خاکسپاری.(5)


گورکن‌ها شروع به بیل زدن می‌کنند.
صدای "بوم" می‌دهد: "بوم، بوم".
یکی از آنها می‌گوید: "کثافت لعنتی" و بعد از استراحت کوتاهی گِل را از بیل جدا می‌کند.
دیگری می‌پرسد: "امروز در اودئون چیزی برای نوشیدن می‌دن؟"
کشیش به دیوار سالن‌های رقص خیره شده است.
گورکن اولی می‌گوید: "نمی‌دونم، بعد از کار فوری می‌ریم اونجا ببینیم چه خبره."
گاریچی در بیرون قبرستان فریاد می‌زند: "هین حیوان!، هین!"
من می‌گویم: "خداحافظ."
کشیش تکان نمی‌خورد. گورکن‌ها می‌گویند: "خداحافظ."
وقتی دروازه قبرستان را پشت سرم می‌بندم صدائی شبیه به جیغ کشیدن می‌دهد. بر روی نرده کاغذی آویزان بود. آن را برمی‌دارم؛ یک قطعه از یک روزنامه. بخش آگهی، نرم شده از باران. در سمتِ چپ روزنامه بارِ پاتریا یک گارسون خوشپوش که لباس‌هایش را خود باید تهیه کند برای استخدام جستجو می‌کرد؛ در سمت راست روزنامه کسی می‌خواست ملافه خود را با ماهیتابه عوض کند. و در بین آنها، با کناره سیاه رنگ، آگهی ترحیم:
کسی او را دوست نداشت، کسی از او متنفر نبود، امروز خدا بعد از شکیبائی ملکوتیِ دراز مدتِ تحملِ رنج درگذشت.
به داخل قبرستان نگاه می‌کنم.
یکی از گورکن‌ها داخل گودال پریده بود و با پا محکم به خاک و گل می‌کوبید. دیگری فین می‌کرد و کثافت بینی نشسته بر انگشت را به هوا می‌پراند.
در کارخانه تولید نیتروژن ماشین‌ها سر و صدا به راه انداخته‌اند، دودکش‌های آن از پائین نورانی هستند و در بالا خود را در مه گم می‌کنند. در پشت سیم‌خاردار در میدان ذغال، سربازان به وطن بازگشته ایستاده و منتظرند.
باران می‌بارد. نورافکن‌ها آنجا را مانند روز روشن ساخته‌اند؛ و در آنجائیکه نورشان نمی‌رسد شب است.
حالا دوباره صدای آکاردئون می‌آید. یکی با موزیک می‌خواند:
"!La paloma ohe"
دروازه قبرستان جیغی می‌کشد. کشیش است.
او می‌لنگد.
(نوشته شده در سال ۱۹۴۵ یا ۱۹۴۶)
_ پایان _

خاکسپاری.(4)


(تولد: ۱۹۲۰ مرگ: ۱۹۸۹)
آنها مشغول بیل زدن می‌شوند.
با افتادن تکه‌های گل در گودال، آب به اطراف پاشیده می‌شود؛ آب زیرزمینی.
مردیکه روپوش آبی رنگ بر تن دارد می‌گوید: "کافیه."
کشیش سینه‌اش را صاف می‌کند و می‌گوید: "حاضرین محترم".
یکی از گورکن‌ها می‌گوید: "طناب را نگه دارید. و حالا جعبه را بذارید روی طناب."
آنها جعبه را بلند می‌کنند و روی طنابی که سر و ته آن سه گره خورده است قرار می‌دهند.
گورکن دستور می‌دهد: "همه در یک زمان!"
جعبه روی گودال به نوسان می‌آید.
نورافکن‌های اردوگاه آنجا را روشن کرده است. صلیب‌های حلبی بالای قبرها به بلندی یک کلَم هستند. بیوقفه باران می‌بارد.
از دیوار کپک‌زدۀ تالارهای رقص تکه‌ای گچ می‌ریزد و دو صلیب را از جا می‌کند.
یکی از گورکن‌ها می‌گوید: "طناب رو شل کنید. آهسته شل کنید."
جعبه به داخل گودال داخل می‌شود.
من می‌پرسم: "بخاطر چه مرده است؟"
بازرس دهن‌دره‌ای می‌کند: "من دلیل مرگشو نمی‌دونم."
از اردوگاه قرنطینه صدای آکاردئون به گوش می‌رسد.
گورکنِ دیگر می‌گوید: "با شماره سه طناب رو ول می‌کنید" و می‌شمارد، "یک _، دو ــ "
کشش می‌گوید: "صبر کنید" و پایش را از گودال خارج می‌کند، "حالا."
"سه!"
چنین به گوش می‌رسد که انگار آنها کیسه‌ای را در آب پرتاب کرده‌اند.
مردی که روپوش آبی رنگ بر تن دارد می‌گوید: "کثافتکاری کردید" و صورتش را پاک می‌کند.
سربازها کلاه از سر برمی‌دارند. کشیش دست‌هایش را برای دعا کردن بهم می‌چسباند.
یکی از گورکن‌ها بعد از تف کردن می‌گوید: "تموم شد" و طناب را دور چوبی می‌پیچد.
بازرس میگوید: "یک کم پائین‌تر هم می‌تونستید بفرستید."
کشیش بقدر کافی دعا کرده است. او تکه‌ای گِل داخل گودال پرتاب می‌کند.
صدای "بووم" می‌دهد.
من هم خود را خم می‌کنم و مقداری گِل داخل گودال می‌اندازم.
"بووم."
مردی که روپوش آبی رنگ به تن دارد سهم خود را با پا داخل گودال می‌ریزد.
"بووم."
یک لحظه سکوت برقرار می‌گردد؛ تنها صدای موش‌ها و سر و صدای ماشین‌ها از کارخانه تولید نیتروژن شنیده می‌شود. بعد دوباره از اردوگاه صدای موزیک به گوش می‌رسد، حالا بلندتر.
سربازان بازگشته به وطن کلاه‌هایشان را دوباره بر سر گذاشته و دست‌ها را به کمر گرفته و با موزیک زمزمه می‌کنند.
مردی که روپوش آبی رنگ بر تن دارد می‌پرسد: "تموم _؟"
بازرس جواب می‌دهد: "تموم. صلیب رو بقدر کافی تو خاک فرو کنید."
کشیش دست‌هایش را خوب تمیز می‌کند و می‌گوید: "حاضرین محترم".
گاریچی از خارج قبرستان فریاد می‌کشد: "هی!"
مردی که روپوش آبی رنگ بر تن دارد نعره می‌کشد: "داد نکش، اومدیم!" و با دو انگشتِ میانی و اشاره ضربه کوچکی به کلاهش می‌زند و می‌گوید: "خداحافظِ همگی."
سربازها می‌گویند: "خداحافظ" و آنها هم می‌روند.
بازرس نیز از پی آنها می‌رود. با آن دامنش مانند یک شلغم دیده می‌شود.
ــ ناتمام ــ

خاکسپاری.(3)


وولف دیتریش، همراه زن و فرزندش، بعد از فرار از ارتش
حالا هماهنگیِ قدم‌برداشتن آنها بهم می‏‌خورد، جعبه روی شانه‌هایشان کج قرار گرفته است.
کشیش مقصر است؛ نمی‌تواند کمر خمشده‌اش را راست کند. ناگهان فریاد می‌کشد: "بگذارید پائین!" و خود را خم می‌کند.
"ترَق."
سرپوش به پرواز در می‌آید. آنها انعام خود را دریافت می‌کنند.
کشیش می‌لنگد؛ جعبه روی پایش افتاده بود.
مُرده به بیرون پرتاب می‌شود، رنگ‌پریده، روی زمین دراز به دراز ولو می‌شود. نورافکن اردوگاه بر او می‌تابد. مرده یک پیراهن خاکستری رنگ به تن دارد، لاغر است، کنار دهان و در میان ریشش مقداری خون خشک شده است. او می‌خندد.
مرد با روپوش آبی رنگ می گوید: "ابله."
آنها جعبه را سر و ته کرده و مُرده را دوباره داخل آن قرار می‌دهند.
یکی از سریازهای به وطن بازگشته می‌گوید: "او کثیف است، مواظب باش."
سرباز دیگر می‌گوید: "آره، حواسم است."
به محض قرار دادن مُرده در جعبه خود را خم می‌کنند.
گورکنان فریاد می‌زنند: "همه با هم!"
"حرکت!"
کشیش می‌لنگد.
در کنار تلی از گل و خاک زنی منتظر ایستاده است.
او را می‌شناسم؛ بازرس است. او چتری بالای سر نگاه داشته که از میانِ سوراخ‌هایش می‌شود دودکش‌های نورانی کارخانه را دید. دامنش از جنس کرباس است و رویش نوشته شده: کارخانه تولید نیتروژنِ دولتی.
او فریاد می‌زند: "اینجا!"
در کنار تلی از گل و خاک یک گودال قرار دارد و در کنار گودال یک طناب و در کنار طناب یک صلیبِ حلبی با نمره‌ای بر رویش.
باربران حرکت می‌کنند.
گورکنان فرمان می‌دهند: "بذارید پائین!"
جعبه با سر و صدا پائین گذاشته می‌شود. با گچ روی جعبه نوشته شده است: "آ. خدا" و در زیر آن تاریخی که تقریباً پاک شده بود.
کشیش سینه‌اش را صاف می‌کند.
یکی از سربازهای به وطن بازگشته می‌گوید: "پسر، پسر" و عرق پیشانیش را با کف دست پاک می‌کند.
سرباز دیگر پایش را روی جعبه قرار می‌دهد و خود را به جلو خم کرده و می‌گوید: "هوایِ آشغالیه" و انگشت‌های پایش را که از قسمتِ پاره شدۀ جلوی کفش خارج شده بودند تکان می‌دهد.
خانم بازرس می‌گوید: "بجنبید، کار را تموم کنید."
یکی از گورکنان گودال را با دسته‌بیل اندازه می‌گیرد و میگوید: "نزدیکه دیوونه بشم."
گورکن دیگر می‌پرسد: "چی شده؟"
"کوتاهه."
ــ ناتمام ــ

خاکسپاری.(2)


با هم می‌رویم. از کنار پادگان رد می‌شویم، دیوارهای سوخته و کثیف، فانوس‌های گازی با نوری لرزان.
کشیش می‌پرسد: "با مُرده خویشاوندید؟"
من می‌گویم: "نه، همینطوری."
پشت سر ما پنجره‌ای با زور گشوده می‌شود.
زنی فریاد می‌کشد: "کمک!"
یک گلدان بر روی سنگفرش خُرد می‌شود. روبرو پنجره‌ای کشوئی بالا کشیده می‌شود. نور به خیابان می‌تابد. کسی نعره می‌کشد: "ساکت!"
کشیش می‌پرسد: "هنوز خیلی از راه مانده؟"
من می‌گویم: "نه، زود می‌رسیم."
حالا باران بقدری متراکم گردیده که به زحمت می‌شود فانوس‌ها را تشخیص داد. از شدت باران پیراهنم هم خیس شده است.
من می‌گویم: "اینجا، سمت راست."
خیابانِ مارشال؛ منتهی می‌شود به میدان زغال، میدانی که به وسیله سیم‌خاردار محصور گشته است و حالا اردوگاه قرنطینه سربازانی‌ست که به وطن بازمی‌گردند.
آنها زیر باران در انتظار ایستاده‌اند. به پشتِ دیوار سمت چپِ قبرستان دیوارِ تالارهای رقص چسبیده و به آن فشار می آورد و در سمت راست کارخانه تولید نیتروژن قرار دارد. پنجره‌های کثیفِ کارخانه روشن است؛ می‌توان شنید که کارخانه در حال فعالیت شدیدی‌ست، دودکش‌های آن از پائین نورانی هستند و در بالا خود را در مه گم می‌کنند.
جلوی قبرستان چیزی ایستاده است. یک گاری با جعبه‌ای بر روی آن؛ چند آدم، یک اسب.
من می‌گویم: "شب‌بخیر."
"تو کشیش هستی؟"
من می‌گویم: "نه، او کشیش است."
"بجنب، جائی از تابوتو بگیر."
کشیش در سکوت یک سر جعبه را می‌گیرد. آنها جعبه را بلند کرده، آن را بر دوش خود قرار می‌دهند و در حالیکه تلو تلو می‌خوردند از دروازه می‌گذرند.
گاریچی فریاد می‌زند: "عجله کنید!". او پتوئی بر سر می‌کشید، به اسب تکیه می‌دهد و سیگار می‌کشد.
وقتی دروازه قبرستان را پشت سرم می‌بندم صدائی شبیه به جیغ کشیدن می‌دهد. و من آرام به دنبال مردها به راه می‌افتم.
دو نفر بیل حمل می‌کنند. آنها را می‌شناسم؛ گورکن هستند. نفر سوم روپوش آبی رنگی به تن دارد و پشت گوش راستش یک سیگارِ نمدار قرار دارد؛ باید یک رفتگر یا چیزی شبیه به آن باشد. دو نفر دیگر بلوز کثیفی از جبهه جنگ بر تن و کلاه پلاکداری بر سر دارند؛ احتمالاً سربازان به وطن بازگشته از اردوگاه می‌باشند. و ششمین نفر کشیش است.
ــ ناتمام ــ

خاکسپاری.(1)


او می‌گوید: "وای، نه، می‌خوای باهاش ژست هم بگیری؟ نه، نمی‌شه. بعلاوه در تاریکی کسی نمی‌بینه که تو کلاه سیلندر بر سر گذاشتی."
با خود فکر می‌کنم: بسیار خوب، هرجور میل توست، عمه جان.
پالتویم را می‌پوشم، یقه‌اش را بالا می‌زنم و به طرف درِ خانه می‌روم.
باران می‌بارد.
به چتر فکر می‌کنم. اما چتر را اِما برداشته. می‌گویم: "شب خوش" و درِ خانه را پشت سرم می‌بندم.
در بیرون همه چیز مانند همیشه است. آسفالتِ لغزنده، مقدار کمی نورِ فانوس؛ تعدای ماشین، چند عابر پیاده؛ و تراموائی در حال حرکت.
از کسی می‌پرسم: "شنیدی که خدا مُرده است."
او می‌گوید: " عجب! تازه امروز؟"
باران شدیدتر می‌شود. روبرویم یک کیوسک با یک لامپ کارپیدی در داخل آن ظاهر می‌شود.
به خودم می‌گویم: ایست! باید به روزنامه‌ها نگاهی بیندازی."
سرم را داخل کیوسک می‌کنم؛ روزنامه‌ها را ورق می‌زنم، جستجو می‌کنم.
روزنامه امروز: هیچ چیز. روزنامه فردا: هیچ چیز. روزنامه جهان نو: هیچ چیز. روزنامه آینده: هیچ چیز. روزنامه عصر: هیچ چیز. هیچ سطری؛ حتی در میان اخبار کوتاه هم چیزی نمی‌بینم.
می‌پرسم: "روزنامه دیگری هم هست؟"
روزنامه فروش می‌گوید: "روزنامه تبلیغات."
می‌گویم: "صبر کن ببینم."
جستجو و پیدا می‌کنم: آخرین صفحه، بر حسب تصادف. در ردیف خبرهای غیره، خیلی ریز:
کسی او را دوست نداشت، کسی از او متنفر نبود، امروز خدا بعد از شکیبائی ملکوتیِ دراز مدتِ تحملِ رنج درگذشت.
تمام. و نه چیزی بیشتر.
آگهی را به روزنامه‌فروش نشان می‌دهم: "این خبر رو دیدی _؟"
او می‌گوید: "بیچاره. جای تعجب نیست."
در میدانِ رژه، میان مه، یک پاسبان ایستاده است.
من می‌پرسم: "از رادیو خبری پخش نشده است؟"
او می‌گوید: "جنگ."
من می‌گویم: "نه. چیزی ویژه."
او می‌گوید: "نه."
"خبر مرگ؟ از قرار معلوم خدا باید مُرده باشد."
او شانه‌هایش را بالا انداخته و می‌گوید: "تقصیر خودشه."
هوا تاریک‌تر و خیابان تنگ‌تر می‌شود. در گوشه خیابان دانشکده افسری تنه‌ام به تنه کسی می‌خورد.
او می‌گوید: "آیا این راه به قبرستانِ شهر منتهی می‌شود؟"
من می‌پرسم: "کشیش؟ خاکسپاری؟"
او سرش را تکان می‌دهد.
"خاکسپاری چه کسی؟"
او میگوید: "کسی به نام کلوت یا خدا یا چیزی مثل این."
ــ ناتمام ــ

خاکسپاری.


Wolfdietrich Schnurre
در آشپزخانه روی یک صندلی ایستاده‌ام. در زده می‌شود.
از صندلی پائین می‌آیم، چکش و میخ را به کناری گذارده و در را باز می‌کنم: شب؛ باران.
عجیبه، فکر کردم که کسی در را به صدا آورده.
ناودان صدائی تولید می‌کند.
من می‌گویم: "بله _؟"
از پشت سر کسی می‌گوید: "هی!"
دوباره به آشپزخانه برمی‌گردم. یک نامه روی میز بود. نامه را برمی‌دارم.
باز درِ خانه به صدا می‌آید. نامه را روی میز گذارده به پائین می‌روم، در را باز می‌کنم: هیچ چیز.
باخود فکر می‌کنم، چه مضحک و دوباره می‌روم بالا.
نامه هنوز روی میز قرار داشت؛ سفید با یک گوشه سیاه.
به خود می‌گویم باید کسی مُرده باشد.
به اطراف نگاه می‌کنم.
بینی‌ام به من می‌گوید: "بوی کندر می‌آید".
من می‌گویم: "حق با توست. قبلاً چنین بوئی نمی‌آمد. خنده داره."
می‌نشینم، نامه را باز کرده و عینکم را تمیز می‌کنم تا خوب ببینم.
صحیح، یک آگهی تسلیت. شروع به خواندن می‌کنم:
کسی او را دوست نداشت، کسی از او متنفر نبود، امروز خدا بعد از شکیبائی ملکوتیِ دراز مدتِ تحملِ رنج درگذشت.
و در پائین آن ریز نوشته شده بود:
خاکسپاری امشب در سکوتِ کامل در قبرستان شهر برگزار می‌گردد.
به خود می‌گویم: "میبینی، مرگ یقه پیرمرد را هم گرفت. اما خب کاری‌ست که انجام شده". عینک را در جاعینکی قرار می‌دهم.
داد می‌زنم: "خانم! یک پالتو!"
او غرو لند کنان از آن بالا می‌پرسد: "چرا فقط یکی؟"
من می‌گویم: "سؤال ابلهانه نکن، باید به خاکسپاری بروم."
با ناله و فغان می‌گوید: "آره میدونم، می‌خوای بری اسکات بازی کنی."
من می‌گویم: "حرف مفت نزن، خدا مُرده است."
او می‌گوید: "خوب که چی _؟ نکنه باید یک دسته گل هم خرید؟"
من می‌گویم: "نه، اما کلاه سیلندر فرانک رو می‌تونی بهم بدی. معلوم نیست چه کسانی آنجا می‌آیند."
ــ ناتمام ــ

واژه هائی که دوستشان دارم.(1)


بابونه، بادام، بادبادک، باران، باریک‌بین، باز دم، بازیگوش، باطن، باغچه، بال، بالت، بالنده، بام، بامداد، بانی، باور، بحر، بختیار، بخشنده، بدیع، بر، برازنده، بردبار، برزگر، برف، برکت، برگ، برهمن، بزم، بستان، بلبل، بنفشه، بوسه، بولوار، بهار، بهروز، بهلول، بی نیاز.
***
پارسا، پاک، پالنده، پامچال، پاینده، پرتو، پرستو، پرواز، پروانه، پریوش، پژوهنده، پنجره، پندار، پور، پونه، پیاله، پیام، پیراسته، پیروز، پیشرو، پیمان، پیوند.
ــ ناتمام ــ

واژه هائی که دوستشان دارم.


آب، آبادان، آبی، آبشار، آرام، آزاده، آسایش، آسمان، آشنا، آفتاب، آفتابگردان، آفریدن، آگاه، آهو، آینه.
***

ابریشم، اختراع، ادب، اردیبهشت، ارزن، ارژنگ، ارغوان، ازل، اسپند، استوار، اشاره، اشگ، اطمینان، افرا، افروختن، افزار، افسانه، افسون، افق، افلاک، اقبال، اقیانوس، اکسیژن، انار، انجیر، انگور، انگیزه، اهداء، اهلی، ایده آلیست.
ــ ناتمام ــ 

افشای گفتگوی محرمانه بوش (پسر و پدر هر دو) و اوباما.


گزارشی از شنود گفتگوی دو ساعته و محرمانه بوش (پسر و پدر هر دو) و اوباما در خانه‌ای کمی دورتر از کاخ سفید.
بوش پدر: جمع کنید بابا کاسه کوزه‌تونو! این کارا چیه شماها می‌کنید! شل کن سفت کن درآوردید!
بوش پسر: با منید پدر؟ مگه چکار کردم؟
بوش پدر: تو هنوز دیگران رو آدم حساب نمی‌کنی؟ ادب هم آخه خوب چیزیه! فکر می‌کنی بجز من و تو دیگه کسی تو اطاق نیست؟ نخیر با شما نبودم، منظورم او‌ـ‌با‌ـ‌ماست و تیمش. تو ولی همیشه بچه خوبی بودی. همین او‌ـ‌با‌ـ‌ماست رو می‌بینی؟ اینطوریشو نگاه نکن، بهت قول می‌دم اگه مثل تو سی/چهل سال از اون عرق سگی‌ها بخوره برای ترک کردنش زیرش بزاد!. ولی تو پسر گلم خوب تونستی از اون چیز لعنتی و مزخرف دست بکشی. از همون اول هم اگه به حرف پدرت گوش می‌کردی و بجای اون کثافت همین ویسکی‌ای رو که همه می‌خورن می‌خوردی دیگه لازم هم نمی‌شد به خودت زحمت بدی و بجای کار برای مردم بری دنبال ترک و بدبختیِ پس از ترک! بهت توصیه می‌کنم به دخترت پیشنهاد بدی و ازش بخواهی که اسم بچه‌شو عوض کنه بذاره جانی والکر. هم توش جانی داره و به هر کی بگه اسمم جانیه یک ثانیه هم طول نمی‌کشه و همه اسم او‌ـ‌با‌ـ‌ماست یادشون می‌ره و می‌گن: جانم جانی، فقط جانی، و دیگه اینکه توش والکر هم داره، پوتین که سهله از بروس لی هم بیشتر سر زبونا می‌افته و هیچ دونده آفریقائی هم دیگه به گَردِ پاش نمی‌رسه. نه پسر خوبم با شما نبودم. با خودم هم که نمی‌تونم باشم، پس می‌مونه آقای او‌ـ‌با‌ـ‌ماست. خب، هر چیزی هم حدی داره، نمی‌دونم شما اصلاً چند وقته سر کار هستید، ولی می‌دونم از همون اول مردمو گذاشتید سر کار و هی می‌گید این کار رو می‌کنم، اون کار رو می‌کنم، سرراست بگید می‌خواهید درست عکس کار مایکل جکسون رو انجام بدید و هرچی اقیانوس تو جهانه سیاه کنید! روم سیاه، نکنید این کار رو! گناه نکنید، خدا رو خوش نمیاد.
اوباما: البته شما جای پدر من هستید!
در اینجا صدای آرام بوشِ پسر به گوش می‌آید که از پدرش می‌پرسد: شما که گفتید فقط عاشق مامانم هستید، حالا چی شده اونم می‌گه شما پدرمید!؟ نکنه منظورتون از اینکه او‌ـ‌با‎‌ـ‌ماست یعنی بله دیگه!!؟؟
اوباما به بوش پسر: حالا من یک چیزی گفتم، نمی‌خواد ناراحت بشی Well، آره داشتم می‌گفتم: ما نمی‌دونیم به ساز کی برقصیم. یکی می‌گه تحریم کنید، یکی می‌گه نه بابا این چه کاریه. بعضی از مشاورام که تو بچگی با تفنگ بادی خوب نشونه می‌گرفتن و چندتائی ترقه چوب‌پنبه‌ای رو ترکوندن می‌گن: تحریم خوبه، ولی هدفدارش بهتره! اون یکی می‌گه هرکار می‌خوای بکنی بکن، فقط مردم تو زحمت نیفتن!. یکی دیگه می‌گه، خب این چه کاریه، کار آخر رو اول بکن! تصمیم راحتی نیست، حالا من موندم این وسط چکار کنم. گاهی به خودم می‌گم: چه غلطی کردم این شغل رو انتخاب کردم.
بوش پدر: ببین اوبی جون، می‌دونی که مثل پسرم دوستت دارم. خودش حی و حاضره و بغل دستت نشسته، خواستی ازش بپرس. اوبی جون، آدم باید بخواد. وقتی بخوای کاری رو با جون و دل انجام بدی، خوب می‌دی دیگه. حالا می‌خواد همهُ مردم جهان بگن: هی آقا، داری چیکار می‌کنی؟ یا می‌خواد آخدا بگه نکن یا ناخدا بگه بکن! وقتی ببینی کاری که می‌خوای بکنی از داخل قلب سفیدت خارج شده، خب اگه انجامش ندی اونوقه که بهت می‌گن که انگار یه جائی‌تون می‌لنگه.
اوباما: منم می‌خوام. کیه که نخواد! ولی خب، خودتون هم خوب می‌دونید که همچین راحت هم نیست. به همین افغانستان و عراق فقط یه نگاه بندازین: عراقیه می‌گه چرا پسر بوش زد به سرش این کار رو کرد؟ مگه ما خودمون بد می‌کنیم؟ اگه قراره صدام اعدام بشه، خب، خودمون اعدامش می‌کنیم. اگه قراره رژیمو سرنگون کنیم، اونشم خودمون می‌کنیم، مگه ما چیمون کمتر از شماست؟ بعضی دیگه می‌گن: این وظیفه مردم کشوره که تصمیم بگیرن چی می‌خوان و چکار می‌خوان بکنن! حالا بیا بهشون بگو، اگه مرد این کار بودین پس چرا تا حالا نکردین؟
بوش پسر: خوب به منم همین حرف‌ها رو می‌زدند. ولی همونطور که پدر خودم قبلاً گفت، وقتی آدم کاری رو که می‌خواد انجام بده، اگه از صمیم قلب انجامش بده همیشه خوب پیش می‌ره.
اوباما: آره می‌بینم، خیلی خوب پیش می‌ره. حالا بگذریم، کسی تا حالا نگفته ماستِ من ترشه. طرف اومده می‌گه: شما نمی‌خواد لشگرکشی کنید، خوبیت نداره. ما خودمون میاریمشون پائین. عصبانی شدم می‌گم: بابا چرا الکی حرف می‌زنی، اولاً که زورت نمی‌رسه، دوماً چه فرقی می‌کنه تو پائین بکشی یا ارتش آمریکا که از هر نژاد و مذهب و طایفه و رنگی که بخوای آدم توش داریم! یعنی می‌خوای به ما بگی تو بهتر از ما می‌دونی که چه باید کرد؟ بهش می‌گم: خب باشه، شما بکشید پائین. اصلاً اسلحه‌هاتون کو؟ چقدر اسلحه دارید؟ طرف برمی‌گرده بهم می‌گه: بابا پادگانا و کلانتریامون پُر اسلحه‌ست. انقدر عقلش نمی‌رسه که اون اسلحه‌ها مال اوناست و نه اسلحه‌های اینا. انقدر اینا اونا کردم دیگه داره کم کم اسمم هم یادم می‌ره، دیگه خودمم نمی‌دونم کی به کیه! و کی با کیه! من با اونام یا اونا با منن . well، داشتم می‌گفتم...
بوش پسر رو به پدر: بابا خودت بهش بگو، همین بابام که هنوز هم زنده‌ست، تا گفت بهتره بکنیم، میمِ بکنیم تموم نشده بود که دستور حمله رو دادم.
اوباما: نه و صد بار نه. خودت خوب می‌دونی که من هیچ موقع تنهائی نمی‌کنم. می‌دونی چقدر زحمت داشت مرکل رو راضی کنم، سرکوزی گفت منم می‌کنم، خلاصه همه گفتن ما هم می‌کنیم. البته کار راحتی نبود و اما خوبیش در اینه که دیگه کسی بعداً نمیاد بگه چرا به ما خبر ندادید و تنهائی کردید.
متأسفانه طرف فقط تا اینجای ماجرا رو شنود کرده بود. حیف، نفهمیدیم آخرش چی شد و چه تصمیمی گرفتن.

خرد از نوع تبتی آن.(88)


بدون تحقق معنویت، رسیدن به مقصود در هیچ یک از سطوح زندگی شدنی نیست. زندگی ما زمانی کامیاب می‌گردد که در درون خویشْ جهانِ بی‌نقصِ گمشده را دوباره بیابیم.
***
هیچ چیز را شتابزده و پیچیده بنا نکن. بگذار نقشه و طرح‌هایت ریشه گرفته تا عمقِ زمین بدوند. فراموش نکن که کلِ آفرینش از قلب نشأت می‌گیرد و به همانجا نیز رجعت می‌کند. اگر مایلی که زندگی‌ات کامیاب گردد، پس نباید هرگز خارج از محدودۀ عشق به دیگران خدمت کنی.
***
همیشه آنچه گم گشته باز پیدا می‌گردد، اما در فرمی دیگر. صبور بودن را تمرین کن و گمشده‌ها به سویت بازخواهند گشت.
***
در قانونِ هماهنگی کائنات سهمی داشتن چنین معنا می‌دهد: کامیاب بودن بدون نابود ساختن دیگران.
***
ما از خواب برمی‌خیزیم تا چیزی بیافرینیم، تا چیزی در جهان بنشانیم، زندگی را تحقق بخشیم _ و نه به این خاطر که ویران کنیم، ستم روا داریم و محدود سازیم. اراده، شفافیت و عشق سه کلید کامیابی می‌باشند.
ــ ناتمام ــ

خرد از نوع تبتی آن.(87)


یک اشتیاق تند و ناامید، اشتیاقی‌ست در طلب نور، سعادتی‌ست خواهان زندگی که خفه گردیده. خود را از زیر بارهای زائد رها بخش، همآن بارهائی که زندگیت را تحت فشار خود قرار می‌دهند. خود را وقف کارهای اساسی ساز!
***
خود را از جهان جدا کن، بدون آنکه از آرزوهایت صرفنظر کنی. فاصله خود را با جهان حفظ کن، بدون آنکه جهان را ترک کنی. هم در میان چرخش زندگی و هم در خارجِ آن بمان، بدینگونه کاملاً سهیم در زندگی می‌باشی، بدون آنکه در دامش گرفتار گردی.
***
همواره آزاد زی و امیال درونیت را حفظ کن. زندگی خود را تنها به کسانیکه حقیقتاً آنرا آرزو می‌کنند بدون آنکه بخواهند خفه یا تصاحبش کنند می‌بخشد.
***
اعتماد به نفس، تکبر و خودبینی احمقانه نیست، بلکه اطمینانی‌ست متین همراه با خوشبختی و رها از وحشت و خوف.
***
هیجکس را فریب نده. صداقت حکم می‌کند که حقیقت با محبت و بدون رنجاندن دیگران گفته شود.
ــ ناتمام ــ

دیده ها و شنیده ها.(17)


گفت: اگه مارادونا برای برنده شدن تیم آرژانتین به جای خواهش و التماس از اون زنجیر و نگین مقدسی که در دست نگه داشته بود، رو به صورت بازیکنان مشتی گَردِ سفید رنگِ اعلاء از نوع هوگو چاوشی‌اش را فوت می‌کرد، طوریکه مقداری از آن به دماغ و دهان بازیکنان داخل می‌گشتْ حتماً نتیجه بازی برعکس می‌شد.
***
بیش از پنج دقیقه وقت نداشتم. باید هر طور شده خود را به پاریس می‌رساندم. به مردی که پشت باجه نشسته بود نزدیک می‌شوم و آهسته طوریکه فقط او بشنود می‌گویم: "هرچند سال‌های درازی کوشش کردم تا شکیبائی را در خود تقویت کنم، اما باید بدانید که اگر صبرم به پایان برسد می‌توانم خیلی راحت مثلِ نوشیدنِ آب حتی آدم هم بکشم". این را گفتم و در انتظار عکس‌العملی از او نگاهم را به نگاهش دوختم.
انگار نقش‌ام را خوب بازی کرده بودم، نمی‌دانم چه چیز در چشم و صورتم کشف کرده بود که بدون پلک زدن به من خیره نگاه می‌کرد و بدون آنکه چیزی بگوید با دو انگشتِ اشاره و شصتِ دست‌هایش با دو گوشش مدام بازی می‌کرد.
سعی می‌کنم از فرصت کمی که برایم باقی مانده بود استفاده کنم و به تأثیر نقشی که برایش بازی کرده بودم شدت بیشتری بخشم و ادامه می‌دهم: "حالا هر کس که می‌خواهد باشد، باشد، برایم اصلاً فرقی نمی‌کند".
نوع نگاه و به فکر فرو رفتن‌اش مطمئنم ساخت که کارم را خوب انجام داده‌ام و تیری که پرتاب کرده‌ام درست به هدف نشسته است.
هنوز مشغول وَر رفتن با گوش‌های خود بود که ناگهان لبخندی می‌زند و بعد مؤدبانه می‌گوید: "می‌بخشید... سمعکم درست کار نمی‌کرد، ممکنه حرفتونو تکرار کنید؟"
وقت تنگ بود، بنابراین خیلی سریع به خودم می‌گویم: "وقتی ندانی که آیا مخاطب‌ات خوب می‌شنوَد یا سمعکی به گوش دارد که تنطیم نشده است، آنموقع تو در اشتباه تشخیص دادن وضعیت کاملاً بی‌تقصیری." و بعد کلمه به کلمه آنچه را گفته بودم باز سریع تکرار می‌کنم. می‌دانستم آنچه باید گفته شود را گفته‌ام و در انتظار عکس‌العمل او می‌مانم.
لحظه بسیار کوتاهی می‌گذرد و او می‌گوید: "خوب که چی؟"
اجازه نمی‌دهم که دستپاچگی دست و پاچه‌ام را در اختیار خود گیرد و مرا به شلنگ‌تخته‌ انداختن وادارد. خیلی خونسرد مانند قاتل‌های حرفه‌ای فیلم‌های جنائی می‌گویم: "یعنی اینکه تا وقت نگذشته زودتر یک بلیط به مقصد پاریس برام صادر کنید، پنج دقیقه دیگه هواپیما پرواز می‌کنه."
خونسردانه با انگشت به اطلاعیه‌ای که در کنار دستش روی میز قرار داشت اشاره می‌کند و می‌گوید: "امروز بخاطر اعتصاب خلبانان هیچ هواپیمائی به سمت پاریس پرواز نمی‌کند، ولی شما می‌تونید با قطار به پاریس تشریف ببرید".
نمی‌دانم چرا من بجای عصبانی شدن از این مردِ سمعک به گوش و خلبانانی که دست به اعتصاب زده‌اند از دست وودی آلن عصبانی بودم.
***
روز در پی روزی
و شب در پی خواب
چه چالاک و سریع می‌گذرند
و به عمر کوتاه من می‌خندند.
گل می‌خندد
زمان می‌خندد،
غنچه‌ای می‌روید
و من می‌میرم.
ــ ناتمام ــ