داستان ابوالحسن.

ابولحسن قوزی، که او را فقیر هم می‎نامیدند، مدتی طولانی به قصه‎گو گوش داده بود و در اواخر شب آهسته و متفکرانه به خانه می‎رفت، در حالیکه سایه بیش از حد بزرگ خود را می‎دید که عمودی در برابرش بسیار حیرت‎آور پاهای بلند را خم و راست می‎کرد، زیرا ماهِ روشن حالا در پشت قوز او در افق ایستاده بود. او بخاطر فقر خارق‎العاده‎اش بسیار غمگین بود و به انواع نقشه‎ها برای برون رفت از این وضع که بر طبق عادت فقرا خود را در شگفت‎انگیزترین امیدها منعکس می‎سازند فکر می‎کرد، تا اینکه عاقبت توسط این بازی در یک شادی واقعی فرو می‎رود و هنگامیکه خانه کوچک سفیدش را می‎بیند که در زیر نور مهتاب به رنگ نقره می‎درخشید سعادت گرمی احساس می‎کند؛ زیرا شب هم ساکت و غنی از رایحه بود، و کاملاً دعوت کننده تردستی‎های جادوئی ذهن.
او برای اینکه مادرش را از خواب بیدار نسازد درب خانه را آهسته باز می‎کند، زیرا در داخل کلبه فقط یک اتاق وجود داشت که کاملاً لخت بود و محروم از هر وسیله، به استثنای دو گوشه از اتاق که مقداری لباس مندرس برای خواب شب او و مادرش قرار داشت. او با احتیاط دراز می‎کشد و پتو را روی خودش می‎کشد، و سپس مدتی طولانی به یک پرتو ماه که از شکاف دیوار مورب بر روی زمین افتاده بود نگاه می‎کند. در این وقت مادر بیدار می‎شود و از جا بلند می‎شود، در حالیکه او را به عنوان بدترین آدم بیکاره در کهیرا شدیداً سرزنش می‎کند، که هیچ تمایلی برای کار کردن ندارد و ترجیح می‎دهد گرسنگی بکشد و می‎گذارد مادر پیرش گرسنه بماند، بجای اینکه به دنبال حرفه‎اش برود و تور در رودخانه بیندازد، که با این کار یک ماهیگیر ماهر اگر هم دارای قوز باشد، نه تنها می‎تواند خود و مادرش را تغذیه کند بلکه همچنین ممکن است که با تور خود یک گنج از زمان ماقبل تاریخ غرق گشته را از زیر دریا بیرون بکشد.
ابوالحسن پس از شنیدن این سرزنش‎ها آزرده می‎گردد، زیرا مادرش به خوبی می‎دانست که خودش تور ماهیگیری را برای مست ساختن خود به قیمت جزئی فروخته است. بنابراین بلند می‎شود، خانه را ترک می‎کند و از طریق خیابان‎های روشن از نور مهتاب می‎رود.
در مقابل درب باز یک کاروانسرا می‎ایستد و به حیاط نگاه می‎کند، جائیکه یک کاروان با سر و صدای زیاد مجهز می‎گشت. یک مرد سالمند بلند قامت با ریش سفید خود را کنار او قرار می‎دهد و می‎پرسد که آیا می‎خواهد به عنوان خادم او به مکه سفر کند، زیرا کاروان به آنجا می‎رفت؛ و چون ابوالحسن بخاطر سرزنش مادر خشمی بزرگ در قلب داشت، زیرا به ویژه وقتی از قوزش صحبت می‎کردند خشمگین می‎گشت، بنابراین موافقت می‎کند و فوری مشغول کمک برای بار کردن شترهائی که بر روی زمین دراز کشیده بودند می‎گردد، او در این حال حرکات بسیار ارزنده انجام می‎داد. به عنوان مردی که عادت زیادی به کار کردن نداشت بخاطر کار زیاد کاملاً عرق کرده بود، اما خشم او را به تقلا وامیداشت. احتمالاً پنجاه حیوان بودند که با جعبه‎های بزرگ آهنکاری شده بارگیری شدند و عدل‎هاو کیسه‎های با ریسمان بسته شده، همچنین تیرک‎ها و پارچه برای چادر زدن در شب و یک کجاوه که باید هر دو دختر ارباب در آن سوار می‎گشتند. این کجاوه با مقدار زیادی طلا تزئین شده بود. هنگامیکه پس از کار سخت همه چیز تمام شده و شترها بلند شده و صبورانه ایستاده بودند و فقط شتر حمل کننده کجاوه که موی سفیدی مانند برف داشت هنوز زانو زده بود، فریادی طنین می‎اندازد، طوریکه خادمین باید خود را در خاک پرتاب و به زمین نگاه می‎کردند، زیرا دو زن سوار کجاوه می‎گشتند؛ ابوالحسن بخاطر این تکبر بسیارخشمگین می‎شود. سپس همه دوباره بلند می‎شوند، هر کس به محل خود می‎رود و شترها به راه می‎افتند، یکی از پشت دیگری در یک صف طولانی از دروازه خارج می‎شوند و در جاده به سمت مکه حرکت می‎کنند؛ و هنگامیکه آنها در جلوی شهر بودند خورشید که حالا از لبه زمین خود را بالا کشیده بود اولین پرتوهایش را به بلندای آسمان می‎فرستاد، و یک چکاوک در اوج آسمان شادی کنان به سمت نقطه پایان این درخشش پرواز می‎کرد.
بدینسان کاروان با سرعت مناسب در جاده به حرکت می‎افتد. خورشید بالاتر می‎رود و یک گرمای شدید شروع می‎شود، و آنها استراحت می‎کنند، و در لبه بیابان موجوداتی ظاهر می‎شوند و دوباره ناپدید می‎گردند، و خورشید پائین می‎آید، و غذا آماده می‎شود و آنها می‎خورند و می‎نوشند و می‎خوابند، و دوباره بیدار می‎شوند و شترها را دوباره بار می‎کنند، و شترها دوباره در یک خط به رفتن ادامه می‎دهند، و خورشید دوباره اولین پرتو خود را بر روی آنها به وسط آسمان می‎فرستد، و دوباره بالاتر صعود می‎کند، و آنها استراحت می‎کنند، و بعد کارهای عادی روزانه دوباره از نو شروع می‎شود. ابوالحسن بر روی یک اسب چالاک و مغرور نشسته بود که در زیرش جست می‎زد و او اسلحه‎های براقی را که بخاطرشان همیشه خوشحال بود حمل می‎کرد. او دیگر به درستی نمی‎دانست به چه خاطر سوار بر اسب می‎تاخت و اسلحه حمل می‎کرد. اما چون با کمال میل می‎خواست بداند چه مدت آنها در راه خواهند بود بنابراین هر شب یک سنگ کوچک در جیبش می‎گذاشت. بعد از مدتی البته تعداد زیادی سنگ کوچک همراه داشت اما هنوز نمی‎دانست که چه مدت آنها سفر کرده‎اند، زیرا او قادر نبود آن تعداد زیاد سنگ را بشمرد؛ یک شب یکی از زن‎ها به این خاطر در کجاوه می‎خندد، طوریکه او آن را می‎شنود، زیرا زن دیده بود که چطور او هاج و واج سنگ‎های کوچک را از یک دست به دست دیگر می‎ریخت. مسیر از میان بیابان کاملاً یکنواخت بود، بجز وقتیکه آنها به کنار یک چشمه می‎رسیدند که در کنارش درختان نخل قرار داشتند؛ اغلب آنجا همچنین مردم در کلبه‎ها زندگی می‎کردند. چنین چشمه‎هائی احتمالاً ده عدد بودند، شاید هم بیشتر، پنجاه یا صد. در پایان او احتمالاً یک کیلو سنگ کوچک با خود داشت. در این وقت او آنها را در یک بعد از ظهر از جیبش بیرون می‎ریزد و دیگر سنگ جدیدی جمع‎آوری نمی‎کند. به این خاطر دیگر نمی‎دانست چند روز یا هفته گذشته‎اند، عاقبت آنها به کنار آرامگاه پیامبر می‎رسند.
حالا او به هشتی محراب می‎رود و فرش‎های هنری را که آنجا آویزان بودند تحسین می‎کند، و جهلش او را چون نمی‎توانست کلمات قصار و زیبا را که در حروف طلائی بر روی دیوارها نوشته شده بودند بخواند متأسف می‎سازد. در این هنگام پاهای کوچک یک دختر با گام‎های کوتاه و جرنگ جرنگ حلقه‎ها در پشت سر او به صدا می‎افتند و ابریشم خش و خش می‎کند، آنطور خش و خش می‎کند که وقتی یک دختر جوان خود را حرکت می‎دهد، و او به خوبی می‎دانست که دختر اربابش از کنار او می‎گذرد، در این وقت او با احترام تعظیم می‎کند، اما او احساس می‎کند که چگونه ملاحت گام برداشتنش و تاب خوردن باسنش و برق چشمان سیاهش قلب او را به عشق کشانده‎اند، طوریکه او یک اشتیاق عمیق و بی حد احساس می‎کند، و حالش طوری می‎شود که انگار مایل به گریستن است. بنابراین غمگین از آنجا به گوشه خلوتی از بیابان که از تیغه‎های خشک پوشیده شده بود می‎رود و به اشعار زیادی که از حفظ داشت می‎اندیشد.
اما هنگامیکه در شب به اردوگاه بازمی‎گردد اربابش او را به چادر خود می‎خواند و به او می‎گوید که از رفتار او خوشش آمده است و می‎خواهد یکی از دخترانش را به همسری او بدهد، زیرا فقط این دو دختر را دارد؛ و او لازم نیست چیزی بپردازد، بلکه خودش می‎خواهد به او دو هزار دینار هدیه بدهد که با آن باید شروع به تجارت کند؛ اما باید قول دهد که او نمی‎خواهد زن دومی در کنار دخترش داشته باشد و همچنین هیچ برده زنی. ابوالحسن بعد از کمی فکر کردن این قول را می‎دهد. حالا یک جشن عروسی باشکوه با تعداد زیادی مهمانان محترم و ثروتمند برپا می‎گردد، و ابوالحسن بالا در کنار میز غذا نشسته بود، و همه بخاطر نجابت و متانت رفتار و نوع صحبت دقیق و زیبا تزئین گشته‎اش شگفت‎زده بودند. عاقبت او از جا بلند می‎شود، برای مهمانان یک تعظیم ظریف و مؤدبانه می‎کند و به اتاقی می‎رود که در آن برای ازدواج آماده شده بود. در آنجا یک زن برده مسن همسرش را پیش او می‎برد، دختر در واقع با هفت حجاب پوشیده شده بود اما ملاحت و اندام زیبایش از میان تمام حجاب‎ها می‎درخشید، زیرا که بدنش دارای حرکات فوق‎العاده شیرین بود و چین‎های لباس بلند لطیفش خود را با حرکات بدن به طرز زیبائی حرکت می‎دادند. اما هنگامیکه برده حجاب را کنار می‎زند و چهره دختر را آشکار می‎سازد، در این وقت به نظرش می‎رسد که انگار ماه از پشت یک ابر نقره‎ای رنگ بیرون آمده است، و تمام گل‎های شبانه عطر می‎افشانند، و بلبل شروع به آواز خواندن می‎کند، و او مشتاق می‎گردد. به این دلیل مدتی او را بدون آنکه صحبت کند شگفت‎زده نگاه می‎کند، اما در این وقت بر گونه‎های دختر و گردن برهنه‎اش یک سرخی ملایم تا پشت گردن می‎دود؛ و هنگامیکه او دوباره توانست فکر کند شعری از یک شاعر قدیمی می‎خواند که در آن شکوه آثار خدا ستوده می‎گردد. و او در خود چنان احساس سعادتی می‎کند که فکر می‎کرد باید همه اینها را خواب دیده باشد.
اما در روز بعد شروع می‎کند به اندیشیدن طولانی و دقیق به اینکه با دو هزار دیناری که پدرزن سخاوتمندش به او بخشیده بود چه کسب و کاری باید شروع کند؛ و بهتر از هر چیز دیگر نقشه زیر به نظرش می‎رسد.
او متوجه شده بود که در نزدیک شهر مراتع بزرگ و زیبا بودند که اصلاً مورد استفاده قرار نمی‎گرفتند، زیرا مردم مکه گاو و گوسفند کمی نگاه می‎دارند، زیرا نگهداری حیوانات بیش از حد مشکل به نظرشان می‎رسد و آنها یک درآمد آسان دارند، به این شکل که غریبه‎ها را در ازاء مبلغی پول در پیش خود می‎پذیرند. حالا او محاسبه می‎کند که آدم می‎تواند با دو دینار یک گوسفند بخرد و او با پولش باید هزار گوسفند به دست آورد. آنها باید در نزدیک شهر به مراتع بروند؛ پس از یک سال وقتی آنها زاد و ولد کنند بنابراین دو برابر خواهند گشت، یعنی بدون به حساب آوردن دوقلوها دو هزار گوسفند. بعد می‎خواست آنها را بفروشد، و به این ترتیب می‎توانست پولش را در مدت کوتاهی دو برابر کند. سپس او به نزد پدرزنش خواهد رفت و برایش تعریف خواهد کرد چه سود بزرگی برده است، پدرزن به این خاطر حیرت خواهد کرد و از شادی به او پول بیشتری خواهد داد. سپس او دیگر به این استفاده کم رضایت نخواهد داد، بلکه می‎خواست یک کاروان مهیا سازد و اجناسی بار بزند که در مکه بسیار ارزان اما در کشورهای دوردست بسیار گرانقیمت هستند؛ و سپس می‎خواست به سرزمین‎های دوردست برود و برای یک قطعه که اینجا یک دینار ارزش دارد صد دینار به دست آورد؛ و وقتی او همه چیز را بفروشد، بنابراین چندین برابر صد دیناری خواهد داشت که قبلاً تعداد اندکی از آنها داشته بوده است. سپس با این پول در کشورهای غریبه دوباره اجناسی می‎خرد که در آنجا ارزان و در اینجا گران هستند و به مکه بازمی‎گردد و همه چیز را دوباره می‎فروشد. سپس به اندازه‎ای پول خواهد داشت که دیگر تاجر بودن برایش ضروری نخواهد بود، بلکه ارتش بزرگی استخدام می‎کند و به هر جنگجو مزد زیادی می‎دهد، و با این ارتش به سمت مصر می‎رود و تمام سرزمین را فتح می‎کند و پادشاه می‎شود، و سپس باید تمام افراد زیردستش هر روز آن اندازه که او مایل است پول بدهند، و او می‎خواست دستور بدهد یک برج بسیار بزرگ و محکم از سخت‎ترین سنگ‎ها بسازند و در آن پول‎هایش را نگاه دارد؛ اما دستور خواهد داد تا همه کسانی را که قبلاً او را به خاطر قوزش سرزنش کرده بودند اعدام کنند.
بعد از اندیشیدن کافی به تمام این چیزها کیسه حاوی دو هزار دینار را در دست می‎گیرد و در مسیر خیابان‎های مکه به راه می‎افتد، با صدای بلند داد می‎زند که او می‎خواهد گوسفند به قیمت دو دینار بخرد، سپس به سمت مراتع می‎رود و مردمی که دارای گوسفند بودند به دنبالش می‎روند، و به این ترتیب او گله‎ای از هزار گوسفند به دست می‎آورد. حالا این گله بزرگ در آنجا چرا می‎کردند، و او تمام روز با لذت تماشا می‎کرد که چطور حیوانات ساعی و تمیز علف را با دندان‎هایشان می‎کنند و می‎خورند. هنگامیکه خورشید پائین می‎آید و گوسفندان سیر خورده بودند آنها را به یک ساختمان بزرگ قدیمی مخروبه که آنجا بود می‎فرستد، راه ورودی را توسط یک نرده مسدود می‎سازد و به خانه می‎رود تا به زن جوانش تعریف کند چه انجام داده است. اما گرگ‎ها در این منطقه شب‎ها ول می‎گشتند و غذا جستجو می‎کردند. بوی گوسفندها به مشام گرگ‎ها می‎رسد، به زودی محل آنها را پیدا می‎کنند و از روی نرده به درون ساختمان قدیمی می‎جهند، تعدادی از آنها را می‎کشند و می‎خورد؛ اما بقیه گوسفندها که کشته نشده بودند از وحشت در یک گوشه ازدحام می‎کنند، طوریکه همه آنها خفه می‎شوند. هنگامیکه ابوالحسن صبح زود روز بعد می‎آید که آنها را به چراگاه هدایت کند تا غذا بخورند و تولید مثل کنند، اما همه آنها را مرده می‎یابد. در این وقت بسیار غمگین می‎شود و می‎خواست شروع کند با صدای بلند به ناله و فغان کردن؛ اما بر خود مسلط می‎شود و می‎گوید که این فاجعه برایش تعیین شده بوده است و شکایت کردن به او کمک نخواهد کرد؛ بلکه برای خردمندان شایسته است که در ساعات فاجعه ضعیف نباشند، بلکه باید به نجات یا به بهبود فکر کنند.
از آنجا که گوسفندها خفه شده بودند و قانون خوردن گوشت آنها را منع می‎کرد، بنابراین نمی‎توانست حیوانات مرده را بفروشد. به همین دلیل او و تعدادی دیگر مشغول می‎شوند و پوست گوسفندها را می‎کنند و بدن‎هایشان را آنجا باقی می‎گذارند. حالا در حالیکه با گاری‎ای که بر رویش پوست‎ها بر روی هم انباشته شده بودند به سمت مکه بازمی‎گشت با یک تاجر برخورد می‎کند که از او جریان را می‎پرسد. وقتی او تمام ماجرا را تعریف می‎کند تاجر او را تسلی می‎دهد و می‎گوید که در فاصله بیست روزه از مکه سرزمینی قرار دارد که کوبلئی نامیده می‎شود، جائیکه تمام مردها کلاه بلند از پوست گوسفند بر سر حمل می‎کنند؛ به این خاطر آنجا پوست گوسفند جستجو می‎شود و پول بسیار خوبی هم بابتش داده می‎شود، و تجاری که چنین پوستی به آنجا می‎برند پول زیادی کسب می‎کنند. بنابراین باید او با کاروانی که می‎خواهد صبح روز بعد به آن سمت حرکت کند همراه شود، و خود تاجر هم که این را برایش تعریف می‎کرد در آن کاروان بود و باید پوست‎هایش را در آنجا به فروش می‎رساند. هنگامیکه ابوالحسن این را می‎شنود پیش همسر جوانش می‎رود و از او خداحافظی لطیفی می‎کند، سپس همراه کاروان به راه می‎افتد؛ اما همراه کاروان تاجرهای فراوان دیگری هم بودند، آنها از او می‎پرسند و نقشه‎اش را تحسین می‎کنند، و او از صحبت با آنها بسیار چیزها را می‎آموزد. به این ترتیب زمان برایش خوش می‎گذشت، بجز وقتی با اشتیاق بزرگی به همسرش فکر می‎کرد، و آنها بدون در خطر قرار گرفتن به سرزمین کوبلئی می‎رسند. در اینجا تجار اجناس‎شان را در بازار مخصوصی در شهر بزرگ و پر جمعیتی در معرض فروش قرار می‎دهند، و ابوالحسن در پیش آنها می‎ماند و با پوست‎هایش در چادر زیبائی زندگی می‎کند. به زودی تاجران آن سرزمین که از پوست‎های او شنیده بودند می‎آیند و شروع می‎کنند به چانه زدن، اما از آنجا که رفقای همسفرش گفته بودند که چه قیمتی باید درخواست کند، بنابراین نمی‎گذارد که او را فریب دهند، و به این دلیل عاقبت آنها برای تمام پوست‎ها بیست هزار دینار به او می‎پردازند. به این ترتیب پولی را که پدرزنش به او بخشیده بود ده برابر می‎سازد، و او خدا و سرنوشت خود را ستایش می‎کند.
پس از آنکه پول به او دقیقاً پرداخت می‎شود آنها را در دو کیسه قرار می‎دهد و به سمت کاروانسرا به راه می‎افتد. در این وقت یک تاجر غریبه از هندوستان به او نزدیک می‎شود و با او صحبت می‎کند. تعریف می‎کند که او سرزمین‎های زیادی را دیده است و تمام کالاهای جهان را می‎شناسد، باارزش‎ترین کالا اما در تمام جهان عنبر حقیقی می‎باشد، بعضی فقط برای دیدن یک قطعه از آن پول زیادی می‎پردازند، زیرا نگاه کردن به آن چشم را بسیار قوی می‎سازد، و کسیکه صاحب این کالا باشد پول غریبه به او رو می‎آورد و بر ثروتش افزوده می‎شود، اما کسی که یک قطعه کوچک از آن را بخورد اگر یک مرد باشد بنابراین خردمندتر از همه مردها می‎شود و یک زن زیباتر از همه زن‎ها می‎گردد. این کالا در این محل که حالا آنها هستند ارزش زیادی ندارد، اما برعکس در مکه بسیار گرانقیمت است و تجاری که آن را از اینجا به مکه می‎برند صد برابر سود می‎کنند. اما او مقدار اندکی از این کالای قیمتی ذخیره دارد، و چون او محبت ویژه‎ای برای ابوالحسن به دست آورده، بنابراین می‎خواهد به او ارزان بفروشد، یک قطعه برای ده هزار دینار. در این وقت او یک جعبه کوچک از چوب صندل بیرون می‎کشد، درب آن را باز می‎کند و به او عنبر حقیقی را نشان می‎دهد که شبیه یک گلوله کوچک به رنگ قرمز‎ـ‎قهوه‎ای و به بزرگی یک فندق بود و روی ابریشم آبی رنگی قرار داشت.
ابوالحسن در مورد این پیشنهاد بسیار خوشحال می‎شود و از تاجر غریبه بخاطر رفاقت بزرگش صمیمانه تشکر می‎کند، سپس از اینکه بیست هزار دینار دارد و فقط می‎تواند دو قطعه از آن کالای نادر را بخرد شکایت می‎کند، اما می‎خواست این پول را فوری و قبل از آنکه تاجر از پیشنهادش پشیمان شود معامله کند، بنابراین هر دو کیسه پول را به دست تاجر می‎دهد؛ تاجر دومین جعبه را هم از جیبش بیرون می‎آورد، محتوای آن را به او نشان می‎دهد، و از روی عشق ویژه جعبه‎ها را که ارزش زیادی داشتند به او مجانی می‎دهد و سپس دور می‎شود. ابوالحسن با خوشحالی پیش آشنایان خود می‎رود، به آنها جعبه‎های کوچک را نشان می‎دهد و برایشان همه چیز را تعریف می‎کند و می‎گوید که با عنبر در مکه سود زیادی خواهد کرد. تاجران اما وقتی ماجرا را می‎شنوند و عنبر را می‎بینند شروع می‎کنند به خندیدن، و وقتی ابوالحسن از آنها می‎پرسد به چه خاطر می‎خندند، در این وقت آنها برایش توضیح می‎دهند که مرد غریبه یک دزد معروف است و از تعداد زیادی کلاهبرداری کرده است، و اصلاً چیزی به نام عنبر حقیقی‎ای که او معامله کرده است وجود ندارد، و آنچه در جعبه قرار دارد چیزی نیست بجز پشگل کهنه بز.
ابوالحسن بخاطر این خبر بسیار غمگین می‎گردد، به گوشه خلوتی می‎رود و به بدبختی‎اش تلخ می‎گرید. اما بعد فکر می‎کند که این بدبختی برایش تعیین شده بوده و پشت سر گذاردن آن خوب است؛ و شاید چنین تعیین شده باشد که دوباره برایش یک اتفاق خوب رخ دهد، همانطور که پس از خفه شدن گوسفندان اتفاق بود. بنابراین خود را آماده سفر می‎کند و چون این بار کالائی به همراه نداشت بنابراین به تنهائی به سوی مکه به راه می‎افتد.
پس از آنکه او نوزده روز پیاده رفته بود و فقط یک روز دیگر تا مکه فاصله داشت، در جاده با مردی مواجه می‎شود که از او دعوت می‎کند آخرین شب را در خانه او بماند؛ او این دعوت را قبول می‎کند و با او به خانه‎اش می‎رود. اینجا او به خوبی مورد استقبال قرار می‎گیرد و زن غذا و نوشیدنی فراوانی در برابر او قرار می‎دهد، البته زن خودش عقب می‎کشد، اما همانطور که روش زنان کنجکاو است به تمام صحبت‎ها گوش می‎کرد. آنها غذا می‎خورند؛ و پس از غذا مرد از ابوالحسن خواهش می‎کند داستانش را برای او تعریف کند، زیرا شاید که او چیزی فوق‎العاده تجربه کرده باشد، و حتی اگر هم فقط چیزهای کاملاً معمولی پشت سر گذارده باشد با این وجود آدم همیشه به تعریف‎های یک غریبه با کمال میل گوش می‎دهد. حالا ابوالحسن شروع به تعریف تمام داستانش می‎کند، می‎گوید که چگونه از کهیرا خارج شده، ازدواج کرده و دو هزار دینار به دست آورده است، او همه چیز را شرح می‎دهد و فقط در باره اینکه عنبر در واقع پشگل بز است سکوت می‎کند، زیرا از اینکه اجازه داده فریبش دهند خجالت می‎کشید؛ اما دو جعبه کوچک با محتوایش را نشان می‎دهد و از نیروی بزرگ آن ستایش می‎کند. در مورد این داستان هر دو مهماندار بسیار تعجب می‎کنند؛ و از آنجا که حالا هوا دیگر تاریک شده بود بنابراین ابوالحسن را به اتاقش هدایت می‎کنند و خودشان هم برای خوابیدن می‎روند.
اما در حدود نیمه شب درب اتاق گشوده می‎گردد، مرد به ابوالحسن نزدیک می‎شود و به او می‎گوید: نترس، و داستان زیر را برایش تعریف می‎کند.
او یک ثروت صد هزار دیناری دارد که در گوشه شرقی این اتاق خاک شده است. و می‎گوید گرچه زیباست و به خوبی رشد کرده اما عقلش زیاد تیز نیست و به همین خاطر مردم همیشه او را ابله نامیده‎اند. بنابراین او فکر کرده بود که اگر با یک زن زشت اما بسیار باهوش ازدواج کند، سپس بچه‎ها از او زیبائی و از مادر هوش را به ارث خواهند برد؛ او یک چنین زنی را هم به دست آورده اما نیت دیگرش شکست خورده است، زیرا که کودکانش زشت و کم عقل شده‎اند. و به این خاطر می‎خواهد از او خواهش کند که به خاطر خدا یکی از قطعات عنبر را به صد هزار دینار بفروشد؛ هرچند او با این معامله سود بزرگی نمی‎کند اما خدا سخاوتش را اجر خواهد داد و می‎گذارد که با قطعه دیگر سود بیشتری ببرد، او قصد دارد این یک قطعه را بخورد و خردمند شود، سپس می‎خواهد زنش را که دیگر مورد علاقه‎اش نیست ترک کند و زن دیگری که زیباتر و بخصوص جوان‎تر باشد بگیرد. مرد پس از این سخنرانی در گوشه شرقی اتاق زمین را حفر می‎کند، یک کیسه پر از دینار بیرون می‎آورد و آن را به ابوالحسن می‎دهد. ابوالحسن می‎گوید که می‎خواهد فقط از روی همدردی عنبر را با این قیمت ناچیز بفروشد و یکی از جعبه‎های کوچک را به او می‎دهد. سپس مرد از او بسیار تشکر می‎کند و از اتاق خارج می‎شود.
ابوالحسن از این اتفاق خوش قلبش به وجد می‎آید و نمی‎تواند به این خاطر به خواب رود. در این وقت درب اتاق گشوده می‎گردد و زن ظاهر می‎شود. زن به او می‎گوید: نترس، و برایش تعریف می‎کند که قصد بدی ندارد، او ثروتی به مبلغ صد هزار دینار دارد که در گوشه غربی این اتاق خاک شده است. و می‎گوید گرچه بسیار باهوش و زیرک است اما زیبا نیست، به این خاطر فکر کرده بود که با مرد زیبائی اگر هم ابله باشد ازدواج کند، و امیدوار بود که سپس بچه‎ها زیبائی را از پدر و هوش را از او به ارث ببرند، اما نقشه او شکست خورده است، زیرا بچه‎ها زشت و ابله شده‎اند. به این خاطر می‎خواهد خواهش کند به خاطر خدا یکی از قطعات عنبر را به مبلغ صد هزار دینار به او بفروشد؛ هرچند او در این معامله سود زیادی نمی‎برد اما خدا اجر او را خواهد داد و می‎گذارد با فروش قطعه دیگر سود بیشتری ببرد، او قصد دارد با خوردن این قطعه زیبا گردد؛ سپس می‎خواهد شوهرش را که دیگر مورد علاقه‎اش نیست ترک کند و با مرد دیگری که باهوش‎تر و به ویژه وحشتناک‎تر باشد ازدواج کند. پس از این سخنرانی در گوشه غربی اتاق زمین را حفر می‎کند و کیسه دینارها را به ابوالحسن می‎دهد. ابوالحسن همان حرف‎هائی را که به مرد زده بود به زن هم می‎گوید و جعبه کوچک را به او می‎دهد. سپس زن بسیار تشکر می‎کند و از اتاق خارج می‎شود.
صبح روز بعد هر دو با آرزو کردن برکت برای ابوالحسن او را به خدا می‎سپارند. در حالیکه او دویست هزار دینار را در زیر ردایش حمل می‎کرد با عجله و نفس نفس زنان به سمت مکه به راه می‎افتد، در شبِ همان روز به خانه می‎رسد و از طرف همسرش با خوشحالی و مهربانی کامل استقبال میگردد.
حالا او پس از فکر کردن به اینکه چه اندازه تلاش کرده و چه خطراتی از سر گذرانده و چگونه دو بار همه چیز را از دست داده و فقط توسط یک شانس ویژه دوباره آنها را به دست آورده، بنابراین تصمیم می‎گیرد دارائی‎اش را کاملاً مطمئن سرمایه‎گذاری کند و بگذارد پولش با سودی کمتر اما بدون نگرانی رشد کند. بنابراین خانه‎هائی را که در مکه برای فروش بودند تماشا می‎کند، زیرا او می‎خواست خانه‎ای بخرد و آن را تبدیل به کاروانسرائی برای زائران غریبه کند که بخاطر خوب پذیرائی گشتن باید پول زیادی بپردازند. در این هنگام مرد ثروتمندی به او نزدیک می‎شود و می‎گوید تمام این منطقه شهر به او تعلق دارد که ارزشش دو هزار بار هزار دینار است؛ اما چون او متوجه شده که دشمنانش در پیش خلیفه از او شکایت کرده‎اند بنابراین می‎خواهد همه چیز را ارزان بفروشد و فرار کند، زیرا او پول را می‎تواند به راحتی با خود ببرد؛ بنابراین اگر ابوالحسن به او دویست هزار دینار بدهد همه چیز از آن او خواهد گشت. ابوالحسن این کار را می‎کند و آن منطقه از شهر را می‎خرد؛ همچنین در روز بعد به خانه باشکوهی که در آن منطقه واقع بود می‎رود. همسرش کنجکاو بود تمام اتاق‎ها، انبارها و کف‎های زمین را تماشا کند، اما چون حالا شب شده بود بنابراین او یک شمع روشن می‎کند و آن را به زنش می‎دهد، و بعد تمام ساختمان را به او نشان می‎دهد. به این ترتیب آنها به بالاترین سطح ساختمان زیر بام چوبی می‎رسند و در آنجا کاه و یونجه بسیار زیادی می‎یابند که صاحب قبلی آنجا گذاشته بود. در حالیکه زن بخاطر این کشف خوشحال بود ناگهان یک موش بزرگ که از نور شمع وحشت‎زده شده بود بیرون می‎جهد و از قضا مستقیم به سمت زن می‎دود؛ زن چنان به وحشت می‎افتد که بلند فریاد می‎کشد و شمع از دستش به زمین می‎افتد؛ ناگهان کاه و یونجه آتش می‎گیرند؛ آن دو شتابزده و سریع به سمت پله‎ها می‎روند؛ اما فقط ابوالحسن مؤفق می‎شود خود را نجات دهد، زیرا لباس مانع حرکت سریعش نمی‎گشت؛ اما راه برای زن توسط شعله‎های آتش مسدود می‎شود. بنابراین او به طرز رقت‎انگیزی در شعله‎های آتش کشته می‎شود، و همراه با زن کل ساختمان می‎سوزد، در این هنگام باد شدیدی برمی‎خیزد و آتش به خانه‎های دیگر سرایت می‎کند و آنها هم کاملاً می‎سوزند؛ ابوالحسن در جاده ایستاده بود، موهایش را می‎کند و بر سرنوشتش لعنت می‎فرستاد. اما هنگامیکه همه چیز سوخته بود او با خود می‎اندیشد که این برایش تعیین شده بوده است، و اینکه غصه‎دار بودن هیچ فایده‎ای ندارد، زیرا زندگی تک تک انسان‎ها در کتاب سرنوشت از پیش نوشته شده است، و او نمی‎تواند توسط هیچ حیله، نگرانی یا تلاشی از آن طفره رود؛ همانطور که اتفاقات خوب بدون دخالت او برایش پیش آمده بودند.
بنابراین به راه می‎افتد و صبح روز بعد پیش پدرزنش می‎رود تا همه چیز را تعریف کند و بگوید که چه اتفاقی برایش افتاده، و قصد داشت از او خواهش کند دومین دخترش را به او بدهد و همچنین دوباره دو هزار دینار، زیرا که او همه چیز را از دست داده و در وضعیتی قرار داشت که وقتی پدرزنش او را به عنوان خدمتکار پبش خود برده بود، و هیچ چیز را در آتش‎سوزی نوانسته بود نجات دهد بجز لباس ژنده بر تنش را. اما هنگامیکه پدرزن حرف‎های او را می‎شنود بسیار خشمگین می‎شود و او را با سرزنش و کتک از خانه بیرون می‎کند.
بنابراین او حالا غمگین به بازار می‎رود. در آنجا یک همشهری از کهیرا او را می‎بیند، از او داستانش را می‎پرسد، و وقتی آن را می‎شنود می‎گوید که همراه او به شهرش بازگردد، زیرا مردم در آنجا او را می‎شناسند، زیرا یک مرد فقیر در غربت هیچ دوستی پیدا نمی‎کند؛ او می‎تواند به عنوان خرکچی در پیش کاروان باشد. این پیشنهاد مورد علاقه‎اش واقع می‎شود، و او در همان روز با کاروان همشهری‎اش به راه می‎افتد.
حالا آنها دوباره روزهای زیادی می‎روند، و ابوالحسن غمگین به اولین سفر فکر می‎کرد و به شتر سفید رنگ با تخت‎روان که دارای یک زنگوله کوچک نقره‎ای بود. اما طوری به نظرش می‎رسید که انگار این بار زمان کاملاً سریع می‎گذرد؛ زیرا زودتر از آنچه فکر می‎کرد دوباره در کلبه‎اش بود، و مادرش او را سرزنش می‎کند و می‎گوید که او بدترین فرد بیکاره در کهیرا است، آدمی که میلی به کار کردن ندارد و ترجیح می‎دهد گرسنگی بکشد و می‎گذارد مادر پیرش گرسنه بماند، بجای اینکه به دنبال حرفه‎اش برود و تور در رودخانه بیندازد، که با این کار یک ماهیگیر ماهر اگر هم دارای قوز باشد، نه تنها می‎تواند خود و مادرش را تغذیه کند بلکه همچنین ممکن است با تور خودد یک گنج از زمان ماقبل تاریخ غرق گشته را از زیر دریا بیرون بکشد.
با این کلمات او از خواب بیدار می‎شود و درمی‎یابد که اصلاً به جائی نرفته بوده است، نه به سمت مکه نه به سمت کوبلئی، بلکه او خوابیده بود، همچنین ماه‎ها و سال‎های زیادی سپری نگشته بود، بلکه فقط چند ساعت، و او همه آن چیزها را که برایش رخ داده بودند خواب دیده است، و در واقع در زمانی کوتاه، زمانیکه مادرش برایش سخنرانی کرده بود.
در این وقت به مادرش می‎گوید که او خودش تور را برای نوشیدن مشروب فروخته است، سپس از خانه خارج می‎شود و در حالیکه به بسیاری از چیزها فکر می‎کرد به سمت رودخانه می‎رود.
در اینجا ابن موسی او را می‎بیند، سلام می‎دهد و با او صحبت می‎کند. ابن موسی اما یک تاجر بزرگ بود که ثروت زیادی در سفرهایش جمع‎آوری کرده بود، صاحب خانه‎ها و باغ‎ها با طاووس‎های سفید، ظروف طلائی، اسب‎ها و ارابه‎ها و جواهرات از همه رنگ بود. ابوالحسن به او مدتی طولانی نگاه می‎کند و سپس شروع می‎کند:
"زندگی ما یک رؤیای یک ساعته است، اما ما فکر می‎کنیم که هشتاد ساله است. انسان مانند یک موج در رودخانه است که در نور ماه می‎درخشد و بلافاصله خاموش می‎گردد. مانند پشه به دور تاج یک درخت زیزفون، و مه شبانگاهی خود را از زمین بلند می‎سازد، با این حال اما آخرین پرتوهای خورشید هنوز بر روی برگ‎های فوقانی می‎درخشند، ساکنان یک شهر به این نحو زندگی می‎کنند. ما زندگی خود را به ثروت آویزان می‎کنیم یا قلب خود را به زیبائی و قدرت؛ اما وقتی مرگ می‎آید و ما در زندگی دیگری که زندگی واقعی‎ست از خواب بیدار می‎شویم چه خواهد شد، جائیکه نه ثروت وجود دارد، نه زیبائی و نه قدرت؟ ما نگرانیم و کار می‎کنیم، و اما مانند برگ‎های در حال سقوط از درختیم که باد هر جا که بخواهد با خود می‎برد. ما فکر می‎کنیم بر روی زمین ایستاده‎ایم و با مردم صحبت می‎کنیم، آنها را دوست داریم یا با آنها می‎جنگیم؛ و شاید فقط تنها در یک برج تاریک هستیم که در آن در بی‎نهایت غرق می‎گردیم، و بجز ما فقط خلاء و تاریکی‎ست. و می‎جنگیم، عشق می‎ورزیم، انسان‎های دیگر، ثروت‎ها، ارتش‎ها، شهرها و تمام ملت‎ها اصلاً واقعی نیستند، بلکه فقط مهره‎هائی‎اند که ذهن ما می‎سازد، و ما فکر می‎کنیم که آنها خارج از ما هستند." ابوالحسن اینطور صحبت می‎کند. این موسی اما شگفت‎زده و شوکه می‎شود، زیرا ابوالحسن قوزی یک ماهیگیر ساده بود و تا حال هیچ کلمه دیگری بجز کلماتی که ماهیگیران ساده بیان می‎کنند از دهان او خارج نگشته بود. حالا اما او با زبان یک پیامبر صحبت می‎کرد. ابوالحسن حیرت کردن او را می‎بیند و ادامه می‎دهد:
"ابن موسی، تو یک تاجر هوشمندی، اما مردان دیگر هم تاجران هوشمندی‎اند، آنها با دو هزار دینار برنده بیست هزار می‎شوند، و بیست هزار دینار را دویست هزار می‎کنند و با دویست هزار دینار برنده دو هزار بار هزار دینار می‎شوند، ارقامی که هیچ انسانی نمی‎تواند تصور کند، زیرا که کل یک منطقه در مکه این مقدار ارزش دارد، که حالا سوخته است، و همانطور که تو می‎دانی مکه یک کشور با قصرهای بزرگ از سنگ‎های مرمر است با پنجره‎های نرده طلائی، چشمه‎ها، مغازه‎های ثروتمند و با شهروندانی که شب‎ها وقتی به خانه‎هایشان می‎روند می‎گذارند که برده‎ها در مقابل‎شان مشعل حمل کنند. این اندازه مردم با دو هزار دینار سود برده‎اند. اما ببین، اینها همه یک دود بود که به هوا صعود کرد و هیچ چیز بجز خاکستر باقی نماند. آری، شخصی می‎خواست پادشاه شود، و می‎توانست توسط باروری گوسفندان اینطور بشود؛ اما او مانند شعله یک شمع بود که توسط طوفان سرنوشت خاموش می‎گردد؛ و اگر قبلاً اجازه برداشتن فقط یک قدم به پیش را داشت، بنابراین طوفان شعله را بر انبوهی از یک کاه می‎دمید، آتشی در آن می‎انداخت که شهرها را می‎بلعد و قابل مشاهده برای همه انسان‎های روی زمین رو به آسمان صعود می‎کند."
پس از به پایان رسیدن این سخنان ابن موسی به این عقیده می‎رسد که ابوالحسن دیوانه شده است، دعائی زیر لب زمزمه می‎کند و با آرامشی بزرگ از او جدا می‎شود و می‎رود؛ زیرا ابن موسی مرد بسیار ثروتمندی بود و املاکش را بسیار دوست داشت، و به همین دلیل با کمال میل زندگی می‎کرد و مایل به فکر کردن نبود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر