فرق پروانه و گل.

نوشته‌هایی از آذر و دی 1386 و خرداد و تیر 1388.

تنهایی من.
وقتی آسمان دلش برای تنهایی من به درد می‌آید
و ابر گریه‌اش می‌گیرد،
باران خیسم می‌کند
و باد خنکم.

آسمان تنها،
ماه تنها،
و من با این همه تن‌ها هنوز هم تنها.

آینه جهان‌نما.
آینه را به دستم داد و در حال رفتن زیر لب زمزه کرد:
"عجله نکن، با دقت در آینه نظر افکن، شاید بتوانی خود را در آن پیدا کنی."
آینه همه چیز و همه کس را کدر نشانم می‌داد،
من حیران بودم و در آینه به دنبال خودم می‌گشتم.

فرق پروانه و گل.
نمی‌شود گفت که گل خوشگل‌تر است یا پروانه.
پروانه می‌پرد؛ از این جا به آن جا، از آن جا به جایی دیگر و بر بال‌هایش نقش آزادی به همراه دارد.
گل گرچه زیباست اما با این حال پایش همیشه زیر خاک در زنجیر است.
*
زندگانی چاره دیگری برایت باقی نمی‌گذارد؛ یا باید عاشقش باشی و یا متنفر از آن.
*
هر بار وقتی ساعت‌ها به نمی‌دانم کجا خیره می‌مانم تا برای مشکلی که به یاد نمی‌آورمش راه حل به دست آورمْ نگران می‌گردم.
*
شاعری می‌پنداشت شعرهایش همه اشعار خداست که وحی گشته بر او.
*
و خدا زن را آفرید تا من بتوانم پدر خود را بشناسم.

مردم‌آزاری.
امروز از آن روزهایی‌ست که دلم می‌خواهد
می‌توانستم با دست‌های خودم گردنم را آنقدر فشار دهم تا زبانم از دهان بیرون بزند
رنگ صورتم کبود شود
به خر و خر بیفتم
اول چشم چپ و بعد چشم دیگرم از حدقه بیرون بجهد
پاهایم رعشه بگیرند
و من قبل از مرگ دست چپم را از گردن بردارم و به کنار بدنم بگذارم
و سرانگشت اشارۀ دست راستم را به علامت تعجب در دهانم کرده
تا یابندۀ من کنجکاویش تحریک شود و از خود سؤال کند:
جریان از چه قرار می‌توان بوده باشد!؟

شکمو.
تره
جعفری
تربچه،
نعناع و تلخون
پیازچه،
می‌ریزیشون تو آبکش
آب می‌ریزی تا پاک شَن.
صد گرم پنیر بلغاری
یه عدد نونِ سنگگِ گرم
تا نونِ نوشِ جونو می‌شنوم
لقمه‌ای می‌گیرم.

عبادت.
وقتی بی‌حرکت می‌نشینم
وقتی گذشت زمان را حس نمی‌کنم
وقتی چند ساعتی نمی‌دانم کجا هستم
یعنی حالم خیلی خوب است.

آرزو.
می‌گم بخدا دوستت دارم
می‌پرسه چند تا؟
کاش هزار تا انگشت داشتم.

دیروز، امروز، فردا.
دیروز نطفه‌ای بسته شد، امروز مورچه‌ای در جوی آب غرق گشت، فردا هوا ابریست و من مانند آسمان زار زار خواهم گریست.
دیروز می‌گفتی دوستت دارم و من باور کردم، امروز چه روز خوبی می‌توانست برای مور باشد اگر برگی بر روی آبِ جوی شناور می‌بود، فردا اگر فرا نرسد بدان یا من مُرده‌ام و یا اینکه خدا به زیارت رفته.
https://www.youtube.com/embed/raNGeq3_DtM

در میکده.

<در میکده> را در ماه آبان سال 1386 در بلاگفا نوشته بودم.

دوستم را دیروز تصادفاً دیدم، پرسید جام شرابی نوش کنیم؟ گفتم چرا که نه و راه افتادیم.
میکده شلوغ بود و دودِ سیگارِ مشتریان در فضای میکده مانند مستان در هم می‌پیچیدند و به سوی سقف بالا می‌رفتند. میکده از انبوه ابرهای مست مانند حمام بخار شده بود و چشم چشم را به سختی می‌دید.
ما میزی خالی می‌یابیم، می‌نشینیم و سفارش شراب می‌دهیم.
دوستم وقتی بقدر کافی شراب می‌نوشد لحظه‌ای می‌رسد که مردمک چشم‌هایش تغییر مکانِ چهل و پنج درجه‌ای می‌دهند. یکی این سو را می‌نگرد و دیگری آنسو را و در این هنگام است که همیشه مانند فلاسفه سیگار می‌کشد و تو نمی‌دانی که هنگام صحبت به تو نگاه می‌کند یا به کسانی دیگر. ما ابتدا سرمان را با جام بر جام زدنِ اول کمی گرم می‌کنیم و بعد روده درازیمان آغاز می‌گردد.

دوستم در حال سیگار کشیدن مانند فلاسفه می‌پرسد: می‌دونی به کی می‌گن روحانی؟ و من هم مانند کسانیکه با معدۀ خالی شراب می‌نوشند و زود تحت تأثیرش قرار می‌گیرند می‌گویم: به کسیکه تورات و انجیل و قرآن و کتب مذهبی دیگر را خوانده و از حفظ باشد؟
دوستم: به هر کی که کتابی مذهبی بخونه که روحانی نمی‌گن دوست عزیز! روحانی به مردمی خاص گفته می‌شه، اگه تو یکی دوتا کتاب فلسفه بخونی بهت می‌گن فیلسوف؟
من: به کسی که چهره‌اش منوره می‌گن روحانی؟
دوستم: داری کم کم نزدیک می‌شی، حالا بگو ببینم به کی می‌گن روحانی؟
من: شخصیکه آگاه به علم روحشناسی باشه؟
دوستم: تو اگه فیزیکدان باشی باید هم از علم فیزیک سردربیاری، ولی فکر نکنم کسی که روحشناس و روانشناس باشه حتماً می‌تونه روحانی هم باشه.
من: کسیکه لباساش با مردم عادی فرق داره؟
دوستم: خیلی دور شدی، مگه نشنیدی که می‌گن: نه همین لباس زیباست نشان آدمیت؟ چند تا سیاستمدار می‌خوای بهت نشون بدم که لباساشون از زیبایی بی‌همتاست ولی خودشون تا آدم بودن فرسنگ‌ها فاصله دارن؟ من فکر نکنم پیغمبرا لباسی که تنشون بوده با دیگر مردم فرقی داشته. مگه تو از نوع لباس یک دزد و کلاهبردار می‌فهمی که طرف چکاره است؟
من: کسیکه از مادیات چشم پوشیده باشه؟
دوستم: داری دوباره نزدیک می‌شی، ولی باید بدونی که هر فقیری نمی‌تونه روحانی بشه ولی روحانی باید حتماً فقیر باشه.
من: منظورتو نمی‌فهمم، یعنی یک روحانی باید گدائی کنه؟
دوستم: گدائی نه، ولی نباید مادیات ذهنشو بیشتر از حد ضروری به خودش مشغول کنه. خوب می‌گفنی روحانی به کی می‌گن؟
من: آدمیکه روح‌القدس تو گوشش سه دفعه خونده باشه روحانی؟
دوستم: نخیر، شوخی که نداریم و خیلی هم دور شدی، بجنب تا شرابمون سرد نشده.
من: شخصی که تبلیغ یک دینی رو می‌کنه؟
دوستم: آفرین، داری بازم نزدیک می‌شی، ولی یادت باشه کسیکه مثلاً می‌گه مسیح یا محمد گفته که پدران و مادران خود را دوست بدارید و به آنان احترام بگذاریدْ لزوماً نباید روحانی باشه تو هم می‌تونی همین حرفو بزنی ولی روحانی نیستی.
من: عده‌ای اونو به روحانی بودن قبول داشته باشن؟
دوستم آهی طولانی می‌کشد، بلند می‌شود و می‌گوید: جمع کن بریم بابا مأیوسم کردی.
برخوردش ناراحتم می‌کند. می‌پرسم چرا زود ناراحت می‌شی؟ من هرچی به نظرم رسید گفتم، حالا خودت بگو به چه کسی روحانی می‌گن؟
دوستم: مرد عاقل اگه من جواب این سؤال رو می‌دونستم که دیگه از تو نمی‌پرسیدم.
من در حالیکه از تعجب خشکم زده بود می‌گویم: بیا بشین و اعصابتم کنترل کن. تو که دیوانه‌تر از من هستی! لااقل سؤالی طرح کن که جوابشو خودت تا اندازه‌ای بدونی و بتونیم با گفتگو به نتیجه برسیم. به ناگهان مردمک چشم‌هایش دوباره در جای معمولی خود قرا گرفته و مسیر نگاهش قابل تشخیص می‌گردند. نگاهی کوتاه به چشمانم انداخته و بعد سفارش دور دیگر شراب را می‌دهد و روی صندلیش می‌نشیند و در حالیکه سعی می‌کند به خودش مسلط باشد می‌گوید: آیا به نظر تو عقلانیه که یک و یا چند نفر تصمیم به از بین بردن مجرمی بگیرن و حکم به اعدامش بدن؟
من: در هر صورت تصمیمیه که یک یا چند نفر با دارا بودن عقل می‌گیرن، اما به نظر من این کاری انسانی نیستش و نتیجۀ مثبتی هم به جا نمی‌ذاره. شاهدش هم جوامعی هستن که هنوز حکم اعدام در آنها حکمفرماست اما طبق آمار باعث پائین آمدن جرم‌هایی که به اعدامِ مجرم منتهی می‌شن نشده و این ثابت می‌کنه که قانونی به نام اعدامِ قاتلین اونطوریکه قانونگذارا ادعا می‌کنن مردمو از ارتکاب به جنایت بازنمی‌داره و اما دلیل اینکه پس چرا و با چه منطقی قانونگذارا به این کار راضین و ادامه‌اش می‌دن رو من درک نمی‌کنم.
دوستم: پس با قاتلین و جنایتکارهایی که نه یک نفر بلکه دهها نفر رو می‌کشن چکار باید کرد؟
من: خیلی راحت مثل بقیۀ مجرمین می‌شه اونا رو تا ابد به زندان محکومشون کرد و یا تا وقتی که روانشناسایِ متخصصِ این امر تشخیص بدن که دیگه مجرمو می‌شه آزاد کرد و خطری برای اجتماع نداره و کسی رو هم دیگه نمی‌کشه.
دوستم: به همین سادگی؟ بزنی ده/پونزده نفرو نفله کنی و بری زندان و ازت مثل هتل تا آخر عمر پذیرائی هم بکنن!؟
من: چرا که نه؟ وقتی مردم اجتماعی با وجود چنین قانونی این اطمینانو به دست میارن که بدون وجود خطر از طرف آدمای بیمار می‌تونن در آسایش زندگی کننْ بنابراین حاضر می‌شن با کمال میل مالیاتشو هم تقبل کنن.
دوستم: می‌دونی بابت نگهداری جانی‌ها و غذاشون چه پول زیادی باید هزینه کرد؟
من: اگه مردم یک اجتماعی حاضر نباشن برای زنده موندن نام انسانیت و جان آدمی مالیات بپردازن و معتقد به این باشن که اعدامِ قاتل‌ها براشون بیشتر صرف می‌کنه بنابراین جان آدمی براشون پشیزی هم اهمیت نداره.
دوستم: فکر می‌کنی چنین اجتماعی وجود داشته باشه؟
من: مثل اینکه شراب خوب گرفتَتِت دوست خوبم، معلومه که هنوز چنین اجتماعاتی تو دنیا هستش و آمار هم تعداد اعدام شده‌ها رو در این کشورها نشون می‌ده. چین، آمریکا، ایران خودمون و... از کشورائی هستن که هنوز حکم اعدام رو لغو نکردن!
دوستم: آره راست می‌گی، شراب خوبیه مثل دزدِ زیرکی هوش آدمو می‌بره. من هنوز اما یک چیزی دستگیرم نشده، اونم اینه که اگه در اکثر کشورهای پیشرفته و مترقی جهان سالیان درازی هست که حکم اعدام ملغی اعلام شده پس چرا در آمریکا و چین و ایران و ... این قانون هنوز پابرجاست؟ مگه مردم این کشورها باهوش، مهربان، پیشرفته و خردمند نیستن؟ پس چطور با این ماجرای اعدام موافقن؟! و چرا هنرمندایِ این کشورها دست به اعتراض دسته‌جمعی بر ضد جنگ و اعدام نمی‌زنن؟ پس کجا هستن اون انسان‌های نوعدوست در کشورهای دیگه!؟ همه انگار راضی به قتل دیگران بخاطر گران و یا ارزان شدن نفت و بنزین هستن!
من: ای بابا تو انگار از همه چی بی‌خبری! کی گفته حالا همۀ مردم آمریکا و چین و ایران و ... با اعدام کردن قاتلین موافقن؟ بر علیه جنگ هم خیلی‌ها اعتراض می‌کنن ولی از قرار معلوم جنگجوهای این کشورها گردنشون کلفت‌تره.
دوستم: پس چطور مردم می‌تونن به احزاب به خاطر جنگیدن سربازاشون در کشورهای دیگه رأی آری بدن که به کشتار انسان و ویرانی و مسموم کردن طبیعت منتهی می‌شه ولی نمی‌تونن برای لغو اعدام که میراث انسان بدوی هستش که با جوهرۀ تمدن هیچ همخونی نداره سعی و کوشش کنن؟! معروفه که در دموکراسی‌های حقیقی مردم قادرن دولت‌هائی رو که کارشونو درست انجام نمی‌دن سه سوته همونطور که سوار قدرت می‌کنن از قدرت هم پائین بکشن، این کار رو می‌تونن بکنن ولی قدرت ندارن قانونی که با اون جون آدم گرفته می‌شه تغییر بدن؟!
من: می‌خوای بگی مردم و دولتای این نوع کشورها ستیزه‌جو هستن و دشمن صلح؟
دوستم: من می‌خوام بگم روئسای این نوع سیستم‌ها باید چند وقت به چند وقت مورد معاینۀ روانشناسا قرار بگیرن تا سلامتی عقل و روانشون ثابت بشه، مخصوصاً که قبل از رسیدن به مقامشون هم معتاد به الکل و مواد مخدر دیگه بوده باشن!
من: اول یه سوزن به خودت بزن بعد یه جوالدوز به دیگرون، خودت هم که کلَت با همین الکل گرم شده!
دوستم: درست می‌گی ولی من وقتی مست و از عقل خالیم برای مردم یک کشور تصمیم نمی‌گیرم. من بدون ترس از حرف دیگرون که بگویند الکلی هستم و معتادْ شرابمو می‌نوشم و اگه دوست داشته باشم مست هم می‌کنم و از خود بی‌خبر می‌شم. اما اونیکه با رأی مردم انتخاب شده تا برای پیشرفت کشور و خوشبختی مردمش کوشش کنهْ وقتی حرف‌های ناجور می‌زنه مشخص می‌شه که بله نوشیده و زیاد هم نوشیده، اونوقته که جریان خیط می‌شه، اونوقته که باز بدبخت‌ها و پابرهنه‌ها دوباره به خاک و خون کشیده می‌شن. می‌فهمی چی می‌گم؟ سیاستمدار باید با مردم روراست باشه، درست مثل هلموت اشمیت آلمانی. سیاستمداری که دروغگو و دو رو نیست باید درست مثل یلسین وقتیکه مست بود و می‌رقصید باشه. نه اینکه مثل اون یکی باشه که کارخونۀ عرقسازی به اسم خودش زده و به مردم می‌گه از وقتیکه به دنیا اومده با فن کاراته و جودو آشنا بوده و از الکل هم بیزاره و کلی ورزشکاره و زور داره و می‌تونه شاخ غولو تو یک دقیقه بشکونه. جُرج هم که وقتی راه می‌ره فکر می‌کنه دوتا هفت‌تیر اینور اونورش آویزونه و احساس جان وین بودن می‌کنه و دستاش بی‌اراده مثل جاهلای درخونگاه از هم باز می‌شن، درست عین اینکه زیر بغلاش دو تا هندونه جا داده باشن. ولادیمیر هم که موقع راه رفتن همش ادای بروس لی رو در میاره. انگار تو قرن اول زندگی می‌کنیم، تمام رؤسای جمهور کشورها سعی می‌کنن به مردم نشون بدن یا هرکولن یا اینکه نشونه گیریشون حرف نداره! و همچین می‌تونن بزنن وسط خال که هدف حالی به حالی و عاشق تیر بشه!
من: دوست عزیز چطوره از جُرج و ولادیمیر بکشیم بیرون و به خودمون بپردازیم؟
دوستم با صورتی سرخ شده از تأثبر شراب و چشمانی که مردمک‌هایش باز جا بجا شده بودند می‌گوید: تو هم که هنوز افکارت دور مفهومات ناسیونالیستی می‌چرخه و دلتو با اونا خوش می‌کنی! یعنی چی به خودمون بپردازیم؟ مرد حسابی جهان شده یک کلبه! دیگه خودمون و خودشون، خودی و غیرخودی، ما و اونا مدلش قدیمی و از رده خارج شده! حالا دیگه هر کشوری تو جهان می‌تونه به مردم کشورهای دیگه مدل خوشبخت زندگی کردنو نشون بده و نوید احترام به حقوق بشر رو به اونها بده و مردم هم وقتی ببینند و بشنوند که در آن کشوری که بشارت صلح و سرور از آن برخاسته مردمش همگی در آرامش زیر چتر قوانین جاری اون کشور زندگی می‌کنن براشون بیتفاوت می‌شه که رئیس جمهورشون از کشور خودشون باشه یا از آمریکا، روسیه، چین یا افغانستان.
من: دوست خوبم، می‌گم تا بالا نیاوردیم بلند شو بریم با آب سرد صورتمونو قشنگ بشوریم تا مستی کمی از سرمون بپره. فکر خودتو نمی‌کنی لااقل فکر گوش منو بکن، گوش مفت دیدی هرچی به زبونت میاد ولش می‌کنی اون تو! بلند شو بریم دوست خوبم، خدا را شکر که طناب مجانی گیرت نیفتاده.
دوستم در حال بلند شدن می‌گوید: حالا خوبه نوشیدن الکل تو بعضی از کشورا حرومه وگرنه که باید خدا خودش رحم می‌کرد!

بادافره.

<بادافره> را در ماه آبان سال 1386 در بلاگفا نوشته بودم.

هربار کاری می‌کردم که باب میل پدرم نبود و بخاطرش تنبیه می‌شدم مادرم می‌گفت نباید زیاد ناراحت شوم!
مادرم معتقد بود از آنجائیکه پدرم با کمربند و ترکه توسط پدرش تنبیه می‌شده بنابراین تنبیه من در مقابل تنبیه‌هائی که او شده است قابل مقابسه نیست و نباید روحم را زخمی کند!
کلمۀ استغفرالله که از دهانم خارج می‌شدْ پدرم اخم می‌کرد و مادرم از ترس ساکت می‌شد، من هم آمادۀ شنیدن خطابه‌ای ادیبانه از پدرم بدین مضمون می‌شدم: "نباید آدم کاری را انجام دهد که دیرتر باعث پشیمانیش شود" و چون فکر می‌کرد بدون دلیل کسی استغفرالله نمی‌گویدْ پس باید من حتماً مرتکب خطائی شده باشم که از خدا طلب بخشش می‌کنم، در نتیجه مستحق تنبیه شدن می‌باشم!
بحث کردن با پدرم در بارۀ اینکه کلمۀ استغفرالله برای من معنای دیگری دارد و برای پیشگیری از تبدیل شدنِ فکرِ باطل به عمل به کار می‌برمشْ به خرجش نمی‌رفت و می‌گفت: "پایۀ کارِ خرابْ فکر خراب است و آن هم تنبیه دارد!" و من خود را باز ناچاراً آماده تنبیه شدن می‌کردم.
مادرم می‌گفت از این تعجب می‌کنم که چرا با اینکه هربار به خاطر گفتن استغفرالله تنبیه می‌شوی باز هم این کلمه را تکرار می‌کنی و باعث عصبانی شدن پدرت می‌شوی؟ چه فکری در سرت می‌چرخد که از ترسِ به وقوع پیوستنش این کلمه را مدام تکرار می‌کنی؟
مدت‌ها بود که فکر کشتن پدر در سرم افتاده و خواب و خوراک را از من گرفته بود. من مخالف تنبیه در خانه و مدرسه و کوچه و شهر هستم و این با عقاید پدرم در تضاد بود. او سخت معتقد به این بود که تا نباشد چوب ترْ فرمان نبرد گاو و خر، و آن را مانند آیه‌ای از طرف خدا می‌دانست. من اما معتقدم که تعلیم و تربیت باید بدون تنبیه انجام گیرد و استفاده کردن از کلمۀ ممنوع نباید آزاد باشد و این باعث عصبانیت او می‌گشت و عاملی برای تنبیه شدن من. نوع تنبیه کردن پدرم غیرمعمولی و متفاوت با تنبیه بقیه پدران بود. برای هر بار گفتن استغفرالله باید صد بار می‌نوشتم: زبان در دهان پاسبان سر است! برای مخالفت با نظراتش باید پنجاه بار می‌نوشتم: عروس نمی‌توانست برقصد می‌گفت اطاق کج است! اگر احیاناً همسایگان و یا اولیاءِ شاگردان مدرسه از من شکایتی می‌کردندْ می‌بایست برای یک بار از رفتن به سینما چشمپوشی کرده و هزار بار هم می‌نوشتم: نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود، مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد!
دو ماه قبل از تصمیم به قتل رساندن پدرم از گفتن استغفرالله دست کشیدم و این آن ترسِ همیشگی را که در چشمان مادرم به خاطر تنبیه شدن من لانه داشتْ تبدیل به کنجکاوی کرد و نگاهش پا به پای قدم‌هایم می‌آمد و تحت نظرم داشت.
باید راهی برای کشتن پدرم انتخاب می‌کردم که هیچ ردی از دست داشتن من در قتل برجا نمی‌گذاشت و مادرم را هم از متهم شدن به قتل او مبرا می‌داشت. به عمل تبدیل کردن این فکر کار آسانی نبود و تحملِ تنبیه شدن برایم روز به روز سخت‌تر می‌گشت. وقت کم داشتم، مدرسه و انجام تکالیف مدرسه زمان زیادی برایم باقی نمی‌گذاشت تا در باره تصمیمم نقشه مناسبی بکشم. پدر هم به خاطر به کار نبردن کلمۀ استغفرالله به من و کارهایم مشکوک شده بود و برای تنبیه کردنم به دنبال بهانه می‌گشت.
من هرگز ندیدم که مادر از طرف پدرم تنبیه شود، اما چشمانِ همیشه نگرانش به خاطر تنبیه شدنِ من و ترس از پدرم که سایۀ غمی ابدی را در تمام سطح چشمانش نشانده بودْ مرا در انجام تصمیم به قتل پدرم راسخ‌تر می‌ساخت.
بالاخره لحظۀ موعد فرا رسید و من دیشب با اسلحه‌ای که از قبل تهیه کرده و خشابش بیشتر از سه گلوله نداشت، در یک لحظۀ بحرانیِ روحی هنگامیکه مادر و پدرم در کنار هم به خواب رفته بودند، اول مادرم را با شلیک یک گلوله در مغزش کشتم تا دیگر نگران سرنوشت من نباشد و بعد پدرم را با شلیک یک گلوله در قلبش به قتل رساندم و قصد داشتم با آخرین گلوله که برای شقیقۀ خودم در نظر گرفته بودم به این زندگیِ سراسر تنبیه پایان دهم که تپانچه عمل نکرد، گلوله‌ای خارج نگشت و من زنده ماندم. فعلاً هم با دستانی دستبندزده در خدمت شما نشسته و آماده برای تحملِ مکافاتم.

Seeling Treff

<Seeling Treff> را در ماه دی سال 1386 در بلاگفا نوشته بودم.

یکی از محله‌هایی که من برای خرید نانِ بربری از آن عبور می‌کنم خیابان <زِلینگر> است که در اواسط آن کافه <زِلینگ تِرِف> قرار دارد و محل تردد و دیدار کارتون‌خواب‌هاست.
صبحانه و نهار در این کافه مجانی‌ست و مدیر کافه که در استخدام سازمان خدمات امور اجتماعی‌ست، همیشه با خوشرویی آماده راهنمایی و حل مشکلات مراجعین در دفتر کوچکِ کارش که کنار درِ ورودی قرار دارد می‌باشد.
ساعت هشت صبح روشنایی آفتاب از شیشۀ پنجره وارد اطاقم شد و هرچه سر راهش بود سایه‌دار گشت. نگاهی به حیاط انداختم، درخت‌ها راست ایستاده بودند. هر سه درخت آرام و بی‌حرکت بودند. همْ آن دو درختی که انگار فکر آفتاب گرمِ ظهرِ شهریورماه دیوانه‌شان کرده و در این سرما خود را لخت و عور کرده‌اند و همْ درختی که همیشه سبز است.
از باد خبری نبود و درختانِ حیاطِ خانه از آفتاب زمستانی در سکوت لذت می‌بردند و مرا به یاد جملۀ <آفتاب برای همه است، چه عاقل باشی چه دیوانه و مست> انداختند.
دو روزی می‌شود که تنبلی را بهانه می‌آورم و از خیر رفتن برای خریدِ نان می‌گذرم و مراسم صبحانه خوردن را بدون نان برگزار می‌کنم. آرامش و لذت بردن درختانِ حیاط از زندگی در سکوت و درخشش آفتاب در این ساعت از روز، آنهم روزیکه هواشناسی به بارانی بودنش بشارت داده است دو درس به من می‌دهد: اول اینکه، هر لختی‌ای را لختی نبینم و هر سبزی را سبزی ندانم. دوم اینکه، هر کاری را وقتی‌ست و وقت خریدن نان اکنون است و باید جنبید تا که باران نیامده است.
داخل خیابان زِلینگر می‌شوم. از دور آلکس را نشسته بر روی صندلی در پیاده‌روْ کنار درِ ورودیِ <زِلینگ تِرِف> می‌بینم که مشغول کشیدن سیگار است.
نزدیکش می‌شوم، در دنیای خود است و به سیگارش پک‌های طولانی می‌زند. سلام می‌دهم، جواب نمی‌دهد، رویش را هم به طرفم برنمی‌گرداند تا ببیند سلام کننده چه کسی‌ست. برای آنکه مزاحمش نشوم با احتیاط دوچرخه‌ام را که به همراه دارم از باریکه باقی ماندۀ جا برای رهگذران عبور می‌دهم که متوجه‌ام می‌شود و نیمه مست و نیمه در رویا در حالیکه با چشمان نیمه بازش به دوچرخه‌ام نگاه می‌کرد می‌گوید: دیگه جا نبود ازش رد شی؟
می‌ایستم و می‌پرسم: آلکس صبحونه خوردی؟ و وقتی جوابی نمی‌شنوم ادامه می‌دهم، من می‌رم نون بخرم، صبر کن برگردم با هم صبحونه بخوریم و به راه می‌افتم.
بعد از سلام و احوالپرسی با خواربارفروشِ محله دو عدد نان بربری دوآتشه انتخاب می‌کنم و پولش را می‌پردازم.
در میانۀ راه یادم می‌افتد که دوربینم را برای فیلم گرفتن با خود به همراه آورده‌ام و تصمیم می‌گیرم از آلکس فیلمی بگیرم.
آلکس مردی‌ست هفتاد ساله و در هر دیدارمانْ اول با زبانی نیمه آلمانی و نیمه فرانسوی صحبت می‌کند و من باید چندین بار تکرار کنم تا به او در آن حالت مستی بباورانم که من فرانسوی نیستم. بعد از قبول اینکه فرانسوی نیستم با زبانی مخلوط از آلمانی و انگلیسی با من صحبت می‌کند. بارها به او  گفته‌ام که ایرانیم اما باز فراموشش می‌گردد و هنگام وداع می‌پرسد: گفتی اهل کجایی؟
آلکس را من پنج سالی می‌شود که می‌شناسم و هر از گاهی بر حسب اتفاق در مکان‌های مختلفِ برلین می‌بینمش. در این پنج سال تنها دوبار او را در حالی دیدم که از خود بی‌خود نبود. مردی‌ست بلند قد و چهار شانه، بدون دندان‌های پیشِ هر دو آرواره و دماغی که در اثر ضربۀ مشت شکسته و پهن شده است.
در هر بار از دیدارمان اول از نوح و کشتیش می‌گوید و بعد رویدادهای سیاسی و اجتماعیِ جهان را برایم تفسیر می‌کند و من هر بار به این می‌اندیشم که اگر آلکس در مسابقۀ سیگارکشی شرکت کند حتماً مدال طلا را از آن خود خواهد ساخت.
به کافه زِلینگ تِرِف می‌رسم، دوچرخه‌ام را کنار درختی قرار می‌دهم و با اشاره به نان‌های بربری می‌گویم: آلکس دوست داری با هم صبحونه بخوریم؟ فنجانش را بغل جاسیگاری روی دیوارۀ کنارِ پنجره قرار می‌دهد و در حالیکه با تنباکو مشغول پیچیدن سیگار می‌گردد با کنایه اما خیلی جدی می‌گوید: ظهر بخیر! یکساعته که از صبحونه خوردنم می‌گذره و با اشاره به فنجانش ادامه می‌دهد: این سومین فنجونِ قهوه من بعد از صبحونَست و بعد به آرامی از جیبِ بغلِ پالتوی کهنه و کثیفش شیشۀ پهن و کوتاهِ کنیاکی را در می‌آورد و تمام محتوایش را داخل فنجان می‌ریزد، جرعه‌ای از آن می‌نوشد، شیشۀ خالی را در جیب بغل پالتو قرار می‌دهد و سیگارش را روشن می‌کند.
از اینکه آلکس هوای سرد بیرون را به هوای گرم درون کافه ترجیح داده و در سرما مشغول سیگار کشیدن است کمی تعجب می‌کنم، می‌پرسم آلکس چرا تو این هوای سرد بیرون نشستی و سیگار می‌کشی؟ جرعه‌ای از معجونش می‌نوشد، پکی به سیگارش می‌زند و در حال خاراندن ریشش می‌گوید: قربون حواس جمع! مگه خبر نداری که قانون ممنوعیت سیگار کشیدن در کافه‌ها از اول ماهِ سالِ جدید رسمیت پیدا کرده؟!
از این قانون اطلاع داشتم اما از اینکه این قانون در کافه زِلینگ تِرِف هم به اجرا گذاشته می‌شود تعجب کردم. افرادی مانند آلکس که از بیست و چهار ساعت تنها در زمانیکه در خوابند و الکل نمی‌نوشند در این کافه رفت و آمد دارند و این گروه از مردم برایشان سیگار کشیدن مانند الکل نوشیدن حیاتی‌ست.
می‌پرسم: تو و دوستانِ کافه‌نشینت بر علیه این قانون اعتراضی نکردید؟ با تعجب نگاهم می‌کند و می‌گوید: چه اعتراضی؟ قانون قانونه دیگه. در ضمن اطاق تلویزیون نگاه کردن رو برای سیگاری‌ها در نظر گرفتن و می‌شه اونجا سیگار کشید ولی من فقط وقتی بارون میاد می‌رم اونجا سیگار می‌کشم.
بدون مقدمه می‌پرسم: آلکس اگه بهت پیشنهادِ کاری به ارزش شصت یورو در ساعت بشه قبول می‌کنی؟ با بی‌تفاوتیِ ساختگی می‌گوید: تا چه کاری باشه. برای آنکه زودتر راضیش کنم می‌گویم: کارش خیلی راحته و اصلاً زحمتی نداره، همینطور که داریم با هم حرف می‌زنیم من ازت ده دقیقه فیلم می‌گیرم.
فنجانش را برمی‌دارد و تا قطرۀ آخر می‌نوشد. نگاهی به دوربین می‌اندازد و می‌گوید: من خودم سی سال پیش یک سونی هشت میلیمتری داشتم، برای ده دقیقه چقدر میخوای بدی؟ خوشحال از اینکه در حال راضی شدن است می‌گویم ده یورو. پکی طولانی به سیگارش می‌زند و می‌پرسد: برای کی میخوای فیلمو بگیری؟ با خنده می‌گویم: برای خودم.
مانند بازجوها به چشمانم نگاه می‌کند و با کنجکاوی می‌پرسد: چرا؟ متعجبانه جواب می‌دهم: مگه وقتی توریست‌های ژاپنی عکس و فیلم می‌گیرن ازشون می‌پرسی چرا!؟ نگاهی به دوربینم و بعد به من می‌اندازد و می‌گوید: از ژاپونیا نمی‌پرسم چرا، چون اونا از من عکس و فیلم نمی‌گیرن.
طوریکه راضیش کند می‌گویم: خب منم مثل ژاپونی‌ها برای دل خودم میخوام اینکار رو بکنم، در ضمن میخوام ببینم آیا دوربینم خوب فیلمبرداری می‌کنه یا نه.
جدی و شوخی را مخلوط هم کرده و می‌گوید: برای ده دقیقه شصت یورو حساب کنی قبول می‌کنم.
داخل جیب‌هایم را می‌گردم، دوازده یورو پیدا می‌کنم و آن را پیشنهاد می‌دهم که باز ردش می‌کند.
در این میان سیگار آلکس به تهش می‌رسد و انگشتش را می‌سوزاند. با حرکتی تند باقیمانده سیگار را در جاسیگاری می‌اندازد، انگشت سوخته‌اش را با آب دهان خیس می‌کند و مانند روانکاوان نگاهی به چشمانم می‌اندازد و بدون عجله از جایش بلند می‌شود. فنجان خالیش را در دست می‌گیرد و در حال داخل شدن به درون کافه می‌گوید: وقتی شصت یورو جور کردی بیا تا برات یه فیلم خیلی عالی بازی کنم.

کمی شوخی با پدرم.

<کمی شوخی با پدرم> را در ماه دی سال 1384 در بلاگفا نوشته بودم.

هرچی ستاره تو آسمونه برای یکی چشمک می‌زنه،
نمی‌دونم این ستارۀ منه که کوره یا دلیلش نابینایی مادرزادی منه.

مادرم می‌گفت که من در کودکی یک روز پام لیز خورد، افتادم زمین و دو تا میخ رفت تو چشمام، بعد کور شدم.
ولی حقیقتِ کور شدنم را عاقبت پدرم دَم مرگ بهم گفت: "سعید، پسرم، مادرت را ببخش، مرا هم اگر خواستی و توانستی همینطور. ما به تو دلیل واقعی کور بودن چشمانت را نگفته‌ایم. مادر خدا بیامرزت می‌خواست حقیقت را به تو بگوید ولی اصرار من او را منصرف می‌کرد. خدایا از تقصیرات من بگذر. آره پسرم، کسی که به زمین افتاد تو نبودیْ بلکه من بودم و جریان میخ‌ها هم صحت داشتْ اما میخ‌ها به چشمانم فرو نرفتند ..."
من حرف پدرم را قطع می‌کنم و می‌گویم: "خوب معلومه آقاجون که به چشمای شما میخی فرو نرفته، ماشاءالله با اینکه نود و پنج سال از عمرتون می‌گذره هنوز هم به این خوبی می‌بینید. اما آقاجون اگه میخ‌ها به چشمتون فرو نرفتند پس به کجاتون داخل شدن؟"
"پسرم تو باید منو ببخشی من باعث کوری تو شدم."
"آقاجون این چه حرفیه که شما این دَم آخری می‌زنید؟ من و شما که این حرفارو با هم نداریم."
"پسرم قصه این بود که مادر خدا بیامرزت عصر پنجشنبه‌ای از حموم آمده بود بیرون، خوب، من هم جوان بودم، زیبایی مادر خدا بیامرزت باعث شد که عجله کنم، جوانی است و عجله. این که می‌گویند عجله کار شیطان است اشتباه می‌گویند. شیطان که از ابتدای خلقت بوده و تا انتهای آن هم خواهد ماند که دیگر به عجله کردن احتیاجی ندارد. نه این منطقی نیست، عجله کار شیطان نیست، عجله کار جوانان است. خوب من هم جوان بودم، شب جمعه بود و مادرت هم از حمام با آن اوضاع خارج شده بود. تو هم بودی عجله می‌کردی پسرم، البته این را برای کم کردن از بار گناهم نمی‌گم، نه پسرم تو عمر من هستی، چه کور باشی چه مغزت معیوب باشه. آره پسرم منم عجله کردم، البته می‌شه گفت که شیطان گولم زد و باعث عجله‌ام شد که خدا به جزایش برساند."
"آقاجون این حرف‌ها چیه که شما این دَم آخری می‌زنین؟ لطفن الَکی برای خودتون خیالبافی نکنید، خدای نکرده یکهو دنیا رو ترک می‌کنید و در نبود شما دستگیرم نمی‌شه که من چه جوری کور شدم. آیا می‌خواین بگین جریان چه بود یا تصمیمتون عوض شده و نمی‌خواین داستانِ کور شدنِ منو تعریف کنید؟"
"اَهَه، تو هم که یه ریز حرف می‌زنی پسرم و نمیذاری پدر رو به مرگت بهت بگه جریان از چه قرار بوده. آره پسرم داشتم می‌گفتم که شیطون گولم زد و من عجله کردم. زیبایی مادرت و عجله کردن من دست به دست هم دادند و منو به زمین انداختند. من به زمین افتادم، آخ بلندی کشیدم، بلند شدم و دو میخی را که داخل بیضه‌ام شده بود بیرون کشیدم و به سوی مادرت رفتم، آنهم با چه دردی. خدائیش دکترهای آن زمان گفتند احتمال اینکه تو بدون میخ هم کور به دنیا می‌آمدی کم نبوده، ولی من چون تو رو خیلی دوست دارم و ته تغاریمون هستی گفتم عیبی نداره من همۀ تقصیر را به عهده می‌گیرم. خدایا از گناهان من بگذر. تو هم بیا پسرم تا دیر نشده بابا رو ماچ کن و ببخش."
من در حالیکه ماچش می‌کردم گفتم: :دَمت گرم پیرمرد، خوب بخوابی، پس اَلکی نیست که به من میگن سعید عشقی، من در راه عشقِ بابام کور شدم." بعد با خنده اضافه کردم: "آقاجون شانس آوردین هادی خرسندی ته تغاریتون نیست والا بهتون می‌گفت "خدا را شکر که میخ رفت تو اونجاتون، اگه چیزی دیگه‌ای می‌رفت که ما الان همش دنیا رو به اون شکل می‌دیدیم، حالا لااقل می‌تونیم کورمال کورمال راهمون رو یه جورایی پیدا کنیم."
در حالیکه صدای نفس کشیدن پدرم به سختی به گوش می‌رسید با صدای ضعیفی پرسید: "هادی؟"
داشتم می‌گفتم: "آره ها..." که متوجه شدم صدای نفس کشیدن پدرم قطع شده و به خواب ابدی فرو رفته است.

قصۀ روح مادرم.

من در حال ویرایش <قصۀ روح مادرم>

بالاخره مرحلۀ دوم ویرایش را که با نوشته‌های خودم شروع کرده بودم به پایان رساندم. و همانطور که تصمیم داشتم برگزیده‌ای از آنها را دوباره به چاپ می‌رسانم.
<قصۀ روح مادرم> را در بهمن سال 1384 در بلاگفا نوشته بودم.

قصۀ روح مادرم.
امروز قـرار است پسرم به اتـفاق دایی و زن‌ داییش که من برای اولین بار زیارتش می‌کردم برای نهار بیایند خانۀ من. از کلۀ سحر در این فکرم که برای نهار چه تهیه کنم؟ چای شیرین و قهوه که برای این قوم ناهار به شمار نمی‌آید ...

برای تهیۀ کوکو سیب‌زمینی تعدادی سیب‌زمینیِ پوست کنده را در دیگِ آبجوش می‌ریزم تا کم کم پخته شوند.
از آنجاییکه از کوکو سبزی هم خاطرۀ خوشی داشتم تصمیم گرفتم با یک تیر دو نشان بزنم. بعد از پخته شدن سیب‌زمینی‌ها آنها را با سبزی‌های کوکو سبزی مخلوط می‌کنم و مشغول پختن <کوکو سبزی‌ـ‌سیب‌زمینی> می‌شوم. در این بین به یاد می‌آورم که در یخچال بادمجان هم دارم. به خود می‌گویم شاید <میرزا قاسمی> غذای معروف رشی‌ها سفره را رنگین‌تر سازد.
زردچوبه، سیر، گوجه فرنگی و تخم مرغ هم داشتم، پس مشغول آماده کردن و تهیۀ <میرزا قاسمی> می‌شوم. تمام مراحل پخت به اتمام می‌رسد و فقط تخم مرغ را باید به میرزا قاسمی اضافه می‌کردم، ولی نمی‌دانستم به چه نحو باید این کار را انجام داد، آیا باید تخم مرغ را با بادمجان مخلوط می‌کردم و یا در گوشه‌ای از ماهیتابه سرخش می‌کردم و بعد...؟
با خود فکر کردم که برای خوشمزه‌تر شدن غذا بهتر است روح مادرم را احضار کنم و از او جریان تخم مرغ را بپرسم.
چند لحظه‌ای بیشتر از احضار روح مادرم نگذشته بود که دیدم آقائی با ریشی بلند در مقابلم ظاهر شد.
سلام کردم و با تعحب پرسیدم:  "مامان چرا ریش در آوردی!؟"
روح غضبناک پاسخ داد: "مامان یعنی چی؟ خجالت نمی‌کشی؟ فکر می‌کنی از این چیزها اون بالا هم هست؟"
مشکوکانه پرسیدم: "از کدوم چیزها؟"
روح طوریکه انگار می‌خواهد بگوید خر خودتی گفت: "خودتو به کوچۀ علی چپ نزن، خوب می‌دونی منظورم چیه."
ناباورانه پرسیدم: "مگه شما مامان من نیستی؟"
روح مانند آنکه چیزی حالش را بهم زده باشد گفت: "بَسه، خفه ... مامان من نیستی یعنی چی؟ مرتیکه فکر می‌کنه یکسالشه، خوب دردِت چیه؟ چرا می‌خواستی خواهر ما رو از اون بالا احضار کنی؟"
در اینوقت شستم خبردار شد که  این بابا از اوّلش قبل از مرگ هم مرد بوده و ریش و پشم داشته و مادر من نیست، بنابراین گفتم: "آقا می‌بخشیدا، ما انگار مادرمونو خواستیم احضار کنیم، شما جریانتون چیه اومدید اینجا به جای مادرمون؟"
روح با عصبانیت گفت: "پسر، مگه کلۀ خر خوردی؟ مگه نمی‌دونی از اونجا تا اینجا کلی راه است؟ مگه فکر کردی راه تهران شاه عبدالعظیمه که مادرتو احضار می‌کنی؟ لااقل اگر تویِ ایران بودی ما حرفی نداشتیم، ولی اینجا تو این شهر کُفر، فکرش را هم نباید بکنی! در ثانی مگه نمی‌دونی مادرت تنها با آدم‌های بی‌گناه در رفت و آمده و خودشو فقط در اطراف قم و مشهد و شهرهای زیارتیِ دیگه نشون می‌ده و نه همه جا؟"
پرسیدم: "خوب پس شما کی هستید؟"
روح خیلی جدی گفت: "فضولی موقوف. خوب چی می‌خواستی؟"
کنجکاوانه پرسیدم: "شما قبل از مرگ رشتی نبودید؟"
روح ابروهاشو به هم نزدیک کرد و گفت: "رشتی اون پدرتِه. ما رو بگو آدم حسابش کردیم این همه راه را کوبیده و اومدیم اینجا!"
من دلجویانه گفتم: "چرا ناراحت شدید، مگه رشتی فحشه؟"
روح در حالیکه صبرش به پایان رسیده بود گفت: "پسر، جون بکَن هزار تا کار دارم. چی می‌خواستی از نَنَت؟"
گفتم: "از ننه‌م چیزی نمی‌خواستم، فقط یک سوال از مادرم داشتم."
روح گفت: "خوب بنال سوالت چی هست؟"
من در حالیکه اخم کرده بودم گفتم: "شما اصلاً معلومه چطونه؟ کی شما رو اصلاً احضار کرده که اومدین اینجا و هرچی دلتون می‌خواد می‌گید؟ یه کم احترام چیز بدی هم نیست، اِهِه؛ فکر می‌کنید اینجا قهوه‌خونه‌ست که اینطوری با من صحبت می‌کنید؟"
روح خشمگین گفت: "جَفنگ نگو که اگه عصبانی بشم یه دونه محکم می‌زنم تو سرت که هم خودت و هم روحت هر دو برین زیر زمین و گم و گور بشید."
پیش خودم گفتم: "دیوانه الان می‌زنه مارو می‌کشه و روحمون هم به جای اینکه مثل بادبادک بره به آسمون‌، می‌شه مثل یک سنگِ چند خرواری و به زیرِ زمین سقوط می‌کنه! و حالا بیا و درستش کن!"
تسلیم‌وار گفتم: "چیز مهمی نیست، فقط می‌خواستم بدونم این چند تا تخم مرغ رو چه جوری می‌کنن تو میرزا قاسمی؟"
روح صورتش سرخ شد، قدمی جلو گذاشت و گفت: "دیگه داری عصبانیم می‌کنی. دیگه داری چرند و پرند می‌گی. ندیدی اونکه چرند و پَرند گفت به چه روزی افتاد؟ تو هم داری چرند می‌گی."
من وحشتزده گفتم: "آقای روح، من که چیزی نگفتم، چرا زود ناراحت می‌شید؟"
روح خشمگین‌تر گفت: "مردیکه تو می‌خوای چند تا تخم مرغ را بکُنی تو میرزا قاسمی؟ مرد به اون نیکی، با نماز، با ایمان. خجالت بکش، خوبه که تو اینجا تخم غاز و یا بوقلمون نداری. حقا که اون بالا می‌دونستن تو چه ناجنسی هستی و تصمیم گرفتن مادرتو نفرستن اینجا."
من دستپاچه شدم و گفتم: "آقای روح، یه کم به خودتون مسلط بشید. من نخواستم به کسی تجاوز جنسی کنم! چرا از وقتی که مُردید زبونِ آدمی فراموشتون شده؟ بابا تو این غذای لامصب که اسمش میرزا قاسمی است باید تخم مرغ هم زده بشه و نه توی آقای قاسمی! من اصلاً آقای قاسمی رو نمی‌شناسم!"
روح ناگهان زد زیره خنده و گفت: "مرد حسابی، پس چرا زودتر نمی‌گی که می‌خوای توی غذا تخم مرغ بزنی؟ غذاش رشتیه؟"
من نفس راحتی کشیدم و گفتم: "بله، با اجازۀ شما!"
روح در حالیکه نقش لبخند هنوز بر چهره‌اش نشسته بود گفت: "خوب دیگه پررو بازی در نیار، کمی صبر کن ... از روح در برلین به روح در رشت ... از روح در برلین به روح در رشت ... لطفاً جواب!" و بعد از چند ثانیه گفت: "می‌گن هر جور میلت هست بکن توش و ناگهان به همان سرعتی که ظاهر شده بود ناپدید می‌شود."
من محتاطانه زمزمه می‌کنم: "بیا اینم از روح آقا با اون ریش و پشمش، انگار اینجا خونۀ خاله‌ست و یا شهر هرته که هرکی هر جوری خواست تخم مرغ بزنه تو میرزا قاسمی!"
خلاصه غذا رو یه جورایی درستش کردم و ساعت دوازده و سی دقیقه مهمانان رسیدند.
بعد از سلام و احوالپرسی و ماچ و بوسه و تعارفات رایجْ گفتم غذا آماده است بیارم که بزنیم به بدن؟
پیام نگاه مشکوکی به من کرد و گفت: "بیام کمک؟"
من پاسخ دادم: "تو ترتیب سفره رو بده من غذا رو از آشپزخونه میارم."
پیام سفره رو که قبلاٌ ملافه بود رو زمین پهن کرد و من هم غذاها رو روش چیدم.
پیام تا چشمش به کوکو و میرزا قاسمی و سالاد و متخلفات دیگه افتاد بلافاصله پرسید: "سعید (کش) داری؟"
اما چون آهسته و زیر لبی گفت بنابراین نفهمیدم منظورش چیست و متوجه هم نشدم که مثلاً می‌خواهد یواشکی چیزی بگوید که بقیه متوجه نشوند.
من و زن دایی پیام روبروی هم و پیام و داییش هم روبروی یکدیگر دور سفره نشسته بودیم. پرسیدم: "چی می‌گی؟"
او آهسته تکرار کرد: "(کش) داری؟"
من به خودم گفتم: "ای داد ای فریاد، این بچه چون زبون فارسیش مثل زبون انگلیسی پدربزرگش می‌مونهْ داره به جای استفاده از کلمۀ کمربند از لغت (کِش) استفاده می‌کنه و می‌خواد یواشکی به من ندا بده که کمربند و زیپ شلوارم بازه."
یکهو عرق سردی روی پیشانیم نشست، بعد گرمای شدیدی دوید به تمام صحن صورتم و حس کردم رنگ صورتم شبیهِ رنگ قرمز چراغ خطر سر چهارراهمون سرخِ سرخ شده است. از خجالت می‌خواستم ظرف برنج و میرزاقاسمی و کوکو و سالاد و چیزهای دیگر را که رویِ سفره جلوی دستم بود بردارم و بریزم آنجائیکه عریان است تا پوششی به آن بدهم.
اما فکر کردم بهتر است اول نگاه بکنم ببینم هدف دقیقاً کجاست که نشانه‌گیری به خطا نرود. دزدکی نگاهم را به منطقۀ سوق‌الجیشی متوجه می‌کنم، اما می‌بینم همه چیز روبراه است. نه زیپی باز و نه چیزی هویدا بود.
اما در واقع پیام آهسته می‌پرسید که آیا من (کَش) دارم؟ (کَش) هم به زبان انگلیسی پول نقد معنی می‌دهد. و من فکر کرده بودم که دارد از همان (کِش) یا به روایتی بند تنبان خودمان صحبت می‌کند.
تازه متوجه گشتم که این بچه فکر کرده چون دو نوع غذا درست کرده‌امْ بنابراین ممکن است که دیگر پول نقدی برایم باقی نمانده باشد و به انگلیسی از من پرسیده تا مثلاً دایی و زن داییش متوجۀ جریان نشوند!
من هم به زبان مرغی پاسخ دادم: "نه، پول نقد ندارم ولی اوراق بهادار در بانک‌های سوئیس و آمریکا و چند کشور دیگه دارم، اگه لازم داری بگیرم برات نقد کنم؟"
پیام با خندۀ مخصوصش گفت: "لوس نکن خودتو، داری یا نه؟"
من با شجاعت گفتم: "نه."
پیام فوری پرسید: "می‌خوای؟"
گفتم: "فعلاً نه، تا بعد خدا چی بخواد."

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
         بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی               
                    در مقامی که صدارت به فقیران بخشند
                            چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
                                      حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر اینست
                                             هیچ خوش‌دل نپسندد که تو محزون باشی.

تکرار مکررات.

کرونا کرونا ننگ به نیرنگ تو، نَفَسِ جوانان ما می‌گیرد در چنگ تو

تکرار مکررات شنونده را خسته می‌سازد. تکرار مکررات به دلایل زیر انجام می‌گیرد:
1ــ وقتی انسان دارای ذهنی منضبط نباشد.
2ــ وقتی انسان بدون فکر کردن حرف بزند.
3ــ وقنی انسان دچار بیماری فراموشی باشد.
فردی مبتلا به فراموشی را در نظر بگیرید که مثلاً چند مصاحبه با افراد مشهور انجام داده و این جریان را سی/چهل سال است هر بار که بر صفحۀ تلویزیون ظاهر می‌شود با آب و تاب تکرار می‌کند. شما بگوئید، آیا چنین کاری شنونده را خسته نمی‌سازد؟
البته این گروه از مردم می‌پندارند که شنونده فراموشکار است و نمی‌تواند به یاد آورد که گوینده دفعۀ قبل و دفعات قبل‌تر از آن چه گفته است.
در ضمن اگر قبلاً نوشته‌ای با چنین مضمونی به صمع و بصر شما رسیده است نپندارید که من هم دچار بیماری فراموشی شده‌ام و مرتب یک موضوع را تکرار می‌کنم!

ریاکار.

من و تراکتورِ بذرپاشی

کشته ندادیم که سازش کنیم، کرونای قاتل را ستایش کنیم

ریاکار آدم ابلهی‌ست که تصور می‌کند می‌تواند با گرفتن عکس و فیلم از لحظۀ پول و یا غذا دادن به افرادِ محتاجْ مردم را حتماً به این نتیجه برساند که او آدم انساندوستی‌ست.
ریاکار آدم فراموشکاری‌ست که بنا به مصلحتْ یک بار آمریکا و اروپا را بخشی از کشورهای خوب به شمار می‌آورد و یک بار هم همین کشورها را کشورهای سرمایه‌داری و امپریالبستی می‌نامد که سزاوار کن‌فیکون گشتن‌اند.
ریاکار آدمی‌ست با آی کیو بسیار پائین که می‌پندارد آدم زرنگی‌ست و سخت معتقد است که باید هم از توبره خورد و هم از آخور.
و آدم بدبخت فردی‌ست که با مشقت فراوان از دهات و شهر و کشورش به هر دلیلی مهاجرت کرده و یا گریختهْ اما هنوز هم نمی‌داند که آزادی بهتر است یا ثروت.

به سلامتی زندگان.

کرونا قوی‌تر شده، فقیر فقیرتر شده

آیا مایلید از شر اجاره نشینی و اجارۀ کمرشکن خلاص شوید؟
آیا مایلید تورم را ضربه‌فنی و گرانی را فتیله‌پیش کنید؟
آیا مایلید بدون زحمت دادن به خود و خیلی راحت مانندِ نوشیدن آب به تمام مشکلات زندگی‌تان پایان دهید؟
بنابراین لطفاً به پیشنهادات مؤسسه <خاکسپاری ارزان> ما کمی فکر کنید:
به ویروس کرونا محل سگ هم نگذارید، طوری رفتار کنید که انگار این ویروس اصلاً وجود خارجی ندارد.
با دیگران بیشتر از هر زمان مهربان باشید، هرکه را در کوی و برزن می‌بیند در آغوش بگیرید و او را به چند تا ماچ آبدار مهمان کنید.
کسانی را که ماسک زده‌اند مسخره کنید و تا لحظه‌ای که این دسته از سوسول‌ها از این کار مضحک‌شان پشیمان نشوند و عذرخواهی نکنند به این کار ادامه دهید.
هدیۀ مؤسسه ما به کسانیکه مایلند در اثر به (اصطلاح) کرونا این جهان را ترک کنند 50 در صد تخفیف در خاکسپاری می‌باشد.
بشتابید که تأخیر موجب پشیمانی‌ست.

دشمن مشترک.

دشمن ما کروناست، دروغ می‌گن آمریکاست

لطفاً ماسک و دستکش یک بار مصرف فراموش نشود.
رعایت فاصله پُراهمیت است.
ارزش زندگی خیلی بیشتر از مرگ می‌باشد و زندگی بدون آزادی بی‌ارزش است.

درخت سیب.

کرونا قاتله، فرستنده‌ش جاهله

حالا دیگر درخت سیبم به اندازه کافی رشد کرده است، حالا می‌توانم دختر و پسری خردسال را کنارش در انتظار بنشانم تا به محض رویت میوۀ آنْ هر تعداد که مایلند با خیال راحت نوش جان کنند، بدون آنکه بر آن دو به این خاطر خشم گیرم و آنها را از اتاقم بیرون رانم.

اطلاعیه شماره یک.

نیمۀ اول سال 2020 مانند یک چشم بهم زدن به پایان رسید. ویروس کرونا در این شش ماه تعداد زیادی انسان را به قتل رساند اما خوشبختانه دست به غارت نزد، از این رو می‌توان چنین نتیجه گرفت که چون ویروس کرونا غارتگر نیست بنابراین قاتلی بالفطره است که از طرف حیوانات مأمور کشتن انسان گشته.
*
اولین اطلاعیه <کانون حیوانات باسواد>:
به اطلاع شما انسان‌ها می‌رسانیم که برای پایان مرگ در اثر ویروس کرونا باید چهار شرط ما تا پایان نیمۀ دوم سال 2020 در تمام جهان به اجرا گذارده شود:
1ـ عذرخواهی و طلب بخشش از حیوانات؛ از مور گرفته تا مار، از گوسفند تا الاغ و شتر و شیر و شغال.
2ـ آموزش دادن به کودکانتان برای همزیستی مسالمت‌آمیز با حیوانات؛ از سوسک گرفته تا موش و مگس.
3ـ اختراع کاندوم برای حیواناتی که مانند مور و ملخ زاد و ولد می‌کنند.
4ـ پایان دادن به جنگ‌ها در تمام نقاط جهان.
توجه                  توجه
اگر این چهار شرط تا پایان سال 2020 عملی نگردد سال 2021 دمار از نوع بشر درخواهد آورد.
بعد نگید که نگفتیم!
<کانون حیوانات باسواد>