مرگ.

"پدر! هی، پدر!  بلند شید، آیا می‎شنوید؟ ــ هی، هرچه زودتر بلند شید!"
فردی که بی مبالات به جلو و عقب تکان داده می‎شد ناله‌کنان می‎گوید "آه خدا! مریم مقدس! ــ آخ!" و از زیر پالتوی پوست گوسفند صورتش بیرون می‎آید، یک صورت تکیده، مچاله و با چین و چروک عمیق که مانند خاکِ زمینی که او سالیان درازی رویش کار می‎کرد خاکستری رنگ بود، یک سر پوشیده از موی سفید، خاکستری مانند زمین‎های لم‎یزرع اواخر ماه پائیز. چشم‎هایش بسته بودند، او فقط زبانش را نفس نفس زنان از میان دهان کبود نیمه باز و لب‎های ترکیده به بیرون آویزان کرده بود.
زن فریاد می‎زند: "هی! بلند شو!"
یک دختربچه با یک پیراهن و فقط با یک پیش‎بند پشمی که آن را بر روی سینه‎‌اش گره زده بود و خود را بر روی نوک پا بالا می‎کشید تا صورت پیرمرد را تماشا کند آهسته و گریان می‎گوید "پدربزرگ!"
او در چشم‎های آبی رنگش اشگ داشت و غم و اندوه در صورت کثیفش. او دوباره می‎گوید "پدربزرگ!" و لبه بالش را می‎کشد.
مادر فریاد می‎زند "گمشو از اینجا!" و با گرفتن گردن دختر او را به سمت اجاق هل می‎دهد.
پس از تصادف با سگ پیر و نیمه کوری که تختخواب را بو می‎کشید فریاد می‎کشد: "سگ لعنتی، گمشو! فوری گمشو! لاشخور!" و با کفش تخت چوبی چنان ضربه‎ای از خشم به او می‎زند که سگ به زمین می‎افتد و زوزه کشان به سمت درِ بسته می‎خزد. دخترک در کنار اجاق هق هق می‎کرد و مدام با دست مچاله کرده بینی و چشم‎هایش را می‎مالید.
"پدر، بلند شو، تا زمانیکه با خوش اخلاقی می‎گم بلند شو!"
مرد بیمار حرف نمی‎زد، سرش به کناری خم شده بود و بریده نفس کشیدنش مرتب سخت‎تر می‎گشت. زمان زیادی برای زندگی کردن برایش باقی نمانده بود.
"بلند شو، چه خیالی دارید، آیا قصد دارید اینجا پیش من سقط بشین؟ شما اجازه چنین کاری ندارید. برو پیش یولینا، تو سگ پیر، تو! شما زمین را به یولینا دادید، پس بذارید که او شما را تحمل کند ... خب، زود باش ... تا زمانیکه من هنوز خواهش می‎کنم ..."
"آه، عیسی عزیز! آه، مریم مقدس! ..."
در صورت خیس گشته از عرق و درد تشنجی ناگهانی می‎پیچد. زن با حرکتی ناگهانی لحاف را از روی او کنار می‎کشد و با گرفتن کمر پیرمرد با خشم نیمی از بدنش را از روی تخت بیرون می‎اندازد، طوریکه او فقط با سر و با پشت بر روی تخت مانده بود، بی‎حرکت  مانند یک قطعه چوب و مانند قطعه چوبی سفت و باریک.
او از میان نفس‎های بریده زمزمه می‎کرد: "کشیش! ... کشیش! ..."
"من آن را به شما می‎دهم ... کشیش‎تان را! تو ستمکار، تو باید در اصطبل خوک‎ها مثل یک سگ سقط بشی!" زن با خشونت بازوی پیرمرد را می‎گیرد، اما در همان لحظه آن را دوباره رها می‎سازد و لحاف را کاملاً روی او می‎کشد، زیرا یک سایه از کنار پنجره لغزیده بود. کسی به سمت خانه می‎آمد.
او برای هل دادن پاهای پیرمرد بر روی تخت به زحمت وقت داشت. کبود شده از خشم برای صاف و مرتب کردن لحاف شروع می‎کند با غضب روی آن کوبیدن. 
زن دیژاک داخل اتاق می‎گردد.
"سلام بر عیسی مسیح!"
دیگری با دندان قروچه پاسخ می‎دهد "تا ابد! ..." و مشکوکانه به زن چپ چپ نگاه می‎کند.
"درود بر خدا، حالتون چطوره؟ سالم هستید؟ ..."
"خدا آن را می‎دهد ... بد نیستیم ...."
"پیرمرد چه می‎کند؟ آیا سالمه؟" و پاهایش را به آستانه در می‎کوبد تا برف را از کفش تخت چوبی‎اش بتکاند.
"اِهه! چطور می‎تونه سالم باشه، به زحمت می‎تونه نفس‎شو بیرون بده."
"پدرخوانده! نکنه که او ... پدر خوانده!" او خود را کاملاً نزدیک پیرمرد خم می‎کند.
بیمار ناله کنان می‎گوید: "کشیش!"
"نگاه کنید، عجیبه! او مرا نشناخت. مرد بیچاره کشیش را می‎خواد. او احتمالاً می‎میرد، پیرمرد، قطعاً، این حتمی‎ست، او در حال مردن است ... شماها مردم عزیز ... آه خدای من! ... خب، آیا به دنبال کشیش فرستادید؟"
"آیا کسی رو برای فرستادن دارم؟"
"شماها که قصد ندارید بذارید روح مسیحی این جهان رو بدون کمک مقدس ترک کنه؟"
"من نمی‎تونم اونو اینجا تنها بذارم و برم، و شاید هم که حالش بهتر بشه."
"گوش کن ــ ساکت ــ انگار چیزی به سینه این بیچاره چسبیده؟ این چیزی نیست بجز سوت کشیدن دل و روده‎اش. سال قبل وقتی والک من خیلی بیمار بود ..."
"عزیزم ... بهتره که سریع به دنبال کشیش بری، اما سریع، فقط ببین ..."
"حق با توست، حق با توست، بیچاره در حال مردنه، آدم باید عجله کنه، من می‎رم ــ " و گره پارچه دور سرش را محکم‎تر می‎بندد.
"خدا نگهدار، آنتکووا!"
"برو، خدا به همرات!" 
زن دیژاک خارج می‎گردد، در حالیکه دیگری به نظم و ترتیب دادن به اتاق می‎پردازد، او کثافات را از روی کف زمین می‎خراشد، آنها را جاروب می‎کند، در اتاق خاکستر می‎پاشاند و شروع به شستن قابلمه‎ها می‎کند و کنار ظروف دیگر قرار می‎دهد. او مرتب با نگاهی کینه‎توزانه به تخت نگاه می‎کرد و در این حال تفی می‎انداخت، دستش را مشت می‎کرد و با ناتوانی مأیوسانه‎ای سر خود را با دست‎هایش می‎گرفت.
"پانزده هزار هکتار زمین، خوک‎ها، سه گاو، لوازم خانگی، لباس ــ نیمی از آنها ــ قطعاً ــ حتماً شش هزار بوده‎اند! خدای من!"
و هنگامی که او به یاد چنین مبلغ زیادی می‎افتد، وسائل آشپزیش را چنان با خشم می‎سابد که صدایش در تمام اتاق طنین می‎اندازد؛ او بعد آنها را با تلق تلق بلندی کنار یکدیگر روی لبه پنجره قرار می‎دهد.
"که تو رو! ... که تو رو! ..." و به شمردن ادامه می‎دهد: "مرغ‎ها، غازها، گوساله‎ها، این همه دارائی! و همه را او به این فاحشه بخشیده! امیدوارم تو رو کرم‎های مردارخوار بخاطر یتیمی من و ظلمی که در حق من کردی بخورند!"
او با خشمی فراوان به کنار تخت می‎پرد و بلند فریاد می‎کشد "بلند شو!" و وقتی می‎بیند که پیرمرد تکان نمی‎خورد با نگاه داشتن مشتش بر بالای سر او شروع به تهدید کردن و جیغ کشیدن می‎کند.
"اینجا برای سقط شدن پیش من آمدید، شاید باید براتون مراسم تشیع جنازه هم بر پا کنم؟ یک شنل کلاه‎دار نو بخرم؟ یک چنین فکری می‎کنی. می‎تونی زمان درازی در کمین بشینی! این را شما نخواهید دید. اگر یولینا خیلی خوبه پس می‎تونی پیش او بری. آیا من باید کمک هزینه غذای آخر را به شما می‎دادم؟ دختر خوب‎تر تو یولیناست ــ اگر شما یک بار اینطور ..."
او حرفش را به آخر نمی‎رساند، زیرا زنگوله به صدا می‎آید و کشیش با وسائل مراسم غسل داخل اتاق می‎گردد.
آنتکووا در حال پاک کردن اشگ‎های خشمش از چشم در برابر پاهای کشیش تعظیم می‎کند، و پس از آنکه در بشقاب کهنه‎ای آب مقدس و وسیله پاشاندن آب را مرتب قرار می‎دهد به راهرو می‎رود، جائیکه همراهان کشیش ایستاده بودند.
"سلام بر عیسی مسیح!"
"تا ابد ..."
"چه شده است؟"
"آه چیزی نیست، برای سقط شدن پیش محرومین آمده و نمی‎خواد سقط بشه! آه، من بیچاره! من بیچاره!" او شروع به گریستن می‎کند.
آنها به اتفاق آرا می‎گویند "این درسته، او در حال پوسیدنه و شماها هنوز باید زندگی کنید" و سرهایشان را تکان می‎دهند.
او دوباره شروع می‎کند: "آیا پدر آدم چنین کاری می‎کنه؟ ... آیا مگه ما، من و آنتِک کم پرستاریش رو کردیم، کار کردیم و جون کندیم؟ نه یک قطعه کره فروختم و نه حتی یک تخم مرغ، فقط مدام همه چیز رو داخل دهنش کردم، مقدار کمی شیر رو هم که به بچه می‎دادم از دهنش گرفتم و به او می‎دادم، خب پیرمرده و یک پدر ــ و او همه چیز رو به تومِک بخشیده! پانزده هکتار زمین، خانه، گاوها، خوک‎ها، گوساله، و تمام لوازم خانه، این هیچ چیز نیست! آه، من بیچاره! دیگه اصلاً عدالت در جهان وجود نداره، ابداً ــ آه! آه! ..."
او خود را به دیوار تکیه می‎دهد و با صدای بلند می‎گرید.
یکی از زن‎ها می‎گوید: "گریه نکنید، گریه نکنید. خدای مهربون سرشار از رحمته، اما نه همیشه با فقرا؛ او یک بار برای این کار به شما پاداش خواهد داد."
مردی اعتراض می‎کند: "چه زن کودنی، چی داری برای خودت اونجا بیهوده واق واق می‎کنی. آنچه بیعدالتیه بیعدالتی هم باقی می‎مونه. پیرمرد می‎میره و بدبختی باقی می‎مونه."
یکی دیگر متفکرانه می‎گوید: "هدایت گاوی که نخواهد پاهاشو حرکت بده مشکله!"
مرد دیگری زمزمزکنان می‎گوید "وقتی کسی بهش عادت کنه، بعد در جهنم هم بهش بد نمی‎گذره!" و با دقت از میان دندان‎هایش تف می‎کند.
در میان آن گروه کوچک سکوت برقرار می‎گردد. باد در را می‎لرزاند و از میان شکاف‎ها برف به راهرو فوت می‎کرد. کشاورزان با سرهای برهنه متفکرانه آنجا ایستاده بودند و از سرما پا به زمین می‎کوبیدند. زن‎ها در یک گروه کوچک به هم فشرده و با دست‎های فرو برده به زیر پیش‎بندهای پشمی کلفت‎شان صبورانه‎ــ‎متواضع به درِ اتاق که آدم می‎توانست از پشت آن گهگاهی صدای کشیش و صدای آهسته خس خس نفس بیمار را بشنود نگاه می‎کردند.
عاقبت کشیش با به صدا در آوردن زنگوله‎اش اجازه ورود را می‎دهد ــ آنها با هل دادن همدیگر داخل اتاق می‎گردند. پیرمرد بیمار با سری عمیق فرو رفته در بالشت بر پشت دراز کشیده بود و سینه پوشیده از موهای زرد و سفید او از زیر پیراهن ژنده‎اش دیده می‎گشت. کشیش خود را روی او خم می‎کند و نان ربانی را بر روی زبان از دهان بیرون زده پیرمرد می‎گذارد. حاضرین همگی زانو می‎زنند، با چشم‎های به سقف خیره گشته محکم بر روی سینه خود می‎کوبند، در این حال با صدای بلند آه و آبِ بینی‎شان را بالا می‎کشیدند. زن‎ها خود را رو به زمین خم کرده بودند و همصدا زمزمه‌کنان می‎خواندند: "بَره خدا که گناهان مردم ..."
سگ که توسط صدای بیوقفه زنگوله نگران شده بود از گوشه اتاق تهدیدآمیز غر و لند می‎کرد.
عاقبت کشیش مراسم آخرین روغن مالی را به پایان می‎رساند و دختر را با اشاره به نزد خود می‎خواند.
"آنتونیووا کجاست؟"
"کجا باید باشد، پدر روحانی، اگر که به روزمزدی نرفته باشد."
کشیش لحظه‎ای ساکت می‎ایستد، مرددانه فکر می‎کند، به حاضرین می‎نگرد و خود را محکم‎تر در پالتوی پوست خز شیکش فرو می‎برد، اما هیچ چیز مناسبی نمی‎خواست به ذهنش خطور کند، به این خاطر او فقط با سر خداحافظی می‎کند و در حال دراز کردن دست سفید و ظریف مردانه‎اش را برای بوسیدن به سمت زارعین تعظیم کرده دراز می‎کند و از درب خارج می‎گردد.
حاضرین هم همگی فوری از هم جدا می‎شوند. روز کوتاه ماه دسامبر رو به پایان گذاشته و طوفان متوقف شده بود، اما در عوض برف در دانه‎های متراکم و بزرگ می‎بارید.
سیاهی اول شب خود را در اتاق می‎پراکند. آنتکووا در مقابل اجاق نشسته بود، بی توجه شاخه‎های خشک را مرتب می‎شکست و یکی پس از دیگری در اجاق می‎انداخت ...
به نظر می‎آمد که زن به چیزی می‎اندیشد، زیرا مرتب به پنجره و به تختخواب نگاه می‎کرد. مدتی می‎گذشت که پیرمرد بیمار کاملاً آرام دراز کشیده بود. زن آرام و قرار نداشت، از جایش می‎جهید، هیجانزده و با چشمانی جستجوگر راست می‎ایستاد ... بعد دوباره می‎نشست.
شب به سرعت خود را بر روی روستا می‎گستراند. اتاق تقریباً تاریک بود.
دختربچه زانو در بغل گرفته در کنار اجاق چرت می‎زد. شعله آتش تکان ضعیفی می‎خورد و با نور قرمز کم‌رنگش زانوی بچه و قسمتی از کف اتاق را روشن می‎ساخت.
سگ ملتمسانه می‎نالید و به درِ خانه چنگ می‎کشید. مرغ‎ها بر روی پله‎های نردبان آرام و کشیده از خود صدائی تولید می‎کردند.
سکوت محض بر اتاق حاکم بود، سرمای مرطوبی از کف خیس اتاق به بالا بلند می‎گشت.
آنتکووا به طور ناگهانی از جا بلند می‎شود تا از میان پنجره جاده روستا را نگاه کند؛ جاده از انسان خالی بود. برف انبوهی می‎بارید، آدم به زحمت می‎توانست چند قدم جلوتر را ببیند. او مردد کنار تخت متوقف می‎گردد ــ این اما فقط یک لحظه طول می‎کشد، زیرا ناگهان خشن و پر قدرت لحاف را از روی بیمار می‎کشد و آن را بر روی تختخواب دیگر می‎اندازد، اما بازوی خود او را می‎گیرد و پیرمرد را بلند می‎کند.
"ماگدا! در را باز کن."
ماگدا برای باز کردن در با وحشت از جا می‎جهد.
"بیا اینجا ــ پاهاشو بگیر."
ماگدا با دست‎های کوچکش پاهای پدربزرگ را محکم می‎گیرد و منتظر می‎ماند.
زن یک بار دیگر با شدت دستور می‎دهد: "خب، حرکت کن! کمک کن حملش کنیم! به اطراف خیره نشو، باید حملش کنیم!"
پیرمرد سنگین بود، کاملاً بی‌حرکت و مانند بیهوش‎‌ها، به نظر می‎آمد که متوجه آنچه برایش اتفاق می‎افتاد نمی‎شود. زن او را محگم نگاه داشته بود و حملش می‎کرد، یا بهتر است گفته شود او را با خود می‎کشید، زیرا بچه با گیر کردن پایش به آستانه در پاهای پیرمرد را رها کرده بود، و حالا پاها در برف دو شیار عمیق به دنبال خود می‎کشیدند.
نفوذ سرما باید حواس پیرمرد بیمار را سر جا آورده بوده باشد، زیرا او در حیاط شروع به ناله و خارج کردن کلمات بریده از دهان می‎کند:
"یو‎ـ‎لی‎ـ‎شا ــ آه ــ خدای ــ مهرب ..."
"حالا فریاد بکش، فریاد بکش ــ و اگر هم دهنتو جر بدی کسی اینجا نمیاد."
زن او را از میان حیاط می‎کشد و پس از باز کردن درِ خوکدانی با پا پیرمرد را به داخل می‎کشد و کنار آستانه در در کنار دیوار می‎اندازد.
ماده خوک زندانی شده در آغل با بچه خوک‎ها از جا بلند می‎شوند و خرخر کنان خود را به تازه وارد نزدیک می‎سازند.
"مالوشا! مالو، مالو، مالو!"
خوک‎ها از آغل خارج می‎شوند. زن در را می‎بندد، اما فوری دوباره به آغل باز می‎گردد، پیراهن پیرمرد را تا سینه بالا می‎برد، کیسه آویزان به گردنش را می‎کشد و آن را برمی‎دارد.
"سقط شو، طاعونی!"
زن با کفش تخت چوبی پای لخت را که سد راهش شده بود به کناری می‎زند و خارج می‎گردد.
از درون راهرو به خوک‎ها که در حیاط با سر و صدا بازی می‎کردند نگاهی می‎اندازد.
"مالوشا! مالو، مالو، مالو!"
خوک‎ها جیغ‌کشان به سمت زن می‎دوند ــ او یک قابلمه سیب‎زمینی می‎آورد و برایشان می‎ریزد. خوک ماده حریصانه شروع به خوردن می‎کند و بچه خوک‎ها گردن خود را دراز و شروع می‎کنند با پوزه کوچک صورتی کم‌رنگ خود مشتاقانه به جستجوی پستان مادر، به این شکل که با سرهایشان به ماده خوک می‎زدند و نوک پستانش را می‎کشیدند، تا اینکه عاقبت فقط صدای بلند مکیدن‎شان قابل شنیدن گشت.
آنتکووا چراغ کوچک بالای اجاق را روشن می‎کند و با پشت کردن به پنجره کیسه را باز می‎کند و با ظاهر شدن مقداری اسکناس و دو سکه نقره در کیسه کوچک چشم‎هایش می‎درخشند.
"او بیهوده نگفته بود که برای مراسم خاکسپاری پول دارد" پول را در دستمالی می‎پیچد و در یک صندوق قرار می‎دهد.
"این یهودا! امیدوارم تا ابد کور باشی!"
زن به سمت اجاق می‎رود و سعی می‎کند در آتش که حالا فقط سوسو می‎زد بدمد.
بگم خدا چکارت کنه! این رذل ژنده‌پوش یک قطره آب هم نیاورده" او به سمت درِ خانه می‎رود و شروع به صدا زدن می‎کند:
"ایگناتس! هی، ایگناتس!"
نیمساعت بعد صدای دندان قروچه کردن برف در بیرون شنیده می‎شود، یک هیبت دولا گشته از کنار پنجره می‎گذرد. آنتکووا یک تکه چوب به دست می‎گیرد و خود را کنار در قرار می‎دهد، در با جغ و جغ بلندی با شدت باز می‎گردد؛ یک پسر کوچک، شاید نه ساله ظاهر می‎گردد.
"تو دزد طاعونی، تو! در روستا این‌ور و آن‌ور ول می‎گردی و در خونه یک قطره آب هم نیست!" زن او را با یک دست می‎گیرد و با دست دیگر او را که بلند فریاد می‎کشید می‎زند.
"مامان، من دیگه این کار رو نمی‎کنم! مامان، ولم کن ... ماما ..."
زن مدتی او را می‎زند و تمام خشمش را که در طول روز در او جمع شده بود سر پسر خالی می‎کند.
"مامان! آخ! آخ! کمک کنید! منو داره می‎کشه!"
"تو سگ، تو اینجا ول می‎گردی و آب برای خونه نمیاری، هیزم هم که جمع نمی‎کنی، آیا باید مجانی به تو غذا بدم و زحمت تو رو بکشم!" و با خشونت بیشتری او را کتک می‎زد.
عاقبت پسر خود را از دست او رها می‎سازد، از پنجره فرار می‎کند و با چشمانی اشگ‌آلود با عصبانیت فریاد می‎زند:
"خدا کنه دستت از آرنج قطع بشه؛ تو مادرسگ! امیدوارم ایشاالله بمیری، تو ماده خوک! ... اگر فضله بتونه یک پرنده بشه من هم برای شما آب میارم." و او می‎دود و دور می‎شود.
در اتاق به طرز عجیبی خالی بود. لامپ بالای اجاق سوسو ضعیفی می‎کرد. دختربچه می‎گریست.
"چرا گریه می‎کنی؟"
"مامان جون ... اوه ... اوه ... پدربزرگ ..." گریه کنان خود را به زانوی مادر می‎چسباند.
"گریه نکن، ابله کوچلو!"
زن دختربچه را روی زانویش می‎گذارد و در حال فشردن بچه به خود شروع به شپش‌گیری می‎کند. دختربچه صداهای نامفهومی از خود بیرون می‎داد، صورت کوچکش از تب می‎درخشید، با مشت کوچکش چشم‎هایش را می‎مالید و در حالیکه هنوز گهگاهی هق هق می‎کرد عاقبت خوابش می‎برد.
بلافاصله پس از آن مرد کشاورز به خانه بازمی‎گردد. او دارای هیکل بزرگی بود، پوست گوسفند بر تن داشت و باشلیقی که تمام سرش را می‎پوشاند، رنگ صورتش از شدت سرما کبود شده و سبیل پهنش مانند جارو آویزان بود. او برف پالتو و چکمه‎هایش را می‎تکاند، باشلیق و کلاهش را با هم از سر برمی‎دارد، با دست‎های یخ زده به بازوهایش می‎کوبد و پس از کشیدن نیمکت به سمت آتش اجاق خود را با سنگینی روی آن می‎اندازد.
آنتکووا یک قابلمه محتوی کلم را از روی اجاق برمی‎دارد و جلوی مرد روی میز می‎گذارد، و بعد از بریدن یک قطعه نان آن را به همراه یک قاشق به مرد می‎دهد. کشاورز در سکوت می‎خورد، پس از خوردن کلمش دگمه پوستینش را می‎گشاید، پاهایش را به جلو دراز می‎کند و می‎گوید:
"هنوز چیزی برای خوردن داری؟"
زن باقیمانده بلغور ناهار را به او می‎دهد؛ مرد پس از بریدن یک قطعه دیگر نان بلغور را با قاشق می‎خورد، سپس از جیبش تنباکو خارج می‎سازد، یک سیگار می‎پیچد، آن را روشن می‎کند، چوب کبریت را در آتش اجاق می‎اندازد و خود را به آن نزدیک‎تر می‎سازد؛ و پس از مدتی تازه شروع به نگاه کردن به اطراف اتاق می‎کند.
"پیرمرد کجاست؟"
"کجا می‎تونه باشه؟ او در خوکدانی‎ست ..."
او پرسشگرانه به زن نگاه می‎کند.
"معلومه، اینجا تختخواب رو اشغال و لحاف رو کثیف می‎کنه. اگر قراره سقط بشه، پس می‎ذارم زودتر سقط بشه ... آیا مگه چیزی به من داده، او چه احتیاجی داشت که به اینجا بیاد! آیا من باید بهش غذا بدم و مخارج خاکسپاری رو هم تقبل کنم. او مثل سگ جون سخته و اگه حالا سقط نشه باید به او غذا خوراند، بعد باید خدا به ما رحم کنه! حالا، وقتی او همه چیز رو به یولینا داده پس باید یولینا به فکر پدرش باشه، ــ اصلاً به من مربوط نمی‎شه!"
"او پدر من نیست و ما را فریب داده، پس ولش کن ... ببین چه محتکری ..." او دود سیگار را به درون می‎دهد، به وسط اتاق تف می‎کند و ساکت می‎شود.
"اگر او به ما دروغ نمی‎گفت، بعد ما می‎تونستیم ... فقط صبر کن ... ما پنج داریم، و هفت و نیم ... می‎شه ... پنج ... هفت ..."
"دوازده و نیم. من مدت‎هاست که حساب کردم، ما می‎تونستیم یک اسب و سه گاو نگاه داریم ... آه، چه مرداری!" مرد با عصبانیت تف می‎کند.
زن بلند می‎شود، دختربچه را روی تخت می‎گذارد، از صندوق بقچه‎ای را برمی‎دارد و به سمت مرد دراز می‎کند.
"این چیه؟"
"نگاه کن."
مرد بقچه را باز می‎کند. در چهره‎اش سریع حالت حرص و آز می‎نشیند، او خود را به سمت آتش اجاق خم می‎کند، با تمام بدنش پول را می‎پوشاند و آن را یک بار می‎شمارد و دوباره یک بار دیگر تمام پول را می‎شمرد.
"چقدره؟"
زن او پول را نمی‎شناخت.
"پنجاه و چهار روبل."
"خدای من! اینهمه ..." چشمان زن شادمانه می‎درخشند، او دست‎هایش را دراز و سکه‎ها را نوازش می‎کند.
"پول‎ها رو از کجا آوردی؟"
"ها، خب ــ از کجا؟ یادت نمیاد که پیرمرد سال گذشته به من گفت که به اندازه کافی پول برای تشیع جنازه داره."
"این درسته ــ او در این باره صحبت کرده بود."
"در کیسه آویزان به گردنش بود، من پول‎ها رو برداشتم، این چیزهای مقدس که نباید در اصطبل خوک‎ها بمونند، این می‎تونست یک گناه باشه، من از زیر پیرهن پول‎های نقره رو احساس می‎کردم، در این وقت کیسه رو پاره کردم و برداشتم. پول‎ها به ما تعلق دارند، آیا مگه به ما خسارت نرسونده؟"
"این حقیقت درستیه. پول‎ها به ما تعلق دارند، حداقل این مقدار کم برامون باقی مونده. بذار کنار بقیه پول‎ها، خوب موقعی به دستمون رسید. دیروز اسمولس در این باره حرف زد که می‎خواد هزار گولدن قرض بگیره، او می‎خواست به عنوان در صد چهار هکتار زمین کشاورزی کنار جنگل رو برای کشت بده."
"آیا پول‎ها حالا کافی‎اند؟"
"حتماً کافی خواهد بود."
"وقتی زمستون به پایان برسه بعد تو بذر می‎پاشی؟ ..."
"بله می‎پاشم ــ و اگر هم پول کافی نبود، بعد خوک ماده رو می‎فروشیم، شاید هم همراه با بچه خوک‎ها، اما باید پول را به او قرض داد." و بعد اضافه می‎کند: "او قادر به پس دادن نخواهد شد، اینو من می‎دونم. باید یک قرارداد پیش محضردار نوشته بشه که اگر در عرض پنج سال پول را پس ندهد زمینش مال من می‎شه."
"آیا این کار شدنیه؟"
"البته. آیا مگه دوْمین زمین‎شو از دیژاک به نوع دیگه‎ای خرید؟ ... پول‎ها رو مخفی کن و پول نقره رو می‎تونی برداری، با اون برای خودت چیزی بخر. پس این ایگناس کجاست؟"
"او دوباره رفته ولگردی. اصلاً آب نداریم ..."
مرد ساکت از جا برمی‎خیزد، خود را با گاو مشغول می‎سازد، بیرون می‎رفت و داخل می‎گشت و با خود چوب به اتاق می‎آورد.
در این ضمن بر روی اجاق شام درحال پختن بود، ایگناس با احتیاط به درون اتاق می‎خزد، هیچکس با او صحبت نمی‎کرد. آنها همه ساکت بودند و خود را بطور عجیبی نگران احساس می‎کردند. از پیرمرد انگار که هرگز زنده نبوده است هیچ صحبتی نمی‎شد.
آنتک به پنج هکتار زمینی که آن را بطور قطع به عنوان اموال خود می‌‎پنداشت می‎اندیشید، در این حال لحظاتی هم پیرمرد را به یاد می‎آورد، سپس دوباره ماده خوکی که او قصد داشت پس از بزرگ شدن بچه‎خوک‎ها ذبح کند به یادش می‎آمد ــ و وقتی چشم‎هایش به طرف تختخواب خالی پرسه می‎زد مرتب تف می‎کرد، انگار که می‎خواست با این کار تصویری غیر دوستانه را رم دهد. چیزی او را رنج می‎داد، او نمی‎توانست غذا را تا آخر بخورد و بلافاصله پس از شام برای خوابیدن دراز می‎کشد. او بر روی تختخواب به اینور و آنور می‎غلطید، سیب‎زمینی با کلم، بلغور و نان معده‎اش را به درد آورده بودند، اما او بر همه چیز غلبه می‎کند و به خواب می‎رود.
آنتکووا، بعد از آنکه همه به خواب رفته بودند درِ انباری را باز می‎کند و از زیر بقچه پهنی بسته‎ای اسکناس را که در پارچه‎ای کتانی پیچیده شده بود بیرون می‎آورد تا اسکناس‎های جدید را به آنها اضافه کند. مدتی اسکناس‎ها را روی هم قرار می‎داد، آنها را از هم جدا می‎ساخت و پس از صاف کردن‎شان آنها را تماشا می‎کرد، تا اینکه از نگاه کردن به پول‎هاش اشباع می‎شود، چراغ را با فوت خاموش می‎کند و کنار شوهرش بر روی تختخواب می‎خزد.
در این بین پیرمرد مرده بود. خوکدانی، آلونکی فقیرانه و بی‌دقت ساخته گشته از تخته‎های باریک و شاخه‎های به هم بسته شده و پوشیده از خار و خاشاک بود و می‎گذاشت که از میان تمام شکاف‎هایش باد و سرما نفوذ کند.
هیچکس نشنید که چگونه پیرمرد با یک ناامیدی عمیق و صدائی لرزان و ناتوان برای نجات التماس می‎کرد. هیچکس ندید که چگونه او تا درِ قفل شده خزیده بود و برای بلند شدن و گشودن در وحشتناک‎ترین تلاش‎ها را می‎کرد. او مرگ را در خود احساس می‎کرد، احساس می‎کرد که چگونه مرگ از پاشنه پا به بالا می‎خزید و سینه‎اش را می‎فشرد، فک‎هایش مدام محکم‎تر به هم فشار می‎آوردند، تا اینکه او برای فریاد کشیدن دیگر قادر به از هم باز کردن آنها نبود. رگ‎هایش مانند سیم‎های آهنی سفت و سخت گشتند.
او خود را با زحمت بلند کرده بود، تا اینکه عاقبت کف بر لب و با حالت وحشت در چشم‎های شیشه‎ای و فریادی از رنجِ یخ زدن در چهره از فرم خارج گشته در آستانه در سقوط می‎کند و همانطور آنجا باقی می‎ماند.
صبح روز بعد، آنتک و زنش قبل از روشن شدن هوا از خواب برمی‎خیزند. اولین فکر آنتک این بود که ببیند برای پیرمرد چه اتفاقی رخ داده است.
او به خوکدانی می‎رود، اما در نمی‎خواست باز شود. جسد جلوی در کج قرار داشت و آن را از درون مانند یک کُنده چوب قفل کرده بود؛ عاقبت آنتک با زحمت در را تا اندازه‎ای باز می‎کند و می‎تواند خود را از میانش به داخل بلغزاند، اما فوری وحشتزده دوباره برمی‎گردد. او نمی‎دانست که با چه سرعتی از حیاط کوچک عبور کرده است تا کاملاً آشفته و از وحشت تقریباً بیهوش به خانه فرار کند. او نمی‎فهمید که برایش چه اتفاقی افتاده است: تمام بدنش مانند زمان داشتن تب شدید می‎لرزید و در حالیکه به سختی قادر به نفس کشیدن بود بدون آنکه بتواند حتی یک کلمه از دهان خارج سازد کنار در می‎ایستد.
زن که با ماگدای کوچک در حال دعا کردن بود سرش را با سؤالی در چشمان به طرف شوهرش برمی‎گرداند.
زن بی اعتنا برای خودش دعا می‎کند: "اراده‎ات مستجاب گردد ..."
"اراده‎ات …"
"… مستجاب …"
دختربچه زانوزده مانند انعکاسی تکرار می‎کرد: "… مستجاب …"
"خب، آیا او مرده؟" و بعد به مرد که ساکت ایستاده بود نگاه می‎کند.
زن ادامه می‎دهد: "... همانطور که در آسمان ..."
"... همانطور که در آسمان ..."
مرد آهسته پاسخ می‎دهد: "البته، او کج جلوی پشت در افتاده."
"... همانطور که بر روی زمین."
"... همانطور که بر روی زمین."
"ولی او نمی‎تونه اونجا همونطور بمونه، بعد مردم می‎گن که ما عمداً گذاشتیم یخ بزنه، این می‎تونه ..."
"می‎خوای با او چه کنی؟"
"من چه می‎دونم! باید یک کاری کرد ... شاید حداقل باید بیاریمش تو اتاق؟ ..."
"اینو ببین، بیاریمش اینجا ... بذار بپوسه، وقتی ..."
"تو ابلهی، باید او رو به خاک سپرد."
"و برای مراسم خاکسپاری بپردازیم؟ ..."
"و ما را از شرارت رها ساز ... به چه چیزی اونجا خیره شدی! ... به دعا کردن ادامه بده ..."
"... رها ساز ... ما را ... از شرارت ..."
"من به پرداخت پول خاکسپاری فکر نمی‎کنم، چون عدالت اینه که باید تومک برای همه چیز بپردازه."
"... آمین! ..."
"... آمین! ..."
زن صلیبی برای دختربچه می‎کشد، بینی او را با دست پاک می‎کند و به سمت شوهرش می‎رود.
رو به مرد زمزمه می‎کند: "باید او رو اینجا آورد."
"به خانه! اینجا؟"
"پس کجا؟"
"چطوره که ما پیرمرد رو روی نیمکت قرار بدیم و گوساله رو بیرون بیاریم و بذاریم در برابرش رژه بره ــ اگر او یک چنین کسی است."
"مونیکا!"
"هِه؟"
"ما مجبوریم اونو اینجا بیاریم ..."
"پس برو بیارش" 
"احتمالاً تو می‎ترسی؟"
"ابله! ... سگ لعنتی ..."
"پس به چه خاطر؟"
"اون تو تاریکه و بعد ..."
"بعد از روشن شدن هوا می‎تونه یکی متوجه بشه."
"با هم بریم."
"برو، اگر تو دوست داری."
مرد رو به زن فریاد می‎زند "میائی یا نه، تو سگ مردار؟" و اضافه می‎کند: "اون پدر توست" و خارج می‎گردد.
زن ساکت به دنبالش می‎رود.
وقتی آن دو داخل خوکدانی می‎شوند، با دیدن جسد نفس وحشتناکی می‎کشند. پیرمرد مانند یخ سرد و کاملاً خشک آنجا افتاده بود؛ نیمی از بدنش بر روی زمین محکم یخ زده بود، برای بیرون کشیدن و بردن او به حیاط باید او را با زور از زمین جدا می‎کردند.
آنتکووا از شدت ترس شروع به لرزیدن می‎کند، پیرمرد در نور کم خاکستری صبح بر روی سطح سفید برف با چهره از فرم افتاده از رنج، با چشمان کاملاً گشاد شده، زبان بیرون آمده و آویزان از دهان و دندان‎های محکم به هم فشرده شده‎اش بسیار وحشتناک دیده می‎کشت. تمام بدنش کبود و از پهن یخ زده پوشیده شده بود، پیراهن فقط تا زانویش را می‎پوشاند و پاهای دراز، لاغر و دارای لکه‎های سیاه برهنه بودند. این منظره‎ای وحشتناک و مشمئزکننده‎ای را به نمایش می‎گذاشت.
مرد زمزمه‌کنان می‎گوید: "کمک کن" و خود را بر روی مرده خم می‎کند و ادامه می‎‌دهد: "هوا چه سرده."
باد سردی که از طلوع آفتاب شروع به وزیدن گذارده بود به صورت‎شان برخورد می‎کرد و برف را از درختانی که با ترق و تروق خشکی شاخه‎هایشان را تاب می‎دادند جاروب می‎کرد. اینجا و آنجا هنوز ستاره‎ها در زمینه آسمان سربی‌رنگ برق می‎زدند. از طرف روستا صدای کشیدن آب از چاه به سمت‎شان می‎آمد و خروس‎ها طوری آواز می‎خواندند که انگار باید تغییری در هوا بوجود آید.
آنتکووا چشم‎هایش را می‎بندد و پاهای پیرمرد را می‎گیرد ــ چنان سنگین بود که آنها به زحمت می‎توانستند او را به آنجا ببرند. هنوز آنها او را کاملاً بر روی نیمکت قرار نداده بودند که زن به اتاق‌نشیمن فرار می‎کند و یک پارچه کتانی را برای پوشاندن جسد از درِ اتاق به بیرون پرتاب می‎کند.
بچه‎ها مشغول رنده کردن سیب‎زمینی‎ها بودند. زن با بیصبری کنار درِ اتاق منتظر شوهرش بود.
"بیا دیگه ــ خدای من، چقدر طول می‎دی ..."
زن پس از بازگشت شوهرش در حال آماده ساختن صبحانه می‎گوید "باید کسی رو برای شستشوی او پیدا کنیم."
"من مرد کر و لال رو خبر می‎کنم."
"امروز برای کار کردن نرو."
"سر کار؟ ... نه، معلومه که نمی‎رم ..."
آنها دیگر با هم صحبت نکردند. آنها بدون اشتهای خاصی صبحانه می‎خوردند، گرچه معمولاً یک قابلمه بزرگ چهار لیتری را راحت می‎خوردند.
از داخل راهرو بدون آنکه به آن سمت خانه نگاه کنند با گام‎های شتابزده و نوک پا می‎گذشتند.
چیزی آنها را تحت فشار قرار داده بود، اما آنها نمی‎دانستند که آن چیز چه می‎تواند باشد؛ پشیمانی نبود، بیشتر شاید ترس از جسد بود، از مرگ که آنها را می‎لزاند و دهان‎شان را بسته بود.
پس از آغاز گشتن روز آنتک مرد کر و لال را به خانه می‎آورد، مردی که مرده‎ها را می‎شست، لباس بر آنها می‎پوشاند و بالای سرشان شمع روشن می‎کرد.
آنتک سپس به راه می‎افتد تا به کشیش و مباشر روستا اطلاع دهد که پیرمرد مرده است و او چون خودش پول ندارد بنابراین نمی‎تواند مخارج تشییع جنازه را به عهده گیرد. "بگذار تومک که همه چیز را به دست آورده او را به خاک بسپارد."
در روستا خبر فوت پیرمرد به سرعت می‎پیچد. مردم به زودی در دسته‎های کوچک برای دیدن جسد می‎روند، بخاطر زمزمه کردن دعا برای مرده، برای تکان دادن سرهایشان و در آخر از آنجا رفتن، تا گزارش این خبر را به دیگران بدهند.
تومک، داماد دیگر پیرمرد، ابتدا حوالی شب تحت فشار افکار عمومی آمادگیش را برای به عهده گرفتن مخارج خاکسپاری اعلام می‎کند.
در سومین روز، کمی قبل از خاکسپاری، همسر تومک پیش آنتک ظاهر می‎شود.
در راهرو، بینی به بینی با خواهرش که در آن لحظه مشغول بیرون بردن یک وان کوچک نوشیدنی برای گاوها بود برخورد می‎کند.
او اول زمزمه می‎کند "سلام بر عیسی مسیح!" و بعد با عجله دستگیره را برای باز کردن در به دست می‎گیرد.
آنتکووا به سرعت وان کوچک را زمین می‎گذارد: "اینو نگاه کن! روح یهودا! اینجا برای جاسوسی کردن آمده. آیا اجازه داشتی بگذاری که پیرمرد اینطور برود، هان؟ آیا مگه او همه چیزها را به شماها نبخشید؟ تو فاحشه، تو! چطور جرأت می‎کنی اینجا بیای؟ شاید می‎خوای هنوز بقیه لباس‎های ژنده پیرمرد رو که باقی گذاشته با خودت ببری، آره؟"
تومکووا خیلی آرام پاسخ می‎دهد: "من یک کلاه نو برای عید پاک براش خریدم، البته می‎تونه اونو نگهداره ــ اما من پالتوی پوست گوسفند رو دوباره برمی‎دارم، چونکه بخاطر عرق خونین کار کردنم به من تعلق داره." 
آنتکووا فریاد می‎زند "تو می‎خوای پالتو رو برداری؟ تو مردار زخم و زیلی‎ای! برداری! من حالا فوری بهت یک چیزی می‎دم، تو باید فوری چیزی داشته باشی ..." و او دور و برش را نگاه می‎کند، انگار که به دنبال شیئی می‎گردد که بتواند با آن دیگری را بزند. 
"می‎خوای اونو برداری؟ نگاه کن ... شماها چاپلوسی اونو کردید، دور ریشش رو طوری نوازش کردید که کاملاً ابله شده بود و به ضرر من همه چیز رو به شماها بخشید و حالا ..." 
"همه می‎دونن که ما زمین رو خریدیم، پیش شاهدها قرارداد نوشته شد ..."
"زمین رو خریدید! نگاه کن، زمین رو خریده! و تو نگران نیستی به چشم‎های زنده خدا نگاه کنی و دروغ بگی؟ شماها زمین رو خریدید! شماها دروغ گوئید، دزدید، سگید! پول‎هاشو دزدید، و بعد چی؟ آیا نباید پیرمرد از تغار غذا می‎خورد؟ آیا آدم نمی‎دید که پیرمرد سیب‎زمینی‎ها رو باید از تغار می‎خورد، ها؟ می‎ذاشتید که شب‎ها در آغل گاوها بخوابه، چونکه می‎گفتید او بو می‎ده و آدمو از غذا خوردن منزجر می‎سازه! برای پانزده هکتار زمین به او یک چنین سهمی دادید! برای این همه دارائی، ها؟ و آیا تو اونو در عوض کتک نمی‎زدی، تو خوک، تو میمون!"
"خفه شو، وگرنه طوری می‎زنمت که یادت نره، تو بچه‎خوک، تو فاحشه!"
"بزن، بزن، تو زن گدا!"
"من، زن گدا؟ ..."
"بله، تو! تو! ، اگر تومک با تو ازدواج نمی‌کرد باید کنار حصار مثل یک سگ ماده سقط می‎شدی و بعد شپش‎ها تو رو می‎خوردن."
"من، زن گدا! اوه، تو مردار لعنتی!"
آنها به هم می‎پرند، موهای یکدیگر را می‎گیرند و در حالیکه از خشم با صدای گرفته جیغ می‎کشیدند همدیگر را در راهروی تنگ به این سو و آن سو می‎کشند.
"تو فاحشه سربازها! تو ولگرد! این کشیده برای پانزده هکتار زمین من، برای تمام ناحقی‎هائی که تو به من روا داشتی، تو دستمال کثیف!"
بقیه زن‎ها می‎گویند: "به خاطر خدا، خانم‎ها! بس کنید، این گناه و شرم داره."
"ولم کن، تو جذامی، ولم کن!"
"من تو رو تا حد مرگ می‎زنم، من قطعه قطعه‎ات می‎کنم، تو مردار کثیف!"
آنها به زمین می‎افتادند، با جیغ و فریاد همدیگر را وحشیانه می‎زدند و در آبی که از وان جاری شده بود می‎غلطیدند. خشم، صحبت کردن را از آنها می‎گیرد و آنها عاقبت فقط نفس نفس زنان همدیگر را می‎زدند، طوریکه به زحمت مردها می‎توانستند آنها را از هم جدا سازند. آنها قرمز شده بودند، چنگ انداخته شده، پوشیده شده از خاک و کثافت و مانند جادوگران ژولیده، خشم آنها دیگر مرزی نمی‎شناخت. آنها نفرین می‎کردند، به هم می‎پریدند، به روی هم تف می‎کردند و کلمات بی‎ربطی فریاد می‎زدند. مردم عاقبت آنها را از هم جدا می‎سازند.
آنتکووا از خشم و خستگی فراوان متشنج گریه می‎کرد، موهای خود را می‎کشید و بلند گِله می‎کرد.
"آه، عیسی مسیح! تو مسیح کوچک من! آه، مریم مقدس! امیدوارم که تو طاعونی ... آه، خدای من! این مشرک، این ملعون! ... آه! آه! ..." او اینها را چمباته زده کنار دیوار فریاد می‎کشید.
تومکووا اما جلوی خانه فحش می‎داد و نفرین می‎کرد و با تخت چکمه‎اش به درِ خانه می‎کوبید.
مردم به گروه‎های کوچک تقسیم می‎شوند و در حالیکه ایستاده در برف از سرما پا به پا می‎کردند با هم در حال بحث و گفتگو بودند. زن‎ها مانند لکه‎های سرخ خود را به دیوار خانه فشار می‎دادند و زانوهایشان را محکم به هم می‎فشردند. زیرا یک باد سرد و پر نفوذ بر آنها می‎وزید. آنها با هم نیمه بلند صحبت می‎کردند و گهگاه به جاده که به کلیسا منتهی می‎گشت و مناره‎هایش از میان شاخه‎های لخت درختان به وضوح دیده می‎شد نگاهی می‎انداختند.
مدام یکی برای دیدن مرده داخل یا یکی از خانه خارج می‎گشت. از میان درِ بازِ خانه شعله‎های شمع‎های زرد که جریان هوا آنها را درازتر ساخته بود می‎درخشیدند، و گهگاهی به سرعت برق نیمرخ فرد مرده در تابوت دیده می‎شد.
عطر و بوی درخت اُرس مخلوط با کلمات نماز میت و خس خس کردن مرد کر و لال تا داخل حیاط می‎آمد.
عاقبت کشیش و ارگ‎نواز ظاهر می‎شوند.
مردم تابوت چوبی سفید را به خارج حمل می‎کنند و او را روی گاری قرار می‎دهند. زن‎ها زاری معمول را شروع می‎کنند و صف در حال نوحه خواندن از جاده طولانی روستا به سمت گورستان به حرکت می‎افتد.
کشیش با شنل کلاه‎دار سیاه‌رنگ اولین کلمات نوحه برای مرده را می‎خواند و در رأس صف مشایعت‌کنندگان حرکت می‎کرد؛ بر روی ردای سفیدی که لبه‎های ابریشمی‎اش در باد ترق و تروق صدا می‎داد یک پوست ضخیم انداخته بود ... گهگاهی فقط کلمات خفه و یخزده نوحه به زبان لاتینی از دهانش خارج می‎گشت و نگاه بی‌حوصله و بی‌تابش در دوردست پرسه می‎زد.
باد به پرچم سیاه می‎وزید و بهشت و جهنم نقاشی شده بر روی آن به جلو و عقب و به تمام جهات تکان می‎خوردند، طوریکه انگار به خانه‎های سمت روستا که جلوی‎شان یک دسته زن با روسری‎های قرمز و دهقانان بدون کلاه ایستاده بودند نگاه می‎کنند.
همه با احترام کامل تعظیم می‎کردند و پس از رسم کردن صلیب به سینه‎های خود می‎زدند.
سگ‎ها با عصبانیت از پشت پرچین‎ها پارس می‎کردند و تک تک بر روی دیوار سنگی می‎پریدند و زوزه‎ای طولانی می‎کشیدند.
از میان پنجره بچه‎های کوچک کثیف کنجکاو و صورت‎های سالخورده بی‌دندان و چروکیده که بیشباهت به زمین‎های مزارع در پائیز نبودند به بیرون نگاه می‎کردند. عده کوچکی از جوانان با شلوارهای کتانی و کت آبی تیره با دگمه‎های برنجی، با پاهای برهنه در کفش چوبی، در حال خیره بودن به عکس جهنم بر روی پرچم در کنار کشیش می‎رفتند و با صدای آهسته و لرزان از سرما آکورد اصلی نوحه را تکرار می‎کردند: آ! او! ... و تا زمانیکه ارگ‎نواز به ریتم دیگری وارد نمی‎گشت آن را تکرار می‎کردند.
ایگناس در رأس صف با افتخار قدم برمی‎داشت، با یک دست میله پرچم را نگاه داشته بود و بلندتر از همه می‎خواند. او از سرما و تلاشش کاملاً سرخ شده بود، اما دست از فعالیت نمی‎کشید، انگار می‎خواست نشان دهد که فقط او این حق را دارد، زیرا که او پدربزرگش را به گور می‎برد.
آنها از روستا بیرون می‎آیند. باد خود را به سمت آنتک که اندام غول آسایش از همه بلندتر بود پرتاب می‎کند، موهایش تکان می‎خورد، اما آنطور که او با اسب‎ها و نگاه داشتن تابوت مشغول بود متوجه آن نمی‎گشت. تابوت با عبور از هر گودال جاده به شکل تهدیدآمیزی شروع به تکان خوردن می‎کرد.
کاملاً نزدیک به پشت گاری دو خواهر می‎رفتند، زیر لب نماز میت را زمزمه می‎کردند و همدیگر را با نگاه‎های آتشین برانداز می‎کردند.
یکی از عزاداران انگار که می‎خواهد سنگی از روی زمین بردارد خود را خم می‎کند: "برو به خونه‎ات! تند برو به خونه‎ات، تو سگ مردار!"
سگی که از خانه مرده به دنبال گاری آمده بود، زوزه‎ای می‎کشد، دمش را لای پاهایش می‎گذارد و با عجله به پشت توده‎ای سنگ در کنار جاده فرار می‎کند، و هنگامیکه صف عزاداران کمی دورتر می‎شود، نیم دایره‎ای می‎زند و خود را به اسب‎ها نزدیک می‎سازد تا با ترس به دسته عزاداران بپیوندد.
نوحه به زبان لاتینی به پایان رسیده بود. زن‎ها با صدای جیغ مانندی سرودهای قدیمی کلیسا را می‎خواندند:
"... کسیکه خود را وفادارانه به دست خداوند می‎سپارد! ..."
سرود خوانی خود را فقط مرددانه گسترش می‎داد: باد و برف که وحشیانه در هم شروع به چرخیدن گذارده بودند مانع می‎گشتند. هوا به سرعت تاریک می‎شود.
باد از سمت مزارع سفیدی که مانند یک بیابان با دسته‎ای درخت لخت به چشم می‎آمدند تمام ابرهای برف را می‎روبید و نزدیک می‎ساخت و به انبوه انسان‎ها شلاق می‎زد.
"... و او را با تمام قلب محترم و دوست می‎دارد ..." کلمات سرود خود را از میان طوفان برف به بیرون می‎فشردند، خفه گشته توسط زوزه گردباد و تکرار فریاد قوی آنتک که به شدت سردش شده بود:
"هی! هی! به پیش، کوچولو!"
بادهای عرضی در جاهای مختلف جاده تنه درختان را می‎شکاند و آنها را به نیزه‎های غول پیکر مبدل می‎ساخت.
سرود مدام قطع می‎گشت، زیرا مردم با وحشت به اطراف نگاه می‎کردند و سعی داشتند با بررسی دقیق به فضای بی‌پایان و سفیدی نفوذ کنند که با خش و خش خفه‎ای مدام با نوازش طوفان زوزه‌کشان به جلو عقب تکان می‎خورد، خود را به موج‎های قوی‎ای مبدل می‎ساخت، مانند موجی برخورده به صخره منهدم می‎گشت، یا مانند موجی در هم پیچیده پیش می‎آمد و با عجله خود را با هزاران و هزاران سوزن‎های تیز با خشم در صورت حاضرین در صف فرو می‎کرد.
اکثر کسانیکه در پشت تابوت می‎رفتند با وحشت از قوی‎تر شدن طوفان برف از نیمه راه بازمی‎گردند، بقیه اما با عجله فراوان، تقریباً در حال دویدن به گورستان می‎رسند. آنها به سرعت کارهایشان را انجام می‎دهند، گودال در انتظار بود، آنها هنوز کمی سرود می‎خوانند، کشیش با آب مقدس بر تابوت می‎پاشد، زمین منجمد شده همراه برف بر روی درِ تابوت پاشیده می‎گردد و مردم با عجله دور می‎شوند.
تومک شرکت‌کنندگان را به خانه خود دعوت می‎کند: "زیرا که پدر روحانی گفته بود مراسم خاکسپاری به طور حتم بدون توهین به مقدسات در میخانه به پایان نخواهد رسید."
آنتک بجای جواب در پاسخ به این درخواست یک لعنت از میان دندان‎هایش می‎فرستد، سپس در دسته چهار نفره ــ زیرا آنها اسمولس و ایگناس را همراه خود می‎برند ــ به سمت میخانه حرکت می‎کنند.
آنها پنج لیتر ودکا می‎نوشند، یک و نیم کیلو سوسیس می‎خورند و در باره قرض صحبت می‎کنند.
گرما و مشروب آنتک را کاملاً مه آلود می‎کند، هنگامیکه او میخانه را ترک می‎کند بطور تهدیدآمیزی تلو تلو می‎خورد. زن بازوی او را محکم می‎گیرد: و به این شکل آنها به خانه می‎روند.
اسمولس در میخانه باقی مانده بود تا بخاطر چشم‎انداز  قرضی که قرار بود بگیرد هنوز یک جام می بنوشد. ایگناس اما چون به سختی سردش شده بود با عجله می‎رود.
"می‎بینی، مادر، ــ پنج هکتار زمین از آن من هستند! بله! مال من هستند، می‎بینی! و در پائیز آینده در آن گندم و جو خواهم کاشت و در بهار سیب‎زمینی ... آنها مال من هستند."
او ناگهان شروع به خواندن می‎کند: "و به خدای خودت می‎گوئی، تو نگهبان منی!"
توفان برف یک زوزه و غضبی دیوانه و منحصر به فرد بود.
"ساکت، ساکت شو! تو سقوط خواهی کرد، تمام ماجرا این خواهد بود! ..."
"... به فرمان او فرشتگانش حافظ تو می‎باشند ..." او ناگهان در وسط خواندن لال می‎شود. سوسیس باعث آروغ زدنش می‎گردد. هوا کاملاً تاریک می‎شود، طوفان برف دچار چنان درجه‎ای از خشم شده بود که تا دو قدمی پا دیگر دیده نمی‎گشت. یک زوزه بلند در حال رشد جیغ‌کشان به دور آنها می‎چرخد و کوهی از برف به سمت‎شان حرکت می‎کند.
هنگام عبور از کنار خانه تومک آوازهای سوگواری و سخنان بلند در هم و نامفهومی به گوش‎هایشان می‎رسد.
"این کافرها! این دزدها! فقط صبر کنید! من به پنج هکتار زمینم آب خواهم داد؛ و سپس ده هکتار خواهم داشت، شماها هیچ کاری نمی‎تونید با من بکنید! سگ‎های رذل! آها، می‎بینید؟ من کار خواهم کرد، زحمت خواهم کشید، اما آن را به دست می‎آورم، من آن را خواهم داشت؛ ما موفق می‎شویم، مادر، مگه نه؟" او با مشت به سینه خود می‎کوبید و چشمان از می تیره شده‎اش را می‎چرخاند.
به این ترتیب او هنوز مقداری صحبت می‎کند، اما از داخل شدن آنها به خانه هنوز لحظه‎ای نگذشته بود که زن او را به سمت تختخواب می‎کشاند، جائیکه او مانند مرده‎ای روی آن می‎افتد، اما او هنوز نخوابیده بود، زیرا او ناگهان شروع به داد و بیداد می‎کند:
"ایگناس!"
پسر نزدیک می‎شود، اما با احتیاط تا پای پدرانه نتواند تصادفاً به او برخورد کند.
"ایگناس! تو سگ مردار! ایگناس! تو یک کشاورز خواهی شد و نه یک ولگرد، نه یک  آدم بی‌احترام!" او فریاد می‎کشید و با مشت به تخت می‎کوبید.
"پنج هکتار زمین مال من هستند، مال من! آها! حیله‎گرها! سگ‎ها ... سگ پ ..."
او به خواب رفته بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر