استقبال. (5)

دیوونگی که شاخ و دُم نداره. یکی از همین دیونه‎های بی‎شاخ و دُم رفیق ارجمند و عزیز خودمه که تقریباً شصت و پنج ساله با هم رفقیم، با اینکه زیادم از هم خوشمون نمیادْ ولی نمی‎تونیم دست از سر هم برداریم و بذاریم هرکی بره سویِ خودش.
این رفیق دیوونهُ من بر خلافِ عادتش بجای تلفن کردن برام ایمیل فرستاده. فکر کنم چون دیگه پیر شده پیدا کردن آدرس ایمیل از زیر عکسِ وبلاگم براش راحتتر از پیدا کردن شماره تلفنم از دفتر تلفنش بوده باشه.
من برای ثابت کردنِ خُل بودنِ این رفیق قدیمیم عینِ نوشته‎شو اینجا می‎ذارم تا تموم مردمِ جهانِ مجازی بدونن که تو این دنیایِ بی در و پیکر با چه آدمائی سر و کار دارن:
"سلام بی سلام! می‎دونی چرا؟ چون خیلی بی‎شرم و حیائی! چطور به خودت اجازه می‎دی از سود رسوندنِ به جهان حرف بزنی؟ چه سودی باید به جهان رسوند؟ مگه جهان بازاره که ما باید بهش سود برسونیم؟ مگه جهان کم بلا به سرمون میاره که حالا بهش سود هم برسونیم؟ جمع کن این بساطو! اگه مردی بگو خودت تا حالا چه ضرری تونستی به جهان بزنی؟ آخه تو یه وجب آدم مگه عددی هستی که بتونی به جهان ضرر بزنی؟ تو فقط بلدی زر زیادی بزنی. تو هم مثل دن کیشوت خیال می‎کنی با انداختن ته سیگارت تو کوچه و خیابون می‎تونی دَخلِ جهان رو بیاری! واقعاً که مسخره‎شو درآوردی، خودبزرگبینی هم آخه اندازه داره؟ تو رو چه به ضرر رسوندن به جهان! اگه جهان می‎خواست با ته سیگار تو ضرر ببینه که دیگه اسمش جهان نبود، بلکه بهش می‎گفتن اتاقِ آقا سعید! و جای تعجب نیست که آدمی مثل تو حرفای بی‎اساس و غیر علمی بزنه. آخه مردِ حسابی با این سن و سالت خجالت نمی‎کشی حرفایِ بی‎پایه می‎زنی، آیا تو نشستی و کلماتی رو که تو این پونزده سال اقامتت تو فضایِ مجازی شنیدی و خوندی دونه دونه شمردی که اومدی ادعا می‎کنی کلِ مطالب گفته و نوشته شدهُ این پونزده سال در مجموع به اندازهُ پونزده روز گفتن و نوشتنه؟ من واقعاً از تو انتظار نداشتم، پُر بیراه هم نگفتن که بعضیا تو پیری خرفت می‎شن! لطفاً کاری نکن که منو خجالتزده کنی و نتونم به کسی بگم که با تو دوستم. تو انقدر درجهُ خل بودنت بالا زده که دیگه نوشدارو هم نمی‎تونه دوای دردت بشه. زَت زیاد."

البته من به اندازهُ این رفیق خُلم بیکار نیستم که حالا بشینم جواب نامه‎شو بنویسم و براش بفرستم. اما در اینکه آدمِ خُل هم می‎تونه گاهی حرف درست بزنه شکی نیست. مثلاً اگه از آدم خُل بپرسی گشنتهْ ممکنه یکی دو بار یا یکی دو روز خُلبازیش گل کُنه و با وجود گشنه بودن بگه نه، ولی در نهایت همین آدم خُل مجبور می‎شه اقرار کنه که دلش داره از گرسنگی ضعف می‎ره. مگه اینکه طرف علاوه بر خَل بودنْ گرفتار مراحلِ آخر آلزایمر هم باشه، و در اینصورت آدمی که از چنین شخصی بپرسه گشنتهْ نباید شک کرد که خودش دارای عقل سالمی نیست، وگرنه می‎دونست که چنین افرادی اصلاً دوست ندارن حرف بزنن.
البته این رفیقِ خُل من زیاد هم چرند و پرند ننوشته؛ درست می‎گه، من ننشستم تعدادِ کلمات گفته و نوشته شدهُ این پونزده سالو دونه به دونه بشمرم، ولی در عین حال این گفتهُ رفیقم باز هم نشونه‎ای از خُل بودنشه، چون بعد از این همه عمر کردن هنوز هم معنی <در مثل مناقشه نیست> سرش نمی‎شه. البته باز هم این چیزی از اغراق کردنم کم نمی‎کنه و من باید قبل از نوشتن این ادعام چند دقیقه وقت صرف می‎کردم و توسط ماشینِ شمارشِ کلماتْ تعدادِ دقیق کلمات گفته و نوشته شدهُ این پونزده سال رو بدست می‎آوردم تا این رفیق خُلم جوش نیاره و براش مثل روز ثابت بشه که بیش از حد اغراق نکردم.
اما در هر صورت برای اینکه این رفیقِ خوبِ و خُلِ قدیمو از دست ندمْ به پند و هشدارش گوش می‎دم و دیگه کاری نمی‎کنم که باعث خجالت و سرافکندگیش بشه. گرچه من هم خیلی مایل نیستم کسی بدونه که ما با هم رفیقیم، ولی خوب اونم دل داره و چون چیزی بجز دوست بودن با من برای افتخار کردن ندارهْ پس من هم دلشو نمی‎شکنم و همینجا مطلبو درز می‎گیرم.
باقیش تا بعد

استقبال. (4)

دیگه عقلم به جائی قد نمی‎ده، دیگه داره سنگینی پارآجرای مغزم از حد می‎گذره. دلم می‎خواد برای کَندنِ قال قضیه از حافظ کمک بگیرم و بذارم طالع‎مو ببینه، اما پس از لحظه‎ای پشیمون می‎شم و به استخاره با تسبیح رضایت می‎دم. استخاره هم زحمتش از فال گرفتن با حافظ کمتره، هم وقت کمتر می‎بره و هم طبق تاریخ شفاهی و کتبی خودِ حافظ وقتی دچار مشکل می‎شد با تسبیح استخاره می‎کرده و نه اینکه بشینه با اشعار شاعرانِ دیگه فال ببینه، یا بشینه فوری مشغول سرودن شعر بشه تا بتونه مشکلِ آیندگانو حل و فصل کنه.
ببین کنکاش برای پیدا کردن دلایل زخم مغزم، ببخشید، لطمهُ مغزی، چی به روزم آورده. آخه حافظِ بیچاره چه ربطی به کنکاش کردن من داره که بهش گیر دادم.
من هرچی بیشتر فکر می‎کنم عقلم کم‎تر به جائی می‎رسه. طوری شده که به قول حافظ احساس می‎کنم تو یک دایره سرگردونم، تمومِ مشکلاتی که در کودکی یقه‎مو گرفته بودن تو دورانِ جوونی و میونسالی و پیری هم دست از یقه‎م برنداشتن!
خیلی دلم می‎خواد می‎تونستم یقهُ افراد شارلاتانِ جهان رو می‎گرفتم و هرچی فحش چارواداری از کودکی یاد گرفتم نثار خواهر و مادر و جد و آبادشون می‎کردم.
شاید هم یکی از اشتباهات بزرگ زندگیم همین عادتِ عجیب و غریبم باشه. من تا جائی که به یاد میارم موقع دعوا با حریفم به همهُ خویشاوندانش فحش می‎دادم بجز به خودش! بیخود نیست که پدرم به گفتن زرشک عادت کرده بود، بیخود نیست که هنوز هم ملانصرالدین باعث شادی اوقات مردم می‎شه، بیخود نیست که نگاهم عادت کرده به گذشته نظر بندازه و نتونه جلوی پاشو ببینه. آخه به این هم می‎گن چشم، چشمی که بتونه ماجراهای هفت/هشت هزار سال قبل رو مو به مو ببینه اما قادر به دیدنِ جلوی پاش نباشه آیا لیاقت داره که آدم براش حتی عینک بخره، البته چشمپزشکا به این نوع چشم نام علمی دوربین دادن! البته دیدن فاصلهُ دور استعدادِ خوبیه، اما آدمای درب و داغونی مثل من از این استعداد هم سوءاستفاده یا به قولی چپکی استفاده می‎کنن و بجای دیدنِ فاصلهُ دورِ روبروشونْ فاصلهُ دورِ گذشته‎ها رو خوب می‎بینن، و چون چشمِ دوربین موروثیه پس وای بر من و امثالِ من.
من همیشه فکر می‎کردم شاید تنها کسی باشم که مرتب حرفِ تکراری می‎زنه، اما امروز به این نتیجه رسیدم که اگه از روز وصل شدنم به دنیای مجازی تا امروز؛ یعنی تقریباً تو این مدت پونزده سالِ آخر، تموم چیزائی که تو این برنامه‎های تلویزیونی و اینترنتی شنیدم و خوندم و دیدم رو روی هم بذارم به اندازهُ جملاتی می‎شه که در پونزده روز می‎شه گفت و نوشت! البته باور کردن یا نکردن دیگرون به این ادعا هیچ مشکلی از کنکاش کردنم رو حل نمی‎کنه، ولی بهم دلگرمی می‎ده، بهم نشون می‎ده که تو این جهان تنها نیستم و خیلیایِ دیگه مثل من عقلشون پارسنگ برمی‎داره و خودشون هم ازش باخبرن ولی مثل من بهش اهمیت نمیدن و تکرار مکررات براشون عادت شده. مثلاً برای فردی که صد/دویست یورو یا دلار می‎گیره که ده دقیقه یا نیم ساعت تو برنامهُ تلویزیونی حرف بزنه چه فرق می‎کنه چی بگه، خب معلومه که براش خیلی راحته چیزی رو که در برنامهُ قبلی گفته تکرار کنه.
پس جای تعجب نیست که بجای اضافه شدن به واژگان بانکِ مرکزیِ مغز آدمْ روز به روز از تعدادشون کم بشه و کَم کَمَک روزی برسه که بجای خروج همون یکی دو حرفی هم که مادر بیچارهُ ما با بدبختی یادمون داده بودْ فقط بع بع یا مع مع از دهن خارج بشه.
البته نباید به این خاطر زیاد هم نگران شد، چون مدتیه که تعدادی از زبده‎ترین متخصصینِ زبونشناسِ جهان مشغول تدوین لغتنامهُ مخصوص حیوانات هستن.

من به سهم خودم به عنوان یکی از جوندارانِ این جهانْ در این دورانِ آخر عمریْ با کمال شجاعت و البته کوهی از خجالت اعتراف می‎کنم که بودنم نه تنها برای این جهان هیچ سودی نداشته بلکه چهل و هفت کیلو و چهارصد گرم هم به وزنش اضافه کرده، و اغلب وقتی تصور می‎کنم که شاید روزی جهان به خاطر این اضافه وزنی که من بهش تحمیل کردم نتونه بیشتر در مدارِ همیشگیش بچرخه و سقوط کنهْ تموم بدنم از وحشت و ناراحتیِ وجدان مثل کَمونِ حلاجی می‎لرزه.
باقیش تا بعد

استقبال. (3)

من در این روزای آخرِ شصت و هفتمین سال عمر برای پیدا کردنِ عیوب مغزم انقدر عجله دارم که حتی تو خواب هم دست از کنکاش کردن برنمی‎دارم!
دیشب بعد از مدت‎ها خواب پدرم رو دیدم. او با عرقگیرِ رکابیِ گَل و گُشادش روبروم نشسته بود و داشت با خشم نِگام می‎کرد. من با صدای واغ واغ سگِ همسایه از خواب پریده بودم و در حالیکه برای بهتر دیدنِ اینکه چه چیزی کنارم سایه انداخته چشمامو می‎مالیدمْ یهو با دیدن پدرم از وحشت نیم متر بالا پریدم و بعد از نشستن در برابرش بلافاصله متوجهُ خشمِ داخلِ چشماش شدم.
البته بعد از بیدار شدن فقط خلاصه‎ای از گفتگوی طولانیِ ما در خاطرم باقی موند.

من با دیدن پدرم گفتم: "سلام آقا جون، چه جوری داخل خونه شدین، شما که کلیدِ خونهُ منو ندارین!" اما پدرم بجای جوابِ پرسش من صحبتش رو با این جمله شروع کرد: "از کرامات شیخ ما این است ــ شیره را خورد و گفت شیرین است!"
من با شنیدن این جمله فوری شصتم خبردار شد که پدرم می‎خواد موضوع رو بکشه به شیره و مالیدنش به سرْ و از اینکه او نوشته‎های من رو می‎خونه تعجب کردم، و تعجبم خیلی بیشتر شد وقتی یهو به یاد آوردم که پدرم اصلاً سواد نداره و نمی‎تونه نوشته‎های منو تو وبلاگم خونده باشه. بنابراین خیلی سریع به خودم قبولوندم که خبرچینی تو دنیای مُرده‎ها هم باید مثل خبرچینی تو جهان زنده‎ها رواج داشته باشه.
خلاصه، پدرم کلی از دست من عصبانی بود و مرتب از کلمهُ مورد علاقه‎ش <زرشک!> استفاده می‎کرد. آخه پدرم وقتی زنده بود و می‎خواست بگه مهم نیست که چی گفتیْ ولی هرچی گفتی مزخرف بودهْ می‎گفت: زرشک!
لُب کلام پدرم در موردِ کنکاش کردنِ این روزای من این بود: "قربون عمه‎ت بری با این کنکاش کردنت".
عاقبت پدرم به اصل مطلب پرداخت و با عصبانیت گفت: "مگه من آدمای شیره‎ای و بدبخت کم بهت نشون دادم؟ مگه از تو قول نگرفتم به طرف شیره نری؟ این چه کاریه که داری با خودت می‎کنی؟
من هرچی قسم می‎خوردم و می‎گفتم به جون آقاجون من شیره رو فقط به سرم می‎مالمْ اما به کَتش نمی‎رفت که نمی‎رفت و می‎گفت: حالا که دیگه جون ندارم به جونم قسم می‎خوری، بچهُ ناخلف!
تا اینکه حوصله‎ش از قسم و آیه دادن من سر رفت، شاید هم دلش برام سوخت و گفت که یکی از رفیقاش بعد از بیست سال اقامت در جهنم با رشوه دادن به بهشت اومده و چند روز پیش بهش گفته: "رفیق چه نشستی که پسرت شیره‎ای شده، بفرما، اگه باورت نمی‎شه اینجا رو نیگاه کن."
و این نامرد توسط گوشیِ آخرین مُدل وبلاگِ منو بهش نشون داده و گفته بود بخون تا مطمئن بشی. اما چون می‎دونست پدرم سواد خوندن نداره بنابراین خودش فوری آخرین پاراگراف فصل اولِ «استقبال» رو تحریف کرده و اینطور برای پدرم خونده بود:
"من با این سن و سال هنوز نمی‎دونم که آیا کشیدن شیره باحالتره یا مکیدنش!؟
گرچه بعضی از فیلسوفا معتقدن که مکیدن شیره خرجش بیشتر از مکیدن سُماقه اما نشئگی شیره کجا و خُماری بعد از مکیدن سُماق کجا! و نباید گول شیرهُ دولتی رو خورد! چون شیرهُ دولتی پودرِ بادامِ تلخِ مخلوط با زهر مار و عقربِ تقلبیه!
من فکر نکنم کسی تو جهان وجود داشته باشه که ندونه یک موی گندیدهُ یک سَر شیره می‎ارزه به کلِ شیش لول تریاک! بله شیره می‎تونه خیلی تلخ باشهْ اما زبون و گلو رو بعد از یکی دو پُک یا یکی دو بار مکیدن مثل عسلِ سبلان شیرین می‎کنه."

با هر زحمتی بود تونستم بالاخره پدرم رو قانع کنم که رفیقش آدم نامردیه و دوستی باهاش دَهشی هم نمی‎ارزه. پدرم وقتِ خداحافظی بعد از ماچ و بوسهُ معمول غیرمنتظره از من پرسید سیگار که نمی‎کشی؟ من برای اینکه نگرانش نکنم اجباراً به دروغ گفتم نه! و پدرم آخرین زرشک رو گفت و غیب شد.

من امروز به این نتیجه رسیدم که نمی‎بایست دیشب به پدرم دروغ می‎گفتم، من باید عقلم رو به کار می‎نداختم و می‎فهمیدم که وقت ماچ و بوسه کردن بوی سیگار از دهنم به دماغ پدرم رسیده، وگرنه دلیلی نداشت که بجای گفتن <مواظب خودت باش> بپرسه سیگار می‎کشم یا نه.
خیلی دلم می‎خواست بدونم که اگه راستشو به پدرم می‎گفتم آیا باز هم می‎گفت زرشک یا نه!
باقیش تا بعد

استقبال. (2)

امروز حیفم میاد خودمو مشغول آثار باقیموندهُ زخم‎های ذهنم کنم، دلیلش اصلاً برام روشن نیست، فقط می‎دونم که یهوئی هوس کردم لحظاتِ شادی به روحم هدیه کنم.
شاید بعضی‎ها فکر کنن که زخم‎های ذهن اهمیت‎شون از زخم‎های روح بیشتره و باید زودتر مداوا بشن. عده‎ای هم به شوخی می‎گن: مگه اصلاً روح دیدنیه که بشه زخمیش کرد! برخی هم کُمپلت مخالف کلمهُ زخم زدن در رابطه با روح و ذهن هستن و می‎گن خیلی بهتره در این موارد از کلمهُ لطمه که علمی‎تره استفاده بشه؛ مثلاً نباید گفت که ضربهُ سخت به سر باعث زخم شدن مغزِ طرف شد، بلکه خیلی بهتره که گفته بشه: ضربهُ سخت به سر باعث لطمه دیدن مغزِ طرف شد!
حالا چون سر و کله زدن با این نظریه‎ها نه برای فاطی تنبون می‎شه و نه برای روح شادی میارهْ پس من هم زیاد موضوع رو کش نمی‎دم.

در چنتهُ فردِ آینده‎نگر همیشه امیدواری، استمرار، ایستادگی و خیلی چیزهای به اصطلاح مثبتِ دیگه وجود داره که از به خواب رفتن ذهن جلوگیری می‎کنن و ناگزیر به روح هم حالکی میدن.
امروز باید در مراجعه به گذشته حد نگهدارم و فکر نکنم که گذشته همیشه می‎تونه چراغ راه آینده باشه.
من نمی‎تونم تصور کنم که اگه عیسی زنده بشه بتونه از گذشته درس بگیره و با این همه جسد که روی زمین می‎بینه دیگه حیرون نشه و انگشت به دهن نکنه، بلکه بر عکس چنان دچار شوکِ سختی می‎شه که بجای انگشتِ دستْ خودِ دست رو تا مچ فرو می‎کنه تو حلقش، طوریکه وقتی هاج و واج از مُرده می‎پرسه: "ای کشته کرا کشتی تا کشته شدی زار ..." مُردهُ بیچاره اصلاً نتونه بفهمه طرف چی داره می‎گه.
نه پسر خوب، وقتی عیسی زنده بشه از گذشته درس نمی‎گیرهْ ولی مثل قدیم هم برای رفع بیکاری و شگفتزده شدن زرتی بلند نمی‎شه راه بیفته تو بیابون جسد تماشا کنه.
اونطور که من عیسی رو می‎شناسم مطمئنم به اندازهُ کافی هوش داره و اوضاعِ جهان فوری دستش میاد و می‎فهمه که حالا در هر نقطه از زمین انقدر جسد افتاده که اگه این بار عمر نوح هم بکنه باز نمی‎تونه تعدادشون رو بشمره، نه، او این کار رو نمی‎کنه، او مثل من می‎شینه تو خونه و با لپتابش از طریق اینترنت تک تک اجسادِ افتاده بر روی خاکِ بیابون و آسفالتِ خیابون رو بی درد سر تماشا می‎کنه و بخاطر حیرتِ مدامْ حتی دستِ تا مچ فرو رفته در دهن رو هم برای استراحت بیرون نمیاره.
بنابراین حالا می‎شه با خیال راحت ادعا کرد که در آینده‎نگری فوایدی هست که در تماشایِ حال و گذشته نیست.
یکی از فایده‎های نگاهِ به آیندهْ خیالباف شدنِ آدمه. آدمِ خیالباف نه مثل عیسی از زورِ تعجب انگشت به دهن می‎شه و نه دستشو تا مچ تو دهن فرو می‎کنه، آدم آینده‎نگر فوقِ فوقش با تکیه دادنِ انگشت اشارهُ یک دست به شقیقه در اقیانوسِ تفکر غرق می‎شه.
اما حالا سؤال اساسی اینه که چطور می‎شه سه سوته روح رو شاد کرد. پاسخ این پرسش به قول خردمندانِ کلاسیک در لیوان نهفته‎ست. باید چشم‎ها را طوری تربیت کرد که نیمهُ خالی لیوان رو نبینن، اگر هم دیدن خودشونو به اون راه بزنن و طوری وانمود کنن که ضعیفن و نمی‎تونن خوب ببینن.

برای ختمِ این مبحث دوست دارم داستان کوتاهی از دوستِ نالوطیم تعریف کنم که برای بردن سود بیشتر چطور از این روشِ زبون بستهُ خردمندانِ کلاسیک سوءاستفاده می‎کنه. این رفیقِ به اصطلاح زرنگ من یک میکده داره و بقدری در ریختن آبجو تو لیوان مهارت پیدا کرده که همیشه نصفِ بیشتر حجم لیوان از کف پُر می‎شه و از لبهُ لیوان هم چند سانت بالا می‎زنه و به این ترتیب سودِ روزانه‎شو خیلی راحت دو برابر می‎کنه. مشتریا هم همگی به محض دیدن لیوانِ آبجوشونْ با اون کفِ بی‎خاصیتِ مرتفعْ مثل خر کیف می‎کنن، از شگفتی چشمکی به هم می‎زنن و آب از لب و لوچشون سرازیر می‎شه. مشتریایِ رفیق زرنگم از دسته مردمی هستن که بعد از محو شدن کف آبجوْ فقط نیمهُ پر لیوان رو می‎بینن، و ساعتی بعد وقتی خوب مست می‎شنْ بجای یک لیوان دو لیوانِ نیمه پر مقابل خود می‎بینن و چون فقط برای یک لیوان پول می‎پردازنْ بنابراین در نهان تصور می‎کنن که خیلی هم زرنگ هستن.
باقیش تا بعد

استقبال. (1)

انگار همین دیروز بود که ذهنم یهو مشغولِ دستورالعملِ بسیار عجیبِ <ز گهوار تا گور دانش بجو!> شد.
ظهرِ یک روز، زمونی که کلاس دوم دبستان بودم، وقتی از مدرسه به خونه برمی‎گشتم، نزدیک کوچه‎مون فریادِ <آب حوض خالی می‎کنیم> به گوشم رسید. قبل از اینکه درِ خونه رو بزنم <آبحوضی> به من گفت: به مادرت بگو آب حوضی اومده!
من بهش گفتم ولی ما حوض نداریم. پیرمرد نگاه دلسوزانه‎ای به من انداخت و گفت: حتماً خیلی دلت می‎خواد که حوض داشتین و توش ماهی بود.
البته داشتن حوض تا اون لحظه نه برام اهمیت داشت و نه من به ماهیِ تو آب حوض فکر کرده بودم، بنابراین بجای جواب دادن فقط به چهرهُ پر چین و مهربون پیرمرد نگاه می‎کردم. پس از لحظه‎ای چون پیرمرد دید که من جوابی ندارمْ در حال رفتن با مهربونی دستی به سرم کشید و گفت: ز گهواره تا گور دانش بجو!

آیا نیاموختنِ دانش به اندازه کافی علت گیر کردنم اندر خم یک کوچه شده؟ شاید هم قابله پس از خارج شدنم از رحم مادر برای به گریه انداختنم بجای باسن زده باشه پس گردنم و خنگ بودن در یاد نگرفتنِ درست شیر نوشیدن از پستون مادر هم به این دلیل بوده باشه. آیا ترجیح دادنِ پستونک به پستون مادر می‎تونه دلیلِ خوبی برای گرفتار شدن در اندر خم یک کوچه باشه؟ به قول آدمای با تجربه بچه‎ای که نتونه از پستون مادرش درست و حسابی شیر بنوشه به درد لایِ جرز دیوار هم نمی‎خوره. آخه از یک چنین بچه‎ای چطور می‎شه انتظار داشت که بتونه تو مدرسه دانش بیاموزه! بعد آدم تعجب می‎کنه که چرا افرادِ جوونِ جامعه بجای جستنِ دانشْ لات و دزد و معتاد می‎شن.
کاش قبل از تولدم لااقل تلویزیون داشتیم و مادرم با دیدن برنامه‎های علمی می‎آموخت که چطور باید پستونو به دهنِ یک بچه‎ُ خنگ گذاشت تا در آینده دچار مشکل نشه.
به نظر بعضیا اگه ایرج میرزا شعر مادر رو نمی‎سرود و با این کارش عملِ اکتسابی و انتسابیو قاطی پاطی نمی‎کرد وضعمون بهتر از این بود که است. می‎گید نه، بفرمائید این هم شعرِ مادر آقا ایرج:
گویند مرا چو زاد مادر
پستان به دهان گرفتن آموخت
(هر نوزادی هرچقدر هم مثل دورانِ نوزادی من خنگ باشه بازم دهنش برای نوشیدنْ مثل آهنربا دنبالِ فلز می‎گرده، یا مثل دهن ماهیِ حریصی مدام باز و بسته می‎شه. بنابراین درستش اینه که مادر باید بیاموزه چطور پستون به دهان بچه می‎ذارن و نه بر عکس. تقریباً تموم تولهُ پستوندار هم می‎دونن که چطور از پستون مادرشون شیر بنوشن و حالشو ببرن.)
شب‎ها بر گاهوارهُ من
بیدار نشست و خفتن آموخت
(تو این بیت هم عمل خوابیدن انتسابیه و اینو همهُ موجودات زندهُ طبیعت می‎دونن و بهش عمل می‎کنن.)
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوهُ راه رفتن آموخت
(تو این بیت آقا ایرج هنوز ندیده بود که مادری وقت ظرف شستن رو به شوهرش که مشغول تلویزیون نگاه کردنه با هیجان داد می‎زنه و می‎گه: آقا رضا، آقا رضا، ببین، بچه‎مون داره راه می‎ره.
بله، بچه وقتی به سنی برسه که ببینه با دست و پا زدن و شنا کردن تو خشکی نمی‎شه جلو رفتْ خودش بلند می‎شه و راه می‎ره. این یعنی چی؟ یعنی راه رفتن انتسابیه، مگه اینکه نوزاد بی‎پا باشه.)

حالا با این وصف آیا باید من ایرج میرزا رو مسبب گرفتاریم بدونم؟ یا اینکه بهتره  به نصیحت حافظ گوش کنم که گفت: عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت ...
کاش می‎دونستم به ساز چه کسی باید رقصید!
نه، مثل اینکه باید اول فرهنگِ کندوکاو کردنِ ذهن رو بیاموزم و بعد مشغول کاوش بشم.

هرچی به روز تولدم نزدیکتر می‎شم نگرانیم بیشتر می‎شه، می‎ترسم این نگرانی از حد بگذره و تحمل‎ناپذیر بشه و من مجبور بشم تو این چند روزِ باقی مونده تا رسیدن به سن شصت و هشت سالگیْ بخاطر نیافتن راه حلِ مشکلات ذهنمْ پیش روانپزشک برم و ازش خواهش کنم برام داروئی تجویز کنه که خیلی سریع منو دچار بیماری آلزایمر کنه تا بتونم تموم مشکلاتو از بیخ فراموش کنم.
باقیش تا بعد

استقبال.

من در اواخر شصت و هفت سالگی
اصلاً باورم نمی‎شه که یکی دو هفتهُ دیگه وارد شصت و هشتمین سال زندگیم می‎شم. هرچند طبق قانونِ <اگه سیبو بندازی بالاْ هزار چرخ می‎خوره تا دوباره پائین بیاد> هیچ تضمینی وجود نداره که بتونم شصت و هفتمین سال تولدمو به پایون برسونم. ممکنه چند دقیقهُ دیگه وقتِ رفتن به دستشوئی بیفتم و دیگه بلند نشم. ممکنه زمین تحملش تموم بشه و خودشو منفجر کنه. ممکنه خدا بگه "ای بابا، واقعاً دیگه خسته شدم!" و با لگد بزنه زیر میز و کل هستیو نابود کنه. یا ممکنه بدشانسی بیارم و بعد از نوشیدن آبجو یا کوکاکولا وقت آروغ زدن باد تو گلوم گیر کنه و راه نفسمو بند بیاره. اما ممکن هم است که اصلاً چنین چیزهائی رخ نده و بتونم زندگی کردن در شصت و هشت سالگیو تجربه کنم.
اما حالا چون تا رسیدن به لحظهُ تولدم چند روزی باقی مونده و هنوز مشغول تنفس مجانی هوا هستمْ پس باید فرصتو غنیمت بشمرم و مثل هر سال به ضعف‎هایِ عقلم بپردازم و ببینم مشکل چیه که با این سن و سال هنوز اندر خم یک کوچه‎ام. و مطمئنم که اگه مثل سال‎های قبل به نتیجهُ مطلوب نرسم دوباره به خودم خواهم گفت: مرد حسابی برو خدا را رو شکر کن که اندر خم یک کوچه‎ای، اگه اندر خم دو یا سه کوچه بودی چی می‎کردی!؟
در زمون پنج/شش سالگیمْ تو کوچه‎مون فقط یکی از همسایه‎ها دارای تلویزیون بودن و تموم بچه‎های محل آرزوی داشتن یک دستگاه تلویزیون می‎کردن، اما آرزوی من داشتن یک مسواک بود! آیا ممکنه که داشتن چنین آرزوئی در دوران کودکی دلیل اندر خم یک کوچه موندن باشه؟ آیا بچه‎های محل که آرزوشون داشتن یک دستگاه تلویزیون بود در خم هیچ کوچه و هیچ خیابونی گیر نکردن؟ کی می‎دونه، شاید هم آرزوی داشتن یک مسواکْ بدون فکر کردن به خمیر دندونْ باعث گرفتار شدنم در خم یک کوچه شده باشه.
آیا اصلاً داشتنِ آرزو در دوران کودکی می‎تونه دلیل گرفتار گشتن در خم یک کوچه بشه؟ البته من تو دوران نوجوونی به آرزوم رسیدم و بجای خمیردندون از نمک استفاده می‎کردم، اما فلسفهُ مسواک زدن برام ناآشنا بود و دهنم بعد از مسواک کردن فقط شور می‎شد، بدون اینکه دشمنانی که میونِ فاصلهُ دندون‎ها خودشون رو مخفی می‎ساختن کشته بشن. شاید اگه آرزوی داشتن تلویزیون می‎کردم و در یکی از برنامه‎های آموزشی تلویزیونی فرم صحیحِ مسواک زدنو یاد می‎گرفتمْ امروز وقتم رو فقط برای مشکلات مهمتر زندگیم به کار می‎بردم و آرزو نمی‎کردم که کاش می‎تونستم دوباره به دوران کودکی برگردم و از همون ابتدا به تموم کارهای اشتباه پوزخند بزنم و انجامشون ندم.
کسائی که می‎گن انسان جایزالخطاست باید افراد نالوطی‎ای باشن، اگه قرار باشه که به آدم اجازه خطا کردن داده بشه که سنگ روی سنگ بند نمی‎شه! می‎شه!؟ آره می‎شه، به شرطی که تمومِ سَنگا رو با سریش خوب چسبناک کنن. و کسائی که می‎گن یک بار خطا چشمِ گاوه و بی‎مانع‎ست هم باید از قبیل افردِ دستهُ اول شیاد باشن. مگه ممکنه که آدم بتونه فقط یک بار اشتباه کنه و از اشتباهش درس بگیره و شاگرد اول کلاس بشه!؟ من مطمئنم تا وقتی چنین افرادی تو جهان وجود دارن شصت و هشت سال که عددی نیست اگه پونصد سال هم عمر کنم باز هم در رو همون پاشنه می‎چرخه که فعلاً در حال چرخیدنه، یا به قولی هنوز هم گرفتار اندر خم یک کوچه باقی می‎مونم.
اَه بازم دارم تقصیرا رو به گردن افراد دیگه می‎ندازم. بازم دارم اشتباهِ هر ساله رو تکرار می‎کنم. مثل اینکه قرار نیست شروع شصت و هشتمین سال زندگیمو با صداقت شروع کنم. کاش لااقل می‎دونستم که قراره تا چند سالگی به خودم دروغ بگم، تا کی قراره سر خودمو مثل آدمای ابله شیره بمالم.
من با این سن و سال هنوز هم نمی‎دونم که آیا به سر دیگرون شیره مالیدن سودش بیشتره یا به سر خود مالیدن!؟ گرچه بعضی از فیلسوفا معتقدن که اگه آدم به سر خودش شیره بماله انگار به سر تموم موجودات زندهُ جهان شیره مالیده و کسی که به سر دیگرون شیره می‎ماله مأمور دولته و موظفه سر افرادی رو که اتفاقی هنوز سرشون بی شیره مونده شیره بماله تا برابری در جهان خدشه‎دار نشه.
من فکر نمی‎کنم کسی تو جهان وجود داشته باشه که ندونه قند شیرینه و عسل نمی‎تونه تلخ باشه؟ حتی تصور اینکه عسل و قند بتونن تلخ هم باشن آدمو به خنده می‎ندازه.
اما شیره چطور؟ بله شیره می‎تونه خیلی شیرین باشه، اما وقتی همین شیرهُ شیرین به سر کسی مالیده بشه کام رو مثل زهر تلخ می‎کنه.
باقیش تا بعد