علت طول عمر پاپ.

این داستان در آغاز دهه نود در رُم رخ می‎دهد. پاپ لئون سیزدهم در اوج شهرت و اعتبار خود بود. همه کاتولیک‎های با تقوی مؤفقیت‎ها و پیروزی‎های او را که در حقیقت فوق‎العاده بودند تحسین می‎کردند.
حتی برای کسانی که نمی‎توانستند رویدادهای مهم سیاسی را درک کنند بدیهی بود که جریان کلیسا دوباره در حال پیشروی‎ست. همه می‎توانستند ببیند که همه جا صومعه‎های جدبد ساخته می‎شود و زائران دوباره مانند زمان‎های قدیم به سمت ایتالیا به حرکت افتاده‎اند. مردم در بسیاری از نقاط می‎دیدند که کلیساهای قدیمی مخروبه و موزائیک‎های ویران گشته را مرمت می‎کنند، و خزانه کلیساها توسط وسائل با الماس تزئین گشته مراسم نیایش و صندوقچه‎های طلا برای نگهداری از یادگار مقدسین پر می‎شوند.
مردم رُم در میان این دوره از مؤفقیت توسط این خبر که پاپ بیمار شده است شوکه می‎شوند. گفته می‎شد حال پاپ باید بسیار بد باشد و یک شایعه حتی ادعا می‎کرد که او رو به موت است.
وضعیت بیماری او بسیار جدی بود. اطلاعیه‎هائی که پزشکان پاپ صادر می‎کردند امید زیادی نمی‎بخشیدند. در اطلاعیه‎ها به سن بالای پاپ تأکید می‎گشت ــ او در آن زمان هشتاد ساله بود ــ تقریباً چنین به نظر می‎رسید که امکان شکست دادن بیماری برای او وجود نداشته باشد.
این بیماری پاپ البته باعث جنبش بزرگی گشت. مردم در تمام کلیساهای رُم برای بهبودی او شروع به دعا می‎کنند. روزنامه‎ها از اخبار روند بیماری پاپ پر می‎شوند و کاردینال‎ها خود را آماده انتخاب پاپ جدید می‎کنند.
همه جا از مرگ قریب‎الوقوع شاهزاده درخشان شکایت می‎گشت. مردم از این بیم داشتند که سعادتی که با بودن پاپ لئون سیزدهم به جریان کلیسا منگنه گشته است توسط جانشینش از بین برود. بنابراین بسیاری امیدوار بودند که این پاپ در برنده گشتن رُم و دولتِ کلیسا مؤفق شود. دیگران احتمالاً خواب می‎دیدند که او یکی از بزرگ‎ترین کشورهای پروتستانت را در آغوش تنها کلیسای واقعی سعادتبخش کاتولیک رُم برگرداند.
با گذشت هر لحظه ناآرامی و انده افزون‎تر می‎گشت. بسیاری با فرا رسیدن شب به بازگشت به خانه و خوابیدن فکر نمی‎کردند. کلیساها مدتی طولانی بعد از نیمه‎شب باز بودند تا مردم اندوهگین فرصت داخل شدن و دعا کردن داشته باشند.
قطعاً در میان این جمعیت دعاخوان بیشتر از یک روح فقیر وجود داشت که می‎گفت: "خداوندا، زندگی من را به جای زندگی او بگیر. بگذار او زندگی کند، او می‎تواند کارهای زیاد انجام دهد و به جای شعله زندگی‎اش شعله کوچک زندگی مرا خاموش ساز که برای کسی مؤمنانه نمی‎سوزد."
اما اگر فرشته مرگ یکی از این دعاکنندگان را جدی می‎گرفت و ناگهان برای تحقق نذر او با شمشیر در مقابلش ظاهر می‎گشت آدم احتمالاً می‎تواند فکرش را بکند که چگونه او دراین وقت رفتار می‎کرد. قطعاً او چنین نذر عجولانه‎ای را فوری پس می‎گرفت و التماس می‎کرد که اجازه داشته باشد تمام سال‎هائی را که از ابتدا برایش در نظر گرفته شده است زندگی کند.
در این زمان در یکی از کلبه‎های تاریک ساحل کنار رودخانه زن سالخورده‎ای زندگی می‎کرد. او به آن دسته از مردم تعلق داشت که چنین خلق گشته‎اند تا خدا را هر روز برای زندگی شکر کنند. او صبح‎ها در بازار می‎نشست و سبزیجات می‎فروخت و این شغل را بسیار دوست می‎داشت. او عقیده داشت که هیچ چیز مانند یک بازار در صبح نمی‎تواند شادتر باشد. تمام زبان‎ها در کارند تا محصولات را به فروش برسانند، و خریداران در برابر میزهای فروش هجوم می‎آورند، انتخاب می‎کنند و در حالیکه برخی کلمات شوخ بین آنها و فروشندگان تبادل می‎گردد مشغول چانه‎زدن می‎شوند. پیرزن گاهی کل اجناسش را می‎فروخت و کاسبی خوبی می‎کرد، اما فروش یک تُرب در تمام طول روز هم فقط به خاطر در هوای تازه صبحگاهی در زیر گل‎ها و سبزه بودن خوشحالش می‎ساخت.
او در شب دوباره یک شادی دیگر، یک شادی بزرگ‎تری داشت. در شب پسرش برای دیدار او به خانه می‎آمد. پسرش یک روحانی بود، اما او در یک کلیسای بی‎اهمیت در یک محله فقیرنشین خدمت می‎کرد. روحانیان بیچاره‎ای که در آنجا کار می‎کردند چیز زیادی برای زندگی کردن نداشتند، و مادر می‎ترسید که پسرش از گرسنگی رنج ببرد. اما این همچنین شادی بزرگی را در او رشد می‎داد، زیرا موجب می‎گشت شکم پسرش را وقتی به دیدار او می‎آمد با غذاهای خوشمزه‎ای که برایش می‎پخت پر کند. پسر مقاومت می‎کرد و می‎گفت که به یک زندگی سخت عادت کرده است، اما وقتی او نه می‎گفت مادر چنان مأیوس می‎گشت که پسر باید همیشه تسلیم می‎گشت. زن سالخورده درحالیکه پسر غذا می‎خورد در اتاق راه می‎رفت و از تمام چیزهائی که صبح در بازار اتفاق افتاده بود و بسیار دنیوی بودند حرف می‎زد. گاهی به خاطر می‎آورد که می‎تواند با چنین تعاریفی سبب رنجش پسرش گردد، بعد حرفش را در وسط یک جمله قطع می‎کرد و در باره موضوعات جدی و اخروی حرف می‎زد، اما این کار باعث خنده دستیار کشیش کلیسای کوچک می‎گشت و می‎گفت: "نه، نه، مادر کونچنسا، فقط همانطور که مایلی صحبت کن. مقدسین تو را می‎شناسند. آنها می‎دانند که تو چه در سر داری."
پیرزن هم سپس می‎خندید و می‎گفت: "حق واقعاً با توست پسرم، فریب دادن خدای مهربان ارزش ندارد."
اما هنگامیکه بیماری پاپ شروع می‎شود سهمی هم از پریشانی عمومی نصیب سینیورا کونچنسا می‎گردد. پیرزن به خودی خود قطعاً به این ایده نمی‎افتاد که خود را نگران مرگ پاپ سازد، اما وقتی پسرش پیش او آمد قادر نبود یک لقمه غذا بخورد یا به مادرش که پر از تعریف کردن بود حتی یک لبخند بزند. البته پیرزن در این لحظه وحشت می‎کند و از او می‎پرسد چه شده. پسر جواب می‎دهد: "پدر مقدس بیمار شده است."
زن سالخورده ابتدا نمی‎توانست باور کند که این تنها دلیل بدخلقی او باشد. البته این خبر غمناکی بود، اما مادر می‎دانست که وقتی یک پاپ بمیرد یک پاپ دیگر جانشین او می‎گردد. او به پسرش یادآوری می‎کند که آنها هم برای پاپِ خوب، پاپ پیوس نهم سوگواری کرده‎اند. اما بعد دیدند که جانشین او یک پاپ بزرگ‎تری بود. مطمئناً کاردینال‎ها این بار هم مؤفق خواهند گشت برایشان یک پاپ به همان اندازه مقدس و حکیم انتخاب کنند.
در این وقت پسر شروع می‎کند در باره پاپ با او صحبت کردن. پسر به خود اجازه نمی‎داد از فعالیت‎های خصوصی پاپ حرف بزند، اما به مادرش داستان‎های کوتاهی از کودکی و جوانی پاپ تعریف می‎کند. همچنین از دوران اسقف اعظم بودن او چیزهائی برای گزارش دادن وجود داشت که مادر می‎توانست آن درک کند و شایسته بداند، برای مثال اینکه چطور او در آن زمان در جنوب ایتالیا به تعقیب راهزنان می‎پرداخته است، و چگونه او در سال‎هائی که در پروجا اسقف بود برای همه گران تمام گشت.
در حالیکه چشم‎های پیرزن زن از اشگ پر بود می‎گوید: "آه، کاش او بسیار سالخورده نبود، کاش می‎توانست هنوز سال‎های زیادی زندگی کند، چون او مرد بزرگ و مقدسی است!"
پسر آهی می‎کشد و می‎گوید: "بله، کاش او فقط بسیار سالخورده نبود."
اما سینیورا کونچنسا که در این بین اشگ چشم‎هایش را پاک ساخته بود می‎گوید: "تو باید به این موضوع واقعاً با آرامش نگاه کنی، توجه داشته باش که طول عمرش قطعاً به سر رسیده است. جلوگیری از مرگ و چیره گشتن بر آن غیر ممکن است."
اما دستیار کشیش یک مشتاق بود. او کلیسا را دوست داشت، و او خواب دیده بود که کلیسا توسط پاپ بزرگ به پیروزی‎های مهم و تعیین کننده‎ای خواهد رسید.
پسر می‎گوید: "اگر می‎توانستم با دادن جان خود به او زندگی تازه بدهم این کار را می‎کردم."
مادر فریاد می‎زند: "تو چی گفتی! آیا تو واقعاً او را خیلی دوست داری؟ اما تو به هیچ وجه اجازه نداری چنین آرزوهای خطرناکی را به زبان بیاوری. تو باید بر عکس مراقب باشی که یک زندگی طولانی کنی. که می‎داند هنوز چه اتفاق خواهد افتاد؟ تو چرا نباید یک روز پاپ بشوی؟"
یک شب و یک روز بدون آنکه حال پاپ بهتر شود می‎گذرد. هنگامیکه سینیورا کونچنسا در روز بعد پسر را ملاقات می‎کند او را کاملاً آشفته می‎یابد. پیرزن متوجه می‎شود که پسرش تمام روز را به روزه و دعا گذرانده است و شروع می‎کند به عصبانی گشتن.
پیرزن می‎گوید: "من فکر می‎کنم که تو قصد داری واقعاً خودت را به خاطر این پیرمردِ بیمار بکشی."
این پسر را اذیت می‎کرد که مادر را دوباره بدون همدردی می‎دید، او تلاش می‎کند مادر را برای شرکت در غم و اندوهش کمی به حرکت اندازد و می‎گوید:
"تو باید واقعاً بیشتر از هر کس دیگر آرزو کنی که پاپ زنده بماند. اگر او همچنان به حکومت ادامه بدهد، کشیشم را قبل از پایان یک سال به اسقفی منصوب خواهد کرد، و در اینصورت شانس با من خواهد بود، زیرا بعد کشیشم به من یک محل خوب در کلیسای جامع خواهد داد. بعد تو مرا دیگر در قبای نخنما نخواهی دید. من مقدار زیادی پول بدست خواهم آورد و می‎توانم به تو و تمام همسایه‎های فقیرت کمک کنم."
سینیورا کونچنسا که نفسش بند آمده بود می‎پرسد: "اما اگر حالا پاپ بمیرد؟"
"اگر پاپ بمیرد، سپس هیچکس نمی‎تواند چیزی بداند. اگر کشیشم مورد التفات جانشین پاپ واقع نگردد من و تو هم باید سال‎ها همانجائی بمانیم که فعلاً هستیم."
سینیورا کونچنسا خود را در مقابل پسرش قرار می‎دهد و او را نگران نگاه می‎کند.  به پیشانی او که پر از چین بود، و به مویش که شروع به خاکستری شدن گذارده بود نگاه می‎کند. پسر خسته و نحیف دیده می‎گشت. واقعاً ضروری بود که هرچه زودتر این محل کار در کلیسای جامع را بدست می‎آورد.
پیرزن فکر می‎کند، امشب به کلیسا خواهم رفت و برای پاپ دعا خواهم کرد. او اجازه ندارد بمیرد.
او بعد از شام شجاعانه بر خستگی‎اش غلبه می‎کند و به خیابان می‎رود. سیل جمعیت در خیابان جاری بود. بسیاری از آنها فقط به خاطر کنجکاوی بیرون آمده بودند تا در شنیدن خبر مرگ حضور داشته باشند، اما بسیاری هم غمگین بودند و برای دعا کردن از یک کلیسا به کلیسای دیگر می‎رفتند.
هنوز مدتی از به خیابان آمدن سینیورا کونچنسا نگذشته بود که دخترش را که با یک لیتوگراف ازدواج کرده بود می‎بیند.
دختر می‎گوید: "آه مادر، چه کار خوبی کردی که برای دعا کردن برای پاپ بیرون آمده‎ای. تو نمی‎توانی تصور کنی چه فاجعه‎ای خواهد بود اگر او بمیرد. فابیانو من وقتی خبر بیماری پاپ را شنید نزدیک بود خودش را بکشد."
دختر تعریف می‎کند که شوهرش دستور داده بود که صد هزار عکس از پاپ چاپ کنند. حالا اگر پاپ بمیرد او نمی‎تواند نصف عکس‎ها را هم بفروشد، بله حتی یک چهارم آنها را. تمام سرمایه‎اش در خطر است و با مردن پاپ فابیانو ورشکست خواهد شد.
دختر برای شنیدن اخبار جدید با عجله به رفتن ادامه می‎دهد تا بتواند با آنها شوهر بیچاره‎اش را که جرإت نمی‎کرد بیرون برود بلکه در خانه نشسته بود و به بدبختی‎اش فکر می‎کرد تسلی دهد. اما مادرش در خیابان ایستاده باقی می‎ماند و با خود زمزمه می‎کند: "او نباید بمیرد. او واقعاً نباید بمیرد."
پیرزن داخل اولین کلیسائی که می‎بیند می‎شود. زانو می‎زند و برای زنده ماندن پاپ دعا می‎کند.
وقتی او دوباره برمی‎خیزد که برود چشمش به یک عکس کوچک اختصاص داده شده به یک قدیس می‎افتد که درست بر بالای سرش به دیوار آویزان بود. عکس تصویر مرگ را نشان می‎داد که یک شمشیر وحشتناک دو لبه را دراز کرده بود تا یک دختر جوان را به قتل برساند، در حالیکه مادر پیر دختر خود را در سر راه مرگ قرار داده بود و بیهوده تلاش می‎کرد ضربه به جای خوردن به کودک به او بخورد.
پیرزن مدتی طولانی در مقابل عکس متفکر می‎ایستد، سپس می‎گوید: "استادِ مرگ یک حسابرس دقیق است، آدم هرگز نشنیده که او پذیرفته باشد یک زندگی جوان را در عوض یک زندگی پیر آزاد کند. شاید اگر آدم به او پیشنهاد دهد که در عوض یک زندگی پیر یک زندگی جوان را بگیرد کمتر سنگدلی کند و آن را بپذیرد."
او به یاد حرف پسرش می‎افتد که گفته بود می‎خواهد به جای پاپ بمیرد، و این فکر که اگر مرگ حرف او را جدی بگیرد لرزشی بر اندامش می‎اندازد.
پیرزن زمزمه می‎کند: "نه، نه، استادِ مرگ، تو اجازه نداری حرف پسرم را باور کنی. تو خودت خوب درک می‎کنی حرفی را که او بر زبان راند جدی نبود، پسرم می‎خواهد زندگی کند، او نمی‎خواهد مادر پیرش که او را دوست می‎دارد تنها بگذارد."
حالا برای اولین بار این فکر از ذهن پیرزن می‎گذرد که اگر قرار است کسی خود را برای پاپ قربانی کند بهتر است که او آن را به عهده گیرد، زیرا که او پیر بود و زندگی‎اش را کرده بود.
هنگامیکه او کلیسا را ترک می‎کند به تعدادی راهبه با ظاهری بسیار محترمانه برخورد می‎کند که از اهالی شمال کشور بودند. آنها به کونچنسا می‎گویند: "ما واقعاً به کمک احتیاج داریم. صومعه ما به اندازه‎ای قدیمی و مخروبه بود که طوفات شرور زمستان قبل آن را ویران ساخت. بیماری پاپ برای ما یک فاجعه است. ما نمی‎توانیم نزدش شرفیاب شویم و درخواست‎های خود را به اطلاعش برسانیم. اگر او بمیرد ما دست خالی باید به خانه بازگردیم. جانشین او سال‎های زیادی به چیزهای دیگری بجز تعمیر صومعه برای راهبه‎های بیچاره فکر خواهد کرد.
همه کسانیکه در خیابان بودند از چنین افکاری پر بودند. آدم خیلی آسان می‎توانست با هر کس که دلش می‎خواست صحبت کند. همه خوشحال بودند که می‎توانند نگرانی‎هایشان را به همدیگر قرض بدهند. و مادر کونچنسا از مردم اطراف خود می‎شنید که می‎گویند مرگ پاپ برایشان یک فاجعه وحشتناک خواهد بود.
و پیرزن با شنیدن این حرف به خاطر دیگران برای خودش یک بار تکرار می‎کند: "این حقیقت دارد، حق با پسرم است. مرگ پاپ واقعاً غیر قابل تحمل است."
یک پرستار در وسط یک دسته انسان ایستاده بود و بسیار بلند صحبت می‎کرد. او به اندازه‎ای هیجان‎زده بود که اشگ از گونه‎هایش جاری می‎گشت. او تعریف می‎کرد که پنج سال قبل این دستور را دریافت کرده است به سفر برود و در بیمارستان جذامی‎ها که در یک جزیره بسیار دور در آن سوی جهان قرار داشت خدمت کند. البته او باید از این دستور اطاعت می‎کرد، اما او این کار را با اکراه انجام داده است. او ترس وحشتناکی از سرایت بیماری داشت. اما قبل از آغاز سفر مورد پذیرش قرار گرفته و پاپ پس از دعای خیر به او قول داده بود که پس از بازگشتش دوباره او را بپذیرد. و در این پنج سالی که او از اینجا دور بوده است فقط با این امید که دوباره یک بار دیگر پاپ را خواهد دید زندگی کرده است. این امید به او کمک کرده بود که از تمام آن چیزهای وحشتناک جان سالم به در ببرد. و حالا، زمانیکه او اجازه بازگشت به خانه را به دست آورده بود با این خبر که پاپ در بستر مرگ قرار دارد از او استقبال کرده‎اند. و او نمی‎تواند دیگر پاپ را ببیند.
زن دست‎هایش را مأیوسانه تکان می‎داد و کونچنسا پیر بسیار تحت تأثیر قرار گرفته بود. او در حالیکه به رفتن در خیابان ادامه می‎داد فکر می‎کرد که مردن پاپ سبب درد واقعاً بسیار بزرگی در مردم خواهد گشت.
وقتی پیرزن می‎بیند که بسیاری از مردم گریان دیده می‎شوند با احساس بسیار خوبی فکر می‎کند، چه سعادت بزرگی باید باشد وقتی مردم با شادی تمام ببیند که پاپ دوباره بهبود یافته است. و از آنجا که او در واقع مانند بسیاری از مردمِ دارای شخصیتِ شاد دیگر ترسی از مرگ نداشت به خودش می‎گوید:
"اگر فقط می‎دانستم که چطور این کار را می‎کنند با کمال میل سال‎هائی از عمر را که هنوز برایم باقی مانده‎اند به پدر مقدس که ظاهراً روزهای عمرش به پایان رسیده‎اند می‎بخشیدم."
او این را نیمه شوخی بیان کرد اما در پی کلماتش جدیت قرار داشت. او واقعاً آرزو می‎کرد قادر به این کار باشد. او فکر می‎کرد که یک زن سالخورده نمی‎تواند مرگ زیباتری آرزو کند. من با این کار هم به پسر و دخترم کمک خواهم کرد و هم تعداد زیادی از مردم را خوشحال می‎سازم.
پیرزن در حالیکه چنین افکاری در او به جوش آمده بودند پرده‎ای را که در جلوی درب یک کلیسای کوچک سیاه آویزان بود به کنار می‎زند. این یکی از کلیساهای قدیمی بود، یکی از آن کلیساهائی که به نظر می‎رسند تدریجاً در حال فرو رفتن به درون زمین هستند، زیرا که سطح شهر در اطراف آنها در طول سال‎ها خود را بلند ساخته بودند. این کلیسا در درون خود چیزی از وحشت باستانی حفظ کرده بود که باید از دوران تاریکی سرچشمه گرفته بوده باشد که در آن این کلیسا ساخته شده بود. آدم وقتی به زیر گنبدهای کوتاهی می‎آمد که بر روی ستون‎های فوق‎العاده ضخیمی قرار داشتند و تصاویر مقدسینی را می‎دید که وحشیانه نقاشی شده بودند و از دیوارها و محراب‎ها نگاه می‎کردند غیر ارادی لرزشی بر اندامش می‎افتاد.
وقتی سینیورا کونچنسا به این کلیسا قدیمی که از نمازگزاران پر بود داخل می‎شود از یک وحشت عرفانی و حرمت منقلب می‎گردد. او احساس می‎کرد که در این فضا یک الوهیت زندگی می‎کند. در زیر گنبدهای سنگین چیزی بی‎نهایت توانا و اسررآمیز در نوسان بود، چیزی که چنان احساس ویرانگری از توفق برمی‎انگیخت که او به وحشت می‎افتد بیشتر در آنجا بماند. سینیورا کونچنسا به خودش می‎گوید: "آه، این کلیسائی نیست که آدم برای شنیدن موعظه یا اعتراف کردن به آن برود، اینجا آدم وقتی می‎آید که دارای اندوه بزرگی است، وقتی که چاره‎ای بجز معجزه نتواند به کسی کمک کند.
پیرزن با تردید کنار درب می‎ایستد و این هوای عجیب پر از راز و وحشت را تنفس می‎کند.
او زمزمه می‎کند: "من حتی نمی‎دانم که این کلیسای قدیمی به نام چه کسی اختصاص داده شده است، اما من احساس می‎کنم که اینجا واقعاً کسی است که دعاهای ما را می‎شنود."
او در کنار مردمِ زانو زده‎ای که تعدادشان چنان زیاد بود که زمین محراب را تا درب ورودی می‎پوشاندند زانو می‎زند و در حالیکه دعا می‎کرد می‎شنید که همسایه‎هایش آه می‎کشند و گریه می‎کنند. تمام این غم‎ها به قلبش هجوم می‎بردند و آن را با همدردی بزرگ‎تری پر می‎ساختند. او دعا می‎کرد: "آه، خدای من، بگذار کاری کنم تا این پیرمرد نجات یابد. من با این کار ابتدا به کودکانم و بعد به بقیه انسان‎ها کمک خواهم کرد."
گاهی اوقات یک راهب لاغر کوچک اندام بی سر و صدا پیش افرد نمازگزار می‎رفت و چیزی در گوش‎شان زمزمه می‎کرد، بعد مخاطب او بلافاصله از جا برمی‎خاست و به دنبال او به اتاق نگهداری وسائل نیایش می‎رفت.
سینیورا کونچنسا فوراً متوجه می‎شود موضوع از چه قرار است و به خود  می‎گوید این افراد کسانی هستند که برای بهبودی پاپ نذر کرده‎اند.
وقتی راهب کوچک اندام دوباره می‎آید و کارش را انجام می‎دهد پیرزن از جا برمی‎خیزد و به دنبال او می‎رود.
این یک عمل کاملاً غیر ارادی بود. چنین به نظر می‎رسید که نیروی مسلط بر کلیسا او را به این کار تحریک کرده باشد.
وقتی او به اتاق نگهداری وسائل نیایش می‎رسد که کهنه‎تر و اسرارآمیزتر از خود کلیسا به نظر می‎آمد بلافاصله پشیمان می‎گردد و از خود می‎پرسد: "خدای من، من اینجا چه کار دارم؟ من چه چیزی برای هدیه کردن دارم؟ من بیشتر از چند گاری سبزیجات هیچ چیز بیشتری ندارم. من که نمی‎توانم به پدر مقدس چند سبد کنگر فرنگی هدیه کنم."
در امتدادِ یک سمتِ اتاق میزی دراز قرار داشت و در کنار آن یک روحانی ایستاده بود و همه چیزهائی که برای هدیه کردن وعده داده می‎گشت را در دفتر کلیسا ثبت می‎کرد. کونچنسا می‎شنود که چگونه بعضی وعده می‎دادند به کلیسای کهنه مبلغی پول هدیه کنند، در حالیکه نفر دیگر می‎خواست ساعت طلائیش و نفر سوم گوشواره مرواریدش را هدیه کند.
کونچنسا هنوز ساکت کنار درب ایستاده بود. او چند پنی باقیمانده در جیبش را برای خرید مقدار کمی خوراکی خوشمزه برای پسرش خرج کرده بود و حالا می‎شنید برخی که ثروتمندتر از خود او نبودند شمع و قلب‎های نقره‎ای می‎خرند، او مرتب آستر جیبش را خارج و داخل می‎کرد اما نمی‎توانست حتی برای خرید یک شمع پولی در جیبش پیدا کند.
پیرزن به این ترتیب مدت درازی کنار درب می‎ماند و انتظار می‎کشد تا اینکه عاقبت تنها غریبه در آنجا بود. روحانیونی که در اتاق این سو و آنسو می‎رفتند او را با کمی تعجب نگاه می‎کردند. او چند قدم به جلو برمی‎دارد، ابتدا نامطمئن و خجالتی به نظر می‎رسید، اما بعد از اولین گام‎ها سبک و سریع به سمت میز می‎رود.
او به روحانی ایستاده در پشت میز می‎گوید: "جناب کشیش، بنویسید که کونچنسا سامپونی سال قبل در روز یحیی تعمیددهنده شصت ساله شده است، او تمام سال‎های باقی مانده عمرش را به پاپ می‎دهد تا زندگیش طولانی‎تر گردد."
روحانی شروع به نوشتن کرده بود. او قطعاً از ثبت کردن در دفتر در تمام طول شب بسیار خسته شده بود و به آنچه در دفتر می‎نوشت توجه نمی‎کرد. اما حالا در وسط جمله دست از نوشتن می‎کشد و پرسشگرانه به سینیورا کونچنسا که بسیار آرام آنجا ایستاده بود نگاه می‎کند.
پیرزن می‎گوید: "جناب کشیش، من قوی و سالمم. من می‎توانم به راحتی هفتاد ساله شوم. من این ده سال را به پدر مقدس هدیه می‎کنم."
روحانی که غیرت و از خود گذشتگی او را می‎بیند هیچ اعتراضی نمی‎کند و با خود می‎اندیشد: "او یک زن فقیر است و چیز دیگری برای هدیه کردن ندارد." و می‎گوید:
"دخترم، آنچه گفتی نوشتم."
وقتی کونچنسا پیر دوباره به خیابان می‎آید طوری دیر شده بود که تمام زندگی در خیابان متوقف شده بود و کوچه‎ها کاملاً متروک آنجا قرار داشتند. او خود را در یک منطقه دور افتاده می‎یافت، جائیکه تعداد لامپ‎های گازسوز چنان کم بود که تقریباً منطقه کاملاً تاریک دیده می‎گشت. اما او نیرومندانه گام برمی‎داشت، او یک تقدس بزرگ در خود احساس می‎کرد و مطمئن بود که حالا کاری انجام داده است که بسیاری از مردم را خوشخال خواهد ساخت.
همانطور که در خیابان می‎رفت نگهان احساس می‎کند که موجود زنده‎ای بالای سرش در نوسان است.
او می‎ایستد و نگاه می‎کند. او تصور می‎کرد که در تاریکی میان خانه‎های بزرگ دو بال بزرگ دیده است، و همچنین فکر می‎کرد که صدای بال زدن را می‎شنود.
او به خود می‎گوید: "این چه است؟ این نمی‎تواند یک پرنده باشد، او بیش از حد بزرگ است."
بلافاصله پس از آن تصور می‎کند چهره‎ای را می‎بیند که به علت سفید بودن زیاد تاریکی را روشن می‎ساخت. در این وقت وحشت بی‎حدی او را در بر می‎گیرد. او فکر می‎کند: "این فرشته مرگ است که بالای سرم در نوسان است. آه، من چه کار کردم! من خودم را به دست سلطه وحشت داده‎ام."
او شروع به دویدن می‎کند، اما هنوز هم سر و صدای بال زدن قدرتمند را می‎شنید و مطمئن بود که مرگ به سرعت در تعقیب اوست.
به این ترتیب از میان چند خیابان می‎گذرد. به نظرش می‎رسید که مرگ مرتب نزدیک‎تر می‎شود. حتی احساس می‎کرد که بال‎هایش را کنار شانه‎اش احساس می‎کند.
پیرزن ناگهان احساس می‎کند که چگونه چیزی سنگین و تیز به سرش می‎خورد. شمشیر دو لبه مرگ عاقبت به او رسیده بود. او از زانو خم می‎شود. او احساس می‎کرد که باید زندگیش را از دست بدهد.
چند ساعت بعد کونچنسا پیر توسط چند کارگر در خیابان پیدا می‎شود. او سکته مغزی کرده و بیهوش در خیابان افتاده بود. پیرزن بیچاره را بلافاصله به بیمارستان می‎برند و مؤفق می‎شوند او را به هوش آورند، اما آشکار بود که دیگر مدت درازی زنده نخواهد ماند.
هنگامیکه فرزندان پیرزن را خبر می‎کنند و آنها کاملاً غمگین به کنار تخت بیمارستان می‎رسند او را بسیار آرام و سعادتمند می‎یابند. او نمی‎توانست زیاد صحبت کند اما دست‎های آنها را نوازش می‎کرد.
او می‎گوید: "شماها باید خوشحال باشید، خوشحال، خوشحال."
برای او خوشایند نبود که آنها می‎گریند. و همچنین از پرستاران هم خواهش می‎کرد که لطفاً لبخند بزنند و شادی نشان دهند.
او می‎گوید: "شاد و سعادتمند. حالا همه شماها باید شاد و سعادتمند باشید."
او با چشمانی گرسنه آنجا دراز کشیده بود و انتظار می‎کشید کمی شادی ببیند.
پیرزن پس از مدتی به خاطر گریه فرزندانش و حالت جدی چهره پرستاران بی‎تاب می‎گردد و شروع به گفتن چیزهائی می‎کند که کسی آنها را  نمی‎فهمید. او می‎گوید که اگر آنها خوشحال نباشند می‎توانند همانطور مانند قبل زندگی کنند. کسانی که او را می‎شنیدند فکر می‎کردند که او هذیان می‎گوید.
ناگهان درب اتاق باز می‎شود و یک پزشک جوان وارد بخش بیماران می‎گردد. او یک روزنامه را در دست تکان می‎داد و با صدای بلندی فریاد می‎کشید: "حال پاپ بهتر شده است. او زنده خواهد ماند. امشب یک چرخش رخ داده و حالش بهتر شده است."
پرستاران به دکتر اشاره می‎کنند فریاد نکشد و مزاحم فرد در حال مرگ نشود. و پیرزن تنها کسی بود که شنید دکتر چه گفت.
همچنین او دید که چگونه یک حرکت تندِ شادی، یک برقه از سعادت که اجازه مخفی ساختن به خود نمی‎داد آنهائی را که دور تخت او ایستاده بودند در بر می‎گیرد.
در این لحظه بی‎صبری از چهره پیرزن محو می‎گردد، با رضایت لبخند می‎زند و با اشاره می‎فهماند که مایل است او را بر روی تخت بنشانند؛ حالا او نشسته بود و با نگاهی به دور به اطراف می‎نگریست. طوری بود که انگار به بیرون بر روی رُم نگاه می‎کند، جائیکه حالا انسان‎ها در خیابان‎ها هجوم برده بودند و با شادی به همدیگر خبر خوش را می‎داند.
او سرش را تا جائیکه می‎توانست بلند می‎کند و می‎گوید: "این من بودم، من خیلی خوشحالم. خدا اجازه مردن به من داد تا او زنده بماند. برایم مهم نیست که می‎میرم، زیرا من تمام مردم را خوشحال ساختم."
او دوباره به تخت تکیه می‎دهد و لحظه‎ای بعد می‎میرد.

*
در رُم مردم تعریف می‎کردند که یک روز پدر مقدس پس از بهبودی تصمیم می‎گیرد دفتر مخصوص ثبت هدایای مؤمنین برای زنده ماندنش را بخواند.
او در حال لبخند زدن ردیف طولانی هدایای کوچک را می‎خواند، حالا به نذری که کونچنسا سامپونی کرده بود می‎رسد و در این لحظه کاملاً جدی و متفکر می‎گردد.
پاپ می‎گذارد از کونچنسا سامپونی پرس و جو کنند و مطلع می‎گردد در همان شبی که بهبود یافته بود پیرزن مرده است. پاپ دستور می‎دهد پسرش دومنیکو را پیش او بیاورند و از لحظات آخر زندگی مادرش می‎پرسد.
بعد از آنکه پاپ از همه چیز مطلع می‎شود به او می‎گوید: "پسرم، مادر تو آنطور که در ساعت آخر زندگیش فکر می‎کرد زندگی من را نجات نداده است، اما من بخاطر عشق و از خود گذشتگی مادرت بسیار تحت تأثیر قرار گرفتم."
و به دومنیکو اجازه می‎دهد دستش را ببوسد و او را مرخص می‎کند.
اما مردم رُم اطمینان می‎دهند که پاپ، اگر هم نخواهد به آن تن بدهد، مطمئن بود که روزهای زندگی‎اش توسط هدیه زن فقیر تمدید گشته‎اند. مردم رُم می‎پرسیدند: "گر اینطور نیست پس چرا پدر سامپونی چنین ترقی سریعی کرده است؟ و مردم زمزمه می‎کردند که او به زودی کاردینال هم خواهد گشت."
و مردم رُم دیرتر هم حتی وقتی پاپ دوباره بسیار بیمار بود به سختی می‎توانستند باور کنند که او خواهد مرد. هیچکس نمی‎توانست محاسبه کند که چه زمان زندگی پاپ به پایان خواهد رسید. همه چیز بستگی به آن داشت که کونچنسا فقیر چند سال از عمرش را به او هدیه کرده بوده است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر