به حیوان هرگز آزار مرسان.

"اگر تو پسر خوبی هستی، بیا به ما کمک کن و ترب کوهی رنده کن تا ما ماهی جشن مقدس را تموم کنیم."
مادر در روز قبل از جشن هفته Schawuot هنگام ظهر اینطور با من صحبت می‎کند. او و آشپز فلس ماهی‎ها‎ را برای غذای جشن پاک می‎کردند، ماهی‎هائی تازه و هنوز جاندار! وقتی آدم آنها را در یک ظرف سفالی بزرگ پر از آب قرار می‎داد بالا و پائین می‎جهیدند.
بیشتر از همه یک کپور کوچک با شکمی چاق، دهانی گرد و چشمانی قرمز بالا و پائین می‎جهد. ظاهراً کپور تمایل زیادی به بازگشت به رودخانه دارد: او خود را به این سمت و آن سمت پرت می‎کند و تلاش می‎ورزد از کاسه بیرون بجهد، دهان گردش را باز می‎کند، با دم به اطرافش می‎کوبد و به صورتم آب می‎پاشد. انگار می‎خواهد بگوید: "پسر، نجاتم بده! نجاتم بده! ..."
من صورتم را پاک می‎کنم، مشغول رنده کردن ترب کوهی برای غذای جشن مقدس می‎شوم و با خود می‎اندیشم: "کپور بیچاره! من نمی‎توانم به تو کمک کنم ... حالا فوری به حسابت می‎رسند: آنها فلس‎هایت را می‎کنند، شکمت را می‎درند، احشائت را بیرون می‎کشند، قطعه قطعه‎ات می‎کنند، تو را در قابلمه می‎اندازند، نمک و فلفل بر رویت می‎ریزند، بعد بر روی آتش می‎گذاردند، می‎پزند و سرخت می‎کنند، سرخ، سرخ ..."
من به مادرم می‎گویم: "حیف ماهی. این حیوان آزاری‎ست."
"چه چیزی حیوان آزاری‎ست؟"
"با ماهی کوچولو این کار را کردن."
"این را چه کسی به تو گفته؟"
"خاخام."
"خاخام؟"
او به آشپز که در پاک کردن فلس ماهی به او کمک می‎کند نگاهی می‎اندازد و هر دو شروع به خندیدن می‎کنند.
"تو ابلهی، و خاخامت ابله‎تر. ها، ها، ها! ترب‎ها را رنده کن، رنده کن!"
اینکه من ابله هستم را مدت‎هاست می‎دانم. مادرم این را همیشه به من می‎گوید. همچنین پدر، خواهر و برادرهایم هم ابله‎اند. اما اینکه خاخام از من ابله‎تر است کاملاً برایم تازه می‎باشد.
من دوستی به نام پینیل Pinjel دارم که پدرش قصاب است. وقتی من یک بار پیش او بودم دیدم که چطور دختر کوچکی یک خروس بزرگ با پاهای بسته شده را به آنجا آورد. قصاب، پدر دوستم در آن لحظه خوابیده بود و دختر در کنار درب انتظار می‎کشید. خروس بیچاره، یک پسر قوی، می‎خواست از دست‎های دختر خودش را نجات دهد؛ او با پاهایش به شکم دختر فشار می‎آورد و به دست‎هایش نوک می‎زد، فریاد می‎کشید و سر و صدای وحشتناکی می‎کرد. اما دختر هم ابله نبود؛ او سر خروس را زیر بازویش محکم نگاه می‎داشت و هر بار خروس از خود دفاع می‎کرد با آرنج به او می‎زد و می‎گفت:
"آروم باش!"
و خروس به حرف دختر گوش می‎داد و آرام می‎گرفت."
عاقبت قصاب از خواب بیدار می‎شود. ابتدا دست‎هایش را می‎شوید، سپس چاقویش را می‎آورد و می‎گذارد که خروس را به او بدهند. خروس وقتی پاهایش را باز می‎کنند از خوشحالی سر از پا نمی‎شناخت: او چنین تصور می‎کرد که می‎خواهند رهایش کنند و او می‎تواند حالا پیش ظرف آب و مرغ‎هایش بازگردد. اما قصاب او را میان دو پایش قرار می‎دهد، با یک دست سر او را به عقب خم می‎کند، با دست دیگر چند پر از گلوی خروس می‎کند، دعای خیر می‎خواند و با چاقو به گردن خروس می‎کشد. بعد می‎گذارد چند قطره خون در جعبه‎ای محتوی خاکستر بچکد و بعد خروس را با چنان قدرتی به دور از خود پرت می‎کند که من فکر کردم خروس باید تکه تکه شده باشد.
من به دوستم می‎گویم: "پینیل، پدر تو یک غیر یهود است"
"چرا او یک غیر یهود است؟"
"او شفقتی نسبت به حیوانات ندارد."
دوستم می‎گوید "من اصلاً نمی‎دانستم که تو انقدر باهوشی!" و به من یک بیلاخ می‎دهد.

آشپز ما فرومه Frume از یک چشم نابیناست و مردم او را <فرومه یک چشمی> صدا می‎زنند. او کاملاً بی عاطفه است. او یک بار گربه را چون به نظرش آمد یک جگر مرغ را از روی تخته دزدیده است با ساقه گزنه شلاق زد. اما وقتی بعداً مرغ‎ها و جگرها را می‎شمرد معلوم می‎گردد که اشتباه کرده. او فکر می‎کرده که هفت خروس را سر بریده‎اند و هفت جگر باید آنجا باشد؛ اما فقط سر شش خروس را بریده بودند و شش خروس هم فقط شش جگر دارند. یک معجزه الهی! و او کاملاً بیهوده به گربه مشکوک شده بوده است.
آیا فکر می‎کنید که فرومه قلبش به درد آمد و از گربه تقاضای بخشش کرد؟ ابداً! او آن را فراموش کرد، و گربه هم آن را فراموش کرد. یک ساعت بعد گربه کاملاً آرام بر روی نیمکت کنار اجاق نشسته بود، خود را می‎لیسید و پاک می‎کرد، طوریکه انگار هیچ چیزی اتفاق نیفتاده است. بی جهت مردم نمی‎گویند "مغز گربه".
اما من آن را فراموش نکردم. نه، من نه! و من به آشپز گفتم: "تو کاملاً بی جهت گربه را زدی و مرتکب گناه شدی. خدا تو را به خاطر حیوان آزاری تنبیه خواهد کرد."
"تو همین العان از آشپزخانه می‎ری بیرون! وگرنه با پارچه نظافت می‎کوبم به صورتت!"
این را فرومه یک چشمی گفت و اضافه کرد:
"خالق جهان!" این بچه‎های ابله از کجا می‎آیند؟"

این مربوط به سگی‎ست که او را با آب جوش سوزانده بودند. همان <فرومه یک چشمی> این کار را کرده بود. آه، این برای سگ چه دردآور بود! در ابتدا چنان بلند ناله می‎کرد که تمام شهر کوچک جمع شدند. مردم در اطراف او ایستاده بودند و می‎خندیدند و می‎خندیدند! بقیه سگ‎ها به او جواب می‎دادند، هر کدام از زباله‎دان خود و هر کدام به سبک خود، انگار که از او نظرش را می‎پرسیدند ... و دیرتر، پس از ناله کردن کافی شروع به گریستن می‎کند: او پوست خود را می‎لیسید و بی سر و صدا در خود به شدت می‎گریست.
این صحنه قلبم را می‎فشرد. من با قصد نوازش کردن سگ به طرفش می‎روم:
"سیرکای Sirka بیچاره!"
وقتی سگ می‎بیند که من دستم را بلند کرده‎ام از جا بلند می‎شود، انگار که بخواهند او را دوباره بسوزانند دمش را لای پایش می‎گذارد و از آنجا می‎گریزد.
من سعی می‎کنم با صدای ملایمی او را قانع سازم: "صبر کن سیرکا، دیوانه چرا فرار می‎کنی؟ آیا مگر می‎خواهم کاریت کنم؟"
یک سگ اما همیشه یک سگ باقی می‎ماند. او هیچ چیز از همدردی با حیوانات نمی‎داند.
هنگامیکه پدر می‎بیند من با سگ کاری دارم کتک مفصلی به من می‎زند:
"بدو برو مدرسه، تو سگ آزار!"
حالا من سگ آزار هم شده‎ام.

و این مربوط به دو پرنده کوچک است، دو گنجشک کوچک معمولی که دو پسر روستائی ــ یکی از آنها بزرگ‎تر و پسر دیگر کوچک‎تر بود ــ کشته بودند. هنگامیکه هر دو پرنده کوچک به زمین می‎افتند هنوز زنده بودند: آنها با پرهای ژولیده بر زمین افتاده و تمام اعضای بدنشان می‎لرزید.
پسر بزرگ‎تر به پسر کوچک‎تر می‎گوید: "خودتو تکون بده، تو سگ کوچولو!". و آنها هر دو پرنده کوچک را در دست می‎گیرند و سرهای کوچک آنها را آنقدر به درخت می‎کوبند تا اینکه هر دو پرنده می‎میرند.
من نتوانستم خودم را کنترل کنم و به سمت آن دو پسر می‎دوم و می‎گویم: "شماها چه کار می‎کنید؟"
آنها به آرامی پاسخ می‎دهند: "چه خبره؟ اینها فقط گنچشکند، گنجشک‎های کاملاً معمولی."
"خب فقط گنجشک باشند. آیا مگر گنجشک موجود زنده‎ای نیست و نباید با او با شفقت رفتار کرد؟"
هر دو پسر با تعجب به هم نگاه می‎کنند و سپس هر دو انگار که از قبل قرار گذاشته باشند برای کتک زدن به سرم می‎ریزند.
هنگامیکه من به خانه می‎روم لباس پاره‎ام تمام داستان را لو می‎دهد. پدر چند کشیده به من می‎زند و فحش می‎دهد:
"دیوانه زنجیر پاره کرده!"
خدای من، <دیوانه زنجیر پاره کرده!> را به او می‎بخشم. اما سیلی‎ها را چرا به من زد؟! ...

به چه خاطر من مستحق سیلی‎ها بودم؟ مگر خاخام هم نمی‎گوید که تمام موجودات در برابر خالق برابرند؟ حتی یک مگس روی دیوار را هم چون موجود جانداری‎ست نباید آزرد، و کسی حتی اجازه کشتن عنکبوت که به ارواح شریر متعلق است را ندارد. و خاخام می‎گوید: "اگر عنکبوت سزاوار مرگ می‎بود خدا خودش او را می‎کشت."
اما آدم می‎تواند بپرسد: "خب، پس اگر چنین است پس چرا هر روزه گاو، گوساله، گوسفند و مرغ‎ها را ذبح می‎کنند؟"
و انسان فقط حیوانات و پرندگان را نمی‎کشد؛ آیا او گاهی همنوعان خود را هم نمی‎کشد؟ آیا در زمان قتل عام یهودیان کودکان کوچک را از پنجره خانه‎ها به خیابان پرتاب نمی‎کردند؟"
آیا دختر کوچک همسایه ما را مگر نکشتند؟ او پرله Perele نام داشت ... و چه وحشتناک او را کشتند! ...
آه، من چقدر این کودک را دوست می‎داشتم! و چقدر او به من وابسته بود! این دختر کوچک مرا <عمو ب‎ب‎ب‎> می‎نامید ــ او نامم <ولوله Welwele> را اینطور صدا می‎کرد. او بینی‎ام را با آن انگشتان کوچک و لطیف و شیرینش می‎کشید ... و به خاطر پرله بقیه هم مرا <عمو ب‎ب‎ب> نامگذاری کرده بودند".
"عمو ب‎ب‎ب‎ داره میاد، او همین العان بغلت می‎کنه!"
پرله یک کودک بیمار بود. یعنی، نمی‎توانست راه برود وگرنه بجز این دیگر چیزیش نبود. نه می‎توانست راه برود و نه بایستد؛ فقط می‎توانست بنشیند. به این دلیل او را به بیرون حمل می‎کردند و مقابل نور خورشید قرار می‎دادند. او خورشید را دوست داشت. من او را اغلب به اطراف می‎بردم و او دست‎های کوچک و شیرینش را دور سرم قلاب می‎کرد، تمام بدن کوچکش را به من می‎چسباند و سر کوچکش را به روی شانه‎ام می‎گذاشت و می‎گفت: "عمو ب‎ب‎ب خوبه!"
همسایه ما کرینه Krejne می‎گوید که او تا امروز هم نتوانسته <عمو ب‎ب‎ب> گفتن پرله را فراموش کند و او هر بار با دیدن من باید بلافاصله به پرله کوچک فکر کند ...
مادرم او را به این خاطر که هنوز می‎گرید سرزنش می‎کند. مادرم می‎گوید آدم اجازه ندارد گریه کند و گریه کردن یک گناه است. آدم باید فراموش کند. <فراموش کند> ...
مادر اینطور به کرینه می‎گوید. و مرا از اتاق بیرون می‎کند: اگر من مدام در برابر چشمان او نچرخم همسایه هم مرتب به آن فاجعه‎ای که باید فراموشش کند فکر نخواهد کرد ...
هاهاها! آیا مگر می‎شود آن را فراموش کرد؟ وقتی من به دختر کوچک فکر می‎کنم بدون آنکه بخواهم اشگ در چشمانم جمع می‎شوند ...
فرومه یک چشمی به مادرم می‎گوید: "ببینید، این پسر باهوش دارد دوباره گریه می‎کند!" و مادر نگاه سریعی به من می‎اندازد و شروع به خندیدن می‎کند:
"ترب‎ها چشماتو گاز می‎گیرن؟ به همه چیز باید مادر فکر کنه! چه ترب‎های تیزی هستن! من فراموش کردم به تو بگم که باید چشماتو بسته نگه داری. بیا این پیشبند منو بگیر ... چشماتو پاک کن، پسر دیوونه، و دماغتم پاک کن ... دماغ، دماغ!"

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر