اتحاد.


زمانی سه مرد عادل وجود داشتند، هر یک از این سه نفر این عقیده را داشت که نظرش والاتر و صحیح‌تر است و از عدالت آن دو دیگر نیز مطلع بود. به همین دلیل آنها تصمیم می‌گیرند به نقاط مختلف جهان بروند؛ و آنها می‌خواستند ایمان خود را به اطلاع مردم رسانده و بخاطر روح انسان‌ها نبرد کنند.
لحظه جدا گشتن و رفتن یکی از آنها بازوی آن دو دیگر را در دستانش می‌گیرد و می‌گوید: "ببینید ... آنجا توده آتش زبانه می‌کشد، مردم بخاطر ایمان‎شان همدیگر را می‌سوزانند ... ما مبارزه خود را تا رهائی این مردم از اشتباه وحشتناک‌شان به تأخیر می‌اندازیم."
این سخن به نظر آن دو خوب آمد و آنها این کار را انجام دادند. اما وقتی آنها کارشان تمام می‎گردد و زمان جدا شدن فرا می‎رسد نفر بعدی آن دو دیگر را از رفتن بازمی‎دارد و می‎گوید: "هنوز زمان نبرد بخاطر والاترین چیزها برای ما فرا نرسیده است ... ببینید ... آنجا انسان‎ها همدیگر را به دستور شاهزادگان‎شان مانند حیوانات وحشی می‎کشند."
بار دیگر آن سه به هم قول می‎دهند و متحداً به مبارزه بر علیه خشونت انسان‎ها می‎پردازند. هنوز مدتی از انجام آنچه که در توان داشتند نگذشته بود که دوباره به یاد آنچه آنها را عمیق‎تر از هر چیز دیگر تحریک می‎کرد می‎افتند، اما در این وقت نفر سوم به پیشانی خود می‎کوبد و می‎گوید: "برادران ... دوستان ... ما باید هنوز مدت کوتاهی با هم بمانیم. ببینید ... آنجا ثروتمندان فقرا را گرسنگی می‎دهند ... و آنجا دانایان ذهن نادانان را با دروغ پر می‎سازند ... و آنجا افراد سالم بیماران را کتک می‎زنند ..."
به این ترتیب هر بار کنار هم می‎ماندند.
این سه مرد می‎میرند، و جای آنها را سه مرد دیگر می‎گیرند و دوباره جای این افراد را سه مرد دیگر، و قرن‎ها می‎گذرند. اما اتحاد آنها تزلزل‎ناپذیر باقی می‎ماند.
هانس احمق به یکی از آن سه زمزمه کنان می‎گوید: معاشرت با دوستت حیثیت تو را لکه‎دار می‎سازد ... او به خدای تو ایمان ندارد. هانس بدبخت پیش دومی می‎دود: تو اجازه رفت و آمد با رفیقت را نداری ... او با زنش ازدواج نکرده است. هانس خام به نفر سوم مانند زنبوری وزوزکنان می‎گوید: اگر تو با این دو ایده‎آلیست دیوانه همصحبت شوی مورد تمسخر همه واقع می‎گردی.
آن سه مرد اما کنار هم ماندند، و آنها امروز هم کنار هم ایستاده‎اند.
عدالت‎شان آن سه را به هم پیوند می‎دهد و حماقت و شرارت و خشونت انسان‎ها آنها را به نبرد می‎خواند.

بیمار.


مردی دیوانه شده بود.
او خود را بزرگ‎تر از همه می‌دانست، فکر می‌کرد نظر کرده خدا و فرمانروای امپراتوری‎ست. او به هیچ دانشی بجز دانش خود باور نداشت. فقط او همه چیز را می‌دانست. او تصور می‌کرد ... سربازها در برابرش رژه می‌روند. دستور می‌داد کسانیکه با او مخالفند به زندان انداخته شوند ... او آنها را تیرباران می‌کرد ...
دکتر توضیح می‌دهد: "این مرد بیمار روانی‌ست!"
همسر مرد می‎پرسد: "این چگونه ممکن است؟ او خیلی عاقلانه صحبت می‎کند! و آنچه که می‎گوید درست است ... او هیچ چیز برای خودش نمی‎خواهد ... کاش می‎توانست آنطور که می‎خواهد عمل کند!"
اما دکتر سرش را تکان می‎دهد و می‎گوید: اگر او سالم بود بنابراین برای ایده‎هایش به عنوان شاعر، سیاستمدار، دانشمند و یا شورشی می‎جنگید ... در حال حاضر اما او پایداری‎اش را از دست داده است، شمشیر عقل از دستش به زمین افتاده. او خود را ــ بدون جنگیدن و بدون کار کردن ــ پادشاه و حکمران می‎پندارد ... او ناتوان است ... بیمار ..."
یک قاصد خبر می‎آورد که دکتر به نزد شاهزاده خوانده گشته است.
هنگام خداحافظی زن از دکتر می‎پرسد: "بیماری شوهرم چه نام دارد؟"
پاسخ "جنون خود بزرگ‎بینی!" بود.

شاهزاده‎ای دیوانه شده بود.
او دستور داده بود دروازه قصر را بگشایند و نگهبانان بروند، طوریکه هرکس می‎توانست آزادانه داخل قصر شود، و او به خیابان می‎رفت، خود را قاطی مردم می‎ساخت و از این و آن می‎پرسید چگونه باید بر سرزمین حکومت کند. و به سربازها دستور داده بود اسلحه‎های خود را بر زمین بگذارند، زیرا که نباید دیگر هرگز جنگی رخ می‎داد.
دکتر توضیح می‎دهد: "شاهزاده بیمار روانی‎ست!"
شاهزاده خانم می‎پرسد: "این چگونه ممکن است؟ تا حال شاهزاده‎ای ارزنده‎تر از او بر تخت سلطنت ننشسته است. او فقط رفاه مردم خودش را در برابر چشم دارد ... اگر او برنامه‎هایش را تحقق بخشد بنابراین تمام انسان‎ها خوشبخت خواهند گشت."
اما دکتر سرش را تکان می‎دهد و می‎گوید: اگر او سالم بود بنابراین حکومت می‎کرد. می‎توانست اطاعت کردن از فرامینش را توسط سربازان خود نظارت کند. در حال حاضر اما او پایداری‎اش را از دست داده است. تاج پادشاهی از سرش بر زمین افتاده. او خود را به عنوان شخصی ساده و سعادتمند می‎پندارد که برایش رویا دیدن و شعر سرودن، پرسش، نبرد و آموختن مجاز است ... او ناتوان است ... بیمار ..."
شاهزاده خانم می‎پرسد: "بیماری شاهزاده چه نام دارد؟"
پاسخ "جنون خود بزرگ‎بینی!" بود.

گرسنگی.


او نمی‎توانست زمین را کشت کند، قادر به شکار حیوانات جنگل نبود، نمی‎توانست ماهیِ در آب را به تور اندازد و قایق را بر روی امواج هدایت کند. او نمی‎توانست سنگ معدن از صخره‎ها به دست آورد، نمی‎توانست از آنها در کوره آهنگری چیزی خلق کند و توسط خرید و فروش به پول مبدل سازد.
او می‎گفت: "خدا به من ذهنی غنی و نادر داده است. من برای تحصیلات عالیه به دنیا آمده‎ام."
و او به مدرسه عالی، جائیکه دانشمندان در آن بودند می‎رود.
در آنجا نمی‎توانست در مسیرِ دشوار حقوق راه خود را بیابد، نه سرِ سرد و قلبِ گرم یک پزشک را دارا بود، نه صبوریِ یک پژوهشگر را، نه خودانکاریِ یک معلم را، نه نبوغِ یک مخترع و نه هوش و زیرکیِ یک سیاستمدار را.
او می‎گوید: "خدا مرا برای بالاترین مقام تعیین کرده است. من برای کشیش شدن خلق گشته‎ام."
و او مقرری کشیشی کوچکی به دست می‎آورد.
او برای کسانی که نان نداشتند خودانکاری موعظه می‎کرد اما بخاطر کوچک بودنِ کباب روی میز خود آه می‎کشید. او با چسباندن کف دست‎هایش به هم می‎گفت که رد گشتن یک شتر از سوراخ سوزن آسان‎تر از ورود یک ثروتمند به امپراتوری خداست اما از اینکه جیبش خالی‎ست شکایت می‎کرد.
او می‎گوید: "خداوند می‎خواهد که من برای به دست آوردن شغل پُر درآمدی در کلیسا که امسال باید اشغال شود اقدام کنم. او برای منِ گناهکار دلش به رحم آمده است و من توانستم ابتدا امروز آن را ببینم. ستایش ابدی او را سزاست و من می‎خواهم اراده‎اش را به انجام رسانم."
او تقاضای آن شغل را می‎کند و به دستش می‎آورد.

دو جهان متفاوت.



فرهنگ
دختر بر روی موج‌شکن می‎نشیند و با ماهیگیر ریشداری که تورش را تعمیر می‎کرد آغاز به گفتگو می‎کند. پاهای دختر داخل کفش‎های ورنی و جوراب‎های رنگی قرار دارند و تا زانو دیده می‎گردند. مرتب لبه زیر پوشش را با احتیاط پائین می‎کشد؛ اما این کار را فقط به منظور نشان دادن پاهایش انجام می‎دهد. بعلاوه او دارای چتر بزرگ آفتابی و بازوانی لخت است، خلاصه گفته شود، پارچه‎ای از فریب و دروغ با کناره‎دوزی ارزان بر تن دارد.
"ماهیگیر ... آیا شما هرگز از این نمی‎ترسید که طوفان قایق‎تان را واژگون سازد؟ ــ ماهیگیر، شما اگر ماهی‎ها داخل تور نشوند چه چیزی صید می‎کنید؟ ــ چه کسل کننده باید برای زن‎تان باشد وقتی شما شب‎ها بر روی آب هستید. ــ آیا ماهی‎ها در شب بهتر به تور نمی‎افتند؟ ــ برای من یک شوهر ماهیگیر داشتن غیرقابل تحمل است."
دختر ناگهان دهانش را می‎بندد و خیره می‎ماند.
از سمت مزرعه پنج مرد در یک صف در حال دویدن می‎آیند. آنها کاملاً لخت هستند. سرها و دست‎های برنزه اندام سفیدشان خود را کاملاً جلوه‎گر می‎سازند. آنها بر روی ران‎های خود طوری می‎کوبند که صدای کف زدن می‎دهد، و هنگامیکه از کنار دختر می‎گذرند پوزخند می‎زنند ــ آنها راه دیگری برای عبور نداشتند. سپس آنها با هیاهو و خنده پر صدائی در آب می‎پرند.
دختر می‎گوید "آه خدای من، ماهیگیر" و دست‎هایش را جلوی چشم‎هایش می‎گیرد.
ماهیگیر دوستانه می‎گوید: "خانم عزیز، آیا مشکلی وجود دارد؟ اگر شما چیز دیگری بجز آنچه خداوند خلق کرده است می‏‎بینید بنابراین اجازه دارید با خیال راحت فریاد بکشید."

طبیعت
من از میان پرچین‎های بلندی که در هر دو سمت آن سماق‎های کوهی، آلوچه‎های جنگلی و تمشک‎ها جرقه می‎زنند راه طولانی‎ای را پشت سر گذارده‎ام. جاده ادامه می‎یابد اما من نمی‎دانم به کجا منتهی می‎گردد. شاه‎توت‎ها مشتاقانه پرندگان آسمان را به سوی خود می‎خوانند.
حالا به خیابان مشجری می‎پیچم که تمام شاخه‎ها با ساقه‎های از گاری بذر افشان دزدیده شده خود را مهم جلوه می‎دهند. من از مزرعه‎ای که در چرت بعد از ظهر فرو رفته است می‎گذرم و بعد در کنار ساحل دریا می‎رسم، جائیکه برای تکیه دادن گردنم یک سنگ مناسب می‎یابم، و جائیکه خودم را به دست لذت منحصر به فردی می‎سپارم، همان جائیکه خود را همیشه به کسی که یک سیگاربرگ عالی در کنار آب عالی می‎کشد عرضه می‎دارد. من خش خش صدای چیزی را می‎شنوم و نگاه می‎کنم که ببینم آن چیست.
کمی دورتر از من دختر جوانی ایستاده بود و قصد لخت شدن داشت. او به من نگاه می‎کند، و من به او نگاه می‎کنم.
من می‎گویم: "ببخشید، من متوجه نشدم که شما قصد دارید درون آب بروید."
دختر جوان می‎گوید: "مگه فرقی می‎کرد؟ کج که رشد نکرده‎ام."
بعد با شادی می‎خندد و به در آوردن لباسش ادامه می‎دهد. حالا رفتن از آنجا خارج از ادب به نظرم می‎آمد. و او لحظه‎ای دیرتر در آب بود، شنا می‎کرد و با حرکت دادن دست‎ها خود را روی آب نگه می‎داشت و پستان‎هایش را در برابر امواج به بالا می‎کشید. حالا دختر به من می‎گوید: "آب سرده."
من به او می‎گویم: "اسم معشوق شما چیست؟"
"چه کسی به شما گفت که من معشوق دارم؟"
دختر می‎خندد و با کوبیدن دست آب را به اطراف می‎پاشاند و ادامه می‎دهد: "باشه می‎گم، او پسرِ مِدس یِنسن است و ما در ماه نوامبر با هم ازدواج می‎کنیم."
حالا دختر دوباره در ساحل است، پیراهنش را بر تن می‎کند و بند دامنش را گره می‎زند.
"بدرود!"
"بدرود! و از طرف من به پسرِ مِدس یِنسن سلام برسونید!"
دختر می‎گوید: "خیلی متشکرم"، بعد به راه می‎خندد و بدون آنکه به عقب نگاه کند می‎افتد

365 روز از زندگی من.(17)


خانم (ل) با نگرانی‎ای ساختگی می‎پرسد: "اگه بقیه ما رو در این حال ببینن چی می‎گن!"
حرف او نقش لبخندی بر لبم نشاند و مرا به یاد حرفی که نمی‎دانم از که شنیده بودم انداخت: "بچه‎های ما میرن خارج و عاقبت‎شون می‎شه کون‌شوئی خارجی‎ها!" در حالیکه من پس و پیش خانم (ل) را پس از دفع حاجت با دقت کافی پاک می‎کردم نقش لبخند نشسته بر گوشه لبم آرام آرام از جا بلند می‎شود و ناگهان خود را به خنده‎ای بلند و چند دقیقه‎ای مبدل می‎سازد.
خانم (ل) شگفت‎زده می‎پرسد: "کجای سؤالم خنده‎دار بود؟"
من سعی می‎کردم جوابش را بدهم، اما نمی‎توانستم. هر بار قصد جواب دادن می‎کردم خنده‎ام شدیدتر می‎گشت. عاقبت نهیب زدن خانم (ل) "تا کسی نیومده، شورتمو بکش بالا!" مرا مجبور به بازگشت به خود ساخت. بنابراین دست از خندیدن دیوانه‎وار کشیدم و در حالیکه پس و پیش خانم (ل) از نظافت برق می‎زد اول پوشک و بعد شورتش را بالا کشیدم و گفتم: "دونده خوشگلم، حرکت!"
و در حالیکه خانم (ل) آهسته‎تر از مورچه‎ای سالخورده قدم‎هایش را روی زمین می‎کشید بازو در بازو به سمت اتاق نشیمنی که بقیه افراد گروه تآتر در آن جمع بودند به راه افتادیم.

مجرم.



مردی که دوازده سال تمام از صندوق پول محول شده به وی سرقت می‎کرد در برابر قاضی قرار می‎گیرد. حالا این دزدی کشف شده و او فوری به گناهش اعتراف کرده بود.
متهم در لباسی کهنه و با چهره‎ای افسرده و شرمگین آنجا ایستاده بود.
قاضی از او می‎پرسد: "چه حرفی در دفاع از خود داری؟"
در این وقت مرد زانو می‎زند و کف دست‎هایش را به هم می‎چسباند و می‎گوید: "قربان، من برای خودم دزدی نکردم، منو نگاه کنید، آیا من مانند کسی دیده می‎شوم که ثروتش را در راه زندگی‎ای دلپذیر مصرف می‎کند! من بخاطر بچه‎هایم سرقت کردم! من ده بچه دارم که اگر سرقت نمی‎کردم از گرسنگی می‎مردند. قربان، بچه‎هایم را نگاه کنید، آنها مانند من فقیرند، گونه‎های رنگ‌پریده و لباس‎های پاره پاره دارند. حقوق من همیشه آنقدر اندک بود که کفاف سیر کردن همه آنها را نمی‎داد. من با وجود پول‎های سرقتی هم قادر به سیر کردن‎شان نبودم."
"آیا حرف‎هائی که می‎زند حقیقت دارند؟"
شهود حرف‎های مرد را تأیید می‎کنند.
قاضی چنین می‎گوید: "بنابراین من او را از اتهام سرقت تبرئه می‎کنم، او فقط کاری را کرده است که باید انجام می‎داد. ــ اما او را ببرید و دار بزنید، زیرا او ده بچه را به جهان آورده بدون آنکه از خود بپرسد چگونه می‎تواند آنها را سیر سازد."