افسانه میگسار مقدس.

1
در یک شب از فصل بهار سال 1934 یک آقای سالخورده با احتیاط از پله‎های سنگی‎ای پائین می‎رفت که از یکی از پل‎های قرار گرفته بر روی رود سن به ساحل منتهی می‎گشت. آنجا، همانطور که تقریباً برای تمام جهان آشناست افراد بی‎خانمان پاریس می‎خوابند، یا بهتر است گفته شود: اردو می‎زنند.
حالا تقریباً از مقابل یکی از این آدم‎های بی‎خانمان مرد سالخورده‎ای می‎آمد که ضمناً لباس شیکی بر تن داشت و مانند مسافری دیده می‎گشت که خیال دیدن مناظر دیدنی شهرهای خارجی را دارد. این بی‎خانمان در واقع مانند بقیه افراد بی‎خانمانی که او زندگیش را با آنها می‎گذراند کثیف و رقت‎انگیز دیده می‎گشت، اما او به نظر مرد سالخورده شایسته مورد توجه ویژه قرار گرفتن بود؛ دلیلش را ما نمی‎دانیم.
همانطور که گفته شد شب بود، و هوا در زیر پل در کنار ساحل رودخانه شدیدتر از بالا بر روی اسکله و بر روی پل تاریک می‎گشت. مرد بی‎خانمان و آشکارا کثیف کمی تلوتلو می‎خورد. به نطر می‎رسید که او متوجه مرد سالخورده شیک‎پوش نگشته است. اما مرد سالخورده که اصلاً تلوتلو نمی‎خورد، بلکه مطمئن و مستقیم گام برمی‎داشتف ظاهراً از دور متوجه مرد تلوتلو خور شده بود. مرد سالخورده خود را درست بر سر راه مرد ژولیده قرار می‎دهد. هر دو در مقابل یکدیگر متوقف می‎شوند.
مرد سالخورده شیک‎پوش می‎پرسد: "برادر، به کجا می‎روی؟"
مرد دیگر او را لحظه‎ای نگاه می‎کند، سپس می‎گوید:
"من از اینکه یک برادر دارم خبر نداشتم، و نمی‎دونم مسیر منو به کجا هدایت می‎کنه."
مرد سالخورده می‎گوید: "من سعی خواهم کرد راه را به شما نشان دهم. اما اگر از شما یک درخواست غیر معمولی کنم نباید از من عصبانی شوید."
مرد ژولیده می‎گوید: "من برای هر خدمتی آماده‎ام."
"من البته می‎بینم که شما دارای برخی عیوب هستید. اما خدا شما را سر راه من قرار داده است. حتماً شما به پول نیاز دارید، از این جمله من ناراحت نشوید! من پول زیاد دارم. آیا می‎خواهید صادقانه به من بگوئید به چه مقدار پول نیاز دارید؟ حداقل برای حال حاضر؟"
مرد ژولیده چند ثانیه‎ای فکر می‎کند، سپس می‎گوید: "بیست فرانک."
مرد سالخورده پاسخ می‎دهد: "این مقدار قطعاً کافی نیست، شما مطمئناً به دویست فرانک نیاز دارید."
مرد ژولیده یک قدم عقب می‎رود، و اینطور دیده می‎گشت که انگار باید به زمین سقوط کند، اما او با این وجود ایستاده باقی می‎ماند، البته در حال تلوتلو خوردن. سپس می‎گوید: "البته دویست فرانک بهتر از بیست فرانکه، اما من مرد شرافتمندی هستم. به نظر می‎رسه که شما من را درست نمی‎شناسید. من نمی‎تونم پولی را که شما به من پیشنهاد می‎کنید قبول کنم، و در واقع به این دلایل: اولاً، من افتخار آشنائی با شما را ندارم؛ دوماً، چون من نمی‎دونم چطور و چه وقت بتونم این مبلغ رو به شما پس بدهم؛ سوماً، چون شما هم این امکان را ندارید برای پرداختن پول به من یادآوری کنید، چون من آدرس پستی ندارم. من تقریباً هر روز زیر یک پل دیگر این رودخانه زندگی می‎کنم. با این وجود من همانطور که یک بار تأکید کردم مرد شرافتمندی هستم، البته بدون آدرس پستی."
مرد سالخورده پاسخ می‎دهد: "من هم دارای آدرس پستی نیستم. من هم هر روز زیر یک پل دیگر زندگی می‎کنم، با این وجود من از شما خواهش می‎کنم دویست فرانک را ــ بعلاوه یک مبلغ ناچیز برای مردی مانند شما ــ دوستانه قبول کنید. آنچه به پس دادن پول مربوط می‎شود باید برای شما از گذشته‎ها تعریف کنم تا برایتان روش شود به چه خاطر نمی‎توانم شماره بانکی برای پرداخت پول به شما بدهم. علت این است که من یک مسیحی شده‎ام، زیرا من داستان ترزه کوچک مقدس از لیزیو را خوانده‎ام. و حالا من به ویژه آن مجسمه کوچک مقدس را ستایش میکنم که در عبادتگاه سنت ماری د باتینیول قرار دارد. بنابراین وقتی شما این دویست فرانک جزئی را داشتید و وجدانتان شما را مجبور ساخت این مبلغ مسخره را بدهکار نمانید، لطفاً به عبادتگاه سنت ماری باتینیول بروید و این پول را به دست کشیشی که دعا می‎خواند برسانید. اگر قرار باشد که اصلاً شما به کسی بدهکار باشید بنابراین آن شخص ترزه کوچک مقدس است. اما فراموش نکنید: در سنت ماری باتینیول."
در این وقت مرد ژولیده می‎گوید: "من می‎بینم که شما مرا و صداقتم را کاملاً درک کرده‎اید. من به شما قول می‎دهم که به قولم عمل خواهم کرد. اما من فقط یکشنبه‎ها می‎تونم به کلیسا بروم."
مرد سالخورده می‎گوید: "بسیار خوب، یکشنبه‎ها". او دویست فرانک از کیف پولش درمی‎آورد و آن را به مرد که تلوتلو می‎خورد می‎دهد و می‎گوید: "من از شما متشکرم!"
مرد ژولیده پاسخ می‎دهد: "باعث افتخارم بود." و بلافاصله در تاریکی ناپدید می‎گردد.
زیرا در این بین هوا در پائین تاریک شده بود، و در بالا، بر روی پل‎ها و کنار اسکله‎ها فانوس‎های نقره‎ای روشن بودند تا شب شاد پاریس را اعلام کنند.

2
همچنین مرد شیک‎پوش هم در تاریکی ناپدید می‎گردد. در واقع به او معجزه ارشاد گشتن به کیش تازه اعطاء شده و تصمیم گرفته بود مانند فقرا زندگی را بگذراند و به این دلیل زیر پل زندگی می‎کرد.
اما آنچه به مرد دیگر مربوط می‎گشت، او یک میگسار بود، تقریباً دائم‎الخمر. او آندریاس نام داشت. و او مانند بسیاری از میگساران از اتفاقات زندگی می‎کرد. مدت‎ها از اینکه او صاحب دویست فرانک بود می‎گذشت. و شاید به این دلیل چون مدتی از آن می‎گذشت او در زیر نور ناچیز یکی از فانوس‎های قلیل زیر پل‎ها یک قطعه کاغذ و مداد نوک کندی را از جیبش بیرون می‎آورد و آدرس ترزای کوچک مقدس و رقم دویست فرانک را که او از این لحظه به بعد به او بدهکار بود روی آن می‎نویسد. او از یکی از پله‎هائی بالا می‎رود که از ساحل رود سن به اسکله منتهی می‎گشت. آنجا، او این را می‎داست، یک رستوران وجود داشت. و او داخل می‎شود، فراوان می‎خورد و مشروب می‎نوشد، و پول زیادی خرج می‎کند، و یک بطری هم با خود می‎برد، برای شب، که به طور معمول در زیر پل آن را می‎گذراند. بله، او حتی یک روزنامه از یک سطل زباله بیرون می‎کشد. اما نه برای خواندن، بلکه برای قرار دادن بر روی خودش. زیرا روزنامه‎ها آدم را گرم نگاه می‎دارند، این را همه افراد بی‎خانمان می‎دانند.

3
آندریاس صبح روز بعد زودتر از آنچه عادت داشت بیدار می‎شود، زیرا او به طور غیر عادی خوب خوابیده بود. او پس از فکر کردن زیاد به خاطر می‎آورد که دیروز یک معجزه تجربه کرده است، یک معجزه. و چون فکر می‎کرد که پس از مدت‎ها در شب گرم قبل و پوشانده شده توسط روزنامه خوب خوابیده است بنابراین تصمیم می‎گیرد خود را بشوید، کاری که از ماه‎ها پیش، در واقع از ماه‎های سرد فصل سال تا حال نکرده بود. اما قبل از آنکه کتش را دربیاورد یک بار دیگر دست داخل جیب چپ درون کتش می‎کند؛ جائیکه، آنطور که به خاطر می‎آورد، باید باقیمانده قابل لمس معجزه قرار می‎داشت. حالا او یک محل به ویژه خلوت کنار شیب رود سن می‎جوید تا حداقل صورت و گردنش را بشوید. اما چون به نظرش می‎رسید که همه جا انسان‎ها، انسان‎های بینوا از نوع او (ضایع، آنطور که او آنها را مخفیانه می‎نامید)، بتوانند شستشویش را ببیننند، بنابراین عاقبت از تصمیمش منصرف می‎شود و فقط به داخل کردن دست‎ها در آب قناعت می‎کند. او سپس دوباره کتش را می‎پوشد، یک بار دیگر اسکناس‎های داخل جیب چپ درون کتش را لمس می‎کند و خود را کاملاً تمیز و تقریباً دگرگون گشته احساس می‎کند. او روز را آغاز می‎کند، یکی از روزهایش را که او از زمان‎های قدیم به هدر دادنش عادت کرده بود. او تصمیم می‎گیرد امروز هم به خیابان کاتره وا برود، جائیکه رستوران روسی‎ـ‎ارمنی تاری‎ـ‎باری قرار داشت و جائیکه او پول ناچیزی را که تصادف روزانه به او می‎داد صرف مشروب‎های ارزان می‎کرد.
او در کنار اولین باجه کیوسک روزنامه فروشی جذب شده توسط تصاویر برخی هفته‎نامه‎ها توقف می‎کند، اما همچنین ناگهان دچار کنجکاوی می‎شود بداند که امروز چه روزی‎ست، چه تاریخی و چه نامی این روز با خود حمل می‎کند. بنابراین او یک روزنامه می‎خرد و می‎بیند که پنجشنبه است، و ناگهان به خاطر می‎آورد که او در یک روز پنجشنبه متولد شده بوده است، و او بدون نگاه کردن به تاریخ تصمیم می‎گیرد این پنجشنبه را برای روز تولدش به حساب آورد و جشن بگیرد. و چون او را یک شادی کودکانه جشن گرفتن در بر گرفته بود، بنابراین یک لحظه هم تردید نمی‎کند که خود را تسلیم نیات خوب و ارزنده سازد و داخل تاری‎ـ‎باری نشود، بلکه روزنامه در دست به کافه بهتری برود تا در آنجا یک قهوه، البته مخلوط با روم بنوشد و یک قطعه شیرینی بخورد.
بنابراین با وجود لباس ژنده‎اش، با اعتماد به نفس به یک بیسترو شیک می‎رود، کنار میزی می‎نشیند، گرچه او مدت‎های طولانی عادت به ایستادن کنار بار داشت، یعنی: به تکیه دادن به آن. و از آنجا که محل نشستن او روبروی یک آینه قرار داشت بنابراین اگر هم می‎خواست نمی‎توانست چهره‎اش را در آن نگاه نکند، و برایش طوری بود که او حالا از نو با خود آشنا می‎شود. البته او در این وقت وحشت‎زده می‎شود. همچنین همزمان می‎دانست به چه خاطر در این چند سال گذشته از آینه وحشت داشته است. زیرا تباهی خود را با چشمان خود دیدن خوب نبود. و تا زمانیکه آدم مجبور به دیدن چهره خود نباشد تقریباً اینطور به نظر می‎رسد که انگار آدم یا اصلاً چهره ندارد یا هنوز دارای همان چهره‎ای می‎باشد که قبل از تباهی داشته است.
اما حالا همانطور که گفته شد او وحشت کرده بود، به ویژه، چون چهره خود را با مردان معقولی که کنار میزهای دیگر نشسته بودند مقایسه می‎کرد. او هشت روز قبل گذاشته بود توسط یکی از رفقای بینوایش که اینجا و آنجا آماده بودند یک برادر را در مقابل پول اندکی اصلاح کنند ریشش را بتراشند. اما حالا چون تصمیم گرفته بود یک زندگی جدید را شروع کند، بنابراین می‎خواست بگذارد او را واقعاً و اساسی اصلاح کنند. او تصمیم می‎گیرد قبل از آنکه چیزی سفارش دهد به یک سلمانی حسابی برود.
او به فکرش عمل می‎کند و به یک سلمانی می‎رود.
هنگامیکه او به کافه بازمی‎گردد محل نشستن قبلی اشغال شده بود و بنابراین او فقط می‎توانست از فاصله دور خود را در آینه ببیند. اما این کاملاً کافی بود تا تشخیص دهد که تغییر کرده و جوان و زیبا شده است. آری، طوری بود که انگار درخششی در چهره‎اش می‎دوید که کهنه بودن کت و شلوار و کراوات قرمز‎ـ‎سفید راه راه بسته شده به یقه لبه پاره پیراهنش را بی اهمیت می‎ساخت.
بنابراین آندریاس ما می‎نشیند و با آگاهی از نو شدنش با صدائی مطمئن که قبلاً در تصاحب داشت و حالا به نظر می‎رسید که دوباره مانند یک دوست دختر قدیمی و دوستداشتنی به سویش بازگشته است یک قهوه با کنیاک سفارش می‎دهد. آن را برایش می‎آورند، و وقتی متوجه می‎شود که رفتار گارسون با وی مانند رفتارش با بقیه مهمانانِ قابل حرمت بسیار محترمانه بوده است خوشحال می‎شود و این مقام آندریاس ما را بالا می‎برد و همچنین باعث تأیید این فرض می‎گردد که او امروز جشن تولد دارد.
یک آقا  که تنها در نزدیکی آندریاس نشسته بود او را مدتی طولانی نگاه می‎کند، خود را به سوی او می‎چرخاند و می‎گوید: "می‎خواهید پول به دست بیارید؟ شما می‎تونید پیش من کار کنید. من در واقع فردا اسبابکشی می‎کنم. شما می‎تونید به همسرم و همچنین بستن مبل‎ها کمک کنید. به نظرم می‎رسد که شما به اندازه کافی نیرومند باشید. آیا می‎تونید؟ آیا می‎خواهید؟"
آندریاس پاسخ می‎دهد: "البته که می‎خوام."
مرد می‎پرسد: "و برای یک کار دو روزه چه درخواست می‎کنید؟ برای فردا و شنبه؟ من یک آپارتمان نسبتاً بزرگ دارم و به آپارتمان بزرگ‎تری اسبابکشی می‎کنم. و مبل‎های زیادی دارم. و من خودم باید به کسب و کارم برسم."
آندریاس می‎گوید: "خواهش می‎کنم، من حاضرم!"
مرد می‎پرسد: "شما مشروب می‎خورید؟"
و او سفارش دو لیکور می‎دهد، و آنها به سلامتی همدیگر می‎نوشند و در مورد دستمزد هم به توافق می‎رسند: دویست فرانک.
مرد پس از خالی کردن گیلاسش از او می‎پرسد: "یکی دیگر بنوشیم؟"
آندریاس بی‎خانمان می‎گوید: "اما حالا من می‎پردازم. زیرا که شما من را نمی‎شناسید: من یک مرد شرافتمندم. یک کارگر صادق. دست‎هایم را می‎بینید!" و او دست‎هایش را نشان می‎دهد. "آنها کثیف و پینه بسته‎اند، اما دست‎های کارگری شرافتمندند."
مرد می‎گوید: "خوشم آمد!". مرد دارای چشم‎های درخشان بود، یک صورت کودکانه صورتی و دقیقاً در وسط آن یک سبیل کوچک سیاه داشت. رویهمرفته مرد نسبتاً مهربانی بود، و آندریاس مورد توجه او قرار گرفته بود.
بنابراین آنها با هم می‎نوشند، و آندریاس دور دوم را می‎پردازد. و وقتی آقای با صورت کودکانه برمی‎خیزد آندریاس می‎بیند که او خیلی چاق است. او کارت ویزیت خود را از کیف پولش بیرون می‎کشد و آدرس خود را روی آن می‎نویسد. و سپس یک صد فرانکی هم از کیف خارج می‎کشد، هر دو را به آندریاس می‎دهد و می‎گوید: "برای اینکه شما فردا حتماً بیائید! فردا صبح زود ساعت هشت! فراموش نکنید! و بقیه‎اش را خواهید گرفت! و بعد از کار دوباره با هم یک لیکورا می‎نوشیم. خداحافظ دوست عزیز!" با این حرف مرد چاق با چهره کودکانه می‎رود، و آندریاس را چیزی بیشتر از این متعجب نمی‎سازد که مرد چاق کارت ویزیت را از همان کیفی درآورد که پول را درآورده بود.
حالا چون او صاحب پول بود و هنوز تصمیم داشت پول بیشتری کسب کند بنابراین تصمیم می‎گیرد او هم یک کیف پول بخرد. برای این منظور به جستجوی یک مغازه کالاهای چرمی می‎پردازد. در اولین مغازه که در سر راهش قرار داشت یک دختر جوان فروشنده ایستاده بود. دختر به نظرش بسیار زیبا می‎آمد، آنطور که او در پشت پیشخوان ایستاده بود، در یک لباس سخت سیاه، یک پیشبند سفید بر روی سینه، با موهای فرفری و یک النگوی سنگین طلا در مچ دست راست. او کلاهش را در برابر دختر از سر برمی‎دارد و بشاش می‎گوید: "من یک کیف پول می‎خواستم." دختر نگاه فراری به لباس بد او می‎اندازد، اما چیز بدی در نگاهش نبود، بلکه فقط می‎خواست مشتری را تخمین بزند. زیرا در مغازه کیف‎های گران، نیمه گران و کاملاً ارزان وجود داشتند. دختر برای جلوگیری از پرسش‎های غیر ضروری از نردبانی بالا می‎رود و از بالاترین ردیف یک جعبه را برمی‎دارد. در واقع در آن جعبه کیف‎هائی قرار داشتند که برخی از مشتری‎ها پس آورده بودند تا با کیف دیگری عوض کنند. در این وقت آندریاس می‎بیند که دختر پاهای بسیار زیبا و کفش‎های کاملاً باریکی دارد، و او زمان‎های نیمه از یاد رفته‎ای را به یاد می‎آورد که در آنها خود او چنین ماهیچه‎های پشت پا را نوازش می‎کرده و چنین پاهائی را می‎بوسیده است؛ اما چهره‎ها را دیگربه یاد نمی‎آورد، چهره زنان را؛ به استثناء فقط یکی، یعنی چهره آن زنی را که او به خاطرش به زندان افتاده بود.
در این ضمن دختر از نردبان پائین می‎آید، جعبه را باز می‎کند و آندریاس یکی از کیف‎ها را که بالاتر از بقیه قرار داشت بدون آنکه از نزدیک تماشا کند برمی‎دارد. او پول را می‎پردازد و کلاه را دوباره بر سر می‎گذارد، به دختر لبخند می‎زند، و دختر دوباره به او لبخند می‎زند. او با افکاری پریشان کیف تازه را داخل جیبش می‎کند، اما پول را داخل کیف قرار نمی‎دهد. حالا کیف پول برایش بی‎معنی به نظر می‎رسید. با این حال او خود را با نردبان و با پاهای خوش تراش دختر مشغول می‎سازد. به این دلیل به سمت مونمارتر می‎رود تا آن مکان‎هائی را جستجو کند که در آنها او در گذشته از لذت برخوردار گشته بود. در یک کوچه کوچک شیبدار و تنگ کافه با دختران را می‎یابد. او با چند نفر دور یک میز می‎نشیند، پول یک دور مشروب را می‎پردازد و یکی از دخترها را انتخاب می‎کند، و در واقع آن کسی را که نزدیک‎تر از همه پیش او نشسته بود، سپس او به اتاق دختر می‎رود. و با وجود آنکه ابتدا بعد از ظهر بود تا سپیده صبح می‎خوابد ــ و چون صاحب کافه خوش قلب بود گذاشت که او بخوابد.
صبح روز بعد، یعنی در روز جمعه، او برای کار کردن پیش مرد چاق می‎رود، آنجا باید به خانم خانه‎دار در بسته‎بندی کمک می‎کرد، و گرچه مبل‎ها را کارگران بسته‎بندی می‎کردند، با این وجود برای آندریاس هنوز به اندازه کافی کمک‎های سخت و کمتر سخت باقی مانده بود. اما او در طول روز بازگشت نیرو در عضلاتش را احساس می‎کرد و از کار خشنود بود. زیرا در هنگام کار مانند پدرش به یک کارگر ذغال سنگ و اندکی هم مانند پدربزرگش به یک دهقان نموّ می‎کرد. کاش فقط خانم خانه چنین هیجانزده برایش دستورات بی‎معنی صادر نمی‎کرد و او را یک نفس به اینجا و آنجا نمی‎فرستاد، طوری که او نمی‎دانست سرش کجا واقع شده است. اما خانه خانم هیجانزده بود و او آن را درک می‎کرد. همچنین برای زن هم اسبابکشی کردن آسان نبود، و شاید هم از خانه جدید وحشت داشت. زن لباس پوشیده، با پالتو، با کلاه و دستکش و کیف و چتر ایستاده بود، گرچه زن اما باید می‎دانست که هنوز یک روز و یک شب و همچنین فردا در این خانه باید بماند. زن گهگاهی باید لب‎هایش را آرایش می‎کرد، این برای آندریاس کاملاً قابل درک بود. زیرا که او یک خانم بود. آندریاس تمام روز را کار می‎کرد و هنگامیکه کارش تمام می‎شود خانم خانه به او می‎گوید: "فردا سر وقت بیائید، صبح زود ساعت هفت." زن یک کیسه کوچک از کیفش خارج می‎کند که سکه‎های نقره‎ای داخل آن بود. زن مدت درازی جستجو می‎کند، یک ده فرانکی میان انگشتانش می‎‎گیرد، اما دوباره آن را ول می‎کند، بعد تصمیم خودش را می‎گیرد، پنج فرانک بیرون می‎کشد و می‎گوید: "بفرمائید یک انعام!" اما بعد اضافه می‎کند: "اما همه را صرف نوشیدن نکنید و فردا سر موقع اینجا باشید!"
آندریاس تشکر می‎کند و می‎رود، انعام را صرف مشروب می‎کند، اما نه بیشتر. او در این شب در یک هتل کوچک می‎خوابد.
او را ساعت شش صبح بیدار می‎کنند. و او سرحال به سر کارش می‎رود.

4
او صبح روز بعد حتی زودتر از کارگران مسئول مبل‎ها آنجا بود. و مانند رو قبل خانم خانه لباس پوشیده، با کلاه و دستکش آنجا ایستاده بود، طوریکه انگار اصلاً دراز نکشیده و نخوابیده است، و به او می‎گوید: "می‎بینم که شما دیروز اندرزم را گوش کرده‎اید و واقعاً تمام پولتان را مشروب ننوشیده‎اید."
حالا آندریاس مشغول کار می‎شود. و او خانم خانه را تا خانه جدید همراهی می‎کند، به خانه‎ای که اسبابکشی کرده بودند، تا اینکه مرد چاق می‎آید و مزد وعده داده شده را می‎پردازد.
مرد چاق می‎گوید: "من شما را به یک مشروب دعوت می‎کنم. با من بیائید."
اما خانم خانه با قرار دادن خود در برابر شوهرش از این کار جلوگیری می‎کند و می‎گوید: "ما باید حالا غذا بخوریم." بنابراین آندریاس تنهائی می‎رود، و در این شب تنهائی می‎نوشد و تنهائی غذا می‎خورد و وارد دو کافه می‎شود تا در کنار بار مشروب بنوشد. او زیاد می‎نوشد، اما او مست نمی‎کند و مراقب بود که بیش از حد پول خرج نکند، زیرا که او می‎خواست فردا بخاطر وعده‎اش به کلیسای کوچک سنت ماری د باتینیول برود تا حداقل یک قسمت از بدهکاریش به ترزه مقدس کوچک را بپردازد. با این حال البته او آنقدر نوشید که دیگر قادر نبود با یک چشم کاملاً مطمئن و با غریزه‎ای که فقط فقر اعطاء می‎کند ارزان‎ترین هتل آن منطقه را بیابد.
بنابراین او هتل کمی گران‎تری می‎یابد و در اینجا هم پول هتل را از پیش می‎پردازد، زیرا لباس‎هایش پاره بودند و چمدانی همراه نداشت. اما او به آن اهمیتی نداد و آرام خوابید، آری، تا خود صبح. او توسط غرش ناقوس‎های یک کلیسای نزدیک به آن هتل بیدار می‎شود و فوری می‎داند که امروز چه روز مهمی‎ست: یک یکشنبه؛ و اینکه او باید پیش ترزه کوچک مقدس برود تا به او بدهکاریش را بپردازد. حالا او لباسش را سریع می‎پوشد و با گام‎های سریع به سمت میدانی می‎رود که کلیسای کوچک آنجا قرار داشت. اما با این وجود او به موقع به مراسم نیایش ساعت ده نمی‎رسد، مردم از کلیسا به بیرون می‎آمدند. او می‎پرسد مراسم عبادت بعدی کی شروع می‎شود، و به او می‎گویند ساعت دوازده. او همانطور که در مقابل درب ورودی کلیسا ایستاده بود تا حدودی درمانده می‎گردد. او هنوز یک ساعت وقت داشت و به هیچ وجه نمی‎خواست این یک ساعت را در خیابان بگذراند. بنابراین به اطراف نگاه می‎کند که کجا می‎تواند بهترین جا را برای انتظار کشیدن پیدا کند، و در سمت راست مقابل کلیسا یک بیسترو می‎بیند، و او به آنجا می‎رود و تصمیم می‎گیرد یک ساعت باقیمانده را در آنجا انتظار بکشد.
با اطمینان یک انسانی که می‎داند پول در جیب دارد، یک لیکور سفارش می‎دهد، و او آن را هم با اطمینان یک انسانی که در زندگیش بسیار زیاد نوشیده است می‎نوشد. او گیلاس دوم را می‎نوشد و گیلاس سوم را هم. و هنگامیکه گیلاس چهارم می‎آید دیگر او نمی‎دانست که او دو، پنج یا شش گیلاس نوشیده است. همچنین او دیگر به خاطر نمی‎آورد به چه خاطر او به این کافه و این منطقه آمده بوده است. او فقط هنوز می‎دانست که اینجا باید یک وظیفه شرافتمندانه انجام دهد، و او پول را می‎پردازد، از جا بلند می‎شود و می‎رود، حداقل هنوز با گام‎های مطمئن از درب خارج می‎شود، به مقابلش در سمت چپ به کلیسای کوچک نگاه می‎کند و دوباره فوری به یاد می‎آورد که او کجاست و به چه خاطر او خود را در این منطقه می‎یابد. او حالا می‎خواست اولین گام را به سمت کلیسا بردارد که می‎شنود نامش را صدا می‎زنند. "آندریاس!" یک صدا، یک صدای زنانه. صدا از دوران دفن گشته می‎آمد. او متوقف می‎شود و سرش را به سمت راست که صدا از آنجا می‎آمد می‎چرخاند. و او فوراً چهره کسی را که به خاطرش به زندان رفته بود می‎شناسد. او کارولین بود.
کارولین! البته او کلاه و لباسی بر تن داشت که آندریاس هرگز بر تنش ندیده بود، اما این صورت خود کارولین بود، و بنابراین او تأمل نمی‎کند و خود را در آغوشی که زن فوری برای او گشوده بود می‎اندازد. زن می‎گوید: "چه اتفاقی". و واقعاً این صدای خود او بود، صدای کارولین. زن می‎پرسد: "تو تنهائی؟"
او می‎گوید: "آره، من تنها هستم."
زن می‎گوید: "بریم، ما می‎خواهیم با هم صحبت کنیم."
او پاسخ می‎دهد: "اما، اما، من یک قرار ملاقات دارم."
زن می‎پرسد: "با یک زن؟"
او بزدلانه می‎گوید: "آره."
"با کی؟"
او پاسخ می‎دهد: "با ترزه کوچولو."
کارولین می‎گوید: "او هیچ اهمیتی ندارد."
در این لحظه یک تاکسی از آنجا می‎گذرد و کارولین آن را با چترش نگاه می‎دارد. و به راننده یک آدرس می‎دهد و تاکسی قبل از آنکه آندریاس متوجه شود در کنار کارولین نشسته است به حرکت می‎افتد، و با شتاب به سمتی که خدا می‎داند چه محلی باید باشد گاهی از خیابان‎های آشنا و گاهی از خیابان‎های ناآشنا می‎راند!
حالا آنها به محلی خارج از شهر می‎رسند؛ چشم‎اندازی که آنها در آن توقف کرده بودند سبز روشن بود، سبز مانند اوایل بهار، یعنی باغی که در پشت درختان اندکش یک رستوران مخفی ساکت پنهان بود.
کارولین اول پیاده می‎شود؛ با گام‎های تند که آندریاس به آن عادت کرده بود از بالای زانوهایش پیاده می‎شود، پول تاکسی را می‎پردازد و او به دنبال زن می‎رود. و آنها به رستوران می‎روند و در کنار هم مانند هنگام جوانی قبل از زندان بر روی نیمکت چرمی سبز رنگ دیواری می‎نشینند. زن مانند همیشه غذا را سفارش می‎دهد و او را تماشا می‎کند، و او جرأت نداشت به زن نگاه کند.
زن می‎پرسد: "تو در تمام این مدت کجا بودی؟"
او می‎گوید: "همه جا و هیچ جا. من تازه دو روز است که دوباره شروع به کار کرده‎ام. من تمام مدت از زمانیکه دیگر همدیگر را ندیدم مشروب نوشیدم، و مانند همه آدم‎های مثل خودم در زیر پل خوابیدم، و تو احتمالاً یک زندگی بهتری گذروندی." و بعد از مدتی اضافه می‎کند: "با مردها."
زن می‎پرسد: "و تو؟ درست در حالیکه مستی و بدون کار و زیر پل‎ها می‎خوابی هنوز وقت و موقعیت داری با یک ترزه آشنا بشی. و اگر من تصادفاً نیامده بودم واقعاً پیشش می‎رفتی."
او جواب نمی‎دهد، او سکوت می‎کند، تا اینکه هر دو گوشت خوردند و بعد پنیر آمد و میوه. و آندریاس پس از نوشیدن  آخرین جرعه شراب از گیلاسش از نو دچار آن وحشت ناگهانی‎ای می‎گردد که از سال‎ها قبل در زمان زندگی با کارولین اغلب احساس می‎کرد. و او می‎خواست یک بار دیگر از کارولین فرار کند، و صدا می‎زند: "گارسون، صورتحساب!" اما کارولین به میان حرفش می‎دود: " گارسون، من پرداخت می‎کنم!". گارسون مرد عاقلی بود، چشمانی با تجربه داشت و می‎گوید: "آقا اول صدا زدند." اینطور هم بود، و آندریاس می‎پردازد. در این فرصت او تمام پول را از جیب چپ داخل کتش خارج می‎سازد، و پس از پرداخت پول با وحشتی که البته توسط شراب کاهش یافته بود می‎بیند که دیگر آن مبلغی را که به مقدس کوچک بدهکار بود ندارد. او ساکت به خود می‎گوید: "اما این روزها برایم آنقدر معجزه یکی پس از دیگری اتفاق می‎افتد که من احتمالاً هفته بعد بدهی را تهیه و پرداخت خواهم کرد."
کارولین در خیابان می‎گوید: "پس تو یک مرد ثروتمندی، حتماً این ترزه کوچولو خرجت را می‎دهد."
او پاسخ نمی‎دهد، و بنابراین کارولین مطمئن می‎شود که حق با اوست. او درخواست می‎کند که آندریاس او را به سینما ببرد. و او با زن به سینما می‎رود. او پس از مدت‎ها دوباره یک فیلم می‎بیند. اما چون مدت‎ها می‎گذشت که به سینما نرفته بود این فیلم را هم دیگر درک نمی‎کرد و در کنار شانه کارولین به خواب می‎رود. سپس آنها به یک سالن رقص می‎روند، جائیکه آکاردئون نواخته می‎گشت و مدت‎ها از آخرین باری که او رقصیده بود می‎گذشت، و هنگام رقصیدن با کارولین دیگر قادر به درست رقصیدن نبود. بنابراین مردان دیگری با کارولین رقصیدند، کارولین هنوز هم تازه و خواستنی بود. او تنها کنار میز می‎نشیند و دوباره لیکور می‎نوشد، و برایش مانند زمان‎های گذشته به نظر می‎آمد، زمانیکه کارولین با دیگران می‎رقصید و او تنها در کنار میز مشروب می‎نوشید. در نتیجه او کارولین را ناگهان و با خشونت از آغوش یک رقاص بیرون می‎کشد و می‎گوید: "ما به خانه می‎رویم!" بعد گردنش را می‎گیرد و دیگر رها نمی‎سازد، پول را می‎پردازد و با او به خانه می‎رود. کارولین در آن نزدیکی زندگی می‎کرد.
و به این ترتیب همه چیز مانند زمان قدیم بود، مانند روزهای قبل از زندان.

5
او صبح خیلی زود بیدار می‎شود. کارولین هنوز خوابیده بود. یک پرنده در مقابل پنجره باز چهچهه می‎زد. آندریاس برای مدتی با چشمان باز دراز کشیده باقی می‎ماند، اما نه بیشتر از چند دقیقه. او در این چند دقیقه کوتاه فکر می‎کند. به نظرش می‎آمد مدت‎ها می‎گذشت که چنین چیزهای عجیبی که تنها در این یک هفته رخ داده بودند برایش اتفاق نیفتاده بود. ناگهان صورتش را می‎چرخاند و کارولین را در سمت راستش می‎بیند. آنچه را که در دیدار با او دیروز ندیده بود حالا متوجه می‎شود: کارولین پیر شده بود: رنگ‎پریده، مانند زنان پیر در خواب صبحگاهی خروپُف می‎کرد و به سختی نفس می‎کشید. او تغییر زمان‎ها را که از کنار او گذشته بودند تشخیص می‎دهد. و او همچنین تغییر خودش را هم تشخیص می‎دهد، و او تصمیم می‎گیرد بدون بیدار ساختن کارولین فوری برخیزد، و همانگونه تصادفی، یا بهتر است گفته شود سرنوشت ساز، از آنجا برود، همانطور که آن دو دیروز به هم برخورده بودند. او دزدکی لباس می‎پوشد و از آنجا یک روز تازه را آغاز می‎کند، یک روز تازه عادت کرده‎اش.
یعنی، در واقع یکی از روزهای غیر متداولش. زیرا هنگامیکه او دست در جیب چپ داخل کتش می‎کند متوجه می‎شود که فقط یک اسکناس پنجاه فرانکی و مقداری پول خرد برایش باقی مانده است. و او، کسی که سالیان درازی نمی‎دانست پول چه معنا می‎دهد و به اهمیت آن دیگر به هیچ وجه توجه نمی‎کرد حالا وحشت‎زده می‎گردد، مانند افرادی وحشت می‎کند که عادت دارند همیشه پول در جیب داشته باشند و ناگهان دچار دستپاچگی می‎شوند نکند خیلی کم پول در جیبش بیابند. ناگهان در میان سپیده دم کوچه‎های دورافتاده به نظرش می‎رسد که او، کسی که از ماه‎های بی‎شمار بی پول بوده ناگهان فقیر گشته است، زیرا او دیگر آن مقدار اسکناس در جیب احساس نمی‎کرد که در روزهای قبل صاحب بود. و چنین به نظر او رسید که زمان بی‎پولیش بسیار بسیار دور پشت سرش قرار دارد، و اینکه او در واقع مبلغی که باید زندگی استانداردِ مناسبش را نگاهداری می‎کرد به شیوه‎ای جسورانه و همچنین سهل‎انگارانه برای کارولین خرج کرده است.
بنابراین از کارولین عصبانی بود، و ناگهان او، کسی که هرگز برای پول ارزش قائل نبود شروع می‎کند به درک اهمیت پول. ناگهان او درمیابد که صاحب یک اسکناس پنجاه فرانکی بودن برای یک چنین مرد ارزشمندی مسخره است، و او برای اینکه ارزش شخصیتش را هم برای خود روشن سازد ضرورت دارد در باره خودش در آرامش همراه با یک گیلاس لیکور فکر کند.
حالا او از میان اولین کافه‎های سر راهش یکی را که بهتر به نظر می‎رسید انتخاب می‎کند، آنجا می‎نشیند و سفارش لیکور می‎دهد. در حالیکه آن را می‎نوشید به یاد می‎آورد که او در واقع بدون اجازه اقامت در پاریس زندگی می‎کند، و به کاغذهای اداریش نگاه می‎کند. و در اینجا متوجه می‎شود که او در واقع اخراج شده است، زیرا او به عنوان کارگر معدن ذغال سنگ از لهستان به فرانسه آمده بود.

6
سپس، هنگامیکه او کاغذهای نیمه مچاله را در مقابلش روی میز پهن می‎کند به یاد می‎آورد که سال‎ها قبل یک روز به فرانسه آمده بوده است، زیرا در روزنامه آگهی شده بود که در فرانسه کارگر معدن ذغال‎ سنگ جستجو می‎کنند. و او در تمام عمرش اشتیاق رفتن به سرزمینی دور را داشت. و او در معدن کهبکه مشغول به کار گشت و همراه هموطنانش، زن و شوهر شبیس اسکان داده شده بود. و او عاشق زن می‎شود، و وقتی یک روز شوهر می‎خواست زن را به قصد کشت بزند، او مرد را می‎زند و می‎کشد، سپس محکوم به دو سال زندان می‎شود.
این زن کارولین بود.
و آندریاس در حال تماشای کاغذهای اجازه اقامت از اعتبار افتاده‎اش به تمام این چیزها فکر می‎کرد. و در اینجا او یک لیکور دیگر سفارش می‎دهد، زیرا او کاملاً ناخشنود بود.
عاقبت وقتی از جا برمی‎خیزد احساس یک نوع گرسنگی می‎کند، اما از آن نوع گرسنگی که فقط میگساران می‎توانند دچارش شوند. این گرسنگی نوع مخصوصی از میل است (نه برای خوراک)، که تنها چند لحظه طول می‎کشد و فوری آرام می‎گردد، البته به محض آنکه کسیکه این میل را احساس می‎کند مشروب مخصوصی را تجسم کند که به نظرش می‎تواند در این لحظه خاص به او لذت بخشد.
آندریاس مدت‎های طولانی فراموش کرده بود که نام پدری‎اش چیست. اما حالا پس از دیدن اجازه اقامت از اعتبار افتاده‎اش به یاد آورد که او کارتاک نامیده می‎شود: آندریاس کارتاک. و برایش طوری بود که انگار او خود را پس از سال‎ها دوباره کشف کرده است.
با این حال تا اندازه‎ای به سرنوشت کینه می‎ورزید که چرا برایش دوباره، مانند آخرین بار، یک مرد چاق، سبیلو، با چهره کودکانه که برایش ممکن ساخت پول کاسب شود در این کافه نفرستاده است. زیرا انسان‎ها به هیچ چیز مانند به معجزه چنین آسان عادت نمی‎کنند، بخصوص وقتی این معجزه برایشان یک ــ، دو ــ، سه بار اتفاق افتاده باشد. آری! طبیعت انسان‎ها اینگونه است که آنها حتی عصبانی می‎شوند وقتی برایشان دائماً تمام آن چیزهائی داده نشود که به نظر می‎رسد تقدیر تصادفی و گذرا به آنها وعده داده است. انسان‎ها اینطورند ــ ــ و ما چه انتظار دیگری می‎توانستیم از آندریاس داشته باشیم؟ بنابراین او بقیه روز را در کافه‎های مختلفی می‎گذراند، و حالا دیگر به این رضایت داده بود که زمان معجزه‎ای که تجربه کرده به پایان رسیده است؛ قطعاً به پایان رسیده است، و حالا زمان قدیمی‎اش دوباره آغاز گشته. و آندریاس آماده برای آن سقوط آرامی که میگساران همیشه برایش آماده‎اند ــ هوشیاران آن را هرگز تجربه نخواهند کرد! ــ، دوباره به کنار ساحل رود سن زیر پل می‎رود.
او آنجا می‎خوابد، نیمی در روز و نیمی در شب، همانطور که از یک سال پیش به آن عادت کرده بود، با یک بطر عرق وام گرفته از این و آن رفیق روزگار بدبختیش ــ ــ تا شب یکشنبه.
در آن شب در واقع خواب می‎بیند که ترزه کوچک در قالب یک دختر با موهای فرفری بلوند پیش او آمده و به او می‎گوید: "چرا یکشنبه قبل پیشم نبودی؟" و کوچولوی مقدس درست همانطور دیده می‎گشت که او سال‎های پیش دختر خودش را تجسم تصور کرده بود. و او اصلاً دختر نداشت! و در خواب به ترزه کوچک می‎گوید: "این چطور صحبت کردن با منه؟ آیا فراموش کردی که من پدرت هستم؟" دختر کوچک جواب می‎دهد: "ببخش پدر، اما این لطف را به من بکن و فردا، یکشنبه در سنت ماری د باتینیول بیا پیشم."
بعد از این شب، که او در آن این رویاء را دید، تازه و سر حال مانند یک هفته قبل که معجزات برایش رخ داده بودند بلند می‎شود، طوریکه انگار این رویاء یک معجزه واقعی بوده است. یک بار دیگر می‎خواست کنار رودخانه خود را بشوید. اما قبل از آنکه او کتش را برای این مقصود از تن خارج سازد، دست در جیب چپ داخل کتش می‎کند، با این امید نامطمئن که شاید هنوز چیزی از پول که از آن شاید بی اطلاع باشد پیدا شود. اما دستش بجز آن کیف پول چرمی که چند روز پیش خریده بود هیج اسکناسی را آنجا نمی‎یاید. او کیف پول را از جیب درمی‎آورد. یک کیف بسیار ارزان، مصرف شده و تعویض گشته و ساخته شده از برش نازکی از چرم گوسفند. او کیف پول را تماشا می‎کند، زیرا او دیگر به یاد نمی‎آورد که کجا و کی آن را خریده بوده است. او از خود می‎پرسد این چطور پیش من آمده است؟ عاقبت آن را باز می‎کند و می‎بیند که دارای دو قسمت است. با کنجکاوی به داخل هر دو قسمت نگاه می‎کند، در یکی از آنها یک اسکناس قرار داشت. او آن را از کیف خارج می‎سازد، و آن یک اسکناس هزار فرانکی بود.
او سپس اسکناس را در جیب شلوارش قرار می‎دهد و به کنار رود سن می‎رود، و بدون توجه کردن به رفقای بدبختش، صورت و حتی گردنش را می‎شوید، و این کار را تقریباً با شادی انجام می‎دهد. سپس دوباره کتش را می‎پوشد و روز تازه را آغاز می‎کند، و او روز را با وارد شدن به مغازه سیگار فروشی برای خرید سیگار آغاز می‎کند.
حالا او البته به اندازه کافی پول خرد داشت که بتواند پول سیگار را بپردازد، اما او نمی‎دانست در چه موقعیتی می‎تواند اسکناس هزار فرانکی را که او به طرز معجزه‎آسائی در کیف پول پیدا کرده بود خرد کند. زیرا او آنقدر تجربه جهانی داشت که بتواند حدس بزند در چشم جهان، یعنی، در چشم‎های معینی از جهان، یک تضاد آشکار میان لباس‎هایش، ظاهرش و یک اسکناس هزار فرانکی دیده می‎شود. با وجود این تصمیم می‎گیرد شجاعانه، آنطور که او توسط معجزه جدید شده بود، اسکناس را نشان دهد. البته با استفاده از ذکاوتی که هنوز برایش باقی مانده بود به آقای فروشنده می‎گوید: "لطفاً، اگر نمی‎توانید هزار فرانک را خرد کنید، من می‎تونم با پول خرد پرداخت کنم. اما من همچنین مایلم آن را خرد کنم." 
آندریاس با شگفتی می‎شنود که سیگار فروش می‎گوید: "بر عکس! من یک اسکناس هزار فرانکی لازم داشتم، شما به موقع آمدید." و صاحب مغازه سیگار فروشی هزار فرانکی را خرد می‎کند. سپس آندریاس مدت کوتاهی کنار بار می‎ایستد و سه گیلاس شراب سفید می‎نوشد؛ تا اندازه‎ای به خاطر حق شناسی در مقابل سرنوشت.

7
اما هنگامیکه او به این ترتیب کنار بار ایستاده بود متوجه یک نقاشی قاب شده می‎شود که در پشت شانه‎های پهن میخانه‎چی به دیوار آویزان بود، و این نقاشی او را به یاد یکی از همشاگردان قدیمی‎اش از اولچوویسه می‎اندازد. او از میخانه‎چی می‎پرسد:
"او چه کسی است؟ فکر کنم او را بشناسم." سپس هم میخانه‎چی و هم تمام کسانیکه کنار بار ایستاده بودند بلند می‎خندند. و همه آنها می‎گویند: "چی، او را نمی‎شناسد!"
زیرا او در واقع فوتبالیست بزرگ کانیاک لهستانی بود، و آشنا برای تمام مردم عادی. اما از کجا و چطور باید الکلی‎هائی که زیر پل‎های رود سن می‎خوابند، برای مثال آندریاس ما او را بشناسند؟ اما از آنجا که آندریاس شرمنده شده بود، و مخصوصاً به این خاطر چون او همین حالا یک اسکناس هزار فرانکی خرد کرده بود می‎گوید: "اوه، البته که او را می‎شناسم، و او حتی دوست من است. اما نقاشی منو به اشتباه انداخت." سپس برای اینکه بیشتر از او سؤال نکنند حسابش را سریع می‎پردازد و می‎رود.
حالا او احساس گرسنگی می‎کند. بنابراین اولین مهمانخانه را می‎یابد و غذا می‎خورد و یک گیلاس شراب سرخ می‎نوشد و بعد از خوردن پنیر یک قهوه می‎نوشد و تصمیم می‎گیرد بعد از ظهر را در یک سینما بگذراند. اما او فقط نمی‎دانست در کدام سینما. بنابراین به ضمیر خودآگاه کسی رجوع می‎کند که در حال حاضر مانند همه مردان متمولی که در این بولوار بزرگ از برابرش می‎آمدند صاحب این مقدار پول است. در میان اپرا و بولوار د کاپوسین به دنبال فیلمی می‎گردد که مورد علاقه‎اش باشد، و عاقبت آن را می‎یابد. پلاکاتی که این فیلم را تبلیغ می‎کرد در واقع مردی را نشان می‎داد که در یک ماجراجوئی در سرزمینی دور ظاهراً در معرض هلاک شدن بود. مرد آنطور که پلاکات نشان می‎داد از میان یک کویر بی‎رحم و از آفتاب سوخته می‎خزید. حالا آندریاس به این سینما داخل می‎شود. او فیلم مردی را می‎بیند که از میان کویر سوزان می‎گذشت. و حالا آندریاس تازه شروع کرده بود به همدردی با قهرمان فیلم و او را شبیه به خود احساس کردن که ناگهان فیلم یک چرخش غیر منتظره می‎گیرد و مرد توسط یک کاروان علمی که از آنجا می‎گذشت نجات داده می‎شود و در آغوش تمدن غربی برگردانده می‎گردد. در اینجا آندریاس تمام احساس همدردی با قهرمان فیلم را از دست می‎دهد. و او به قصد رفتن در حال بلند شدن بود که بر روی پرده سینما تصویر همان همشاگرد قدیمی را می‎بیند که وقتی چندی پیش کنار بار ایستاده بود در پشت میخانه‎چی دیده بود. او فوتبالیست بزرگ کانیاک بود. سپس آندریاس به یاد می‎آورد که او یک بار، بیست سال پیش با کانیاک پشت یک میز در مدرسه می‎نشستند، و او تصمیم می‎گیرد فردا فوراً اطلاع کسب کند که آیا همشاگرد قدیمی‎اش در فرانسه اقامت دارد.
زیرا او، آندریاس ما، کمتر از نهصد و هشتاد فرانک در جیب ندارد.
و این کم نیست.

8
اما قبل از آنکه آندریاس سینما را ترک کند به یاد می‎آورد که اصلاً نیازی ندارد تا فردا برای یافتن آدرس دوست و همشاگرد خود انتظار بکشد؛ به خصوص با توجه به مبلغ نسبتاً بالائی که او در جیب داشت.
او حالا با توجه به پولی که برایش باقی مانده بود چنان شجاع شده بود که تصمیم می‎گیرد در گیشه بلیط فروشی از آدرس دوستش، فوتبالیست مشهور کانیاک اطلاع کسب کند. اما بعد فکر می‎کند شاید باید برای این کار از شخص مدیر سینما سؤال کند. اما نه! چه کسی در فرانسه مانند فوتبالیست کانیاک چنین مشهور بود؟ دربان آدرس او را می‎دانست. او در هتلی در شانزه‎لیزه زندگی می‎کرد. دربان به او نام هتل را هم می‎گوید؛ و آندریاس ما فوری به آن سمت حرکت می‎کند.
آنجا هتلی کوچک، آرام و زیبا بود، اتفاقاً یکی از آن هتل‎هائی که در آنها فوتبالیست‎ها، بوکسورها و نخبگان زمانه ما عادت دارند زندگی کنند. آندریاس در سالن کمی خود را غریبه احساس می‎کرد، و در نظر کارمندان هتل هم کمی عجیب به چشم می‎آمد. با این حال به او می‎گویند که فوتبالیست مشهور کانیاک در خانه است و تا چند لحظه دیگر به سالن می‎آید.
پس از چند دقیقه او پائین می‎آید و آنها همدیگر را فوری می‎شناسند. آنها همانطور ایستاده از خاطرات مدرسه یاد می‎کنند و بعد با هم برای غذا خوردن می‎روند. میان آن دو شادی بزرگی بر قرار بود و چنین پیش می‎آید که فوتبالست مشهور از دوست ژنده پوشش سؤال زیر را می‎پرسد:
"چرا چنین ضایع به نظر می‎آئی، چرا لباس‎های ژنده بر تن داری؟"
آندریاس جواب می‎دهد: "حیلی وحشتناک می‎شود اگر بخواهم تعریف کنم که تمام اینها چطور اتفاق افتاده است. و شادی دیدار ما را به طور قابل توجهی از بین می‎برد. بگذار از آن کلمه‎ای صحبت نکنیم. بگذار از چیزهای خوش حرف بزنیم."
فوتبالیست مشهور کانیاک می‎گوید: "من کت و شلوار زیاد دارم، و باعث شادی من می‎شه وقتی یکی از آنها را به تو بدم. تو در کنار من روی نیمکت مدرسه نشسته‎ای، و تو می‎گذاشتی که از روی دستت بنویسم. یک کت و شلوار برای من چه ارزشی داره؟" آندریاس پاسخ می‎دهد: "تو نمی‎تونی این کار را بکنی، و به این دلیل ساده، زیرا من آدرسی ندارم. من مدتی است که در زیر پل‎های رودخانه سن زندگی می‎کنم."
فوتبالیست کانیاک می‎گوید: "پس بنابراین من برای تو یک اتاق اجاره می‎کنم، با این هدف که بتونم به تو یک دست کت و شلوار هدیه کنم. بیا!"
آنها پس از صرف غذا به هتل می‎روند، و فوتبالیست کانیاک یک اتاق اجاره می‎کند، و این اتاق شبی بیست و پنج فرانک قیمت داشت و در نزدیک کلیسای باشکوه پاریس که تحت نام مادلین مشهور است قرار داشت.

9
اتاق در طبقه پنجم قرار داشت، آندریاس و فوتبالست باید از آسانسور استفاده می‎کردند. آندریاس البته چمدانی نداشت. اما نه دربان و نه آسانسورچی و نه هیچ یک از کارمندان هتل به این خاطر متعجب بودند. زیرا این خیلی ساده یک معجزه بود، و در میان معجزات چیزی شگفت‎آورتر وجود ندارد. فوتبالیست کانیاک هنگامیکه آن دو در اتاق ایستاده بودند به همشاگرد خود آندریاس می‎گوید: "تو احتمالاً به صابون نیاز داری."
آندریاس پاسخ می‎دهد: "افرادی مانند ما بدون صابون هم می‎تونن زندگی کنند. من تصمیم دارم اینجا هشت روز بدون صابون زندگی کنم، و با این وجود خودم را خواهم شست. اما من مایلم فوری به افتخار این اتاق برای نوشیدن چیزی سفارش دهیم."
و فوتبالیست یک بطر کنیاک سفارش می‎دهد و آن را تا نیمه می‎نوشند. سپس آنها اتاق را ترک می‎کنند، یک تاکسی می‎گیرند و به سمت مونمارتر می‎رانند، و در واقع به آن کافه‎ای که دخترها می‎نشستند و جائیکه آندریاس چند روز قبل بود. فوتبالیست بعد از آنکه آنها آنجا دو ساعت می‎نشینند و خاطرات دوران تحصیل را یادآوری می‎کنند آندریاس را به خانه هدایت می‎کند، یعنی، به اتاق هتلی که برایش اجاره کرده بود، و به او می‎گوید: "حالا دیگه دیر شده. من تو را تنها می‎ذارم. من فردا دو دست کت و شلوار می‎فرستم. و ــ آیا پول لازم داری؟"
آندریاس می‎گوید: "نه، من نهصد و هشتاد فرانک دارم، و این پول کمی نیست. برو به خانه!"
فوتبالیست می‎گوید: "من دو یا سه روز دیگر برمی‎گردم."

10
اتاق هتلی که حالا آندریاس در آن زندگی می‎کرد شماره هشتاد و نه را داشت. به محض آنکه آندریاس خودش را در این اتاق تنها می‎یابد بر روی صندلی راحتی که پوششی صورتی رنگ داشت می‎نشیند و شروع به نگاه کردن به اطراف می‎کند. او ابتدا به کاغذ دیواری قرمز ابریشمی نگاه می‎کند، بعد در سمت راست کنار درب به میز کوچک کنار تختخواب و به آباژوری که بر رویش قرار داشت و همچنین به دربی با یک دستگیره گرد و سفید رنگ نگاه می‎کند که به نظر می‎آمد در پشت آن چیزی اسرارآمیز، حداقل برای آندریاس اسرارآمیز، قرار داشته باشد. علاوه بر این در نزدیک تختخواب یک تلفن سیاه قرار داشت، طوری که فردِ دراز کشیده بر روی تخت به آسانی می‎توانست با دست راست گوشی تلفن را بردارد.
بعد از آنکه آندریاس اتاق را مدتی طولانی زیر نظر گرفت و در این فکر بود که خود را به اتاق عادت دهد ناگهان کنجکاو می‎گردد. زیرا درب با دستگیره گرد سفید او را تحریک می‎کرد، و با وجود وحشتی که داشت و با وجود آنکه اتاق هتل برایش آشنا نبود از جا بلند می‎شود و تصمیم می‎گیرد ببیند که درب به کجا منتهی می‎گردد. البته او فکر می‎کرد که درب قفل است، اما چه زیاد بود شادیش وقتی درب داوطلبانه و تقریباً مؤدبانه باز می‎شود!
او حالا می‎بیند که آنجا یک حمام است، با کاشی‎های براق و با یک وان سفید و یک توالت، یعنی، آنچه در محفل او یک محل ادرار می‎تواند نامیده شود.
در این لحظه این نیاز را احساس می‎کند که خودش را بشورد، و او می‎گذارد آب گرم و آب سرد در وان جاری شود. و همانطور که لباس‎هایش را درمی‎آورد تا داخل وان شود، از اینکه پیراهن ندارد متأسف بود، زیرا هنگام در آوردن پیراهن می‎بیند که پیراهن بسیار کثیف است، و از لحظه‎ای وحشت داشت که از وان خارج می‎شود و باید دوباره آن را بپوشد.
او داخل وان می‎شود، او خوب می‎دانست که مدت درازی خود را نشسته بوده است. او با لذت خود را می‎شورد، بلند می‎شود، دوباره لباس بر تن می‎کند و حالا دیگر نمی‎دانست چه باید بکند.
بیشتر بخاطر درماندگی تا از روی کنجکاوی درب اتاق را باز می‎کند، داخل کریدور می‎شود و در آنجا یک زن جوان را می‎بیند که مانند او از اتاقش بیرون آمده بود. آنطور که به نظرش می‎رسید دختر زیبا بود و جوان. آری، او آندریاس را به یاد دختر فروشنده مغازه‎ای می‎اندازد که کیف پول را از آنجا خریده بود، و کمی هم به یاد کارولین، و در نتیجه تعظیم کوتاهی می‎کند و سلام می‎دهد، و چون دختر به او با یک تکان سر جواب می‎دهد بنابراین شجاعانه و با صراحت به او می‎گوید: "شما زیبائید."
دختر پاسخ می‎دهد: "من هم از شما خوشم می‎آید، یک لحظه صبر کنید! شاید فردا همدیگر را ببینیم." و به سمت تاریک کریدور می‎رود. او اما آنطور که ناگهان محتاج به عشق شده بود، به شماره اتاقی که دختر در آن زندگی می‎کرد نگاه می‎کند.
و آن شماره: هشتاد و هفت بود. این شماره را در قلبش به خاطر می‎سپرد.

11
او دوباره به اتاقش برمی‎گردد، منتظر می‎شود، استراق سمع می‎کند و مصمم بود منتظر فردا نماند تا با دختر زیبا دیدار کند. زیرا، گرچه او از یک سری معجزه تقریباً پی در پی در روزهای اخیر مطمئن شده بود که رحمت نزد او ساکن شده است، اما فکر می‎کرد درست به این خاطر حقِ داشتن نوعی گستاخی را دارد، و او تصور می‎کرد که تا حدودی به خاطر ادب باید از رحمتی که شامل حالش خواهد شد کمی سبقت بگیرد. حالا وقتی احساس می‎کند که گام‎های آهسته دختر از اتاق شماره هشتاد و هفت را می‎شنود با احتیاط درب اتاقش را اندکی باز می‎کند و می‎بیند که واقعاً همان دختر در حال بازگشت به اتاقش است. البته آنچه او اما به دلیل بی‎تجربگی سالیان دراز متوجه نگشت این بود که دختر زیبا هم جاسوسی کردنش را متوجه شده بود. در نتیجه آنطور که حرفه و عادت به دختر آموخته بود شتابزده و چابک اتاقش را ظاهراً منظم و چراغ سقف اتاق را خاموش می‎کند و روی تختخواب دراز می‎کشد و در نور میز کنار تخت کتابی را در دست می‎گیرد و شروع به خواندن می‎کند؛ اما آن کتابی بود که مدتی پیش خوانده بود.
همانطور که دختر انتظار داشت مدتی بعد مرددانه به درب اتاقش می‎زنند، و آندریاس داخل می‎شود. او در در آستانه درب می‎ایستد، گرچه این یقین را داشت که در لحظه بعد از او برای بیشتر داخل شدن دعوت می‎شود، زیرا دختر زیبا حالتی را که داشت تغییر نداد، او حتی کتاب را از دستش کنار نگذاشت، و فقط پرسید: "و چه مایلید؟"
آندریاس که توسط حمام کردن، صابون، صندلی راحتی، کاغذ دیواری و کت و شلوار شجاع شده بود پاسخ می‎دهد: "خانم، من نمی‎تونم تا فردا صبر کنم." دختر سکوت می‎کند.
آندریاس خود را به دختر نزدیک‎تر می‎سازد و از او می‎پرسد که چه می‎خواند، و صمیمانه می‎گوید: "من به کتاب علاقه ندارم."
دختر بر روی تختخواب می‎گوید: "من موقتاً اینجا هستم. من فقط تا یکشنبه اینجا می‎مانم. من در واقع باید دوشنبه در جشنواره کن دوباره ظاهر شوم."
آندریاس می‎پرسد: "به چه عنوان؟"
"من در کازینو می‎رقصم. من گابی نام دارم. آیا این نام را هرگز نشنیده‎اید؟"
آندریاس به دروغ می‎گوید "بدیهی‎ست، من این نام را از روزنامه می‎شناسم." و می‎خواست به آن اضافه کند "از روزنامه‎هائی که خودم را با آنها می‎پوشانم." اما از آن اجتناب می‎کند.
او بر لبه تختخواب می‎نشیند، و دختر زیبا مخالفتی با آن نداشت. او حتی کتاب را به کناری می‎گذارد، و آندریاس تا صبح دراتاق شماره هشتاد و هفت می‎ماند.

12
آندریاس در صبح روز شنبه با این عزم راسخ از خواب بیدار می‎شود که خود را از دختر تا سفرش جدا نسازد. آری، در او حتی فکر لطیف سفر با دختر به جشنواره کن می‎شکفد، زیرا او مانند تمام انسان‎های فقیر تمایل داشت مبلغ کوچکی را که در جیب داشت (و به ویژه افراد میگسار به آن تمایل دارند) برای پول بزرگی به حساب آورد. بنابراین او صبح نهصد و هشتاد فرانکش را یک بار دیگر می‎شمرد. و چون اسکناس‎ها در یک کیف پول قرار داشتند، و چون این کیف پول در یک کت و شلوار نو قرار داشت، بنابراین او این مبلغ را ده برابر بزرگ‎تر می‎پنداشت. در نتیجه او به هیچ وجه هیجان‎زده نگشت وقتی دختر زیبا یک ساعت دیرتر، پس از آنکه او به اتاقش برگشته بود بدون آنکه درب بزند داخل اتاق او می‎شود، و هنگامیکه دختر از او می‎پرسد کجا باید شنبه را قبل از سفرش به جشنواره کن بگذرانند آندریاس تصادفی می‎گوید: "فونتنبلو" جائیکه، شاید او نامش را نیمه در رویا شنیده بود. او در هر حال دیگر نمی‎دانست چرا و به چه دلیل نام این محل بر زبانش آمد.
بنابراین آنها یک تاکسی کرایه می‎کنند و به سمت فونتنبلو می‎رانند، و آنجا معلوم می‎شود که دختر زیبا یک رستوران خوب می‎شناسد که آدم می‎تواند در آن غذای خوب بخورد و مشروب خوب بنوشد. و همچنین دختر گارسون را هم می‎شناخت و او را به نام کوچک صدا می‎کرد. و احتمالاً اگر آندریاس ما طبعی حسود می‎داشت می‎توانست عصبانی شود، اما او حسود نبود و بنابراین عصبانی نگشت. آنها مدتی را برای خوردن غذا و مشروب نوشیدن می‎گذرانند و یک بار دیگر با تاکسی به پاریس بازمی‎گردند، و ناگهان شب درخشان پاریس در مقابلشان قرار داشت و آنها مانند انسان‎هائی که نمی‎دانند به همدیگر تعلق ندارند و بر حسب تصادف به همدیگر برخورده‎اند نمی‎دانستند با آن چه کنند. شب خود را مانند یک بیابان بیش از حد روشن در مقابل‎شان گسترش می‎داد.
و آنها پس از آنکه به طور سهل‎انگارانه‎ای تجربه اصلی‎ای را که به مرد و زن داده شده است به هدر داده بودند دیگر نمی‎دانستند با همدیگر چه باید بکنند. بنابراین تصمیم می‎گیرند از آنچه برای انسان‎های زمان ما محفوظ باقی مانده است استفاده کرده و به سینما بروند. آنها هنوز در اتاق نشسته بودند، هوا زیاد تاریک نبود و آدم می‎توانست بگوید که هوا نیمه تاریک است. و آنها دست‎های همدیگر را می‎فشردند، دختر و آندریاس ما. اما فشار دست‎هایشان بی‎تفاوت بود، و او خودش بسیار از آن رنج می‎برد. او پس از مکثی کوتاه تصمیم می‎گیرد با دختر به سالن برود و مشروب بنوشد، و آنها به آنجا می‎روند و مشروب می‎نوشند. و سینما دیگر به هیچ وجه مورد علاقه او نبود. آنها با یک خیال تقریباً پریشان به اتاق دختر بازمی‎گردند.
صبح روز بعد، روز یکشنبه بود، آندریاس با آگاهی به وظیفه پرداخت بدهیش از خواب بیدار می‎گردد. او سریع‎تر از روز گذشته بلند می‎شود، و چنان سریع که دختر زیبا با وحشت از خواب می‎پرد و از او می‎پرسد: "آندریاس، چرا اینطور سریع؟"
آندریاس می‎گوید: "من باید برای پرداخت یک بدهی بروم."
دختر زیبا می‎پرسد: "چی؟ در روز یکشنبه؟
آندریاس پاسخ می‎دهد: "بله، در روز یکشنبه."
"آیا کسی که بهش بدهکاری یک مرد است یا یک زن؟"
آندریاس با اکراه می‎گوید: "یک زن."
"اسمش چیه؟"
"ترزه."
بعد دختر زیبا از تخت پائین می‎جهد، دست‎هایش را مشت می‎کند و به صورت آندریاس می‎کوبد.
و سپس آندریاس از اتاق فرار می‎کند و هتل را ترک می‎کند. و بدون آنکه به اطراف نگاه کند به سمت سنت ماری د باتینیول می‎رود، با این آگاهی که قادر است عاقبت امروز به ترزه کوچک دویست فرانک را پرداخت کند.

13
حالا مشیت اینطور می‎خواست ــ یا آنطور که انسان‎های کمتر مؤمن خواهند گفت: پیشامد ــ، که آندریاس دوباره دیر می‎رسد. و این طبیعی بود که چشمش در نزدیکی کلیسا به بیستروئی می‎افتد که در آن مشروب نوشیده بود، و او دوباره داخل آنجا می‎شود.
بنابراین او برای نوشیدن سفارش می‎دهد. اما مراقب باشید، آنگونه که او بود و آنگونه که تمام فقرای این جهان حتی وقتی معجزه روی معجزه هم تجربه کرده باشند هستند، ابتدا او نگاه می‎کند ببیند که آیا واقعاً به اندازه کافی پول دارد، و او کیف پولش را بیرون می‎کشد. و در این وقت می‎بیند که از نهصد و هشتاد فرانک به سختی هنوز چیزی باقی مانده است.
در واقع برای او دویست و پنجاه فرانک باقی مانده بود. او فکر می‎کند و متوجه می‎شود که دختر زیبا در هتل پول از کیف او برداشته است. اما آندریاس ما به آن اصلاً اهمیت نمی‎دهد. به خود می‎گوید که برای هر لذتی باید پرداخت، و او لذت برده بود، بنابراین باید برای آن می‎پرداخت.
او می‎خواست در اینجا انتظار بکشد تا زمانی که ناقوس‎ها به صدا آیند، ناقوس‎های کلیسای کوچک آن نزدیکی، تا به مراسم نیایش برود و عاقبت بدهی خود به مقدس کوچولو را بپردازد. او در این بین می‎خواست بنوشد و سفارش مشروب می‎دهد. او می‎نوشد. ناقوس‎ها برای نیایش به غرش می‎افتند، و او بلند می‎گوید: "گارسون، صورتحساب!". او می‎پردازد، بلند می‎شود و در حال خارج شدن از بیسترو جلوی درب تنه‎اش به مرد بسیار بزرگ، با شانه‎های پهن می‎خورد. و فوری اسم او را می‎گوید: "وویتخ" و دیگری همزمان می‎گوید: "آندریاس!". آنها همدیگر را در آغوش می‎گیرند، زیرا هر دو آنها در کهبکه کارگر معدن ذغال سنگ بودند، هر دو در یک معدن.
آندریاس می‎گوید: "فقط بیست دقیقه در اینجا منتظرم بمون، تا زمانیکه نیایش به پایان می‎رسه، و نه یک دقیقه دیرتر!"
وویتخ می‎گوید: "حالا نه، اصلاً از کی به نیایش می‎ری؟ من نمی‎تونم کشیش‎ها را تحمل کنم و کمتر از آن مردمی را که پیش کشیش‎ها میرن."
آندریاس می‎گوید: "اما من پیش ترزه کوچولو می‎رم، من به او پول بدهکارم."
وویتخ می‎پرسد: "منظورت ترزه مقدس کوچک است؟"
آندریاس پاسخ می‎دهد: "آره، منظورم اونه."
وویتخ می‎پرسد: "چه مقدار بهش بدهکاری؟"
آندریاس می‎گوید: "دویست فرانک!"
وویتخ می‎گوید: "پس من هم همرات میام!"
ناقوس‎ها هنوز هم می‎غریدند. آنها داخل کلیسا می‎شوند، و همانطور که آنها داخل کلیسا ایستاده بودند و نیایش حالا شروع شده بود، وویتخ با صدای آهسته‎ای می‎گوید: "فوری به من صد فرانک بده! من حالا به یاد آوردم که در بیسترو انتظارم را می‎کشند، وگرنه به زندان می‎افتم!"
آندریاس بلافاصله همه دویست فرانکی را که داشت به او می‎دهد و می‎گوید: "من فوری از پشت سرت میام."
و حالا وقتی می‎بیند دیگر پولی ندارد که به ترزه بپردازد بنابراین ماندن بیشتر در مراسم نیایش را بیهوده می‎یابد. فقط از روی ادب هنوز پنج دقیقه صبر می‎کند و بعد به سمت بیسترو می‎رود، جائیکه وویتخ انتظارش را می‎کشید.
آنها از حالا به بعد رفیق می‎ماند، زیرا این را به همدیگر قول دادند.
البته وویتخ دوستی نداشت که بتواند بدهکارش بوده باشد. او یکی از اسکناس‎های صد فرانکی را که آندریاس به او قرض داده بود با دقت در دستمالش مخفی ساخت و آن را گره زد. با صد فرانک دیگر آندریاس را به مشروب و یک بار دیگر و یک بار دیگر به مشروب دعوت می‎کند، و در شب به آن خانه‎ای می‎روند که دختران دل‎انگیز نشسته بودند، و آنجا سه روز می‎مانند، و وقتی دوباره از آنجا بیرون می‎آیند روز سه شنبه بود و وویتخ خودش را با این کلمات از آندریاس جدا می‎سازد: "یکشنبه دوباره همدیگر را می‎بینیم، همان ساعت و همان نقطه و همان محل."
آندریاس می‎گوید: "خداحافظ!"
وویتخ می‎گوید: "خداحافظ!" و ناپدید می‎گردد.

14
هوا در بعد از ظهر سه شنبه بارانی بود. و باران چنان متراکم می‎بارید که وویتخ لحظه‎ای بعد واقعاً ناپدید گشته بود. در هر حال به نظر آندریاس چنین رسید.
به نظرش چنین آمد که دوستش در باران گم شده است، درست همانطور که تصادفاً با او ملاقات کرده بود، و چون بجز سی و پنج فرانک دیگر پولی در جیب نداشت، و بد عادت گشته توسط سرنوشت، با این فکر و اطمینان که معجزات دیگری هنوز برایش اتفاق خواهند افتاد تصمیم می‎گیرد، همانطور که تمام فقرا و میگساران عادت به انجامش دارند، دوباره به خدا اعتماد کند، به تنها کسی که او معتقد بود. بنابراین به سمت رود سن می‎رود و از پله‎هائی که به زادگاه افراد بی‎خانمان منتهی می‎گشت پائین می‎رود.
اینجا به یک مرد برخورد می‎کند که قصد داشت از پله‎ها بالا برود، و کسی که به نظرش بسیار آشنا آمد. در نتیجه آندریاس مؤدبانه به او سلام می‎کند. مرد که اندکی سالخورده بود و ظاهری آراسته داشت متوقف می‎گردد، آندریاس را به دقت نگاه می‎کند و عاقبت می‎پرسد: "آقای عزیز، پول لازم دارید؟"
آندریاس از صدای مرد می‎شناسد او همان آقائی‎ست که سه هفته قبل ملاقات کرده بوده است. بنابراین می‎گوید: "من خوب به یاد دارم که به شما هنوز پول بدهکارم، من باید آن را به ترزه مقدس می‎پرداختم. می‎دانید، اما ماجراهای زیادی در این بین برایم اتفاق افتادند و من برای بار سوم مؤفق به این کار نشدم ."
مرد سالخورده با لباس آراسته می‎گوید: "شما اشتباه می‎کنید، من افتخار آشنائی با شما را ندارم. شما حتماً مرا با کس دیگری اشتباه گرفته‎اید، اما به نظرم می‎رسد که شما آشفته‎اید. و، آنچه به ترزه مقدس مربوط می‎شود که شما از آن صحبت کردید، من چنان از نظر انسانی به او متصلم که البته آماده‎ام پولی را که به او بدهکارید به شما بدهم، بدهی شما چقدر است؟"
آندریاس پاسخ می‎دهد: "دویست فرانک، اما ببخشید، شما که من را نمی‎شناسید! من یک مرد شرافتمندم، و شما اصلاً نمی‎تونید برای پرداخت پول به من گوشزد کنید. من بدون شک آبرومندم اما آدرس پستی ندارم. من زیر یکی از این پل‎ها می‎خوابم."
مرد جواب می‎دهد: "اوه، اصلاً مهم نیست! من هم عادت دارم آنجا بخوابم. و شما به من واقعاً لطف می‎کنید اگر پول را قبول کنید. من قادر نیستم برای این لطف به اندازه کافی از شما تشکر کنم. زیرا من هم به ترزه کوچک بسیار بدهکارم!"
آندریاس می‎گوید: "بنابراین، با تمام وجود در خدمت شما هستم."
او پول را می‎گیرد، تا بالا رفتن مرد کمی صبر می‎کند، و سپس خودش هم از پله‎ها بالا می‎رود و مستقیم در کاتره وا به رستوران قدیمی‎اش می‎رود، به رستوران روسی‎ـ‎‎ارمنی تاری‎ـ‎باری، و چون به یاد آورد که فردا یکشنبه است و باید به کلیسای کوچک سنت ماری د باتینیول برود، بنابراین تا شب یکشنبه در آنجا می‎ماند.

15
در تاری‎ـ‎باری مردم زیادی بودند، زیرا بعضی که سرپناه نداشتند در آنجا می‎خوابیدند، برای روزها، برای شب‎ها، روزها در کنار بار و شب‎ها بر روی نیمکت چرمی . آندریاس روز یکشنبه خیلی زود بیدار می‎شود، نه زیاد به خاطر مراسم نیایش که وحشت داشت آن را از دست بدهد، بلکه به خاطر وحشت از صاحب مهمانخانه که اگر بیدار می‎گشت او را مجبور به پرداخت پول نوشیدنی و غذا و مسکن این چند روز می‎ساخت.
او اما اشتباه می‎کرد، زیرا صاحب مهمانخانه خیلی زودتر از او بیدار شده بود. زیرا او آندریاس را از مدت‎ها پیش می‎شناخت و می‎دانست که آندریاس ما عادت دارد با استفاده از هر موقعیتی از پرداخت پول فرار کند. در نتیجه باید آندریاس ما می‎پرداخت، از سه شنبه تا یکشنبه، برای مقدار زیادی غذا و مشروب و حتی خیلی بیشتر از آنچه او خورده و نوشیده بود. زیرا صاحب مهمانخانه تاری‎ـ‎باری می‎توانست تشخیص دهد که کدام یک از مشتریانش قادر است حساب کند و کدام نه. اما آندریاس ما از آن دسته بود که مانند همه میگساران نمی‎توانست حساب کند. بنابراین قسمت بزرگی از پولی که همراه داشت را می‎پردازد، و با این حال به سمت کلیسای کوچک سنت ماری د باتینیول به راه می‎افتد. اما او خوب می‎دانست که دیگر به اندازه کافی پول ندارد تا تمام بدهیش را به ترزه مقدس بپردازد. و او همچنین به رفیقش وویتخ فکر می‎کرد که با او قرار دیدار داشت، درست به همان اندازه‎ای که به طلبکار کوچکش فکر می‎کرد.
حالا او به نزدیک کلیسا می‎رسد و باز هم متأسفانه بعد از پایان مراسم ساعت ده، و یک بار دیگر مردم از کلیسا بیرون می‎آمدند، و همانطور که او طبق معمول به سمت بیسترو می‎رفت می‎شنود که از پشت او را صدا می‎زنند و ناگهان یک دست خشن بر روی شانه‎اش احساس می‎کند. و وقتی او سرش را می‎چرخاند یک پلیس را می‎بیند.
آندریاس ما، آنطور که می‎دانیم اجازه اقامت نداشت، بنابراین مانند بسیاری از هم‎مسلکانش می‎ترسد و برای آنکه مثلاً نشان دهد دارای مدرک اجازه اقامت است دستش را داخل جیب می‎کند. پلیس اما می‎گوید: "من می‎دانم که شما دنبال چه می‎گردید. اما در جیب خود بیهوده می‎گردید! شما همین حالا کیف پولتان را گم کردید. بفرمائید این هم کیفتان، و" به شوخی اضافه می‎کند: "فقط وقتی از این اتفاق‎ها می‎افتد که آدم صبح زود روز یکشنبه اینهمه لیکور نوشیده باشد! ..."
آندریاس سریع کیف پول را می‎گیرد، به سختی به اندازه کافی آرامش داشت که برای تشکر کلاهش را از سر بردارد، و مستقیماً به سمت بیسترو می‎رود
او وویتخ را آنجا می‎بیند و در نگاه اول او را نمی‎شناسد، بلکه ابتدا پس از مدتی طولانی. اما بعد آندریاس ما به گرمی به او سلام می‎دهد. و آنها نمی‎توانستند از دعوت کردن متقابل همدیگر دست بردارند، و وویتخ مؤدبانه، همانطور که اکثر انسان‎ها هستند، از روی نیمکت چرمی کنار دیوار بلند می‎شود و جایگاه مخصوص را به آندریاس تعارف می‎کند و در حال تلوتلو خوردن به آن سمت میز می‎رود و روی یک صندلی در مقابل او می‎نشینند. آنها فقط لیکور می‎نوشیدند.
آندریاس می‎گوید: "دوباره برای من اتفاق عجیبی افتاد، وقتی می‎خواستم به محل ملاقاتمان بیایم یک پلیس شانه‎ام را گرفت و گفت: <شما یک کیف پول گم کردید.> و یک کیف پول به من داد که اصلاً به من تعلق نداره، و من آن را داخل جیبم کردم و حالا می‎خوام ببینم این چه کیفی است."
و با این حرف کیف پول را از جیب خارج می‎سازد و داخلش را نگاه می‎کند. در آن مقداری کاغذ قرار داشت که اصلاً به دردش نمی‎خورد، و او همچنین پول در آن می‎بیند و اسکناس‎ها را می‎شمرد، و آنها دقیقاً دویست فرانک بودند. در این وقت آندریاس می‎گوید: "می‎بینی! این یکی از نشانه‎های خداست. حالا به آنجا می‎رم و بدهی‎ام را عاقبت می‎پردازم!"
وویتخ پاسخ می‎دهد: "هنوز تا بخواهد مراسم به پایان برسد وقت داری. چه احتیاجی به نیایش داری؟ در حین نیایش که نمی‎تونی پل بپردازی. بعد از پایان نیایش فوری میری به اتاق کشیش، و ما در این بین می‎نوشیم!"
آندریاس پاسخ می‎دهد: "البته، هر طور تو می‎خوای."
در این لحظه درب بیسترو باز می‎شود، و در حالیکه آندریاس یک درد وحشتناک در قلب و یک ضعف بزرگ در سر احساس می‎کرد می‎بیند که یک دختر جوان داخل گشت و درست مقابل او روی نیمکت چرمی نشست. دختر بسیار جوان بود، چنان جوان که او فکر کرد تا حال هرگز چنین دختر جوانی ندیده است، و دختر لباسی به رنگ آبی آسمانی بر تن داشت. رنگ آبی طوری بود که فقط آسمان می‎توانست در بعضی از روزها دارای چنین رنگی باشد، و همچنین فقط در روزهای مبارک. بنابراین او به آن سمت به نوسان می‎آید، تعظیمی می‎کند و به کودک جوان می‎گوید: "شما اینجا چه می‎کنید؟"
دختر می‎گوید: "من منتظر پدر و مادرم هستم که همین حالا از مراسم نیایش خواهند آمد؛ آنها هر چهارمین یکشنبه مرا از اینجا با خود به خانه می‎برند." و از مرد سالخورده که چنین ناگهانی او را مخاطب قرار داد کمی وحشت داشت.
سپس آندریاس می‎پرسد: "اسم شما چی است؟"
دختر می‎گوید: "ترزه."
سپس آندریاس بلند می‎گوید: "آه، چه جذاب! من فکر نمی‎کردم که یک چنین مقدس بزرگی، یعنی، چنین مقدس کوچولوئی، یک چنین طلبکار بزرگی، یعنی، یک چنین طلبکار کوچولوئی بعد از آنکه این همه مدت پیشش نرفته بودم به من افتخار بدهد و به دیدنم بیاید."
دوشیزه کوچک اندکی مشوش می‎گوید: "من نمی‎فهمم شما چی می‎گید."
در این وقت آندریاس پاسخ می‎دهد: "این فقط از ظرافت شماست، اما من برای شما حرمت قائلم. من از مدت‎ها پیش به شما دویست فرانک بدهکارم، و من تا حالا مؤفق نشدم آن را به شما برگردانم، دوشیزه مقدس!"
"شما هیچ پولی به من بدهکار نیستید، اما من مقداری پول در جیب دارم، بفرمائید، بردارید و بروید. زیرا پدر و مادرم بزودی می‎آیند."
و سپس یک اسکناس صد فرانکی از جیبش به او می‎دهد.
وویتخ تمام اینها را از آینه می‎دید، و او از روی صندلیش در حال تلوتلو خوردن بلند می‎شود و دو لیکور سفارش می‎دهد و قصد داشت آندریاس ما را به سمت بار بکشد تا با او بنوشد. اما وقتی آندریاس خود را آماده می‎کند که با او به کنار بار برود مانند یک کیسه بر زمین می‎افتد، و همه انسان‎ها در بیسترو به وحشت می‎افتند، و همچنین وویتخ. و از همه بیشتر دختری که ترزه نامیده می‎گشت. و مردم او را چون در آن نزدیکی نه دکتر و نه داروخانه بود به کلیسای کوچک، و در حقیقت به اتاق کشیش حمل می‎کنند، زیرا آنطور که گارسون‎های بی‎دین باور داشتند کشیش‎ها از مردن و مرگ چیزی می‎دانند؛ و دوشیزه که ترزه نامیده می‎گشت نمی‎تواند آنجا بماند و با آنها می‎رود.
بنابراین آندریاس ما را به اتاق کشیش می‎برند، و او متأسفانه دیگر نمی‎توانست صحبت کند، او فقط حرکتی به دستش می‎دهد، طوری که انگار می‎خواهد آن را به جیب درون کتش داخل کند، جائیکه پول طلبکار کوچک قرار داشت، و به سختی می‎گوید: "دوشیزه ترزه!" و آخرین نفسش را می‎کشد و می‎میرد.
خدایا، به همه ما، ما میگساران، یک چنین مرگ آسان و زیبائی عطا فرما!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر