خواب دیدن خرکی


دیشب خواب عجیبی دیدم.
خواب دیدم مانند کُره‌خری در دشت برای گرفتن مگسی مثل آهو‏ به هوا جست و خیز می‌‏کنم، و در این حالت گاهی دالای لاما را مانند بودا می‌‏دیدم و گاهی مانند یک بوفالو. مگس هم همبازی خوبی پیدا کرده بود و به آواز بلند وز وز کنان نزدیک لاله گوشم می‏‌خواند: نه مسلمانم، نه کلیمی و نه آشوری و زردتشتی و مسیحی و ...
و من کُره‌خر در حال بازی با مگس خوب می‏‌دانستم که همه اینها را هستم، و بعد از جهشی رو به هوا برای گرفتن مگس ناگهان متوجه می‏‌گشتم که هیچکدام را نیستم.
گاه گاهی در حالی که نشسته‏‌ام کسی از درونم بیرون می‏آید، و بدون خداحافظی از خانه خارج می‌گردد و برای نوشیدن جامی می به معبد نزد کلیددار می‏رود، گاهی به مسجدی که کلید‏دارش کور است سر می‌‏زند، در گوشه‌‏ای می‌‏نشیند و پُرتره او را می‏‌کشد، گاهی هم به کلیسا برای فکر کردن می‏‌رود، و وقتی به خانه بازمی‏‌گردد مرا نشسته در جای همیشگی می‏بیند که کیبورد در دست مانند میرزابنویس‏‌ها مشغول گزارش کارهای او به خدا می‏‌باشم.
اما حالا که کُره‌خر بازیگوشی شده‏‌ام نه فرصت نشستن دارم و نه اینکه متوجه باشم چه کسی از درونم خارج می‏‌شود، چه برسد به اینکه ببینم به کجاها می‏‌رود.
وقت بیداری همیشه فکر می‏‌کنم که خرگوش خیلی بازیگوش است، اما چرا من در خواب کُره‌خر بازیگوشی شده‌‏ام را شاید باید از بودا سؤال کنم. از بازی با مگس دست می‏‌کشم و به دنبال بودا در دشت می‏‌گردم.
نه میان گاوها او را می‌‏یابم و نه گل‏‌ها خبری از او داشتند. چاره‌‏ای نبود، باید می‌‏نشستم و استراحت می‏‌کردم؛ شاید به این طریق کسی از درونم خارج شده و با رفتن پیش خودم و سؤال کردن از من، مرا از این سرگردانی نجاتم می‏‌داد.
البته آنقدر از جست و خیز کردن خسته شده‌‏ام که هنوز هم پس از ساعت‏‌ها استراحت روی چمن باز هم صد در صد مطمئن نیستم که آیا وقتی من بیدارم از زمانی که خودم را در خواب می‏‌بینم بیشتر می‏‌دانم یا نه.

پروانه.(18)


تاج محل.
برای اولین بار به قصد دیدن تاج محل به آگرا مسافرت کردم. شگفتی‏‌ام در نگاه اول را به خوبی به خاطر دارم. قطار هنوز به ایستگاه راه‌آهن آگرا نرسیده بود که یکی از مسافران فریاد زد: "آنجا، آنجا، تاج محل را می‌‏شه دید!" سریع گردنم را از پنجره قطار بیرون می‏‌برم.
تاج محل آنجا بود ...
مشاهده تاج محل از این فاصله در روشنائی روز مأیوسم ساخت. مانند مسجدی معمولی و سفید رنگ بود _ تاج محل که می‏‌گویند همین است؟ با این وجود با نگاهی ثابت به آن مسیر چشم دوخته بودم. در هر حال آنجا تاج محل بود، تاج محلِ شاهِ جهان. در ساعات کم نورِ بعد از ظهر، شاه جهان که به دستور فرزندش عالم‏گیر زندانی شده است از ایوان قلعۀ آگرا به تاج محل می‌‏نگریست. به تاج محلیِ که سخت مورد علاقه همسرش مومتاز بود.
عالم‏گیر چندان بی‌رحم هم نبود. آرزوی پدر را برآورده ساخت ... با شکوه فراوانی مراسم تشییع جنازه انجام گرفت. آیا شاه جهان به دیدار همسر محبوش می‏‌رود؟ بیش از این تاب جدائی از او را ندارد ... تابوت آهسته به داخل قبر قرار داده می‏‌شود ... در تاج محل، دقیقاً کنار مومتاز، آرامگاه ابدی او آماده شده بود. در نزدیک تاج محل یک قبر دیگر هم وجود داشت، قبر دارا سِکور، پسر بزرگ و محبوب شاه جهان که به دست برادرش عالم‌گیر کشته شده بود.
چند لحظه بعد این تاج محل که مانند مسجدی معمولی و با رنگ سفید رنگرزی شده است، ناپدید می‏‌گردد.
یک شب بعد از ماهِ شب چهارده. ماه هنوز طلوع نکرده بود، اما طلایه‏‌های نورش در قسمت غربی افق خود را نشان می‏‌داد.
در این هوای گرگ و میش قصد داشتم برای دومین بار تاج محل را تماشا کنم. هنوز آن احساس را خیلی واضح به یاد دارم. وقتی از درب ورودی داخل شدم و قدم به درون گذاردم، خیال کردم که کسی در گوشم نجوا می‏‌کند. این نجوا نه از درختان کاج، بلکه به نظر می‏‌رسید که از زمان‌های قدیم برمی‏‌خیزد. خش خش نبود _ بیشتر صدائی شبیه به گریه کردنی آهسته‏ بود. پس این ساختمان درهم برهم بزک گشته و در تاریکی پیچیده شده با این نورِ کمِ تاج محل است؟ آهسته به جلو گام برداشتم. حالا برج‌‏ها و مناره‏‌ها و گنبدها بهتر تمیز داده می‌‏شدند. ناگهان نورِ خفیفی که سیاهی را می‌‏شکافت منتشر می‏‌شود و بعد او با کالبدی واقعی ظاهر می‏‌گردد و به عمیق‌ترین نقطه درون ضمیر متعجب گشته آگاهم هجوم می‏‌برد. ماه طلوع کرده بود. او پیچیده در میان حجابِ شفافِ ماه آنجا دراز کشیده بود، شهبانوی شهبانوها _ همسر محبوب شاه جهان برای استقبال از من ظاهر شده بود. من از تعجب مانند گُنگ‏‌ها خشکم زده بود.
از آن زمان روزهای درازی گذشته است. کدام مقاطعه‌کارِ ساختمان توسط تاج محل چه مقدار پول سود برد، کدام هتل‏‌داری با کمک تاج محل ثروتی پادشاهانه به دست آورد، کاسب‏‌های دوره‌گرد هر روز با فروش المثنیِ کوچکِ تاج محلی که با سنگ‏‌های بدلی ساخته می‌‏شدند چه مقدار با زرنگی پول به دست آوردند، چگونه صاحب کالسکه‏‌های دو چرخ از خارجی‏‌های ساده‌‏لوح کرایه‏‌های بی‌قیاسی کلاه‏برداری کردند _ تمام این اخبار دیگر برایم جالب نیستند، در نور ماه، شب‏‌ها، روزها، در زمستان-تابستان-فصل بارندگی-پائیز، تاج محل را به دفعات زیاد و در همه انواع هویدا گشتنش دیدم. آنقدر زیاد که دیگر دیدن آن توجه‏‌ام را به خود جلب نمی‏‌کند، من اصلاً دیگر آن را نمی‏‌بینم ... حتی وقتی که از کنارش رد می‌‏شوم.
حالا اما اغلب نزدیک تاج محل کاری برای انجام دادن دارم. اکنون من در بیمارستان خیریه‌‏ای نزدیک آگرا به عنوان پزشک کار می‏‌کنم. تاج محل دیگر برایم جاذبه‌‏ای ندارد. اما یک روز ... به من اجازه دهید تا از ابتدا تعریف کنم.
در آن روز، می‏‌خواستم بعد از یک خدمت اضطراری بیمارستان را از راه ایوان ترک کنم که پیرمرد مسلمانی از در ورودی داخل شد. بر پشت او زنبیل بزرگی آویزان بود. پیر مرد در زیر سنگینی وزن زنبیل کاملاً خم گشته بود. من فکر کردم شاید او یک میوه فروش باشد. وقتی زنبیل را روی زمین گذاشت، در داخل زنبیل میوه‌‏ای ندیدم. در داخل زنبیل زنی چادری چمباته زده بود. پیرمرد مانند خواننده‌های دوره‏‌گرد دیده می‌‏شد. با بالاپوشی شل و آویزان و ریشی سفید رنگ و نورانی. او جلو آمد، به من سلام داد و با زبان اردوی خوبی برایم تعریف کرد: با این امید همسرش را تا اینجا بر پشت خود حمل کرده است که او را معالجه کنم. او خیلی فقیر است و چون پولی برای پرداختن حق‏‌الزحمه من نداشته است، بنابراین نمی‏‌توانسته من را پیش خود فراخواند ...
وقتی من به زنبیل نزدیک‌تر شدم یک بوی بد به مشامم خورد. بعد از داخل شدن به بیمارستان و برداشتن چادر زن (پیرمرد با این کار مخالف بود)، دلیل بوی بد برایم روشن شد: او مبتلا به بیماری جذام بود. نیمی از صورتش متعفن شده بود. سمت راست صورت زن فاقد گونه بود. دندان‏‌ها به طرز وحشتناکی به بیرون زده بودند. آدم به خاطر بوی تعفن نمی‌‏توانست در نزدیکی او طاقت بیاورد. اما پیرمرد هم نمی‌توانست او را برای مراقبت‌‏های پزشکی هر روز بر کول انداخته به اینجا بیاورد. در بخش من یک تخت هم خالی نبود. به ناچار پیشنهاد کردم که در ایوانِ بیمارستان جائی به زن بدهند. اما آنجا هم نشد که بماند. بوی تعفن وحشتناک بود! بیماران دیگر با این کار موافق نبودند. داروسازان، دستیاران، حتی کسانی که نظافت و کارهای کثیف را انجام می‏‌دادند، هیچکس نمی‏‌خواست نزدیک او شود.
پیرمرد اما تمام وقت را ساکت در کنار او می‏‌ماند. شب و روز از او پرستاری می‏‌کرد. زن بیمار بخاطر اعتراض‏‌های همه جانبه می‏‌بایست ایوان را هم ترک کند. در نزدیکی بیمارستان درخت بزرگی قرار داشت. من به پیرمرد پیشنهاد دادم که او را به آنجا ببرد. زن بیمار آنجا ماند. پیرمرد داروها را از بیمارستان می‌‏گرفت، و من برای زدن آمپول به آنجا می‏‌رفتم.
چند وقتی به این نحو گذشت.
یک روز باران سیل‌آسائی شروع به باریدن کرد. من بعد از عیادت از یک بیمار خصوصی به بیمارستان می‌‏رفتم. اتفاقی پیرمرد را دیدم که در زیر باران کاملاً خیس شده و آب از اندام او جاری بود.
پیرمرد دو سر یک ملافه را به دو شاخه از درخت بسته و دو سر دیگر آن را در حالی که خود زیر باران ایستاده بود در دستانش گرفته بود. من با ماشین دور می‌‏زنم. این ملافه سبک نمی‏‌توانست در مقابل چنین باران سهمگینی مقاومت کند. همسرِ پیرمرد از سر تا پا خیس شده بود و خیلی شدید می‏‌لرزید. صورت نصف شده‏‌اش خنده وحشتناکی را نشان می‏‌داد. بدنش از تب می‌‏سوخت.
من به پیرمرد گفتم:
"او را موقتاً به ایوان بیاور."
پیرمرد ناگهان پرسید:
"آقای دکتر، آیا امیدی برای زنده ماندن او است؟"
من حقیقت را گفتم: "نه."
پیرمرد سکوت کرد و همانجا ماند.
روز بعد متوجه شدم که محل زیر درخت خالی‏‌ست. هیچ کس دیگر آنجا نبود.
چند روز بعد هنگام رفتن از جاده‏‏ میان مزارع به سمت بیمارستان پیرمرد را دیدم.
او زانو زده بود و مشغول انجام کاری بود. آفتاب ظهر بی‌رحمانه می‏‌سوزاند. پیرمرد آنجا چه می‏‌کرد؟ آیا او با همسر بیمار و در حال مرگش میان مزرعه راه را گم کرده است؟ من نزدیک او می‌‏روم. پیرمرد با چند آجر شکسته و گِل چیزی می‏‌ساخت!
"اینجا چه کار می‌‏کنی؟"
پیرمرد بلند می‏‌شود و محترمانه سلام می‏‌دهد.
"من یک آرامگاه برای زنم درست می‏‌کنم!"
"آرامگاه؟"
"بله، آقای عزیز."
من چیزی نگفتم. بعد از مدتی سکوت که در تشویش گذشت پرسیدم:
"کجا زندگی می‏‌کنی؟"
"من برای گذران زندگی فقیرانه‌‏ام در آگرا سرگردانم."
"من اما قبلاً تو را هرگز ندیدم، اسمت چیه؟"
"شاه جهان گدا!"
حیرت‌زده و گنگ آنجا ایستادم.
ــ ناتمام ــ

پروانه.(17)


خاطرات.
هتل خیلی پاکیزه است. اطاقی که به من اختصاص داده شده است هم زیباست. قسمت جنوبی آن باز است، حتی یک بادبزن هم در اتاق وجود دارد. در باره غذا هم احتیاجی به اعتراض کردن نیست. می‌‏توانم این چند روزی را که در کلکته می‏‌مانم با خیال راحت در این هتل به سر برم. و این خیلی بهتر از این است که با ترس و لرز مهمان آشنائی باشی. این طور بهتر است. پیشخدمت هتل داخل اتاقم می‌‏شود و تختخواب را مرتب می‌‏کند. پسر جالب توجه‏‌ای‌ست، با اندامی باریک، لباس تمیزی بر تن دارد و فرقی از وسط سر باز کرده است. چهره و چشمانش صمیمیت محترمانه‌‏ای از خود نشان می‏‌دهند. من خیلی راضی‌‏ام. مونموت برایم واقعاً هتل خوبی انتخاب کرد. من دلیلی برای شکوه کردن نمی‏‌بینم. غذایم را خورده‌‏ام، بنابراین تصمیم می‏‌گیرم دراز بکشم. مدت زیادی بر روی تختخواب به این سمت و آن سمت غلت می‏‌زنم، بدون آنکه به خواب روم. پیش چشمان بسته‌‏ام عکسی از زمان‏‌های خیلی دور و تقریباً فراموش گشته خود را می‏‌گستراند.
سال‏‌ها پیش مهمان‏‌نوازی یک مرد را قبول کردم. تصویر این روز مکرراً در خاطرم ظاهر می‌‏شود. مهماندارم رئیس ایستگاه راه‌آهن در محلی کاملاً نزدیک به ساحل رودخانه گنگ بود. ایستگاه راه‌آهن چندان بزرگ نبود، اما از آنجا مقدار زیادی ماهی بارگیری و حمل و نقل می‌‏شد. من هم به خاطر تجارت ماهی رفته بودم. و در حقیقت با این قصد که با ماهیگیران آنجا صحبت کرده و در کلکلته تجارت ماهی انجام دهم. و می‏‌خواستم بعد از انجام این کار با قطار بعدی بازگردم، اما مذاکرات طولانی‌‏تر از آنچه که می‏‌پنداشتم شد _ من باید آنجا می‌‏ماندم. اما کجا باید شب را می‌‏گذراندم؟ به این خیلی فکر کردم. اصلاً مایل نبودم شب را پیش ماهیگیران بگذرانم. هتل، مهمانخانه‏، محل استراحت برای زائران _ و از این دست مکان‏‌ها در آنجا پیدا نمی‌‏شد. کسی به من توصیه کرد: "خوب بروید پیش رئیس ایستگاه راه‌آهن، او همیشه در خانه‌‏اش باز است."
من با کمی تردید به راه افتادم. آن روز صبح رئیس ایستگاه راه‌آهن را برای به دست آوردن اطلاع از قیمت بارگیریِ ماهی در اداره‏‌اش دیده و شناخته بودم.
یک مرد مهربان و تنومند و همیشه خندان. کمی طاس، با دو چشم آرام و درخشنده و سبیلی باشکوه. فصل تابستان بود، او در اداره بدون پیراهن و با بالاتنه لخت نشسته بود، با سینه‌‏ای پر مو که ریش سفید و درخشان برهمانی‌‏اش روی آن قرار گرفته بود.
یک دستمال نخی شُل‌‏بافت قرمز رنگ روی میز قرار داشت که او در مواقع ضروری با آن عرق صورت و دست‏‌هایش را خشک می‏‌کرد. در خانه هم به همین نحو او را دیدم. وقتی او چشمش به من افتاد با لبخند دوستانه‏‌ای پذیرایم شد.
"بفرمائید، بفرمائید، شما حتماً نتونستید به قطار امروز برسید؟ بفرمائید بشینید. شام شب را چه کردید _ پیش این ماهیگیرها چیز خوشمزه‌‏ای نمی‌شه تهیه کرد. حتی بلغور جو با نان هم از غذاهاشون خوشمزه‌‏تره. اگر که هنوز چیزی نخوردید، می‌‏تونید اینجا پیش من چیزی میل کنید."
با کمی خجالت می‌‏گویم:
"چیزی پیدا خواهم کرد. اینجا در این وقت شب هنوز ..."
به جای این که بگذارد حرفم تمام شود، حرفم را قطع می‏‌کند:
"آقای عزیز، تازه اولِ شبه، تازه ساعت هشت شده. شما پیش من کمی غذا می‏‌خورید. من می‏‌رم خبر بدم!"
بعد از دعوتِ من به نشستن به درون خانه می‏‌رود. و پس از مدت کوتاهی دوباره بازمی‌‏گردد و لبخندزنان می‏‌گوید:
"من فقط سریع به همسرم گفتم که چند دانه بیشتر برنج بپزد. اجاق ابدی راوِنا روز و شب روشن است. از راه‌آهن زغال‏‌ها را می‏‌گیرم، و ما پولی بابت‌شون نمی‌‏پردازیم. ها، ها، ها!"
خنده رئیس ایستگاه راه‌آهن تمام اطراف را به لرزه می‌‏اندازد.
"اما حالا از خودتون تعریف کنید. چای میل دارید؟"
"نه، زحمت نکشید."
"یک فنجان چای میل کنید، یک فنجان چای چه زحمتی می‌تونه داشته باشد؟ کجا متولد شده‌‏اید؟"
"در هوگی."
به زودی چای آورده می‌‏شود. او به جزء جزء زندگی من علاقه‏ نشان می‏‌داد، حتی از روابط خویشاوندان پدر و مادر همسرم تا جائی که من از آن خبر داشتم نیز پرسید. با تکان دادن زانوهایش، گاه گاهی <چه قشنگ، چه جالب> می‏‌گفت و با کنجکاوی زیادی به حرف‏‌هایم گوش می‏‌کرد. تقریباً چنین به نظر می‌‏رسید که انگار به یک داستان مهیج گوش می‌‏دهد. دیرتر فهمیدم که او همیشه به حرف دیگران اینگونه گوش می‏‌کند. مهم نبود چه کسی برایش تعریف می‏‌کرد، یک آدم بی‌‏اهمیت یا آدمی محترم و مهم، همه انسان‏‌ها برای او دوست‏داشتنی بودند. تعداد زیادی از افراد ویژه، داستان‏‌های بسیاری در باره انسان‌‏ها و غم و شادی بسیاری از اشخاص با زندگی او رابطه تنگاتنگی داشتند.
فامیل خود او کوچک بود، تنها پسر او در خارج تحصیل و در یک خانه دانشجوئی زندگی می‏‌کرد. اینجا فقط همسرش بود و دیگر هیچکس. اما هر روز تقریباً بیست نفر برای غذا خوردن پیش او می‌‏آمدند. همسرِ حسابدار پیش پدر و مادرش رفته بود، بنابراین شوهرش پیش رئیس ایستگاه راه‌آهن غذا می‏‌خورد. بازرس جدید قطار هنوز ازدواج نکرده بود و به تنهائی آنجا می‌‏آمد. رئیس ایستگاه راه‌آهن به هیچ‌وجه نمی‏‌خواست که او سختی غذا پختن را تحمل کند. به قصد استشمام هوای رودخانه گنگ چند نفر از وابستگان دور او پیشش آمده بودند. هر روز آنها مهمان او بودند. یکی دو مهمان دعوت نشده مانند من هم هر روز آنجا بودند. با این امید که کاری پیدا کنند، یک جوان هم از روستا آمده بود. جماعت بنگالی محل یک گروه کوچک تآتر تشکیل داده بودند، فلوت‌زنِ گروه هم غذایش را اینجا می‌‏خورد. آدم‌‏های مختلفی با سرنوشتی مختلف، همه در اینجا در نزد او پناه می‌‏یافتند.
در ضمن صحبت من و رئیس ایستگاه راه‌آهن، افراد یکی بعد از دیگری پیدایشان می‏‌شود. فلوت‏‌زن اولین نفر بود (رئیس ایستگاه راه‌آهن برای او نزد یکی از تاجران عمده محله کار پیدا کرده بود) حالا تبله و گارمون آورده می‏‌شود. رئیس ایستگاه راه‌آهن دوستدار موزیک بود، و پیش او از هنرمندان خواننده هم خالی نبود. حسابدار، دکتر، باجناق رئیس پلیس، تنی چند از کسانی که برای تغییر آب وهوا به آنجا آمده بودند _ همه صدایشان خوب بود.
در مدت کوتاهی انجمن سر شوق می‌‏آید. نیدهو بابو، ویجو بابو، رامپرساد، همه شرکت داشتند. در انواع مختلف موزیک هر کدام توانائی خود را نشان دادند. یک رئیس ایستگاه راه‌آهن دیگر هم که منتظر قطار ساعت یازده بود بعد از انجام دادن کارش به ما پیوست.
حالا خدمتکار می‏آی‌د که به ما بگوید غذا آماده شده است. ما بلند می‏‌شویم. این صحنه هنوز در یادم مانده است. ایوانِ باریک خانه به عنوان محل غذاخوری تعیین شده بود. ما در این ایوانِ کوچک تنگاتنگ یکدیگر روی زمین غذا خوردیم. همه این شانس را نداشتند حصیری برای نشستن به دست آورند. من متوجه می‏‌شوم که خانم خانه این مشکل را با کمک ملافهِ تا شده‏، پتو و گونی حل کرد. غذا هم کاملاً ساده بود _ بر روی برگ‌های درخت موز برنج گرمی که رویش کمی کره بود کشیده شده بود. و در کنار برنج، سیب‌زمینی و عدسِ پخته شده، یک خورشت از سبزیجات مختلف، کمی ادویه، ماهی و دسر ترش‌‏شیرین قرار داشت. یک غذای کاملاً ساده، و با این وجود، با چه لذتی آن روز غذا خوردم! تا امروز آن را فراموش نکرده‌‏ام. بعد از غذا این سؤال پیش آمد که برای محل خواب چه باید کرد، این هم یک مشکل بود. خانه خیلی تنگ بود. وقتی من پیشنهاد کردم که شب را در سالن انتظار ایستگاه راه‌آهن خواهم گذراند، او با عصبانیت اعتراض کرد: "مواظب باشید، مواظب باشید، ساس‏‌ها شما را خواهند خورد، چنین کاری نکنید! نگاه کنید، اینجا دو تا نیمکت است _ من آنها را کنار هم هُل می‌دم، شما خواهید دید."
خود او با هُل دادن دو نیمکت و قرار دادن آنها در کنار هم جای خواب مرا در ایوان درست کرد. حتی با میخ زدن به دیوار یک پشه‏‌بند _ البته از پارچه‌‏ای ارزان که چند جای پاره آن دوخته شده بود _ فوری برایم زده شد.
در آن روز نه غذا چندان عالی بود و نه تختخواب، اما من شب را در خوابی عمیق گذراندم. از این گذشته: از آن روز به بعد رئیس ایستگاه قطار تقریباً مانند یک خویشاوند عزیز برای من شده بود.
چه افکار زیادی در باره رئیس ایستگاه راه‌آهن به ذهنم هجوم می‌‏آورند! من به یاد می‏‌آورم که یک بار _ در فصل زمستان _ با قطار به آنجا رفتم. قطار صبح خیلی زود به ایستگاه رسید. وقتی از قطار پیاده شدم، با منظره عجیبی روبرو شدم: در گوشه‌‏ای از ایستگاه چیزی شبیه به غرفه چای ساخته شده بود. خیلی‏‌ها در آنجا در حال نوشیدن چای بودند، با انتظار شادی‌بخشی خود را به غرفه نزدیک کردم. اصلاً تصورش را هم نمی‏‌کردم که من در این صبح زود سرد زمستان چای گرم خواهم نوشید. یک نوشیدنی لذیذ!
بعد از نوشیدن پیاله چای پرسیدم:
"قیمتش چقدر می‏‌شود؟"
"آقای عزیز، چای مجانیه."
"مجانیه! برای چی؟"
"رئیس ایستگاه راه‌آهن هر روز به رفقا و همکاراش چای می‌دهد." با دقت بیشتر معلوم می‌شود این آدمی که نیمه بنگالی و نیمه هندی صحبت می‏‌کند یکی از باربرهای ایستگاه راه‌آهن است. من شگفت‏زده بودم. رئیس ایستگاه راه‌آهن به همه مسافرین چای مجانی می‏‌داد. لحظه‌‏ای بعد خود او را ملاقات کردم.
"شما یک مؤسسه خیریه چای راه انداختید، اینجا چه خبره؟"
او قاه قاه می‏خندد.
"برادر عزیزم، مگر من برای چنین کاری پول کافی دارم؟ یک تاجر چای به من یک جعبه چای هدیه داد. من فکر کردم چرا باید به تنهائی این چای را بنوشم، این را می‌‏شود با عده‌‏ای تقسیم کرد. وقتی من در این باره با بازرگان ثروتمند گانش صحبت کردم، او برایم شکر فرستاد. در خانه شیر گاو دارم، در این اواخر دو گاو من تقریباً هشت لیتر شیر می‏‌د‏هند، و زغال هم راه‌آهن می‏‌ده _ اجاق ابدی راوِنا به این خاطر روز و شب روشن است. از اداره یک دیگ بزرگ و فنجان‏ و نعلبکی‏‌ها را فرستاده‏‌اند. جِپشو شیفت صبح را به عهده داشت، پس به او گفتم، خودت بنوش و به دیگران هم برای نوشیدن چای بده. همین، اینطوری جریان حل و فصل شد." و دوباره صمیمانه می‏‌خندد.
همه این رئیس ایستگاه راه آهن را دادا (برادر بزرگ) صدا می‏‌کردند.
حالا چیزی که یک بار دیگر اتفاق افتاد به خاطرم می‌‏آید. در آن زمستان ماهی‏‌های زیادی بارگیری شد، تک تک ماهیگیران از ماهی‏‌های به دام افتاده خود به او کمی هدیه می‏‌دادند. او مقداری را برای خود نگاه می‏‌داشت و بقیه را می‌‏بخشید. نه تنها به دکتر، به رئیس پلیس، به رئیس پستخانه و دیگران، بلکه باقیمانده را برای همکاران ایستگاه‏‌های نزدیک می‌‏فرستاد. مدتی اما ماهیگیری به خوبی پیش نمی‏‌رفت و مقدار کمتری بارگیری می‏‌شد. از این رو به او آنقدری ماهی هدیه نمی‏‌شد که بتواند برای همکاران ایستگاه‏‌های نزدیک هم بفرستد.
ناگهان روزی یک جعبه خیلی بزرگ به آدرس او فرستاده شد. در این لحظه من هم آنجا حضور داشتم. وقتی او در جعبه را باز می‏‌کند، دو گربه از آن به بیرون می‏‌جهند. در جعبه یک نامه هم قرار داشت. همکاران ایستگاه بعدی نوشته بودند: "برادر عزیز، ما دو گربه خود را پیش تو فرستادیم، تا حداقل آنها بتوانند با استخوان ماهیِ‏ غذاهای تو زندگی خود را نجات دهند!"
"ببین، ببین، ببینید این جوانک‏‌ها چه نمایشی به اجرا گذاشتند!"
او آنقدر خندید که اشگ از چشمانش جاری شد. بدون تلف کردن وقت مقداری ماهی از بازار خرید و برایشان با قطار بعدی فرستاد.
حوادثی از این دست بی‌شمار اتفاق افتاد.
این بار دلیل سفر کردن من به کلکته انجام چند کار شخصی بود. من اگر در ایستگاه راه‌آهن یک آشنای قدیمی را نمی‏‌دیدم احتمالاً به هتل همیشگی خود در بارابزا می‌‏رفتم. از طریق او مطلع شدم که مونموت از انگلیس برگشته و یک کار خوب هم به دست آورده است. و بعد آدرس مونموت را به من می‌‏دهد. سالیان درازی می‏‌شود که او را ندیده‏‌ام، دلتنگی مخصوصی مرا در بر می‏‌گیرد. بنابراین از همانجا مستقیم پیش مونموت می‌‏روم. یک خانه زیبا. وقتی داخل ایوان می‏‌شوم، یک خدمتکار جوان به بدرقه‌‏ام می‌‏آید.
"آقای عزیز، چه کاری داشتید؟"
"من مایلم مونموت را ببینم. بگو ..."
پسر جوان اجازه نمی‏‌دهد که من حرفم را به آخر برسانم. به جای این کار به داخل خانه می‏‌رود، بعد با یک کاغذ و قلم بازمی‏‌گردد و می‏‌گوید:
"لطفاً اینجا اسم و دلیل آمدن‌تان را بنویسید."
من همه چیز را می‏‌نویسم. جوان در اطاق نشیمن را می‌‏گشاید و می‏‌گوید:
"لطفا اینجا بشینید."
من این کار را می‏‌کنم. اتاق به طرز زیبائی به وسیله یک دست مبل تزئین شده بود. نشانه‏‌ای از یک سلیقه مشکل‌پسند. بعد از ده دقیقه مونموت با یک لباس خانه راحتی بر تن و بر بالای لب بالائی یک سبیل کوچکِ پروانه‏‌ای وارد اتاق می‌‏شود. در میان یک جمعیت حتماً نمی‏‌توانستم دوباره او را بشناسم. من امیدوار بودم که او هنگام سلام کردن پایم را به طریق سنتی لمس کند، اما او این کار را نکرد. ولی وقتی مرا دید لبخندی دوستانه بر چهره‌‏اش نشست.
"آه، شمائید!"
"مدت درازی می‏‌شود که ما همدیگر را ندیده‌‏ایم. من فکر ..."
"کار خوبی کردید، کجا اقامت دارید؟"
"فعلاً هیچ جا. من بچولِال را در ایستگاه قطار هاورا دیدم، از او در باره تو شنیدم و آدرست را گرفتم و از آنجا مستقیم پیش تو آمدم."
مونموت نگاه کوتاهی به ساعت مچی‌‏اش می‌‏اندازد و می‌‏گوید:
"امروز در خانه من اصلاً جا وجود ندارد. البته خانه بزرگ است، اما خواهرزنم همراه شوهرش هر دو به اینجا آمده‌‏اند. برویم، باید اول برای محل اقامت شما جائی را پیدا کنیم. اگر کمی دیر شود امکان دارد در هتل هم دیگر جائی برایتان پیدا نشود. چه ازدحامی امروزه در کلکته بر قرار است!"
به این اظهار نظر کاملاً درست او نمی‌‏شد ایرادی گرفت.
اما در ذهنم این فکر دائم می‏‌چرخید که اگر در اتاق نشیمن مبل‌‏ها را فقط کمی به کنار هم هُل می‌‏دادند، امکان درست کردن یک جای خواب برای من وجود می‏‌داشت.
شما حتماً خواهید گفت: چه پر توقع!
من این توقع را می‌‏توانستم نداشته باشم، اگر که این مونموت فرزند آن رئیس ایستگاه راه‌آهن نمی‌‏بود.
ــ ناتمام ــ

پروانه.(16)


آدم با پرنسیب.
با گردنی افراشته، بی توجه به گرمای تحمل ناپذیر ظهر، راگو سِرکار با قدم‏‌های سریع متهورانه به پیش می‏‌رفت. او جام‌ه‏ای‏ دست‌‏بافت بر تن داشت، چتری برای در امان ماندن از آفتاب با خود حمل نمی‏‌کرد و کفشی بر پا داشت که تمام کف آن پوشیده از میخ‏‌هائی بود که به سمت درون کفش کوبیده شده بودند. کار اشتباهی نبود اگر آدم پس از مشاهده پاهای سوراخ سوراخ شده‏‌اش او را خیلی محترمانه با بدن سوراخ سوراخ گشته قهرمان جنگ بیشما مقایسه کند. راگو اما به این چیزها توجه نمی‏‌کرد و سریع به پیش می‏‌رفت. او مرد انعطاف‌‏ناپذیری بود، سخت به اصول اخلاقی پایبند و دارای شخصیتی راسخ بود. هرگز انتظار کوچک‌ترین خدمت از کسی نداشت و آرزو می‏‌کرد محتاج به کسی نگردد. همیشه سعی می‏‌کرد تا جائی که برایش مقدور است مفید به حال دیگران و تا حد امکان از کمک دیگران بی‌نیاز باشد. شعار زندگی‌‏اش این بود: همواره شأن خود را حفظ کن.
دینگ، دینگ _ یک ریکشا‏ ران که با به صدا در آوردن زنگوله کوچکی توجه دیگران را به خود جلب می‏‌کرد به راگو می‌‏گوید:
"ریکشا می‌‏خواهید، آقا، ریکشا؟"
راگو به اطراف نگاه می‌‏کند. یک مرد که تنها از پوست و استخوان تشکیل شده بود با چشمانی حریص به سمت او نگاه می‌‏کرد. فقط مردمی که بوئی از انسانیت نبرده‌‏اند اجازه می‏‌دهند انسان‏ دیگری آنها را حمل کند _ این عقیده راسخ راگو بود. او هیچ گاه در تمام طول عمر خود نه با تختِ روان حمل گشته بود و نه با ریکشا، به نظر او این کار بی‌عدالتی به حساب می‌‏آمد.
بعد از آنکه او عرق پیشانی خود را با آستین جامه دست‏‌بافت نخی‌‏اش خشک می‏‌کند، می‌‏گوید:
"نه، احتیاج نیست." و با عجله به رفتن ادامه می‌‏دهد.
دینگ، دینگ _ ریکشا‏ ران دوباره زنگوله دستی را به صدا می‌‏آورد و او را تعقیب می‏‌کند. ناگهان به فکر راگو خطور می‌‏کند که شاید تنها امکان این مرد فقیر برای به دست آوردن خرج امروزش بردن او ‏باشد. او مرد تحصیل کرده‏ و با فرهنگی بود، بدینسان افکاری در باره کاپیتالیسم، مردم بیچاره به عنوان مخلوقات خدا، بلشویسم، تقسیم کار، فقر روستا، صنعتی کردن و فئودالیسم به ذهن او هجوم می‌‏آورند. او یک بار دیگر به پشت سر خود نگاه می‏‌کند. آه، مرد واقعاً خیلی لاغر و گرسنه به چشم می‌‏آمد! حس شفقت در قلبش جان می‌‏گیرد. ریکشا ران در حال تکان دادن و به صدا در آوردن زنگوله‌‏اش بار دیگر می‌‏پرسد:
"بفرمائید آقا، من شما را می‏‌برم! کجا می‏‌خواین برین؟"
"تا شیفتولا چقدر می‏‌گیری؟"
"شش پایسه".
"موافقم _ با من بیا!"
راگو پیاده به رفتن ادامه می‏‌دهد.
"آقا، پس چرا سوار نمی‌‏‏شید."
"با من بیا!"
راگو به سرعت قدم‌‏هایش می‏‌افزاید.
ریکشا ران به دنبال او می‏‌دوید.
در این حال تنها کلمات زیر بین آن دو رد و بدل می‌‏گشت.
" آقا، پس چرا سوار نمی‏‏‌شید."
"با من بیا!"
بعد از رسیدن به شیفتولا راگو شش پایشه از جیب خارج کرده و می‏‌گوید: "بیا بگیر!"
"ولی شما که اصلاً سوار نشدید!"
"من هرگز سوار ریکشا نمی‌شم."
"به چه دلیل؟"
"سوار ریکشا شدن گناه دارد."
"اوه؟ اینو می‌‏تونستید قبلاً به من بگید ..."
بر چهره مرد ریکشا ران یک مخالفت خاموش می‏‌نشیند. و بعد از خشک کردن عرق خود به راه می‏‌افتد.
"بیا پولتو بگیر."
"من از کسی صدقه قبول نمی‏‌کنم."
دینگ، دینگ _ ریکشا ران در حال تکان دادن و به صدا در آوردن زنگوله‌‏اش در گوشه خیابان از چشم ناپدید می‌‏گردد.
ــ ناتمام ــ

پروانه.(15)


تغییر یافته.
(1)
با وجود آنکه شیرینی‏‌ها واقعاً خوب بودند اما وقتی من کمی از زاندش را که با شکر نخل تهیه شده بود در دهان گذاشتم، زبانم کمی مزه تلخی حس کرد.
اما به من اجازه بدهید که از ابتدا برایتان تعریف کنم.
هاری موهان مردی ثروتمند بود. او نیاز مالی نمی‏‌شناخت. برای من روشن بود که او قبل از مرگ از تمام کمک‏‌های کارشناسی و از هر درمان پزشکی صرفنظر از خرج آن استفاده خواهد کرد و تن به هر آزمایش خواهد سپرد، و چنین هم اتفاق افتاد. دو پزشک حاذق و مشهور هر روز دو بار او را معاینه می‏‌کردند. قرار بود برای مراقبت از او دو پرستار استخدام گردند، اما سوروما همسر هاری موهان ابداً با این کار موافق نبود. او خود کار پرستاری را به عهده گرفت و قابلیت او در این کار بقدری خوب بود که مورد تائید و ستایش هر دو پزشک قرار گرفت. اینکه آیا دو پرستاری که باید به آنها حقوق هم پرداخت می‌‏گردید مانند او آن همه زحمت می‏‌کشیدند جای تردید دارد.
البته بیماری سل خطرناک بود و زندگی هاری موهان را تهدید می‏‌کرد. خلط سینه‌‏اش خونی بود، هر روز تب داشت. بعد از آزمایش خلط باکتری‏‌های سل در آن مشاهده می‏‌شود. در اینکه او بیماری سل گرفته است شکی نبود. با شرایط مالی او البته درمان پزشکی امکان داشت. اما مشکوک به نظر می‏‌آمد که درمان پزشکی به نتیجه برسد. این فکر همیشه با من بود که امکان افتادن پرده جلوی نمایش زندگی او به زودی انجام خواهد گرفت.
هاری موهان همشاگردی من بود. در کلاس درس همیشه کنار هم می‏‌نشستیم. به این ترتیب به زودی آشنائی ما به دوستی تبدیل شد. من نمی‌‏دانم که چرا هنوز این دوستی پابرجاست. معمولاً این دوستی‏‌ها از بین می‏‌روند. عشق میان ثروتمندان و فقرا کاملاً شکننده است. و اینکه چرا سرنوشت در مورد ما دو نفر این قانون را به مود اجرا نگذاشته است توضیحی ندارم که بدهم. در هر حال من هر روز پیش او می‌‏رفتم تا از حال او جویا شوم. یکی از دلایل عیادت کردن هر روزه من این بود که او بجز ثروت و همسرش کس دیگری را در این جهان نداشت. البته آنجائی که شیرینی‏‌ست احتیاجی به صبر کردن و جمع شدن مورچه‏‌ها هم نیست. مورچه‌‏های زیادی می‌‏آمدند و می‌‏رفتند. اما وقتی دیگر جای شک باقی نماند که هاری موهان به بیماری سل مبتلاست مورچه‌‏ها هم کم کم ناپدید گشتند. احتمالاً آنها به محلی دیگر به جستجوی شیرینی رفتند. من فقط باقی مانده بودم. آشنائی سطحی‌‏ای که من و همسر دوستم سوروما را به هم پیوند می‏‌داد بدین ترتیب عمیق‌‏تر ‏گردید. حالا که فکر می‏‌کنم می‏‌بینم که خیلی بهتر بود اگر چنین نمی‌‏شد.
(2)
هاری موهان روی تختخواب نشسته و سرفه می‌‏کند.
یک سرفه از نوع سلی که سینه را به لرزه می‌‏اندازد!
بعد از فروکش کردن آن می‏‌گوید:
"تحریک به ‏سرفه در من خیلی شدیدتر شده. من از مصرف دائمی دارو و غرغره کردن کاملاً خسته شده‌‏ام. بگو ببینم، چرا این سرفه دست از سرم برنمی‌‏داره!"
من جواب دادم: "درست می‌‏شه، درست می‏‌شه، چرا انقدر نگرانی؟"
"خدا شاهده من آدمی نیستم که به خاطر چیزهای کوچک نگران بشه. اما می‌دونی، این سرفه دائمی غیرقابل تحمله!"
بلافاصله بعد از این چند کلمه دوباره سرفه شروع می‏‌شود. بعد باید مدتی سکوت می‌‏کردیم.
هاری موهان تعریف می‏‌کند:
"آیا شنیدی که در آزمایش خلط چیزی پیدا نکردند؟ یک آنفولانزاست!"
سوروما با فنجانی شیر داخل می‌‏شود.
هاری موهان جلوی سرفه را می‏‌گیرد و می‌‏گوید:
"باز دیگه چی آوردی؟"
"شیر."
"چرا دوباره شیر؟"
"پزشک‌‏ها اینطور سفارش کردند."
"چه مزخرف! شماها باید کمی به من استراحت بدید. همین حالا ..." دوباره به سرفه می‌‏افتد.
بعد با زحمت می‏‌گوید:
همین حالا دارو مصرف کردم، بعد هم غرغره کردم، بعد آب‏میوه ... و حالا دوباره شیر؟"
"پزشک‌‏ها گفتند اگر تو خوب بخوری و خوب بنوشی سریع‏‌تر خوب می‌‏شی. من هم شیر زیادی نیاوردم. بیا، بنوش."
سوروما فنجان را به دست او می‏‌دهد.
هاری موهان بعد از نوشیدن دو جرعه می‏‌گوید:
"رحم کن، دیگه کافیه، شکمم دیگه جای خالی نداره."
"نه، نه، خواهش می‏‌کنم همشو بنوش. شما بهش بگید!"
من هم از هاری موهان همان خواهش را می‏‌کنم.
"باشه، بخاطر تو یک جرعه دیگه هم می‏‌نوشم."
به هیچ وجه حاضر نبود بیش از نیمی از شیر را بنوشد.
سوروما با فنجان شیر به اطاق کناری می‌‏رود. من از او خدافظی می‌‏کنم. مدتی از شب گذشته بود. من می‏‌خواستم با سوروما چیزی را در میان بگذارم. پزشک‏‌ها مایل بودند که درجه تب هاری موهان را از او مخفی نگاه داریم. من به هاری موهان گفتم:
"ساعت از نه شب گذشته، برای امروز کافیه، دوست عزیز، فردا دوباره میام."
"عالیه."
و هاری موهان در رختخواب رویش را به طرف دیگر می‏‌چرخاند.
(3)
وقتی من داخل اتاق کناری شدم، چیزی دیدم که مرا بی‌نهایت مضطرب ساخت. من دیدم که سوروما باقی مانده شیر هاری موهان را تا ته سر کشید. من پرسیدم: "دارید چه کار می‏‌کنید؟" سوروما از حضور ناگهانی من کمی دستپاچه می‏‌شود. با چهره‏ کمی سرخ شده توضیح می‏‌دهد: "این که کار بدی نیست."
و بعد از تسلط بر خود سریع و آرام می‏‌گوید: حالا که شما این موضوع رو فهمیدید دیگه جای انکار کردن باقی نمی‌‏مونه. اما لطفاً اینو به کسی نگید."
"من به کسی چیزی نخواهم گفت. اما چرا شیری را که او باقی گذارده می‏‌نوشید؟"
سوروما با کمی لبخند می‌‏گوید:
"از باقی مانده غذای شوهر خوردن که عیب نداره."
"عیب نداره!"
من برایش تا جائی که اطلاع داشتم انواع خطرهای مبتلا شدن به سل را توضیح می‏‌دهم. سوروما از اول تا آخر آن را گوش داد و بعد چشمان درخشانش را به صورتم نشانه گرفت و گفت:
"همه اینها درست است. اما می‏‌تونید چیزی را برایم توضیح بدید؟ اگر او زنده نماند، برای من دیگر چه دلیلی برای زنده ماندن باقی خواهد ماند؟ اگر یک فرزند می‌‏داشتیم، شاید حرف شما درست بود، اما حالا ..."
بعد من توصیه‌‏های مناسبی به او کردم و او با سری پائین نگاه داشته شده و چهره‏‌ای خندان ساکت و بدون مخالفت به حرف‏‌هایم با دقت گوش می‌‏کرد.
(4)
بیماری هاری موهان خیلی سریع بدتر شد. بر خود او هم آشکار گشته بود که به بیماری سل مبتلاست. او آن را فهمید و متوحش گشت. دو پزشک او بیشتر از او ترسیده بودند و دو پزشک دیگر را هم برای مشورت احضار کردند. هر چهار پزشک تصمیم گرفتند که عکس‏برداری ضروری‌ست. این کار هم به سرعت انجام گرفت. از عکس‌ها معلوم گشت که تنها یک شش مورد هجوم قرار گرفته و شش دیگر سالم است. عمل جراحی در آسایشگاه مسلولین می‏‌توانست کاملاً با موفقیت انجام گیرد.
از نظر پول کمبودی وجود نداشت. بنابراین هاری موهان بلافاصله به کرمپور سفر می‌‏کند. سوروما نیز به همراه او می‌‏رود.
(5)
بعد از آن من مدت طولانی‌‏ای از هاری موهان بی خبر یودم. در اوایل برای هم نامه می‏‌نوشتیم، اما بعد از گذشت زمان این کار هم پایان گرفت. فقط می‏‌دانستم که حال او کمی از قبل بهتر شده است. احساس همدردی با هاری موهان کم کم در من فروکش کرد، و او هم دیگر با من تماسی نگرفت. یک روز غیر منتظره فهمیدم که او به سوئیس سفر کرده است. برای چه، و چه کاری _ من نتوانستم از آن با خبر شوم. بعد با خود فکر کردم، بالاخره او آدم پولداری‌ست، خوب پس چرا مسافرت نکند!
من در اداره مرتب به کارهایم می‌‏رسیدم. زیرا همانطور که مشهور است: آنکه در خانه با زنجبیل معامله می‏‌کند، دلیلی نمی‌‏بیند جویای کشتی‏ برای صادرات شود. من هم فرصت این کار را نداشتم _ هاری موهان آدرسی از خود به من نداده بود.
(6)
روزی که ناگهان نامه‌‏ای دو خطی از او دریافت کردم، ده سال از آن زمان گذشته بود و من تقریباً هاری موهان را فراموش کرده بودم.
"نورِش عزیز، سه شنبه آینده من به کلکته خواهم آمد. اگر امکان دارد بیا و مهمان من باش. هاری موهان."
من متوجه شدم که نامه در هندوستان نوشته شده است. پس او کی از سوئیس بازگشته است؟ من چیزی نمی‏‌دانستم!
سه‌شنبه هنگام غروب، بعد از بازگشت از اداره، به سمت خانه او رفتم. او با حرارت و صمیمانه پذیرایم شد. ظاهر هاری موهان باعث شگفتی‏‌ام گردید. یک اندام سالم و قدرتمند. چه کسی می‏‌توانست حدس بزند که او از بیماری سل رنج می‏‌برده است.
من می‏‌گویم: "آیا بر بیماری کاملاً پیروز شدی؟"
"بله، کاملاً."
"وقتی او از هنرهای بزرگ درمان پزشک‌هائی که سلامتی او را دوباره به او بازگردانده بودند تعریف می‏‌کرد کاملاً به هیجان آمده بود.
"آیا در سوئیس بودی؟"
"بله."
"چطور کشوری بود؟"
"شگفت‌انگیز! خیلی خیلی زیباتر از چیزهائی که آدم در کتاب‏‌ها می‏‌خونه. بیا، بیا، بریم بالا."
ما بالا می‏‌رویم. در آنجا هاری موهان با صدای بلند می‌‏گوید:
"سوروما پس کجائی، نورش آمده، چای و شیرینی بیار. بشین بشین!"
مرددانه خود را روی مبل گرانقیمت می‌نشانم.
هاری موهان ادامه می‌‏دهد:
"از خودت تعریف کن! تو خیلی عوض شدی. آهان، موهای شقیقه‌‏ات کاملاً سفید شده. تو در این مدت مثل پیرمردها شدی. در سوئیس دوران جوانی تازه اول پنجاه سالگی شروع می‌شه، می‌فهمی؟"
<شروع می‌‏شه> را محکم ادا می‌‏کند.
از اینکه من هر روز اندکی تب دارم و دکتر در من هم داشتن بیماری سل را حدس می‏‌زند چیزی نگفتم. چه سودی می‏‌توانست داشته باشد. من فقط گفتم:
"عزیز من، فرق میان کشور ما و کشور سوئیس خیلی زیاد است. از این گذشته، تو چیز کوچکی رو فراموش می‏‌کنی: من از بیست سالگی مدام به ادره رفته کار می‏‌کنم، و تا حال این امکان برام نبوده یک بار استراحت کنم."
"یعنی این خیلی مهمه؟ آیا کار کردن آدمو مریض می‌‏کنه؟"
بعد از این اظهار نظر هاری موهان بلند و صمیمانه می‏‌خندد. خنده‏‌ای که مخصوص او بود و تمام خانه را می‏‏‌لرزاند. قدرت خنده‌اش قوی‌تر هم شده بود.
سلامتی فراوان و حس و حال تازه‏ او باعث حسادتم می‏‌شود. به نظرم می‏‌رسد که او از سن بیست و پنج سالگی به بعد دیگر پیر نشده است. سوروما داخل می‌‏شود. او یک بشقاب خوراکی در دست داشت.
با دیدن سوروما تعجبم بیشتر می‏‌شود. چطور یک آدم می‏‌توانست در مدت ده سال تا این حد تغییر کند؟
چون او نگاه مرددم را بر چهره‏‌اش حس می‌‏کند، احتمالاً کمی خجالت می‏‌کشد.
"من می‏‌رم چای بیارم."
او بشقاب را کنار میز در کنار من می‏‌گذارد و دوباره می‌‏رود. او چه کسی بود؟ من به هاری موهان می‏‌گویم:
"سوروما رو اصلاً نشناختم! به نظرم میاد که در این مدت خیلی زیاد تغییر کرده."
هاری موهان چند لحظه به من خیره می‌‏شود. بعد جواب می‏‌دهد:
"بله، تغییر کرده. او آن کسی که تو می‌‏شناختی نیست _ این یک سورومای دیگه‌‏ست. سورومای قبلی مدتیه که مُرده. او هم سل گرفت. هر دو قسمت شش."
بعد از مکث کوتاهی ادامه می‌‏دهد.
"در آخر روده‌‏اش هم عفونی گشت. از هیچ خرجی دریغ نشد، اما همه چیز بی‌فایده بود و زنده نموند."
ما مدتی سکوت می‌‏کنیم. بعد هاری موهان ادامه می‌‏دهد:
"من نمی‌تونستم بعد از او تنها زندگی کنم و باید دوباره ازدواج می‏‌کردم. بعد از جستجوی زیادی زنی به نام سوروما انتخاب کردم. هرچند وقتی کسی می‏‌میره دیگه بر نمی‏‌گرده، اما نامش باقی می‌‏مونه."
او ساکت می‏‌شود، سوروما با فنجان چای داخل می‏‌شود. و وقتی یک بشقاب پُر شده جلوی شوهرش می‏‌گیرد، هاری موهان می‏‌گوید: "این همه نمی‏‌تونم بخورم. چقدر زیاد برام کشیدی!"
من می‌‏شنوم که سوروما جواب داد:
"پزشک‌‏ها گفتند که تو باید خوب بخوری. این اواخر خوب غذا نمی‌‏خوری. _ به دوست‌تون قبل از رفتن اینو گوشزد کنید."
هاری موهان از او می‌‏پرسد: "آیا برای نورش شیرینی از شکر نخل درست کردی؟ او این شیرینی رو خیلی دوست داره."
"بله، من سفارش داده بودم برامون بیارن." و با خنده بشقابی از شیرینی تهیه شده از شکر نخل به من می‏‌دهد.
ــ ناتمام ــ

پروانه.(14)


مادر خدای خِرد و خرسندی.
من دامپزشکم. آیا چطور در یک کشور که در آن حتی از انسانِ بیمار به اندازه کافی پرستاری نمی‏‌گردد من توسطِ مداوای حیوانات بیمار زندگی‏‌ام را می‌‏گذرانم؟ خوب، به آن کسانی که شاید این سؤال را طرح خواهند ساخت، مایلم توضیح بدهم که من کارمند اداره دامپزشکی دولت هستم.
با مراقبت از سلامتی و سر حال بودن اسب‏‌های آقای کمیسر، سگ‌‏های آقای شهردار، گاو آقای سرپاسبان و غیره و از راه صادر کردن گواهی سلامت برای اسب‏‌های درشکه خرج زندگی‏‌ام را به دست می‏‌آورم. ما پزشکان حیوانات بر عکسِ پزشکانِ انسان‏‌ها دارای مطب قابل اعتباری نیستیم. در سرزمین فقیری که توسط قدرت استعماری اداره می‌‏گردد نمی‌‏تواند هم چنین چیزی وجود داشته باشد. با این وجود گاه گاهی هم به سراغ ما می‌‏آیند.
در آن روز درخواستِ پیش‏‌بینی نشده‌‏ای از من شده بود. من یک تلگراف دریافت کردم.
"فیل من بیمار است. خیلی سریع خود را برسانید!"
حس خوشحال کننده‌‏ای مرا در بر گرفت. کلی پول در انتظارم بود. هفت تا هشت ساعت تا مقصد با قطار راه بود. یک چنین سفر طولانی بخاطر بیماری یک فیل _ من حداقل دستمزدم را دویست روپیه در نظر گرفتم. بعد از بستن چمدان و بقیه لوازم با خشنودی به راه افتادم. به زودی جشن مراسم پوجا فرا خواهد رسید ... یک چنین فامیل بزرگی ... خداوند خودش واسطه پیدا کردن این کار برایم شده بود.
کمی قبل از گرگ و میش شدن هوا به مقصد رسیدم. یک روستای کوچک در منطقه‌‏ای دورافتاده. ایستگاهِ قطار کوچک بود و فقط تعداد اندکی مسافر در اینجا از قطار پیاده شدند. من برای نشان دادن مقامم یک بلیط درجه دو خریده بودم. مردی که برای بردن من به ایستگاه قطار آمده بود با عجله نزدیک می‏‌شود، در قطار را باز می‏‌کند و محترمانه می‏@پرسد:
"آیا شما دامپزشک هستید؟"
"بله."
"خوش آمدید، خوش آمدید. من برای بردن شما اینجا آمده‌‏ام."
مرد بدون اتلاف وقت چمدانم را برمی‏‌دارد. مانند مباشرینِ ملک به نظر می‏‌آمد، کفش پارچه‌‏ای و لباس کاملاً ساده‌ای پوشیده بود. ریش زبرِ چندین روز نتراشیده‌‏‏اش سیاه‌ــ‌خاکستری رنگ بود. من حدس زدم که شاید او بکی از کارمندان زمین‏دار صاحب فیل است ...
ما ایستگاه قطار را ترک می‌‏کنیم. من امیدوار بودم که یک ماشین یا چیزی مانند آن در انتظار من خواهد بود. اما چنین چیزی آنجا دیده نمی‏‌شد. مرد با یک دوچرخه آمده بود. دوچرخه به دیوار ایستگاه قطار تکیه داشت. او برایم درشکه‌‏ای سفارش می‏‌دهد و خود بر دوچرخه سوار می‏‌شود. بعد از مدتی درشکه در مقابل خانه‌‏ای می‏‏‌ایستد. من سرم را از پنجره خارج می‏‌کنم. چنین به نظر می‏‌آمد که خانه کوچکی که در هنگام غروب پیدا بود دارای صاحب ثروتمندی نباشد.
یک خانه کاملاً معمولی کوچک برای یک خانواده از سطح زیرین طبقه متوسط. صاحب چنین خانه‌‏ای نمی‏‌تواند اجازه داشتن یک فیل را داشته باشد. در حال فکر کردن بودم که آیا از کالسکه‏‌چی بپرسم یا نه که مرد با فانوسی در دست از خانه خارج می‌‏شود. او با دوچرخه‌‏اش قبل از ما رسیده بود. با هیجان دوستانه‏‌ای فریاد می‏‌زند:
"بیائید، بیائید، آقای دکتر، بیائید _ در این خانه _ بله!"
من در اتاق بیرونی می‏‌نشینم.
یک چهارپایه، یک تخت کهنه ساخته شده از رشته‏‌های به هم بافته شده پوست درخت نارگیل، یک میز زوار در رفته، دو صفحه تقویم عکس‏‌دار _ این تمام اثاثیه اتاق بود. مرد چمدانم را در گوشه‏‌ای از اتاق قرار می‏‌دهد و لبخند زنان می‏‌گوید:
"بفرمائید یک دقیقه بنشینید، من به داخل می‏‌روم ببینم که آیا چای حاضر است."
"پس بیمار من کجاست؟"
"او اینجاست. فیل من ..."
مرد در داخل خانه ناپدید می‌‏شود. من متحیر بودم و فکر می‏‌کردم شاید این مرد مرا دست انداخته باشد!"
او بعد از یک دقیقه با فنجانی بدون دسته وارد می‏‌شود.
"اول چای‏تان را بنوشید، بعد پیش بیمار می‌‏رویم."
"ناراحتی‌‏اش چیست؟"
"چیز مهمی نیست، او دیگر غذا نمی‏‌خورد."
بعد لبخند زنان ادامه می‌‏دهد:
"البته با این وضع اقتصادی من برایم بد هم نشده، به این ترتیب در تهیه کردن غذای فیل صرفه‏‌جوئی می‌‏کنم، اما همسر من هم دیگر غذا نمی‌‏خورد، به این دلیل من پریشان و نگرانم."
مرد با مهربانی به من نگاه می‏‌کند.
"چطور به این فکر افتادید که از یک فیل نگهداری کنید؟"
من نمی‌‏توانستم از طرح این سؤال صرفنظر کنم!
"آن طور که شما فکر می‏‌کنید نیست، آقای عزیز. ما دخالتی در این کار نداشتیم. ما خانواده فقیری از طبقه متوسط هستیم، چطور می‏‌توانم ارزوی داشتن یک فیل را داشته باشم؟"
من فنجان خالی چای را کناری می‏‌گذارم و می‌‏پرسم:
"پس چطور صاحب فیل شدید؟"
"مدت درازی از این ماجرا می‌‏گذرد. من صاحب چند کشت‏زار و یک باغ هستم. بخاطر این برکت مجبور نیستم برای سیر کردن شکم خانواده‌‏ام پیش غریبه‌‏ها کار کنم. ده سال قبل، در شبی هنگام بازگشتن به خانه ناگهان کسی را با صورت افتاده بر روی زمین در میان کشت‏زارم می‌‏بینم. وقتی خودم را روی او خم می‏‌کنم، متوجه می‌‏شوم که او بیهوش است. من کمک می‏‌آورم. بعد او را روی شانه‏‌هایمان به خانه می‌‏بریم. با پرستاری ما او دوباره به هوش می‌‏آید. بعد از آشنا شدن با یکدیگر، می‌‏فهمم که او فروشنده حیوانات است _ یک تاجر. او قصد داشت با اسب از میان مزرعه من بگذرد، اما اسب او را پرت می‏‌کند و پا به فرار می‌‏گذارد. فردای آن روز کارگرهایش می‌‏آیند. اسب او هم دوباره پیدا شده بود. او پس از چندین بار تشکر ما را ترک کرد.
چند روز بعد از این ماجرا مردی با یک بچه فیل خیلی کوچک می‌‏آید _ فروشنده حیوانات او را فرستاده بود. به نظر می‏‌آمد که او معامله فیل می‏‌کند. همچنین نامه‏‌ای هم فرستاده بود. <شما جان من را نجات دادید، چگونه می‌‏شود چنین کاری را جبران کرد؟ من برای شما هدیه ناقابلی می‌‏فرستم، اگر شما این هدیه را قبول کنید مرا بی‌نهایت خرسند خواهید کرد.> بچه فیل واقعاً جذاب بود _ هنوز کاملاً کوچک بود _ چشمانی شاداب و خرطومی ظریف داشت، او آن زمان خیلی مورد علاقه ما واقع شده بود. همسر من از خوشحالی سر از پا نمی‌‏شناخت. او گفت: <او به عنوان خدای خِرد و خرسندی پیش من آمده است.> و فوری یک سطل شیر به او می‏‌دهد. ماجرا از این قرار است، و از آن زمان او پیش ما مانده است. ما در هر حال بدون فرزندیم و او همه چیز ماست."
بعد مرد سکوت می‏‌کند. من با شگفتی به آنچه گفت کوش می‏‌دادم.
من پرسیدم: "شما خانه به این کوچکی دارید، پس کجا از او نگهداری می‏‌کنید؟"
"در حیاط جا به اندازه کافی داریم. از این گذشته تمام خانه به او تعلق دارد _ درها را نمی‏‌بینید؟ ما همه چیز را بعداً می‏‌بایست بزرگ‌تر کنیم تا او به دلخواه هرجا که خواست برود. ما با دقت کافی برای او جا درست کرده‌‏ایم."
مرد شادیِ بی‌ریائی از خود بروز می‏‌دهد و قلبانه می‏‌خندد.
"کوچک‌‏ترین اشتباهی در پرستاری و مراقبت از گانیش نباید اتفاق بیفتد، وگرنه همسرم از خود بیخود می‏‌شود. من پانزده هکتار زمین مزروعی دارم، آقای عزیز _ هرچه که آنجا به عمل می‏‌آید به شکم گانیش سرازیر می‏‌شود _ غذای فیل، می‏‌فهمید؟ او در جشن مراسم پوجا آرایش باشکوهی می‏‌شود _ امسال همسرم یک زنگوله از نقره برایش سفارش داده ... بدهی‏ آن را هنوز نتوانسته‌‏ام به جواهرساز بپردازم ..."
مرد لبخند زنان به من نگاه می‌‏کند.
انواع مشکلاتی که در نگهداری فیل رخ می‏‌دهند را مو به مو و مشتاقانه برایم توضیح می‌‏دهد. او البته تمام تقصیرها را متوجه همسرش می‏‌دانست. با اینکه گانیش او را واقعاً مستأصل ساخته بود، اما این را نمی‌‏شد در چهره خندانش دید.
"آیا او کاملاً اهلی گشته است؟"
"اهلی! وقتی همسرم برای حمام کردن در رودخانه از خانه خارج می‏‌شود، گانیش چهار نعل سطل و حوله به خرطوم گرفته به دنبال او می‏‌دود. در تابستان‌‏ها وقتی همسرم در خانه غذا می‌‏پزد، بادبزنی به خرطوم می‏‌گیرد و او را باد می‌‏زند."
"او اجازه دارد داخل آشپزخانه بشود؟"
"آقای عزیز، خانه ما دیگر خانه انسان نیست، این خانه به خانه یک فیل تبدیل شده. این اتاقِ بیرونی کوچک‏‌ترین اتاق این خانه است، بجز این اتاق دو اتاق دیگر، یک آشپزخانه و یک اتاق خواب هم وجود دارند. آن دو اتاق مانند تالار هستند _ یعنی به تالار تبدیل شده‌‏اند ... فقط به خاطر گانیش. به درهای این اتاق نگاه کنید ... چون گانیش نازپرورده برای قدم زدن در بیرون از خانه فقط از این در خارج می‏‌شود، باید ما در را بزرگ می‌‏کردیم ..."
"آیا گانیش می‌‏تواند بفهمد که شما چه می‏‌گوئید؟"
"کلمه به کلمه. درست مانند یک انسان. او حتی بقدری حساس است که به راحتی رنجیده خاطر و غمگین می‌‏شود. من فکر می‏‌کنم این بار به این خاطر غذا نمی‌‏خورد چونکه احساس می‌‏کند به او توهین شده است."
"چرا، مگر چه اتفاقی افتاده است؟"
"آقای عزیز، از باغ برای ما انبه فرستاده بودند. باغبان وقتی من در خانه نبودم و همسرم پیش همسایه بود آنها را برایمان آورده بود. بعد از بازگشتن همسرم به خانه یک دانه انبه هم باقی نمانده بود. گانیش همه انبه‌‏ها را خورده بود. همسرم بعد از زدن ضربه آرامی با کف دست به پشتش به او می‏‌گوید: <شکمو همه انبه‏‌ها رو قلع و قمع کردی و یک دانه هم برای ما باقی نگذاشتی!"
گانیش آه عمیقی ‏کشیده و بعد از آن دیگر تکان نخورد. حتی یک بار هم آب را لمس نکرد. گاه گاهی چنین اتفاقی پیش می‌‏آمد. بعد از ملامت نرمی دست به اعتصاب غذا می‌‏زد ... البته این بار سی و شش ساعت از روزه گرفتنش می‏‌گذرد، چنین کاری را هرگز نکرده بود ... وانگهی او این همه مانگو خورده است _ ما نگران شدیم ..."
نگرانی در چشمانش رشد می‏‌کند.
"برویم نگاهی به گانیش بکنیم."
وقتی به درون خانه رفتیم، من گانیش را دراز کشیده در یک مکان وسیع بر روی یک زیراندازِ نخی می‏‌بینم. زنی لاغر سر و خرطوم او را نوازش و از او مدام خواهش می‏‌کرد که چیزی بخورد. جلوی گانیش یک وان بزرگ قرار داشت که مایعی در آن ریخته شده بود و در کنار وان تپه‏‌ای از پوست لیموی پرس شده قرار داشت.
"عزیز من، بنوش، خوب من _ ببین چه سوپ خوشمزه‌‏ای با لیمو برات درست کردم، لااقل یک جرعه امتحان کن."
گانیش یک بار خیلی کوتاه گوشش را تکان داده و بعد آه عمیقی می‌‏کشد.
زن به من نگاه می‏‌کند و با صدای غمگین و قطرات اشگ در چشم می‏‌گوید:
"حتماً بیمار شده _ لطفاً همه جاشو معاینه کنید!"
من این کار را کردم. اما نتوانستم نشانه‌‏ای از بیماری در او تشخیص دهم. او کاملاً سالم بود. قضیه به روح و روان مربوط می‏‌گشت.
مرد وقت خداحافظی و بازگشتم به خانه از من پرسید:
"آقای دکتر، چه مقدار برای دستمزد دریافت می‏‌کنید؟"
"از کس دیگر حتماً دویست روپیه می‏‌گرفتم، از شما اما پول نمی‏‌گیرم."
"نه، نه، ممکن نیست! شما اینهمه به خودتان زحمت دادید و به اینجا آمدید."
"نه، من پول از شما قبول نمی‏‌کنم."
من نمی‏‌گذارم که او با اسرار کردنش عقیده‏‌ام را عوض کند. او به ایوان می‌‏رود و به مردی که آنجا انتظار می‏‌کشید آهسته می‏‌گوید:
"پوددارِ عزیز، من دیگر به پول بیشتری احتیاج ندارم. زیور آلات‌مان را پس بیاور."
بر من معلوم می‏‌شود که مادر گانیش با به گرو گذاشتن زیورآلاتش می‏‌خواست دستمزدم را بپردازد.
ــ ناتمام ــ