ورا.

سلیمان می‎گوید: عشق از مرگ قوی‎تر و نیروی اسرارآمیز آن نامحدود است.
یک غروب پائیزی رنگ سرخش را بر روی پاریس می‎نشاند. تک و توک درشکه‎هائی با تأخیر و فانوس‎های روشن به سمت فوبور سا ژرمان می‎راندند. یکی از درشکه‎ها در مقابل خانه بزرگ باشکوه احاطه گشته توسط باغ صد ساله‎ای توقف می‎کند. پبشانی درب ورودی توسط یک تابلوی بزرگ با زمینه‎ای آبی رنگ و ستاره‎های فراوان نقره‎ای تزئین شده بود و نام کُنت اتول را حمل می‎کرد. یک مرد سی تا سی و پنج ساله از درشکه پیاده می‎شود؛ او عزادار و چهره‎اش وحشتناک رنگ پریده بود. خدمتکاران خانه جدی و ساکت با مشعلی در دست بر روی پله‎ها ایستاده بودند. او بدون آنکه به آنها نگاهی بیندازد از پله‎ها بالا می‎رود و داخل خانه می‎شود. او کُنت اتول بود. او سست از پله‎ها بالا می‎رود، به سمت اتاقی می‎رود که در آن از صبح یک تابوت مخملی قرار داشت و در آن ورا همسر محبوب و بزرگ‎ترین لذت و ناامیدی‎اش پیچیده شده در چادر سفیدی خفته و گل‎های بنفشه آن را پوشانده بود. درب خود را بدون صدا بر روی لولا حرکت می‎دهد، او پرده کنار درب را کنار می‎زند و داخل اتاق می‎شود.
همه چیز هنوز همانطوری بود که کنتس شب قبل آنجا را ترک کرده بود. مرگ مانند یک صاعقه بطور غیر منتظره او را ربود.
در شب قبل محبوبش خود را در ناز و نوازش و بوسه چنان خسته کرد و چنان در لذت‎ بردن حل ساخت که قلبش در مبارزه منفجر گشت: یک رنگ ارغوانی مرگبار ناگهان لب‎هایش را رنگ زد. به سختی توانست به شوهرش با لبخند و بدون هیچ کلمه‎ای آخرین بوسه را بدهد، سپس مژه‎های سیاه بلندش خود را مانند حجاب عزاداری بر روی چشمان شکننده‎اش بستند.
و روز آمد و رفت.
در ظهر روز بعد مراسم وحشتناک خاکسپاری در آرامگاه خانوادگی انجام می‎گیرد. کُنت اتول در همان گورستان از سوگواران خداحافظی می‎کند. همه می‎روند و فقط او باقی می‎ماند. او داخل آرامگاه می‎گردد و درب آهنی را پشت سر خود می‎بندد. در مقابل تابوت بر روی یک سه‎پایه کُندر می‎سوخت، در سمت سر مرده‎ها یک چراغ نور روشنی می‎تاباند. او ایستاده و متفکر تمام روز را در آنجا می‎گذراند. ابتدا ساعت شش، هنگام غروب آفتاب آن مکان مقدس را ترک می‎کند. او درب آرامگاه را قفل می‎کند، کلید نقره‎ای رنگ را بیرون می‎کشد و آن را آهسته از میان شکاف درب به داخل تابوت پرتاب می‎کند. چرا؟ قطعاً تحت یک تصمیم ناگهانی و عجیب که هرگز دیگر به این محل بازنگردد.
و سپس او دوباره به اتاق خواب متروک می‎رود. پنجره که پرده بنفش رنگ طلادوزی شده‎ای آن را می‎پوشاند کاملاً باز بود. آخرین پرتو خورشیدِ در حال غروب بر تصویر مرده در قاب چوبی منبتکاری شده افتاده بود. کُنت به اطراف خود نگاه می‎کند. لباس‎های شب قبل از تن درآورده شده بر روی صندلی آویزان بودند، بر روی شومینه جواهرات ورا قرار داشتند، گردنبند مروارید، بادبزن نیمه باز، شیشه عطر جلا داده شده‎ای که رایحه‎اش را ورا هرگز دوباره حس نخواهد کرد. تختخواب چوبی آبنوس منبت‎ کاری شده که بر پایه‎های پیچ‎خورده‎ای قرار داشت هنوز مرتب نشده بود و بر روی متکا قسمتی که محبوش سر خود را نهاده بود دیده می‎گشت؛ آنجا همچنین دستمالی بود که زن جوان در زمان کوتاه احتضار با خونش آن را سرخ ساخته بود. پیانو هم که به نظر می‎رسید هنوز یک ملودی ناتمام ابدی از آن برمی‎خیزد آنجا قرار داشت؛ گل‎های شیرین هندی که ورا خودش در گلخانه پرورش داده بود در گلدان‎های قدیمی فلزی پژمرده می‎گشتند. در کنار تخت بر روی یک پتوی خز سیاه رنگ دمپائی‎های کوچک شرقی قرار داشتند که بر رویشان شعار ورا سوزن‎کاری شده بود: "کسی که ورا را می‎بیند، باید ورا را دوست بدارد!". همین دیروز صبح پاهای لخت محبوبش در آنها بازی می‎کردند، با هر گام برداشتن توسط خز قو بر آنها بوسه زده می‎شد. و آنجا ساعت دیواری در سایه آویزان بود که فنرهایش را کنت شکسته بود تا هرگز وقت دیگری را اعلام نکند.
پس واقعاً ورا رفته است! ...
و به کجا؟ و او باید به زندگی ادامه دهد؟
برای چه؟ غیر ممکن است! مسخره است!
و کُنت خود را در افکار جدید غریبی غرق می‎سازد. او به تمام زندگی گذشته خود می‎اندیشد. شش ماه از این ازدواج گذشته بود. آیا این در خارج از کشور نبود، در یک مجلس رقص وقتی او ورا را برای اولین بار دیده بود؟ بله، این لحظه به وضوح در برابر او ایستاه بود. آن زمان برای اولین بار ورا را در زیبائی تابانش دید. در آن شب چشمان‎شان همدیگر را ملاقات کردند و آنها تشخیص دادند که عشق‎شان جاودانه خواهد گشت. لبخند دزدکی، شیوه بیان طعنه‎آمیز، تمام بدخواهی‎های کوچک و موانعی که جهان با آنها برای جلوگیری از خوشبختی ــ که اما نمی‎تواند مانع از آن شود ــ دو انسان که به هم تعلق دارند تلاش می‎کند، تمام این چیزها در امنیت آرامی که آن دو را از همان لحظه اول پر ساخته بود نابود می‎شوند. ورا، خسته از مهمانی بی روح خودش پیش او آمده و به سخاوتمندانه‎ترین شکلی او را از مراحلی که زمان با ارزش زندگی ما را می‎ربایند بازداشته بود. با همان اولین کلمات ــ ــ به نظر آنها اطراف‎شان مانند پرواز پرندگان در شب شبیه بود که در تاریکی به خانه بازمی‎گشتند. چه لبخند و چه بوسه‎های خاموش ناشدنی‎ای آنها رد و بدل کردند!
اما طبیعت آنها طبیعتی بسیار عجیب و غریب بود. این دو موجود دارای یک استعداد حیرت‎انگیز تأثیرپذیری حواس بودند، اما فقط برای چیزهای دنیوی. شور و شوق در آنها با شدت نگران کنندای افزایش می‎یابد. آنها خود را فراموش می‎کنند تا خویش را کاملاً به این شور و شوق تسلیم سازند. در مقابل برای سایر احساسات روحی دچار کمبود بودند، برای مفهوم بی‎نهایت و حتی خدا فاقد درک بودند. ایمان بسیاری از مردم به چیزهای فوق طبیعی برای آنها فقط وسیله حیرت بود، کتاب بسته‎ای بود که آنها نمی‎خواندند، که نه از آن دفاع و نه آن را لعنت می‎کردند. به این ترتیب آنها بزودی از جهانی که برایشان چنین غریبه بود کناره می‎گیرند و خود را در ملک تاریک اربابی مخفی می‎سازند، جائیکه باغ‎های متراکم سر و صداهای بیرون را دور نگاه می‎داشتند. در آنجا زن و شوهر جوان در آن دریای عشق نفسانی‎ای که روح و جان را سخت اسرارآمیز متحد می‎سازد غوطه‎ور می‎گردند. آنها کاملاً خشم وحشیانه اشتیاق را، لرزش لذت و نوازش و بوسه مهربانانه شهوت را چشیدند. ورا نبض زندگی او و او نبض زندگی ورا می‎گردد. روح چنان زیاد به اندام‎شان نفوذ می‎کند که به نظر می‎آمد فورم‎هایشان دارای یک زندگی درونی‎ست، که بوسه‎هایشان مانند زنجیری گداخته روح‎شان را به هم جوش می‎دهد. و سپس کاملاً ناگهانی طلسم می‎شکند. حادثه وحشتناک آنها را از هم جدا می‎سازد. بازوهای به هم پیچیده شده‎شان از هم باز می‎گردد. حالا مرده محبوب سایه خود را کجا می‎گستراند؟ مرده؟ نه. مگر روح کمانچه وقتی یک سیمش پاره شود می‎گریزد؟ ــ ساعت‎ها سپری می‎گشتند. کُنت از پنجره داخل شدن شب را تماشا می‎کرد، و به نظر می‎آمد که شب شکل می‎گیرد. بله، شب یک ملکه ساکت تبعید گشته می‎شود که بر روی قلاب کمربندش الهه عشق در زمینه آبی رنگی می‎درخشید.
ــ او فکر کرد، این ورا است.
او با بر زبان آوردن کاملاً آهسته این اسم مانند کسی که از خواب بیدار شده است می‎لرزد. سپس می‎ایستد و به اطراف نگاه می‎کند.
اشیاء اتاق توسط نور دیگری که آدم تا حالا نمی‎توانست متوجه آن شود روشن گشته بودند. این یک چراغ کوچک ابدی بود که نورش در تاریکی نفوذ کرده و شب را حالا مانند یک ستاره به نظر می‎رساند. چراغ در مقابل یک تصویر مقدس قرار داشت، یک ارث قدیمی خانوادگی از ورا. تصویر در قاب چوبی نفیسی در کنار آینه بر بالای شومینه آویزان بود، و یک اشعه از نور مات چراغ درست بر گردنبند مروارید که آنجا در میان بقیه جواهرات قرار داشت می‎تابید. اما جامه آسمانی رنگ مدونا و صلیب بیزانسی سرخ رنگ کاملاً روشن شده بودند، طوریکه خطوط‎شان در نور جابه‎جا می‎گشت و سایه‎ای مانند یک رگه خون می‎انداخت. ورا از زمان کودکی همیشه با شفقت خاصی در چشمان بزرگش به چهره مادرانه و پاک تصویر قدیمی مدونا نگاه می‎کرد ــ ــ و از آنجا که طبیعتش به تصویر فقط می‎توانست یک عشق مبهم خرافی باشد، بنابراین گاهی، وقتی که در رویا از کنار چراغ ابدی جاودانه می‎گذشت دعا می‎کرد.
کُنت، که این منظره عمیق‎ترین نقطه روح او را به درد آورده بود سریع چراغ را خاموش می‎کند، کورمال در تاریکی به دنبال زنگوله می‎گردد و آن را به صدا می‎آورد.
یک خدمتکار ظاهر می‎شود: او مرد پیری بود و لباس عزا بر تن داشت، او یک چراغ آورده بود که آن را در برابر پرتره کنتس قرار می‎دهد. هنگامیکه او خود را برمی‎گرداند و اربابش را لبخند زنان طوریکه انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است در برابر خود ایستاده می‎بیند وحشت بر او مسلط می‎شود.
کُنت آرام می‎گوید: "ریمنت، کنتس و من امشب خیلی خسته‎ایم، تو برای ساعت ده میز شام را برایمان آماده خواهی کرد. بعلاوه ما تصمیم گرفته‎ایم از فردا از دیگران بیشتر کناره‎ بگیریم. هیچکدام از مستخدمین بجز تو اجازه ندارند از امشب در خانه بمانند. تو به همه آنها برای سه سال دستمزد می‎پردازی و بعد می‎گذاری که بروند. مسیر ورود به خانه را مسدود خواهی ساخت. بعد در اتاق غذاخوری چراغ روشن می‎کنی. تو کاملاً برایمان کافی هستی. ــ ما نمی‎خواهیم در آینده دیگر از مهمان‎ها پذیرائی کنیم."
پیرمرد می‎لرزید و با دقت به اربابش نگاه می‎کرد.
کنت یک سیگار برگ روشن می‎کند و به باغ می‎رود.
خدمتکار ابتدا فکر کرد که درد شدید اربابش می‎تواند عقل او را مختل ساخته باشد. پیرمرد او را از دوران کودکی می‎شناخت و بلافاصله متوجه می‎گردد که شوک یک بیداری ناگهانی برای این در خواب راه رونده می‎تواند مرگ‎آور باشد. بنابراین اولین وظیفه‎اش کشف کردن راز بود. او سرش را خم می‎کند. آیا باید او شریک جرم این رویای تحقق‎ناپذیر گردد؟ اطاعت کند؟ آیا باید بدون توجه به مرگ کنتس به آن دو خدمت کند؟ چه ایده عجیبی؟ آیا این فقط یک شب طول خواهد کشید؟ و فردا؟ شاید ــ چه کسی می‎توانست این را بداند؟ افکاری عالی، با این وجود! ــ اما به چه حقی او این کار را می‎کرد؟
پیرمرد اتاق را ترک می‎کند و دستورات داده شده را دقیقاً انجام می‎دهد؛ در همان شب زندگی جدید آغاز می‎گردد. قضیه از این قرار بود؛ خلق کردن یک توهم وحشتناک.
اجبار روزهای اول خیلی زود محو می‎شوند. ریمنت که ابتدا با وحشتی زیاد و سپس با احترام و از خود گذشتگی تمام درخواست‎های عجیب اربابش را انجام می‎داد بزودی در آن بطور کامل حل می‎شود. اما پس از سه هفته احساس می‎کند که او خودش، حداقل برای چند دقیقه، قربانی نیت خیرش شده است. او دیگر در این مورد فکر نکرد. گاهی اوقات او گیج می‎گشت و باید بلند به خود می‎گفت که کنتس واقعاً مرده است. او خود را کاملاً به این سایه‎بازی اختصاص می‎دهد و واقعیت را از یاد می‎برد. او به زودی برای ملتفت حقیقت گشتن محتاج تأمل جدی می‎شود. او احتمالاً پی می‎برد که خودش با گذشت زمان یک قربانی تصورات وحشتناکی شده است که کنت با آنها به تدریج تمام هوا را پر می‎ساخت. او احساس وحشت می‎کند، اما یک وحشت مبهم و مطبوع.
اتول طوری زندگی می‎کرد که انگار واقعاً از مرگ محبوبش هیچ چیز نمی‎داند. قامت زن جوان چنان کامل پُرش ساخته بود که او همیشه معتقد به حضور کنتس بود. بزودی، وقتی در روزهای آفتابی بر روی نیمکتی در باغ می‎نشست آنچه را که محبوبش دوست می‎داشت برایش می‎خواند؛ بزودی او وقتی شب‎ها در کنار شومینه می‎نشست با تصویر ساختگی نشسته بر روی صندلی در کنار میز کوچکی که بر رویش دو فنجان چای قرار داشت گپ می‎زد.
روزها، شب‎ها و هفته‎ها می‎گذرند. نه این یکی و نه آن دیگری متوجه می‎گشت که زمان چگونه ناپدید می‎گردد. آنها حوادث عجیبی را تجربه می‎کردند که در آنها یافتن نقطه‎ای که کجا واقعیت به اتمام می‎رسید و فریب کجا آغاز می‎گشت دشوار بود. چیزی آنجا در هوا بود، یک فورم که به خود زحمت ظاهر شدن و ملموس گشتن می‎داد.
اتول مانند یک پیشگو زندگی دوگانه‎ای را می‎گذراند. وقتی چشم‎هایش را تا نیمه می‎بست ناگهان یک چهره رنگ پریده ظریف را نزدیک چهره خود می‎دید؛ بعد ناگهان یک آکورد آرام از پیانو به صدا می‎آمد و دوباره درست زمانیکه او می‎خواست چیزی بگوید دهانش توسط بوسه‎ای بسته می‎گشت، یا اما افکار همسرش مانند یک پاسخ به آنچه او گفته بود به سراغش می‎آمدند. به نظر  می‎رسید که او موجود دیگری را از خودش جدا می‎سازد، چنان زیاد که احساس می‎کرد رایحه فوق‎العاده شیرین محبوبش او را در مهی سبک احاطه کرده، او شب‎ها در بین خواب و بیداری صدای آهسته او را می‎شنید. ــ همه چیز از کنتس به او خبر می‎داد، از یک انکار مرگ توسط قدرت‎های معجزه‎آسا.
اتول یک بار ورا را چنان نزدیک به خود دید و احساس کرد که او را در آغوش گرفت، اما این حرکت کنتس را رماند.
او لبخند زنان زمزمه می‎کند: "کودک!" و دوباره مانند یک عاشق که توسط معشوقه شوخش دست انداخته شده باشد می‎خوابد. در روز تولد ورا برای شوخی یک گل خشک شده در میان دسته‎گلی قرار می‎دهد و آن را بر روی متکای او قرار می‎دهد و می‎گوید: "چون ورا تصور می‎کند که مرده است!". اتول بخاطر اراده جدی و قدرت مطلقش، بخاطر قدرت عشقش به زندگی و حضور زن جوانش در خانه متروک در افسون نگاه داشته شده و وجودش یک نیروی اسرآمیز قانع کننده به دست آورده بود. حتی ریمنت هم دیگر وحشت نداشت، او به تدریج به این نمایشات عجیب عادت می‎کند.
یک لباس مخمل سیاه که ناگهان در پیچ یک خیابان مشجر ظاهر می‎گشت، یک صدا که در حال خنده او را به اتاق نشیمن می‎خواند، و صدای زنگوله صبح‎ها هنگام بیدار شدنش مانند همیشه بود ــ تمام اینها برای او کاملاً آشنا شده بود. تقریباً اینطور بود که انگار مرده عمداً مانند یک کودک نقش یک نامرئی را بازی می‎کند. ورا می‎دانست که کُنت بسیار دوستش می‎دارد ــ بنابراین این کار طبیعی بود.
ــ یک سال می‎گذرد.
کنت در شب سالگرد در اتاق ورا کنار آتش نشسته و برایش ابیاتی از کالیماچوس خوانده بود. او حالا کتاب را می‎بندد، سپس چای می‎ریزد:
او می‎گوید: ــ "عزیزم، آیا روزنتال در کنار سواحل لان Lahn و قصر با چهار برج را به یاد می‎آوری؟ آیا این ابیات تو را به یاد آنها نمی‎اندازد؟"
او از جا برمی‎خیزد، نگاهی به آینه می‎اندازد و متوجه می‎شود که کم رنگ‎تر از معمول دیده می‎شود. او یک دستبند مروارید را برمی‎دارد و با دقت به مروارید نگاه می‎کند. آیا ورا همین حالا قبل از برهنه ساختن خود آن را از دست باز نکرده بود؟ به نظر می‎آمد که مرواریدها از گرمای پوست ورا گرم هستند. و چون اوپال Opal باشکوه در گردنبند سیبریائی پستان‎های ورا را بسیار زیاد دوست می‎داشت بنابراین وقتی زن جوان آن را برای مدتی فراموش می‎کرد رنگ‎پریده و بیمار دیده می‎گشت! در گذشته ورا سنگ را بخاطر وفاداری او دوست می‎داشت. و حالا اوپال طوریکه انگار ورا آن را همین حالا از گردن باز کرده باشد می‎درخشید، طوریکه انگار رایحه معشوق مرده هنوز در او نفوذ می‎کند. وقتی کنُت دستبند و سنگ نفیس را کناری می‎گذارد تصادفاً دستمال ظریف کتانی را لمس می‎کند: قطرات خون مانند گل‎های میخک در برف مرطوب و بنفش به نظر می‎رسیدند! ..... چه کسی آنجا در کنار پیانو صفحات نت را ورق زد؟ آن چه بود؟ چراغ ابدی در مقابل تصویر مقدس در حال سوختن بود و شعله طلائی آن چشمان مدونا را که رو به پائین نگاه می‎کردند بطرز اسرارآمیزی روشن می‎ساخت! چه کسی آن گل‎های تازه عجیب را که در گلدان قدیمی شکوفا می‎شوند آنجا گذاشته است؟ اتاق شاد و پر از زندگی به نظر می‎رسید، بسیار مشخص‎ و صریح‎تر از همیشه. اما کُنت دیگر در مورد هیچ چیز تعجب نمی‎کرد. تمام این چیزها کاملاً طبیعی به نظرش می‎آمدند، او اصلاً متوجه نمی‎گشت ساعتی که او یک سال قبل فنرهایش را شکسته بود حالا کار می‎کند.
در آن شب واقعاً اینطور بود که باید هر لحظه انتظار بازگشت کنتس به این اتاق که از وجودش کاملاً پر بود داده می‎گشت. آنجا از او بسیار زیاد باقی مانده بود. تمام چیزهائی که زندگیش را تشکیل می‎دادند او را به آنجا می‎کشاندند. رایحه‎اش در اتاق می‎پیچید، و نیروی تحریک گشته اراده پر شور شوهرش باید عاقبت حجابی که او را نامرئی ساخته بود پاره می‎کرد.
او مجبور به آمدن به اینجا بود. هر چیزی که ورا دوست می‎داشت اینجا بود.
ورا باید این آرزو را می‎داشت که یک بار دیگر در آینه‎ای که اغلب چهره رنگ پریده نیلوفری‎اش را در آن تحسین کرده بود لبخند بزند! مرده محبوب در آن زیر مطمئناً با دیدن بنفشه‎ها و چراغ خاموش شده‎اش لرزیده بود ــ مرده ملیح هنگامیکه کلید نقره‎ای بر روی تخته سنگ به زمین افتاد مطمئناً در گور زنده بود، او هم دلش می‎خواست پیش کُنت باشد ــ. اما اراده‎اش در خاکستر و تنهائی گم می‎گردد.
فقط برای کسانی مرگ واقعیتی انجام شده است که به بهشت باور دارند، اما مگر ورا مرگ، بهشت و زندگی را فقط در آغوش او نمی‎یافت؟ و بوسه‎ای که زنش در هوا برایش می‎فرستاد، آیا او لب‎های ورا را از سایه به سمت خود بیرون نمی‎کشید؟ آیا همه چیز ورا را به بازگشت نمی‎خواند؟ آوای از صدا افتاده ترانه‎هایش، واژه‎های عاشقانه آشنا، موادی که اندام‎شان را احاطه می‎کرد و هنوز رایحه‎اش باقی‎ست، این سنگ‎های باشکوه ــ ــ اما به ویژه اعتقاد راسخ و تزلزل‎ناپذیر کُنت به حضور او همه چیز دراطرافش را با او به اشتراک می‎گذاشت! همه این چیزها ورا را به بازگشت می‎خواند و او را در این مدت طولانی به طور نامحسوس به آنجا می‎کشاند. حالا ورا بیدار گشته از خواب مرگ فقط در آن اتاق غایب بود، فقط او تنها.
آه! افکار واقعاً یک زندگی دارند. کُنت شکل محبوبش را در هوا حفر کرده بود و این فضای خالی باید خود را با هستی‎ای پر می‎ساخت که هستی خود او بود ــ وگرنه جهان در هم می‎شکست! و حالا ناگهان کُنت آن را احساس می‎کند، آرام، مطمئن و غیر قابل انکار: ورا باید اینجا باشد، اینجا در اتاق!
او از حضور ورا چنان مطمئن بود که از وجود خود اطمینان داشت، و همه چیز در اطراف او همچنین از این اطمینان لبریز بود. آدم این را می‎دید. بنابراین باید ورا آنجا باشد و بنابراین باید رویای بزرگ مرگ و زندگی برای یک لحظه دروازه‎اش را گشوده باشد. نیروی ایمان کُنت مسیر بازگشت به زندگی را برای ورا میسر ساخته بود. یک خنده روشن و شاد ناگهان از تختخواب ورا برمی‎خیزد؛ کُنت سرش را به آن سمت می‎چرخاند. و آنجا در برابر چشمانش، کنتس ورا، مخلوق خاطره و اراده‎اش با سری تکیه داده به نوک متکا استراحت می‎کرد. با موهای سیاه سنگین بر دست تکیه داده شده و دهان نیمه بازش شهوت‎ناک به او لبخند می‎زد. به نظر می‎آمد که همین حالا تازه از خواب بیدار شده باشد.
ورا می‎گوید: "روجر!" ــ صدایش انگار از رویای دوری می‎آمد.
او خود را به ورا نزدیک می‎سازد، و لب‎هایشان در شادی با هم متحد می‎گردند.
و آنها کشف می‎کنند که در واقع یک هستی بوده‎اند.
ساعاتی که در آنها برای اولین بار آسمان و زمین خود را متحد ساختند با سرعت شدیدی ناپدید می‎گردند.
ناگهان اتول با به یاد آوردن یک خاطره تأسف‎آور از جا می‎جهد.
او می‎گوید: "آه، حالا به یاد می‎آورم! مرا چه می‎شود؟ ــ ــ تو مرده‎ای!"
بلافاصله پس از این کلمات چراغ مقابل تصویر مدونا خاموش می‎شود. نور رنگ پریده یک روز خاکستری بارانی از میان چین پرده‎ها به درون اتاق نفوذ می‎کند.
نور شمع‎ها ضعیف و خاموش می‎شوند و فتیله‎های خم گشته‎شان دود زشتی بلند می‎سازند. آتش در شومینه خاموش می‎شود و پشته‎ای از خاکستر بر جای می‎گذارد. گل‎ها می‎پژمرند و در لحظه کوتاهی خشک می‎شوند. پاندول ساعت ناگهان از حرکت می‎ایستد. آنچه بود ناپدید می‎شود یا اما: واقعیتش گم می‎گردد. اوپال می‎میرد و دیگر نمی‎درخشد. قطرات خون بر روی دستمال خشک شده به نظر می‎آمدند. شبح سفید و ظریف از آغوش مردد او خود را جدا می‎سازد و در هوا ناپدید می‎گردد.
یک وداع آهسته و واضح از راهی دور تا عمیق‎ترین نقطه روحش طنین می‎اندازد. کُنت راست می‎ایستد، او خود را تنها می‎یابد. رویایش در یک لحظه ناپدید می‎گردد، او با یک کلمه نخ اسرارآمیز را پاره کرده بود. تازه حالا همه چیز در اطرافش مرده به نظر می‎آمد.
مانند وقتی که صدمه یک سوزن مرواریدی را در هم می‎شکند در او هم ناگهان همه چیز فرو می‎ریزد. او زمزمه می‎کند: "آه! پس تمام شد! او را از دست دادم، او تنهاست! ــ حالا چطور می‎توانم تو را پیدا کنم؟ راهی را که مرا به تو می‎رساند نشانم بده!"
ناگهان، مانند یک پاسخ، شیء براقی از روی تختخواب بر روی پوست خز سیاه رنگ کف زمین می‎افتد، یک اشعه از روز خاکستری رنگ زشت آن شیء را روشن می‎سازد ... مرد خود را خم می‎کند، شیء را برمی‎دارد و بعد از شناختن آن لبخندی چهره‎اش را روشن می‎سازد: آن کلید گور ورا بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر