توپچی لاتینی.


سال‎های زیادی از این ماجرا می‎گذرد اما چنان واضح در برابر چشمانم قرار دارد که اگر نقاش بودم می‎توانستم هنوز همه اجزایش را نقاشی کنم. حتی شلوار کوتاه خاکستری رنگی را به یاد می‎آورم که همسایه سمت دست چپم موزس زالسمن Moses Salzmann می‎پوشید، و شلوار تئودور بوخوسیویکس Bohusiewicz که لبه آن را داخل چکمه‎اش می‎کرد. اما من متأسفانه فقط نقاش واژه‎ها گشته‎ام و از این رو باید آن را با این روش امتحان کنم. یک روز غمگین و بارانی ماه فوریه را تجسم کنید و در نور آن یک شهر کوچک غمگین و خیس گشته از باران را و در یک خیابان پر ازکثافت یک خانه خاکستری و وهم‎انگیز و در این خانه یک اتاق خاکستری و هولناک را. البته در لحظه‎ای که من این را می‎نویسم نور طلائی روشن آفتاب خاطرات جوانی در برابرم می‎لرزد. زیرا که من خودم را در بین تعداد زیادی از جوانان پانزده شانزده ساله‎ای که بر روی نیمکت کوتاه کلاس درس با هم نشسته‎ایم می‎بینم. ما با اضطراب و طپش قلب آنجا نشسته بودیم و فقط گاهی بزدلانه به سمت تریبون نگاه می‎کردیم، طوریکه انگار آنجا یک ببر یا یک شبح یا حتی آقای مدیر ایستاده است.
اما هیچ چیز مشابه‎ای آنجا نایستاده است بلکه یک مرد جوان خوش تیپ که حالا با لبخندی بر لب گره نخی را که به دور دسته‎ای دفترچه بسته شده است باز می‎کند. او آقای ویلهلم لانگ Wilhelm Lang پرفسور لاتین است و اینها دفترچه‎های تکلیف ما می‎باشند. او لبخند می‎‏زند، وای بر ما، ما این لبخند را می‎شناسیم. کسیکه تکلیفش را با شتاب انجام داده رنگش می‎پرد و آنکه از روی دست دیگران نوشته مانند چاقوی جیبی تا می‎شود. اما حتی در ردیف شاگردان ممتاز هم لرزش آهسته‎ای می‎افتد. زیرا کدام یک از ما می‎تواند به خود ببالد و بگوید: "من در درس پرفسور لانگ قبول شده‎ام" و چه کسی اجازه دارد در باره خود بگوید: "من فرد صالحی در چشمان او هستم؟!"
او لبخند می‎زند، اوه؛ لبخندش مرتب قوی‎تر می‎گردد. و حالا او یکی از دفترها را در هوا نگه می‎دارد و می‎پرسد: "حدس بزنید چه کسی بهتر از همه تکلیفش را انجام داده است؟!". سکوتی عمیق حاکم می‎شود. فقط صدای چند آه به گوش می‎رسد. "هیچ کس، بسیار خوب، بهترین کار را آرستیدس Aristides حکیم ما نوشته است، آرستیدس لوزتسوک Aristides Lewczuk."
این یک شوخی‎ست. و به این دلیل در نیمکت‎های ردیف اول، جائیکه شاگردان ممتاز نشسته‎اند برای ادای وظیفه به خنده می‎افتند، و در نیمکت‎های میانی، جائیکه دانش‎آموزان کمتر ممتاز می‎نشینند طبق وظیفه آهسته‎تر می‎خندند. در نیمکت‎های ردیف آخر اما، جائیکه متمردین و تنبل‎ها، نابغین دست کم گرفته شده و ویژه‎ای که همیشه <بی عدالتی بر آنها روا داشته می‎شود> چمباته زده‎اند، آنجا وقتی یک پرفسور شوخی می‎کند کسی نمی‎خندد، آنجا مانند گور ساکت می‎ماند ...
اما چرا اول شدن آرستیدس یک شوخی‎ست؟ و آرستیدس لوزتسوک چه کسی‎ست؟
دانش‎آموز کلاس پنجم دبیرستان زرنوویتس Czernowitz. اما چیزی‎های دیگری هم بجز دانش‎آموز بودن. فقط یک بار این انسان بزرگ، دست و پا چلفتی و بیست و شش ساله را آنجا، نزدیک به دیوار، بر روی آخرین نیمکت خوب تماشا کنید. او دارای نام مستعار "جانور تنبل" است و اگر کسی او را در حال لم دادن روی نیمکتی که به تنهائی بر آن حاکم است دیده باشد که چطور صورت زرد پف کرده با آن چشمان کوچک سیاه و خیره‎اش را بر روی هر دو بازو قرار می‎دهد این نامگذاری را کاملاً نامناسب نخواهد یافت. او در این لحظه توسط یک تلنگر که از طرف همشاگردی جلوئی به بینی‎اش زده می‎شود از خواب می‎پرد و حالا نه چندان شوخ به اطراف نگاه می‎کند. شوخ بودن ابداً کار او نیست. جوان بیچاره! تا سن چهارده سالگی با خشنودی در مامورنیتزا Mamornitza در یک روستای کوچک و کثیف رومانیائی در کنار مرز زندگی می‎کرد، جائیکه پدرش قاضی محلی‎ست و هیچ فشاری برای ترقی او را عذاب نمی‎داد. اما پدرش متأسفانه این فشار را به او می‎آورد: آرستیدس باید تحصیل می‎کرد و کشیش می‎شد. به این ترتیب پسر ابله بیچاره برای تحصیل به شهر آمد، آه، فقط خدا قطرات اشگ و کتک‎ها را شمرد! البته بعد آرستیدس به پدرش توضیح می‎دهد: چنین به نظر می‎رسد که او مغزش برای زبان لاتین نمی‎کشد. اما آقای قاضی محلی عقیده دیگری داشت و بنابراین آرستیدس خود را به دست سرنوشتش سپرد تا یک مشعل مسیحی شعبه ارتدکس یونانی شود. البته چنین به نظر می‎رسد که همزمان این اعتقاد در او رشد کرده باشد که این مسیحیت عجله زیادی ندارد. زیرا او عجله‎ای به خرج نداد و برای سه سال اول دبیرستان دقیقاً هشت سال صرف کرد. و حالا او در کلاس یازدهم در آخرین نیمکت نشسته است، این جوان بیچاره، دست و پا چلفتی که زیاد دستش می‎اندازند ...
پروفسور می‎گوید "لوزتسوک!" و آرستیدس با اکراه بلند می‎شود و پشت گوشش را می‎خاراند. "اینکه کس دیگری تکلیف را نوشته مشخص است. زیرا نه تنها بدون غلط است بلکه به لاتین زیبائی هم نوشته شده است. و به این دلیل من به این بسنده نمی‎کنم که برای شما یک <شخص ثالث> ثبت کنم و نمره <متقلب> بدهم"، آرستیدس خودش را قوی‎تر می‎خاراند، "بلکه من از شما همچنین می‎پرسم: نویسنده چه کسی است؟ دبیرستانی نمی‎تواند باشد!" آرستیدس سکوت می‎کند. "ما منتظریم، نمی‎خواهید فوری جواب بدهید؟"
عاقبت آرستیدس گریان و با زبان کند آلمانی می‎گوید: "من نمی‎تونم بگم کیه."
"چرا؟"
"چون وگرنه او فوری بیست و پنج می‎گیره."
طوفانی از خنده در ما بلند می‎شود، حتی پروفسور هم لبخند می‎زند.
آرستیدس مانند مرگ جدی باقی می‎ماند و اضافه می‎کند: "کاپیتان حتماً دستور می‎ده این کار را بکنن."
لانگ با بی صبری می‎گوید: "لوزتسوک، بیائید جلو."
آرستیدس خود را به آرامی به جلو می‎کشد، تا اینکه عاقبت در جلوی تریبون می‎ایستد. "آیا عقل اندک شما سرکش شده است؟ چه کسی تکلیف را انجام داده است؟"
توپچی لاتینی این کار رو کرد. من نمی‎دونم اسمش چیه. بقیه سربازها همیشه بهش <لاتینی> می‎گن. آقای ناخدا هم <لاتینی> صداش می‎کنه. برای همین من هم بهش می‎گم <لاتینی>."
"و کجا شما این آشنائی عجیب را انجام دادید؟"
"پیش ما، در حیاط پهلوی خانم ترلکا Terlecka. آقای کاپیتان با اسب‎هاش هم اونجا زندگی می‎کنه. <لاتینی> خدمتکار مخصوص آقای کاپیتانه، اسب‎ها رو تیمار می‎کنه."
دانش‎آموزان از خنده دلپیچه می‎گیرند. پروفسور می‎پرسد: "و این خدمتکار اسب تکلیف تو را انجام داد؟ مگر این انسان چه کسی است؟"
آرستیدس تضمین می‎کند: "یک انسان خوب! یک روح رشید. اما همیشه غمگینه، همیشه غمگین و مریضه، سینه درد داره. جند وقت قبل پیش من اومد و گفت: <آیا شما دانش‎آموزید؟> من می‎گم <آره>. او می‎گه: <خواهش می‎کنم، به من کتاب قرض بدید>. من می‎گم: <من فقط کتاب‎های درسی دارم>. او می‎گه: <به من کتاب‎های درسی قرض بدید>. من کتاب ریاضی می‎دم. او می‎پرسه: <شاید کلاسیک؟> من می‎پرسم: <شما لاتینی، یونانی بلدین؟> او می‎گه: <بله!> من بهش اووید Ovid می‎دم، او اووید رو می‎خونه. من بهش کسنوفون Xenophon می‎دم، او کسنوفون رو می‎خونه. بهش هومر Homer می‎دم، او هومر رو می‎خونه. بدون فرهنگ لغت، خیلی خوب می‎تونه. من می‎پرسم: <شما از کی و چرا سرباز هستین؟> او می‎گه: <از پانزده سال پیش> و برام تعریف می‎کنه، بخاطر پاکت، بخاطر جاسوس، بخاطر انسان‎های بد ..."
پرفسور حرف او را با تعجب قطع می‎کند: "چی؟"
آرستیدس تزلزل ناپذیر تکرار می‎کند "بخاطر پاکت" و به حرفش ادامه می‎دهد: "بخاطر جاسوس، بخاطر انسان‎های بد. شما می‎دانید، انقلاب پراگ." گوش دادن به حرفش قلبمو به درد آورد. من می‎گم: <غم‎انگیزه!> و ازش می‎پرسم: <اما می‎تونین شاید این تکلیف رو انجام بدین؟> او می‎گه: <آره!> من می‎گم: <پس انجام بدین!؟ او انجام می‎ده. من هم از روش می‎نوسیم."
پروفسور جدی شده بود. بعد می‎پرسد: "آیا کسی از شما در نزدیکی لوزتسوک زندگی می‎کند؟". من دستم را بالا می‎برم. پروفسور می‎گوید: "خواهش می‎کنم لطفاً همراه لوزتسوک بروید. با این مرد صحبت کنید و سپس برایم تعریف کنید. شاید بشود کاری برای این مرد انجام داد."
سه ساعت درس صبح مدرسه به پایان می‎رسد. من با لوزتسوک از میان کوچه‎های گل‎آلودی که مه ضخیمی رویش نشسته بود به سمت خانه‎اش از میان کوچه روس‎ها می‎روم. همشاگردی من بیشتر از آنچه وضعیت طبیعی کوچه اجازه می‎داد هیجان زده بود. او می‎گوید: "لعنت، اگه جریان رو بشه! کاپیتان خبردار می‎شه، عصبانی می‎شه، دستور می‎ده بهش بیست و پنج بدن. بیچاره آدم بیماریه، زود می‎میره، بعد مقصر کیه؟ من!؟" بعد اما: "چی من؟ من نه! او خودش مقصره! من بهش گفتم من شاگرد اول نیستم، من شاگرد ممتازی نیستم، من محصل بدی هستم. پس توش غلط به کار ببرین؛ چهار غلط: "قبولی با نمره خوب"، یا پنج غلط: "قبولی با نمره کافی"، یا شیش غلط: "قبولی با نمره خیلی کم". می‎بینی، او قول داد، اما بدون غلط می‎نویسه، خب معلومه همه می‎فهمن که تقلب کردم!" من به خودم اجازه می‎دهم از او بپرسم که چرا خودش زحمت نکشیده تا با نیروی خود تنها شش غلط در تکلیفش به کار برد. او با حالتی تسلیم سرنوشت گشته می‎گوید "بی فایده‎ست. من تازه سال اوله که در کلاس یازدهم هستم، امسال قبول نمی‎شم و باید تکرارش کنم. مغز ندارم، خیلی ابلهم. اما هیچ ضرری نمی‎رسونه! مگه می‎خوام دکتر بشم؟ نه! یا وکیل؟ نه! یا پروفسور؟ نه! خب، پس فقط کشیش، روستا، دهقان‎ها، سر خوب باشه کافیه!" او کنار درب خانه‎اش این را به من اعتراف کرد. ما از طریق حیاط گل‎آلود می‎گذریم. آرستیدس می‎گوید "اصطبل آنجا" و به یک ساختمان نیمه ویرانه اشاره می‎کند و ادامه می‎دهد: "تو اونو اونجا پیدا می‎کنی. من می‎رم بخوابم، خدا حافظ تا ظهر!"
من از درب اصطبل داخل می‎شوم. دو اسب براق و تیمار گشته به سمتم شیهه می‎کشند، به دیوارها اسلحه و لباس‎های متحدالشکل آویزان بودند. قصد برگشتن داشتم که از پس‎زمینه، جائیکه مانند انباری به چشم می‎آمد ابتدا صدای سرفه‎هائی سخت به گوشم می‎رسد و بعد این پرسش: "چیزی می‎خواستید؟"
من به آن سمت نگاه می‎کنم، اما در نور تاریک آن روز قادر به دیدن چیزی نبودم. بنابراین کلاهم را به نشانه سلام دادن لمس می‎کنم و به درون فضای تاریک روشن اصطبل می‎گویم: "من مایلم با آقای توپچی لاتینی صحبت کنم." مرد از جا برمی‎خیزد و به سمت من می‎آید. او تقریباً بلند قامت بود، اما حالت ایستادن بی جانی داشت. او باید بسیار بیمار باشد. آدم می‎توانست این را در چهره‎اش ببیند؛ سر طاسی داشت و غمگین بود، بطور وحشتناک غمگین. و چیز دیگری هم از این چهره خواندم: که شلوار اسب‎سواری و کت اصطبل لباس مناسبی برای این انسان نبود. من بی اراده به احترام او کلاه از سر برمی‎دارم.
"من توپچی‎ای هستم که شما جستجو می‎کنید". در این هنگام لبخند بی رنگی بر گوشه‎های دهانش می‎نشیند و من توسط این لبخند تازه متوجه می‎گردم که مرد غریبه را با نام مستعارش مخاطب قرار داده‎ام. این مرا چنان خجالت‎زده می‎سازد که فقط توانستم بسیار آشفته داستان تقلب کردن آرسنیدس در تکلیف خانه‎اش و پیشنهاد لانگ را از دهان خارج سازم.
او با چشمان غمگین آبی رنگش سپاسگزارانه به من نگاه می‎کند و می‎گوید: "من از آقای پروفسور بخاطر محبت‎شان و از شما بخاطر زحمتی که کشیده‎اید صمیمانه سپاسگزارم. من واقعاً متأسفم که لوزتسوک دچار دردسر شده است، اما <شش غلط> را من واقعاً فراموش کردم. من اصلاً دوست نداشتم این کار را بنویسم اما بخاطر کتاب‎هائی که او به من قرض داده بود بدهکارش بودم. و انشاء درست بود؟"
"خیلی درست بود! پروفسور فوری گفت: <این را دانشجوی دبیرستانی ننوشته است!"
او می‎گوید: "بله. اگر آدم زندگیش را یک بار به سمت چیزی چرخانده باشد بنابراین نمی‎تواند دیگر آن را دوباره آسان فراموش کند". او سرفه سختی می‎کند و من با وحشت می‎بینم که چگونه برای یک لحظه کفی خونین بر لبانش می‎نشیند. سپس حمله فروکش می‎کند و او ادامه می‎دهد: "از پانزده سال پیش هیچ کتابی به زبان لاتین در دست نگرفته بودم. فقط هومر را داشتم." او به سمت انبارش می‎رود و برایم کتاب کوچک و ضخیم و کهنه شده‎ای را می‎آورد. "این را در آن شب دهم ماه می سال 1849 وقتی آنها مرا در پراگ از روی تختخواب بیرون کشیدند در جیبم قرار دادم و از آن زمان مانند یک معجزه آن را همه جا قاچاق کرده‎ام. من باید در اصل از این کتاب عصبانی باشم" و با لبخند وحشتناکی ادامه می‎دهد "این کتاب مرا زنده نگاه داشته است."
من با صدای بلند می‎گویم: "اوه، من می‎دانم. شما در انقلاب پراگ شرکت داشتید!"
او سرش را تکان می‎دهد. "نه! من یک دانشجوی ساعی بودم که فقط به تحصیلش می‎پرداخت. جرم من شناختن کسی بود که کار سیاسی می‎کرد."
من شوکه شده می‎گویم: "چی؟! و فقط به این خاطر ــ"
"بله، به این خاطر!" بعد اما برای منحرف ساختن موضوع می‎گوید: "بنابراین به پروفسور بگوئید که من از او صمیمانه تشکر می‎کنم. اما من واقعاً نمی‎دانم که آیا بشود هنوز برایم کاری انجام داد."
"اما شما بسیار بیمارید! شما نمی‎توانید بیشتر از این در این اصطبل مرطوب بمانید!"
او با چنان لبخندی پاسخم را می‎دهد که قلبم را پاره می‎سازد: "بزودی بهار فرا می‎رسد! در زمان‎های زیبا حالم همیشه بهتر می‎شود. دوست جوان من، و اگر تمام نشانه‎‌ها فریبم ندهند حتی در این بهار کاملاً سالم خواهم گشت!"
اشگ به چشمانم می‎نشیند. من از او خواهش می‎کنم: "اینطور صحبت نکنید! همه چیز بهتر خواهد گشت". من به یاد می‎آورم که چطور سه سال قبل در پایان ماه فوریه سال 1861 تمام شهر و مخصوصاً دبیرستان ما به افتخار قانون اساسی فوریه چراغانی شده بود و چگونه آن زمان ما محصلین بنا به دستور معلم کلاس یک پارچه‎نوشته تهیه کردیم: "Liberias et justitia Austriae fundamenta" و به این خاطر من ادامه دادم: "ما اما حالا دارای قانون اساسی هستیم. حالا دیگر ممکن نیست بر کسی ستم روا داشت. حالا اتریش در واقع بر پایه آزادی و عدالت ساخته شده است ..." او لبخند می‎زند، چنان لبخند عجیب و غریبی می‎زند که زبانم بند می‎آید. من اغلب باید این لبخند را به یاد می‎آوردم ــ در 30 ماه جولای 1865 ــ در 6 ماه فوریه 1871 ... و از آن زمان تا کنون در اغلب موارد، موارد بسیار ...
من حرفم را با این جمله به پایان رساندم: "شاید بتوانیم موقتاً سرنوشت‎تان را قابل تحمل‎تر سازیم. آیا کتاب می‎خواهید؟"
او باخوشحالی و صدای بلند می‎گوید: "اوه، اگر شما این مهربانی را بکنید واقعاً عالی می‎شود! شما ابداً نمی‎دانید که چه لطفی به من می‎کنید!" او مانند برق‎گرفته‎ها شده بود و چشمانش می‎درخشیدند. "اگر آقای پروفسور بتواند یک کتاب تفسیر هوشمندانه از هومر قرض دهد! بعد شاید یک هوراس Horaz. می‎بینید که چگونه سیری‎ناپذیرم! و بعد ــ اشعار شیلر را هم مایلم یک بار دیگر بخوانم، قبل از آنکه من ــ قبل از آنکه بهار شود!"
من به او قول می‎دهم: "من همه این کتاب‎ها را تهیه خواهم کرد. کلاسیک‎ها را بعد از ظهر از جانب آقای پرفسور برایتان خواهم آورد. اما شیلر را خودم دارم و آن را همین حالا برایتان می‎آورم."
من به سمت خانه می‎دوم و برایش کتاب را می‎آورم. هرگز روشی که او کتاب را با دستان لرزان نگاه داشت و با صدای نیمه بلندی شروع به خواندن آن کرد را من هرگز فراموش نخواهم کرد.
من سپس به پیش لانگ می‎روم و همه چیز را برایش تعریف می‎کنم. او عمیقاً متأثر می‎گردد و زنده‎ترین مشارکت را از خود نشان می‎دهد. او دلش می‎خواست فوری تمام کتابخانه‎اش را برای بردن به من بدهد؛ مانند قاطر باربری چهار نعل کتاب‎ها را از میان کوچه روس‎ها می‎برم. همزمان دعوت ملاقات هرچه زودتر پروفسور را به او می‎دهم. توپچی بیچاره چشمانش از اشگ پر می‎شود. تمام کتاب‎ها را می‎گشاید، تیترها را می‎خواند و پشت سر هم می‎گوید: "اوه، باورم نمی‎شود که من یک بار دیگر این را تجربه می‎کنم!" سپس همه کتاب‎ها را به اتاق لوزتسوک می‎بریم؛ کتاب‎ها در اصطبل دولتی از مصادره در امان نبودند. گرچه آرستیدس شجاع نتوانست به درستی دلیل خوشحالی لاتینی بیچاره را درک کند اما او هم خوشحال گشته و شگفتزده به من گفت: "بخاطر کتابا خوشحاله! من هرگز بخاطر کتاب خوشحال نمی‎شم. اما وقتی مرد بیچاره و فقیر خوشحال می‎شه منم خوشحال می‎شم!" توپچی همچنین دعوت پرفسور را با کمال میل پذیرفت و گفت: "یکشنبه آینده، وقتی کاپیتانم برای شکار به زوچکا Zuczka می‎رود."
من او را در آن یکشنبه به خانه پروفسور بردم و اجازه داشتم پیش آنها بمانم. دیدن اینکه چگونه این مرد رو به مرگ بخاطر معاشرت با مرد تحصیلکرده‎ای که جانانه با او همدردی می‎کرد و گذشته از آن همان رشته‎ای را تحصیل کرده که زمانی توپچی تحصیل کرده بوده است جان تازه‎ای گرفته برایم تکان دهنده بود. و در آن روز او برای ما داستان زندگی‎اش را تعریف کرد، یک داستان ساده و با این وجود پر از تراژدی خرد کننده.
نام من فرانس باوئر Franz Bauer است و در جنوب بویهمن Böhmen در بودویس Budweis متولد شده‎ام. پدر و مادرم مردم فقیری بودند و من می‎بایست با نیروی خودم خرج زندگی‎ام را تهیه کنم. از همان دوران دانش‎آموزی از طریق درس خصوصی دادن خودم را روی آب نگاه داشتم و سپس در دانشگاه هم به همین طریق به کمک کردن به خود ادامه دادم. من در سال 1847 دانشجوی رشته زبان و ادبیات دانشگاه پراگ شدم. در جنبش سال 1848 پراگ و در روزهای ماه ژوئن پراگ شرکت نداشتم. نه به این خاطر که من با ایده‎آلی که در آن زمان برایش می‎جنگیدند مخالفتی داشته باشم، آنها ایده‎آل‎های ملی و آزادی‎خواهانه بودند و پدر و مادرم هم آنها را به روش خود برایم موعظه کرده بودند. اما طبیعت من برای کارهای شلوغ و پر سر و صدا مناسب نبود، من انسان ساکت و خجالتی‎ای بودم و در واقع فقط سر در کتاب‎هایم داشتم. همچنین در آن زمان شروع به آماده سازی رساله‎ام کردم: <در باره منشاء حماسه‎های هومری>. زمستان در کار بدون استراحت می‎گذرد و بهار سال 1849 فرا می‎رسد. در این وقت فاجعه بار سنگین خود را به رویم خالی می‎کند.
من در آن زمان گهگاهی با یک هموطن و رفیق دانشگاهیم که عضو اتحادیه دانشجویان شاخه مارکومانیا Markomannia بود رفت و آمد داشتم. او یک انسان ساعی و صادق و مشتاق و تسلیم ایده‎های انقلابی بود. حالا او یک روز در ماه مارس پیش من می‎آید و برایم تعریف می‎کند که یک اتحادیه بزرگ مخفی بر ضد <استبداد سیاه و زرد> تشکیل شده است که او هم به آن تعلق دارد، اتحادیه متشکل از مردم جوان همه طبقات است. آلمانی‎ها و چک‎ها Tschechen با مردم روستا در تماسند و همچنین توسط برخی از افسران هنگ غیر متعارف با ارتش. هدف اتحادیه فتح قلعه پراگ و در اختیار گرفتن تمامی قلعه‎های دیگر است؛ با این سیگنال کل کشور قیام خواهد کرد. او از من دعوت کرد عضو اتحادیه شوم ولی من بلافاصله دعوتش را با صراحت رد کردم؛ همچنین به او هشدار دادم که خود را درگیر این ماجراهای خطرناک نکند. اما او گفت که اولاً آزاد سازی وطن یک وظیفه است و دوماً جریان اصلاً نمی‎تواند شکست بخورد زیرا که اتحادیه پراگ تنها نیست، او توسط باکونین Bakunin تهیج کننده روسی با یک لیگ بزرگ انقلابی در درسدن Dresden در تماس است و با گویرگی Görgey که پیوسته بر علیه نیروهای شاهنشاهی می‎جنگد و بزودی به وین Wien خواهد آمد رابطه برقرار کرده است. بعلاوه اتحادیه تحت رهبری وطن‎پرستان آموزش دیده و با تجربه است. البته با این وجود من بر سر مخالفت خود باقی می‎مانم و او بد خلق از پیشم می‎رود. ما در باره این موضوع دیگر صحبت نکردیم و من آن را فراموش کردم. این موضوع علاقه‎ام را بطور ویژه‎ای به خود جلب نکرده بود و برایم فقط مانند شور وشوقی پسرانه و احمقانه جلوه می‎‏کرد. من اما بعد مجبور گشتم بطرز وحشتناکی آن را به خاطر آورم ... دوستم در طول ماه آوریل هم چندین بار به دیدارم آمد. او معمولاً دیرقت بعد از ظهر به دنبالم می‎آمد و ما تا پاسی از شب به قدم زدن می‎پرداختیم. به این ترتیب او در غروب نهم ماه می هم پیشم آمد، با یک پاکت بزرگ مهر و موم شده در زیر بغل پییشم می‎آید و می‎گوید <من آمدم. اما تو باید حالا تا خانه مرا مشایعت کنی، من می‎خواهم این پاکت را در جای مطمئنی بگذارم. بعد در خدمت تو هستم>. اما چون محل زندگیش برعکس مسیری بود که ما برای قدم زدن در نظر داشتیم بنابراین من با خنده می‎گویم: <خب، این گنجت را تا فردا اینجا بگذار! مگر چه چیزی داخلش است؟> او جواب می‎دهد <کاغذهای مختلف> و من پاکت را از او می‎گیرم و بر روی میزم قرار می‌‎دهم. ما برای قدم زدن می‎رویم و چند ساعت واقعاً لذت‎بخشی را با هم می‎گذرانیم. حدود ساعت ده به خانه بازمی‎گردم، چند بیت اشعار یونانی می‎خوانم و بعد می‎خوابم. در حدود ساعت سه صبح با کوبیده شدن به درب خانه از خواب بیدار می‎شوم. من از بیرون صدای فغان صاحبخانه پیرم و صدای ناهنجار پرسش <او کجا می‎خوابد؟> را می‎شنوم و صدای جرنگ جرنگ اسلحه‎ها را. من با وحشت به خود می‎گویم <پاسدارها!> و از جا می‎جهم. اولین فکرم آن پاکت شوم بود؛ باید آن را جائی مخفی می‎ساختم. اما دیگر دیر شده بود، در این لحظه پاسدارها در اتاق بودند. من دستگیر می‎شوم، به کتاب‎ها و کاغذهایم نگاه زودگذری می‎کنند و آنها را با پاکتی که هنوز در دست نگاه داشته بودم مصادره کرده و مرا از راه پله‎ها به سمت درشکه کوچکی می‎برند و از میان کوچه‎های تاریک به سمت هرادسکین Hradschin می‎رانند. در گوشه خیابان شهر که هنوز در خواب بود یک اعلامیه به دیوار زده شده بود که در آن از حکومت نظامی خبر می‎داد. همچنین من دیدم که چطور پاسدارها از یک خانه بیرون آمدند و در بینشان یک انسان جوان، یک دانشجو که رنگش مانند مرده‎ها شده اما سرش را بالا نگاه داشته بود و چشمانش می‎درخشیدند در بین‎شان حرکت می‎کرد. او به سمت من فریاد کشید: <زنده باد نبرد مقدس!>. من جوابی نمی‎دهم، من بی حس شده بودم. توپ‎ها به سمت شهر نشانه رفته بودند، طوریکه هرادسکین را به صورت یک اردوگاه نظامی درآورده بودند ... من به زندان انداخته می‎شوم. آنجا تازه به تدریج از وضعیت خودم آگاه گشتم. بدون شک نقشه فتح قلعه‎های پراگ کشف شده بود و من هم بعنوان همدست آنها دستگیر می‎شوم. آنها کاغذها را پیش من پیدا کرده بودند، من نمی‎دانستم که آنها چطور جریان را کشف کردند، اما من نابود شده بودم! بعد اما به خودم آمدم، من بی گناه بودم، و اگر قرار باشد خدائی در آسمان باشد بنابراین تحمل نخواهد کرد که من بخاطر جرمی که انجام نداده‏‎ام مجازات شوم."
راوی سکوت می‎کند و بعد با ناامیدی زیادی بلند می‎گوید "و من اما تاوانش را پس دادم. با تمام زندگی‏‎ام تاوانش را پرداختم". بعد او دوباره آرام می‎گیرد و اضافه می‎کند: "جزئیات اوضاع احتمالاً برایتان جالب نخواهد بود. من توسط دوستم دچار این مصیبت شدم، اما نه به اراده او. او کمی بعد از نیمه شب دستگیر شده بود. او هنوز بیدار بود، درب را قفل کرده و با شتاب تمام برایم یادداشتی نوشته بود: <کاغذها را نابود کن!>. او را هم سر و صدای صاحبخانه که مزاحم خوابش شده بودند از آمدن پاسدارها با خبر ساخته بود. و این مرد عاقل دیگر هیچ کار بهتری نداشت بجز اینکه آدرس مرا به فرمانده پاسدارها بدهد. بعد همه چیز سریع انجام می‎گردد.
محاکمه اما مانند دستگیر شدنم سریع انجام نشد و من در حقیقت ابتدا در طول بازجوئی‎های بی شمار مطلع گشتم که چه آدم خطرناکی بودم. بی گناهی من ثابت نشد؛ آقایان دادگاه نظامی مرا گناهکار اعلام کردند. من به مرگ محکوم شدم و سپس این مجازات به بیست سال خدمت در رسته سواره نظام تخفیف داده شد. انسان‎‏ها چه چیزهائی را تخفیف و احسان می‎نامند! پنج سال بعد کاپیتانم با من آشنا شد. او رئیس دادگاه نظامی‎ای بود که مرا در آن بخاطر تحریک رفقایم ــ من به آنها داستانم را تعریف کرده بودم ــ محکوم ساخته بودند. سرنوشتم او را متأثر ساخته بود و به این خاطر مرا بعنوان خدمتکار شخصی پیش خود می‎برد و تا اندازه‎ای انسانی با من رفتار می‎کند، البته وقتیکه مست نباشد ..." و آهسته، بسیار آهسته به آن اضافه می‎کند: "آه، کاش فقط حالا بهار بود!"
من نمی‎خواهم توضیح دهم که ما دو شنونده با شنیدن داستان او چه احساسی داشتیم. پروفسور سعی می‎کرد سرنوشت مرد را هر طور که می‎توانست ملایم سازد و من هم بجز بردن کتاب‎ها پیش او متأسفانه کار دیگری از دستم برنمی‎آمد.
حدس او و امیدش که در بهار بهبود خواهد یافت او را نفریفته بود.
در یک یکشنبه زیبا ماه می با تعداد زیادی از همشاگردانم از کوچه روس‎ها می‎گذشتم. ما می‎خواستیم به جنگل کوچک هورتزا Horecza برویم. در این وقت آرستیدس از روبروی ما می‎آید؛ او به سمت شهر می‎رفت. ما به او می‎گوئیم " لوزتسوک با ما بیا"، ما او را بعنوان سپر بلایمان همیشه با کمال میل همراه خود داشتیم. اما آرستیدس سرش را خیلی جدی تکان می‎دهد و می‎گوید: "من به خاکسپاری می‎رم" بعد مرا مخاطب قرار می‎دهد "با من بیا، توپچی مرده، مرد بیچاره و بیمار دیگه درد نمی‎کشه. پنجشنبه خونریزی می‎کنه، کاپیتان دستور می‎ده که اونو به بیمارستان ببرن، جمعه صبح زود می‎میره. امروز ساعت چهار بعد از ظهر خاکش می‎کنن، من به سربازی که پرستارش بود مشروب دادم، بعد برام تعریف کرد." ما به بیمارستان نظامی می‎رویم. درست ساعت چهار صف غمناکی به راه می‎افتد. فقط من و آریستیدس احساس غم و اندوه می‎کردیم. مراسم خاکسپاری در گورستان بسیار کوتاه بود. کشیش نماز کوتاهی می‎خواند، سپس تابوت را در گور قرار می‎دهند و دو سرباز پرستار اهل چک با خنده روی تابوت خاک می‎ریزند.
من نمی‎توانم احساسم از آن لحظه را بیان کنم. آرستیدس هم کاملاً متأثر شده بود. او غر غر می‎کرد: "بخاطر پاکت. چرا خدا اجازه داد؟" چرا؟! من جوابی برای سؤال او نداشتم. اما احتمالاً خدای مهربان و همچنین حکومت دولت اتریش هم جوابی برای این سؤال ندارند.  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر