همسفر هولناک.

تمام روز را در یک کوپه درجه دوم قطار سریع‎السیر مسیر بخارست به بوداپست تنها بودم. بازرس قطار در ایستگاه کوچکی پس از دبِچین که نامش را فراموش کرده‎ام و قطار فقط یک دقیقه در آن توقف داشت با عجله زیادی سه مرد را به داخل کوپه‎ام هل می‎دهد. چنین به نظر می‎رسید که آنها مایلند یک کوپه را به تنهائی برای خود داشته باشند؛ یکی از مردها، با لباس شیکی بر تن، با صورتی دراز و باریک و بسیار باهوش و خط ریشی سیاه‎ـ‎آبیِ براقِ وصل شده به سبیل، در حالیکه بر روی رکاب قطار ایستاده بود هنوز به آرامی با بازرس صحبت می‎کرد، و در این حال ابروی ضخیم سیاهش را پر معنا بالا می‎برد و به دومین مرد که سوار قطار شده بود اشاره می‎کرد. در این هنگام سوت قطار به صدا می‎آید، بازرس شانه‎هایش را با تأسف بالا می‎اندازد ــ دیگر نمی‎شد هیچ کاری کرد. درها بسته می‎شوند و قطار به حرکت می‎افتد.
مردی که اول سوار شده بود، ــ کوتاه قد و قوی هیکل با صورتی صاف اصلاح شده که ساک‌دستی را حمل می‎کرد ــ با سؤالی گنگ نشسته بر چهره به مرد سیاهپوستی که آخر از همه سوار قطار گشت نگاهی می‎اندازد و با دیدن اشاره او تعظیم فروتنانه‎ای می‎کند و روی صندلی پشت کنار پنجره سمت چپ می‎نشیند. من حدس زدم که او باید گماشته‎ای در لباس غیرنظامی باشد. دو مرد دیگر هنوز روبرویم ایستاده بودند.
مرد سیاهپوستِ شیکپوش با زبان آلمانی به همسفرش می‎گوید: "بفرمائید، آیا نمی‎خواهید بر روی صندلی کنار پنجره بنشینید؟ هرچند اینجا چیز خاصی برای دیدن وجود ندارد، با این حال یک سرگرمی‎ست."
مرد دیگر در حال نشستن با لبخندی غریب و تقریباً تحقیرآمیز پاسخ می‎دهد: "هر طور که شما بخواهید. کاملاً بیتفاوت است که من کجا بنشینم و چه ببینم، اگر که اصلاً چیزی را ببینم. به طور کلی همه چیز کاملاً بیتفاوت است. خواهش می‎کنم که شما اصلاً برای من نگران نباشید. به چه خاطر؟ من نیازی به هیچ توجه‎ای ندارم. ابداً به هیچ توجه‎ای ــ بله، واقعاً، کوچک‎ترین توجه‎ای!" در این حال دستکش سیاه تقریباً کهنه‎اش را از دست بیرون می‎کشد و ابتدا دست‎هایش را به هم می‎مالد، سپس آنها را انگار که از سرما بیحس شده باشند به شلوارش می‎مالد و عاقبت تک تک انگشتانش را. گرچه آن روز یک روز داغ از ماه ژوئن بود.
مرد سیاهپوست هیچ پاسخی نمی‎دهد. او عینک قاب طلائی بی‌دسته‎ای را از جیب جلیقه‎اش خارج می‎سازد، آن را با دقت توسط دستمال ابریشمی رنگارنگی پاک می‎کند و روی بینی بزرگش می‎نشاند و نگاه کاوشگرانه‎ای به من می‎اندازد. به نظر می‎آمد می‎خواهد ببیند که رفتار عجیب و غریب مرد همراهش چه تأثیری بر من گذاشته است و اینکه آیا من زبان آلمانی می‎فهمم.
من حالت بیتفاوتی بر چهره‎ام می‎نشانم و از پنجره به بیرون نگاه می‎کنم، اما با این حال نمی‎توانستم گهگاهی به روبرویم کنجکاوانه نگاه نکنم. مرد واقعاً تأثیر تقریباً عجیبی بر من گذارده بود. او بلند قد بود و بسیار لاغر و کت و شلوار سیاه تنگی بر تن داشت: یک فراک و یک جلیقه با برشی به شکل قلب، یقه آهاردار و کراواتی بلند و رنگارنگ که در شهرهای کوچک مُد بود. حتی به نظر می‎آمد که او چکمه ساقه بلندی پوشیده باشد. همچنین چهره خشن استخوانی‎اش نشان از اصل و نسب دهقانی او می‎داد. موهای بسیار بلوند روشنش شبیه به ماهوت پاک کن بالا ایستاده بود، گونه‎ها و چانه از ریشی هشت روز اصلاح نشده پوشیده شده بود. سبیل کوتاهی بر لب بالائیش سایه انداخته بود ــ در واقع فقط یک سایه که از کک و مک‎های زرد خاکستری رنگ قابل تشخیص بود. ابروها و مژه‎ها را نتوانستم کشف کنم. بینی‎اش کوتاه بود و ضخیم ــ روی هم رفته چهره‎ای کاملاً زشت و غیرقابل توجه‎ای داشت، اگر که پیشانی بلند و بسیار پهن و چشم‎های خاکستری عمیق فرو رفته و بیقرار سوسو زنش وجود نمی‎داشتند.
مرد سیاهپوست پس از لحظه کوتاهی یک جعبه باریک چرمی قرمز رنگ به بلندی یک پا از جیب بغلش بیرون می‎کشد، به اطراف کوپه نگاه می‎کند و مرا با سؤالی به زبان مجارستانی مخاطب قرار می‎دهد، و من فقط کلمه دوهانوزیِ (سیگار کشیدن) حرفش برایم آشنا بود، زیرا در تمام کوپه‎های قطارهای اتریش ــ مجارستان که سیگار کشیدن در آنها ممنوع بود کلمه <دوهان‌یوقشک نَم> بر روی تابلوها نوشته شده است. من با خم کردن خود به سمت آقای شیکپوش پاسخ می‎دهم: "من البته زبان مجاری نمی‎فهمم، اما سیگار کشیدن اینجا آزاد است. بفرمائید خواهش می‎کنم."
بنابراین حالا او می‎دانست که من زبان آلمانی می‎فهمم. او هم متقابلاً با زدن لبخندی تعظیم می‎‌کند، از داخل جعبه چرمی سیگاربرگی خارج می‎سازد و بعد به همسفر مو بورش با این کلمات تعارف می‎کند: "آقای دکتر، آیا شما هم مایل هستید؟ شما هم سیگاری هستید؟"
دوست لاغر که کاملاً در خود فرو رفته آنجا نشسته بود و فقط گاه‌گاهی نگاهی پُر تنش و ناآرام به چشم‎انداز که سریع از مقابل دید می‎پریدند می‎انداخت خودش را جمع و جور می‎کند، سینه‎اش را جلو می‎دهد و یک لحظه تقریباً مبارزه‌طلبانه به همسایه‎اش خیره می‎شود و می‎گوید: "چرا مرا آقای دکتر می‎نامید؟ ببخشید ــ لطفاً ــ بله، چرا؟ چرا به من یک سیگاربرگ تعارف می‎کنید؟ از کجا می‎خواهید بدانید که من سیگار می‎کشم؟ آیا مگر من خودم می‎دانم که سیگار می‎کشم؟ اَه! این ممکن است که من حتی تنباکو بجوم؛ اما این را باید از کجا بدانم؟ شما واقعاً لطف بزرگی خواهید کرد اگر عاقبت به من در این باره توضیح دهید. من واقعاً به زودی از اینکه اینجا بنشینم و با <آقای دکتر> مورد خطاب واقع شوم و سیگاربرگ به من تعارف گردد خسته خواهم شد ــ و در عین حال مهم‎ترین چیزها از من پنهان نگهداشته شود. ببخشید لطفاً، آقای سِچانی، من مرد بسیار صبوری هستم ــ اما عاقبت می‎خواهم بدانم که کجای کار ایستاده‎ام."
او با دست‎های عصبی و لرزان از جیب فراک سیاه رنگش دستمالی خارج می‎سازد و با زحمت زیاد بینی‎اش را می‎گیرد. آقای سِچانی آرام به بازوی او می‎زند و آهسته برایش زمزمه می‎کند: "اما همه چیز روشن خواهد گشت، عزیز من، آرامش‎تان را حفظ کنید." و در این حال به او ضربه کوچک دوستانه‎ای می‎زند و سعی می‎کند او را با  اشاره ابرو متوجه من سازد، انگار بخواهد به او هشدار دهد که حداقل در برابر غریبه مواظب خود باشد.
مرد عجیب و غریب توسط چرخشی جانبی خود را از تماس دست او کنار می‎کشد و با عصبانیت یک پای بلندش را روی آن پای دیگر می‎اندازد. در این حال نوک کفشش کمی به من برخورد می‎کند، او زمزمه‌کنان از من عذرخواهی می‎کند و سریع خود را خم می‎کند تا شلوارم را بتکاند.
من در حالیکه سعی می‎کردم دستش را کنار بزنم با خنده می‎گویم: "خواهش می‎کنم، به خودتان زحمت ندهید؛ اصلاً مهم نیست."
او دوباره خود را صاف می‎نشاند و به من ثابت نگاه می‎کند. سپس مانند قبل از نفس افتاده و بریده بریده و با صدائی تنطیم گشته ادامه می‎دهد: "آقای عزیز، ببخشید که مزاحم شما می‎شوم. اگر اجازه بدهید، فقط یک سؤال. من می‎شنوم که ما هموطنیم. آیا شما به جاهای دور جهان سفر کرده‎اید؟
من سرم را به علامت تأیید تکان می‎دهم.
و او زانوهایش را با دست‎های بزرگش محکم می‎گیرد، خودش را به جلو خم می‎کند و با حالت هیجانزده‎ای به من نگاه می‎کند و به همان شکل ادامه می‎دهد: "آیا امکان دارد که من قبلاً شما را یک بار دیده باشم؟ آیا حافظه خوبی برای چهره‎خوانی دارید؟ خواهش می‎کنم، فقط به من دقیق نگاه کنید. آیا چهره‎ام برایتان آشنا به نظر نمی‎آید؟"
من همانطور که او مایل بود با دقت به چهره‎اش نگاه می‎کنم. اما وقتی قصد گشودن دهانم را داشتم تا تأسفم را از اینکه آشنائی‎مان را به یاد نیاورده‎ام اظهار کنم هیجانزه حرفم را می‎برد.
"این برایم اهمیت خیلی زیادی دارد. اما باید انسانی وجود داشته باشد که مرا بشناسد. منظورم این است که همه باید درک کنند که این احساس غیرقابل تحملی‎ست ــ اینطور که من حداقل زنده بر روی دو پا ایستاده‎ام و نمی‎دانم که چه کسی هستم یک شکنجه تقریباً بی‌همتاست. ــ ببینید، این آقا اینجا ــ آقای سِچانی، بدون شک خوبی من را می‎خواهد، اما او نمی‎تواند ابداً به من کمک کند. به او گفته‎اند که من دکتر فلسفه گوتفرید هاگِمَن هستم. و این فقط تا آنجائی درست است که من در زندگی قبلی‎ام واقعاً این نام را با خود حمل می‎کردم؛ اما این دکتر گوتفرید هاگِمَن به تازگی فوت کرده است، و این همچنین یک واقعیت است که آقای سِچانی هم جرأت شک کردن به آن را ندارد. حال خودتان بگوئید: وقتی از یک طرف اقرار می‎کنند که آن گوتفرید هاگِمَن فوت کرده است و از طرف دیگر نمی‎توان انکار کرد که من اینجا در برابرتان زنده نشسته‎ام، بنابراین واضح است که ادعای اینکه من خودم گوتفرید هاگِمَن هستم غیرمنطقی‎ست. شما می‎خندید؛ البته، من هم می‎خندم، این واقعاً خیلی هم مضحک است که حتی افراد با تحصیلات بالا، افراد باهوش می‎توانند چنین اشتباه فاحش منطقی‎ای مرتکب شوند." او عصبی می‎خندد و برای تأیید شادی‎اش با کف دست به زانویش می‎کوبد و سپس دوباره از پنجره به بیرون خیره می‎شود. آقای سِچانی از این فرصت استفاده می‎کند تا با خم کردن سر خود پیشانی‎اش را بگیرد و همزمان توسط پانتومیم و حالت چهره‎اش به من بفهماند که من لازم نیست خودم را نگران سازم.
همسفر هولناک ما انگار دیده باشد که در پشت سرش چه می‎گذردْ بلافاصله در حالیکه به همراه شیکپوشِ خود نگاه تحقیرآمیزی می‎اندازد دوباره خود را به سمت من می‎چرخاند و می‎گوید: "البته آقای سِچانی فکر می‎کنند که من دیوانه‎ام. خدای آسمان، من از او ناراحت نیستم. این همیشه ساده‎ترین روش است، و نمی‎خواهم ادعا کنم که من در مورد مشابهی شاید برای فرار از تمام مشکلات به همین روش عمل نمی‎کردم. اما شما آقای عزیز، باید شما حداقل این فرصت را داشته باشید که مستقلاً قضاوت کنید. من برایتان تعریف می‎کنم که چگونه به این هستی تازه و به طور وحشتناک مرموز رسیده‎ام."
تلاش آقای سِچانی برای متقاعد ساختن او کاملاً بیفایده بود. سِچانی بسیار دوستانه به او می‎گفت که لازم نیست با توسل به زور چنین هیجانات مضر و غیرضروری‎ای را سبب گردد و دوباره خاطره چیزهائی را زنده سازد که در حال حاضر بخشیده و فراموش گشته‎اند. او اما توجه‎ای به این نصیحت خیرخواهانه نمی‎کرد، بلکه قبل از آنکه نصیحت به پایان برسد از جا برمی‎خیزد تا در کنار من روی صندلی عقب بنشیند، کاملاً چسبیده به من. و بدون مقدمه بیشتری با به یاد آوردن دردناک‎ترین و وحشتناک‎ترین خاطرات با شور و حرارت و با فصاحتی که اجازه می‎داد داستانش را تقریباً تمرین شده به گوش برساند شروع به تعریف می‎کند. من می‎خواهم آن داستان را همانطور که در حافظه‎ام باقی مانده است اینجا تعریف کنم، بدون تمام وقفه‎ها، البته نه صادقانه مانند خود متن، اما حداقل بدون مواد اضافی و تا حد امکان به سبک راوی داستان.
"من بیست و چهار ساله بودم. امتحان رسمی را به پایان رسانده و دوره دکترایم را به عنوان زبان‌شناس می‎گذراندم. من میل سوزانی در خود احساس می‌کردم تا قبل از آنکه اجازه دهم مرا به عنوان کمک معلمی در درس لاتین به محل مبهمی بفرستند مقداری از این جهان بزرگ را بشناسم. اما من کاملاً بی‌بضاعت بودم. آن مقدار اندکی که پدرم برای من ذخیره کرده بود را باید برای تحصیل مصرف می‎کردم؛ برادر بزرگم که پس از فوت پدر مزرعه را به عهده گرفته بود نمی‎توانست دیگر برایم پول کنار بگذارد. او خودش باید با نگرانی‎های جدی مبارزه می‎کرد. بنابراین من در روزنامه برای شغل معلم خصوصی در خارج از کشور آگهی دادم. در میان پیشنهادهای متعددی که پس از آگهی رسیدند، پیشنهاد کنت پالونی با منفعت‎ترین آنها به نظرم آمد. یک سال قبل در چنین روزی به آنجا رفتم. انتظارات من در هر رابطه‎ای بیش از حد برآورده گشت. یک منطقه باشکوه، مردمی بسیار جالب، یک دارائی با شکوه، یک خانه و زندگی درخشان، یا بهتر است گقته شود: خانه و زندگی درباری. کُنت بیوه بود، یک مرد حدوداً پنجاه ساله با ظاهری بزرگ‌منشانه و قابل احترام یک مرد واقعی بزرگ. او به نحوی با من رفتار می‎کرد که از یک فرد محترم نمی‌شد غیر از آن انتظار داشت؛ کاملاً بدون هیچگونه تحقیر و توهین‌. حتی رفتار بد من، ناشیگری‎های اجتماعیم را بدون یک اخم کردن تحمل می‎کرد. پیرزن فرانسوی‎ای که بجز من به عنوان معلم خصوصی در خانه بود آموزش مرا در این قسمت به عهده گرفت و مرا مانند یک بچه مدرسه‎ای سرزنش می‎کرد. اما از خود کُنت هرگز کلمه سرزنش‎آمیزی نشنیدم. حداکثر اینکه او یک بار برای خود آرام لبخند زد. او با من از همان ابتدا در باره روش تعلیم و تربیت سه فرزندش بحث کرده بود. و چون من توانستم نظراتش را با وجدانی آسوده بپذیرم بنابراین او اعتماد کاملش را به من هدیه کرد و آزادی کامل به من داد. با دو کُنت جوان، پسران باشکوه سیزده و ده ساله‎ای که آشکارا بسیار وحشی بودند و در ابتدا ابداً هیچ شور و حرارتی نه برای زبان‎های قدیمی و نه برای ریاضیات از خود نشان می‎دادند توانستم به زودی خیلی خوب کنار بیایم، و دختر کوچک هشت ساله با لطافت خاصی خود را به من پیوند داد، زیرا که پیرزن فرانسوی با عشق و محبت با او رفتار نمی‎کرد. از آنجا که رفتار کُنت با من خوب بود بنابراین زیردستانش جرأت نمی‎کردند بجز با احترام بزرگی با من روبرو شوند. یک اسب و یک تفنگ شکاری در اختیارم گذاشته شده بود و من آموزش اسب‎سواری می‎دادم ــ خلاصه کنم، من زندگی رشک‎آوری را می‎گذراندم، از کارم خوشحال بودم و اجازه داشتم از مؤفقیت‎هایم در تعلیم و تربیت هم راضی باشم.
کُنت اغلب اوقات غایب بود، مخصوصاً در زمستان، زمانیکه او ماه‎ها در وین و بوخارست اقامت می‎کرد. اما برای من زمان به این خاطر در تنهائی روستا طولانی نمی‎گشت. وقتی کار با شاگردانم به پایان می‎رسید من به مطالعات خصوصیم ادامه می‎دادم، و سرگرمی هم به اندازه کافی وجود داشت. سورتمه سواری، اسکیت روی یخ ــ حتی رقص، وقتی که کولی‎ها اطراق می‎کردند! ــ در این وقت ما می‎شنویم، ابتدا به صورت شایعه، سپس توسط سخن‎چینی همسایه‎ها ــ و عاقبت کُنت خودش آن را برای مباشرش می‎نویسد که او با یک خانم جوان در وین نامزد کرده است و می‎خواهد بلافاصله پس از ازدواجی که هفته آینده باید انجام گیرد با همسر جوانش برای اقامت دائم به ناج‎ـ‎پَلوی بیاید.
البته من هم کاملاً مشتاقانه در مقدمات استقبال درخشان از زوج تازه ازدواج کرده شرکت می‎کردم و حتی به احترام ارباب بخشنده و مهربانمان گذاشتم که کنت لایوش، پسر بزرگ‎تر او یک شعر به زبان لاتین بخواند. دو فرزند کوچک‎تر، کنت کولومَن و کومتشه ایرما باید به مادر جوان جدید و جوان با خواندن بعضی از ابیات آلمانی من خوشامد می‎گفتند. پایان ماه فوریه عروسی صورت گرفت و شب بعد از آن خوشامدگوئی درخشان در ناج‎ـ‎پالونی آغاز گشت. کولی‎ها از همان ابتدا با موسیقی وحشی خود فضای مناسب را آماده ساختند ــ و شراب آتشینی که کُنت سخاوت‎مندانه برای تمام کسانی که برایش کار می‎کردند اهدا کرده بود. همچنین کودکان اشعارشان را کاملاً شجاعانه و بدون مکث خواندند. کُنت از من بخاطر مراقبت کردنم بسیار دوستانه تشکر می‎کند و بعد مرا به همسر جوانش به عنوان هموطن وی معرفی می‎کند. کُنتس دستش را به طرف من دراز می‎کند ــ چنان دست کوچکی که سه برابرش را می‎توانستم در پنجه‎ام ناپدید سازم! او بسیار جوان و زیبا بود! و وقتی با چشمان آبی تیره بزرگش به من لبخند می‎زند خون با عجله به سرم هجوم می‎آورد و در گوش‎هایم چیزی خش‎خش می‎کند، من هیچ چیز از آنچه که او به من می‎گفت را نمی‎شنیدم. ــ میهمانی شام فوق‎العاده‎ای بر پا شده بود که در آن مباشر، مدیر، رؤسای حسابداری کلیسا و همسران‎شان، پیرزن فرانسوی و من اجازه شرکت در آن را داشتیم. و بعد از صرف شام به اتاق موسیقی رفتیم. کُنتس مایل بود پیانو را امتحان کند. سپس برای‎مان چند ترانه آلمانی و اپرا خواند. من هرگز چنین صدائی نشنیده و چنین هنر آوازخوانی‎ای را ندیده بودم. من خیلی اهل موسیقی نیستم، گرچه کمی ویولن می‎نوازم؛ اما آنقدر می‎فهمیدم که این آواز خواندن هنری استادانه بود. من هنگام غذا خیلی کم نوشیده بودم، زیرا می‎دانستم که نمی‎توانم مشروب زیادی تحمل کنم، اما مانند مست‎ها شده بودم. من به خودم می‎گویم <کُنتس باید خیلی خوشبخت باشد> و پس از به پایان رساندن آواز برای گفتن این حرف کاملاً دلیرانه به طرف او می‎روم. او با مهربانی به من لبخند می‎زند و دستش را بر روی دست کُنت می‎گذارد. او با خوشحالی جواب می‎دهد که دلیل زیادی برای شادی دارد. او مانند یک دختر کاملاً جوان صحبت و مانند کودکی فکر می‎کرد، اینچنین او شاد بود. اما من ساده‎لوحانه پاسخ می‎دهم: <نه، منظورم این نبود. منظورم این است که چون شما قادر هستید به این زیبائی آواز بخوانید باید بسیار خوشبخت باشید.> بعد هر دو نفر مرا دست می‎اندازند و به من می‎خندند. و کنت می‎گوید: <شما اما در حال حاضر خیلی مؤدب نیستید>. من از این حرف طوری گیج شدم که با زحمت زیادی می‎توانستم خودم را روی پاهایم نگهدارم. همه می‎خندیدند، آقایان و خانم‎ها، همچنین کسانیکه اصلاً جریان را نفهمیده بودند، و من خودم را از حلقه مهمان‎ها خارج می‎سازم. فقط کاملاً در فاصله دوری جرئت می‎کنم کُنتس را تماشا کنم. او خیلی جوان و خیلی زیبا بود! و کُنت پیر خیلی عاشق بود ــ اوه، شما نمی‎توانید تصور کنید که او چگونه دختر را تماشا می‎کرد؛ او احتمالاً فکر می‎کرد که دیگران متوجه نمی‎شوند. او همچنین با تمام افراد حاضر در مهمانی صحبت می‎کرد و به سلامتی‎شان می‎نوشید، زیرا که مرتب شامپاین سرو می‎گشت. اما من می‎دیدم که چگونه او نگاهش به اندام زیبای دختر دوخته شده است. چشمانش داغ و بیرحمانه به نظر می‎آمدند. دلم می‎خواست فریاد بکشم و خودم را بین او و دختر قرار دهم، تا این نگاه‎ها که من فکر می‎کردم باید کُنتس را مانند آهن گداخته‎ای بسوزاندند از او دور سازم. من فکر می‎کنم که از ارباب مهربان و خوبم متنفر بودم. سلطان مارکۀ بیچاره! آیا شما سلطان مارکه را می‎شناسید؟"
من فقط سرم را تکان می‎دهم. او سکوت می‎کند و خیره به فکر فرو می‎رود. هیچ یک از ما کلمه‎ای نمی‎گفت. او ابتدا پس از مدتی طولانی دوباره شروع به صحبت می‎کند. با دندان‎های به هم فشرده دندان‎قروچه می‎کرد و فقط گاه به گاه یک کلمه قابل درک بود: "آدم رذل ــ بدبخت، ناسپاس، خائن تبهکار!" او خشمگین و لجوجانه تلاش می‎کرد بدترین عناوین را پیدا کند. ناگهان او سخت می‎خندد، مچ دستم را می‎گیرد و بلند می‎گوید: "می‎دانید با پیشخدمت مخصوصی که یک بار در باره خانم کنتس با بی‌احترامی صحبت کرد چه کردم؟ من سه دندان از پوزه تهمت‎زن و بینی‎اش را خرد و خمیر کردم. و سلطان مارکۀ خوب به این خاطر تحسینم کرد. ــ بسیاری از آقایان محترم محله دیگر پیش ما نمی‎آمدند. و یا وقتی هم می‎آمدند بدون خانم‎هایشان می‎آمدند ــ زیرا کُنتس ما برایشان به اندازه کافی خوب نبود. زیرا که او ریشه اشرافی نداشت؛ آنها می‎گفتند که مادرش رختشو بوده است. اما این فقط حسادت بود، زیرا که او خیلی، خیلی زیباتر از بقیه خانم‎ها بود و می‎توانست مانند کودکی روشن بخندد و مانند بلبل چهچهه بزند. او خیلی، خیلی خوب بود. درست به همین خاطر برایش شایعات زشت می‎ساختند و تلاش می‎کردند هر جا که می‎شود به او توهین کنند، بدون آنکه آقای کُنت بتواند کاری انجام دهد. من چه زیاد همه آنها را خوار می‎شمردم! و از پیرزن فرانسوی هم متنفر بودم؛ زیرا او تلاش می‎کرد بچه‎ها را بر علیه نامادریشان تحریک کند. من حالا با بچه‎ها مشکل داشتم. آنها می‎گفتند که مجبور نیستند از مادر جدیدشان اطاعت کنند، و از من هم نمی‎خواستند دیگر اطاعت کنند، زیرا من تهدید کرده بودم که اگر یک بار دیگر این حرف را بزنند آنها را کتک خواهم زد. کاش من خودم را کتک می‎زدم، و قبل از آنکه شیطان مرا کاملاً تحت قدرت خود می‎گرفت می‎کشتم. من دقیقاً می‎دانستم که این جریان پایان خوشی نخواهد داشت. اما دیگر هیچ چیز کمک نمی‎کرد ــ حتی فرار؛ فقط یک پایان یافتن سریع می‎توانست کمک کند. اما وقتی من لبخند کُنتس را می‎دیدم سپس از این قصد خوب دیگر خبری نبود. تو باید برای دیدن یک بار دیگر لبخندش زندگی کنی. فقط یک بار دیگر! او حالا دیگر مانند سابق خیلی لبخند نمی‎زد. ضرب‎الاجل من مرتب طولانی‎‌تر می‎گشت. کُنتس خشم فراوانی داشت ــ و من همچنین فکر می‎کردم که اقامت در ناج‎ـ‎پَلوی برایش کسل کننده شده است. او نمی‎توانست همه چیز را آنطوری داشته باشد که در وین به آنها عادت داشت. و کنت پیر هم نمی‎توانست همیشه پیش او باشد. او می‌بایست به زمین‎ها سرکشی کند یا حتی برای انجام کارهایش به پایتخت برود. و بعد من خوشحال می‎گشتم، من رذل بی‌شرم خوشحال می‎گشتم! در حالیکه به خوبی می‎دانستم که شیطان هر بار کُنتس در قصر تنها می‎ماند عذابی جهنمی در درونم آماده می‎سازد."
او آه عمیقی می‎کشد و هر دو مشت بزرگ خود را به چشمانش می‎فشرد. و سپس با صدائی که به زمزمه خشنی شبیه بود ادامه می‎دهد: "به این صورت تا اواسط تابستان ادامه داشت. در این وقت نیرویم به پایان می‎رسد. من می‎دانستم که باید اتفاقی رخ دهد، چیزی وحشتناک، و من آماده هر چیز بودم. کُنت در ابتدای این ماه بخاطر یک کار فوری به بوداپست سفر می‎کند. او تصمیم داشت چهارده روز آنجا بماند. روزها برایم با آهستگی وحشتناکی می‎گذشتند، و شب‎ها خیلی آهسته‎تر. من دیگر خواب نداشتم و کُنتس را فقط هنگام صرف وعده‎های غذا می‎دیدم. بجز این می‎توانستم همه جا از سر راهش کنار بکشم، زیرا من ترس وحشتناکی از تنها ماندن با او داشتم. و بعد حتی دیگر نمی‎توانستم پشت میز نشستن با او را هم تحمل کنم، گرچه بچه‎ها و پیرزن فرانسوی هم آنجا بودند. بعد به بهانه بیماری گذاشتم غذا را به اتاقم بیاورند. در آخرین شب قبل از بازگشت کُنت ــ آن شب یک شب خیلی زیبائی بود و تمام پنجره‎های خانه باز بودند ــ در این وقت می‎شنوم که کُنتس در طبقه پائین آواز می‎خواند. بدون آنکه قبلاً لباس بهتری بر تن کنم، حتی بدون دگمه‎های سرآستین، با بلندترین قدم‎ها از پله‎ها پائین رفتم و داخل اتاق موسیقی شدم ــ من چنان سریع راه می‎رفتم تا فکر عاقلانه‎ای، یکی از این نیات خوب و عذاب‌دهنده نتواند از من پیشی گیرد و مرا از رفتن بازدارد. بدون ضربه زدن به در داخل اتاق موسیقی می‎شوم و کاملاً نزدیک پیانو می‎روم و می‎پرسم که آیا اجازه گوش کردن دارم. من دیگر نمی‎دانم که او چه جواب داد. اگر قصد بیرون کردنم را هم می‎داشت باز از آنجا نمی‎رفتم. اما او به خواندن ادامه داد. او با صدای شیرینش از عشق می‎خواند، فقط از عشق می‎خواند. و من در گوشه‎ای نشسته بودم و به او گوش می‎کردم، تا اینکه او گفت که نمی‎خواهد دیگر بیشتر آواز بخواند. بعد من به سوی او رفتم و دست کوچکش را میان این دو پنجه بزرگ گرفتم. من هیچ چیز نمی‎گفتم؛ اما او می‎دانست که من می‎خواهم از او تشکر کنم. و من به چشم‎هایش نگاه می‎کردم، و چشم‎های او از من جدی سؤال می‎کردند. او رنگش می‎پرد و با یک دست پیانو را می‎گیرد. بنابراین او حالا آن را می‎دانست. ــ من به اتاق خودم در طبقه بالا می‎روم و به پنجره باز اتاق تکیه می‎دهم. من صدای نواخته شدن زنگ ساعت را می‎شنیدم، ساعت بزرگ و قدیمی در دالان طبقه پائین را که همیشه یک یا دو دقیقه جلو می‎رفت. و بعد از آن ناقوس برج کلیسا به صدا می‎آید. من فکر کردم باید اینطور باشد، باید ساعت باشکوه همیشه قبل از ساعت روستا به سخن آید و به این خاطر خنده‎ام گرفت. این اما تنها چیزی بود که من به آن فکر کردم و بیش از این نمی‎دانم که زمان برایم چگونه گذشت. من کاملاً آرام بودم. اما در نیمه‌شب با شنیدن اولین صدای زنگ ساعت به نظرم آمد که انگار زوزه وحشتناکی به هوا برخاسته است. یک نور قرمز خونین رنگ ناگهان تمام آسمان را می‎پوشاند و یک نفس آتشین به صورتم ضربه می‎زند، طوری که انگار موهایم در میان شعله آتش قرار دارد. من با هر دو دست سرم را می‎پوشانم و خودم را به کنار خم می‎کنم. در این حالت گوش می‎کردم که آیا ساعت روستا هم دوازده ضربه را به صدا خواهد آورد. اگر این چنین نمی‎شد بنابراین من هم نباید آنچه را که حالا برای انجامش مصمم بودم انجام می‎دادم. اما ساعت روستا به صدا آمد ــ من تا دوازده ضربه را شمردم، بنابراین باید این کار انجام می‎گشت. ــ با پاهائی در جوراب آهسته و نوک پا در تاریکی از پله‎ها پائین رفتم؛ من برای راهی که می‎رفتم به چشم‎ها احتیاجی نداشتم. و من در سکوت تا درِ اتاق خوابش رفتم. در این لحظه درِ اتاق خود به خود باز می‎گردد و در آستانه در کُنتس ایستاده بود. لامپ اتاق با چتر قرمزی که بر رویش قرار داشت هنوز روشن بود. همه چیز در رنگ قرمز غرق شده بود ــ همچنین لباس چروکدار سفید رنگی که کُنتس بر تن داشت. موی فوق‎العاده جذاب زرد گندمی رنگش که نور خفیف قرمز رنگ لامپ بر آن می‎تابید بر روی شانه‎هایش آویزان بود و به سمت پائین می‎رفت. من با دیدن گلوی سفید رنگش که چهچهه بلبل از آن خارج می‎گشت ــ من فقط این گلو را می‎دیدم ــ دچار هیجان شدیدی می‎شوم. من پنجه‎های زمختم را کاملاً باز می‎کنم تا گلویش را بفشارم. او نباید فریاد می‎کشید. اما فکر می‎کنید که آیا او ترسی از خود نشان داد؟ آه نه؛ او آرام ایستاد، لبخند زد و فقط آهسته گفت: <عاقبت، من این را می‎دانستم.> من در برابرش زانو زدم، و او در را پشت سرم قفل کرد."
او سکوت می‎کند. او به سختی نفس نفس می‎زد. انگشت‎هایش را یکی بعد از دیگری باز و بسته می‎کرد و کف دست‎ها را با زانویش خشک می‎کرد. سیگاربرگ آقای سِچانی خاموش شده بود و با دقت رفتار او را مشاهده می‎کرد. من نگاهش را جستجو می‎کردم، اما او از نگاه کردن به چشمانم اجتناب می‎ورزید. گماشته یا هرچه که او بود، از جای خود بلند شده و کاملاً چسبیده در کنار همسفر عجیب و غریبم نشسته بود. ما قبل از آنکه او دوباره شروع به صحبت کند از دو ایستگاه بدون توقف گذشته بودیم. سیاهی شب به کوپه کم نور ما داخل شده بود. لوکوموتیو سوتی طولانی می‎کشد و یک قطار دیگر با سرعت از کنار قطار ما می‎گذرد.
در این هنگام همسایه‎ام عاقبت از تفکر تب‎آلودش بیدار می‎گردد و آهسته فریاد می‎زند: "کُنت! کُنت! روز شده بود، تمام آسمان مانند نیمه شب قرمز خونین رنگ بود. اما ما صبح به این زودی انتظار او را نمی‎کشیدیم. من صدایش را از انتهای راهرو می‎شنیدم، و من فرار کردم. من چنین اسفبار بزدل بودم که توانستم فرار کنم! بجای آنکه ساده‎ترین کار را انجام دهم: اول کُنتس را خفه کنم و سپس خودم را به سرعت نابود سازم. بعد ماجرا می‎توانست مانند یک خدای مرده باشد! اما من از آنجا فرار کردم، من از پله‎ها به بالا دویدم، از پله‎های چوبی، می‎دانید، پله‎های باریک چوبی. تمام خانه بیدار بودند، آنها همه من را دیده بودند. و بچه‎ها از اتاق خواب‎شان بیرون آمده و نمی‎دانم با چه چیزی به طرف من پرتاب می‎کردند. من فریاد کشیدن‎شان را از پشت سرم می‎شنیدم، و از کنار سرم چیزی پرواز کرد و گذشت. اما درِ راهرو قفل بود، قفل و مهر و موم شده. من پشت سرم صدای واق‎واق کردن سگ‎ها و فریاد بچه‎ها را می‎شنیدم، و من با تمام قوا خودم را به در کوباندم. یک بار، دو بار، سه بار، در این وقت چفت آهنی از جا کنده می‎شود، قفل و چفت با صدا بر روی زمین پرتاب می‎شوند و من رو به جلو به کریدور هجوم می‎برم. نیمی از فضای آنجا را مبل‎های قدیمی اشغال کرده بودند، زیرا که چند اتاق را برای کُنتس جوان تزئین کرده و مبلمان قدیمی را آنجا گذاشته بودند. و من یک صندلی برداشتم و به سمت دو سگ بزرگی که از روی پله‎ها در حال جهیدن بودند پرتاب کردم. اما یک صندلی چه می‎باشد؟ یک سنگ کوچک به یک گله گرگ پرتاب کردن است! و من یک کمد سنگین را تا درِ راهرو می‎کشم و آن را از پله‎ها به پائین هل می‎دهم. اما یک کودک هم می‎توانست از روی آن بالا بیاید. آن هم هیچ فایده‎ای نداشت. و من کمد لباس را با یک دست به زمین انداختم و سپس با دست‎ها و زانو آن را هل دادم، و هورا! کمد از روی پله‎ها به پائین می‎غلتد. اما آن هم مانند آن بود که انگار آدم بخواهد یک شکاف را با خاک اره بپوشاند، یک پشته تخته‎پاره بیفایده؛ مانند آنکه آدم بخواهد با شن یک مخروط بسازد: شن از دو سمت مخروط به پائین می‎ریزد و هرگز بلندتر نمی‎شود. و من چمدان‎های کهنه قدیمی و تختخواب‎ها و چندین میز و صندلی را برداشتم ــ در این وقت اینها عاقبت کافی بودند. تمام پله‎ها پر شده و تا سقف سنگر ایجاد شده بود. من حالا راضی بودم. من عرق پیشانیم را پاک می‎کنم. من کاملاً شاد بودم، کار سنگین و پر زحمت حالم را خوب کرده بود. من به اطرافم به زمین خالی نگاه می‎کنم و گوش می‎سپرم. عجیب است: سکوت مرده‎ای برقرار بود. من هنوز فریادهای وحشتناک تعقیب کنندگانم و سر و صدای شکستن مبلمان بر روی پله‎ها را در گوش داشتم ــ و حالا به طور ناگهانی این سکوت گورستان!
من ایستاده بودم و استراق‌سمع می‎کردم: نگاهم را محکم به زمین چوبی دوخته و با دقت استراق‌سمع می‎کردم. از اینکه نمی‎توانستم هیچ صدائی بشنوم ترسیده بودم. من شروع به لرزیدن کردم، و در کنار ستون فقراتم هوای سردی مانند دو انگشت یخ زده که آهسته در تاریکی به دنبال چیزی می‎گردند به بالا رخنه می‎کند. و بعد ناگهان از پشت سرم یک صدای عجیب و غریب می‎شنوم یا در واقع دو صدا، یکی لطیف و دیگری تیز. من با هیجان استراق‌سمع می‎کنم. صدا طوری به گوش می‎رسید که انگار بر روی ویولن، مرتب به تناوب e بر روی سیم خالی و سپس با انگشت چهارم بر روی سیم A کشیده شود ــ یک e مات و یک e روشن ــ به طور دائم. این بدون شک یک ویولن بود و کسی پشت سر من ایستاده بود و با آرشه بر روی سیم‎ها می‎کشید؛ اما من جرأت نمی‎کردم رویم را برگردانم. و حالا او نزدیک‎تر می‎گشت. این صدا خود را از کنار در گوشم حفر می‎کرد ــ چند قدم دیگر، بعد باید کسی را که چنین خراب و ترسناک ویولن می‎نواخت می‎دیدم. ــ و حالا او آنجا بود! او به رفتن ادامه داد؛ کاملاً آرام یک پا جلوی پای دیگر می‎گذاشت، ساکت، و با ریتم به دورم می‎چرخید. و دائماً با ریتم e سیم خالی، چهارمین انگشت. او تقریباً هم قد من بود، کاملاً لاغر و کت و شلوار مضحک تنگی بر تن داشت. او یک کولی نبود؛ اصلاً موجودی شبیه به انسان نبود ــ اصلاً آنچه تا حال کسی دیده یا شنیده باشد نبود. او دارای یک صورت بود، چونکه دو چشم در آن قرار داشت، سیاه، چشمانی کوچک مانند دکمه‎های کوچک و براق یک چکمه؛ وگرنه صورت اصلاً بی‌شکل بود. رنگ خاکستری سیاهش مانند پوست یک سیب‎زمینی که در آتش پخته شده باشد ترک داشت. ــ و حالا او دوباره پشت سر من بود، بی‌صدا به راهپیمائی ادامه می‎داد، دائم با ریتمe ... e ... سیم خالی، چهارمین انگشت ... من مانند میخکوب شده‎ها در همان نقطه ایستاده بودم و نمی‎توانستم هیچکدام از اعضای بدنم را حرکت دهم. و با این حال چنین به نظرم می‎رسید که انگار بالاتنه‎ام مدام به طور یکنواخت با گام برداشتن‎های نوازنده ویولن می‎چرخد، انگار که پیچ ستون فقرات در بدنم را باز می‎کنند، من یک چنین احساسی داشتم. و او مدام به دورم راهپیمائی می‎کرد. نمی‎دانم چند بار، اما دایره‎ها مرتب تنگ‎تر می‎گشتند و e مدام تیزتر ــ و حالا او در برابرم می‎ایستد. ویولن را زیر بازویش می‎گذارد، سپس نوک آرشه را به یکی از سراشیب‎های سقف فشار می‎دهد و کشش آن را با دقت امتحان می‎کند. و حالا آن را محکم جلوی چشمانش نگاه می‎دارد، با دقت نشانه می‎گیرد ــ و آرشه را میان قلبم فرو می‎کند. این اصلاً دردم نیاورد. چنان راحت قلبم را با آن سوراخ کرد که انگار قلب کره نرمی بوده است. من به زمین می‎افتم و مدتی طولانی در راهرو دراز افتاده بودم. اما من هنوز کاملاً نمرده بودم. آه نه! من می‎دیدم که او چگونه آرشه را دوباره از قلبم بیرون کشید و با دقت آن را با آستینش پاک کرد. بعد خودش را روی من خم کرد و با دو انگشت اشاره‎اش کاملاً ملایم چشم‎هایم را از حدقه خارج ساخت و بیتفاوت آنها را به کناری پرت کرد. و بعد پای راستش را بلند کرد و روی چشم راستم قرار داد و پس از آن پای چپش را بلند کرد و بر روی چشم چپم گذارد ــ و در این حال ــ تمام اندامش به درون من سر خورد ــ بدون هیچ زحمتی، طوریکه انگار اصلاً اتفاقی در حال رخ دادن نیست. این آخرین چیز بود. ــ از آن به بعد دیگر چیز بیشتری نمی‎دانم. من فقط می‎دانم که او درون من است، که او خودش را به طور کامل تا آخرین منافذ به درونم نفوذ داده است. همانطور که حالا شما مرا در برابر خود می‎بینید. من وجود دارم، من نفس می‎کشم، من صحبت می‎کنم؛ و اصلاً شکی از بودنم وجود ندارد، اما من دیگر من نیستم ــ من یک فرد کاملاً غریبه برای خودم شده‎ام و هیچکس مرا نمی‎شناسد!
من همه آنها را دوباره دیدم. کُنت بر روی شانه‎ام نواخت، بچه‎ها با من دست دادند و کُنتس خودش برایم قند در چای انداخت و در این حال خیلی دوستانه لبخند زد، طوریکه انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. اما هیچکس نمی‎توانست به من بگوید که من چه کسی هستم. هیچ انسانی این را نمی‎داند! اما من سرم را در این راه گذاشته‎ام تا از آن با خبر شوم ــ و حتی اگر هم مجبور شوم تمام جهان را از یک قطب تا قطب دیگر بپیمایم."
و او در حالیکه لبخند تحقیرآمیزی دور دهانش بازی می‎کرد خود را به پشتی صندلی تکیه می‎دهد.
من آنجا با دستان یخ‎زده مانند مجسمه بی‌حرکت نشسته بودم، این داستان وحشتناک خونم را از حرکت انداخته بود. من فقط از این خوشحال بودم که او نمی‎خواست عقیده‎ام را بشنود. من ابتدا پس از گذشت مدتی طولانی جرأت کردم نگاهم را تا حدودی کمک‌خواهانه به سوی آقای سِچانی بیندازم. او با انگشتان سفید با خط ریش براق سیاه‎ـ‎آبی رنگش بازی می‎کرد و لبخند می‎زد. او واقعاً قدرت خندیدن داشت ــ پس از چنین داستانی! چه بلغمی‌مزاجِ بی‌عاطفه‎ای باید او باشد! و حالا او خود را به جلو خم می‎کند، آهسته و دوستانه به زانوی مرد بیچاره دیوانه می‎زند و می‎گوید: "می‎دانید، عزیزم: خیلی جای تأسف است که از آن مرد قبل از داخل شدن به درونتان نامش را نپرسیدید."
آقای هاگِمَن خود را به حلو خم می‎کند، به پیشانیش چین می‎اندازد و با جدیت غم‎انگیزی به چشمان مرد مقابل خود نگاه می‎کند. این یکی اما نگاه او را راحت تحمل می‎کند، بعد آقای هاگِمَن دوباره به پشتی صندلی خود تکیه می‎دهد،؛ به سقف خیره می‎شود و متفکرانه با خودش زمزمه می‎کند: "بله، البته باید این کار را می‎کردم. اما حالا دیگر دیر شده است. شاید هم وقتی کسی دارای صورت نیست اصلاً نامی هم نداشته باشد!" و بعد در دریای تفکر عمیقی غرق می‎گردد.
در ایستگاه بعدی چراغ‎ها روشن می‎شوند. آقای هاگِمَن حالا کاملاً آرام شده بود. مدتی به لامپ خیره می‎شود، سپس سرش به سمت سینه خم می‎گردد و خیلی زود به خواب می‎رود.
من به محض آنکه از خواب بودنش مطمئن می‎شوم خودم را در کنار آقای سِچانی می‎نشانم و از او می‎پرسم که ماجرا از چه قرار است. او خود را به عنوان مدیر یک بیمارستان روانیِ خصوصی معرفی می‎کند و از اینکه به علت خالی نبودن کوپه دیگری متأسفانه برایم توسط حضور یک دیوانه‎ای که او با کمک نگهبان قصد تحویل دادن به تیمارستان را دارند مزاحمت ایجاد کرده است معذرت می‎خواهد.
"اما لطفاً به خاطر خدا به من بگوئید که در این داستان وحشتناک چه حقیقتی وجود دارد؟"
دکتر با شانه بالا انداختن می‎گوید: "هیچ. یا تقریباً چیزی شبیه به هیچ. <کُنت نجیب و سخاوتمند> یا همان <سلطان مارکه بیچاره> یک عیاش پیر است که مرتکب حماقت گشته و یک خواننده اپرای زیبای اهل وین را با وجود گذشته بسیار رسوایش به همسری برگزیده است. این شیطان بیچاره هم به طرز لاعلاجی عاشق کُنتس شده بوده است. کُنتس باید با لبخند‎هایش او را دچار توهم ساخته باشد. بین این دو هیچ ماجرائی اتفاق نیفتاده است، اما ابداً هیچ اتفاقی. او رنج می‎برد، چطور باید بگویم: از هیپرتروفی در رنج است؛ وجدان بیش از حد حساسش او را دیوانه ساخته است. یک مورد غم‎انگیز، درست می‎گویم؟"
"آیا شما امیدی به درمان شدنش دارید؟"
او شانه‎هایش را تقریباً تا گوش‎ها بالا می‎کشد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر