بودند اساسی تنبیه گشتند! واقعاً، گاهی آرزو می‎کنی که یک انسان بی منطق باشی و به شیوه روز‎ـ‎به‎ـ‎‏روز زندگی کنی. چنین انسان‎هائی کدام نگرانی را می‎شناسند؟ آنها نه تخم می‎گذارند، نه پیله دارند و نه کرم، و اینکه آنها آنطور که اس‎اس‎رر ادعا می‎کند باید واقعاً حیوانات خانگی و برده نگهداری کنند را من نمی‎توانم باور کنم. به چه خاطر می‎تواند انسان به آنها احتیاج داشته باشد؟ وقتی که آنها حتی نوجوانان خود را با شاخک‎هایشان می‎زنند، کاری که هنر ابتدائی خاصی از آموزش را نمایش می‎دهد، زیرا که هر کس فرزندان خود را دارد ــ آن‎ها کودکان دولتی نمی‎شناسند. چه نقطه نظر پستی!

پانزدهم کارگر خورشیدی. 
من کاملاً شگفت زده و نگرانم! پس ذهن ما چه کشف کرده است! انسان‎ها واقعاً می‎توانند به همدیگر متقابلاً پیام بدهند. اما البته احتمالاً یک زبان به معنای واقعی ندارند، وگرنه باید بر چنان امواج آهسته‎ای متکی باشد که اندام ظریف ما قادر به درک آن نمی‎باشد. از این گذشته حس‎هایشان باید بسیار زمخت شکل یافته باشد. برای مثال اس‎اس‎رر ثابت کرده است که انسان در شب ابداً چیزی نمی‎بیند و نمی‎تواند پیرامونش را تشخیص دهد. گاهی پیش می‎آید انسانی که در شب به خانه می‎رود راه ورود به طبقه خود را نمی‎یابد.

اول پیله خورشیدی.
یک هیئت علمی برای تحقیق از انسان واقعاً در حال تجهیز گشتن است، اما از فرستادن آنها به مغز انسان منصرف شده‎اند، آنها باید خود را خیلی بیشتر به کشف زبان انسان مشغول سازند. زیرا که مشاهده بسیار جالب زیر انجام گرفته بود. وقتی یک انسان می‎خواهد برای انسان دیگری یک پیام بگذارد مانند ما روند تفکرش را توسط ارتعاشات شاخک‎ها بر ارگانیسم زنده یک سوسک شیمی نگاری نمی‎کند، بلکه او با کمک یک عصاره نقاط مخصوصی از سطح روئی یک وسیله روشن و مانند برگ را تغییر می‎دهد، طوریکه بر روی آن کم و بیش علامت‎های منظمی تشکیل می‎شوند. انسان دیگر آن را در برابر چشمان خود نگاه می‎دارد و به روشی که هنوز برای ما ناشناخته است قادر می‎شود از آن علامت‎ها عقیده دیگری را بشناسد. اما این روش اطلاع رسانی باید یک روش تقریباً ناقصی باشد، زیرا اغلب بعد از انجام این عمل می‎توان انسان‎ها را در حال تکان دادن سر خود که نشانه‎ای از ناخشنودی‎ست مشاهده کرد. اس‎اس‎رر آن عصاره را <مرکب> می‎نامد، و باید در نزد انسان بسیار ارزشمند باشد و در غده مخصوصی به نام مرکب‎دان جداگانه نگهداری می‎شود. آن دسته از انسان‎هائی که بزرگ‎ترین مرکب‎‎دان‎ها را دارند باید دارای بالاترین شهرت باشند و بقیه انسان‎ها از آنها بترسند. من حدس می‎زنم که آن عصاره باید دارای خاصیت مشابهی مانند اسیدی که ما هنگام جنگ می‎پاشیم باشد. آیا اثری سمی هم دارد؟

سوم پیله خورشیدی.
می‎شود متوجه گشت که تابستان شده است. ما پیله‎های زیادی در طبقه داریم، من فکر می‎کنم که سال خوبی خواهد شد. تعدادی از مادرهایمان شروع به پیر شدن کرده‎اند. دو سال می‎شود که ایکس‎رر Xrr مهربان از طبقه خارج نشده است، او هرگز انسانی را ندیده و وجود چنین موجودی را یک خرافات می‎داند. وقتی به او گفتم که یک انسان می‎تواند با یک قدم از بالای یک درخت کامل بگذرد شاخک‎هایش را بر روی سرش زد، و فقط اینکه انسان تنها بر روی دو پا راه می‎رود او را تا اندازه‎ای آرام ساخت. او این کار را بسیار زشت یافت و نمی‎خواست دیگر چیزی از آن بشنود. اما با این حال بعد پرسید که آیا انسان‎های ماده هم در جوانی دو بال دارند که پس از ازدواج آنها را مانند ما دور می‎اندازند. من به یاد آوردم که در کتاب اس‎اس‎رر خوانده بودم انسان‎های بالداری وجود دارند که به آنها فرشته می‎گویند، و اینکه انسان‎های ماده جوان اغلب از طرف انسان‎های نر <فرشته من> نامیده می‎شوند، اما وقتی آنها پیرتر می‎گردند دیگر چنین نامیده نمی‎شوند. ازاین می‎شود نتیجه گرفت که انسان‎ها هم بعد از ازدواج بال‎هایشان را از دست می‎دهند.

هفتم پیله خورشیدی.
من هرگز باور نمی‎کردم که انسان‎ها اعتقادات مذهبی هم دارند. با این حال با توجه به تحقیقات اس‎اس‎رر شکی در آن باقی نمی‎ماند، هرچند احتمال دارد که فقط یک وظیفه جادوگرانه نسبتاً خام باشد. آنها یک نوع صفحه مدور از جنس سنگین و درخشانی دارند که تصویر سر یک انسان بر رویش است. انسان به عنوان بت خود آنها را ستایش می‎کند و آنها را سکه می‎نامد. انسان آنها را بیش از هر چیز مقدس محترم می‎شمرد و همیشه تعدادی از آنها را با خود حمل می‎کند. کسی که چنین بت‎هائی را نداشته باشد و نتواند آنها را  نشان دهد به عنوان انسانی هرزه شناخته می‎شود و از اجتماع انسان‎ها اخراج می‎گردد. بعد او دیگر نمی‎تواند به موقعیت معتبری برسد و حتی ضروری‎ترین مواد غذائی خود را بدست آورد. اما بر عکس کسی که تعداد زیادی از آن بت‎ها در خانه‎اش جمع کرده باشد مانند مرد مقدسی محترم شمرده می‎شود، همه در برابر او تعظیم می‎کنند و او حتی می‎تواند با چند عدد از آن بت‎ها مرکب‎دان پر ارزش بدست آورد.

یازدهم پیله خورشیدی.
یک روز پر تحرک. من در حالیکه کارگرها مشغول دندان زدن به سر پیله‎ها و پاره کردن آنها و کمک به بیرون خزیدن نوبرهای امسال‎مان از درون پیله‎ها بودند دوباره نشسته و مشغول خواندن اس‎اس‎رر، بزرگ‎ترین محقق انسان‎ها که من هرچه بیشتر و بیشتر احترام گذاشتن به او را می‎آموزم بودم. او جهان تازه‎ای برایمان گشوده است، یک نگاه به درون ثروت غیر مترقبه طبیعت به اشکال عجیب و غریب، و مور اولیه بی پایان خرد خود را در هر کدام از این شکل‎ها نشان می‎دهد. انسان، این حیوان بزرگ و دست و پا چلفتی چه خطرناک می‎توانست برای کشورمان باشد، اگر که او همراه با هوش مسلم خود همچنین غرایض آرمانی مورچه‎ها را هم دارا می‎بود! اما حالا او به ستایش از بت‎های براق خود اکتفا می‎کند و تمام تلاشش متمرکز آن شده است تا حد امکان تعداد بیشتری از آنها را جمع کند. و این کار را نه بخاطر جامعه، بلکه هر کس فقط برای خودش انجام می‎دهد؛ درست در اینجا هوشمندی خالق خود را نشان می‎دهد، او نیروی این غول خطرناک را تکه تکه ساخته و به جنگ با انسان دیگر تشویق می‎کند. ما باید خیلی سپاسگذار باشیم که به عنوان مورچه به جهان آمده‎ایم! 
من با چنین افکاری مشغول بودم که ناگهان تکان مهلکی در تمام ساختمان احساس کردم. از یک قسمت ساختمان نور خورشید به درون رخنه کرد. کارگرها به سمت پیله‎ها و نوزادها هجوم بردند تا آنها را به محل امنی ببرند، در حالیکه ما رهبران برای جلوگیری از حمله با عجله به بیرون رفتیم. ما متوجه شدیم که انسانی با یک درخت ــ آنها آن را چوب دستی می‎نامند ــ در ساختمان ما فرو کرده است. او کاملاً آرام ایستاده بود و ظاهراً تماشا می‎کرد که ما شروع به چه کاری خواهیم کرد. فوری عده‎ای از کارگرها برای تعمیر می‎روند، در حالیکه عده‎ای از رهبران دلیر بر روی پاهای انسان می‎پرند و از آن بالا می‎روند. ما توسط پارچه ضخیم روی پوست بیرونی‎اش از او بالا رفتیم و بقدری او را گزیدیم و سم پاشیدیم که انسان فوری پا به فرار گذارد. متأسفانه ما تلفات سنگینی دادیم، تنها تعداد اندکی از ما توانست خود را به موقع نجات دهد. زیرا، اتفاق بسیار عجیبی رخ داد، به محض اینکه انسان چند قدم در بوته گذارد شروع به پوست انداختن کرد، سربازهای ما را می‎تکاند و با پا لگد مال می‎کرد. اما بعد دوباره داخل پوستش می‎شود و از آنجا می‎رود. ما هنگام بررسی میدان نبرد متوجه شدیم که انسان هم متحمل خسارت شده است. در میان برگ‎های پژمرده روی زمین در کنار اجساد سربازان دلیرمان دو بت درخشان و یک جعبه ترک خورده که در آن شیئی نرم و زرد رنگ قرار داشت می‎یابیم، آنطور که به نظر می‎آمد یک حلقه موی انسان بود. بلافاصله تصمیم می‎گیریم اشیاء غنیمت گرفته شده را به درون ساختمان منتقل کنیم، اما آنها سنگین بودند و به این دلیل باید ابتدا برای کمک آوردن فردی را اعزام می‎کردیم. دراین بین اما ما حداقل حلقه مو را مقداری به جلو حمل کردیم. در حالیکه ما مشغول این کار بودیم انسان برمی‎گردد. او بر روی زمین دنبال چیزی می‎گشت، احتمالاً بت‎هایش را می‎جست. از آنجائیکه ما برای نبرد کردن ضعیف بودیم بنابراین خود را مخفی ساختیم. پس از آنکه عاقبت انسان با آن چشم‎های احمقانه‎اش جعبه را می‎بیند، با خوشحالی به طرفش هجوم می‎برد، آن را برمی‎دارد و بلند می‎کند؛ اما وقتی او حلقه مو را در آن نیافت کاملاً ناخشنود گشت. با کمال تعجب اصلاً به بت‎ها توجه نکرد. عاقبت حلقه مو را در جائیکه گذاشته بودیم کشف می‎کند. آن را از روی زمین برمی‎دارد و چندین بار به لبانش فشار می‎دهد، بعد آن را با دقت همراه جعبه در یکی از چروک‎های پوستش مخفی می‎سازد. من این ماجرا را نمی‎توانم برای خودم توضیح دهم. اندکی مو چه اهمیتی می‎توانست برای انسان داشته باشد، در حالیکه او خودش انبوهی مو بر سر داشت؟ باید در انسان‎ها هنوز اتفاقاتی در جریان باشند که برای ما قابل درک نیستند. غریزه یا تفکر؟
دیرتر بت‎ها را که زیربنای یک موزه انسان‎شناسی را باید بسازند با زحمت زیاد به درون ساختمان‎مان منتقل کردیم.

چهاردهم پیله خورشیدی.
اخبار از هیئت اعزامی. کاملاً غیر منتظرانه کشف کرده‎اند که انسان‎ها در حقیقت علاوه بر وسیله ارتباطی مرکب با کمک آرواره‎هایشان دارای یک زبان دیگر هم هستند که در نزد انسان ماده قوی‎تر از انسان مذکر تکامل یافته است. هر دو برجستگی خاص دو طرف پیشانی او در خدمت درک زبان است. ما اما نمی‎توانیم زبان او را درک کنیم، اما فیزیکدانان مشهور ما هلمز Hlmz و کرش Krch دستگاهی اختراع کرده‎اند که ارتعاشات برخاسته از آرواره انسان را در هوا را به ارتعاشات شاخکی تبدیل می‎سازد و از این طریق آن را برای ما قابل فهم می‎سازد. 
حالا تمام امکانات در اختیار ما هستند تا با کمک شاخک مسلح خود بزودی کاملاً بر زبان انسان مسلط شویم. همچنین یک دوربین زیر دریائی ساخته شده است که توسط آن اجسام دور را حتی در روشنائی روز هم تشخیص می‎دهیم.

هشتم بال‎های خورشیدی.
در حال حاضر همه چیز در طبقه به شکل خنده‎داری پیش می‎رود! ما دوباره صاحب جوانان بالدار شده‎ایم. دخترها و پسرها در خارج خانه جولان می‎دهند، مراقبت از آنها کار ساده‎ای نیست. آنها در هوا آزادانه در نوسانند، ما رهبران پیر در این پائین به اطراف می‎چرخیم و قادر نیستیم آنها را لمس کنیم. حالا، لذت بردن برای زمان کوتاهی‎ست ــ چند خورشید، و بال‎ها باید بیفتند!

نهم بال‎های خورشیدی.
از هیئت اعزامی می‎شنوم که انسان‎ها حتی در باره مورچه‎ها کتاب هم نوشته‎اند. البته کلی مزخرفات! آنها از وسایل ارتباطی ما به کلی بی خبرند و چون همه چیز را با حس نا خالص خود می‎سنجند اعضای بدن ما را کاملاً اشتباه تفسیر می‎کنند. آنها نمی‎دانند که ارتعاشات شاخک‎های ما چه ظریف و قابل مدولاسیون هستند و اینکه سوسک‎های کور قادرند این ارتعاشات را ضبط و محافظت کنند و هرگاه مایل باشند دوباره آنها را پخش کنند. به این دلیل شگفت زده‎اند که چرا ما سوسک‎های کور را در طبقه خود نگاه می‎داریم و به آنها غذا می‎دهیم، زیرا آنها نمی‎توانند درک کنند که این سوسک‎ها کتابخانه زنده ما می‎باشند. بعد به فکر ساختن دستگاهی می‎افتند که یکی از آنها آن را اختراع کرده بود و صداها را ضبط و پخش می‎کند.
ما از چنین دستگاهی بر روی سوسک کوچک کور خود پیش از هزاران خورشید قبل استفاده می‎کردیم، و با این حال انسان‎ها می‎خواهند خود را جزء حیوانات با فرهنگ به حساب آورند!
_ ناتمام _

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر