کتاب مقدس چوبی.

در قصبه سوارتخو استان ورملاند انسانی وجود دارد که بسیار سعادتمند است. این شخص نه کشیش خانه زیبای کشیشان است، نه همچنین هیچیک از کشاورزان با موقعیت خوب، و نه هیچیک از دختران باکره هفده ساله، این انسان سعادتمند پیرزن فقیر بولا اوستلند در خانه سالخوردگان است.
او خوشبخت است، زیرا که از زمان هشت سالگی یک هدف در زندگی دارد. زندگی برایش هرگز خالی و بیهوده نبود. او صاحب چیزی بود که بسیاری از کسانیکه بیشتر از او هستند فاقد آن می‎باشند. و اما از آنجا که او هرگز مؤفق نگشته است به این هدف جامه عمل بپوشاند بنابراین چشمه شادی‎اش همچنان می‎جوشد. این هدف چنان برایش مهم است که آدم به سختی می‎تواند برایش چیز بهتری بجز آنکه هرگز او آن را به انجام نرساند آرزو کند.
هنگامیکه او هشت سال داشت مادرش او را یک بار با خود به کلیسا می‎برد. همانطور که او در کنار مادر در راهروی کلیسا به جلو می‎رفت متوجه کتاب مقدس بزرگی می‎شود که بر روی محراب قرار داشت. کتاب ضخیم بود و شایسته اکرام، سیاه و براق. بر روی آن یک BIBLIA با حروف طلاکاری شده می‎درخشید و لبه صفحات کتاب نور خفیف طلائی می‎داد. این او را به یک گیجی لذتبخش می‎اندازد. او نه چلچراغ را می‎دید و نه شمع‎ها را، او بجز کتاب مقدس هیچ چیز نمی‎دید. هنگامیکه او بر روی نیمکت می‎نشیند مشخص می‎شود به اندازهای کوچک است که زن نشسته در جلوی او دیدن کتاب مقدس را برایش ناممکن می‎سازد. بنابراین مادر او را بلند می‎کند و می‎گذارد روی نیمکت بایستد، و او در تمام مدت عبادت همانجا ایستاد، ایستاد و به کتاب مقدس بزرگ کلیسا خیره گشت.
همچنین در خانه در اتاق کوچک مادر هم یک کتاب مقدس کوچک وجود داشت، و آن هم یک کتاب زیبا و شایسته اکرام بود. اما این کتاب مقدس در کلیسا احتمالاً دو برابر ضخیم‎تر بود. در کتاب مقدس مادر فقط تعداد اندکی عکس وجود داشت. اما در این کتاب مقدسی که دو برابر ضخیم بود چه چیزهائی می‎توانست انتظار آدم را بکشد؟ چه موسی توانائی، چه مریم باکره تابانی، چه داوود پادشاه باشکوهی، چه جالوت عظیمی! و او تمام این چیزها را در برابر خود می‌دید. تصاویر از آغوش کتاب بسته جدا می‎گشتند و خود را به او نشان می‎دادند ...
بر روی کتاب مقدس یک شمعدان دو شاخه نقره‎ای قرار داشت. این کار به نظرش عجیب می‎آمد، بله تقریباً ناشایست به نظر می‎رسید. چرا شمعدانی بر روی کتاب مقدس قرار داشت؟ آیا مگر این کتاب مقدس‎تر از آن نبود که آدم اجازه داشته باشد یک شمعدانی نقره‎ای روی آن قرار دهد؟

*
او روز یکشنبه بعد و یکشنبه‎های فراوان دیگری خواهش کرد که همراه مادر اجازه رفتن به کلیسا را داشته باشد. او می‎خواست به آنجا برود تا هنگام گشودن کتاب بزرگ حضور داشته باشد. او هیچ شکی نداشت که این در یکی از تعطیلات بزرگ اتفاق خواهد افتاد. اما کتاب مقدس کاملاً آرام در زیر شمعدان باقی می‎ماند و هیچکس آن را لمس نمی‎کرد.
یک روز تمام شجاعتش را جمع می‎کند و از مادر می‎پرسد که آیا می‎داند چه زمان کشیش عکس‎های کتاب بزرگ در کلیسا را نشان خواهد داد.
مادر می‎پرسد: "چه کتابی؟"
"همان کتابی که بر روی محراب قرار دارد."
"فرزند عزیز، آن فقط یک جعبه چوبی‎ست و آنجا قرار دارد تا بتوانند شمعدانی را بر رویش قرار دهند."
این یک ناامیدی وحشتناک بود. یک چنین درد بزرگی را او هرگز تجربه نکرده بود. اشگ از چشم‎هایش جاری می‎گردد. مادر او را کاملاً مات و مبهوت نگاه می‎کند.
"خدای من، چرا گریه می‎کنی؟"
او برای جواب دادن صادقانه دلیل گریه کردنش به خاطر ندیدن عکس‎های زیبا بیش از حد خجالتی بود. او به جای آن می‎گوید از این وحشت دارد که خدا به این خاطر که آنها یک کتاب مقدس تقلبی بر روی محراب قرار داده‎اند خشمگین شود.
مادر با عصبانیت می‎گوید: "این چه پرت و پلائی است که تو می‎گوئی! خدای مهربان خوب می‎داند که جریان از چه قرار است. در اینجا هم مانند کلیساهای دیگر یک کتاب مقدس چاپی قرار داشت اما یک روز کلیسا آتش می‎گیرد و کتاب مقدس هم می‎سوزد، و ساخت دوباره کلیسا به اندازه‎ای گران بود که دیگر قادر نبودندیک کتاب مقدس مناسب تهیه کنند."
هنگامیکه دختر کوچک این را می‎شنود به او الهام می‎شود و او یک تصمیم بزرگ می‎گیرد. همزمان چنان خوشحال می‎شود که اشگ‎ها متوقف می‎گردند. او به خود می‎گوید تا زمانیکه زنده است به این لحظه بیشتر از هر چیز با ارزش‎تر در زندگیش فکر خواهد کرد، و می‎پرسد:
"قیمت یک کتاب مقدس چقدر است؟"
"من این را دقیقاً نمی‎دانم. منظورت یک کتاب مقدس کلیسائی‎ست؟"
"بله، یکی از آن کتاب‎های مقدس با عکس‎های زیاد در آن."
"چنین کتاب مقدسی گران است، شاید پنجاه کرون."
پنجاه کرون! این مبلغ برای دختر کوچک بزرگ و وحشتناک به نظر می‎رسید، اما او در تصمیمش راسخ بود. او می‎خواست به محض بزرگ شدن و مشغول کار گشتن این پنجاه کرون را پس‎انداز کند و برای کلیسا کتاب مقدس مناسبی که بتوانند آن را بر روی محراب قرار دهند بخرد. ــ ــ ــ
بنابراین این هدفی بود که در زندگی همراهیش می‎کرد و او را غنی و زیبا ساخته بود. افراد دیگر رشد می‎کردند، زندگی را می‎گذراندند و می‎مردند، بدون آنکه بدانند چرا. شاید، این دلیلی بود که بسیاری از آنها از یاد رفته‎اند. اما در نزد او متفاوت بود. او می‎دانست که چرا خدا او را به جهان آورده است.

*
وقتی او هر بار به کلیسا می‎رفت، سپس به خاطر روزی خوشحال می‎گشت که در آن کتاب مقدس بر روی محراب قرار گرفته و هیچ کودکی دیگر احتیاج نداشته باشد از عکس‎های در یک جعبه چوبی خالی خواب ببیند. آدم نمی‎تواند بداند افکارش چه مبالغه‎ای می‎کردند. او قطعاً انتظار داشت که رحمت خداوند وقتی دیگر کتاب مقدس تقلبی‎ای بر روی محراب قرار نداشته باشد با وفور بیشتری بر این منطقه ببارد.
او هم مانند دیگران نگرانی‎های خود را داشت، اما ذهنش همیشه آرام بود، زیرا او توسط قید و بندهای معمولی زمینی محدود نگشته بود. اما یک ناآرامی او را رنج می‎داد، و آن این بود که یک نفر بتواند از او سبقت بگیرد. مانند آن زمانی که کلیسا پس از آتش‎سوزی تعمیر گشت، یا هنگامیکه چند زن متحد گشتند تا یک روانداز برای محراب تهیه کنند. در این هنگام تا قبل از مطمئن گشتن از اینکه هیچکس به فکر هدیه کردن یک کتاب مقدس واقعی به کلیسا نیفتاده است هیچ ساعت آرامی نداشت.
اما اگر او از سبقت گرفتن دیگران چنین وحشت‎زده بود پس چرا عجله نمی‎کرد؟ چرا او پنجاه کرون را پس‎انداز نمی‎کرد؟
آه، این کار چند بار انجام شده بود. حقوق اولین کارش بیست کرون در سال بود. بعد از پنج سال پنجاه کرون پس‎انداز شده بود. اما قبل از آنکه او بتواند به شهر برود و کتاب مقدس را بخرد مادرش می‎میرد و پول پس‎انداز شده برای تابوت و تشییع جنازه باید مورد استفاده قرار می‎گرفت.
و همیشه پول پس‎انداز گشته باید در راه دیگری خرج می‎گشت. یک بار باید برادرش به بیمارستان می‎رفت، بار دیگر باید به یک همسایه فقیر کمک می‎گشت که تنها گاوش را از دست داده و مجبور به خرید یک گاو جدید بود.
علاوه بر این او در یک روز زیبا ازدواج می‎کند. شوهرش یک سال بعد از ازدواج مرده و او را با یک کودک خردسال تنها گذشته بود. آدم می‎تواند تصورش را بکند که یک چنین چیزی مانع از پس‎انداز کردن می‎گردد.
زندگی برای کسی که یک هدف برای جامه عمل پوشاندن دارد بسیار کوتاه است! او خودش هم نمی‎دانست چطور شد که او در این هنگام به مرحله‎ای رسیده بود که باید به خانه سالمندان مهاجرت می‎کرد.
دیدن غمگین نشستن افراد سالمندی که در آنجا اقامت داشتند و شنیدن اینکه آنها بجز آمدن مرگ انتظار دیگری ندارند برایش عجیب بود. نزد او قطعاً چنین نبود. او شاد و سر حال بود. او با زندگی تمام نشده بود. او هنوز هم برای تهیه کتاب مقدس پول پس‎انداز می‎کرد.
اما حالا کسی که در خانه سالمندان اقامت دارد چطور می‎تواند پنجاه کرون پس‎انداز کند؟ اما، این کار اگر آدم دختری در آمریکا داشته باشد انجام‎پذیر است. دختر در فواصل طولانی همیشه یک بسته روزنامه می‎فرستد. در خانه سالمندان فرستادن روزنامه‎های آمریکائی دختر برای مادرش باعث خنده می‎گردد. اما مادر پیر اینطور فکر نمی‎کند، بلکه روزنامه را خوب بازرسی می‎کند. گاهی لابلای روزنامه یک دستمال ابریشمی رنگی و گاهی هم یک اسکناس دو دلاری می‎یابد. اگر اتفاق بیفتد که پول در بین روزنامه باشد باید زنان سالمند را به یک مهمانی کوچک کیک و قهوه دعوت کند. اما دو دلار، این پول زیادی است. مقداری از آن را می‎تواند در کیف پول کوچک چرمی‎اش که در زیر لباسش محکم دوخته قرار دهد.
به این ترتیب مبلغ پس‎انداز گشته رشد می‎کرد، و در این تابستان قصبه سوارتخو می‎توانست یک کتاب مقدس مناسب بدست آورد. اما در این هنگام بولا اوستلند پیر کاملاً بر حسب تصادف از خانواده سونسبین که از روسیه دوباره به وطن بازگشته بودند می‎شنود.
مردم در ابتدا کوچک‎ترین توجه‎ای به آنها نمی‎کردند. شاید هم آنها حتی این انسان‎ها را که خانه و مزرعه، وسائل خانه و گاو، مدرسه و کلیسا و گور مردگان خود را ترک کرده و به سرزمینی آمده بودند که یک کلوخ هم از زمینش صاحب نیستند آدم‎های احمقی به حساب می‎آوردند.

*
اما یک روز کسی برایش از کتاب مقدس خانواده سونسبین که سیصد سال قدمت داشت تعریف می‎کند، او به هیجان آمده بود، کتاب‎های مقدس، این چیزی بود که همیشه در قلبش جای داشت.
این کتاب مقدس که سیصد سال قدمت داشت چطور دیده می‎گشت؟ آیا با حروف طلائی چاپ شده بود؟ شاید در یک قطع بزرگ به اندازه آرنج یک دست بود و در هر صفحه عکس رنگی داشت؟
اما حالا این خانواده فقیر که سقفی بالای سر خود نداشتند کجا باید چنین گوهری را حفاظت کنند؟
در او چه می‎گذشت؟ شاید چیزی را تیره به یاد می‎آورد که در کودکی در کتاب مقدس مادر خوانده بود، از یک مهاجرت عجیب از طریق بیابان به سرزمین موعود؟ شاید برایش چیزی از کوه سینا یا خیمه به نوسان آمده بود. شاید تصور می‎کرد که این کتاب مقدس ‎بود که هموطنانش را از اسارت و بدبختی به خانه رسانده بود؟ آیا فکر می‎کرد که نیروهای سرّی در پوشش چرمی آن قرار داشتند و باید به این کتاب به نوع خاصی حرمت گذاشت و به آن افتخار کرد؟
یا خیلی ساده حالا اینطور بود که چون مرتب چیزی مانع از خریدن این کتاب می‎گشت و او به آن عادت کرده بود، بنابراین نمی‎توانست از این فکر دست بردارد که حالا این دوباره خواست خداست و باید پول خود را که به خاطرش تمام عمر پس‎انداز و کار کرده بود برای چیز دیگری خرج کند؟ ــ ــ ــ

*
یک روز در فصل پائیز دوشیزه امانلسون، یک معلم سالخورده دبستان که به تمام کودکان منطقه خواندن آموخته بود به خانه سالمندان می‎آید. او یک لیست جمع‎آوری اعانه برای خانواده سونسبین به همراه داشت و آمده بود بپرسد که آیا رئیس می‎خواهد برای دادن چند کرون نامش را در لیست بنویسد.
البته او نمی‎توانست به ساکنین خانه سالمندان چنین پیشنهادی بدهد، اما از آنجا که حالا در این خانه بود می‎خواست با کمال میل ساعت کوتاهی با آنها گپ بزند. او از یک اتاق به اتاق دیگر می‎رفت، و به این ترتیب به اتاق بولا اوستلند که آراسته و خوب در کنار یک پنجره پر از گل نشسته بود می‎رود. او زیبا بود، مانند یک انسان خوشبخت که در هفتاد و پنج سالگی می‎تواند زیبا باشد، با گونه‎های سرخ کمرنگ، یک پیشانی که کاملاً بدون چین و چروک بود، و یک درخشش شاداب در چشم‎ها.
افراد مسن در خانه سالمندان یک ضعف کوچک برای دانستن آنچه در جامعه اتفاق می‎افتد دارند، و زن سالخورده تا زمانیکه نمی‎دانست چرا معلم به آنجا آمده است راضی نگشت. اما به محض اینکه شنید موضوع چیست خواهش می‎کند اجازه دیدن لیست را داشته باشد. او پس از آنکه عینکش را بر چشم می‎گذارد و مبالغ اندکی را که در آن یادداشت شده بود بررسی می‎کند کمی می‎خندد.
او می‎گوید: "شاید خانم معلم نمی‎خواهد نام من را در لیست داشته باشد، چون پول خردی را که یک ساکن خانه سالمندان می‎تواند بدهد احتمالاً خیلی کم است و لیست خانم معلم را زشت می‎سازد."
اما ببیند، البته دوشیزه امانلسون چنین نظری نداشت. نام بولا اوستلند بهترین نامی بود که می‎توانست او در لیست داشته باشد.
پیرزن کمی تعارف می‎کند، اما سپس قلمی را که دیگری همراه داشت برمی‎دارد، نام خود را در لیست می‎نویسد و عدد پنج و صفر را در اولین ردیف اعداد می‎نوسید.
هنگامیکه معلم لیست را دوباره می‎گیرد کمی مشکوک به آن نگاه می‎کند.
او می‎گوید: "بولا، شما احتمالاً اشتباه نوشته‎اید؟ نباید احتمالاً اعداد در ردیف دیگر نوشته می‎شدند؟" بولا اوستلند متوجه می‎شود معلم فکر می‎کند که او می‎خواسته پنجاه پنی بنویسد و دراین وقت شروع می‎کند با صدای بلند به خندیدن و می‎گوید:
"خانم معلم، همانطور که آنجا نوشته شده است کاملاً درست است." و با این حرف شروع می‎کند به درآوردن یکی پس از دیگری اسکناس‎ها.

*
معلم سالخورده در زندگیش هرگز شگفت‎زده‎تر نگشته بود، و با اطمینان کامل می‎گوید قبل از آنکه نداند بولا پول‎ها را از کجا آورده نمی‎تواند آن را قبول کند. و چون آنها اتفاقاً در اتاق تنها بودند بنابراین تمام داستان برایش تعریف می‎شود، هم از کتاب مقدس چوبی‎ای که پیرزن در تمام عمر تلاش می‎کرد آن را از کلیسا خارج کند، و هم از کتاب مقدس عجیب خانواده سونسبین که آن را از سرزمین اسارت با خود به همراه آورده بودند و حالا باید این کتاب کلیسا و محراب خودش را داشته باشد تا بر روی آن استراحت کند.
هنگامیکه دوشیزه  امانلسون به خانه سالمندان آمده بود کاملاً افسرده بود، زیرا دریافته بود که با جمع‎آری اعانه بیش از حد آهسته پیش می‎رود؛ و او هیچ مخالفتی نداشت که با پنجاه کرون در لیست دوباره از آنجا برود، اما از آنجا که روح خوبی داشت تحت تأثیر بولا اوستلند قرار گرفته بود. او شروع می‎کند به متقاعد ساختن پیرزن تا پولش را در راهی که در اصل در نظر داشته است مصرف کند. برای اینکه قضیه را جذاب‎تر سازد برایش ترسیم می‎کند که چه روز زیبائی خواهد گشت وقتی او به کلیسائی برود که کتاب مقدسش بر روی محراب قرار دارد.
کشیش قطعاً از منبر چند کلمه در مورد اهداء کننده خواهد گفت و نام او را خواهد برد. و در پایان از اینکه حالا بولا هفتاد و پنج سال دارد می‎گوید. به او تذکر می‎دهد که شاید دیگر فرصت نداشته باشد بار دیگر پنجاه کرون پس‎انداز کند و سپس تمام زندگیش فنا می‎گردد.
اما خیر! این توصیه پذیرفته نمی‎شود. بولا اوستلند تصمیمش را گرفته بود. پول را باید خانواده سونسبین داشته باشد.
معلم می‎گوید: "بولا، اما شما باید به خود بگوئید که پنجاه کرون برای ساختن یک کلیسا کافی نیست، با این پول فقط یک قطعه سنگ دیوار کلیسا می‎توان خرید."
حالا پیرزن دیگر نمی‎خندید. این او را رنجانده بود.
او می‎گوید: "بله، البته، ما مردم سالخورده اینجا در خانه سالمندان خیلی ابلهیم، اینطور نیست؟ و خانم معلم بسیار هوشمند است. اما حالا من کار خودم را کردم، و تکمیل کردن آن را به عهده او می‎گذارم که آسمان و زمین را از هیچ خلق کرده است. و ما خواهیم دید که آیا او قدرت انجام آن را دارد."
اما پس گفته شدن چنین کلمات قدرتمندی معلم پی می‎برد که در اینجا کار دیگری نمی‎شود کرد بجز آنکه سپاسگزارانه پنجاه کرون را قبول کند.

*
دوشیزه امانلسون کمی بعد در بعد از ظهر پیش قاضی منطقه اینگلزود می‎رود. او حالا دیگر افسرده نبود. او در راه به بولا اوستلند فکر می‎کرد، و هرچه بیشتر به او فکر می‎کرد قلبش بیشتر شجاع و شاد می‎گشت. به این دلیل بسیار شجاعانه به پیش قاضی منطقه می‎رود و لیستش را در برابر او قرار می‎دهد.
قاضی منطقه هم فوری به کنار میز تحریرش می‎رود، قلمش را در دواتدان فرو می‎کند و بعد نام خود را می‎نویسد. سپس اندکی فکر می‎کند چه مقدار باید بدهد. او فکر می‎کند دو کرون کافی باشد، اما بعد به این فکر می‎کند که او مرد توانائی در  قصبه است و بنابراین یک عدد پنج در ردیف اول اعداد می‎نویسد.
ابتدا وقتی این انجام می‎شود به فکرش می‎رسد ببیند چه نام‎هائی در لیست قرار دارند.
او بلند می‎گوید: "این بولا اوستلند کیست که پنجاه کرون داده است؟"
هنکامیکه زنش می‎شنود که کسی پنجاه کرون داده است کنجکاو می‎شود. او خود را در پشت شوهرش قرار می‎دهد و لیست را نگاه می‎کند.
"اما آیا مگر اینجا در قصبه کسی دیگری بجز پیرزنی که در خانه سالمندان است بولا اوستلند نامیده می‎شود؟"
حالا معلم می‎گوید: "و همچنین کس دیگری بجز او پنجاه کرون هدیه نکرده است." و سپس تمام داستان کتاب مقدس چوبی و کتاب مقدس خانواده سونسبین را تعریف می‎کند.
زن در میان تعریف خودش را به سمت شوهرش خم می‎سازد و زمزمه می‎کند: "این کمی خنده‎دار دیده می‎شود: پنجاه کرون از بولا اوستلند در خانه سالمندان و پنج کرون از نیلز آندرسن قاضی منطقه اینگلزود. وانگهی این دو عدد پنج و پنجاه کاملاً نزدیک همدیگر قرار دارند و به راحتی می‎توان متوجه تفاوت آنها گشت!"
قاضی منطقه قلم در دست ساکت آنجا نشسته بود و با دقت گوش می‎داد. اما اینجا و آنجا با یک چشم چشمک می‎زد، سرش را می‎چرخاند و نگاهی به لیست می‎انداخت. هنگامیکه تعریف دوشیزه امانلسون به پایان می‎رسد او دستش را پائین می‎برد و با اضافه کردن عدد یک آن پنج قبل را پانزده می‎سازد.
زن با لحن نامطمئن و مرددی می‎گوید: "بله، این تقریباً بهتر شد."
قاضی منطقه خودش هم چندان راضی نبود. او هنوز قلم در دست آنجا نشسته بود. سرش را به این سو و آن سو می‎چرخاند، با یک چشم چشمک می‎زد و به نظر می‎رسید که در مورد آنچه بر روی کاغذ در برابرش می‎دید کاملاً عصبانی است.
زنش برای کمک کردن به او می‎گوید: "بله، اما حقیقت این است که ما هم یک چنین کتاب مقدس چوبی قدیمی‎ای داریم که با کمال میل می‎خواهیم از دستش خلاص شویم. منظورم پنجره جلو آمده قدیمی خانه ما است که کج و فرسوده دیده می‎شود. ما بارها از آن صحبت کردیم که باید آن را خراب کنند تا به جایش بتوانیم یک بالکن زیبای شیشه‎ای بسازیم. قرار بود که چند روز دیگر این کار شروع شود، اما من به سهم خود پیش از آنکه لازم باشد از یکی از ساکنین خانه سالمندان خجالت بکشیم می‎گویم که پنجره موقتاً باید همانطور که است باقی بماند."
هنگامیکه زن این را می‎گوید قاضی منطقه دستش را آرام رو به کاغذ پائین می‎آورد و در کنار پنج یک صفر می‎گذارد.
او می‎گوید: "نظرت چیست؟" و رقم نوشته شده را به زنش نشان می‎دهد.
زن می‎گوید: "من فکر می‎کنم که پنجاه کرون بولا برکت می‎آورد."

*
معلم سالخورده مدرسه با گام‎های سبک در راه بود. دیگر هنگام به خانه رفتن فرا رسیده بود، اما از آنجا که فکر می‎کرد در این روز شانس با اوست بنابراین می‎خواست قبل از بازگشت به خانه با دکاندار روستا وستآنخو هم به خاطر اعانه صحبت کند.
هنگامیکه او داخل مغازه می‎گردد دکاندار خود را بر روی پیشخوان خم کرده بود و با چند دختر جوان صحبت می‎کرد. آنها آنا و امیلی دختران قاضی منطقه اینگلزود بودند. آنها دوچرخه‎سواری می‎کردند و باید در اینجا پیاده می‎شدند تا چراغ‎های چرخ‎شان را که سوخته بود عوض کنند. هنگامیکه دوشیزه امانلسون دخل مغازه می‎شود آنها در حال توضیح دادن بودند و دکاندار بسیار خوب گوش می‎داد، این طبیعی بود، زیرا قاضی منطقه یکی از بهترین مشتریانش بود.
در پشت آنا و امیلی، بله تقریباً در کنار درب، یک دختر جوان دیگر ایستاده بود که اصلاً در گفتگو شرکت نمی‎کرد. او دوشیزه بیورکپو بود، صاحب فروشگاه دیگر روستای وستآنخو. او همراه با دخترها از اینگلزود به راه افتاده بود و به این دلیل با آنها داخل مغازه شده بود. او و دکاندار دوستان خوبی نبودند، آنها هرگز با هم صحبت نمی‎کردند، طوری که دوشیزه امانلسون کمی متعجب بود از اینکه او را در فروشگاه رقیب می‎دید.
آنا و امیلی فوراً برای معلم پیر خود جا باز می‎کنند، و دوشیزه امانلسون مستقیم به سمت پیشخوان می‎رود و لیستش را به دکاندار می‎دهد. و گرچه حالا متوجه شده بود که صاحب چه لیست قدرتمند و فوق‎العاده‎ای است اما مانند همیشه متواضع و بی تکلف می‎گوید: "من یک لیست اعانه برای خانواده سونسبین آورده‎ام. آقای یوهانسون شما خیلی مهربان هستید، آیا نام خود را با چند کرون می‎نویسید؟"
بازرگان مؤدبانه می‎گوید: "البته، به خاطر شما دوشیزه." و لیست را می‎گیرد.
او فوراً نگاه می‎کند ببیند چه نام‎هائی در آن نوشته شده است و فریاد می‎زند:
"بولا اوستلند چه کسی‎ست که پنجاه کرون هدیه کرده است؟"
امیلی  آندرسن می‎گوید: "بجز بولا اوستلند در خانه سالمندان بولا اوستلند دیگری در این منطقه وجود ندارد."
معلم کاملاً مانند دیدار قبلی‎اش توضیح می‎دهد که در واقع بولا پیر در خانه سالمندان بود که پنجاه کرون را هدیه کرده است، و سپس برای آنها کل داستان کتاب مقدس چوبی و بالکن شیشه‎ای قاضی منطقه را تعریف می‎کند.
دکاندار و سه دختر ابتدا کمی با حواس پرت گوش می‎دادند، اما وقتی شنیدند چگونه همسر قاضی منطقه شوهرش را تشویق کرد که صد و پنجاه کرون هدیه کند بسیار مشتاق گشتند. هر دو دختر از رضایت می‎درخشیدند، و دختری که همراهشان بود نزدیک‎تر می‎شود.
دکاندار پس از شنیدن داستان در حالیکه قیافه هوشمندانه‎ای گرفته بود می‎گوید: "بله، این چیز دشواریست، آدم با کمال میل می‎خواهد نشان دهد که وضعش کمی بهتر از بولا اوستلند است. اما حالا اگر یک دکاندار فقیر بخواهد همان مبلغی را بنویسد که آقای قاضی منطقه هدیه کرده است بنابراین شاید ناشایست دیده شود."
آنا آندرسن می‎گوید: "آه، پدرمان از این کار ناراحت نخواهد شد."
دکاندار دوباره به لیست نگاه می‎کند و سرش را تکان می‎دهد، و آدم احتیاج نداشت بسیار باهوش باشد تا متوجه شود که او از اشتیاق می‎سوزد تا به حاضرین نشان دهد می‎تواند با آقای قاضی منطقه در مورد آنچه به پول مربوط می‎گردد برابری کند.
یک صدای تمسخرآمیز می‎گوید: "شاید آقای یوهانسون هم یک چنین کتاب مقدس چوبی‎ای داشته باشند که بتواند تا سال دیگر انتظار بکشد."
دکاندار سرش را بالا می‎کند. بله، این دوشیزه بیورکپو بود، رقیبی که حرفش را گفته و حالا آنجا ایستاده بود و بر روی تمام صورت زیبایش لبخند تمسخرآمیزی دیده می‎گشت.

*
دکاندار در جواب دادن به او تنبل نبود. او به اتاق کناری می‎رود و قلم و دوات می‎آورد.
او در حال نشان دادن قلمش می‎گوید: "بفرما، کتاب مقدس چوبی‎ام اینجاست. بله، این همان است، من دیگر نمی‎دانم چه مدت است که تمام آرزو و تلاشم این بوده است که یک ماشین تحریر را جایگزین این قلم کنم. اما حالا باید این قلم یک سال دیگر به من خدمت کند."
او با این حرف خود را بر روی لیست خم می‎سازد و رقم صد و پنجاه کرون را می‎نویسد.
پس از انجام این کار لیست را با دو دست لوله می‎کند و می‎گوید:
"اما حالا نوبت دوشیزه بیورکپو است که فکر کنند آیا یک چنین کتاب مقدس چوبی‎ای ندارند که تا سال آینده بتواند صبر کند." و همزمان لیست از روی سر آنا و امیلی به سمت دوشیزه بیورکپو به پرواز می‎آید.
اما دوشیزه بیورکپو با این حرف دکاندار رنگش کاملاً می‎پرد و لبخند تمسخرآمیزش ناپدید می‎گردد. زیرا هیچکس بهتر از او نمی‎دانست که اگر آقای یوهانسون یک ماشین تحریر می‎خرید نتیجه‎اش چه می‎توانست بشود. چه شهرتی به مغازه‎اش می‎توانست بدهد وقتی آدم فقط از درب داخل می‎گشت و صدای تلق تلق کردن یک ماشین تحریر را می‎شنید. چگونه می‎توانست موقعیت او را تقویت کند وقتی صورتحساب‎هایش تایپ شده توسط ماشین تحریر فرستاده می‎گشتند؟ این یک وزنه بی‎سابقه می‎گشت. دوشیزه بیورکپو احساس می‎کرد که چگونه از درون می‎لرزد.
او در حالیکه به سمت پیشخوان می‎رود و قلم را می‎گیرد می‎گوید: "بله، کتاب مقدس چوبی من، ساز چوبی قدیمی لوت است که گهگاه آن را می‎نوازم و مدت‎های طولانی‎ست که می‎خواستم آن را با یک رادیو عوض کنم. اما حالا باید این فکر را برای مدتی از سر دور کنم."
دکاندار آنجا ایستاده بود و به او که نامش را در لیست می‎نوشت نگاه می‎کرد. او می‎دانست که دوشیزه بیورکپو عادت داشت برای مشتریان خود بخواند و بنوازد، و این برای او کاملاً خطرناک بود. و اگر حالا دوشیزه بیورکپو برای خود یک رادیو خریداری می‎کرد چه اتفاقی می‎توانست بیفتد؟ سپس او باید حتماً مغازه‎اش را می‎بست.
وقتی دوشیزه بیورکپو نوشتنش تمام می‎شود سرش را بلند می‎کند و به آقای یوهانسون لبخند می‎زند و می‎گوید:
"آقای یوهانسون شما یک خط زیبا دارید، شما به ماشین تحریر احتیاج ندارید."
آقای یوهانسون پاسخ می‎دهد:
"دوشیزه بیورکپو کسی که مانند شما چنین صدای زیبائی دارد واقعاً نیازی به تهیه یک رادیو ندارد."
با این حرف نگاه چشمان آن دو در حیرتی غیر قابل بیان عمیقاً در هم غرق می‎شود.
دوشیزه بیورکپو اولین کسی بود که نگاهش را می‎دزد. او لیست را برمی‎دارد و به دوشیزه امانلسون می‎دهد.
دوشیزه امانلسون تعظیم می‎کند و می‎گوید: "من باید بسیار تشکر کنم، من باید متواضعانه از شما تشکر کنم."
دکاندار می‎گوید: "خانم معلم، دیگر هرگز با این لیست در اطراف نچرخید، وگرنه شما تمام قصبه را ورشکست می‎سازید. این لیست سحرآمیز است."
معلم می‎گوید: "این یک قلب پیر دوستداشتنی‎ست که این سحر از آن نشأت می‎گیرد." و با تعظیمی از درب مغازه خارج می‎شود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر