چگونه من سروانِ منطقۀ کوپنیک شدم. (7)



وای به حال خوشبختان
یکی از کارفرماهایم می‌میرد و شریک دیگر او که به اندازه کافی ثروتمند بود نیازی نمی‌بیند به کارش ادامه دهد و کارخانه بسته می‌شود. اگر من در آن زمان پول کافی داشتم می‌توانستم در چنین شرایط مساعدی کسب و کار را به عهده گیرم. اما متأسفانه وقتی بهترین چیز وجود ندارد بنابراین بهره بردن از یک موقعیت خوبِ اقتصادی ناممکن می‌گردد.
من حالا با این هدف دوباره به تیلزیت برمی‌گردم تا از آنجا با غربِ آلمان ارتباط برقرار کنم، و موفق می‌شوم فرصتی برای رفتن به پوتسدام پیدا کنم.
در راهِ رفتن به آنجا در ایستگاه قطار در برومبِرگ یک دوست بسیار خوب از ووچ را می‌بینم که در مدت اقامتم در آنجا برایم عزیز و ارزشمند شده بود. او در حال حاضر در ووچ شاغل بود و به اوبورنیک سفر می‌کرد تا با یک دوشیزۀ سالخورده نامزد شود. من باید به او قولِ حتمی می‌دادم که در جشن عروسی‌اش شرکت کنم.
هنگامیکه من در پوتسدام ساکن بودم نامه‌ای از او دریافت کردم. او روز عروسی خود را اطلاع داده و از من خواسته بود که فوری به قولم عمل کنم. من چند روز مرخصی گرفتم و با خوشحالی به سمت اوبورنیک راندم. این چند روز برای من آخرین نقطه‌های استراحتِ یک دورانِ شادِ زندگی بودند.
در میان مهمان‌های جشن عروسی چند آقای جوانتر از ورونکی هم حضور داشتند. ما هنگام بازگشت در حال و هوای شادِ خودمان تصمیم می‌گیریم مسیرِ از اوبورنیک به ورونکی را پیاده طی کنیم.
تورِ واقعی من از طریق پیوا بود. اما همراهانم می‌خواستند متقاعدم سازند که از ورونکی با کشتی گردشی برانیم. از آنجاییکه یک بیراهۀ چند ساعته برایم مهم نبود بنابراین اجازه می‌دهم که متقاعدم سازند و با آنها می‌روم. ما در مجموع هجده خانم و آقا بودیم که برخی از آنهاْ برطبق محلِ زندگی‌شان از مسیر جدا گشتند، در حالی که ما گپ‌زنان و آوازخوان به رفتن در مسیرمان ادامه دادیم.
شبِ اولِ زیبایِ ماهِ مِه بود، و وقتی ما تقریباً نیم ساعت از ورونکی دور بودیمْ برای یک پیک‌نیکِ شبانه در مقابل چادرهایی که در آنها اتحایۀ تیراندازان جشن برگزار می‌کنند نشستیم.
یکی از مهمان‌ها، یک استادِ زین‌سازِ جوان و همسرش که آن محل را خوب می‌شناختند توضیح می‌دهند که در چادری که ما کنارش نشسته‌ایم یک ابزار موسیقی وجود دارد. با تشویق ما این پیشنهاد پذیرفته می‌شود که آن را بیرون آورده و برای رقصیدن در شبِ اولِ ماهِ مِه از آن استفاده شود. ساز را فوری می‌آورند و ما مدت یک ساعت شادی‌ای را تجربه می‌کنیم که متأسفانه باید طعمی تلخ بدنبال می‌داشت.
از آنجاییکه این محل در یک جادۀ تا اندازه‌ای شلوغ قرار داشتْ بنابراین رهگذرانِ مختلفی شادی ما را مشاهده کرده بودند.
ما خسته از رقصیدن از همدیگر خداحافظی می‌کنیم و استادِ زین‌‎ساز به من پیشنهاد می‌دهد که برای رفع خستگیِ رقصْ چهار ساعتِ باقیمانده تا حرکت قطار را در آپارتمانش استراحت کنم. من هنگام حرکت قطار خواب می‌مانم و ابتدا ساعت یازده صبح وارد خیابان می‌شوم.
بعد از آنکه تقریباً صد قدم رفته بودمْ در کمال تعجبم یک مأمور پلیس نزدیک می‌شود و از من می‌خواهد که برای لحظه‌ای با شهردار صحبت کنم.
در نزد شهردار یک صورت جلسه وجود داشت که بر اساس آن با نفوذ به چادری که در آن اتحایۀ تیراندازان جشن برگزار می‌کنند یک ابزار موسیقی دزدیده شده است. از طرف رهگذران برخی من را بعنوان شرکت‌کننده در رقص شناخته و به پلیس گزارش داده بودند.
من باید حالا می‌گفتم که چه کسی این کار را کرده است. در این بین اما ساز پیدا شده بود. ساز در کنار یک مزرعه چاودار قرار داشت.
با این وجود شهردار تصمیم راسخ داشت که همۀ شرکت‌کنندگان در رقص را باید بازداشت کنند و پیش او بیاورند، و چون او نمی‌توانست برای من از شکنجۀ جسمی استفاده کند بنابراین با شکنجه اخلاقی امتحان می‌کند.
اما بدون موفقیت، زیرا من به هیچ‌وجه نمی‌توانستم اجازه دهم که مهمانان جشن عروسی برای آن لذتِ کوتاهِ یک ساعته با شیوه‌ای چنین زیانبار کفاره دهند.
بنابراین من جوابِ کوتاهی به شهردار می‌دهم، و به همین دلیل او دستور بازداشتم را صادر می‌کند، اما او می‌خواست این دستور را به شرطی که من نام شرکت‌کنندگان را به او بگویم لغو کند. همچنین این طعمه هم من را به تله نینداخت، و من باید سخاوتمندی‌ام را با یک زندانِ یک ساله می‌پرداختم!
این به خودی خود به اندازه کافی سخت بود، و برایم اصلاً مطلوب نبود. اما حداقل می‌دانستم که تعدادی از جوانان را از یک تباهی در امرِ امرار معاش‌شان نجات داده‌ام. زیرا طبق دیدگاهِ رایج در کشورمان کسی که یک بار در نزد پلیس دارای پرونده شود تقریباً دیگر نمی‌تواند امیدی برای پیشرفت در زندگی داشته باشد. 
من برای گذراندن دوران محکومیتم به پوزنان منتقل می‌شوم و در اینجا با یک زندانی به نام کالِنبِرگ آشنا می‌شوم که سعی می‌کرد خود را به من نزدیک کند.
من در ابتدا با بی‌میلی با او به گفتگو پرداختم، و چون از رفتارش اینطور به نظر می‌رسید که هنوز از درون فاسد نگشته استْ بنابراین یک رابطۀ قابل تحمل بین ما پدید می‌آید. این نکته را هم اضافه کنم که هم پدر و مادر و هم برادرانش افراد کاملاً شریفی بودند که برخی از آنها هنوز امروز هم دارای مناصبِ بسیار محترمِ دولتی‌اند.

چگونه من سروانِ منطقۀ کوپنیک شدم. (6)



در جریان زندگی
من در مدت اقامت در نزد پدر همچنین آدرس خانۀ خواهرم را از او پرسیده بودم.
او آدرس خواهر بزرگترم را که در برلین زندگی می‌کرد به من داد، اما در مورد خواهر کوچکترم توضیح داد که چون او در این بین ازدواج کرده و به مونیخ نقل‌مکان کرده است بنابراین نمی‌تواند به من آدرسی بدهد، و ظاهراً پدر نمی‌توانست نام شوهرخواهرم را هم به یاد آورد.
من در آن زمان حرفش را باور کردم. امروز می‌دانم که او در بارۀ محل سکونت خواهر کوچکترم و نام فامیل شوهرش عمداً فریبم داده بود تا ارتباط من با خواهرم را ناممکن سازد.
از آنجاییکه راه بازگشتم به اِرفورت از طریق برلین می‌گذشتْ بنابراین در آنجا برای دیدار خواهر بزرگترم توقف می‌کنم. اما او متأسفانه از عیدِ پنجاهۀ سال قبل به آپارتمان جدیدی اسباب‌کشی کرده و هنوز محل اقامتش را به اطلاع پلیس محلی نرسانده بود.
چون زمان من محدود بود بنابراین از پلیس محلی قدیمی پرس و جو نکردم، بلکه با ترک کردن برلین و با وارد شدن به اِرفورت کار جدیدم را شروع کردم.
همانطور که قبلاً گفتم، صنعت کفاشی دستخوش یک تحول بزرگ شده بود. اما کارخانۀ آمریکایی که به تدریج معروف شده بود بطور موقت دچار کمبود کارگرانی بود که با کار با ماشین‌ها آشنا باشند. به این دلیل تصمیم گرفتم خودم را برای کار با ماشین‌ها در این کارخانه آموزش دهم و تحت این شرط کار در اِرفورت را پذیرفتم.
من بسرعت به محیط عادت کردم، بزودی یک موقعیت بسیار خوب در محل کار و در بین همکاران و دوستان بدست آوردم و دیرتر به آیزِناخ رفتم، جایی که خیلی مورد علاقه‌ام واقع گشت. سپس تحت شرایط بسیار مطلوب به یک کارخانه در پراگ رفتم و بنابراین دوباره یک قطعۀ کاملاً جدید از جهان را شناختم که در آن چکمه تولید می‌شد. من در آنجا زیاد و با کمال میل در محافل یهودی رفت و آمد می‌کردم. مرحلۀ بعدی کار و زندگی‌ام باید وین، شهر کنار رودِ دانوبِ آبی رنگ نامیده می‌گشت. اما تقریباً چنین نگشت. من نتوانستم حقم را بگیرم و به بوداپست رفتم و از آنجا به یاش، اما آنجا هم محل اقامتم نبود. در اودِسا، جایی که من در موقعیتِ مدیریتی کار می‌کردمْ ارتباط بسیار خوشایندی داشتم. من دو ماه آنجا بودم که یک شب در حال پیاده‌روی یک افسر روسی نام من را صدا زد.
من نمی‌توانستم او را فوری بشناسم، چون افسران روسی تا زمانیکه در برابر یک فرد ناشناس ایستاده‌اند عادت دارند در کل تا اندازه‌ای منحصر به فرد باشند، من به این خاطر که او نام من را می‌داند بسیار شگفت‌زده شدم.
اما او بلافاصله خود را معرفی کرد، و در حقیقت بعنوان دوست دوران جوانی‌ام گراف z.
من هنوز هم نمی‌دانم که چرا او همدردیِ صمیمانه و وفادارانه با من را از یاد نبرده است.
او در همان روز من را از آنجا با خود به خانه‌اش برد، من را به همسرش معرفی کرد، و در کمال تعجب من و همسرش همدیگر را می‌شناختیم.
او دختر یک خانواده گراف از کورلَند بود که در نزدیکی تیلزیت املاک فراوان داشتند؛ او هنگام دیدار خویشاوندانش با من آشنا شده و من را در حال اسب‌سواری اغلب دیده بود. و دیدن یک صورت از وطنِ قدیمی در غربت او را خوشحال ساخته بود. نمی‌دانم چطور شد که من بعنوان دوست دوران جوانیْ در طول ماه‌ها و با کمال میل به یک دوست خانوادگی تبدیل شدم.
من همچنین از طرف گراف به چندین خانوادۀ سرشناس معرفی می‌شوم و واقعاً همانطور که می‌توانستم فقط آرزو کنم یک رابطۀ اجتماعی خوشایند داشتم.
این آداب شرق را باید ستود: گرچه آداب و رسوم شرق خشن‌تر و لحن‌شان مانند امپراتوری غرب صیقل‌داده نیست، اما آدم در آنجا به مردم معرفی و با بیشترین مهمان‌نوازی پذیرفته می‌شود، و این واژۀ "اینجا را مانند خانۀ خودتان بدانید!" دقیقاً صادقانه از دهانشان خارج می‌شود. از آنجاییکه سمج نبودمْ بلکه متواضعانه می‌گذاشتم مهربانیِ دوستان به من نزدیک شود و بعلاوه توسط استعدادم در موسیقی کمک می‌کردم که ساعات سرگرمیِ انجمن زیباتر گرددْ بنابراین می‌توانم بگویم که من از طرف همۀ کسانیکه در زمان اقامتم در اودِسا با آنها رفت و آمد داشتم با کمال میل به مهمانی‌هایشان دعوت می‌شدم. البته دوستم یک اسب از اصطبلش در اختیارم گذاشته بود، و این برایم بسیار لذتبخش بود که شب‌ها بعد از اتمام کار سوار بر اسب بر روی اِستِپ‌ها شکار کنم تا سپس چند ساعتِ مطلوب را در جمع آقایان و خانم‌های شاد بگذرانم. زمان از جهات دیگر هم برایم آموزنده بود، به این نحو که من اجازه داشتم زندگیِ نظامی و اردوگاهیِ روسیه را از نزدیک و با بهترین راهنمایی ببینم. من در آن زمان ناخودآگاه ارتش پروس و اتریش را که با امکانات‌شان قبلاً آشنا شده بودم با ارتش روسیه مقایسه می‌کردم.
خیلی متأسف و همزمان خوشحال بودم که دوستم در پائیز به سرگردی ترفیع یافته و منتقل شده بود. ما عمیقاً اندوهگین از همدیگر خداحافظی کردیم، زیرا بجز دوستیِ دوران جوانی همچنین رفت و آمدِ معتمدانه در این یک سال ما را به هم پیوند می‌داد.
برادر رئیسم که برای بازدید در اودِسا به سر می‌برد من را خیلی خوب شناخت و دلش می‌خواست من را برای کارخانه‌اش در ووچ بعنوان مدیر فنی استخدام کند. این یک موقعیت مطلوب بود، همچنین از نظر مالی. به همین دلیل آن را رد نکردم.
اما این شغل در آنجا بقدری مأیوسم کرد که بزودی به رفتن ادامه داده و به سمت ریگا رفتم. در این فرصت بعد از سال‌ها یک بار دیگر به دیدار خانۀ پدری رفتم. این بار آماده و بالغ با پدرم روبرو گشتم و دیگر ترس و خجالتِ سال‌های پیش را نداشتم. اما متأسفانه این بار هم هیچ بهبودی در شرایط داخلی نیافتم. من یک برادرناتنی بدست آورده بودم، اما آنطور که از دهان مادرخوانده‌ام مطلع گشتمْ او هم همان باری را باید بر دوش تحمل می‌کرد که مادرم بخاطرش کشته شده بود. به همین دلیل من فقط چهار روز در تیلزیت ماندم و بعد راهم را به سمت ریگا ادامه دادم.
آنجا بیشتر مورد علاقه‌ام بود، من دوباره رفت و آمد زیاد و زیبایی در خانواده‌های بهتری داشتم و میل به ازدواج کردن بیشتر از یک بار در من زنده گشت.
متأسفانه من در تمام عمر یک زنجیر نامرئی به دوش کشیده‌ام که مانع از ازدواج کردنم می‌گشت.
من چندین بار از سوی خانم‌ها در دوستانه‌ترین شکل به این کار تشویق شده بودم، و چند بار واقعاً به نظر می‌رسید که انگار باید خدای ازدواج مرا در آغوش گیرد، اما سپس این نگرانی به سراغم آمد و از خود پرسیدم: آیا واقعاً قادر به این کار هستم که به یک زن آنچیزی را ارائه دهم که بدرستی از شوهرش انتظار دارد؟
فکر ماجرای سیه‌روزی‌ای که به مادرم ضربه شدیدی زده بود من را همیشه از این کار بازمی‌داشت و به خود می‌گفتم نکند من هم دیرتر بگذارم همسرم به این یا آن شکل رنج ببرد.
احتمالاً اگر بر این وحشت غلبه می‌کردم برایم بهتر بود.
در این وقت بدبختی جدیدی به سراغم می‌آید!

چگونه من سروانِ منطقۀ کوپنیک شدم. (5)



آزادی طلایی
من در آن زمان به سمت فرانکفورت حرکت کردم تا موقتاً زمین محکمی در زیر پایم بدست آورم و به اطراف منطقه نگاهی بیندازم.
بیگانه بودن منْ ورود فوری‌ام در رابطۀ منظمِ یک کار معمولی را سخت می‌ساخت، و چون در این مدت صنعت دستخوش تغییر قابل توجهی شده بودْ بنابراین تصمیم می‌گیرم خود را کاملاً وقف کارِ ماشینی در کفاشی کنم. من اقدامات اولیه برای بدست آوردن محل کار در شهر اِرفورت را انجام دادم و در این بین می‌خواستم از وقتِ خود برای دیدار خانه و گور مادرم استفاده کنم.
بنابراین سفر طولانی از فرانکفورت به تیلزیت را شروع می‌کنم. این بار نه مانند رسولان با پای پیاده بلکه در یک قطارِ راحت.
تغییراتی که این سیزده سال در شکل ظاهری وطنم ایجاد کرده بود را با علاقه‌ای قابل درک مشاهد می‌کردم.
من قدم‌هایم را مرددانه به سمت خانه پدر و مادرم هدایت کردم و در ساعت چهارِ بعد از ظهر یک جمعه وارد اتاق‌های آشنا گشتم.
با چمدان کوچک سفر در دست به در می‌کوبم و با شنیدن "داخل شوید" وارد اتاق نشیمن می‌شوم.
پدرم به مبل تکیه داده و راحت نشسته بود. "شما چه کسی هستید؟ چه می‌خواهید؟" ــ من وقتی این پرسش از دهان او خارج شد لحظه‌ای لال در مقابلش ایستادم و بعد پرسیدم: "پدر، آیا دیگر فرزندت را نمی‌شناسی؟" ــ او پاسخ می‌دهد: "عجب، پس حالا بیرون آمده‌ای؟ چه مدت می‌خواهی اینجا بمانی!"
 
هرکس که محتوای این گفتگو را با دقت بخواند احتمالاً همانطور که من شگفت‌زده شده بودم شگفتزده خواهد گشت. من خسته و کوفته از نظر جسمی و روحی به خانۀ پدری بازمی‌گردم و اولین پرسشی که او از من می‌کند این بود: "تا کی می‌خواهی بمانی؟"
حالم طوری بود که انگار یک ضربۀ محکم به صورتم خورده باشد. من آرام و بی‌صدا چمدانم را در گوشه‌ای می‌گذارم.
لازم به ذکر است که پدرم در اکتبر سال قبل دوباره ازدواج کرده بود. مادرخواندۀ فعلی‌ام که قبلاً فقط یک نامه به من نوشته بود برایم کاملاً ناآشنا بود. از آنجاییکه وقتی به خانه رسیدم او حضور نداشتْ بنابراین توسط یکی از کارآموزانِ پدرم فوری از مزرعه به خانه آورده می‌شود، و نیمساعت بعد ما در مقابل هم ایستاده بودیم.
من نمی‌توانم بگویم که او یک تأثیر نامطلوب بر رویم گذاشت. برعکس، اگر ما بیشتر با هم می‌ماندیم و بیشتر همدیگر را می‌شناختیمْ می‌توانستم اعتماد کاملش را بدست آورم.
اما چون از اظهارات پدرم اینطور متوجه شدم که برایش یک مهمان ناراحت و ناخوشایند هستمْ بنابراین مدت اقامتم را فقط به چند روز محدود کردم.
ابتدا پس از قوی ساختن خود به دیدار اقوام و آشنایان می‌روم و تقریباً در آخر یکی از دوستان قدیمیِ مادرم را ملاقات می‌کنم. او صمیمانه‌ترین روابط را با مادر فوت شده‌ام داشت و همچنین در مورد نامه نوشتن به من به مادرم کمک می‌کرد.
او بعد از یک گفتگوی کوتاه دستم را می‌گیرد و برایم در حال اشگ ریختن علت مرگ مادرم را تعریف می‌کند.
بنا به روایت او پدرم همچنان تسلیمِ اشتیاقِ بازیِ زشتِ قماری بود که یکی از علل تیره‌بختی دوران جوانی‌ام به شمار می‌آمد.
او در روز مرگ مادرم دوباره با یک پول قابل توجه در جیب بیرون رفته و تمام پول را باخته بود و سپس ساعت یازده شب به قصد برداشتن پول از صندوق برمی‌گردد. مادرم که می‌دانست در اولین روزهای ماهِ جدید یک سفته باید پرداخت شودْ نمی‌خواست پول را به او بدهد و خودش را در مقابل کمدی که پول در آن بود قرار می‌دهد. از آنجاییکه پدرم می‌خواست از طریق آزار فیزیکی، هل دادن و ضربه زدن مادرم را به دادن پول مجبور سازدْ بنابراین ممکن است مادرم به زمین افتاده، سرش به لبه سختی برخورد کرده و به این خاطر مرده باشد.
دوست مادرم این را از یک شاهد عینی شنیده بود، از یک ترومپت‌نواز از هنگ سواره‌نظام که در اواخر شب از آنجا می‌گذشت و از میان پنجره تمام ماجرا را دیده بود. بنابراین من نمی‌توانستم در درستی آنچه گفته شده بود شک کنم.
با چه وحشتی من به این گزارش گوش می‌دادم و چه تأثیری این گزارش بر من گذاشت به سختی قابل توصیف است.
این زن از من خواست بگذارم جسد مادرم را برای معاینه از خاک بیرون آورند و علیه پدرم شکایت کنم. این درخواست را نمی‌توانستم و اجازه نداشتم انجام دهم!
این کار به چه چیز باید منجر می‌گشت و چه فایدهای می‌توانست داشته باشد!
من سپس در غروب به گورستان رفتم، صلیبی را که بر روی گور مادرم است با دست گرفتم و مدتی طولانی، من نمی‌دانم چه مدت، آنجا دراز کشیدم. سپس چند برگ از بوتۀ رُزی که بر روی گورش می‌روید چیدم ــ تنها یادگاری‌ای که برایم از مادر فراموش‌نشدنی‌ام باقی‌مانده است. پس از آن با این تصمیم قطعی به خانه پدری بازگشتم که آنجا را هرچه زودتر ترک کنم. محل اقامتم نمی‌توانست اینجا باشد. نامادری‌ام نمی‌توانست به خودش توضیح دهد که چه چیز من را اینطور ناگهانی دوباره به رفتن واداشته است.
من مایل نبودم گفتگویی در این مورد انجام شود، بخصوص وقتی پدرم در برابر من بطور غیرموجهْ اما خیلی قابل درک‌ سعی می‌کرد از مادرخوانده تجلیل و مادر فوت شده‌ام را تحقیر کند. این من را منزجر می‌ساخت.
رفتن من یک تصمیم قطعی بود.
من بعد از ظهرِ روز بعد برای دومین بار خانه‌ام را ترک کردم. این بار خیلی فقیرتر از دفعۀ قبل. من حالا می‌دانستم که دیگر برایم خانه‌ای وجود ندارد!

چگونه من سروانِ منطقۀ کوپنیک شدم. (4)



در زونِنْبورگ
قبل از آنکه حالا از غم‌ها و شادی‌هایم در زونِنْبورگ، یعنی در دارالتأدیب زونِنْبورگ در سلول گداها، دزدان و کلاهبردران تعریف کنمْ باید در باره کارمندانِ خانه‌ای که در زندان موآبیت دیده بودم چیزی بگویم. در آنجا کادر رسمی در آن زمان از دارالتأدیبی به نام "خانه ناهموار" بودند، و در کل یک روحیه انسانی در آنجا حاکم بود که عذاب دادن غیرضروری زندانیان را رد می‌کرد، اما بدون غفلت از جدیتی که باید بر آدم‌های مختلفی که آنجا گرد هم می‌آیند مطلقاً حکومت کند. من می‌خواهم باور کنم که در آنجا هم مجازات‌هایی اگر که ضروری تشخیص داده شده باشندْ تعیین شده‌اند، با این حال فکر می‌کنم که در کل کارمندان رفتار خود را در برابر تک تک افراد زندانی به گونه‌ای تنظیم کرده بودند که برای نظم و دیسیپلینِ خانه کفایت می‌کرد، بدون آنکه زندانی‌ها را بی‌جهت تحریک کند یا به آنها صدمه بزند.
روحیه حاکم آن زمان در بین کارمندان دارالتأدیب زونِنْبورگ که حالا من به آنجا منتقل شده بودم کاملاً متفاوت بود. بعد از آنکه آنچه من در طول اقامتم از زندانی‌ها و مسئولان تجربه کردمْ واقعاً در آنجا آنچه را که آدم "جهنم" می‌نامد وجود داشت. فقط بربریت و خشونت وحشیانه روش کار بود.
خودِ مدیر، یک شخص منحصر به فرد، بعنوان یک پسر خیابانی در سال 1813 با ارتش به فرانسه رفته بود، سپس بعنوان طبل‌زن استخدام شده و عاقبت به یک موقعیت کم اهمیت ارتقاء یافته بود.
او عادت داشت وقتی مردم برای تحقیق و مجازات پیش او برده می‌شدند با یک غرور خاصی بگوید: "من هم مثل تو قبلاً پسر خیابانی بودم!"
او بعنوان مدیر در نزد روئسای منطقه در فرانکفورت/اودر از شهرت خاصی برخوردار بود، زیرا او موفق شده بود صندوق پول اداره را تا حد امکان سودمند شکل دهد؛ و شکایت‌ها از رفتار وحشیانۀ او نسبت به زندانیان در آن زمان گوش شنوایی پیدا نمی‌کرد.
وقتی زندانیان تحت این فرمانروایی بیش از حد تنبیه بدنی می‌شدند و از درد فریاد می‌زدند: "آخ خدایا، آخ خدایا!" سپس او با تمسخر به آنها پاسخ می‌داد: "تو در اینجا خدایی نداری، در اینجا من خدا و شیطان تو هستم!"
نوشتن تمام چیزهایی را که در مورد او و اعمالش در سال‌های اول اقامتم در دارالتأدیبِ زونِنْبورگ تجربه کرده‌ام برایم نفرت‌انگیز است. من این حق را برای خود محفوظ می‌دارم که دیرتر در مورد جزئیاتِ سیستمی که آن زمان در آنجا برقرار بود بپردازم. امروز فقط می‌خواهم طبق ضرب‌المثل قدیمی بگویم: "سیب دور از درخت نمی‌افتد!" کارمندانِ دولتی که زیر نظر این مؤسسه کار می‌کردند مانند خود او بودند.
وقتی کارمندی بعنوان خدمتِ آزمایشی استخدام می‌گشت و واقعاً اندکی قلب داشتْ بنابراین هرچه زودتر خدمت را ترک می‌کرد. فقط کارمندانی می‌ماندند که با توجه به نگرش درونی‌شان با مدیر در یک سطح ایستاده بودند یا برایشان این شغل آخرین راه نجات بود.
اندکی قبل از منتقل شدنم به دارالتأدیبْ ادامۀ شکایات از مدیر توسط دولت شنیده شده بود؛ او از شغلش برکنار شده و یک مدیر جدید به نام آقای گولِّرت جایگزین او شده بود. او مأمور شده بود این دارالتأدیبِ آلوده را پاک کند. آنطور که من می‌توانم با رضایت فراوان بگویم، آقای مدیر گولِّرت این اعتماد دولت به خود را تا حد امکان خدشه‌دار نساخت و برای جارو کردن این اصطبل آلوده زحمت فراوان کشید.
او مدت چهارده روز از هشت صبح تا هفت شب مدام زندانیان را می‌پذیرفت و به شکایت‌شان گوش می‌داد. او همچنین شکایات افرادی را که با حق مطرح می‌گشت تا حد امکان منصفانه بررسی می‌کرد.
تعداد زیادی از کارمندان بلافاصله اخراج می‌شوند، برخی دیگر منتقل می‌شوند، تعدای هم که نمی‌توانستند دیگر تحمل کنند داوطلبانه رفتند. اما روحی که یک بار در دستگاه اداری نفوذ کرده بود مانند خمیرمایه هنوز بر رفتار تازه‌واردان تأثیر می‌گذاشت. این یک تجربه قدیمی‌ست که در هر انسانی یک مستبد زندگی می‌کند که البته تحت چنین شرایطی مانند اینجا به شیوه‌ای خاص به زندگی ادامه و خود را توسعه خواهد داد.
اما این انتقال برایم جدا از انتظارِ وحشتی که یک چنین خانۀ جدید، ناشناس و بدنامی در یک زندانی بیدار می‌سازدْ برخی چیزهای دیگری را هم که برای زندگی دیرترم اهمیت زیادی پیدا کردند بیدار ساختند. اگر هم دیسیپلین در دارالتأدیب بطور غیرضروری "خشن" بود، اما من به این خاطر کمتر عذاب کشیدم، زیرا من همیشه در برابر هم‌زندانی‌هایم از یک خودداری کردنِ خاص پیروی می‌کردم و به خودم اجازه نمی‌دادم در خلافکاری‌هایشان دخالت کنم و در نتیجه در مقابل برخی از درگیری‌ها با اداره در امان ماندم.
گرچه من در ابتدا بعضی چیزهای ناخوشایند دیدمْ اما همچنین با چیزهای خوبی هم روبرو شدم. قبل از هر چیز گروه زیبا و آموزش‌دیدۀ کُر که هم در کلیسا عبادت گروهی را زیباتر می‌ساخت هم تحت شرایطی در حیاط برای زندانیان لذت‌های موزیکالی تدارک می‌دید که بسیاری از مردمِ آزاد از آن محرومند. آقای مدیر گولِّرت یک دوست بسیار ویژه و حامی آواز بود، درست مانند همسرش که فکر می‌کنم در اصل یک معلم بوده باشد. او خودش موزیکال بود و توسط نفوذش از تمایلات آقای گولِّرت حمایت می‌کرد.
از آنجاییکه من صدای نسبتاً خوبی دارمْ بنابراین خیلی زود وارد گروه آواز کُر شدم و در طول سال‌ها به خودم آموزش خوانندگی دادم و تقریباً هر قسمتی را که خیلی سخت نبود بدون تمرین قبلی می‌خواندم. من همچنین دیرتر دومین سولیست در باس شدم، و مدتی بعد تا حدودی شخصیت کلیدی در آوازهایی که در دوران آزادی به آنها گوش می‌دادم. علاوه بر دانشی که بدست آورده بودم همچنین دارای چیزی هستم که به آن گوش موزیکال می‌گویند.
این ادعای من را یک برخوردِ کوتاه با یک کوک‌کنندۀ حرفه‌ای اُرگ که یک اُرگ تازه کوک شده را برای تحویل دادن آورده بود اثبات می‌کند. من بعد از آنکه پانزده دقیقه به نواختن او گوش کردم به او گفتم: "اُرگ دقیقاً کوک نشده است!" او می‌خواست بزرگ‌ترین شرط را برعکسِ ادعای من ببندد. اما بعد از آنکه اُرگ را بررسی کرد بسیار متحیر شده بود که حق با من بوده است و دو تُن دارای کوک بایسته نبودند.
بنابراین موسیقی برایم در آنجا و برای زندگی دیرترم فقط شادی، آرامش و تعالی به ارمغان آورد. و بجز این اجازه انجام کار دیگری را هم داشتم که برایم بعداً در زندگی بسیار مفید بود. برای بیشتر از پنجاه در صد از زندانیان مکاتبه با بستگان بسیار سخت بود؛ و بدتر از آن کنار آمدن با این موضوع بود: نامه‌های ارسالیِ زندانیان ابتدا توسط کارمندان خوانده می‌شد و به همین دلیل آنها بخاطر نوشته‌های ناقص‌شان از ارسال نامه‌ها خجالت می‌کشیدند.
آن زمان زندانیان اجازه داشتند از کمک هم‌زندانیانی استفاده کنند که بیشترین توانایی را داشتند و می‌توانستند خواسته‌های مورد نظرشان را بفهمند و به آنها شکل دقیقی دهند.
زندانیان در این زمینه به من اعتماد ویژه‌ای داشتند، در ابتدا چند نفر پیشم هجوم آوردند و از من خواهش کردند نامه‌هایشان را بنویسم. این نامه‌ها در ابتدا فقط مسائل خانوادگی بودند، دیرتر باید خطاب به مقامات رسمی هم نامه می‌نوشتم. برایم نوشتن دعاوی حقوقی استثناء بود، چون خیلی زود این تجربه را بدست آوردم که هرکس خود را درگیر روندِ دعوا می‌کندْ به مسائلش فقط از دیدگاه جانبدارانه می‌نگرد و بی‌طرفیِ قضاوت در مورد خودش در این موضوع را کاملاً از دست می‌دهد، بله، چنین فردی می‌خواهد برایش دروغ‌های آشکاری نوشته شود که خودش هم به آنها باور ندارد، زیرا او فکر می‌کند به این ترتیب به محاکمه‌اش یک چرخش مطلوب می‌دهد.
من همیشه فقط چیزهایی را می‌نوشتم که فکر می‌کردم با حقیقت مطابقت دارند و این را برای خود اصل قرار دادم.
بعداً زندانیانی هم سعی کردند پیشم بیایند که می‌توانستند نامه‌هایشان را خوب بنویسند اما اعتماد داشتند که من می‌توانم نامه‌هایشان را واضح‌تر از خودشان توضیح دهم.
این نامه‌نگاری‌ها با داستان‌ها و گزارش‌های مرتبط با آنها برایم بسیار آموزنده بود، زیرا من از این طریق با نیازها، آرزوها، امیدها و شرایط اقتصادی توده بزرگی از مردمی که به متنوع‌ترین اقشار تعلق داشتند؛ از قبیل کارخانه‌داران و ملاکین تا متواضع‌ترین کارگران آشنا شدم و مورد اعتمادشان قرار گرفتم. اگر بعدها در زندگی تا اندازه برایم آسان گشت تا فوراً به شرایط و افکار افرادی که در مقابلم ایستاده‌اند فوراً راه یابمْ بنابراین باید همیشه آن را نتیجه آن سال‌های سختِ کار ذهنی بدانم.
اما توسط این فعالیت همچنین یک تأثیر خاص هم در بالا و هم در پایین بدست آوردم و این می‌توانست به یک رابطه واقعاً خوشایند منجر شود، به شرطی که از دست دادن آزادی شخصی همیشه یک فشار سنگین بر دوشم قرار نمی‌داد.
مدت کوتاهی پس از شروع محکومیتم در دارالتأدیب زونِنْبورگ از پدرم هم یک ملافات داشتم که در پیش خواهرم در کُلن بود و در راه بازگشت شخصاً به ملاقاتم آمد.
من در این لحظه هم تحقیر شده با یک خطای سنگینِ خاص در برابر او ایستاده بودمْ اما با این حال نمی‌توانستم بر آن چیزی غلبه کنم که جوانی‌ام را نابود ساخته بود و او بطور قابل توجهی در آن نقش داشت.
این ساعت هم مانند بسیاری از ساعات زندگی‌ام می‌گذرد. این ساعات برای من برای تمام عمر یک ساعت غم‌انگیز باقی‌مانده است.
چند سال بعد شوم‌ترین سرنوشتی که می‌تواند برای فردی در موقعیت من اتفاق افتد برایم رقم می‌خورد ــ مرگ مادرم! و در واقع یک مرگ در شرایطی بسیار خاص.
من در اولین جمعه ماه مارس سال 1878 بعلت تلاش بیش از حد به ذات‌الریه شدیدی مبتلا شدم که انتقال فوریم به بیمارستان را ضروری ساخته بود؛ روز شنبه دماسنج یک تب بالای 42 درجه را نشان می‌داد.
در همان روز شنبه مادرم ظاهراً در اثر سکته مغزی در ساعت یازده و نیم شب فوت می‌کند.
پس از پیام تلگرافی به خواهرم در کُلن او فوری خود را به بستر مرگ مادر می‌رساند و اولین کارش این بود که من را از درگذشت عزیزمان آگاه کند. این نامه در واقع به دارالتأدیب می‌رسد؛ کشیش دارالتأدیب وقتی من بیهوش و در حال هذیان‌گویی در بستر بیماری دراز کشیده بودم با نامه در جیب به ملاقاتم می‌آید، اما از محتویات نامه طبق دستور پزشک به من اطلاع داده نمی‌شود.
در چنین مواردی به خویشاوندانِ زندانی اطلاع داده نمی‌شود یا در هر صورت در آن زمان اطلاع داده نمی‌شد. بنابراین خواهرم در حالی که در تیلزیت مانده بود چهارده روز انتظار پاسخ نامه‌اش را می‌کشد، و وقتی نامه‌ای از من دریافت نمی‌کند با عصبانیت از رفتارم به کُلن برمی‌گردد.
پس از این ماجرا و بدون تقصیر من شکافی بین ما ایجاد می‌گردد که نتوانست در طول بیست و پنج سال از بین برود. او در آن زمان با این تصور زندگی می‌کرد که اگر من آنقدر بی‌عاطفه‌ام که حتی مرگ مادر هم تکانم نمی‌دهدْ بنابراین دیگر هیچ تلاشی فایده نخواهد داشت. او از من دست کشیده بود. کارمندان دارالتأدیب ابتدا پس از گذشت شش هفته از دریافت نامه و با انجام اقدامات احتیاطیِ لازم من را از مرگ مادرم مطلع ساختند. آنچه را که دکتر سعی داشت با انجام یک چنین اقدام احتیاطیِ از پیشامدش جلوگیری کند، یعنی عود کردن بیماری، با این وجود با شنیدن این خبر عود می‌کند و سیزده هفته طول می‌کشد تا توانستم دوباره بستر بیماری را ترک کنم.
من در آن زمان از همۀ شرایط وحشتناک مرگ مادرم اطلاع نداشتم وگرنه احتمالاً زنده نمی‌ماندم.
آنطور که بعداً فهمیدمْ مادرم تا جائیکه دستانش می‌توانستند در عاشقانه‌ترین شکل برای تأمینم تلاش کرده بود تا زندگیِ بعد از ورود به آزادی را برای خودم دوستانه شکل دهم. متأسفانه من نتوانستم از میوه عشق او لذت ببرم.
وقتی من به خانه پدری بازگشتم تمام آنچیزهایی که مادرم در این سال‌ها برای من آماده و تهیه کرده بود صاحب دیگری پیدا کرده بودند و من کوچک‌ترین یادبودی بدست نیاوردم.
در این بین روز آزادیم نزدیک شده بود.
من به پیشواز یک آینده مبهم می‌رفتم و مطلقاً در این مورد شک نداشتم که شهروندانم زندگی را برایم بسیار سخت خواهند کرد. من توسط آشنایانِ بدبختی که به زندان داخل و خارج می‌گشتند به اندازه کافی شنیده بودم که بتوانم تمام سختی‌هایی که یک فردِ از زندان آزاد شده را تهدید می‌کردْ خیلی شفاف بشناسم.

چگونه من سروانِ منطقۀ کوپنیک شدم. (3)



جاندار مُرده
من برای اجرای حکم دادگاه به زندان جدیدِ موآبیت منتقل می‌شوم.
لحظه‌ای که دروازه‌های آزادی به روی آدم بسته می‌شوندْ مطمئناً لحظه‌ای سخت است، و ناامیدی من را هم با فکر کردن به اینکه حالا زندگیِ آینده‌ام چگونه خواهد شد اسیر خود می‌سازد.
در آغاز وقتم را در سکوت غم‌انگیزی به فکر کردن گذراندم. من وقایع را در یک نامۀ مفصل به خانه شرح دادمْ اما هیچ پاسخی دریافت نکردم. من تقریباً مأیوس بودم و همچنین فکر می‌کردم که پدر و مادرم من را هرگز نخواهند بخشید.
سپس روحانی زندان که ضمناً وفاداری‌ام به مسیحیت را تأیید کرده بود میانجیگری می‌کند و سرانجام با کمک او آشتی پدر و مادرم به آن اندازه می‌رسد که می‌توانستم نامه ارسال و دریافت کنم.
این تبادل نامه برایم با پیچیدگی‌های بزرگی همراه بود. خواهر بزرگترم چند سال قبل از دستگیری من ازدواج کرده و به روسیه رفته بود. خواهر کوچکترم هنوز در سن مدرسه بود و بستگانم از دریافت نامه از دست پستچی که در آن زمان هنوز با مُهر زندان ارسال می‌شد خجالت می‌کشیدند، بنابراین نامه قبل از اینکه به دست پدر و مادرم برسد ابتدا از دست خواهران و برادرانم می‌گذشت.
زندگی ظاهری‌ام در حوزه‌های تنگ محدود شده بود، از طرف دیگر اما این فرصت را داشتم که زندگی درونی‌ام را کمی دوستانه‌تر شکل دهم.
در آن زمان اداره زندان در کتابخانه‌اش دارای یک مجموعۀ عالی از آثار تاریخ، جغرافیا و سفر بود. علاوه بر این مجلات هم در آنجا نگهداری می‌شدند و با کمال میل در اختیار زندانی‌هایی که مایل بودند آنها را بخوانند قرار داده می‌شد.
هنگامیکه اولین طوفانِ احساساتم فروکش کرد و من خود را به واقعیت اجتناب‌ناپذیر تسلیم ساختمْ خیلی زود لذتی در ادامۀ تحصیلِ انسانِ درونم یافتم.
معلمِ آن زمان به نام هاینریش می‌دانست که چگونه اعتمادم را جلب کند، و او برایم یک راهنمای خیرخواه در مسیر آموزشم بود.
در ابتدا مبحث تاریخ بود که پس از پایان تحصیلات مدرسه‌ای من را مجذوب خود ساخت. من بطور متوالی آثار اشلوسر، راومر، رانکه، بِکر و منسِل را مطالعه کردم، و از آنجاییکه دیدگاه تک تک تاریخ‌نگاران با یکدیگر بطور قابل ملاحظه‌ای متفاوتندْ بنابراین من خود را عادت دادم تا در باره تمام این وقایع تاریخی یک قضاوت مستقل داشته باشم.
مطالعۀ جغرافیا در پیِ تاریخ به خودی خود رخ داد. در اینجا کتاب‌های درسیِ شاخت و دانیِل برایم به عنوان راهنما عمل کردند.
من برای اینکه این امکان را برای خودم پدید آورم تا تک تک گزارش‌ها را بر روی نقشه بررسی کنمْ بنابراین یک نقشه اطلس از کیپرت خریدم که باید از درآمدم برای آن شانزده تالر می‌پرداختم.
من در ارتباطی تنگ با مطالعۀ تاریخ همچنین تاریخ اصلاح‌طلبی‌های مورخان مختلفی را نیز در اختیار داشتم و از آنها هم در اوقات فراغت مشتاقانه استفاده کردم و از این طریق توانستم در مورد دیدگاه‌های مذهبی یک قضاوت نسبتاً دقیق داشته باشم، طوریکه آموزش‌های دینی‌ای را که در جوانی دریافت کرده بودم بطور قابل توجهی تقویت و زنده ساخت.      
با علاقۀ سرزنده‌ای که من در جوانی برای اعمال ارتش خودمان بدست آورده بودمْ طبیعی‌ست که علاقۀ کاملاً خاصی به تاریخِ پروس داشته باشم، عمدتاً به تاریخ دو قرن اخیر که موضوع خودآموزی‌ام قرار دادم.
تعداد کثیری از شخصیت‌های نیرومندی که در این دو قرن در صحنه جهانی قدم گذاشته بودند من را به شدت مجذوب می‌کردند، و من تمام رهبران و قهرمانانِ دوران امرای بزرگِ انتخابگر بمانندِ فریدریش ویلهلم اول و فریدریش کبیر را در زندگی و کارهای‌شان با علاقه زیادی دنبال کردم.
من به هیچ وجه نمی‌توانم بگویم که در آن زمان یک قصد قطعی برای استفاده از نتایج این مطالعه داشتم؛ این یک اشتیاق بود که من را فراگرفته بود. خاله‌ام که در برلین زندگی می‌کرد به سفارش مادرم چند بار به ملاقاتم آمد و هر بار به شدت سرزنشم کرد. همچنین خواهر بزرگم که از روسیه برگشته و در برلین زندگی می‌کرد چند بار به ملاقاتم آمد. اما شرایط افسرده‌ای که ساعات ملاقات در آن انجام می‌گشتْ اجازه گفتگوی مفصل را غیرممکن می‌ساخت.
حالا آدم می‌داند که معاشرت با رفقای همسن و سال برای همه، مخصوصاً در دوران جوانی و در سال‌های رشد بسیار ضروری‌ست، اما از آنجائیکه همه چیز، همه چیز از من دریغ شده بود، بنابراین جای تعجب نیست که روحیه‌ام بتدریج تلخ و تحریک‌پذیر گردد.
در بحبوحۀ این مبارزه من یک بار دیگر این شانس را داشتم مادر خوبم را ببینم و با او صحبت کنم. برایم کاملاً ناممکن است که محتوای این گفتگویِ آخر را با کلمات بیان کنم. تمام دلشکستگی‌هایی که من برایش بوجود آوردم و تمام بارِ رنج‌هایی که او سال‌های طولانی در سکوت تحمل کرد را چشم‌های مادریش به وضوح بیان می‌کردند، در حالیکه دهانش فقط با لکنت سخن می‌گفت و قلبش از غم تقریباً می‌شکست. کافی‌ست، این ساعت هم به پایان رسید، و آخرین نگاهی که من از مادرم دریافت کردم پُر از مهربانی و عشق بیکران بود.
من دیگر او را دوباره چهره به چهره ندیدم.
خواهر کوچکترم که در تیلزیت از او خداحافظی کرده بودم (او در آن زمان یازده ساله بود) بعد از به پایان رساندن تحصیلات متوسطه به پیش دخترخاله‌ام در کلن نقل مکان کرده بود، و به این ترتیب برای من تبادل نامه با خانواده‌ام، بخصوص با پدر و مادرم بسیار سخت شده بود.
در این میان قانونی تصویب می‌شود که بر طبق آن سلول انفرادی برای زندانیان نباید بیش از سه سال طول بکشد. طبق این قانون انتقالِ من به زندان زوننبورگ انجام می‌گیرد.
خلاصۀ مطالعات تاریخی در دوران زندان برایم این بود که زور همیشه بر قانون برتری دارد و اینکه مفهوم "قانون" آنگونه که مردم آن را درک می‌کنند در واقعیت یک ایدۀ ناب، یعنی توهمی بیش نیست. به این ترتیب نتیجۀ خشونتِ اکتسابی گشته (مثلاً در آمریکا) همیشه یک وضعیت قانونی‌ست و تا زمانی که خشونت فعلی وجود دارد معتبر است.

چگونه من سروانِ منطقۀ کوپنیک شدم. (2)



دوازده سال زندان برای حواله‌های جعلی 
یقیناً گام سختی‌ستْ وقتی آدم مسیرش در دوردست را با قدم گذاردن به ناشناخته‌ها طی کند. من امید را با خود برداشته بودم تا در دوردست خوشبختی را جستجو و پیدا کنم، بنابراین مسیرم را از طریق کونیگزبِرگ بسوی دانسیگ ادامه می‌‎دهم. 
کونیگزبِرگ در رابطه با به یاد آوردن خاطرات گذشته‌ام برایم محل جالبی نبود. من هنوز دانسیگ را نمی‌شناختم. وانگهی می‌خواستم دریا را ببینم و به این خاطر مسیرم را از دانسیگ به سمت اشتِتین بر روی اوست‌زه ادامه می‌دهم. 
در نوی‌فارْواسِر برای اولین بار با توپ‌های بزرگِ از فولاد در وقارِ باشکوهش از فاصلۀ کاملاً نزدیک روبرو شده بودم. کشتی بخاری‌ای که من با آن بر روی آب سفر می‌کردمْ دو توپ را برای استحکامات شهر بندریِ سوینه‌موینده بار زده بود، و من از اوقات فراغت در طول سفر استفاده می‌کردم تا خودم را با مکانیسم توپ آشنا سازم. 
مقصد سفرم برلین بود. من با قطار می‌راندم و تا جائیکه به یاد دارم در یک شبِ یکشنبه به پایتخت رسیدم. 
خاله‌ام که در برلین زندگی می‌کرد بعد از فوت شوهر اولش دوباره ازدواج کرده بود، و شوهرش، شوهرخاله‌ام، شغل اصلیش را که خیاطی بود به میخ آویزان کرده و با یک تیزبینی خاص برای نیازهای زمانه به عکاسی روی آورده بود. بعد از آنکه او در تیلزیت تحصیلات مقدماتی‌اش را به پایان رساندْ در اوایل دهۀ شصت به برلین نقل مکان کرد. من گمان می‌کنم که شوهرخاله‌ام در حرفۀ خود ماهر بود، زیرا مدت کوتاهی بعد از افتتاح یک مغازه در برلینْ در کُلن هم شعبه‌ای راه‌اندازی می‌کند. دخترخاله‌ام، دختر ناتنیِ شوهرخاله‌ام، مدیریت شعبه در کُلن و خاله‌ام مدیریت مغازه در برلین را به عهده می‌گیرند. شوهرخاله‌ام می‌گذاشت کارهایی را که در کُلن سفارش داده می‌شدند در شعبۀ برلین انجام دهند. در ضمن او یک مغازه هنری هم دایر می‌کند. 
حالا از آنجائیکه میان مادرم و خواهرش یک رابطه سالم خواهری برقرار بودْ بنابراین می‌توانستم بدرستی انتظار داشته باشم که خاله‌ام حمایتی را که در شرایط پریشانم لازم بود به من اعطا کند. بنابراین سفرم به برلین به هیچ روی یک جهش در تاریکی و همچنین داشتنِ شوق زندگی کردن در شهر بزرگی که آن زمان هنوز نمی‌شناختم نبود. 
من صبح یکشنبه با یک نگرانیِ پنهانی به سمت خانۀ خاله‌ام گام برداشتم. او همیشه من را توسط آرامش و استواری‌اش تحت تأثیر قرار داده بود، و من در برابرش وجدان خوبی نداشتم. اما این را هم می‌دانستم که چقدر برای مادرم ناگوار می‌توانست باشد اگر خاله‌ام در مورد اتفاقات وحشتناکی که در خانواده ما رخ می‌داد مطلع شود. 
تأثیری را که من آن زمان از برلین دریافت کردمْ آنطور که آن را همیشه به عنوان شهروندِ یک شهر کوچک تصور می‌کردمْ هیچ گیرا نبود. من برعکس تا حدودی سرخورده بودم، زیرا تصاویری که از برلین برای خود در خیالم پرورانده بودم بسیار اغراق‌آمیز بودند. تنها چیزی که در ابتدا نظرم را جلب کردْ توپ‌های به غنیمت گرفته شده از جنگ 1866 بود که در اونتردِن‌لیندن قرار داشتند. وقتی در حوالی اونتردِن‌لیندن بودم نمی‌توانستم از این لذت بگذرم و به آن سمت قدم نزنم و با علاقه توپ‌ها را موشکافانه بازرسی نکنم. من از ایستگاه قطار اشتِتین به سمت پوتسدامر اشتراسه می‌راندم و باید به این خاطر از اولین تراموای اسبی برلین استفاده می‌کردم. 
این در آن زمان چیزی کاملاً جدید و افتخارِ برلینی‌ها بود. دیدن اینکه اکثر مردم با چه لذتی ریل‌ها و واگونِ متحرکِ بر رویشان را تماشا می‌کردند جالب بود و وقتی آنها در واگون می‌نشستند بلافاصله می‌گفتند از اینکه یک بار از اتوبوس وحشتناک برای مدت کوتاهی رهایی یافته‌اند چه احساس خوبی دارند. 
خویشاوندانم به این خاطر که من چنین غیرمنتظره به ملاقات‌شان رفته‌ام در ابتدا غافلگیر و سپس همچنین خوشحال شده بودند. مادرم و خواهرش برای سال‌های طولانی همدیگر را ندیده بودند. مبادلۀ نامه هم با هزینۀ بالای پُست در آن زمان به حداقلِ ممکن کاهش یافته بود، و بنابراین چیزهای زیادی برای تعریف کردن وجود داشت. 
من بطور غریزی احساس می‌کردم که اگر رنج‌هایی را که مادرم متحمل شده بود در نزد خواهرش فاش نکنم به نفع مادرم عمل می‌کنم. اما من دیرتر از این پنهان ساختن و همچنین اعتراف نکردنِ رُک به جرم‌های خودم در نزد خاله پشیمان شدم. در ابتدا یک سرکشی من را از این کار بازداشت، همان سرکشی‌ای که در نتیجۀ آن آدم باید شرمسار شود. 
من بزودی برای خودم کار پیدا می‌کنم، و از آنجائیکه در آن زمان کارگر نسبتاً ماهر و دقیقی بودمْ بنابراین می‌توانست زندگی‌ام احتمالاً در مسیرهای آرام‌تری بیفتد، اگر که در کارگاه‌ها به تنهایی کار می‌کردم. همکارانی که از وضع مالیِ بهتری برخوردار بودند شروع می‌کنند به مسخره کردن لباس‌های فقیرانه و ظاهر بی‌پیرانه‌ام که با توجه به محتویاتِ ناچیز کیفِ‌ پولم برایم یک ضرورت بود. 
از آنجاییکه آدم در سال‌های جوانی کمتر می‌تواند تمسخر را تحمل کندْ بنابراین جای تعجب نیست که بخاطر وضعیت فعلی‌ام یک ناسازگاری در من شکل گیرد و بدون آنکه واقعاً به آن نیاز داشته باشم ناخشنود شوم. 
متأسفانه در این زمان من یک حواله پستی دریافت کردم که در آن یک بدهی به مبلغ سه تالر به من پرداخت شده بود. تحویل حواله پستی در آن زمان به شکل متفاوت از امروز صورت می‌گرفت. گیرندۀ حواله پستی باید خودش و یا نماینده‌ای از او مبلغ درج شده در حواله را با ارائه برگۀ حواله پستیْ در اداره پست دریافت می‌کرد. 
حالا وقتی من برگۀ حواله را برای امضاء کردن در دست گرفتم و نگاهی به بالای آن انداختم، در این وقت مانند یک صاعقه این فکر به ذهنم خطور می‌کند: 
"اگر تو قبل از عدد >3‌< یک >2‌< بگذاری و در جلویِ حروفِ نوشته شدۀ >سه< بیست بنویسی، بنابراین تو بجای سه تالر بیست و سه تالر دریافت خواهی کرد!" 
این بیشتر یک ایدۀ آنی بود که کنجکاویم را برانگیخت و قصد نداشتم که بگذارم واقعاً به من بیست تالر بیشتر بپردازند. با این وجود پس از لحظۀ کوتاهی قلم را مصممانه برمی‌دارم و به روش ذکر شده در بالا ورقه حواله پستی را تکمیل و امضا می‌کنم و به اداره پست می‌روم. من کنجکاو بودم که آیا واقعاً مبلغ تغییر داده شده را به من تحویل می‌دهند یا نه. 
من کاملاً شگفت‌زده بودم وقتی کارمندِ پشت گیشه بدون هیچ اعتراضی به من بیست و سه تالر بجای سه تالر تحویل داد. 
من اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم که کمبودِ پول می‌توانست توسطِ ثبت حواله در دفترِ پست کشف شود. من با خوشحالی برای خودم لباس‌های بهتری خریدم و فکر کردم: "حالا تو یک مرد ساخته شده‌ای و از تمام رنج‌ها رهایی یافته‌ای!" 
وقتی دوباره به کارگاه برگشتم استادم تعریف کرد که یک کارمند پُست به همراه آقایی با لباس غیرنظامی آنجا بوده‌اند و سراغ تو را گرفته‌اند. البته در این وقت برایم روشن می‌شود که کل ماجرا آنطور که من تصور می‌کردم چندان راحت سپری نخواهد گشت، و برای رهایی از عواقب احتمالی، همانطور که بسیاری از مردم در چنین مواقعی همین کار را انجام می‌دهند، برای فرار آماده می‌شوم.
در چنین وضعیتی نمی‌دانستم به کجا باید فرار کنم، اما از آنجا که یک فرار هزینه هم دارد ولی کیف پولم دوباره از مصرف زیاد رنج می‌بردْ بنابراین فکر کردم: "تو تا حال یک بار موفق شده‌ای، بنابراین دوباره موفق خواهی شد!" 
من برای دومین و سومین بار امتحان کردم و همیشه دوباره موفق شدم. عاقبت اما گستاخ شدم و برگۀ حواله پستی را با بی‌دقتی پُر کردم، به طوریکه نوشتهْ دو رنگِ جوهرِ متفاوت را نشان می‌داد. کارمند پشت گیشه متوجه این موضوع می‌شود و می‌گذارد که من را دستگیر کنند، و بعد معلوم می‌شود که من چندین حواله پستی دیگر را هم جعل کرده‌ام. 
آدم باید اینجا در نظر داشته باشد که این جعل کردن‌ها در زمانی رخ دادند که قانون کیفریِ قدیم که مدت‌هاست لغو شده است هنوز معتبر بود. طبق قانون فعلی اصلاً نمی‌توانستم بخاطر این موضوع به زندان محکوم شوم، زیرا من در هنگام ارتکاب این جرم هنوز به سن هجده سالگی نرسیده بودم. اما عاقبت رئیس هیئت داوران با توجه به اینکه آنچه را که من جعل کرده‌ام اسناد عمومی بوده‌اندْ بنابراین شرایط تخفیف‌دهندۀ درخواستی را رد می‌کند و دیوان عدالتْ همانطور که در پرونده آمده استْ فقط با استناد به این نظر توانست به شرح زیر حکم صادر کند: "ده سال حبس و 1500 تالر جریمه یا ــ دو سال حبس در ازاء جریمه نقدی" در مجموع دوازده سال زندان. 
من به ناامیدی نزدیک شده بودم؛ زیرا اگرچه مقصر بودمْ اما یک انسان هفده ساله نمی‌تواند اهمیت پیامد اعمالش را تا آنجا که به موضوع جعل اسناد و امثال آن مربوط می‌شود به روشنی بسنجد. طبق نظر رئیس محکمه جزائی از اول دسامبر 1906 چنین حکمی امروز دیگر امکان‌پذیر نخواهد بود. 
ــ ناتمام ــ 

چگونه من سروانِ منطقۀ کوپنیک شدم. (1)


مجازات و نابودی
هستی‌ام در مقدماتش نابود شده بود.
دیگر چاره‌ای برایم باقی‌نمانده بود بجز آنکه مدرسه‌ای را که در آن تا کلاس نهم پیش رفته بودم ترک کرده و شغل دیگری بدست آورم.
در شهر کوچک ما همه می‌دانستند که چه بر سرم آمده است. من ابتدا تصمیم گرفتم حرفۀ کفش‌سازی را یاد بگیرم، گرچه برایم روشن بود که این یکی از ناخوشایندترین شغل‌هائی‌ست که یک انسانِ جوان می‌تواند انتخاب کند. از همان اوایلِ جوانیْ بدبختی طبقه صنعتگر را می‌شناختم، همانطور که واقعاً در آن زمان بود و هنوز هم متأسفانه خود را تا امروز بهبود نبخشیده است.
در این زمان همچنین با اعضای خانواده که در روسیه زندگی می‌کردند رابطه برقرار کردم. از آنجا که آنها در طول زمان برای ما بیگانه شده بودندْ بنابراین در روسیه به دیدارشان می‌روم و در این فرصت با یک جوانِ نجیب‌زادۀ روسی آشنا می‌شوم، و این آشنایی برای زندگی آینده‌ام اهمیت زیادی داشت. او پسرِ نوۀ گراف z بود که جدش در قتل امپراتور پاول نقش داشت و به این دلیل برایم بسیار جالب بود، زیرا برای اولین بار با فرزندِ نسلی روبرو شدم که در لحظه‌ای تعیین‌کننده خود را در کنار تاریخِ روسیه به گونه‌ای حیاتی سهیم ساخته بود. ما در آن زمان یک دوستی کودکانه برقرار کردیم. او اسب‌های سواری‌اش را در زمانی که آنجا بودم در اختیارم گذاشت و من را در اسب‌سواری‌هایم همراهی می‌کرد. به این ترتیب من در آنجا یک زمانِ دوستداشتنی را گذراندم.
وقتی مدتی بعد ساکنان استان‌های مجاور روسیه در هنگام قیام‌های لهستان در برابر زیاده‌روی‌هایِ شورشیان پیش ما پناه می‌جستند، من در میان بسیاری از پناهندگانی که وارد خاک پروس و همچنین تیلزیت شدند در کمال شگفتی به گراف جوان برخورد کردم.
پدرش در آن زمان در یک هنگ سواره‌نظام خدمت می‌کرد و همسرش را در املاک خود تنها گذاشته بود. اما از آنجائیکه وضعیت خانواده‌های صاحب ملک پیاپی تهدیدکننده‌تر شده بود، بنابراین آنها ترجیح دادند بجای رفتن به پترزبورگ مسیر تیلزیت را برای اقامت موقت در پیش گیرند. حالا همچنین غم و اندوه زیادی در خانواده وجود داشت، اما ما دو نفر را کمتر تحت تأثیر قرار می‌داد. ما آشناییِ قدیمی خود را تجدید کردیم، و من توانستم به گراف فرصت بدهم تا اشتیاق اسب‌سواری‌اش را به اندازه کافی ارضاء کند.
من در دوران جوانی و مدرسه با توجه به شرایطْ این امتیاز را داشتم که برای کسب مهارت در اسب‌سواری آموزش ببینم و بتوانم اسب‌های آموزش‌دیده را بدون آسیب رساندن سوار شوم و حرکت دهم. از آنجا که من در میان درجه‌دارانی که مأمور سوار شدن اسب‌های افسران بودند دوستان بسیار صمیمی داشتمْ بنابراین برای حرکت دادن اسب‌های افسران به آنها کمک می‌کردم، کاری که آنها با کمال میل می‌پذیرفتند، زیرا به این ترتیب خودشان چند ساعتِ کاری را رایگان صرفه‌جویی می‌کردند. همچنین گراف جوان هم در این تفریح شرکت می‌کرد.
یک بار فرمانده هنگ، سرهنگ دوم فون برنهاردی، سوار بر اسبش اتفاقی به ما برخورد کرد و من در این فرصت گراف جوان را به او معرفی کردم، او اصلاً به خاطر این مزاحمت عصبانی نشد، بلکه یکی از اسب‌هایش را در اختیار گراف جوان گذاشت و گفت که او اجازه دارد در زمان اقامتِ اجباری‌اش به دلخواه از آن استفاده کند.
انقلاب در لهستان و لیتوانی از جهات دیگر تأثیر بسیار برانگیزاننده‌ای بر من گذاشت.
ابتدا من این فرصت را داشتم که جنبش شورشیان و سربازان روسی را از نزدیک مشاهده کنم. ما تا زمانیکه مرز توسط نیروهای نظامی ما  هنوز اشغال نشده بود اغلب شاهد درگیری میان شورشبان و روس‌ها در خاک پروس بودیم. و وقتی ارتش برای مسدود کردن مرز فراخوانده شد، دیدن اینکه قاچاقچیان چگونه مرزبانانِ ما را فریب می‌دادند و اسلحه و مهمات از انبارهای بازرگانانِ ما به لهستانی‌ها می‌رساندند باعث آسایش درونی ما می‌شد. گرچه ما مستقیماً لهستانی نبودیم، اما نمی‌توانستیم از خود پنهان سازیم که شرایط در روسیه چنان به نقطه اوج رسیده‌اند که به ناچار می‌بایست یک رعد و برق درگیرد. این کاملاً قانون طبیعت است که آدم همیشه ابتدا جانب ضعیف‌تر را می‌گیرد.
البته وقتی رهبرانی که در اصل از میهن‌پرستی الهام گرفته بودند بتدریج به رؤسای باند تنزل می‌یابندْ مشارکت ما هم تا حدودی سرد می‌شود. بسیاری از مردان شریفی که می‌توانستند زینت‌بخش وطنشان باشند در این هیاهو از بین رفتند.
زیاده‌روی‌های شورشیان اما به نوبه خود انتقامِ مقامات روسیه را برمی‌انگیخت، و من چندین بار شاهد اجرای عدالتِ هولناکِ قوه قضائیۀ روس با شورشیانی که بدست روس‌ها می‌افتادند بوده‌ام.
بلافاصله پس از فروکش کردن شورش در لیتوانی آتش جنگ با شلسویگ‌ـ‌هول‌اشتاین در افق شعله‌ور می‌شود. این جنگ ــ مانند همه‌‎ جا و همچنین در وطن من ــ با شادی تأیید می‌شود.
هنوز به خوبی به یاد دارم هنگامیکه واحد توپخانۀ ارتش از شهر ما عبور می‌کرد تا مجتمع صنعتی رودِ نمان را با توپ‌هایشان اشغال کنندْ با چه خوشحالی‌ای از آنها استقبال شد. من آن زمان برای اولین بار توپ‌های فولادی را در کنار توپ‌های برنزی می‌دیدم.
در آن لحظه من به این فکر نکردم که این توپخانه با تمام چیزهایی که به آن آویزان است برایم روزی یک سرگرمی‌ـ‌آموزشی برای بسیاری از ساعاتِ سخت و غم‌انگیز را فراهم خواهد ساخت.
من تا جائیکه درک کودکانه‌ام اجازه می‌داد سعی می‌کردم از همه چیز مطلع شوم و علل اتفاقاتی را بررسی کنم که در برابر روح و چشم‌هایم رخ می‌داند.
این غیرضروری‌ست که جزئیات آن سال‌های زندگی‌ام را بازگو کنم، زیرا که آنها تأثیر کمتری در شیوۀ زندگی آینده‌ام داشتند.
آنچه در جوانی کاشته شده بود در ابتدا هیچ میوه‌ای نداشت و هنوز در جنین چرت می‌زد.
دوران کارآموزیم در این بین به پایان رسیده بود. محل سکونتم نمی‌توانست در تیلزیت باشد، زیرا که روحم من را به دوردست می‌کشاند.
بنابراین همراه با اشگ و دعاهایِ خیر مادر خوب و خواهر کوچک یازده ساله‌ام از دروازه شهر خارج می‌شوم تا در دوردست خوشبختی‌ام را جستجو کنم، زیرا وطن نمی‌توانست آن را به من ارائه دهد.
آیا من هم حالا برای آن به اندازه کافی پخته بودم؟
ــ ناتمام ــ

چگونه من سروانِ منطقۀ کوپنیک شدم.


جوانی و وطنم
من در 13 فوریه 1849 زمانیکه پدرم تحت رهبری قیصر بعدی، یعنی ویلهلم اول، در بادِن می‌جنگیدْ در منطقۀ تیلزیتِ پروسِ شرقی متولد گشتم. گفتگوهای میان دو پدربزرگ و پدرم اولین برداشت‌های دوران کودکی‌ام را شکل دادند. پدربزرگ‌هایم در لشگرکشی‌های سال‌های 1813/14/15 شرکت داشتند. آنها پُر از غرور به پدرم نگاه می‌کردند. آیا جای تعجب دارد که در چنین محیطی این آرزو در من رشد کند که باید در ارتش به یک مقام مهم رسمی برسم؟
در شهر پدری‌ام، یک پادگان، به محض اینکه پسر بتواند راه برود شروع می‌کند به سربازبازی. چیزی که او را خوشحال و تهییج می‌کندْ سلاح‌ها و یونیفرم‌های رنگارنگِ رزمندگانی هستند که با موسیقی به جبهۀ جنگ می‌روند. من همیشه یک ستایشگرِ خاصِ ارتش بودم. میان من و افراد هنگ یک رابطۀ دوستانه ایجاد شده بود که از سوی افسران تحمل می‌گشت، این رابطه امکانِ کسب دانش‌های خدماتی را تا آنجا که به پادگان و خدمت صحرایی مربوط می‌گشت بوجود آورد ــ البته این دانش‌ها برای افرادی که چنین رفتار دوستانه‌ای در پادگان دریافت نمی‌کنند ناشناخته می‌ماند.
 
از آنجا که روحیه پُر جنب و جوشی داشتم، بنابراین برداشت‌های دوران جوانی را که تا سن شانزده سالگی دریافت کردم تا دوران پیری با من ماند. پدر و مادرم و پدر و مادربزرگ‌هایم نه تنها بخاطر این ارتباط خوشحال بودند، بلکه تا جائیکه با وظایف تحصیلی آینده‌ام سازگار بود از آن حمایت هم می‌کردند، زیرا آنها این ارتباط را به عنوان یک فال نیک برای زندگی آینده‌ام می‌دیدند.
تا آنجا که به رشد فکری‌ام مربوط می‌شودْ عمویم پاتسیش در این مورد تعیین کننده بود. او دانش زیادی داشت، حرفه‌اش مکانیک و دنیا را چندین بار دیده بود، او من را در خانه تا جایی آماده ساخت که وقتی در شش سالگی به مدرسه رفتم می‌توانستم بخوانم، بنویسم و حساب کنم! و سه سال بعد به مدرسه عالی در تیلزیت رفتم.
این عمو که هنوز امروز هم برایش بسیار احترام قائلمْ تأثیر بزرگی در خانواده داشت، بخصوص بر پدرم که یک کفاش چیره‌دست و علاوه بر آن شهروند تیلزیت بود ــ این شهروند بودن در آن زمان یک امتیاز بود که همه نمی‌توانستند از آن برخوردار شوند.
مادرم که در سال‌های اولیه عمر من خیلی نگران سلامتی‌ام بودْ علاقه زیادی به من داشت. او تا آخرین نفس مراقبم بود و برایم صادقانه دعا کرد.
رابطۀ من با پدرم زیاد خوب نبود. پدر بعد از مرگ عمویم خود را با اشتیاق تسلیم قماربازی کرد. او با یک قمارباز حرفه‌ای آشنا می‌شود که از هر نظر به پدرم خیانت می‌کرد. در نتیجه تمام درآمدی را که کسب و کار مغازه، باغ و مزرعه برایمان به ارمغان می‌آورد متأسفانه بطور کامل از دست می‌دهیم. دور نگهداشتن پدرم از این تأثیرِ مخرب ناممکن بود.
نه التماس‌های مادرم، نه این آگاهی که او خود و خانواده‌اش را به کلی ویران می‌کندْ می‌توانست او را مجبور سازد که اشتیاقش را مهار کند.
با اینهمه نمی‌توانم بگویم که پدرم در واقع همان چیزی بود که مردم از یک انسانِ بد در ذهن دارند. برعکس، او حتی توانسته بود تا سنین پیری احترام و اعتماد شهروندانش را حفظ کند.
صحنه‌های خانگی‌ای که خانواده ما را تا مرز گدایی رسانده بودند از طرف مادرم با بیشترین دقت پنهان و پرده‌پوشی می‌گشت، تا هیچ چشم و گوش غریبه‌ای از آشفتگیِ خانواده ما آگاه نشود. متأسفانه حالا برایش ممکن نبود که همچنین دست محافظش را بالای سر فرزندانش نگهدارد؛ بنابراین وقتی پدرم در روزهایی که مقدار زیادی از دارائیش را می‌باخت به خانه می‌آمد، هم مادر بیچاره‌ام و هم من و خواهران و برادرانم مورد وحشتناک‌ترین بدرفتاری قرار می‌گرفتیم.
من نمی‌توانم و اجازه ندارم تصاویری را که سپس در خانواده ما رخ می‌دادند اینجا بازگو کنم، زیرا اگرچه من توسط این حوادث تا مرز مرگ صدمه دیده و از درون و بیرون ویران گشته بودم، اما اجازه نداشتم به عنوان کودک در مورد پدرم به قضاوت بنشینم.
من متأسفانه نمی‌توانم از زندگی دیرترم یک لحظه هم به یاد آورم که در آن پدر را با عشق و اعتماد ملاقات کرده باشم، و در کودکی‌ام او فقط وحشتِ وحشت بود. ابتدا پس از سال‌های طولانی او را دوباره دیدم، و فرمان چهارم ــ "تو باید به پدر و مادر احترام بگذاری" ــ روح و زندگی گشت؛ تنها پس از آن بود که از طرف من یک رابطۀ قابل تحمل ایجاد شد.
 
جاده بدبختی
نمی‌دانم چند ساله بودم که در اثر یک صحنۀ خانوادگی خانۀ والدین را مخفیانه ترک کردم تا در کونیگزبِرگ در پیش یک خویشاوند حمایت جستجو کنم. این یک روزِ بسیار سرد زمستانی بود، اگر اشتباه نکنم وقتی مسیرم به سمت کونیگزبِرگ را از میان برف و یخ جستجو می‌کردم هوا 18 درجه سانتیگراد زیر صفر بود. این یک مسافت 110 کیلومتری است. البته من نمی‌توانستم این مسافت را در یک روز طی کنم، بنابراین مجبور بودم برای خوابگاهِ شبانه از مهمان‌نوازیِ صمیمانۀ دهقانان پروسِ شرقی بهرمند شوم. چون گذراندن شب در فضای باز ممکن نبود.
عصر، تا حد مرگ خسته و کوفته به کونیگزبِرگ رسیدم و چون برای پناه بردن در پیش خویشاوندم دیر شده بودْ بنابراین در اینجا هم بدنبال جائی برای ماندنِ در شب گشتم. صاحب مسافرخانه با کمال میل خواهشم را پذیرفت. من بر روی یکی از نیمکت‌های مسافرخانه دراز کشیدم، خودم را با قطعات لباس پوشاندم و امیدوار بودم بتوانم آنجا شب را با آرامش بگذرانم. من خیلی زود به خواب رفتم.
شاید بین ساعت نُه و ده شب بود که ناگهان بیدار شدم. من خواب‌آلود از جایم برخاستم، چشم‌هایم را مالیدم و در مقابلم یک مأمور پلیس دیدم. او ابتدا از من پرسید که چرا من به کونیگزبِرگ آمده‌ام، و وقتی دلیلم را برایش تعریف کردمْ دستور می‌دهد که با او بروم و مرا به بازداشتگاه پلیس می‌برد.
صبح روز بعد من را پیش یک افسر پلیسِ لباس شخصی می‌برند. ما در یک اتاق تنها بودیم. او هم ابتدا از من دلیل آمدنم به کونیگزبِرگ را می‌پرسد. خجالت از افشای روابطِ غم‌انگیز خانوادگی‌ام در برابر غریبه‌هاْ مانع می‌شد به او بگویم که چرا خانۀ والدینم را ترک کرده و به کونیگزبِرگ آمده‌ام. و چون در برابر پرسش‌هایش تا حدودی ساکت ماندمْ سعی کرد من را با کتک زدن به اعتراف وادارد و بگویم که در بین راه گدایی کرده‌ام.
حالا فکرش را بکنید، که این ماجرا پنجاه سال پیش رخ داده است، که ما در پروسِ شرقی در روستاها گسترده‌ترین مهمان‌نوازی را انجام می‌دادیم، که هر مسافرِ خسته‌ای وقتی عصر وارد حیاطِ خانه‌ای می‌گشت به عنوان یک گدا در نظر گرفته نمی‌شد، بلکه به عنوان یک مهمان به حساب می‌آمد و بدون پرسشِ زیاد که از کجا آمده است و به کجا می‌رود به او به بهترین وجه سرپناه برای شب و غذا و نوشیدنی اعطاء می‌گشت؛ بله حتی آمدن او مردم را خوشحال می‌ساخت، چون او در این مناطقِ خلوت خبر از راه دور می‌آورد ــ بنابراین هر فردِ با بصیرتی می‌فهمد که پلیس کلمۀ "گدا" را نادرست مورد استفاده قرار داده بود! ...
اما طبق استانداردهای خودِ پلیس هم در اینجا هیچ گدایی کردنی رخ نداده بود. یک اعلان جرم که مأمور پلیس من را در حال گدایی کردن گرفتار کرده باشد در پرونده‌ها موجود نیست.
من فکر نمی‌کنم که امروز هنوز چنین بدرفتاری‌هایی با فرد احضار شده در دفاترِ مقامات پلیس بدون توبیخ شدن اتفاق افتد، اما این مطمئناً برای مقامات مقرِ پلیسِ کونیگزبِرگ بسیار شرم‌آور است که یک چنین بدرفتاری با یک پسر جوان در دفاتر آنها توانست رخ دهد.
بعد از آنکه من مورد ضرب و شتم واقع شدمْ در حال گریستن به افسر پلیس اعتراف کردم که گدایی کرده‌ام.
حالا من در نتیجۀ اعترافم برای چهل و هشت ساعت به حبس محکوم می‌شوم، که باید آن را در ساختمان پلیس می‌گذراندم، و بعد از اتمام دوران حبسْ نقشه یک سفر اجباری را دریافت کردم که مسیر رسیدن به وطنم را نشان می‌داد، و برای تأمین هزینه بازگشت 25 فنیگ به من می‌دهند. من حالا باید با این پول سه روز (چون سفرم حداقل این مدت طول می‌کشید) غذا می‌خوردم و هزینۀ اقامت برای شب را می‌پرداختم.
امیدوارم که چنین شرایطی امروز دیگر ممکن نباشد. البته من می‌توانستم این واقعه را نادیده انگارم، اگر که این موضوع ــ بعد از پنجاه سال ــ دوباره مطرح نمی‌گشت و بعنوان یک سلاح علیه من مورد استفاده قرار نمی‌گرفت.
من به وطنم بازگشتم، و صحنه‌های وحشتناکی را که آنجا تجربه کردم نمی‌خواهم اینجا بازگو کنم. من نمی‌توانستم از خودم دفاع کنم، نه با کلمات و نه با عمل، بلکه باید همه چیز را تحمل می‌کردم.
مادرم در این شرایط زجرهای ناگفتنی کشید.
حالا هنوز هم چشم‌های پدرم باز نشده بودند، و او در فواصلِ کم و بیش طولانی به شب‌های قمارش ادامه می‌داد. آنچه مادرم از طریق کوشش و صرفه‌جویی اضافه می‌آورد همچنان قربانی دیوانگیِ قمار او می‌گشت.
همانطور که در بالا ذکر کردم، تربیتم دارای این هدف بود که من را برای ورود به ارتش آماده کنند. از آنجا که من روحیه پُر جنب و جوشی داشتم و ذهنم در دوردست‌ها پرسه می‌زد و از آنجا که ساکنانِ محصور در خشکی زندگی دریایی را نمی‌شناسندْ بنابراین آرزو می‌کردم به نیروی دریایی بپیوندم.
حالا هنگامیکه باید اقداماتِ اولیه برای ورودِ به نیروی دریایی را در فرماندهیِ منطقه انجام می‌دادمْ معلوم می‌شود که من یک سابقۀ کیفری چهل و هشت ساعته دارم ــ بنابراین آرزوی ورودم به ارتش غیرممکن شده بود. تلاش و پول صرف شده بیفایده می‌مانَد. کینه‌ای که پدرم بخاطر شکستِ نقشۀ مورد علاقه‌اش علیه من پیدا کرد باعث شد رفتار سخت‌تری نسبت به من داشته باشد. من بعد از یکی از همین صحنه‌های غیرضروریْ نیمه برهنه به خیابان می‌افتم و ابتدا داخل خانه همسایه می‌شوم تا در آنجا موقتاً یک سرپناه جستجو کنم. از آنجا که در آن لحظه کسی در خانه نبودْ بنابراین برای پوشاندن برهنگی‌ام لباس‌های آویزان در آنجا را پوشیدم و دوباره از آن خانه گریختم.
اما از آنجائی که حالا مردم داخل شدنم به خانه را ندیده بودند و صاحب لباس‌ها ناپدید شدنِ آنها را به پلیس اطلاع داده بودْ بنابراین به اتهام دزدی احضارم می‌کنند و دوباره مجازات می‌شوم.
همچنین در این مورد هم قاضی ضروری ندانست در باره روشن شدن "دلیل این کار" تحقیق کند، بلکه فقط به واقعیتِ آشکار بسنده کرد.
لباس‌ها بدون آسیب‌دیدگی دوباره بدست صاحبش می‌رسند. اگر او حدس می‌زد که من آنها را برداشته‌امْ بنابراین گزارش ناپدید شدن لباس‌ها هم می‌توانست انجام نگیرد، چون ما دوستان خوبی برای هم بودیم. اما ناپدید شدن لباس‌ها گزارش شده بود.
ــ ناتمام ــ