درمان دیوانگی.

1892
در سالن انتظار دکتر معروف دو سیاه‎پوست در لباس فرم رنگی مستخدمین بی‌حرکت و مانند اینکه از چوب تراشیده شده باشند ایستاده بودند. یک پیشخدمت بسیار مؤدبی که مانند نجیب‎زاده‎ای دیده می‎گشت به مرد جوانی که تازه وارد شده بود در درآوردن پالتو کمک می‎کرد. این پیشخدمت واقعاً یک نجیب‎زاده بود، یک شیر سابق پاریس که پس از طرد گشتن از دایره امپراتوری از روی احتیاط خود را به ضرب گلوله نکشت، بلکه مهاجرت کرده و در نیویورک بنا بر اصل سالم زندگی سگی پیشخدمت شده بود. نجیب‎زاده کلاه و پالتوی مرد جوان را به یکی از سیاه‎پوست‎ها می‎دهد، در حالیکه سیاه‌پوست دیگر مانند ماشینِ خوب روغن‎کاری شده‎ای دستش را بالا می‎آورد و یک شماره انتظار را در برابر مرد جوان نگاه می‎دارد.
مرد جوان با حرکت تحقیرآمیزی دست مرد سیاه‎پوست را به کناری می‎زند و خیلی کوتاه می‎گوید:
"من دوست ندارم صبر کنم."
نجیب‎زاده با تأسف شانه‎هایش را بالا می‎اندازد:
"سِر، من به رئیس‌جمهور آمریکا هم فقط شماره 48 را می‎توانستم بدهم."
تازه وارد بدون هیچ کلمه‎ای دست در جیبش می‎کند، یک مشت دلار خارج می‎سازد و به او می‎دهد.
"اوه!" نجیب‎زاده نفس عمیقی می‎کشد و درست به همان شکل که قبلاً در فرانسه از پیشخدمت خود دیده بود با احترام پول‎ها را می‎قاپد. (این‎ها از مزایای گم‎ناشدنی یک اصل و نسب زیباست.)
لحظه‎ای بعد فرد عجول در سالن کتابخانه دکتر بوستر معروف ایستاده بود. آه، اما او هنوز در اتاق مقدس مشاوره نبود. انجام سریع این کار ناشدنی بود. بیماری که مجبور به انتظار کشیدن نباشد نمی‎تواند به دکتر خود اعتماد داشته باشد. بوستری که همه چیز را می‎دانست آیا نباید این را بداند؟ بدیهی‎ست که ارباب‌رجوع به اتاق پذیرائی بزرگی که در آن آثاری از میسونیر آویزان بودند هدایت نگشت. اتاق کتابخانه بی‌عکس و عمیقاً جدی که کاملاً بوی بی‎خوابی تحقیقات شبانه می‎داد برای این تعیین شده بود تا به این مرد منتظر وحشت واجب پرداخت نرخ بالاتری را آموزش دهد. همه جا کتاب‎های لاتینی‎ای که هرگز خوانده نشده بودند قرار داشت. کتاب‎ها، کتاب‎ها. کتاب‎هائی با جلد سیاه که فقط در برخی از جاها توسط درخشش دوستانه‎تر اسکلت یک انسان یا حیوان قطع می‎گشت. همچنین ابزار تیز و فولادی اینجا و آنجا می‎درخشیدند. زیرا هیچیک از ریزه‎کاری‎های شارلاتانیسم برای بوستر بیگانه نبود. و با این حال او دکتر بزرگی بود. او انسان‎ها را می‎شناخت.
ارباب رجوع فعلی اما به تمام این طرح‎های هوشمندانه توجه‎ای نداشت، بیتفات به بالا و پائین اتاق قدم می‎زد. عاقبت درِ کاغذ دیواری شده‎ای از سمت  اتاق مشاوره گشوده می‎گردد.
دکتر بوستر می‎گوید: " آقا، اگر مایلید داخل شوید!"
حالا آن دو در مقابل هم نشسته بودند. بوستر پشت به پنجره، در حالیکه نور کاملاً بر روی گونه سرخ و سالم پوشیده از ریش پر پشت مرد جوان که برای کمک‎خواهی آمده بود می‎تابید. او شروع می‎کند:
"دکتر، اگر شما سالمم کنید بعنوان حق‎الزحمه ده هزار دلاری به شما می‎دهم."
بوستر مانند کسیکه بخواهد چیزی را رد کند دستش را کمی آرام بلند می‎کند. این ژست بی‌نهایت نجیبانه می‎توانست هم این معنا را دهد: "من به هر رنجبری کمک می‎کنم، بیتفاوت از اینکه غنی باشد یا فقیر." و همچنین این معنا را: "من دستمزد بالاتری هم گرفته‎ام." سپس به صندلی تکیه می‎دهد و چشم‎هایش را تا نیمه می‎بندد و می‎پرسد:
"چه مشکلی دارید؟"
"هیچ مشکلی!"
"اوهو!" بوستر به مرد غریبه تیز نگاه می‎کند. یک دیوانه یا یک دلقک؟ نه. مرد جوان نگاه را به راحتی تحمل می‎کند. در این وقت شفادهندۀ مشهور خیرخواهانه می‎گوید:
"توضیح بیشتری بدهید، اما کوتاه!"
"کاملاً کوتاه، دکتر! من داستان زندگیم را برایتان تعریف می‎کنم."
"انگار عقل‎تان درست کار نمی‎کند؟ ... در سالن انتظار چهل و هفت انسان انتظار می‎کشند."
"پنج دقیقه به من وقت بدهید ــ برای هر دقیقه 2000 دلار. من فکر نکنم که وقت هرگز چنین گران بوده باشد."
دکتر ساعتش را بیرون می‎کشد:
"صحبت کنید!"
"وقتی من متولد شدم پدر اولین یک میلیون دلارش را کامل داشت. او آن را با فروش بند شلوار به دست آورده بود."
"با بند شل ...؟"
"بله. یک اختراع. آیا شما ویندول بریسز را می‎شناسید؟"
"من خودم یکی از آنها را به شلوارم بسته‎ام."
"من جان هبَکک ویندول پسر این مخترع هستم."
دکتر ساعتش را داخل جیبش می‎گذارد.
ویندول جوان ادامه می‎دهد: "پدرم با این یک میلیون به شیکاگو می‎رود و شروع می‎کند به خوک‎ها برای فربه و پیه‌دار شدن تا حد بیهوشی خوراک دادن. پدرم با این کار سی میلیون دلار سنگین‎تر می‎شود. وقتی او این وزن را به دست آورد می‎میرد. من تنها وارث او بودم."
"احسنت! ... مِستر ویندول، اما اگر برایتان بیتفاوت است، ما می‎خواهیم حالا از رنج‎های‎تان صحبت کنیم."
"ما در وسط آن هستیم. من سی سال سن دارم، آزاد، ثروتمند و کاملاً سالم ــ حداقل جسمانی. با این حال زندگی برایم به بارِ وحشتناکی تبدیل گشته است. با زحمت خودم را از یک روز به روز دیگر می‎کشانم. از همه چیز بیزار و متنفرم. من ملولم، به اندازۀ ملالتِ بیست و دو لُرد بریتانیائی با هم ... خلاصه: دیوانگی ... اگر راه درمانی برای این می‎دانید بنابراین آن را به من بگوئید. اگر درمانی نمی‎شناسید بنابراین بی‌دردترین روش مردن یک مرد را به من لو دهید. در هر دو حالت شما ده هزار دلار دریافت خواهید کرد."
"بله، ویندول عزیزم، اما من باید اول بشنوم که شما تا حالا چه کارهائی کرده‎اید، احتمال می‎دهم که شما قبل از آنکه پیش من بیائید چندین جای دیگر هم رفته باشید."
"شما درست حدس زدید. من همه کاری کردم. سفر، خطرات، شکار، بازی، شراب و زن."
"چه زن‎هائی؟"
"همه نوع، همه رنگ‎ها، همه اندازه‎ها، همه ملیت‎ها."
"شما گفتید که آزاد بودید. آیا همیشه آزاد بودید؟"
"زمانی بود که من با یک موجود باشکوه نامزد بودم. دوشیزه لیلیان اسلید دختر اسلید سلطان زین اسب. او مرا فقط بخاطر خودم دوست داشت، زیرا او شش یا هشت میلیون از من ثروتمندتر است. او درخواست نامزدی با یکی از پسران واندربِلت را رد کرده است. اما مرا پرستش می‎کرد. من او را ترک کردم."
"به چه دلیل؟"
"ما در یک شب تابستان در پارک او که ارزشش با ساختمان‎ها سه میلیون است نشسته بودیم ... ما در تراس سنگی روبروی قصر نشسته بودیم ... آیا گفتم که یک شب تابستانی بود؟ بلبل در بوته آواز می‎خواند، در هوا رایحه خوشی پخش بود ــ ماه می‎تابید ــ در این لحظه من ناگهان کشف کردم که دوشیزه لیلیان اسلید همراه با عشق و ثروتش حوصله‎ام را به طرز وحشتناکی سر می‎برد. من از جا بلند می‎شوم و به اطلاعش می‎رسانم که من باید روز بعد بخاطر یک شرط‎بندی به ایرکوتسک در سیبری سفر کنم. موضوع برایش کاملاً روشن گشت. او دست سفیدش را با اندوه شیرینی به سویم دراز کرد و من با گفتن خداحافظ آن را بوسیدم. من به ایرکوتسک رفتم. وقتی دوباره برگشتم او هنوز ازدواج نکرده بود. او هنوز هم ازدواج نکرده است، گرچه او می‎داند که نمی‎تواند امیدی به ازدواج کردن با من داشته باشد. او برای من بیش از حد زیباست، بیش از حد خوب، بیش از حد ثروتمند ــ در یک کلمه: بیش از حد کامل. کمال غیرقابل تحمل است."
"مِستر ویندول، این را خوب تشخیص دادید ... اما زن‎های عیب‎داری هم پیدا می‎شوند."
"می‎دانم. و من چنین زن‎هائی را ابداً دوست ندارم."
"مورد سختی‎ست، مِستر ویندول! ... من احتمال می‎دهم که شما تلاش‎تان را همچنین با انواع عیب‎های جسمانی هم انجام داده باشید."
"بله انجام داده‎ام."
"من می‎توانم تصورش را بکنم. طریقه مدرسه قدیمی درمان دیوانگی."
"دکتر، هیچ روشی به مورد من کمک نمی‎کند. من خودم ماه‎ها از خوک‎های‎مان نگهداری کردم. من مدتی طولانی در یک معدن انگلیسی کار کردم. در آنجا شروع کردم به سرفه کردن، اما کار در معدن حوصله‎ام را سر می‎برد. آنچه که مردان را معمولاً خوشحال می‎سازد برای من بی‌اهمیت‎اند. برای مثال من در بازی کریکت بین آمریکا و استرالیا برای افتخار آفرینی در تیم آمریکا بازی می‎‌کردم. در این بازی بدشانسی با من بود و من به کشورم چهار امتیاز خسارت وارد آوردم. جریان اینطور اتفاق افتاد. من با تمام روح در حال خمیازه کشیدن بودم که به توپ ضربه می‎خورد و توپ داخل دهان کاملاً باز شده‎ام می‎گردد. تا زمانیکه من توپ گیر کرده در میان فک‎هایم را خارج سازم چهار امتیاز از دست داده بودیم. ... دکتر، وقتی من به شما می‎گویم که تیره‎ترین شکل از دیوانگی را دارم که هرگز از زبان یک مرد انگیسی خارج گشته ..."
"درک می‎کنم، ویندول، درک می‎کنم."
"فقط برای کامل کردن می‎خواهم اشاره کنم که من طعم فقر را هم چشیده‎ام."
"آه؟ ... این یکی از قدیمی‎ترین طریقه‎هاست! البته آن هم سودی نداشت؟"
"البته! وقتی در ایرکوتسک بودم این خبر به دستم رسید که من توسط اختلاس‎های مختلف و تقلب تمام دارائیم را از دست داده‎ام. این هم اما خلق و خویم را بهبود نبخشید. من همچنان بی‌حوصله بودم. پس از ماه‎ها هنگامی که به خانه بازگشتم مطلع می‎شوم که داستان ورشکست شدنم دروغ مؤمنانه‎ای بیش نبوده است. برعکس، خوک‎ها سود عظیمی رسانده بودند. من ثروتمندتر از هر زمانی بودم. من شانه‎هایم را بالا انداختم."
"و چه کسی این نقشه ساده‎لوحانه را کشیده بود؟"
"دوشیزه لیلیان اسلید. او فکر می‎کرد که با این خبر می‎تواند دیوانگی‎ام را درمان کند. او می‎خواست درست و حسابی دردم بیاورد."
"این واقعاً کار زنانه‎ای‎ست."
"و حالا دکتر، من به شما مراجعه کرده‎ام! اگر شما هم نتوانید کاری برایم بکنید، بنابراین می‎خواهیم که یک مردن راحت برای یک جنتلمن پیدا کنیم."
"آرام، مِستر ویندول! من راه حل را می‎دانم."
"شما می‎توانید به من کمک کنید؟"
"من می‎توانم."
"اگر این حقیقت پیدا کند بجز دستمزد یک هدیه فوق‎العاده هم به شماخواهم داد."
بوستر دوباره همان ژست بی نهایت نجیبانه برای رد کردن را می‎گیرد. سپس صحبت می‎کند.
فردا ظهر به بیمارستان من بیائید، خیابان سوم شماره دوازده. برایم نوشته‎ای با این مضمون بیاورید که آنچه من فردا با شما انجام می‎دهم بنا بر طبق میل شما و خواست راسخ‎تان انجام می‎گیرد. دو شاهد هم باید آن را امضاء کنند." ویندول لبخند دوستانه‎ای می‎زند.
"من می‎بینم که شما هم مورد مرا ناامیدانه می‎بینید و می‎خواهید مرا به صورت مطبوعی بکشید."
بوستر خونسردانه می‎گوید: "من می‎خواهم شما را شفا دهم. اما ضرری نمی‎تواند داشته باشد اگر در هر حال وصیتنامه خود را هم بنویسید. من احتمال می‎دهم که شما نمی‎ترسید."
"شما درست حدس می‎زنید."
"بسیار خوب، تا فردا!"
"تا فردا!"
بوستر از جا برمی‎خیزد: "هوم، بله ــ و یک چیز دیگر، ویندول. شما می‎توانید چک ده هزار دلاری را هم با خودتان بیاورید."
"کاملاً درست است! ..."جان ویندول در کنار درِ کاغذدیواری گشته مرددانه می‎ایستد:
"هوم، بله ــ اما اگر مدوای شما با شکست مواجه شود، آیا ده هزار دلار هم منتفی خواهند گشت؟"
"بله، آقا!"
"و چه کسی به من تضمین می‎دهد که این آزمایش بی‎ارزشی نخواهد بود؟"
بوستر خود را راست می‎سازد و خونسرد و باشکوه می‎گوید:
"نام من! ..." و پس از آن تحقیرآمیز خود را دور می‎سازد، درِ سالن انتظار را باز می‎کند و فریاد می‎زند:
"شماره دو!"
ویندول در هم شکسته فقط نفسی می‎کشد:
"من فردا می‎آیم." سپس ناپدید می‎شود ...
جان ویندول سر ساعت دوازده ظهر روز بعد در بیمارستان خیابان سوم بود. او فوری به اتاق عمل هدایت می‎گردد. بوستر، محاصره شده بین دو کمک پزشک و دو پرستار انتظار او را می‎کشید.
"آیا همه چیز روبراه است، ویندول؟"
"همه چیز روبراه است، دکتر! بفرمائید این نوشته با امضاء دو شاهد، و این هم چک."
"خوب ...  مِستر جان ویندول ــ مِستر هام و مِستر اِگ دستیاران من هستند. در برابر این جنتلمن‎ها توضیح دهید که با میل و اراده آزادانه به درمان کردن من اعتماد کرده‎اید. شهادت بدهید که به عنوان یک آمریکائی بالغ و با عقلی سالم با تمام آنچه من با شما انجام خواهم داد مؤافقید."
ویندول محکم می‎گوید: "من موافقتم را اعلام می‎کنم!"
"خوب! لباس‎تان را در آورید!"
در دقیقه بعد جان ویندول بدن قوی و سالمش را لخت می‎‎سازد.
بوستر فرمان می‎دهد: "بر روی این میز دراز بکشید!"
این کار بدون مکث انجام می‎گیرد.
دکتر دستور می‎دهد "اسفنج!"، و آن را به دهان و بینی بیمار می‎فشرد. بلافاصله پس از آن جان ویندول تحت تأثیر اتر به خواب می‎رود.
حالا دکتر بزرگ به دستیارانش می‎گوید: "پای راستش را قطع کنید!"
هام سرش را تکان می‎دهد.
اِگ به سادگی می‎پرسد:
"از کجا، استاد؟"
"از زانو، پسرم! ... من باید برای عیادت بروم. من روی شماها حساب می‎کنم. بچه‎ها، تمیز کار کنید! پای قطع شده در الکل نگهداری می‎شود. روز به خیر!"
"روز به خیر!"
ــ ــ ــ اولین چیزی که جان دوباره احساس کرد یک درد ناگهانی و شدید در زانوی راست بود. او با چشمان هنوز بسته ناله می‎کرد. در ابتدا فکر می‎کرد که خواب می‎بیند. اما درد وحشی فروکش نمی‎کرد. در این وقت چشمش به پایش می‎افتد. چی! او فقط یک پا می‎دید. مانند برق همه چیز برایش روشن می‎گردد. بوستر یک پایش را دزدیده بود!
شانس مِستر هام که در موقعیت بد اقتصادی زندگی می‎کرد چنین برایش مقدر ساخته بود که او درست در این لحظه خودش را بر روی مرد که در حال رنج کشیدن بود خم کند تا ببیند که آیا او بیدار گشته است. زیرا که ویندول در همان لحظه به او یک کشیده وحشتناک می‎زند.
مستر اِگ این صحنه را به صورتی همکارانه و فیلسوفانه متوجه می‎گردد و می‎گوید:
"ضعف در بیمار رخ نداده است."
مِستر هام ساکت خود را عقب می‎کشد. او فوری عواقب مالی این کشیده را پیش خود حساب می‎کند. و در حقیقت به او دیرتر بخاطر درد و صدمه‎ای که به شخصیتش وارد آمده بود 2000 دلار غرامت داده می‎شود. ویندول نمی‎خواست ماجرا به دادگاه کشیده شود. اما ضربه لگدی که به نگهبان زده بود برایش خیلی ارزان‎تر تمام می‎شود. یک ساعت پس از واقعه بین او و مِستر هام رو به نگهبان آرام می‎پرسد:
"شما سه رذل با نمک، پای من را کجا گذاشته‎اید؟"
نگهبان مؤدبانه پاسخ می‎دهد: "آقا، شما اصلاً لازم نیست که نگران باشید. در نزد ما هیچ چیز گم نمی‎شود. بفرمائید این هم پای ارزشمندتان." و به یک بطری بزرگ الکل اشاره می‎کند. البته مرد خود را با فاصله عاقلانه‎ای دور از دست‎های ویندول قرار داده بود، اما با پای چپ باقی مانده او حساب نکرده بود. از این پای بی‌نهایت تنها حالا یک لگد نه چندان مهم دریافت می‎کند. اما چون قسمت مهمی از بدنش لگد نخورده بود، ویندول مؤفق می‎شود با پرداخت 300 دلار از نگهبان دلجوئی کند.
و بوستر کجا بود؟
دکتر بزرگ در روزهای اول، تا زمانیکه جان ویندول کف می‎کرد و خروشان بود و باید به تخت بسته می‎گشت اصلاً خود را آنجا نشان نمی‎داد. هنگامیکه به او اطلاع داده می‎شود که بیمار آرام‎تر گشته است به دیدن او می‎رود.
جان ویندول با کلماتی برخاسته از فانتزی یک شکارچی به او می‎گوید:
"تو شغال، کرکس چشم قی گرفته، من هر دو گوشت را خواهم برید و می‎گذارم بینی‎ات را در ماهیتابه سرخ کنند." اما چون ژاکت ویژه دیوانه‎ها را به او پوشانده بودند بنابراین دکتر باید فقط خود را با اهداف دلسوزانه سخنان جان راضی می‎ساخت.
"دوست جوان من، وقتی طرز صحبت کردن مؤدبانه را دوباره پیدا کردید بگذارید مرا مطلع سازند. بعد ما بیشتر با هم صحبت خواهیم کرد." و مرد عالم شاهزاده‎وار خود را عقب می‎کشد، در حالیکه قربانیش هنوز فریاد می‎کشید و به او دشنام می‎داد.
سه هفته تمام طول می‎کشد، تا اینکه جان ویندول طرز صحبت کردن مؤدبانه را دوباره می‎یابد. زیرا او دارای طبیعت قوی‎ای بود که در برابر همه چیز مقاومت می‎کرد. اما ملالت او را سر براه ساخته بود. آه، نه آن ملالت قدیمی‎ای که او از آن رنج می‎برد. این یک ملالت لذت‎جویانه، و شهوت زندگی بود ــ چیزی شبیه به حرص و طمع یک زندانی برای دیدن آسمان باز و پیاده‎روی طولانی. او اجازه می‎داد برایش روزنامه بیاورند و با شور و شوق رو به رشدی گزارش‎های ورزشی از فوتبال مردان تا بازی بی‎خطر تنیس روی چمن را می‎خواند. گزارش‎های اسکیت روی یخ و آگهی رقص او را به هیجان گرمی دچار می‎ساختند. او بودن در آنجاها را آرزو می‎کرد، جاهائیکه آدم به دو پای سالم احتیاج دارد. این حالت روحی عاقبت او را به نوشتن نامه‎ای محزون اما مؤدبانه به دکتر بوستر می‎کشاند و از او تقاضای ملاقات می‎کند.
دکتر مشهور می‎آید.
و جان ویندول تلخ و البته به آرامی صحبت می‎کند:
"آیا با چلاق ساختنم می‎خواستید زندگی‎ام را لذتبخش سازید؟"
دکتر پاسخ می‎دهد: "دوست جوان من، زندگی زیباست ــ آدم باید فقط برای آن چیزی کم داشته باشد. و در نهایت خردم این حکم را صادر کرد."
"و شما مرا برای همیشه از چیزهائی که بیشتر از هر چیزی دوست دارم: رقص، سواری، راه رفتن محروم ساختید!"
"مِستر جان، آدم فقط چیزی را دوست دارد که نمی‎تواند به دست آورد! ... بعلاوه من با یک متخصص عالی ارتباط گرفته‎ام. او در حال حاضر بر روی یک پای مصنوعی برای شما کار می‎کند، با این پا می‎توانید بدون چوب زیر بغل راه بروید. باید یک شاهکار بشود. هیچ انسانی حدس نخواهد زد که پای راست‎تان هم از گوشت و استخوان نیست. هزینه‎اش می‎شود 8700 دلار."
ویندول می‎گوید: "ارزان نیست!" و پس از مکثی می‎گوید: آیا لیلیان اسلید می‎داند که من از یک پا فقیرتر شده‎ام؟"
"هیچ روحی در نیویورک این را نمی‎داند ــ به استثنای کارکنان رازدار من. مردم فکر می‎کنند که شما پیش خوک‎های‎تان در شیکاگو هستید. ... متخصص من امیدوار است که شما پس از چند ماه تمرین با پاهای جدیدتان همچنین قادر به رقصیدن، سوار کاری و اسکیت خواهید گشت."
در این وقت جان ویندول متأثر می‎خندد:
"دکتر، من بر این عقیده‎ام که آدم‎های بدتر از شما هم وجود دارند."
و صمیمانه به آن اضافه می‎کند: "البته باید آدم آنها را جستجو کند ..."
شش ماه بعد دوشیزه لیلیان اسلید را به عنوان همسرش به خانه می‎برد. در حالیکه به دام این فکر که نیروی جاذبه یک پرتگاه را داشت افتاده بود: نکند در اتاق عروس چلاق بودنش بتواند کشف شود. و حالا همانگونه که او به این سرگیجه مرتفع دچار شده بود، درست و حسابی هم سقوط می‎کند ــ در ازدواج.
عاقبت وقتی آنها تنها بودند می‎گوید: "لیلیان، من باید یک اعتراف شرم‎آور کنم ــ شرم‎آور برای من، زیرا تو خیلی کاملی! ... من فقط دارای یک پا هستم. او پای مصنوعی‎اش را باز می‎کند."
خانم لیلیان ویندول جوان با نگاه درخشانش مهربانانه به جان می‎نگرد. با ناز پستان‎های فریبنده‎اش را بالا و پائین می‎برد و سپس زمزمه می‎کند:
"آه، جان، این اعتراف چقدر شادم می‎سازد! من هم چیز کوچکی را از تو مخفی نگاه داشته بودم."
و سریع پستان‎های فریبنده‎اش را از شانه برمی‎دارد و آن را کنار میز عسلی کنار تختخواب می‎گذارد. آن را همان متخصصی که برای بهترین فامیل‎های نیویورک کار می‎کند ساخته بود. ...
چند ماه بعد. در یک مهمانیِ خوب‎ها ــ یا بهتر است بگوئیم: ثروتمندان جامعه. خانم ویندول زیر درختان خرما با یک جوان بسیار بور و لباس قرمز بر تن لاس می‎زد. جان ویندول در این وقت با ریتم والس به میان سالن می‎آید. سه رقصنده زن همراه او، دخترانی قوی، نفس نفس زنان و با کمرهای از خستگی فلج گشته برای استراحت به طرف بوفه می‎روند. ایرلندی شوخ و مشهور سرهنگ مک راو که برای اظهارات گزنده خود بارها کتک خورده بود می‎گوید:
"این ویندول چه با اشتیاق می‎رقصد، طوریکه انگار او یک مرد سالخورده است."
عاقبت جانِ خستگی‌ناپذیر هم خسته می‎گردد. او دستمالش را به پیشانی گرمش می‎فشرد و دست از رقصیدن می‎کشد. در این وقت از پشت سر کسی زمزمه می‎کند: "فقط مواظب باشید که پایتان را گم نکنید! وگرنه باعث وحشت زنان جوان خواهد گشت."
جان رنگ‌پریده از خشم و خجالت خود را به سوی گوینده می‎چرخاند.
"آه، شمائید دکتر عزیز من!"
بوستر بی‌احتیاطی می‎کند و با او دست می‎دهد. هنگامیکه او بعد از چهار ثانیه دستش را می‎کشد انگشت‎ها به رنگ آبی و قرمز درآمده و باد کرده بودند. جان ویندول ظاهراً می‎خواست توسط این بدرفتاری نشان دهد چه زیاد از دیدن دکتر خوشحال است.
دکتر با زحمت می‎خندد: "خب، و اینطور که می‎شنوم شما هم ازدواج کردید؟ با میس لیلیان زیبای‎تان!"
جان ویندول خود را به کنار گوش او خم می‎کند، آهی می‎کشد و می‎گوید:
"متأسفانه!"
"ها؟"
"دکتر، من متأسفانه می‎گویم! متأسفانه ... من می‎توانم همه چیز را به شما اعتراف کنم. او نفرت‎انگیزترین اژدهای ایالات متحده آمریکاست."
"ویندول، خدا را شکر کنید! حالا تازه شما کاملاً درمان شده‎اید."
"باز هم مسخره می‎کنید؟"
"مرد جوان ــ به ما انسان‎ها باید چیزی فشار آورد. حالا شما داری یک همسرید. او برای اینکه زندگی برایتان آسان نگردد به مواظبت ادامه خواهد داد. همینطور که فعلاً رقص و دختران جوان ملول‎تان نمی‎سازند، ها؟ من معتقدم که فقط یک علاج رادیکال بر ضد دیوانگی وجود دارد: ازدواج. این ابزار را من البته آن زمان جرأت نمی‎کردم به شما پیشنهاد کنم."
"شما جرأت چنین کاری را نمی‎کردید؟ شما! و به چه دلیل؟"
"این روش بیش از حد بیرحمانه به نظرم می‎آمد." 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر